𓂃🪶 ققنوسِ نویسندگی
215 subscribers
25 photos
3 videos
54 links
جایی برای تولد دوباره نویسنده‌ها.

@Revayettsbot

✍️ نویسنده «آخرین قطره قلم»
🎓 شرکت‌کننده در دوره‌های نویسندگی اساتید ایرانی و بین‌المللی
👥 همراه بیش از ۵۰ هنرجو در مسیر نویسندگی

https://t.me/+1Ib0yhgtPARiZTg0

📚 آموزش، تمرین و رشد.
Download Telegram
روایتی از ذهن تو
سلام 💞 خیلی خوشم اومد از کانالت و مطالب مفیدت امیدوارم بتونم روزی در کلاس هایت شرکت کنم.
رضایت شما از ققنوس نویسندگیمون، گرمایی‌ـه که به قلبم میشینه و بهم انرژی میده🤎
💋7
🎭 شخصیت خاکستری یعنی چی؟
تا حالا شده با یک شخصیت داستانی روبه‌رو بشی که نتونی راحت درباره‌اش قضاوت کنی؟ شخصیتی که بعضی وقت‌ها دوستش داری، بعضی وقت‌ها از کارهاش ناراحت می‌شی و حتی ممکنه با بعضی تصمیم‌هاش مخالف باشی؟ دلیل اینکه این شخصیت‌ها تا این حد واقعی به نظر می‌رسن، اینه که مثل آدم‌های واقعی فقط در یک دسته قرار نمی‌گیرن؛ نه کاملاً خوب هستن و نه کاملاً بد.

به این نوع شخصیت‌ها شخصیت خاکستری (Grey Character) گفته میشه.
👩🏻‍🦱شخصیت خاکستری کسیه که در وجودش هم ویژگی‌های مثبت وجود داره و هم ضعف‌ها و تاریکی‌هایی که باعث می‌شه پیچیده‌تر و انسانی‌تر به نظر برسه.

یک شخصیت خاکستری چه ویژگی‌هایی داره؟
هم نقطه قوت داره، هم نقطه ضعف. ممکنه آدمی مهربان، شجاع یا فداکار باشه، اما در کنارش ترس‌ها، اشتباهات و نقص‌هایی هم داشته باشه.

همیشه هم تصمیم‌های درست نمی‌گیره. گاهی ممکنه کاری انجام بده که از نظر اخلاقی اشتباهه، اما دلیل و انگیزه‌ای پشت اون تصمیم وجود داشته.
‌‌
رفتارها و انتخاب‌هاش همیشه قابل پیش‌بینی نیستن، چون مثل یک انسان واقعی تحت تأثیر احساسات، گذشته و شرایطش تصمیم می‌گیره.
‌‌
انگیزه‌هاش ساده و یک‌بعدی نیستن. پشت هر کاری که انجام می‌ده، ممکنه ترکیبی از ترس، عشق، خشم، نیاز یا حتی احساس گناه وجود داشته باشه.

مثلاً تصور کن شخصیتی برای نجات خواهرش مجبور می‌شه از یک بانک دزدی کنه؛ دزدی کردن کار اشتباهیه، اما وقتی خواننده دلیل این کار رو می‌فهمه، نمی‌تونه به راحتی بگه: «این آدم فقط یک مجرمه» یا «این آدم کاملاً آدم خوبیه.»

اینجاست که یک شخصیت خاکستری شکل می‌گیره؛ شخصیتی که باعث می‌شه خواننده بیشتر فکر کنه، سؤال بپرسه و حتی خودش رو جای اون بذاره.

🧑🏻‍🦱چرا شخصیت خاکستری مهمه؟
چون انسان‌های واقعی هم همین‌طورن.
هیچ‌کس کاملاً بی‌نقص نیست و هیچ‌کس هم فقط مجموعه‌ای از ویژگی‌های منفی نیست. هر آدمی ترکیبی از خوبی‌ها، ضعف‌ها، تجربه‌ها، ترس‌ها و اشتباهاته.

وقتی شخصیت داستانت خاکستری باشه خواننده راحت‌تر باهاش ارتباط برقرار می‌کنه، چون احساس می‌کنه با یک انسان واقعی طرفه، نه یک قهرمان بی‌عیب یا یک شرور کلیشه‌ای.

👨🏻‍🦱شخصیت خاکستری یعنی پیچیدگی، نه بی‌منطقی. اگر شخصیتت بدون هیچ دلیل مشخصی یک لحظه مهربان و لحظه بعد بی‌رحم می‌شه، این به معنی خاکستری بودن نیست؛ یعنی به شخصیتت هنوز به اندازه کافی پرداخته نشده.

☕️نکته نویسندگی
برای ساختن یک شخصیت خاکستری، از خودت دو سؤال مهم بپرس: «بزرگ‌ترین نقطه قوت این شخصیت چیه؟» و «بزرگ‌ترین ضعف یا تاریک‌ترین بخش وجودش چیه؟»
اگر بتونی برای هر دو سؤال جواب قانع‌کننده‌ای پیدا کنی، یک قدم بزرگ به ساختن شخصیتی واقعی، ماندگار و فراموش‌نشدنی نزدیک شدی.
‌‌*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
🔥9💘2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕯زخم درونی شخصیت یعنی چی؟

تا حالا دیدی بعضی شخصیت‌ها با اینکه خیلی قوی به نظر می‌رسن، یه جایی از وجودشون انگار شکسته؟ مثلاً یه آدمی که همیشه می‌گه: «من به هیچ‌کس نیاز ندارم.» ولی وقتی کسی بهش نزدیک می‌شه، سریع واکنش میده. یا کسی که همیشه دنبال موفقیته، نه چون عاشق موفقیته، بلکه چون یه جایی از گذشته بهش حس بی‌ارزش بودن داده شده.

اینجا پای زخم درونی شخصیت وسطه. زخم درونی یعنی یه اتفاق دردناک از گذشته که هنوز روی فکر، رفتار و تصمیم‌های شخصیت اثر می‌ذاره. این زخم می‌تونه یه اتفاق خیلی بزرگ باشه؛ مثل از دست دادن یک نفر، خیانت، شکست یا طرد شدن.


ولی گاهی حتی یه چیز ساده هم می‌تونه تبدیل به زخم بشه. مثلا «هیچ‌وقت به اندازه خواهرش مورد توجه نبود.» شاید برای بقیه اتفاق مهمی نباشه، ولی برای اون شخصیت تبدیل شده به این باور که «من به اندازه کافی خوب نیستم.» و همین باور، رفتارهای امروزش رو شکل می‌ده.


🧷اما یه نکته مهم: زخم درونی فقط این نیست که بگی «فلان اتفاق در کودکی برایش افتاد.» این هنوز زخم نیست. باید ببینی اون اتفاق چه اثری روی شخصیت گذاشته.

•اتفاق: دوست صمیمی‌اش به او خیانت کرده.
•زخم: «نباید به هیچ‌کس اعتماد کنم.»
•رفتار: همیشه آدم‌ها رو پس می‌زنه و اجازه نزدیک شدن به کسی رو نمی‌ده.

هر شخصیت معمولاً یک چیزی را از بیرون می‌خواهد، اما یک چیز دیگر در درونش نیاز دارد.


شخصیت می‌خواد «بهترین مدیر شرکت بشه.» اما چیزی که واقعاً نیاز داره اینه که «یاد بگیره ارزشش فقط به موفقیتش نیست.

زخم درونی باعث میشه شخصیت‌ها واقعی‌تر بشن چون آدم‌های واقعی هم فقط با اتفاقات امروز زندگی نمی‌کنن؛ خیلی وقت‌ها با خاطرات، ترس‌ها و باورهایی که از گذشته آوردن، تصمیم می‌گیرن. یک شخصیت بدون زخم ممکنه کامل به نظر برسه، اما یک شخصیت زخمی، قابل لمسه.


🔎پس وقتی شخصیت جدیدی می‌سازی، فقط نپرس که «چی می‌خواد؟» بپرس «چه چیزی باعث شده این‌قدر اینو بخواد؟» چون پشت هر رفتار عجیب، هر ترس و هر تصمیم، معمولاً یک زخم پنهان وجود داره.
‌‌*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
🔥10
✦پنج اشتباه رایج نویسنده‌های تازه کار
𓂃🪶 ققنوسِ نویسندگی
✦پنج اشتباه رایج نویسنده‌های تازه کار
همه‌ی نویسنده‌ها از یه جایی شروع کردن پس حتما اشتباهاتی کردن که کاملاً طبیعیه. اما اگه این اشتباه‌ها رو زودتر بشناسی، مسیر پیشرفتت خیلی سریع‌تر می‌شه.

۱. شروع کردن داستان با توضیح‌های طولانی

☕️بعضی نویسنده‌ها قبل از اینکه داستان شروع بشه، چند صفحه درباره گذشته شخصیت، شهر، آب‌وهوا یا تاریخ دنیا توضیح می‌دن. مشکل اینجاست که خواننده هنوز دلیلی نداره به این اطلاعات اهمیت بده. پس بهتره داستان رو با یک اتفاق، یک سؤال یا یک صحنه جذاب شروع کنی و اطلاعات رو کم‌کم بین داستان پخش کنی.


۲. شخصیت‌های بی‌نقص ساختن

☕️وقتی شخصیت هیچ نقطه ضعفی نداشته باشه، خیلی زود خسته‌کننده می‌شه. آدم‌های واقعی اشتباه می‌کنن، می‌ترسن، شکست می‌خورن و گاهی تصمیم‌های بد می‌گیرن. همین نقص‌ها باعث می‌شن شخصیت واقعی و دوست‌داشتنی بشه.


۳. زیاد توضیح دادن

☕️یکی از رایج‌ترین اشتباه‌ها اینه که نویسنده همه‌چیز رو برای خواننده توضیح می‌ده. مثلاً به جای اینکه بنویسه «عصبانی بود.» می‌تونه بنویسه «مشتش رو گره کرد و دندون‌هاش رو روی هم فشار داد.» بذار خواننده بعضی احساسات رو خودش کشف کنه.


۴. دیالوگ‌های غیرطبیعی

☕️اگر شخصیت‌ها طوری حرف بزنن که انگار دارن کتاب درسی می‌خونن، خواننده سریع ارتباطش رو با داستان از دست می‌ده. دیالوگ خوب باید شبیه حرف زدن آدم‌های واقعی باشه؛ ساده، روان و متناسب با شخصیت.


۵. وسواس روی بی‌نقص بودن اولین پیش‌نویس

☕️خیلی‌ها بعد از نوشتن هر جمله، چند بار برمی‌گردن و اصلاحش می‌کنن. نتیجه اینکه که داستان هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. یادت باشه اولین پیش‌نویس قرار نیست شاهکار باشه؛ فقط باید نوشته بشه. ویرایش برای بعد از تموم شدن داستانه.


یادت باشه که تقریباً همه نویسنده‌های حرفه‌ای این اشتباه‌ها رو تجربه کردن. تفاوتشون با بقیه اینه که از اشتباه‌هاشون یاد گرفتن و دست از نوشتن نکشیدن.
‌‌*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💘7
🎬 مک‌گافین (MacGuffin) چیه؟

تا حالا شده توی یه فیلم یا داستان، یه چیزی وجود داشته باشه که همه دنبالشن، همه سرش دعوا دارن، ولی خود اون چیز خیلی هم مهم نباشه؟ مثلاً یه کیف، یه نامه، یه فلش، یه کلید، یه الماس یا حتی یه آدم. این می‌شه مک‌گافین.

☕️مک‌گافین در واقع چیزیه که باعث می‌شه شخصیت‌ها حرکت کنن و داستان جلو بره، اما اهمیت اصلیش برای خود داستان نیست؛ مهم اینه که شخصیت‌ها به خاطرش دست به عمل می‌زنن.


مثلاً فرض کن توی یه داستان، یه فلش گم شده. قهرمان دنبال فلشه، آدم بد هم دنبالشه، پلیس هم دنبالش افتاده و کلی اتفاق به خاطر همین فلش می‌افته. اما در نهایت شاید حتی محتوای فلش رو هم خیلی دقیق ندونیم. چیزی که مهمه اینه که فلش باعث شده داستان اتفاق بیفته.

پس مک‌گافین با «چیز مهم داستان» فرق داره؟ دقیقاً.

☕️ممکنه یک شیء در داستان واقعاً مهم باشه و بدون اون داستان معنی نداشته باشه؛ اون لزوماً مک‌گافین نیست. مک‌گافین بیشتر شبیه بهانه‌ای برای حرکت دادن داستانه.


مثلاً: کلیدی که همه دنبالشن → شخصیت‌ها رو وارد ماجرا می‌کنه. یا حتی الماسی که دزدیده شده → باعث تعقیب و گریز می‌شه و نامه‌ای که نباید به دست کسی برسه → باعث می‌شه چند شخصیت دنبال هم بیفتن.

ولی چیزی که در نهایت برای ما مهم می‌شه، اتفاقاتی هست که به خاطر اون کلید و الماس و نامه رخ می‌ده.


چرا نویسنده‌ها از مک‌گافین استفاده می‌کنن؟ چون یه راه خیلی خوب برای راه انداختن داستانه. شخصیتت باید یه دلیل داشته باشه که از جاش بلند بشه، دنبال چیزی بره، با کسی درگیر بشه یا وارد یک ماجرا بشه. مک‌گافین می‌تونه همون جرقه باشه.

فقط یه نکته: مک‌گافین نباید تبدیل بشه به چیزی که نویسنده مدام مجبور باشه درباره‌ش توضیح بده. گاهی حتی هرچی کمتر درباره خودش توضیح بدی، بهتر کار می‌کنه. چون قرار نیست خواننده عاشق «شیء» بشه؛ قراره به خاطر اتفاقاتی که اطراف اون می‌افته، داستان رو دنبال کنه.

‌‌*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💘9
✦پِی‌اف؛ سرنخ‌های کوچیک و نتایج بزرگ
🔥6
𓂃🪶 ققنوسِ نویسندگی
✦پِی‌اف؛ سرنخ‌های کوچیک و نتایج بزرگ
🎯 پی‌آف (Payoff)؛ وقتی چیزهایی که کاشتی، بالاخره جواب می‌دهند

تا حالا شده وسط یه داستان با یه اتفاق، یه جمله، یه شیء یا حتی یه رفتار کوچیک روبه‌رو بشی و خیلی بهش توجه نکنی، اما چند فصل یا چند صفحه بعد همون چیز دوباره برگرده و تازه بفهمی چرا نویسنده از اول اون رو وارد داستان کرده بود؟


☕️مثلاً فرض کن اوایل داستان، شخصیت اصلی وقتی وارد خونه‌ی مادربزرگش می‌شه، متوجه یه عکس قدیمی روی دیوار می‌شه. توی عکس، مادربزرگ کنار یه مرد ناشناس ایستاده، اما وقتی شخصیت درباره‌ی اون مرد سؤال می‌کنه، مادربزرگ سریع بحث رو عوض می‌کنه. نویسنده هم دیگه چیزی درباره‌ی عکس نمی‌گه و داستان ادامه پیدا می‌کنه.

‌‌
چند فصل بعد، شخصیت اصلی می‌فهمه اون مرد در واقع پدر واقعی مادرشه و سال‌هاست خانواده درباره‌ی وجودش سکوت کرده‌اند.

اینجا اون عکس قدیمی، فقط یه جزئیات بی‌اهمیت نبوده. نویسنده از همون اول یه چیزی رو کاشته بوده و حالا بالاخره ازش برداشت کرده.

به این برداشت می‌گیم پی‌آف (Payoff).

اگر خیلی ساده بخوایم بگیم، پی‌آف یعنی نویسنده یه چیزی رو زودتر وارد داستان می‌کنه و بعد، در زمان مناسب، از همون چیز استفاده می‌کنه و بهش نتیجه یا معنای تازه‌ای می‌ده.

این «چیز» می‌تونه تقریباً هر چیزی باشه؛ یه شیء، یه دیالوگ، یه راز، یه تصمیم، یه ترس، یه رابطه یا حتی یه جزئیات خیلی کوچیک.

مثلاً شخصیتت اوایل داستان مدام می‌گه که از آب می‌ترسه. ممکنه خواننده اول فکر کنه این فقط یه ویژگی ساده برای شخصیت‌پردازیه. اما چند فصل بعد، شخصیت مجبور می‌شه برای نجات برادرش وارد یه رودخونه بشه. حالا اون ترس قبلی تبدیل به بخشی از کشمکش اصلی داستان می‌شه.


اینجاست که خواننده احساس می‌کنه داستان الکی جلو نرفته و اتفاقات قبلی واقعاً دلیل داشته‌اند. یکی از لذت‌بخش‌ترین چیزها برای خواننده هم دقیقاً همین لحظه‌ست؛ وقتی با خودش می‌گه: «آها! پس برای همین نویسنده اون چیزو قبلاً نشون داده بود!»

پی‌آف خوب باعث می‌شه خواننده احساس کنه نویسنده از اول می‌دونسته داره چه کار می‌کنه. اما یه نکته مهم وجود داره و اینه که پی‌آف لزوماً نباید یه اتفاق خیلی بزرگ یا یه راز عجیب باشه. گاهی حتی یه جمله ساده می‌تونه چندین صفحه بعد پی‌آف داشته باشه.
‌‌
مثلاً شخصیت در ابتدای داستان به دوستش می‌گه: «اگه یه روز منو گم کردی، برو سراغ اون کافه‌ی قدیمی.»

در طول داستان شاید این جمله اصلاً مهم به نظر نرسه. اما وقتی شخصیت ناپدید می‌شه و دوستش برای پیدا کردنش به همون کافه می‌ره و سرنخ مهمی پیدا می‌کنه، اون جمله‌ی ساده تبدیل به یه پی‌آف می‌شه.

پس هر چیزی که وارد داستان می‌کنی، قرار نیست حتماً پی‌آف داشته باشه. ولی اگر چیزی رو با تأکید و توجه خاصی معرفی می‌کنی، بهتره بدونی چرا اون رو وارد داستان کردی.


چون یکی از چیزهایی که داستان رو ضعیف می‌کنه، جزئیات و اتفاقاتیه که فقط میان و می‌رن و هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسن.

مثلاً نویسنده چند بار درباره‌ی یه کلید عجیب حرف می‌زنه، خواننده رو کنجکاو می‌کنه، حتی شخصیت‌ها سر پیدا کردنش با هم درگیر می‌شن، اما آخر داستان کلید هیچ کاربردی نداره و اصلاً معلوم نمی‌شه چرا این‌همه روی اون تأکید شده. اینجا خواننده حس می‌کنه سر کار گذاشته شده.


پی‌آف دقیقاً برعکس اینه. چیزی که قبلاً کاشته شده، بالاخره به داستان برمی‌گرده و به خواننده پاداش می‌ده.

☕️برای همین پی‌آف رو می‌تونیم یکی از ابزارهای مهم برای ساختن یه داستان منسجم بدونیم؛ ابزاری که باعث می‌شه اتفاقات داستان به هم وصل به نظر برسن، نه اینکه مجموعه‌ای از اتفاقات تصادفی باشن.
‌‌‌*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💘11
تمرین روایت؛ جمله زیر رو ادامه بده...

☕️وقتی در رو باز کردم، اصلا انتظار نداشتم اون رو اینجا ببینم.

🤎می‌تونی این رو تا هرجا تونستی ادامه بدی و برام داخل بات بفرستی. یا حتی داخل چنلت فور بدی تا اونجا نوشته خلاقانه‌ات رو بخونم.
💋7
وقتی در رو باز کردم، اصلاً انتظار نداشتم اون رو اینجا ببینم.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

ـ تو...؟
چند ثانیه فقط نگاهم کرد. انگار خودش هم نمی‌دونست از کجا باید شروع کنه.

نگاهش خسته بود، اما چیزی توی چشم‌هاش بود که بیشتر از خستگی منو ترسوند؛ ترس.
آروم گفتم:
ـ اینجا چی کار می‌کنی؟
لب‌هاش رو به هم فشار داد و نگاهی به پشت سرش انداخت.
ـ می‌تونم بیام تو؟
همون لحظه قلبم فرو ریخت.
آدمی که روبه‌روم ایستاده بود، آخرین کسی بود که انتظار داشتم بعد از این همه سال دوباره ببینمش.

با تردید کنار رفتم.
ـ بیا.

وارد خونه شد و در رو پشت سرش بستم.
چند قدم جلو رفت، اما همون‌جا ایستاد. انگار چیزی توی این خونه براش آشنا بود.

چشم‌هاش روی دیوارها می‌چرخید روی عکس‌های قدیمی روی قاب‌هایی که سال‌ها بود کسی بهشون دست نزده بود
بعد نگاهش روی یک عکس ثابت موند.
عکسی که من هم بارها دیده بودمش عکس مامان

اما این بار چیزی فرق داشت
برای اولین بار متوجه شدم مردی که کنار مامان ایستاده بود همون کسیه که حالا چند قدم اون‌طرف‌تر از من ایستاده

با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد پرسیدم
ـ این عکس رو از کجا می‌شناسی؟
چهره‌اش درهم رفت

چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت
ـ چون من اون روز اونجا بودم

نفسم بند اومد
ـ یعنی... تو اون مردی؟
سرش رو پایین انداخت
ـ آره

چند قدم عقب رفتم
تمام سوال‌هایی که سال‌ها توی ذهنم خاک خورده بودن یک‌دفعه زنده شدن
ایمان کیه؟
«چرا مامان هیچ‌وقت درباره‌ش حرف نزد؟»
«چرا هر وقت اسمش می‌اومد، همه ساکت می‌شدن؟»

و حالا جواب همه‌ی سوال‌ها درست روبه‌روم ایستاده بود
اما قبل از اینکه چیزی بگم، صدای کلید توی قفل در پیچید
هر دومون خشک‌مون زد
صدای مامان بود
در باز شد

مامان وارد شد و همین که چشمش به اون افتاد، رنگ صورتش پرید
کیفش از دستش افتاد روی زمین
چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد
بعد مامان با صدایی لرزان گفت:
ـ چرا برگشتی؟
🔥8
وقتی در رو باز کردم، اصلا انتظار نداشتم اون رو اینجا ببینم.

تو مهمونی کریسمس سال گزشته گفته بود هرگز پاشو تو این خونه نمیزاره، هرکی میشناختتش میدونست که وقتی حرفی رو میزنه، پاش وایمیسته؛ ولی الان اون رو به روی من ایستاده بود.

یعنی چه مشکلی پیش اومده بود که حالا اینجا بود؟ سوالای توی ذهنم داشتن همینطور بیشتر و بیشتر میشدن و با ذهنم بازی میکردن. دیکور متوجه‌ی من شد، سرشو از روی روزنامه برداشت و به من نگاه کرد. نگاهش عجیب و سرد بود، مثل سالهای گزشته. باید بگم که همیشه جذب همین سرد بودنش میشدم. میدونم عجیبه، ولی دوستش داشتم.

دیکور روزنامه رو تا زد و گزاشت روی میز، تکیه‌شو داد به پشت مبل و گفت: «حانا، هنوز که اونجا ایستادی، نمی‌خای بیای نزدیک؟ انگار از دیدنم زیادی شوکه شدی و می‌خای تا صبح اونجا بایستی.»




سلام تازه اومدم چنلت اولین باره چیزی به اشتراک میزارم و اینکه قبلا واسه سرگرمی و بی حوصلگی گاهی اوقات با چاتی پاتی اینجور داستانا میساختم.
ممنون میشم نظرتو بدونم مرسی 🥹
🔥3
وقتی در رو باز کردم، اصلا انتظار نداشتم اوب رو اینجا ببینم.

با نگاهی غمناک به او زل زدم و آغوشم را به رویش باز کردم و گفتم:
میدانی چقدر دلتنگت بودم؟

لبخندی زد و رویش را برگرداند و گفت:«
میدانم عزیزتر از جانم میدانم.. اما الان برنگشتم که تورا ببینم آمده ام خداحافظی کنم..

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
خداحافظی؟.. چه خداحافظیی...

سری تکان داد و گفت:
اما یادم امده است کسی که میخواهد برود خداحافظی نمیکند بدون هیچ سخنی میرود و دگر بازنمیگردد..
به سویم بازگشت و بوسه ای بر روی گونه ام گذاشت..

اشک هایم سرازیر شد و گفتم:
نمیخواهم

بر سرم دستی کشید و گفت:
باید به زندگیت ادامه دهی من رفته ام و تو باید عشق دیگری را تجربه کنی.. وقت این است مرا برای همیشه فراموش کنی...

قلبم مانند گنجشک در سینه ام میزد.. از خواب بیدار میشوم و به اطرافم نگاه میکنم زمزمه میکنم.
نمیخواستم.. نمیخواستم بیدار بشم..
خود را بغل میکنم و با چشمای نمناک به سیاهی مطلق میروم..




😭😭😭😭همین الان به ذهنم اومدد
🔥4
وقتی در رو باز کردم،اصلا انتظار نداشتم اون رو اینجا ببینم
با دیدن لبخند سردش تمام وجودم تا مغز استخوان یخ زد
به پدر نگاه کردم،می خواستم باور کنم که توهم زدم
ولی  نگاهی که به سمت اون مرد روانه کرده بود تمام  امیدم رو واژگون کرد
نیشگون محکی از بازوی چپم گرفتم
بیدار بودم و به کابوسی نگاه می کردم که زندگیم رو در آغوش گرفته بودم
من چطور می تونم اون روز روفراموش کنم؟
خنجر نقره ای که از مرز دنده هاش عبور کرده بود قلبش رو پاره کرده بود
لباس سفیدی که تماما توسط خونش بلعیده شده بود
صورت رنگ پریده اش و چشم های بی روحش
کالبد بی جانش که زیر زمین دفن شد
و حالا اون جسد اینجا بود
بدن هیچ ردی از اون روز شوم
صدای پدر سکوت رو شکست
_چرا به آقای مونتاگو سلام نمی کنی امیلی؟
من فقط به جای خالی انعکاسش در آینه گوشه اتاق خیره شدم
🔥3
روایتی از ذهن تو
وقتی در رو باز کردم، اصلاً انتظار نداشتم اون رو اینجا ببینم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ـ تو...؟ چند ثانیه فقط نگاهم کرد. انگار خودش هم نمی‌دونست از کجا باید شروع کنه. نگاهش خسته بود، اما چیزی توی چشم‌هاش بود که بیشتر از خستگی منو ترسوند؛ ترس. آروم گفتم:…
خب بریم سراغ اولین نوشته‌ای که برای چالش فرستاده شد 👀🤎

اول از همه باید بگم ایده‌اش قشنگ بود. نویسنده تونسته از همون جمله‌ی اول، یه راز خانوادگی بسازه و کاری کنه آدم دلش بخواد بفهمه این مرد کیه و چه ارتباطی با مامان داره.


چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم، تعلیق داستان بود. هر بار یه تیکه از ماجرا رو می‌فهمیم، ولی بلافاصله یه سؤال جدید برامون ایجاد می‌شه. مخصوصاً وقتی عکس مامان رو می‌بینیم و بعد می‌فهمیم مرد داخل عکس همون آدمیه که جلوی راوی قرار گرفته.

پایانش هم خوب بود؛ همون‌جایی که مامان وارد می‌شه و می‌گه: «چرا برگشتی؟»


این پایان باعث می‌شه واقعاً بخوای ادامه‌ی داستان رو بخونی و بفهمی بین این دو نفر چی گذشته.

اما چندتا چیز هم هست که می‌تونه بهتر بشه!

🔸 فضاسازی می‌تونست بیشتر باشه.
ما خیلی از خونه و فضای اطراف چیزی نمی‌بینیم. با چندتا جزئیات کوچیک می‌شد صحنه رو خیلی واقعی‌تر کرد.

🔸 یه مقدار هم باید روی علائم نگارشی و جدا کردن جمله‌ها کار بشه. بعضی جاها چند جمله پشت سر هم اومده و باعث شده متن کمی نفس‌گیر بشه.

ولی در کل، برای یه تمرین کوتاه، ایده و کشش داستان خوب بود.

امتیاز من: ۸ از ۱۰
💘3
روایتی از ذهن تو
وقتی در رو باز کردم، اصلا انتظار نداشتم اون رو اینجا ببینم. تو مهمونی کریسمس سال گزشته گفته بود هرگز پاشو تو این خونه نمیزاره، هرکی میشناختتش میدونست که وقتی حرفی رو میزنه، پاش وایمیسته؛ ولی الان اون رو به روی من ایستاده بود. یعنی چه مشکلی پیش اومده بود…
خب بریم سراغ نوشته‌ی دوم🤎

اول از همه، برای کسی که می‌گه قبلاً بیشتر برای سرگرمی داستان می‌نوشته، شروعش بد نیست و اتفاقاً یه چیز خوب توی متنت هست: شخصیت دیکور از همون اول کنجکاومون می‌کنه.

ما هنوز چیز زیادی ازش نمی‌دونیم، ولی از رفتارش و توصیفی که راوی ازش می‌کنه، می‌فهمیم آدم سرد و یه‌جورایی مرموزیه و همین باعث می‌شه بخوایم بدونیم رابطه‌ش با حانا چیه.

یه نکته‌ی خوب دیگه هم اینه که فقط نگفتی «از دیدنش تعجب کردم»، بلکه یه گذشته بین این دو نفر ساختی:
اینکه دیکور قبلاً گفته بوده دیگه وارد این خونه نمی‌شه و حالا خودش اونجاست.

این تضاد، سؤال ایجاد می‌کنه و باعث می‌شه خواننده بخواد ادامه بده. اما چندتا چیز هست که می‌تونه خیلی بهتر بشه:

🔸 علائم نگارشی و فاصله‌گذاری
متن تقریباً یک‌نفس نوشته شده. اگه بعضی جمله‌ها جدا بشن و مکث‌های بیشتری داشته باشیم، خوندنش خیلی روان‌تر می‌شه.


🔸 غلط‌های تایپی و املایی
چند مورد مثل «گزشته» به جای «گذشته»، «میزاره» به جای «می‌ذاره» و بعضی شکل‌های نوشتاری دیگه دیده می‌شه. اینا چیز سختی نیستن و با یه دور بازخوانی قبل از فرستادن، خیلی‌هاشون پیدا می‌شن.


🔸 فضاسازی می‌تونه بیشتر باشه.
الان می‌دونیم مهمونی کریسمس بوده و دیکور روی مبل نشسته و روزنامه می‌خونه، ولی اگر چند جزئیات کوچیک از خونه، نور، صدا یا حال‌وهوای اون لحظه اضافه بشه، صحنه خیلی زنده‌تر می‌شه.
‌‌
🔸 یه نکته مهم درباره جمله‌ی «همیشه جذب همین سرد بودنش می‌شدم»؛ اینجا یه اطلاعات مهم درباره رابطه‌ی این دو نفر بهمون می‌دی، ولی خیلی سریع از کنارش رد می‌شی. می‌شد کمی بیشتر حس و دلیل این علاقه رو نشون داد تا رابطه‌شون واقعی‌تر به نظر برسه.


در کل برای شروع، ایده و کشش اولیه خوبه و مهم‌تر از همه، تونستی یه سؤال توی ذهن خواننده ایجاد کنی «چرا دیکور بعد از اینکه گفته بود دیگه پاشو توی این خونه نمی‌ذاره، برگشته؟»

امتیاز من: ۷ از ۱۰
💋3
روایتی از ذهن تو
وقتی در رو باز کردم، اصلا انتظار نداشتم اوب رو اینجا ببینم. با نگاهی غمناک به او زل زدم و آغوشم را به رویش باز کردم و گفتم: میدانی چقدر دلتنگت بودم؟ لبخندی زد و رویش را برگرداند و گفت:« میدانم عزیزتر از جانم میدانم.. اما الان برنگشتم که تورا ببینم آمده…
این یکی فضای احساسی قشنگی داشت و پایانش هم غافلگیرکننده بود؛ مخصوصاً اینکه آخرش می‌فهمیم کل دیدار خواب بوده.🥲🤎

نقطه قوتش احساسیه که منتقل می‌کنه، ولی پایان خیلی سریع اتفاق می‌افته و اگه کمی بیشتر روی لحظه‌ی خداحافظی و بیدار شدن کار بشه، تأثیرش بیشتر می‌شه.


فقط یه دور هم علائم نگارشی و جمله‌بندی‌ها رو مرتب کن تا متن روان‌تر بشه.

امتیاز: ۷.۵ از ۱۰

و اینکه گفتی همون لحظه به ذهنت رسید؟ پس حتماً بیشتر از این ایده‌ها بنویس، چون پایه‌ی خوبی برای یه داستان احساسی داری. 🤎
روایتی از ذهن تو
وقتی در رو باز کردم،اصلا انتظار نداشتم اون رو اینجا ببینم با دیدن لبخند سردش تمام وجودم تا مغز استخوان یخ زد به پدر نگاه کردم،می خواستم باور کنم که توهم زدم ولی  نگاهی که به سمت اون مرد روانه کرده بود تمام  امیدم رو واژگون کرد نیشگون محکی از بازوی چپم گرفتم…
این یکی فضای مرموز و ترسناک خوبی داشت. از همون اول حس می‌کنیم یه اتفاق وحشتناک افتاده و کم‌کم با خاطره‌ی مرگ آقای مونتاگو، شکمون بیشتر می‌شه.


بهترین قسمت متن برای من پایانشه؛ جایی که امیلی به آینه نگاه می‌کنه و می‌فهمیم چیزی درباره‌ی این مرد عادی نیست.

فقط بعضی جمله‌ها کمی سنگین و طولانی شدن و با ساده‌تر کردنشون، متن روان‌تر می‌شه. چند مورد نگارشی هم نیاز به اصلاح داره.


در کل ایده‌ی خوبی بود و فضاسازی و حس تعلیقش، نقطه قوت اصلیشه.

امتیاز: ۸ از ۱۰
💘4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک روز از زندگی یک نویسنده

۸:۰۰ صبح
قهوه‌ات رو دم کن

۸:۳۰ تا ۱۰:۰۰ صبح
✍️ شروع ویرایش نوشته‌ها

۱۰:۰۰ تا ۱۱:۰۰ صبح
📝 زمان نوشتن

۱۲:۰۰ ظهر
🍽️ وقت ناهار

۱:۰۰ تا ۳:۰۰ بعدازظهر
✍️ دوباره بنویس، بیشتر بنویس

۴:۰۰ بعدازظهر
📋 کارهای اداری و مدیریت

۵:۰۰ بعدازظهر
💻 لپ‌تاپ رو ببند و روز کاری رو تموم کن
‌‌‌*.·:·. 🦉🤎 .·:·.*
💘8