پـرتـو
21 subscribers
30 photos
4 links
پرتو همان نوری‌ست که خودش را از لابه‌لای تاریکی‌ها می‌رساند‌ تا روح ما را نوازش کند.
Download Telegram
Sher Yadom Raft
Siriya
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ...
1
خورشید ما به چوبه‌ی اعدام بسته است
از صبح و آفتاب در این جا، سخن مگو‌.
1
اساساً فکر می‌کنم اگر آدمی در سنین کم، زخم‌ها و آسیب‌هایی را تجربه کرده باشد خواه به جبر روزگار و خواه به انتخاب‌هایی که در آن سن شاید چندان آگاهانه نبوده‌اند، چیزی درونش برای همیشه تغییر می‌کند. گاهی آن‌قدر زود با درد، فقدان، ترس، ناامنی و رنج آشنا می‌شوی که وقتی به بزرگسالی می‌رسی، دیگر شوق و رمقی برای تجربه کردن بسیاری از چیزهایی که قرار بوده در این سال‌ها زندگی‌شان کنی، باقی نمانده است.
چیزهایی که برای دیگران هیجان‌انگیزند، برای تو پوچ و بی‌معنا به نظر می‌رسند. اتفاقاتی که باید خوشحالت کنند، دیگر آن‌طور که باید در تو شوری به پا نمی‌کنند. انگار پیش از آن‌که فرصت کنی کودکی کنی، جوانی کنی و بی‌دغدغه از زندگی لذت ببری، مجبور شده‌ای با بخش‌هایی از زندگی روبه‌رو شوی که برای سن و سالت زیادی سنگین بوده‌اند.
گویی بخشی از وجودت، همان جایی که باید شوق، هیجان، امید و میل به زندگی در آن رشد می‌کرد، جایی میان همان زخم‌ها خاموش شده و در همان سن باقی مانده است؛ نه کاملاً مرده، اما آن‌قدر خسته و خاموش که دیگر به‌سادگی نمی‌توان بیدارش کرد.
شاید برای همین است که گاهی در بزرگسالی، حتی وقتی همه‌چیز ظاهراً سر جای خودش است، باز هم چیزی درونت سر جایش نیست. می‌خندی، زندگی می‌کنی، کارهایت را انجام می‌دهی و حتی گاهی خوشحال به نظر می‌رسی، اما در اعماق وجودت حس می‌کنی بخشی از تو مدت‌هاست در سکوت و سکون مانده است؛ بخشی که دیگر نه دلش چیزی می‌خواهد و نه توان خواستن دارد.
و شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا همین باشد اینکه دردهای گذشته همیشه با همان شکل و شمایل باقی نمی‌مانند، اما ردّشان را با خودت به بزرگسالی می‌آوری. گاهی در بی‌میلی‌هایت، گاهی در ترس‌هایت، گاهی در ناتوانی‌ات برای لذت بردن از لحظه‌ها و گاهی در این احساس مبهم که انگار چیزی درونت گم شده یا مرده است؛ چیزی که حتی نمی‌دانی دقیقاً چه بوده، اما نبودنش را هر روز با تمام وجود حس می‌کنی.
کاری هم شاید نتوان کرد جز اینکه پذیرفت بعضی از این خاموشی‌ها، تبعات همان دردهایی هستند که خیلی زودتر از موعد تجربه‌شان کرده‌ایم. شاید آدم برای مدتی فقط باید با خودش مدارا کند و بپذیرد که همه‌چیز قرار نیست یک‌شبه درست شود؛ چرا که بعضی زخم‌ها سال‌ها زمان می‌برند تا آرام‌آرام ترمیم شوند و بعضی بخش‌های خاموش وجود، اگر روزی دوباره زنده شوند، به زمان، امنیت و مهربانی زیادی احتیاج دارند.
اما چیزی که در این زمانه قابل کتمان نیست این است که، حتی از خودمان هم دور افتاده‌ایم. آن‌قدر درگیر دوام آوردن، ادامه دادن و وانمود کردن به اینکه حالمان خوب است شده‌ایم که دیگر نمی‌دانیم با خودِ واقعی‌مان چه کنیم. با دردهایمان غریبه‌ایم، با خواسته‌هایمان بیگانه‌ایم و گاهی حتی نمی‌دانیم چیزی که سال‌هاست درونمان خاموش مانده، واقعاً مرده است یا فقط مدت‌هاست در انتظار فرصتی برای زنده شدن است.
1
Solitude
Karen Homayounfar
تکرار بی‌وقفه بعد مدت‌ها.
هفت مرداد هزار چهارصدوپنج
1
از جمعه‌ای که گذشت.
1
از اینکه زمان غروب افتاد خونه باشم متنفرم، انگار این ساعت‌ها یه نفر قلبم رو می‌گیره دستش فشار می‌ده، خصوصا غروب‌های طولانی تابستون که یه سور به غروب‌های دلگیر پاییز زده.
1
غریبم‌.
1
من برای اینکه اخلاقی رفتار کنم به تهدید جهنم نیازی ندارم.
برتراند راسل
1
می‌دانمت که چگونه‌ای.
کلافه‌ای از گفتن اینکه کجا ایستاده‌ای و چه چیزی پشت سر گذاشته‌ای. انگار کسی در تو به قتل رسیده و کمک‌های اولیه و ساده‌دلانه‌ی آدم‌ها به کارت نمی‌آید. احوال‌پرسی‌ها حوصله‌ات را سر می‌برد و توان هیچ ارتباط تازه و تازه کردن هیچ کهنه‌ای نیست. و وقتی دیگران می‌خواهند با مفاهیم قابل درک ساده‌ات کنند، بی‌تحمل می‌شوی. می‌دانم.
1
اکنون اما نه ناامیدم، نه غمگینم، نه حتی خسته. از تمام این‌ها گذشته‌ام، فقط رنجورم.
رنجور از بودن، از اینکه در این جهان جایی برای حضورم تعریف شده است.
از اینکه هنوز کسی مرا به نام می‌شناسد، هنوز در حافظه‌ی چند نفر، هرچند به اندازه‌ی انگشتان یک دست، زنده‌ام.
مدتی‌ست آرزویم دیگر بهتر شدن نیست، آرزویم پاک شدن است.
دلم می‌خواهد هیچ اثری از من باقی نماند، نه در عکس‌ها، نه در حرف‌ها، نه در خاطره‌های کسی. دلم می‌خواهد روزی برسد که اگر نامم جایی نوشته شده، باد آن را ببرد. اگر صدایم جایی مانده، سکوت جای آن را بگیرد اگر ردی از قدم‌هایم هست، زمان آن را محو کند.
می‌خواهم نباشم نه برای آنکه از جهان خشمگینم، بلکه چون دیگر میلی به حضور در آن ندارم.
می‌خواهم مثل بادی باشم که از شهری عبور می‌کند و هیچ‌کس بعد از رفتنش به خاطر نمی‌آورد که لحظه‌ای آنجا بوده است. دیگر قاصدک‌ها هم آرزوهایم را فراموش کنند. حتی باد، که روزی از کنارم گذشته بود، دیگر تلاقی‌مان را به یاد نیاورد‌.
می‌خواهم نباشم نه با درد، نه با فریاد، نه با حسرت طوری که فراموش شدن تنها چیزی باشد که از من باقی می‌ماند، که نه من هیچ‌وقت از جهان سهمی داشته‌ام نه جهان سهمی از من‌.
1
اول هفته‌ی خوبی نبود، هرچی تو مشتم داشتم رو استفاده کردم و آخرش هم با رخوت به شب رسید و گریه کردم‌.
3
نمی‌دونی چقدر ثبت لحظات رو دوست دارم.
1
Yavar Hamisheh Momen
Dariush
تو مرا از چنگ نومیدی که می‌رفت تا خرد را در من ببلعد، بیرون می‌کشی.
1
لذت چیدن میوه‌های حیاط.
1
از پلیدی‌های استبداد، یکی هم این است که شریف زیستن را مدام دشوارتر می‌کند. استبداد، کارش این است که هر روز آدم‌های بیشتری‌ را مجبور به انتخاب بین «شرافت» و «آسایش» کند.

واتسلاف هاول
1
ما؟ هرماه مسخره‌ی دست‌ هورمون‌ها هستیم و باید کلی خشم و کلافگی رو تحمل کنیم.
Nakhoda
Siavash Ghomayshi
برای غروب یک‌شنبه.
قیمت‌ها، رفتار آدم‌ها، ترندهای پوچ اینستاگرام، اوضاع جامعه، نبودنِ کار، فقر، فشارهای روحی، درس و آینده‌ای که هر روز مبهم‌تر از دیروزه، همه‌چیز انگار دست به دست هم داده تا آدم رو از زندگی خسته کنه، کاش می‌شد هرچه زودتر به نقطه پایان برسه همه‌چیز‌.
«تو دلم دارن رخت می‌شورن و سرم بازار مسگرهاست.»