پـرتـو
21 subscribers
30 photos
4 links
پرتو همان نوری‌ست که خودش را از لابه‌لای تاریکی‌ها می‌رساند‌ تا روح ما را نوازش کند.
Download Telegram
زندگی پر از پایان‌هاست و این‌بار نوبتِ خداحافظی با جایی‌ست که فقط محل کارم نبود، بخشی از روزها و خاطراتم بود، کتاب‌فروشیِ مورد علاقه‌ام.
روزهایی که گاهی تلخ بودند و گاهی شیرین، اما از هرکدام تجربه‌های گران‌بها برایم به یادگار ماند؛ به امید آغازهای تازه و روزهای نو‌...
پـرتـو
Photo
بدرود روزهای؛ <<یه چایی از کافه بگیریم؟ نه بابا خسروی دم کرده.>>، بایکیت تلخ، کتاب چی پیشنهاد می‌دی؟، حرفای یواشکی تو تراس، پیتزای آشغال، احمدی باز دیر اومد؟، از بخش کودک متنفرم، یه پاستا بخریم بعد غصه میخوریم، بریم دستشویی گریه کنیم بیایم ادامه کار، بذار یه عکس بگیرم این لحظه رو ثبت کنم، چایی بخوریم؟، اول دانشگاه بعد سرکار٫ آدرس مغازه رو هم بنویس هم بکش بده، کتاب‌خوندن‌های یواشکی٫ تخفیف ۲۰درصدی، داستایفسکی، دلقک بازی های بی‌پایان، عکس تو آینه‌ی سرویس، عکاسی از کتابا.
سی تیر هزار چهارصدو پنج.
_ لیوان از دستم افتاد شکست.
+ فدای سرت شکستنی لیوان باشه، دلت نشکنه دختر.
1
Sher Yadom Raft
Siriya
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ...
1
خورشید ما به چوبه‌ی اعدام بسته است
از صبح و آفتاب در این جا، سخن مگو‌.
1
اساساً فکر می‌کنم اگر آدمی در سنین کم، زخم‌ها و آسیب‌هایی را تجربه کرده باشد خواه به جبر روزگار و خواه به انتخاب‌هایی که در آن سن شاید چندان آگاهانه نبوده‌اند، چیزی درونش برای همیشه تغییر می‌کند. گاهی آن‌قدر زود با درد، فقدان، ترس، ناامنی و رنج آشنا می‌شوی که وقتی به بزرگسالی می‌رسی، دیگر شوق و رمقی برای تجربه کردن بسیاری از چیزهایی که قرار بوده در این سال‌ها زندگی‌شان کنی، باقی نمانده است.
چیزهایی که برای دیگران هیجان‌انگیزند، برای تو پوچ و بی‌معنا به نظر می‌رسند. اتفاقاتی که باید خوشحالت کنند، دیگر آن‌طور که باید در تو شوری به پا نمی‌کنند. انگار پیش از آن‌که فرصت کنی کودکی کنی، جوانی کنی و بی‌دغدغه از زندگی لذت ببری، مجبور شده‌ای با بخش‌هایی از زندگی روبه‌رو شوی که برای سن و سالت زیادی سنگین بوده‌اند.
گویی بخشی از وجودت، همان جایی که باید شوق، هیجان، امید و میل به زندگی در آن رشد می‌کرد، جایی میان همان زخم‌ها خاموش شده و در همان سن باقی مانده است؛ نه کاملاً مرده، اما آن‌قدر خسته و خاموش که دیگر به‌سادگی نمی‌توان بیدارش کرد.
شاید برای همین است که گاهی در بزرگسالی، حتی وقتی همه‌چیز ظاهراً سر جای خودش است، باز هم چیزی درونت سر جایش نیست. می‌خندی، زندگی می‌کنی، کارهایت را انجام می‌دهی و حتی گاهی خوشحال به نظر می‌رسی، اما در اعماق وجودت حس می‌کنی بخشی از تو مدت‌هاست در سکوت و سکون مانده است؛ بخشی که دیگر نه دلش چیزی می‌خواهد و نه توان خواستن دارد.
و شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا همین باشد اینکه دردهای گذشته همیشه با همان شکل و شمایل باقی نمی‌مانند، اما ردّشان را با خودت به بزرگسالی می‌آوری. گاهی در بی‌میلی‌هایت، گاهی در ترس‌هایت، گاهی در ناتوانی‌ات برای لذت بردن از لحظه‌ها و گاهی در این احساس مبهم که انگار چیزی درونت گم شده یا مرده است؛ چیزی که حتی نمی‌دانی دقیقاً چه بوده، اما نبودنش را هر روز با تمام وجود حس می‌کنی.
کاری هم شاید نتوان کرد جز اینکه پذیرفت بعضی از این خاموشی‌ها، تبعات همان دردهایی هستند که خیلی زودتر از موعد تجربه‌شان کرده‌ایم. شاید آدم برای مدتی فقط باید با خودش مدارا کند و بپذیرد که همه‌چیز قرار نیست یک‌شبه درست شود؛ چرا که بعضی زخم‌ها سال‌ها زمان می‌برند تا آرام‌آرام ترمیم شوند و بعضی بخش‌های خاموش وجود، اگر روزی دوباره زنده شوند، به زمان، امنیت و مهربانی زیادی احتیاج دارند.
اما چیزی که در این زمانه قابل کتمان نیست این است که، حتی از خودمان هم دور افتاده‌ایم. آن‌قدر درگیر دوام آوردن، ادامه دادن و وانمود کردن به اینکه حالمان خوب است شده‌ایم که دیگر نمی‌دانیم با خودِ واقعی‌مان چه کنیم. با دردهایمان غریبه‌ایم، با خواسته‌هایمان بیگانه‌ایم و گاهی حتی نمی‌دانیم چیزی که سال‌هاست درونمان خاموش مانده، واقعاً مرده است یا فقط مدت‌هاست در انتظار فرصتی برای زنده شدن است.
1
Solitude
Karen Homayounfar
تکرار بی‌وقفه بعد مدت‌ها.
هفت مرداد هزار چهارصدوپنج
1
از جمعه‌ای که گذشت.
1