پـرتـو
21 subscribers
30 photos
4 links
پرتو همان نوری‌ست که خودش را از لابه‌لای تاریکی‌ها می‌رساند‌ تا روح ما را نوازش کند.
Download Telegram
تمام عمر دنبال شاهدی گشتی تا رنجت را باور کند، خودت مگر آنجا نبود ؟
وقتی قدر غذای گرم و تازه رو می‌فهمی که تازه ۱۱ شب از سرکار رسیده باشی خونه و وایسی سرگاز تا غذا درست کنی.
اگر کتاب‌های فروید را سرسری نمی‌خواندی می‌دیدی که فحش یکی از اصول تعادل آدمیزاد است. اگر فحش نباشد، بله، آدم دق می‌کند. هر زبانی که فحش‌مند است، دق دل مردمش بیشتر است. از تعداد فحش و نوع فحش هر زبانی می‌شود از اوضاع مردمی که تو یک ناحیه هستند سردرآورد. رابطه بینشان را کشف کرد. زبان فارسی اگر هیچ چیز نداشته باشد، فحش آبدار زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشسته‌ایم چرا ولخرجی نکنیم؟ هان دوست عزیزم؟ شما را چه می‌شود؟ دیگر چس‌فحش را هم به ما نمی‌توانی ببینی؟... موجودی هستیم فحشمند و تا دلمان می‌خواهد فحش ریخت‌وپاش می‌کنيم تا همه عبرت بگیرند.


صادق هدایت به نقل از مصطفی فرزانه
در دیار ما که اگر جوانی عروس‌دار شود، هنگام رفتن به خانه‌ی بخت، پارچه‌ای سرخ بر سر عروس می‌اندازند اما اگر همان جوان چشم از دنیا فروبندد این بار پارچه‌ی سرخ، نه بر سر عروس که بالای سرِ جوانِ تازه مهمان گور شده و بر سینه‌ی خاک پهن می‌شود...
هفت تیر هزار چهارصدو پنج
«اولین عضوی که در گور طعمه‌ی مور می‌شود چشم است.»
من اما این‌روزها موقعیتی را زندگی می‌کنم، روزهایی را سپری می‌کنم که تاکنون در زندگی تجربه‌ای مشابه آن نداشته‌ام. نمی‌دانم در چنین شرایطی که مرگ در بیخ گوش خودم و آدم‌های نزدیکم است، باید چه کاری انجام بدهم. با دردی که بر قلب عزیزانم، در اثر مرگ عزیزِ جوانشان نشسته است، چه کنم؟ چه حرفی بزنم تا آرام شوند؟ بگذارم اشک بریزند و آرام شوند، یا راهی بیابم تا زیر سرم‌های آرامبخش، بخشی از احساساتشان را سرکوب کنم؟ خودم چه؟ به روتین معمولی برخواهم گشت؟ آیا این‌همه‌ی آن «خب که چی»ها، برای انجام بدیهی‌ترین کارها، واقعاً درست خواهد شد؟ برای زندگی معنای جدیدی پیدا خواهم کرد؟
نمی‌دانم. ذهنم لبریز از سؤال‌های بی‌جواب و رنج است. رنجی که نمی‌توان آن را بیان کرد. اصلاً حتی اگر قادر به بیان کردن هم باشم، کلمه ندارم. لال شده‌ام.
کلمه ندارم و خاموشم. خاموش و بی‌صدا. و امیدوارم اگر روزی ادامه‌ای بود، از آن صحبت کنم. از رنجی که تا مغز استخوان می‌سوزاند.
دوازده تیر هزارچهارصدوپنج
اکنون اما بیشتر از هرکسی قلبم برای مادربزرگم آتش می‌گیرد. در روزهای اول آنقدر اشک ریخت و بر سینه می‌کوبید که چشم‌هایش ورم کرد و تنش کبود شد. کبودی‌هایش را نشان می‌داد و می‌گفت: «این‌ها که هیچ، جیگرم سوخته.»
اما الان سکوت کرده. اشک نمی‌ریزد؛ به در چشم می‌دوزد و انتظار می‌کشد.
آدمی خیال می‌کند اندوه را باید با گریه نشان داد و ثابت کرد؛ اما بعضی فقدان‌ها برای بعضی نفرات آنقدر بزرگ‌اند که حتی اشک هم جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارد. انگار چیزی در وجود آدم خاموش می‌شود؛ نه می‌توان به سوگ نشست و نه می‌توان انکار کرد که ریشه‌اش تا کجا در قلب نفوذ کرده. مامان‌جون بی‌حرکت است، ساکت است شبیه خانه‌ای که ستون اصلی‌اش را برداشته‌اند و هنوز نفهمیده باید فرو بریزد. هیچ جمله‌ای اندازه‌ی این «نبودن» نیست. مامان‌جون ساکت، مغموم و دل‌شکسته، هنوز چشم‌به‌راه است.
جلادِ آل شیطان،
با آن عمامه تا چند،
دعوی کنی امامت!

اجدادِ طاهرینت
خونِ جوان مکیدند،
با تیغ و بی‌حجامت

جوشیده خونِ خلقی،
بر مؤمنانِ بی‌دین
این شرط و این علامت!

با قاتلان مَردُم
نه جای صلح باقی؛
نه حرفی از ندامت!


و اما شش ماه از ۱۸/۱۹ دی گذشت...
زنده‌یاد بهرام بیضایی
تو چنان زی که بمیری برهی
نه چنان چون تو بمیری برهند.
و اما رسیدم به22 دو عددِ رند کنار هم.
نمی‌دانم این سال چه چیزی برایم کنار گذاشته، فقط امیدوارم وقتی سال بعد، دوباره در شبی مثل امشب به عقب نگاه می‌کنم، لبخندم از سرِ رضایت باشد، نه از سرِ حسرت.
207مشکی و پرشیای سفید، ایران قبرستان آرزوها...
آشپزی می‌کنم، سعی می‌کنم همیشه خونه رو مرتب نگه‌دارم، به گل‌ها آب می‌دم، سرکار میرم، درس می‌خونم؛ سعی می‌کنم اینکه این‌روزها مامان نیست خونه رو شبیه وقتایی که مامان هست نگه‌دارم، تقریبا هرروز گزارش کارارو میدم بهش، از هیچکدوم گله و غری ندارم؛ ولی تو تمامی این مراحل یه لایه غبار غم خوابیده رو قلبم که یهو سرکار یا موقع پهن کردن لباس‌ها یقم رو می‌گیره و اونقدر عمیق میشه که هیچ سلاحی دربرابرش جز اشک ندارم.
«سروِ رعنای من.»
Vaghti To Gerye Mikoni
Ebi
برای سه‌شنبه، «احتمالا» آخرین روز کاری تو این مجموعه.
لطفاً.
1