سایت پانویس
2.68K subscribers
2.54K photos
1.23K videos
58 files
877 links
مینیمال‌های پانویس

جهت شرکت در کلاس‌ها
ادمین:
@PanevisAdmin

صفحهٔ اینستاگرام:
https://www.instagram.com/Panevis

نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

محمدجعفر مصفا:
@Mossaffadotcom

جیدو کریشنامورتی:
@Krishnamurti

نیکول لپرا:
@NicoleLePera
Download Telegram
‌‌
خواب

دیشب خوابی دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم، احساس کردم چیزی در درونم، بعد از سال‌ها، بالاخره به پایان رسیده است.

سال‌ها پیش، با کسی که زمانی رابطه‌ٔ عاطفی داشتم، از هم جدا شدیم. اما جدایی‌مان روشن و صریح نبود. من رابطه را به‌ نوعی رها کرده بودم، بی‌‌آنکه آنطور که شایسته بود، حرف آخر را بزنم.

سال‌ها گذشت. اما در گوشه‌ای از ذهنم، همیشه چیزی باقی مانده بود؛ احساسی مبهم که شاید در حق او بی‌انصافی کرده‌ام. شاید باید روشن‌تر حرف می‌زدم. شاید باید پایان رابطه را به شکلی انسانی‌تر رقم می‌زدم.

در این دو سه سال اخیر، این فکر بیشتر و بیشتر به سراغم می‌آمد. تا اینکه دیروز، بعد از سال‌ها، با او تماس گرفتم.

با هم صحبت کردیم. از او عذر خواستم؛ نه برای تغییر گذشته، بلکه برای پذیرش مسئولیت سهم خودم در آن ماجرا. او هم پذیرفت، بالغانه رفتار کرد.

بعد از تمام‌شدنِ گفت‌وگو، احساس سبکی عجیبی داشتم. گویی چیزی که سال‌ها روی سینه‌ام مانده بود، برداشته شده باشد.

شب خوابیدم و در خواب، خودم را در طبیعتی بسیار زیبا دیدم. جایی شبیه باغی بزرگ و تر و تازه. هوا روشن و لطیف بود. نه آفتاب تندی بود و نه تاریکی‌ای. همه‌ چیز در نوری طلایی، آرام، و لغزان شناور بود. سپیدارهای بلندی بودند و برگ‌هایشان با نسیمی بسیار ملایم تکان می‌خوردند. نور طلایی از لابلای برگ‌ها به چشمم می‌خورد.

در میان باغ راه می‌رفتم. احساس عجیبی داشتم؛ احساس می‌کردم باری را سال‌ها با خودم حمل کرده‌ام و حالا دیگر آن بار همراهم نیست.

به پشت سرم نگاه کردم. در انتهای باغ، دری چوبی دیدم. در همان لحظه فهمیدم این در، متعلق به گذشته است. علی العموم در خواب‌هایم می‌دانم که خوابم.

آرام به سمت در رفتم. پشتِ در، اتاقی بود کوچک و تاریک. اتاقی که معلوم بود سال‌ها درِ آن بسته مانده بوده است. داخل اتاق، چیزهای زیادی بود: نامه‌های قدیمی، عکس‌های مبهم، تکه‌هایی از آیینه، انارهایی که باید خورده می‌شدند و دست‌نخورده باقی مانده بودند. همه‌ چیز آن‌جا بود.

به اتاق نگاه کردم. از تماشای آنجا نترسیدم. نه می‌خواستم چیزی را تغییر دهم، نه می‌خواستم چیزی را انکار کنم. فقط ایستادم و به آنچه آنجا بود نگاه می‌کردم.

بعد اتفاق عجیبی افتاد. پنجره‌ٔ کوچکی در انتهای اتاق باز شد. نور وارد اتاق شد. با ورود نور، تمام آن چیزهای قدیمی آرام‌آرام شروع کردند به محو شدن(بجز انارها).

بعد، از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. این بار، خودم در را بستم. اما قفلش نکردم. فقط بستم. دوباره به باغ نگاه کردم، دیدم آسمان بسیار بزرگ‌تر از چیزی است که قبلاً می‌دیدم. شروع کردم به راه‌ رفتن. احساس سبکی داشتم. آنقدر سبک که گویی پاهایم دیگر کاملاً روی زمین نیستند.

کمی جلوتر رفتم و ناگهان دیدم می‌توانم از زمین فاصله بگیرم. مانند برگِ خشکی که نسیم آن را آرام با خود می‌برد. چند متر از زمین فاصله گرفتم. باد صورتم را لمس می‌کرد. می‌خندیدم.

از چیزی در خودم آزاد شده بودم. از پرونده‌ای که سال‌ها در ذهنم باز مانده بود. دیگر نیازی به حرف نبود.

این صبح که بیدار شده‌ام، این حس سبکبالی با من است. با خودم فکر می‌کنم که گاهی خواب، زبانِ دیگری برای گفتنِ چیزی‌ست که ذهنِ مشعر ما نمی‌تواند به زبان بیاورد. راستش منتظر چنین تجربه‌ای بودم و احتمال می‌دادم که اتفاق بیُفتد. وقتی گذشته را دیده‌ای، سهم مسئولیت خودت را پذیرفته‌ای، عذر خواسته‌ای و دلجویی کرده‌ای، و بخشوده شده‌ای، چنین تجربه‌ای روحی حادث می‌شود.

@PanevisDotCom
سایت پانویس
بالغانه رفتار کرد
‌
‌
«ای خنک جانی که عیب خویش دید»

دوستانی دربارهٔ آنچه که با عنوان «بالغانه رفتار کردن» در یادداشت قبلی(»اینجــا«) آورده‌ام، سوال کرده‌اند.

می‌گویم:
وقتی کسی در حالِ شناختنِ خودش است، به‌ تدریج متوجه می‌شود که چه مسائلی را از دورانِ کودکی با خود حمل می‌کند؛ کدام شرطی‌شدگی‌ها، الگوها و تعارض‌ها از کودکی در دستگاهِ عصبیِ او شکل گرفته‌اند، در آن جای گرفته‌اند و همچنان بر احساسات، رفتار و روابطش اثر می‌گذارند.

وقتی انسان این مسائل را در خودش می‌بیند و نسبت به آن‌ها آگاه می‌شود، درمی‌یابد که انسان‌های دیگر نیز، درست مانندِ او، مسائلی را با خود حمل می‌کنند. همهٔ ما، هر کس به‌ نوعی، گرفتارِ شرطی‌شدگی‌ها، زخم‌ها و الگوهایی هستیم که از گذشته با خود آورده‌ایم.

از این‌رو، کسی که در حالِ شناختنِ خودش است، در واقع در حالِ شناختنِ دیگران نیز هست؛ زیرا روانِ انسان‌ها، با وجودِ تفاوت‌های فردی، در بسیاری از مسائل ساختاری مشترک دارد. به تعبیرِ دیگر، آگاهیِ فردی از آگاهیِ کلِّ بشریت جدا نیست.

این است معنایِ آن اصلِ «تَت توام اَسی» یا همان «تو او هستی»، همان «هو أنت». یعنی دیگری، در بنیاد، از من جدا نیست. او «خودِ من» است؛ انسانی مانندِ من که در حالِ شناختنِ خودش است، مسائلِ خودش را می‌بیند، نسبت به آن‌ها آگاه می‌شود و «می‌کوشد» از آن‌ها رها شود.(دربارهٔ این کوشیدن و تلاش کردن بطور مفصل در جلسات کریشنامورتی‌خوانی گفته‌ایم.)

بنابراین، وقتی می‌بینم انسانی با مسائلِ خودش مواجه شده و نسبت به آن‌ها آگاهی پیدا کرده است، به‌ جای اینکه صرفاً به‌ خاطرِ داشتنِ آن مسائل او را سرزنش کنم، نسبت به او آسان‌گیر می‌شوم. نه از این جهت که خطاهایش را نادیده بگیرم، بلکه چون می‌دانم داشتنِ مسئله، بخشی از وضعیتِ مشترکِ انسانی است.

اگر او را واقعاً «خودِ من» ببینم، آگاهیِ او نسبت به مسائلش را امری بسیار مبارک می‌دانم؛ زیرا احساس می‌کنم گویی خودم دارم مسائلِ خودم را می‌بینم و می‌شناسم، آن‌ها را باز می‌کنم و از آنها رها می‌شوم.

رفتاری که در پیِ این دیدن و این شناخت برمی‌زند، مصداقِ یکی از معانیِ بالغانه رفتار کردن است.

بالغانه رفتار کردن به این معنا نیست که انتظار داشته باشیم انسانِ مقابل هیچ مسئله‌ای نداشته باشد، هیچ زخمی از گذشته با خود حمل نکند یا همیشه کاملاً آگاه و بی‌خطا رفتار کند. همهٔ ما انسان‌ها گرفتارِ مسائلی هستیم. این واقعیت است.

تفاوتِ اساسی در این است که آیا انسان نسبت به مسائلِ خودش آگاه شده است یا نه؛ آیا آنها را می‌بیند و مسئولیت‌شان را می‌پذیرد و در جهتِ فهمیدن و حل‌ کردنشان حرکت می‌کند، یا آنکه در ناآگاهی، همان الگوها را بارها تکرار می‌کند و در نتیجه، هم به خودش و هم به دیگران دائماً آزار می‌رساند.

بلوغ عاطفی، رشد عاطفی یعنی بدانیم که همهٔ ما مسئله داریم و در عینِ حال، ببینیم که آیا انسانِ مقابل نسبت به مسائلِ خودش در حال آگاه شدن هست؟ و برای فهمیدن و خلاص شدن از آن‌ها تلاش می‌کند یا نه.

هیچ‌کس کامل نیست. امّا تفاوتِ بزرگی وجود دارد میانِ انسانی که در ناآگاهی، مسائلِ خودش را تکرار می‌کند و انسانی که آن‌ها را می‌بیند، مسئولیت‌شان را می‌پذیرد و در مسیرِ شناخت و رهایی از آن‌ها حرکت می‌کند.

دیگری را جدا از خود نبینیم؛ بفهمیم که او نیز انسانی است با همان ساختارِ پیچیده‌ٔ انسانی، با گذشته، شرطی‌شدگی‌ها و البته امکانِ رهایی.

وقتی این را می‌فهمیم، هم نسبت به خودمان و هم نسبت به دیگری، مهربان‌تر و آسان‌گیرتر می‌شویم؛ نه از سرِ نادیده‌گرفتنِ خطاها، بلکه از سرِ فهمیدنِ ریشه‌های آن‌ها.

و در نهایت، و با تأکید عرض می‌کنم که مهم است که در تعامل‌تان با دیگری این را به روشنی ببینید که او بطور فعال در حال شناخت خودش است، معایبش را دارد درمی‌آورد و می‌بیند. چنین شخصی شایستۀ گذشت است، نه فردی که نسبت به شناخت خویش و عیوب خویش بی‌تفاوت است. اگر نسبت به این فرد دوم بی‌خیال باشید و دائم عفوش کنید(با این شعار که «او خود من است») و همچنان به ارتباط با او ادامه دهید، دائم آسیب می‌بینید. و این ادامهٔ رابطه از طرف شما با چنین فردی، حماقت است!

@PanevisDotCom
آسیب‌شناسیِ جمع‌های «معنوی»

@PanevisDotCom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
این گربۀ نازنین را یکی از دوستان که تاکنون از او نگهداری کرده است قصد دارد به فردی که واقعاً آن را بخواهد، بدهد. حتماً باید شرایط و توانایی نگهداری‌اش را داشته باشید.

ایشان در توضیحات‌شان در مورد گربه نوشته است:

«سلام به دوستان،
این گربه حمایتیه دو تا پاش بر اثر تصادف شکسته بود که جراحی شد و الان راه می‌ره، می‌دوئه و فعلا پرش‌های بلند نداره. از کمر به پایین فعلاً موهاش به خاطر جراحی کوتاهه و جای بخیه‌ها هم معلوم. مراقبتش با بنده بوده و دیگه توانایی نگهداری ندارم و دنبال سرپرست مهربون و بامسئولیت براش هستم.

پسره، حدوداً پنج‌ماهه، قرص انگل مصرف کرده، واکسینه نشده
بسیار بغلی و مهربونه، اسمش لومی است و به اسمش واکنش داره. لطفاً اگر کسی رو می‌شناسید برای سرپرستی، بهم معرفی کنید.»

برای هماهنگی به »اینجـــا« پیام دهید.

@PanevisDotCom
‌
نزدیک شدن به پنجاه سالگی مزایا و معایبی دارد؛ کلمات کتاب را از نزدیک نمی‌بینی، ولی حقه‌بازها را از دور تشخیص می‌‌دهی.

@PanevisDotCom
دربارهٔ رابطهٔ از راه دور

@PanevisDotCom
Audio-illussion_Laurel-Yanny.mp3
@Panevisdotcom
خطای شنوایی؟!

Laurel vs Yanny audio illusion

@Panevisdotcom
کدام کلمه را می‌شنوید؟
Anonymous Poll
64%
لورل
29%
یانی(یمی)
7%
هر دو را می‌توانم بشنوم
‌
اینجا

اگر قدم می‌زنی، فقط قدم بزن. اگر غذا می‌خوری، فقط غذا بخور. اگر ظرف می‌شویی، فقط ظرف بشور. اگر ماه را تماشا می‌کنی، فقط ماه را تماشا کن.

و ماه را، ماه را.
امشب!

-

راستی، «غلام آفتاب» یا «غلام قمر»؟!

@Panevisdotcom
‌
«خود» یک اشتباه‌اندیشی است. شناختِ خطاهای ذهن، خودشناسی‌ست.

کتاب جدیدی که در گعدۀ هفتگی شروع خواهیم کرد کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» است به نویسندگیِ گِلِب سِپِرسکی.

نوشتهٔ پشت جلد کتاب:

«همۀ ما مستعدِ خطاهای تصمیم‌گیری به نامِ سوگیری‌های شناختی هستیم؛ سوگیری‌هایی که می‌توانند به قیمتِ از دست رفتنِ پیوندهای اجتماعی با عزیزان‌مان، دوستان‌مان‌، همکاران‌مان و در کل، جامعه تمام شوند.

امروزه کمتر کسی قادر به انکارِ سوگیری‌های شناختی است و دانشمندان نه می‌توانند مغزِ سوگیرانۀ ما را خوب جلوه دهند و نه می‌توانند به اندوهِ ناشی از روش‌های همیشه غیرمنطقیِ ما رضایت دهند. سوگیری‌های شناختی چالشی مهم و همیشگی در زندگیِ ما به شمار می‌آیند. سوگیری‌های روانیِ ما بر ادراکات‌مان تأثیر می‌گذارند، ما را نسبت به فرصت‌های پیشِ‌رویمان کور می‌کنند، گزینه‌هایمان را محدود می‌سازند و حتی باعث می‌شوند در تلهٔ اشتباهاتِ تکراری گرفتار شویم. اما این‌ها اجتناب‌ناپذیر نیستند.

دکتر گِلِب سِپِرسکی، به‌ عنوانِ یکی از برجسته‌ترین متخصصانِ رفتاری، با مهارتِ هرچه‌تمام‌تر دانشِ جدیدِ مغز را در پسِ تفکرِ سریع و کُند به‌ کار می‌بندد تا نشان دهد فرایندهای تفکر می‌توانند کلیدِ اصلیِ جلوگیری از به‌دام‌افتادنِ ما در این تله‌های هیجانی باشند. او در کتابِ «نقاطِ کور بینِ ما»، با استفاده از روشِ درمانِ رفتاری ـ شناختیِ مبتنی بر شواهد(CBT)، ابتدا به معرفی و تشریحِ رایج‌ترین انواعِ سوگیری‌های شناختی می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه نحوۀ سیم‌کشیِ مغزِ ما بر تصمیم‌های بسیار بدی که دربارۀ روابطمان می‌گیریم، اثر می‌گذارد.

مهم‌تر از همه، کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» با ارائۀ استراتژی‌های مبتنی بر علم برای همگان، راه‌های برطرف کردنِ این سوگیری‌های شناختی را نیز توضیح می‌دهد؛ به‌گونه‌ای که به‌کاربستنِ این راهبردها نه‌ تنها به نجاتِ روابطمان خواهد انجامید، بلکه زندگیِ ما را به‌ طرزِ معناداری بهبود خواهد بخشید.

بیایید با واقعیت روبه‌رو شویم: مغزهای ما تنبل هستند. کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» شاید مهم‌ترین کتابی باشد که نشان می‌دهد چگونه سوگیری‌های شناختی روابطِ ما را متأثر می‌سازند. من کتاب‌های بسیاری در زمینۀ سوگیری‌های شناختی مطالعه کرده‌ام. سپرسکی این کتاب را بر پایۀ آخرین پژوهش‌ها و یافته‌های علمی در زمینۀ سوگیری‌های شناختی نوشته است و در عینِ حال، زبانِ کتاب برای خوانندۀ عمومی بسیار مناسب است.

مایکل بریت، استادِ دانشگاه و نویسنده.»

جمع‌خوانیِ این کتاب به زودی در گروه «گعدهٔ شناخت» آغاز می‌شود و بصورت جلسات لایو اجرا و ذخیره می‌گردد.

جهت پیوستن به گعده، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید و اطلاعات ثبت‌نام را درخواست کنید.

(گعده یعنی دورِهمی.)

@PanevisDotCom
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌‌
«فیلسوف عرب»

در این ویدیو مرحوم آقای کیارستمی نازنین سخنی از پیامبر اسلام را نقل می‌کند که دربارهٔ کودکان است. این سخن البته که تعلیمی است، یعنی که ای انسان، چنین باش.

اما از اصل سخن(شاید بعداً بطور مفصل به آن بپردازم) که بگذریم، یک موضوع حاشیه‌ای را می‌خواهم بگویم. اینکه چرا آقای کیارستمی راحت نیست که بگوید این سخن از محمد، پیامبر اسلام، است. می‌گوید «یک فیلسوف عرب»، و بعدش هم که آن خانمِ مترجم می‌گوید که نکند منظورت جبران خلیل جبران باشد، کیارستمی می‌گوید که نه، نمی‌خواهم اسمش را بیاورم. یعنی عمد دارد که نام پیامبر را نبرد.

البته که این امتناعِ ایشان دلیل دارد؛ ذهنیتِ بدی که در غرب نسبت به محمد بوده است. و در دورهٔ ما نیز تشدید شده است. هر جا سخن از قرآن و پیامبر باشد، بسیاری از مردم می‌گریزند و آن هم دلیل دارد که بر همگان روشن است.

باری، سرتان را درد نیاورم، دوستانی که در جلسات گروه‌های مهمان‌کُش هستند دیده‌اند که بنده نیز(!) کار عرفان تطبیقی بسیار می‌کنم. مفاهیمِ روانکاوانهٔ عمیق با تبیینِ علمِ روز را بعضاً با برداشت‌های عرفانی از قرآن و سخنان پیامبر بصورت تطبیقی می‌گویم. عده‌ای خارج از جلسات به من می‌گویند که نگو، مردم فراری هستند. می‌دانم، اینقدر عقلم می‌رسد. اما اتفاقاً عمد دارم که بگویم. تا تعصبی که به ضدیت با قرآن و محمد هست خدشه‌دار شود، فروبریزد. هر نوع تعصبی مضر است، چه تعصب مذهبی، چه ضدمذهبی. ترس و دغدغه‌ای هم از گریختن کسانی که جملات عربی برایشان حکم «بسم الله» برای جن دارد، ندارم. به قول مولانا: «تا گریزد آنکه بیرونی بود». بگذار آدم متعصب، چه مذهبی و چه ضدمذهبی، بگریزد. طفلک خودش را محروم می‌کند. در واقع، آن تعصبش او را از برخورداری از مطالبی عمیق محروم می‌کند.

--

پيامبر صلي الله عليه و آله: اُحِبُّ الصِّبْيانَ لِخَمْسٍ: اَلاَْوَّلُ: اَنـَّهُمْ هُمُ الْبَكّاؤونَ، وَالثّانى: يَتَمَرَّغونَبِالتُّرابِ وَ الثّالِثُ: يَخْتَصِمونَ مِنْ غَيْرِ حِقْدٍ وَ الرّابِـعُ: لا يَدَّخِرونَ لِغَدٍ شَيئا وَ الْخامِسُ: يُعَمِّرونَ ثُمَّ يُخَرِّبونَ؛
كودكان را به خاطر پنج چيز دوست مى‌دارم: اول آن كه بسيار مى‌گِريند، دوم آن كه با خاك بازى مى‌کنند، سوم آن كه دعوا كردنِ آنان همراه با كينه نيست؛ چهارم آن كه چيزى براى فردا ذخيره نمى‌کنند، پنجم آن كه مى‌سازند و سپس، خراب مى‌كنند(دل‌بستگى ندارند).
[منبع: مواعظ العدديّه، ص 259]

@PanevisDotCom
‌
بنده در سفر شیراز و تخت جمشید و آن نواحی هستم. و مطالبی و کامنت‌هایی در استوری‌ها گذاشته‌ام. دوستانی که مایل به دیدن و شنیدن این مطالب و ویدیوها هستند به استوری‌های »این آیدی تلگرام« مراجعه کنند.

@PanevisDotCom
دربارهٔ شناخت انسان‌ها

@PanevisDotCom
‌
سلام به دوستان،

إن شاء الله، جلسۀ امشبِ مصفاخوانی برقرار است؛ ساعتِ ۸ شب به وقتِ ایران.

این جلسه اختصاص دارد به ادامهٔ خواندن و بررسیِ کتابِ «با پیر بلخ» (مثنویِ معنوی). جلسهٔ بیست و دوم از جمع‌خوانیِ این کتاب.

در این جلسه فصل هشتم را آغاز می‌کنیم.

دوستانِ علاقمند دو دقیقه قبل از ساعتِ ۸ در جلسه حاضر باشند.

کسانی که شرکت می‌کنند می‌توانند از »ادمین طوبیٰ« کسب اطلاع کنند.
‌‌
@MossaffaDotCom
تکمله بر «چیزی شدن»

@PanevisDotCom
‌
غزلی از طرزیِ افشار (قرنِ یازدهمِ هجری)

چو با غیری آن دل‌ربا می‌شرابد
ز غیرت دلِ عاشقان می‌کبابد

ز هجرانِ سنگین‌دلی سیم‌ساقی
دلم هم‌چو سیماب می‌اضطرابد

تو را زاهدا نشئۀ چشمِ مستش
اگر شیخِ صدساله‌ای می‌شبابد

تو را چون حسابانم از خیلِ خاکی؟
مهیده رُخت، سنبلت می‌سحابد

به هر سو که از مِهر می‌التفاتی
ز رویِ تو هر ذره می‌آفتابد

ز نادیدنت مردمِ چشمِ مردم
سفیدید، تا کی رُخت می‌نقابد؟

نه آبی نه آبادی‌ای در جهان است
سما می‌سرابد، زمین می‌خرابد

نمی‌اختیاریم الا اطاعت
ثوابد اگر طرزیا یا عِقابد

(دیوانِ طرزیِ افشار، به کوششِ م. تمدن، تهران: کتاب‌فروشیِ ادبیه، چ ۲، ۱۳۳۸، ص ۶۳-۶۴)

تشکر از جناب بهروز صفرزاده برای معرفی این غزل خاص

»این پست مرتبط« از آقای صفرزاده را هم بخوانید.

@Panevisdotcom
Audio
‌
با منِ دلخسته، ای دلدار، جنگیدن چرا؟
تو غزالِ گلشنِ حُسنی، پلنگیدن چرا؟

با مسلمانانِ مسکین کافریدن بهر چه؟
با گرفتارانِ مستضعف درنگیدن چرا؟

می‌نگاهی با من و می‌التفاتی با رقیب
با منِ یکرنگ، ای گل‌رخ، دو رنگیدن چرا؟

از سرِ کویت منِ دیوانه را راندی بسنگ
دلبرا دنگی مرا کافیست، سنگیدن چرا؟

ای که می‌سهوی دمادم با وجودِ عقل و هوش
باده‌ایدن از برای چیست، بنگیدن چرا؟

هر یک از قوسِ قضا تیرِ اجل خواهد خورد
مردمان را گو که این توپ و تفنگیدن چرا؟

طرزیا، چون در طریقِ عاشقی می‌مقصدی
همچو زهادِ ریائی عذرِ لنگیدن چرا؟

طرزی افشار

@PanevisDotCom