معرفی کوتاهی از داستان روایت شطرنج نوشته اشتفان تسوایگ
«داستان شطرنج» آخرین وصیتنامهی ادبی و شاهکارِ درخشان اشتفان تسوایگ است؛ اثری کوتاه اما به غایت پرالتهاب که در سال ۱۹۴۱ در تبعید نوشته شد، درست اندکی پیش از آنکه تسوایگ در اعتراض به زوال تمدن و پیروزی توتالیتاریسم در اروپا، خودخواسته به زندگیاش پایان دهد.
داستان در یک کشتی اقیانوسپیما در مسیر نیویورک به بوئنوسآیرس رخ میدهد؛ جایی که میرکو چنتوویچ (قهرمان بیاحساس، مکانیکی و حسابگر شطرنج جهان) با مردی مرموز و رنگپریده به نام دکتر ب. (حقوقدان اتریشی) روبهرو میشود. این رویاروییِ به ظاهر ورزشی، خیلی زود به نبردی هولناک میان دو شیوه از زیستن و دو قطبِ روان انسان تبدیل میشود.
دکتر ب. در دوران حبس انفرادی توسط گشتاپو، برای نجات از جنونِ ناشی از بیحسی حسی و انزوای مطلق، کتابچهای حاوی ۱۵۰ بازی از استادان بزرگ شطرنج را میدزدد. اما این نجات موقت، سرآغاز یک خودویرانگری عمیقتر میشود:
▪️ «داستان شطرنج» از نگاه نویسندگان مشهور آلمان
توماس مان: «تسوایگ در این رمان کوتاه، تراژدی فرهنگِ ظریف و اندیشهورز اروپایی را در مواجهه با توحشِ سرد و مکانیکیِ زمانه به تصویر میکشد. این کتاب کالبدشکافیِ درخشانِ روحی است که زیر شکنجهی خلأ، خود را تکهتکه میکند.»
هرمان هسه: «تسلط تسوایگ بر روانشناسی اعماق و گرههای ناخودآگاه در اوج قرار دارد. او نشان میدهد که چگونه بزرگترین پناهگاه ذهن (تخیل و منطق)، در شرایط بحران میتواند به بیرحمترین شکنجهگاه انسان تبدیل شود.»
▪️ ما رمان کوتاه «داستان شطرنج» یا «روایت شطرنجباز» را به ترجمه محمود حدادی از نشر افق میخوانیم.
▪️ اولین جلسهٔ خوانش این کتاب امشب، شنبه ۳۱ مرداد، ساعت ۱۹ برگزار میشود.
صدرا (مدیر گروه رمانخوانی)
علاقمندان به شرکت در گروه رمانخوانی به ادمین طوبیٰ پیام دهند.
@PanevisDotCom
معرفی کوتاهی از داستان روایت شطرنج نوشته اشتفان تسوایگ
«هیچچیز در جهان به اندازهی "هیچچیز" روح انسان را شکنجه نمیدهد... در آن اتاق تنها یک تخت بود، یک در، یک پنجره و یک کاغذدیواریِ یکدست؛ اما هولناکتر از همهی اینها، یک خلأ کامل و مطلق بود. هیچ صدایی برای شنیدن، هیچ تصویری برای دیدن و هیچ کاری برای انجام دادن وجود نداشت. انسان در برهوتِ محض، محصور میان چهار دیوار با ذهنی که مدام خودش را نشخوار میکرد، تنها رها شده بود.»
«داستان شطرنج» آخرین وصیتنامهی ادبی و شاهکارِ درخشان اشتفان تسوایگ است؛ اثری کوتاه اما به غایت پرالتهاب که در سال ۱۹۴۱ در تبعید نوشته شد، درست اندکی پیش از آنکه تسوایگ در اعتراض به زوال تمدن و پیروزی توتالیتاریسم در اروپا، خودخواسته به زندگیاش پایان دهد.
داستان در یک کشتی اقیانوسپیما در مسیر نیویورک به بوئنوسآیرس رخ میدهد؛ جایی که میرکو چنتوویچ (قهرمان بیاحساس، مکانیکی و حسابگر شطرنج جهان) با مردی مرموز و رنگپریده به نام دکتر ب. (حقوقدان اتریشی) روبهرو میشود. این رویاروییِ به ظاهر ورزشی، خیلی زود به نبردی هولناک میان دو شیوه از زیستن و دو قطبِ روان انسان تبدیل میشود.
دکتر ب. در دوران حبس انفرادی توسط گشتاپو، برای نجات از جنونِ ناشی از بیحسی حسی و انزوای مطلق، کتابچهای حاوی ۱۵۰ بازی از استادان بزرگ شطرنج را میدزدد. اما این نجات موقت، سرآغاز یک خودویرانگری عمیقتر میشود:
«من ناگزیر بودم با خودم بازی کنم. یعنی باید همزمان در نقش "سفید" فکر میکردم و بلافاصله در نقش "سیاه" به خودم حمله میکردم! این کار به معنای دوشقهشدنِ هولناکِ آگاهی بود. مغز من به دو نیم تقسیم شده بود؛ دو حریفِ آشتیناپذیر درون یک جمجمه که هر کدام تشنهی نابودی دیگری بودند. این دیگر یک بازی نبود؛ یک جنونِ سمی و یک تبِ بیامان بود.»
▪️ «داستان شطرنج» از نگاه نویسندگان مشهور آلمان
توماس مان: «تسوایگ در این رمان کوتاه، تراژدی فرهنگِ ظریف و اندیشهورز اروپایی را در مواجهه با توحشِ سرد و مکانیکیِ زمانه به تصویر میکشد. این کتاب کالبدشکافیِ درخشانِ روحی است که زیر شکنجهی خلأ، خود را تکهتکه میکند.»
هرمان هسه: «تسلط تسوایگ بر روانشناسی اعماق و گرههای ناخودآگاه در اوج قرار دارد. او نشان میدهد که چگونه بزرگترین پناهگاه ذهن (تخیل و منطق)، در شرایط بحران میتواند به بیرحمترین شکنجهگاه انسان تبدیل شود.»
«شطرنج به طرز غریبی همهچیز است و هیچچیز نیست؛ بازیای فراتر از زمان و مکان، کهن اما تا ابد جوان، مادهای ندارد و تنها از اندیشه زاده میشود؛ دانشی بدون کاربرد، هنری بدون اثر، اما استوارتر از هر کتاب و بنایی.»
▪️ ما رمان کوتاه «داستان شطرنج» یا «روایت شطرنجباز» را به ترجمه محمود حدادی از نشر افق میخوانیم.
▪️ اولین جلسهٔ خوانش این کتاب امشب، شنبه ۳۱ مرداد، ساعت ۱۹ برگزار میشود.
صدرا (مدیر گروه رمانخوانی)
علاقمندان به شرکت در گروه رمانخوانی به ادمین طوبیٰ پیام دهند.
@PanevisDotCom
یکی از رمانهایی که پیرمرد توصیه کرد بخوانم این کتاب بود. پیرمرد ابن سینا(و نیز جوزجانی) را دوست داشت، میگفت نابغه بوده است. آقای عبدالرضا هوشنگ مهدوی از آشنایانش بود.
یک روزِ بهاری هم با خانمش از قیطریه به شهرری آمد و سری به چشمه علی زدیم. از روی باروی ریِ قدیم سراغ بیمارستانِ فیروزآبادی را میگرفت. نشانش دادم. میگفت بوعلی ابتدا آنجا را ساخته است.
کتاب «راهِ اصفهان» را خواندم و انصافاً جذاب بود. توصیه میکنم بخوانید.
معرفی کتاب «راه اصفهان»
«کتاب "راه اصفهان"(سرگذشت ابن سینا) نوشتهٔ ژیلبر سینوئه و ترجمهٔ عبدالرضا هوشنگ مهدوی است و نشر قطره آن را منتشر کرده است.
کتاب "راه اصفهان" بر اساس یک نسخهٔ خطیِ اصیل به زبان عربی نوشته شده است، نوعی دفتر خاطرات که به قلم یکی از شاگردان ابنسینا به نام ابوعبید جوزجانی، کسی که مدت بیست و پنج سال در کنار او زندگی میکرده است.
کتاب به چندین «مقامه» یا «مجلس» تقسیم شده است. در زبان عربی کهن این واژه معنی اجتماع قبایل را میداد. بعدها در توصیف شبهایی که نخستین خلفای اموی و عباسی صرف گفتوگو و شنیدن سخنان آموزندهٔ دانشمندان میکردند به کار رفت. به تدریج که معلومات ادبی و علمی، که در گذشته منحصر به درباریان بود، در میان تودهٔ مردم رواج یافت، معنی آن گستردهتر شد و حتی به جایی رسید که به طلب احسان از سوی گدایان نیز اطلاق میشد.
پارهای از پانوشتهای صفحات کتاب اظهارنظرها و توضیحات جوزجانی است که در هر مورد مشخص شده است؛ در غیر این صورت پانوشتها از مؤلف کتاب است.
این کتاب را به کسانی که میخواهند سرگذشت ابن سینا، حکیم بزرگ ایرانی را بخوانند پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب «راه اصفهان»:
«من که ابوعبید جوزجانی هستم، این کلمات را به تو تقدیم میکنم، کلماتی که کسی که مدت بیست و پنج سال استاد، دوست و چشم من بود، به من سپرده است: ابوعلی ابنسینا، شیخالرئیس و امامالحکماء، که با عقل و دانش خود جهانیان را دگرگون ساخت؛ از خلیفه تا وزیر، امیر، گدا، سردار جنگی. هنوز از سمرقند تا شیراز، از دروازههای شهر مدور تا شهر هفتاد و دو ملت، از کاخهای پرشکوه خلیفه تا روستاهای فقیر طبرستان، آوازهٔ شهرت و عظمت نام او طنینافکن است.
من او را دوست داشتم، همچنانکه همگان خوشبختی و عدالت را دوست دارند. اقرار میکنم که به او عشقی ناممکن داشتم. صفحات بعد را که بخوانی، خواهی دید که او چه نوع آدمی بود و با من همرأی خواهی شد. خداوند در این راه تو را یاری کند.
امروز تو را به دست استاد میسپارم. بیترس و بیمحابا در پی او روان شو. دستت را در دستش بگذار. هیچگاه دمی او را ترک مکن. او تو را در جادههای ایران با خود به سفر خواهد برد، در کاروانسراها بیتوته خواهی کرد، از آن سوی واحه بزرگ سغدیان تا کنارهٔ ترکستان.
در خلوت پهناوری که گاه بسیار گرم و گاهی به غایت سرد است و کشور من را تشکیل میدهد، او را دنبال کن. در میان صحراهای پهناور و نمکزار آن ناگهان با شگفتی شهری را خواهی دید که با زیبایی نامنتظر پدیدار میشود و در نگاه نخست غیر واقعی به نظر میآید. کاروانها برایت از هند گوهر و ادویه، از شام زره و از روم عاج حمل خواهند کرد. بازارهای اصفهان را خواهی دید که از انبوه پوستهای خز و سمور، عنبر و عسل و کنیزان زیبای سفید لبریز است.
در گذرگاههای سرپوشیدهٔ بازار، مشامت از بوهای ناآشنا و گیاهان خوشبوی گرانبها انباشته خواهد شد. شبها زیر آسمان صاف و پرستاره در شنزارها یا در صخرههای دامنهٔ البرز بسر خواهی برد، درحالیکه چشمانداز دماوند، که بر فراز آن ستیغهای پوشیده از برف سر بر آسمان میساید، در برابر دیدگانت قرار دارد.
گاهی در میان گدایان و زمانی در کاخهای باشکوه بسر خواهی برد. از روستاهای فراموش شده، از کوچههای باریک، از کنار خانههای بدون پنجره خواهی گذشت. به دنیای اسرارآمیز شخصیتهای قدرتمند، محیط در بستهٔ حرمسراها و لذّتهای بیحد و حصر آن قدم خواهی نهاد. خواهی دید که شاهزادگان و گدایان همانند یکدیگر رنج میبرند و متقاعد خواهی شد (اگر ذرهای شک در دلت باشد) که همهٔ ما در برابر آلام و مصایب یکسانیم.
در لحظهای که محبوبت چهرهٔ بیحجابش را در پرتو نور ستارگان به تو مینمایاند، قلبت مانند اسبی وحشتزده در سینه خواهد تپید، زیرا تو بیش از یک زن را دوست خواهی داشت و زنان بسیاری به تو عشق خواهند ورزید. از پستی و دنائت اقویا احساس نفرت خواهی کرد و در برابر عظمت ضعفا سر فرود خواهی آورد.
به اطرافت خوب نظر کن، امروز ما در بخارا پایتخت خراسانیم که در شمال جیحون قرار دارد. زمان تابستان ۳۸۸ هجری است و استادم درست هجده سال دارد.»
@PanevisDotCom
یکی از رمانهایی که پیرمرد توصیه کرد بخوانم این کتاب بود. پیرمرد ابن سینا(و نیز جوزجانی) را دوست داشت، میگفت نابغه بوده است. آقای عبدالرضا هوشنگ مهدوی از آشنایانش بود.
یک روزِ بهاری هم با خانمش از قیطریه به شهرری آمد و سری به چشمه علی زدیم. از روی باروی ریِ قدیم سراغ بیمارستانِ فیروزآبادی را میگرفت. نشانش دادم. میگفت بوعلی ابتدا آنجا را ساخته است.
کتاب «راهِ اصفهان» را خواندم و انصافاً جذاب بود. توصیه میکنم بخوانید.
معرفی کتاب «راه اصفهان»
«کتاب "راه اصفهان"(سرگذشت ابن سینا) نوشتهٔ ژیلبر سینوئه و ترجمهٔ عبدالرضا هوشنگ مهدوی است و نشر قطره آن را منتشر کرده است.
کتاب "راه اصفهان" بر اساس یک نسخهٔ خطیِ اصیل به زبان عربی نوشته شده است، نوعی دفتر خاطرات که به قلم یکی از شاگردان ابنسینا به نام ابوعبید جوزجانی، کسی که مدت بیست و پنج سال در کنار او زندگی میکرده است.
کتاب به چندین «مقامه» یا «مجلس» تقسیم شده است. در زبان عربی کهن این واژه معنی اجتماع قبایل را میداد. بعدها در توصیف شبهایی که نخستین خلفای اموی و عباسی صرف گفتوگو و شنیدن سخنان آموزندهٔ دانشمندان میکردند به کار رفت. به تدریج که معلومات ادبی و علمی، که در گذشته منحصر به درباریان بود، در میان تودهٔ مردم رواج یافت، معنی آن گستردهتر شد و حتی به جایی رسید که به طلب احسان از سوی گدایان نیز اطلاق میشد.
پارهای از پانوشتهای صفحات کتاب اظهارنظرها و توضیحات جوزجانی است که در هر مورد مشخص شده است؛ در غیر این صورت پانوشتها از مؤلف کتاب است.
این کتاب را به کسانی که میخواهند سرگذشت ابن سینا، حکیم بزرگ ایرانی را بخوانند پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب «راه اصفهان»:
«من که ابوعبید جوزجانی هستم، این کلمات را به تو تقدیم میکنم، کلماتی که کسی که مدت بیست و پنج سال استاد، دوست و چشم من بود، به من سپرده است: ابوعلی ابنسینا، شیخالرئیس و امامالحکماء، که با عقل و دانش خود جهانیان را دگرگون ساخت؛ از خلیفه تا وزیر، امیر، گدا، سردار جنگی. هنوز از سمرقند تا شیراز، از دروازههای شهر مدور تا شهر هفتاد و دو ملت، از کاخهای پرشکوه خلیفه تا روستاهای فقیر طبرستان، آوازهٔ شهرت و عظمت نام او طنینافکن است.
من او را دوست داشتم، همچنانکه همگان خوشبختی و عدالت را دوست دارند. اقرار میکنم که به او عشقی ناممکن داشتم. صفحات بعد را که بخوانی، خواهی دید که او چه نوع آدمی بود و با من همرأی خواهی شد. خداوند در این راه تو را یاری کند.
امروز تو را به دست استاد میسپارم. بیترس و بیمحابا در پی او روان شو. دستت را در دستش بگذار. هیچگاه دمی او را ترک مکن. او تو را در جادههای ایران با خود به سفر خواهد برد، در کاروانسراها بیتوته خواهی کرد، از آن سوی واحه بزرگ سغدیان تا کنارهٔ ترکستان.
در خلوت پهناوری که گاه بسیار گرم و گاهی به غایت سرد است و کشور من را تشکیل میدهد، او را دنبال کن. در میان صحراهای پهناور و نمکزار آن ناگهان با شگفتی شهری را خواهی دید که با زیبایی نامنتظر پدیدار میشود و در نگاه نخست غیر واقعی به نظر میآید. کاروانها برایت از هند گوهر و ادویه، از شام زره و از روم عاج حمل خواهند کرد. بازارهای اصفهان را خواهی دید که از انبوه پوستهای خز و سمور، عنبر و عسل و کنیزان زیبای سفید لبریز است.
در گذرگاههای سرپوشیدهٔ بازار، مشامت از بوهای ناآشنا و گیاهان خوشبوی گرانبها انباشته خواهد شد. شبها زیر آسمان صاف و پرستاره در شنزارها یا در صخرههای دامنهٔ البرز بسر خواهی برد، درحالیکه چشمانداز دماوند، که بر فراز آن ستیغهای پوشیده از برف سر بر آسمان میساید، در برابر دیدگانت قرار دارد.
گاهی در میان گدایان و زمانی در کاخهای باشکوه بسر خواهی برد. از روستاهای فراموش شده، از کوچههای باریک، از کنار خانههای بدون پنجره خواهی گذشت. به دنیای اسرارآمیز شخصیتهای قدرتمند، محیط در بستهٔ حرمسراها و لذّتهای بیحد و حصر آن قدم خواهی نهاد. خواهی دید که شاهزادگان و گدایان همانند یکدیگر رنج میبرند و متقاعد خواهی شد (اگر ذرهای شک در دلت باشد) که همهٔ ما در برابر آلام و مصایب یکسانیم.
در لحظهای که محبوبت چهرهٔ بیحجابش را در پرتو نور ستارگان به تو مینمایاند، قلبت مانند اسبی وحشتزده در سینه خواهد تپید، زیرا تو بیش از یک زن را دوست خواهی داشت و زنان بسیاری به تو عشق خواهند ورزید. از پستی و دنائت اقویا احساس نفرت خواهی کرد و در برابر عظمت ضعفا سر فرود خواهی آورد.
به اطرافت خوب نظر کن، امروز ما در بخارا پایتخت خراسانیم که در شمال جیحون قرار دارد. زمان تابستان ۳۸۸ هجری است و استادم درست هجده سال دارد.»
@PanevisDotCom
خواب
دیشب خوابی دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم، احساس کردم چیزی در درونم، بعد از سالها، بالاخره به پایان رسیده است.
سالها پیش، با کسی که زمانی رابطهٔ عاطفی داشتم، از هم جدا شدیم. اما جداییمان روشن و صریح نبود. من رابطه را به نوعی رها کرده بودم، بیآنکه آنطور که شایسته بود، حرف آخر را بزنم.
سالها گذشت. اما در گوشهای از ذهنم، همیشه چیزی باقی مانده بود؛ احساسی مبهم که شاید در حق او بیانصافی کردهام. شاید باید روشنتر حرف میزدم. شاید باید پایان رابطه را به شکلی انسانیتر رقم میزدم.
در این دو سه سال اخیر، این فکر بیشتر و بیشتر به سراغم میآمد. تا اینکه دیروز، بعد از سالها، با او تماس گرفتم.
با هم صحبت کردیم. از او عذر خواستم؛ نه برای تغییر گذشته، بلکه برای پذیرش مسئولیت سهم خودم در آن ماجرا. او هم پذیرفت، بالغانه رفتار کرد.
بعد از تمامشدنِ گفتوگو، احساس سبکی عجیبی داشتم. گویی چیزی که سالها روی سینهام مانده بود، برداشته شده باشد.
شب خوابیدم و در خواب، خودم را در طبیعتی بسیار زیبا دیدم. جایی شبیه باغی بزرگ و تر و تازه. هوا روشن و لطیف بود. نه آفتاب تندی بود و نه تاریکیای. همه چیز در نوری طلایی، آرام، و لغزان شناور بود. سپیدارهای بلندی بودند و برگهایشان با نسیمی بسیار ملایم تکان میخوردند. نور طلایی از لابلای برگها به چشمم میخورد.
در میان باغ راه میرفتم. احساس عجیبی داشتم؛ احساس میکردم باری را سالها با خودم حمل کردهام و حالا دیگر آن بار همراهم نیست.
به پشت سرم نگاه کردم. در انتهای باغ، دری چوبی دیدم. در همان لحظه فهمیدم این در، متعلق به گذشته است. علی العموم در خوابهایم میدانم که خوابم.
آرام به سمت در رفتم. پشتِ در، اتاقی بود کوچک و تاریک. اتاقی که معلوم بود سالها درِ آن بسته مانده بوده است. داخل اتاق، چیزهای زیادی بود: نامههای قدیمی، عکسهای مبهم، تکههایی از آیینه، انارهایی که باید خورده میشدند و دستنخورده باقی مانده بودند. همه چیز آنجا بود.
به اتاق نگاه کردم. از تماشای آنجا نترسیدم. نه میخواستم چیزی را تغییر دهم، نه میخواستم چیزی را انکار کنم. فقط ایستادم و به آنچه آنجا بود نگاه میکردم.
بعد اتفاق عجیبی افتاد. پنجرهٔ کوچکی در انتهای اتاق باز شد. نور وارد اتاق شد. با ورود نور، تمام آن چیزهای قدیمی آرامآرام شروع کردند به محو شدن(بجز انارها).
بعد، از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. این بار، خودم در را بستم. اما قفلش نکردم. فقط بستم. دوباره به باغ نگاه کردم، دیدم آسمان بسیار بزرگتر از چیزی است که قبلاً میدیدم. شروع کردم به راه رفتن. احساس سبکی داشتم. آنقدر سبک که گویی پاهایم دیگر کاملاً روی زمین نیستند.
کمی جلوتر رفتم و ناگهان دیدم میتوانم از زمین فاصله بگیرم. مانند برگِ خشکی که نسیم آن را آرام با خود میبرد. چند متر از زمین فاصله گرفتم. باد صورتم را لمس میکرد. میخندیدم.
از چیزی در خودم آزاد شده بودم. از پروندهای که سالها در ذهنم باز مانده بود. دیگر نیازی به حرف نبود.
این صبح که بیدار شدهام، این حس سبکبالی با من است. با خودم فکر میکنم که گاهی خواب، زبانِ دیگری برای گفتنِ چیزیست که ذهنِ مشعر ما نمیتواند به زبان بیاورد. راستش منتظر چنین تجربهای بودم و احتمال میدادم که اتفاق بیُفتد. وقتی گذشته را دیدهای، سهم مسئولیت خودت را پذیرفتهای، عذر خواستهای و دلجویی کردهای، و بخشوده شدهای، چنین تجربهای روحی حادث میشود.
@PanevisDotCom
خواب
دیشب خوابی دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم، احساس کردم چیزی در درونم، بعد از سالها، بالاخره به پایان رسیده است.
سالها پیش، با کسی که زمانی رابطهٔ عاطفی داشتم، از هم جدا شدیم. اما جداییمان روشن و صریح نبود. من رابطه را به نوعی رها کرده بودم، بیآنکه آنطور که شایسته بود، حرف آخر را بزنم.
سالها گذشت. اما در گوشهای از ذهنم، همیشه چیزی باقی مانده بود؛ احساسی مبهم که شاید در حق او بیانصافی کردهام. شاید باید روشنتر حرف میزدم. شاید باید پایان رابطه را به شکلی انسانیتر رقم میزدم.
در این دو سه سال اخیر، این فکر بیشتر و بیشتر به سراغم میآمد. تا اینکه دیروز، بعد از سالها، با او تماس گرفتم.
با هم صحبت کردیم. از او عذر خواستم؛ نه برای تغییر گذشته، بلکه برای پذیرش مسئولیت سهم خودم در آن ماجرا. او هم پذیرفت، بالغانه رفتار کرد.
بعد از تمامشدنِ گفتوگو، احساس سبکی عجیبی داشتم. گویی چیزی که سالها روی سینهام مانده بود، برداشته شده باشد.
شب خوابیدم و در خواب، خودم را در طبیعتی بسیار زیبا دیدم. جایی شبیه باغی بزرگ و تر و تازه. هوا روشن و لطیف بود. نه آفتاب تندی بود و نه تاریکیای. همه چیز در نوری طلایی، آرام، و لغزان شناور بود. سپیدارهای بلندی بودند و برگهایشان با نسیمی بسیار ملایم تکان میخوردند. نور طلایی از لابلای برگها به چشمم میخورد.
در میان باغ راه میرفتم. احساس عجیبی داشتم؛ احساس میکردم باری را سالها با خودم حمل کردهام و حالا دیگر آن بار همراهم نیست.
به پشت سرم نگاه کردم. در انتهای باغ، دری چوبی دیدم. در همان لحظه فهمیدم این در، متعلق به گذشته است. علی العموم در خوابهایم میدانم که خوابم.
آرام به سمت در رفتم. پشتِ در، اتاقی بود کوچک و تاریک. اتاقی که معلوم بود سالها درِ آن بسته مانده بوده است. داخل اتاق، چیزهای زیادی بود: نامههای قدیمی، عکسهای مبهم، تکههایی از آیینه، انارهایی که باید خورده میشدند و دستنخورده باقی مانده بودند. همه چیز آنجا بود.
به اتاق نگاه کردم. از تماشای آنجا نترسیدم. نه میخواستم چیزی را تغییر دهم، نه میخواستم چیزی را انکار کنم. فقط ایستادم و به آنچه آنجا بود نگاه میکردم.
بعد اتفاق عجیبی افتاد. پنجرهٔ کوچکی در انتهای اتاق باز شد. نور وارد اتاق شد. با ورود نور، تمام آن چیزهای قدیمی آرامآرام شروع کردند به محو شدن(بجز انارها).
بعد، از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. این بار، خودم در را بستم. اما قفلش نکردم. فقط بستم. دوباره به باغ نگاه کردم، دیدم آسمان بسیار بزرگتر از چیزی است که قبلاً میدیدم. شروع کردم به راه رفتن. احساس سبکی داشتم. آنقدر سبک که گویی پاهایم دیگر کاملاً روی زمین نیستند.
کمی جلوتر رفتم و ناگهان دیدم میتوانم از زمین فاصله بگیرم. مانند برگِ خشکی که نسیم آن را آرام با خود میبرد. چند متر از زمین فاصله گرفتم. باد صورتم را لمس میکرد. میخندیدم.
از چیزی در خودم آزاد شده بودم. از پروندهای که سالها در ذهنم باز مانده بود. دیگر نیازی به حرف نبود.
این صبح که بیدار شدهام، این حس سبکبالی با من است. با خودم فکر میکنم که گاهی خواب، زبانِ دیگری برای گفتنِ چیزیست که ذهنِ مشعر ما نمیتواند به زبان بیاورد. راستش منتظر چنین تجربهای بودم و احتمال میدادم که اتفاق بیُفتد. وقتی گذشته را دیدهای، سهم مسئولیت خودت را پذیرفتهای، عذر خواستهای و دلجویی کردهای، و بخشوده شدهای، چنین تجربهای روحی حادث میشود.
@PanevisDotCom
سایت پانویس
بالغانه رفتار کرد
«ای خنک جانی که عیب خویش دید»
دوستانی دربارهٔ آنچه که با عنوان «بالغانه رفتار کردن» در یادداشت قبلی(»اینجــا«) آوردهام، سوال کردهاند.
میگویم:
وقتی کسی در حالِ شناختنِ خودش است، به تدریج متوجه میشود که چه مسائلی را از دورانِ کودکی با خود حمل میکند؛ کدام شرطیشدگیها، الگوها و تعارضها از کودکی در دستگاهِ عصبیِ او شکل گرفتهاند، در آن جای گرفتهاند و همچنان بر احساسات، رفتار و روابطش اثر میگذارند.
وقتی انسان این مسائل را در خودش میبیند و نسبت به آنها آگاه میشود، درمییابد که انسانهای دیگر نیز، درست مانندِ او، مسائلی را با خود حمل میکنند. همهٔ ما، هر کس به نوعی، گرفتارِ شرطیشدگیها، زخمها و الگوهایی هستیم که از گذشته با خود آوردهایم.
از اینرو، کسی که در حالِ شناختنِ خودش است، در واقع در حالِ شناختنِ دیگران نیز هست؛ زیرا روانِ انسانها، با وجودِ تفاوتهای فردی، در بسیاری از مسائل ساختاری مشترک دارد. به تعبیرِ دیگر، آگاهیِ فردی از آگاهیِ کلِّ بشریت جدا نیست.
این است معنایِ آن اصلِ «تَت توام اَسی» یا همان «تو او هستی»، همان «هو أنت». یعنی دیگری، در بنیاد، از من جدا نیست. او «خودِ من» است؛ انسانی مانندِ من که در حالِ شناختنِ خودش است، مسائلِ خودش را میبیند، نسبت به آنها آگاه میشود و «میکوشد» از آنها رها شود.(دربارهٔ این کوشیدن و تلاش کردن بطور مفصل در جلسات کریشنامورتیخوانی گفتهایم.)
بنابراین، وقتی میبینم انسانی با مسائلِ خودش مواجه شده و نسبت به آنها آگاهی پیدا کرده است، به جای اینکه صرفاً به خاطرِ داشتنِ آن مسائل او را سرزنش کنم، نسبت به او آسانگیر میشوم. نه از این جهت که خطاهایش را نادیده بگیرم، بلکه چون میدانم داشتنِ مسئله، بخشی از وضعیتِ مشترکِ انسانی است.
اگر او را واقعاً «خودِ من» ببینم، آگاهیِ او نسبت به مسائلش را امری بسیار مبارک میدانم؛ زیرا احساس میکنم گویی خودم دارم مسائلِ خودم را میبینم و میشناسم، آنها را باز میکنم و از آنها رها میشوم.
رفتاری که در پیِ این دیدن و این شناخت برمیزند، مصداقِ یکی از معانیِ بالغانه رفتار کردن است.
بالغانه رفتار کردن به این معنا نیست که انتظار داشته باشیم انسانِ مقابل هیچ مسئلهای نداشته باشد، هیچ زخمی از گذشته با خود حمل نکند یا همیشه کاملاً آگاه و بیخطا رفتار کند. همهٔ ما انسانها گرفتارِ مسائلی هستیم. این واقعیت است.
تفاوتِ اساسی در این است که آیا انسان نسبت به مسائلِ خودش آگاه شده است یا نه؛ آیا آنها را میبیند و مسئولیتشان را میپذیرد و در جهتِ فهمیدن و حل کردنشان حرکت میکند، یا آنکه در ناآگاهی، همان الگوها را بارها تکرار میکند و در نتیجه، هم به خودش و هم به دیگران دائماً آزار میرساند.
بلوغ عاطفی، رشد عاطفی یعنی بدانیم که همهٔ ما مسئله داریم و در عینِ حال، ببینیم که آیا انسانِ مقابل نسبت به مسائلِ خودش در حال آگاه شدن هست؟ و برای فهمیدن و خلاص شدن از آنها تلاش میکند یا نه.
هیچکس کامل نیست. امّا تفاوتِ بزرگی وجود دارد میانِ انسانی که در ناآگاهی، مسائلِ خودش را تکرار میکند و انسانی که آنها را میبیند، مسئولیتشان را میپذیرد و در مسیرِ شناخت و رهایی از آنها حرکت میکند.
دیگری را جدا از خود نبینیم؛ بفهمیم که او نیز انسانی است با همان ساختارِ پیچیدهٔ انسانی، با گذشته، شرطیشدگیها و البته امکانِ رهایی.
وقتی این را میفهمیم، هم نسبت به خودمان و هم نسبت به دیگری، مهربانتر و آسانگیرتر میشویم؛ نه از سرِ نادیدهگرفتنِ خطاها، بلکه از سرِ فهمیدنِ ریشههای آنها.
و در نهایت، و با تأکید عرض میکنم که مهم است که در تعاملتان با دیگری این را به روشنی ببینید که او بطور فعال در حال شناخت خودش است، معایبش را دارد درمیآورد و میبیند. چنین شخصی شایستۀ گذشت است، نه فردی که نسبت به شناخت خویش و عیوب خویش بیتفاوت است. اگر نسبت به این فرد دوم بیخیال باشید و دائم عفوش کنید(با این شعار که «او خود من است») و همچنان به ارتباط با او ادامه دهید، دائم آسیب میبینید. و این ادامهٔ رابطه از طرف شما با چنین فردی، حماقت است!
@PanevisDotCom
«ای خنک جانی که عیب خویش دید»
دوستانی دربارهٔ آنچه که با عنوان «بالغانه رفتار کردن» در یادداشت قبلی(»اینجــا«) آوردهام، سوال کردهاند.
میگویم:
وقتی کسی در حالِ شناختنِ خودش است، به تدریج متوجه میشود که چه مسائلی را از دورانِ کودکی با خود حمل میکند؛ کدام شرطیشدگیها، الگوها و تعارضها از کودکی در دستگاهِ عصبیِ او شکل گرفتهاند، در آن جای گرفتهاند و همچنان بر احساسات، رفتار و روابطش اثر میگذارند.
وقتی انسان این مسائل را در خودش میبیند و نسبت به آنها آگاه میشود، درمییابد که انسانهای دیگر نیز، درست مانندِ او، مسائلی را با خود حمل میکنند. همهٔ ما، هر کس به نوعی، گرفتارِ شرطیشدگیها، زخمها و الگوهایی هستیم که از گذشته با خود آوردهایم.
از اینرو، کسی که در حالِ شناختنِ خودش است، در واقع در حالِ شناختنِ دیگران نیز هست؛ زیرا روانِ انسانها، با وجودِ تفاوتهای فردی، در بسیاری از مسائل ساختاری مشترک دارد. به تعبیرِ دیگر، آگاهیِ فردی از آگاهیِ کلِّ بشریت جدا نیست.
این است معنایِ آن اصلِ «تَت توام اَسی» یا همان «تو او هستی»، همان «هو أنت». یعنی دیگری، در بنیاد، از من جدا نیست. او «خودِ من» است؛ انسانی مانندِ من که در حالِ شناختنِ خودش است، مسائلِ خودش را میبیند، نسبت به آنها آگاه میشود و «میکوشد» از آنها رها شود.(دربارهٔ این کوشیدن و تلاش کردن بطور مفصل در جلسات کریشنامورتیخوانی گفتهایم.)
بنابراین، وقتی میبینم انسانی با مسائلِ خودش مواجه شده و نسبت به آنها آگاهی پیدا کرده است، به جای اینکه صرفاً به خاطرِ داشتنِ آن مسائل او را سرزنش کنم، نسبت به او آسانگیر میشوم. نه از این جهت که خطاهایش را نادیده بگیرم، بلکه چون میدانم داشتنِ مسئله، بخشی از وضعیتِ مشترکِ انسانی است.
اگر او را واقعاً «خودِ من» ببینم، آگاهیِ او نسبت به مسائلش را امری بسیار مبارک میدانم؛ زیرا احساس میکنم گویی خودم دارم مسائلِ خودم را میبینم و میشناسم، آنها را باز میکنم و از آنها رها میشوم.
رفتاری که در پیِ این دیدن و این شناخت برمیزند، مصداقِ یکی از معانیِ بالغانه رفتار کردن است.
بالغانه رفتار کردن به این معنا نیست که انتظار داشته باشیم انسانِ مقابل هیچ مسئلهای نداشته باشد، هیچ زخمی از گذشته با خود حمل نکند یا همیشه کاملاً آگاه و بیخطا رفتار کند. همهٔ ما انسانها گرفتارِ مسائلی هستیم. این واقعیت است.
تفاوتِ اساسی در این است که آیا انسان نسبت به مسائلِ خودش آگاه شده است یا نه؛ آیا آنها را میبیند و مسئولیتشان را میپذیرد و در جهتِ فهمیدن و حل کردنشان حرکت میکند، یا آنکه در ناآگاهی، همان الگوها را بارها تکرار میکند و در نتیجه، هم به خودش و هم به دیگران دائماً آزار میرساند.
بلوغ عاطفی، رشد عاطفی یعنی بدانیم که همهٔ ما مسئله داریم و در عینِ حال، ببینیم که آیا انسانِ مقابل نسبت به مسائلِ خودش در حال آگاه شدن هست؟ و برای فهمیدن و خلاص شدن از آنها تلاش میکند یا نه.
هیچکس کامل نیست. امّا تفاوتِ بزرگی وجود دارد میانِ انسانی که در ناآگاهی، مسائلِ خودش را تکرار میکند و انسانی که آنها را میبیند، مسئولیتشان را میپذیرد و در مسیرِ شناخت و رهایی از آنها حرکت میکند.
دیگری را جدا از خود نبینیم؛ بفهمیم که او نیز انسانی است با همان ساختارِ پیچیدهٔ انسانی، با گذشته، شرطیشدگیها و البته امکانِ رهایی.
وقتی این را میفهمیم، هم نسبت به خودمان و هم نسبت به دیگری، مهربانتر و آسانگیرتر میشویم؛ نه از سرِ نادیدهگرفتنِ خطاها، بلکه از سرِ فهمیدنِ ریشههای آنها.
و در نهایت، و با تأکید عرض میکنم که مهم است که در تعاملتان با دیگری این را به روشنی ببینید که او بطور فعال در حال شناخت خودش است، معایبش را دارد درمیآورد و میبیند. چنین شخصی شایستۀ گذشت است، نه فردی که نسبت به شناخت خویش و عیوب خویش بیتفاوت است. اگر نسبت به این فرد دوم بیخیال باشید و دائم عفوش کنید(با این شعار که «او خود من است») و همچنان به ارتباط با او ادامه دهید، دائم آسیب میبینید. و این ادامهٔ رابطه از طرف شما با چنین فردی، حماقت است!
@PanevisDotCom
Telegram
سایت پانویس
خواب
دیشب خوابی دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم، احساس کردم چیزی در درونم، بعد از سالها، بالاخره به پایان رسیده است.
سالها پیش، با کسی که زمانی رابطهٔ عاطفی داشتم، از هم جدا شدیم. اما جداییمان روشن و صریح نبود. من رابطه را به نوعی رها کرده بودم، بیآنکه…
خواب
دیشب خوابی دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم، احساس کردم چیزی در درونم، بعد از سالها، بالاخره به پایان رسیده است.
سالها پیش، با کسی که زمانی رابطهٔ عاطفی داشتم، از هم جدا شدیم. اما جداییمان روشن و صریح نبود. من رابطه را به نوعی رها کرده بودم، بیآنکه…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این گربۀ نازنین را یکی از دوستان که تاکنون از او نگهداری کرده است قصد دارد به فردی که واقعاً آن را بخواهد، بدهد. حتماً باید شرایط و توانایی نگهداریاش را داشته باشید.
ایشان در توضیحاتشان در مورد گربه نوشته است:
«سلام به دوستان،
این گربه حمایتیه دو تا پاش بر اثر تصادف شکسته بود که جراحی شد و الان راه میره، میدوئه و فعلا پرشهای بلند نداره. از کمر به پایین فعلاً موهاش به خاطر جراحی کوتاهه و جای بخیهها هم معلوم. مراقبتش با بنده بوده و دیگه توانایی نگهداری ندارم و دنبال سرپرست مهربون و بامسئولیت براش هستم.
پسره، حدوداً پنجماهه، قرص انگل مصرف کرده، واکسینه نشده
بسیار بغلی و مهربونه، اسمش لومی است و به اسمش واکنش داره. لطفاً اگر کسی رو میشناسید برای سرپرستی، بهم معرفی کنید.»
برای هماهنگی به »اینجـــا« پیام دهید.
@PanevisDotCom
این گربۀ نازنین را یکی از دوستان که تاکنون از او نگهداری کرده است قصد دارد به فردی که واقعاً آن را بخواهد، بدهد. حتماً باید شرایط و توانایی نگهداریاش را داشته باشید.
ایشان در توضیحاتشان در مورد گربه نوشته است:
«سلام به دوستان،
این گربه حمایتیه دو تا پاش بر اثر تصادف شکسته بود که جراحی شد و الان راه میره، میدوئه و فعلا پرشهای بلند نداره. از کمر به پایین فعلاً موهاش به خاطر جراحی کوتاهه و جای بخیهها هم معلوم. مراقبتش با بنده بوده و دیگه توانایی نگهداری ندارم و دنبال سرپرست مهربون و بامسئولیت براش هستم.
پسره، حدوداً پنجماهه، قرص انگل مصرف کرده، واکسینه نشده
بسیار بغلی و مهربونه، اسمش لومی است و به اسمش واکنش داره. لطفاً اگر کسی رو میشناسید برای سرپرستی، بهم معرفی کنید.»
برای هماهنگی به »اینجـــا« پیام دهید.
@PanevisDotCom
نزدیک شدن به پنجاه سالگی مزایا و معایبی دارد؛ کلمات کتاب را از نزدیک نمیبینی، ولی حقهبازها را از دور تشخیص میدهی.
@PanevisDotCom
نزدیک شدن به پنجاه سالگی مزایا و معایبی دارد؛ کلمات کتاب را از نزدیک نمیبینی، ولی حقهبازها را از دور تشخیص میدهی.
@PanevisDotCom
اینجا
اگر قدم میزنی، فقط قدم بزن. اگر غذا میخوری، فقط غذا بخور. اگر ظرف میشویی، فقط ظرف بشور. اگر ماه را تماشا میکنی، فقط ماه را تماشا کن.
و ماه را، ماه را.
امشب!
-
راستی، «غلام آفتاب» یا «غلام قمر»؟!
@Panevisdotcom
اینجا
اگر قدم میزنی، فقط قدم بزن. اگر غذا میخوری، فقط غذا بخور. اگر ظرف میشویی، فقط ظرف بشور. اگر ماه را تماشا میکنی، فقط ماه را تماشا کن.
و ماه را، ماه را.
امشب!
-
راستی، «غلام آفتاب» یا «غلام قمر»؟!
@Panevisdotcom
«خود» یک اشتباهاندیشی است. شناختِ خطاهای ذهن، خودشناسیست.
کتاب جدیدی که در گعدۀ هفتگی شروع خواهیم کرد کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» است به نویسندگیِ گِلِب سِپِرسکی.
نوشتهٔ پشت جلد کتاب:
«همۀ ما مستعدِ خطاهای تصمیمگیری به نامِ سوگیریهای شناختی هستیم؛ سوگیریهایی که میتوانند به قیمتِ از دست رفتنِ پیوندهای اجتماعی با عزیزانمان، دوستانمان، همکارانمان و در کل، جامعه تمام شوند.
امروزه کمتر کسی قادر به انکارِ سوگیریهای شناختی است و دانشمندان نه میتوانند مغزِ سوگیرانۀ ما را خوب جلوه دهند و نه میتوانند به اندوهِ ناشی از روشهای همیشه غیرمنطقیِ ما رضایت دهند. سوگیریهای شناختی چالشی مهم و همیشگی در زندگیِ ما به شمار میآیند. سوگیریهای روانیِ ما بر ادراکاتمان تأثیر میگذارند، ما را نسبت به فرصتهای پیشِرویمان کور میکنند، گزینههایمان را محدود میسازند و حتی باعث میشوند در تلهٔ اشتباهاتِ تکراری گرفتار شویم. اما اینها اجتنابناپذیر نیستند.
دکتر گِلِب سِپِرسکی، به عنوانِ یکی از برجستهترین متخصصانِ رفتاری، با مهارتِ هرچهتمامتر دانشِ جدیدِ مغز را در پسِ تفکرِ سریع و کُند به کار میبندد تا نشان دهد فرایندهای تفکر میتوانند کلیدِ اصلیِ جلوگیری از بهدامافتادنِ ما در این تلههای هیجانی باشند. او در کتابِ «نقاطِ کور بینِ ما»، با استفاده از روشِ درمانِ رفتاری ـ شناختیِ مبتنی بر شواهد(CBT)، ابتدا به معرفی و تشریحِ رایجترین انواعِ سوگیریهای شناختی میپردازد و نشان میدهد که چگونه نحوۀ سیمکشیِ مغزِ ما بر تصمیمهای بسیار بدی که دربارۀ روابطمان میگیریم، اثر میگذارد.
مهمتر از همه، کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» با ارائۀ استراتژیهای مبتنی بر علم برای همگان، راههای برطرف کردنِ این سوگیریهای شناختی را نیز توضیح میدهد؛ بهگونهای که بهکاربستنِ این راهبردها نه تنها به نجاتِ روابطمان خواهد انجامید، بلکه زندگیِ ما را به طرزِ معناداری بهبود خواهد بخشید.
بیایید با واقعیت روبهرو شویم: مغزهای ما تنبل هستند. کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» شاید مهمترین کتابی باشد که نشان میدهد چگونه سوگیریهای شناختی روابطِ ما را متأثر میسازند. من کتابهای بسیاری در زمینۀ سوگیریهای شناختی مطالعه کردهام. سپرسکی این کتاب را بر پایۀ آخرین پژوهشها و یافتههای علمی در زمینۀ سوگیریهای شناختی نوشته است و در عینِ حال، زبانِ کتاب برای خوانندۀ عمومی بسیار مناسب است.
مایکل بریت، استادِ دانشگاه و نویسنده.»
جمعخوانیِ این کتاب به زودی در گروه «گعدهٔ شناخت» آغاز میشود و بصورت جلسات لایو اجرا و ذخیره میگردد.
جهت پیوستن به گعده، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید و اطلاعات ثبتنام را درخواست کنید.
(گعده یعنی دورِهمی.)
@PanevisDotCom
«خود» یک اشتباهاندیشی است. شناختِ خطاهای ذهن، خودشناسیست.
کتاب جدیدی که در گعدۀ هفتگی شروع خواهیم کرد کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» است به نویسندگیِ گِلِب سِپِرسکی.
نوشتهٔ پشت جلد کتاب:
«همۀ ما مستعدِ خطاهای تصمیمگیری به نامِ سوگیریهای شناختی هستیم؛ سوگیریهایی که میتوانند به قیمتِ از دست رفتنِ پیوندهای اجتماعی با عزیزانمان، دوستانمان، همکارانمان و در کل، جامعه تمام شوند.
امروزه کمتر کسی قادر به انکارِ سوگیریهای شناختی است و دانشمندان نه میتوانند مغزِ سوگیرانۀ ما را خوب جلوه دهند و نه میتوانند به اندوهِ ناشی از روشهای همیشه غیرمنطقیِ ما رضایت دهند. سوگیریهای شناختی چالشی مهم و همیشگی در زندگیِ ما به شمار میآیند. سوگیریهای روانیِ ما بر ادراکاتمان تأثیر میگذارند، ما را نسبت به فرصتهای پیشِرویمان کور میکنند، گزینههایمان را محدود میسازند و حتی باعث میشوند در تلهٔ اشتباهاتِ تکراری گرفتار شویم. اما اینها اجتنابناپذیر نیستند.
دکتر گِلِب سِپِرسکی، به عنوانِ یکی از برجستهترین متخصصانِ رفتاری، با مهارتِ هرچهتمامتر دانشِ جدیدِ مغز را در پسِ تفکرِ سریع و کُند به کار میبندد تا نشان دهد فرایندهای تفکر میتوانند کلیدِ اصلیِ جلوگیری از بهدامافتادنِ ما در این تلههای هیجانی باشند. او در کتابِ «نقاطِ کور بینِ ما»، با استفاده از روشِ درمانِ رفتاری ـ شناختیِ مبتنی بر شواهد(CBT)، ابتدا به معرفی و تشریحِ رایجترین انواعِ سوگیریهای شناختی میپردازد و نشان میدهد که چگونه نحوۀ سیمکشیِ مغزِ ما بر تصمیمهای بسیار بدی که دربارۀ روابطمان میگیریم، اثر میگذارد.
مهمتر از همه، کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» با ارائۀ استراتژیهای مبتنی بر علم برای همگان، راههای برطرف کردنِ این سوگیریهای شناختی را نیز توضیح میدهد؛ بهگونهای که بهکاربستنِ این راهبردها نه تنها به نجاتِ روابطمان خواهد انجامید، بلکه زندگیِ ما را به طرزِ معناداری بهبود خواهد بخشید.
بیایید با واقعیت روبهرو شویم: مغزهای ما تنبل هستند. کتابِ «نقاطِ کورِ بینِ ما» شاید مهمترین کتابی باشد که نشان میدهد چگونه سوگیریهای شناختی روابطِ ما را متأثر میسازند. من کتابهای بسیاری در زمینۀ سوگیریهای شناختی مطالعه کردهام. سپرسکی این کتاب را بر پایۀ آخرین پژوهشها و یافتههای علمی در زمینۀ سوگیریهای شناختی نوشته است و در عینِ حال، زبانِ کتاب برای خوانندۀ عمومی بسیار مناسب است.
مایکل بریت، استادِ دانشگاه و نویسنده.»
جمعخوانیِ این کتاب به زودی در گروه «گعدهٔ شناخت» آغاز میشود و بصورت جلسات لایو اجرا و ذخیره میگردد.
جهت پیوستن به گعده، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید و اطلاعات ثبتنام را درخواست کنید.
(گعده یعنی دورِهمی.)
@PanevisDotCom
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«فیلسوف عرب»
در این ویدیو مرحوم آقای کیارستمی نازنین سخنی از پیامبر اسلام را نقل میکند که دربارهٔ کودکان است. این سخن البته که تعلیمی است، یعنی که ای انسان، چنین باش.
اما از اصل سخن(شاید بعداً بطور مفصل به آن بپردازم) که بگذریم، یک موضوع حاشیهای را میخواهم بگویم. اینکه چرا آقای کیارستمی راحت نیست که بگوید این سخن از محمد، پیامبر اسلام، است. میگوید «یک فیلسوف عرب»، و بعدش هم که آن خانمِ مترجم میگوید که نکند منظورت جبران خلیل جبران باشد، کیارستمی میگوید که نه، نمیخواهم اسمش را بیاورم. یعنی عمد دارد که نام پیامبر را نبرد.
البته که این امتناعِ ایشان دلیل دارد؛ ذهنیتِ بدی که در غرب نسبت به محمد بوده است. و در دورهٔ ما نیز تشدید شده است. هر جا سخن از قرآن و پیامبر باشد، بسیاری از مردم میگریزند و آن هم دلیل دارد که بر همگان روشن است.
باری، سرتان را درد نیاورم، دوستانی که در جلسات گروههای مهمانکُش هستند دیدهاند که بنده نیز(!) کار عرفان تطبیقی بسیار میکنم. مفاهیمِ روانکاوانهٔ عمیق با تبیینِ علمِ روز را بعضاً با برداشتهای عرفانی از قرآن و سخنان پیامبر بصورت تطبیقی میگویم. عدهای خارج از جلسات به من میگویند که نگو، مردم فراری هستند. میدانم، اینقدر عقلم میرسد. اما اتفاقاً عمد دارم که بگویم. تا تعصبی که به ضدیت با قرآن و محمد هست خدشهدار شود، فروبریزد. هر نوع تعصبی مضر است، چه تعصب مذهبی، چه ضدمذهبی. ترس و دغدغهای هم از گریختن کسانی که جملات عربی برایشان حکم «بسم الله» برای جن دارد، ندارم. به قول مولانا: «تا گریزد آنکه بیرونی بود». بگذار آدم متعصب، چه مذهبی و چه ضدمذهبی، بگریزد. طفلک خودش را محروم میکند. در واقع، آن تعصبش او را از برخورداری از مطالبی عمیق محروم میکند.
--
پيامبر صلي الله عليه و آله: اُحِبُّ الصِّبْيانَ لِخَمْسٍ: اَلاَْوَّلُ: اَنـَّهُمْ هُمُ الْبَكّاؤونَ، وَالثّانى: يَتَمَرَّغونَبِالتُّرابِ وَ الثّالِثُ: يَخْتَصِمونَ مِنْ غَيْرِ حِقْدٍ وَ الرّابِـعُ: لا يَدَّخِرونَ لِغَدٍ شَيئا وَ الْخامِسُ: يُعَمِّرونَ ثُمَّ يُخَرِّبونَ؛
كودكان را به خاطر پنج چيز دوست مىدارم: اول آن كه بسيار مىگِريند، دوم آن كه با خاك بازى مىکنند، سوم آن كه دعوا كردنِ آنان همراه با كينه نيست؛ چهارم آن كه چيزى براى فردا ذخيره نمىکنند، پنجم آن كه مىسازند و سپس، خراب مىكنند(دلبستگى ندارند).
[منبع: مواعظ العدديّه، ص 259]
@PanevisDotCom
«فیلسوف عرب»
در این ویدیو مرحوم آقای کیارستمی نازنین سخنی از پیامبر اسلام را نقل میکند که دربارهٔ کودکان است. این سخن البته که تعلیمی است، یعنی که ای انسان، چنین باش.
اما از اصل سخن(شاید بعداً بطور مفصل به آن بپردازم) که بگذریم، یک موضوع حاشیهای را میخواهم بگویم. اینکه چرا آقای کیارستمی راحت نیست که بگوید این سخن از محمد، پیامبر اسلام، است. میگوید «یک فیلسوف عرب»، و بعدش هم که آن خانمِ مترجم میگوید که نکند منظورت جبران خلیل جبران باشد، کیارستمی میگوید که نه، نمیخواهم اسمش را بیاورم. یعنی عمد دارد که نام پیامبر را نبرد.
البته که این امتناعِ ایشان دلیل دارد؛ ذهنیتِ بدی که در غرب نسبت به محمد بوده است. و در دورهٔ ما نیز تشدید شده است. هر جا سخن از قرآن و پیامبر باشد، بسیاری از مردم میگریزند و آن هم دلیل دارد که بر همگان روشن است.
باری، سرتان را درد نیاورم، دوستانی که در جلسات گروههای مهمانکُش هستند دیدهاند که بنده نیز(!) کار عرفان تطبیقی بسیار میکنم. مفاهیمِ روانکاوانهٔ عمیق با تبیینِ علمِ روز را بعضاً با برداشتهای عرفانی از قرآن و سخنان پیامبر بصورت تطبیقی میگویم. عدهای خارج از جلسات به من میگویند که نگو، مردم فراری هستند. میدانم، اینقدر عقلم میرسد. اما اتفاقاً عمد دارم که بگویم. تا تعصبی که به ضدیت با قرآن و محمد هست خدشهدار شود، فروبریزد. هر نوع تعصبی مضر است، چه تعصب مذهبی، چه ضدمذهبی. ترس و دغدغهای هم از گریختن کسانی که جملات عربی برایشان حکم «بسم الله» برای جن دارد، ندارم. به قول مولانا: «تا گریزد آنکه بیرونی بود». بگذار آدم متعصب، چه مذهبی و چه ضدمذهبی، بگریزد. طفلک خودش را محروم میکند. در واقع، آن تعصبش او را از برخورداری از مطالبی عمیق محروم میکند.
--
پيامبر صلي الله عليه و آله: اُحِبُّ الصِّبْيانَ لِخَمْسٍ: اَلاَْوَّلُ: اَنـَّهُمْ هُمُ الْبَكّاؤونَ، وَالثّانى: يَتَمَرَّغونَبِالتُّرابِ وَ الثّالِثُ: يَخْتَصِمونَ مِنْ غَيْرِ حِقْدٍ وَ الرّابِـعُ: لا يَدَّخِرونَ لِغَدٍ شَيئا وَ الْخامِسُ: يُعَمِّرونَ ثُمَّ يُخَرِّبونَ؛
كودكان را به خاطر پنج چيز دوست مىدارم: اول آن كه بسيار مىگِريند، دوم آن كه با خاك بازى مىکنند، سوم آن كه دعوا كردنِ آنان همراه با كينه نيست؛ چهارم آن كه چيزى براى فردا ذخيره نمىکنند، پنجم آن كه مىسازند و سپس، خراب مىكنند(دلبستگى ندارند).
[منبع: مواعظ العدديّه، ص 259]
@PanevisDotCom
بنده در سفر شیراز و تخت جمشید و آن نواحی هستم. و مطالبی و کامنتهایی در استوریها گذاشتهام. دوستانی که مایل به دیدن و شنیدن این مطالب و ویدیوها هستند به استوریهای »این آیدی تلگرام« مراجعه کنند.
@PanevisDotCom
بنده در سفر شیراز و تخت جمشید و آن نواحی هستم. و مطالبی و کامنتهایی در استوریها گذاشتهام. دوستانی که مایل به دیدن و شنیدن این مطالب و ویدیوها هستند به استوریهای »این آیدی تلگرام« مراجعه کنند.
@PanevisDotCom
سلام به دوستان،
إن شاء الله، جلسۀ امشبِ مصفاخوانی برقرار است؛ ساعتِ ۸ شب به وقتِ ایران.
این جلسه اختصاص دارد به ادامهٔ خواندن و بررسیِ کتابِ «با پیر بلخ» (مثنویِ معنوی). جلسهٔ بیست و دوم از جمعخوانیِ این کتاب.
در این جلسه فصل هشتم را آغاز میکنیم.
دوستانِ علاقمند دو دقیقه قبل از ساعتِ ۸ در جلسه حاضر باشند.
کسانی که شرکت میکنند میتوانند از »ادمین طوبیٰ« کسب اطلاع کنند.
@MossaffaDotCom
سلام به دوستان،
إن شاء الله، جلسۀ امشبِ مصفاخوانی برقرار است؛ ساعتِ ۸ شب به وقتِ ایران.
این جلسه اختصاص دارد به ادامهٔ خواندن و بررسیِ کتابِ «با پیر بلخ» (مثنویِ معنوی). جلسهٔ بیست و دوم از جمعخوانیِ این کتاب.
در این جلسه فصل هشتم را آغاز میکنیم.
دوستانِ علاقمند دو دقیقه قبل از ساعتِ ۸ در جلسه حاضر باشند.
کسانی که شرکت میکنند میتوانند از »ادمین طوبیٰ« کسب اطلاع کنند.
@MossaffaDotCom