◾️در همه آن روزهای تهی خود را فریب میدادم. از خواب بر میخواستم و آن قدر کار میکردم تا از حال می رفتم. مثل همیشه خوب غذا میخوردم، با همکارانم به کافه میرفتم، با برادرانم مثل گذشته به آسودگی میخندیدم، اما کوچکترین تلنگری از سوی آنها کافی بود، تا به تمامی بشکنم.
خودم را گول میزدم. شجاع نبودم، احمق بودم، چون فکر میکردم او بر میگردد. به راستی فکر میکردم بر میگردد…
📕 دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
✍️🏻 #آنا_گاوالدا
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/115
📚 @PDFsCom
خودم را گول میزدم. شجاع نبودم، احمق بودم، چون فکر میکردم او بر میگردد. به راستی فکر میکردم بر میگردد…
📕 دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
✍️🏻 #آنا_گاوالدا
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/115
📚 @PDFsCom
👍4
◾️گفت: دیوانگی شاخ و دم ندارد. وقتی آدم با آدم های دیگر شباهت نداشته باشد، دیوانه محسوب می گردد.
گفتم: اگر همه مردم دیوانه بودند، تا حالا همدیگر را خورده بودند!
گفت: نکته همینجاست که آفت عالم و بلای جان بنی آدم، همیشه نیم عقلا و نیم دیوانگان بوده اند. و الا از آدم تمام عاقل و تمام دیوانه، اگر فرضا پیدا شود، هرگز سر سوزنی آزار نمی رسد…
📕 دارالمجانین
✍️🏻 #محمدعلی_جمالزاده
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/97
📚 @PDFsCom
گفتم: اگر همه مردم دیوانه بودند، تا حالا همدیگر را خورده بودند!
گفت: نکته همینجاست که آفت عالم و بلای جان بنی آدم، همیشه نیم عقلا و نیم دیوانگان بوده اند. و الا از آدم تمام عاقل و تمام دیوانه، اگر فرضا پیدا شود، هرگز سر سوزنی آزار نمی رسد…
📕 دارالمجانین
✍️🏻 #محمدعلی_جمالزاده
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/97
📚 @PDFsCom
👍5🙏1
◾️از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن، عقب سرنگران،
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران، وای به حال دگران...
📕 گزیده اشعار
✍️🏻 #شهریار
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/141
📚 @PDFsCom
رفتم از کوی تو لیکن، عقب سرنگران،
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران، وای به حال دگران...
📕 گزیده اشعار
✍️🏻 #شهریار
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/141
📚 @PDFsCom
❤7👍1
◾️وقتی بچه بودم کنار مادرم میخوابیدم و هرشب یک آرزو میکردم.
مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛ میگفت میخرم به شرط اینکه بخوابی. یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت میبرمت به شرط اینکه بخوابی. یک شب پرسیدم اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟ گفت میرسی به شرط اینکه بخوابی. هر شب با خوشحالی میخوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
یکشب خواب مادرم را دیدم؛ پرسید هنوز هم شبها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟ گفتم شبها نمیخوابم. گفت مگر چه آرزویی داری؟ گفتم تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم. گفت سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم، به شرط آنکه بخوابی…
📕 داستان کودکی من
✍️🏻 #چارلی_چاپلین
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/322
📚 @PDFsCom
مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛ میگفت میخرم به شرط اینکه بخوابی. یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت میبرمت به شرط اینکه بخوابی. یک شب پرسیدم اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟ گفت میرسی به شرط اینکه بخوابی. هر شب با خوشحالی میخوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
یکشب خواب مادرم را دیدم؛ پرسید هنوز هم شبها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟ گفتم شبها نمیخوابم. گفت مگر چه آرزویی داری؟ گفتم تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم. گفت سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم، به شرط آنکه بخوابی…
📕 داستان کودکی من
✍️🏻 #چارلی_چاپلین
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/322
📚 @PDFsCom
👍8😢6
◾️«گرداب» داستان کوتاهی از مجموعه سه قطره خون، اثری از صادق هدایت، نویسنده نامدار ایرانی است که در سال ۱۳۱۱ نوشته شده است.
داستان، در مورد مردی به نام همایون است که دوستش بهرام میرزا، به دلیل نامعلومی خودکشی میکند و بعد از آن حوادثی اتفاق میافتد که همایون احساس میکند که بهرام میرزا، پنهانی با همسرش رابطه داشته و هما تنها دخترش، نیز نتیجه این رابطه است تا اینکه…
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/288
📚 @PDFsCom
داستان، در مورد مردی به نام همایون است که دوستش بهرام میرزا، به دلیل نامعلومی خودکشی میکند و بعد از آن حوادثی اتفاق میافتد که همایون احساس میکند که بهرام میرزا، پنهانی با همسرش رابطه داشته و هما تنها دخترش، نیز نتیجه این رابطه است تا اینکه…
لینک این کتاب👇
t.me/PDFsCom/288
📚 @PDFsCom
👍2