۳ کتاب برای کسایی که زیادی فکر میکنن...
اگه ذهنت همیشه درگیره، همهچیز رو چند بار توی سرت مرور میکنی و از فکر کردن به زندگی، آدمها و خودت خسته نمیشی، این سه کتاب میتونن انتخابهای جذابی برات باشن:
📕 جزء از کل — استیو تولتز
داستانی متفاوت، تلخ و در عین حال طنزآمیز درباره زندگی، خانواده و پیچیدگیهای ذهن آدمها.
📗 وقتی نیچه گریست — اروین د. یالوم
ترکیبی از داستان، روانشناسی و فلسفه؛ درباره ترس، تنهایی، انتخاب و روبهرو شدن با خودمان.
📘 انسان در جستجوی معنا — ویکتور فرانکل
کتابی درباره پیدا کردن معنا حتی در سختترین شرایط زندگی.
📥 دریافت کتابها
📚 @PDFsCom
اگه ذهنت همیشه درگیره، همهچیز رو چند بار توی سرت مرور میکنی و از فکر کردن به زندگی، آدمها و خودت خسته نمیشی، این سه کتاب میتونن انتخابهای جذابی برات باشن:
📕 جزء از کل — استیو تولتز
داستانی متفاوت، تلخ و در عین حال طنزآمیز درباره زندگی، خانواده و پیچیدگیهای ذهن آدمها.
📗 وقتی نیچه گریست — اروین د. یالوم
ترکیبی از داستان، روانشناسی و فلسفه؛ درباره ترس، تنهایی، انتخاب و روبهرو شدن با خودمان.
📘 انسان در جستجوی معنا — ویکتور فرانکل
کتابی درباره پیدا کردن معنا حتی در سختترین شرایط زندگی.
📥 دریافت کتابها
📚 @PDFsCom
1❤76👍17👏5👌5
زن و شوهر جوانی به محلهای جدید اسبابکشی کرده بودند.
صبح روز بعد، هنگام خوردن صبحانه، زن از پشت پنجره همسایهشان را دید که لباسهای شسته را روی بند پهن میکرد.
گفت: «نگاه کن! لباسهاش هنوز کثیفه... انگار بلد نیست درست لباس بشوره. شاید باید شوینده بهتری بخره.»
شوهرش نگاهی کرد و چیزی نگفت.
روزهای بعد هم ماجرا تکرار شد. هر بار همسایه لباسها را پهن میکرد، زن ایرادی از تمیزی آنها میگرفت.
تا اینکه یک روز صبح با تعجب گفت:
«عجب! بالاخره یاد گرفت لباسها رو تمیز بشوره! نمیدونم کی بهش یاد داده...»
شوهرش لبخندی زد و گفت:
«کسی بهش چیزی یاد نداده؛ من امروز صبح پنجرهمون رو تمیز کردم.»
گاهی قبل از اینکه درباره دیگران قضاوت کنیم، بد نیست اول ببینیم شیشهای که از پشت آن نگاهشان میکنیم چقدر تمیز است.
📚 @PDFsCom
صبح روز بعد، هنگام خوردن صبحانه، زن از پشت پنجره همسایهشان را دید که لباسهای شسته را روی بند پهن میکرد.
گفت: «نگاه کن! لباسهاش هنوز کثیفه... انگار بلد نیست درست لباس بشوره. شاید باید شوینده بهتری بخره.»
شوهرش نگاهی کرد و چیزی نگفت.
روزهای بعد هم ماجرا تکرار شد. هر بار همسایه لباسها را پهن میکرد، زن ایرادی از تمیزی آنها میگرفت.
تا اینکه یک روز صبح با تعجب گفت:
«عجب! بالاخره یاد گرفت لباسها رو تمیز بشوره! نمیدونم کی بهش یاد داده...»
شوهرش لبخندی زد و گفت:
«کسی بهش چیزی یاد نداده؛ من امروز صبح پنجرهمون رو تمیز کردم.»
گاهی قبل از اینکه درباره دیگران قضاوت کنیم، بد نیست اول ببینیم شیشهای که از پشت آن نگاهشان میکنیم چقدر تمیز است.
📚 @PDFsCom
👏222❤84👍44👌19💔6
• کتابخانه نیمهشب اثر مت هیگ
نورا سید در نقطهای میان زندگی و مرگ، وارد کتابخانهای عجیب میشود؛ جایی که هر کتاب، زندگی متفاوتی را نشان میدهد که میتوانست داشته باشد. داستانی روان درباره انتخابها، حسرتها و این سؤال که «اگر مسیر دیگری را انتخاب کرده بودیم، واقعاً خوشحالتر بودیم؟»
گاهی آدم فکر میکند اگر فقط یک تصمیم را جور دیگری گرفته بود، همهچیز بهتر میشد. اما هیچ زندگیای بینقص نیست؛ هر مسیری در کنار چیزهایی که به ما میدهد، چیزهایی هم از ما میگیرد. شاید مسئله پیدا کردن یک زندگی کامل نباشد، بلکه یاد گرفتنِ دیدن ارزش همین زندگیای باشد که داریم.📥 دریافت کتاب
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤131👌16👏8👍7😢3
یه جا آنتوان دو سنتاگزوپری تو «شازده کوچولو» میگه:
«آنچه به گل تو چنان ارزشی داده،
عمری است که تو به پای او صرف کردهای.»
و روباه یادآوری میکند که آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند؛ ما در برابر آنچه اهلی کردهایم، مسئولیم.
📚 @PDFsCom
«آنچه به گل تو چنان ارزشی داده،
عمری است که تو به پای او صرف کردهای.»
و روباه یادآوری میکند که آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند؛ ما در برابر آنچه اهلی کردهایم، مسئولیم.
📚 @PDFsCom
2❤133👍19👌7💔7
سرزمین گوجههای سبز؛ هرتا مولر
برای یک روز بیشتر؛ میچ آلبوم
تصمیم گرفتم خودم باشم؛ کیم سوهیون
بره گمشده راعی؛ هوشنگ گلشیری
اشرافزادگان فقیر؛ چارلز دیکنز
این بار یه کم از کتابهای همیشگی فاصله بگیریم؛ شاید کتاب موردعلاقه بعدیت بین همینها باشه.
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
5❤49👍9👌6👏5
اگر کتابی را از وسط باز کنی، ممکن است شخصیت خوب داستان را در حال اشتباه ببینی و شخصیت بد را در حال انجام یک کار درست.
اگر همان یک صفحه را بخوانی، شاید درباره هر دو اشتباه قضاوت کنی.
آدمها هم همیناند.
ما معمولاً یک صفحه از زندگیشان را میبینیم؛
یک عصبانیت، یک سکوت، یک شکست، یک تصمیم بد...
اما از فصلهایی که قبل از آن گذشته خبر نداریم.
شاید برای همین است که هرچه بیشتر کسی را میشناسیم، قضاوت کردن دربارهاش سختتر میشود.
هیچکس را با صفحهای که اتفاقی از زندگیاش دیدهای، خلاصه نکن.
📚 @PDFsCom
اگر همان یک صفحه را بخوانی، شاید درباره هر دو اشتباه قضاوت کنی.
آدمها هم همیناند.
ما معمولاً یک صفحه از زندگیشان را میبینیم؛
یک عصبانیت، یک سکوت، یک شکست، یک تصمیم بد...
اما از فصلهایی که قبل از آن گذشته خبر نداریم.
شاید برای همین است که هرچه بیشتر کسی را میشناسیم، قضاوت کردن دربارهاش سختتر میشود.
هیچکس را با صفحهای که اتفاقی از زندگیاش دیدهای، خلاصه نکن.
📚 @PDFsCom
10❤247👌51👍31👏19
۳ کتاب برای وقتی که دلت یه داستان متفاوت میخواد :
📕 مغازه خودکشی — ژان تولی
یک داستان سیاه، عجیب و طنزآلود درباره خانوادهای که کسبوکارشان با ناامیدی آدمها میچرخد؛ تا وقتی که یک عضو کاملاً متفاوت وارد خانواده میشود.
📗 مردی که دو پای چپ داشت — پی. جی. وودهاوس
مجموعهای از داستانهای کوتاه، شیرین و طنز که برای وقتی خوبه که دنبال یک کتاب سبک و سرگرمکنندهای.
📘 مهمانسرای دو دنیا — اریک امانوئل اشمیت
چند آدم در جایی مرموز بین زندگی و مرگ منتظرند تا بفهمند سرنوشتشان چه میشود؛ داستانی کوتاه و تأملبرانگیز درباره زندگی و فرصتی که شاید قدرش را نمیدانیم.
📥 دریافت کتابها
📚 @PDFsCom
📕 مغازه خودکشی — ژان تولی
یک داستان سیاه، عجیب و طنزآلود درباره خانوادهای که کسبوکارشان با ناامیدی آدمها میچرخد؛ تا وقتی که یک عضو کاملاً متفاوت وارد خانواده میشود.
📗 مردی که دو پای چپ داشت — پی. جی. وودهاوس
مجموعهای از داستانهای کوتاه، شیرین و طنز که برای وقتی خوبه که دنبال یک کتاب سبک و سرگرمکنندهای.
📘 مهمانسرای دو دنیا — اریک امانوئل اشمیت
چند آدم در جایی مرموز بین زندگی و مرگ منتظرند تا بفهمند سرنوشتشان چه میشود؛ داستانی کوتاه و تأملبرانگیز درباره زندگی و فرصتی که شاید قدرش را نمیدانیم.
📥 دریافت کتابها
📚 @PDFsCom
5❤129👍21👏6😢3👌3💔2
میگویند مردی ساعت قدیمی پدرش را برای قیمتگذاری به چند جا برد.
یک مغازهدار قیمت کمی پیشنهاد داد.
سمساری کمی بیشتر.
اما وقتی آن را نزد یک کلکسیونر برد، قیمت بسیار بالایی روی ساعت گذاشت.
ارزش ساعت عوض نشده بود؛
فقط آدمی که آن را میدید، عوض شده بود.
گاهی اگر جایی قدر تو را نمیدانند،
اولین نتیجه این نیست که «پس من ارزشی ندارم».
شاید فقط در جای اشتباهی ایستادهای.
هر چیزی را هرکسی نمیتواند ارزشگذاری کند.
📚 @PDFsCom
یک مغازهدار قیمت کمی پیشنهاد داد.
سمساری کمی بیشتر.
اما وقتی آن را نزد یک کلکسیونر برد، قیمت بسیار بالایی روی ساعت گذاشت.
ارزش ساعت عوض نشده بود؛
فقط آدمی که آن را میدید، عوض شده بود.
گاهی اگر جایی قدر تو را نمیدانند،
اولین نتیجه این نیست که «پس من ارزشی ندارم».
شاید فقط در جای اشتباهی ایستادهای.
هر چیزی را هرکسی نمیتواند ارزشگذاری کند.
📚 @PDFsCom
5❤275👏51👍25👌16😢6
• چراغها را من خاموش میکنم اثر زویا پیرزاد
داستان کلاریس، زنی ارمنی در آبادان دهه ۴۰؛ زنی که زندگیاش میان همسر، بچهها و کارهای تکراری خانه میگذرد، تا ورود همسایههای جدید باعث میشود بیشتر از قبل به خودش، خواستههایش و زندگیای که ساخته فکر کند. رمانی آرام و ظریف که اتفاقهای کاملاً معمولی را به احساساتی عمیق تبدیل میکند.
گاهی آنقدر سرگرم رسیدگی به زندگی دیگران میشویم که فراموش میکنیم خودمان هم بخشی از همین زندگی هستیم؛ با خواستههایی که مدتهاست جایی میان کارهای روزمره ساکت ماندهاند.📥 دریافت کتاب
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
6❤50👌14👍7😢1
یه جا مولانا تو «دیوان شمس» میگه:
«تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید
تو یکی نهای هزاری، تو چراغِ خود برافروز»
📚 @PDFsCom
«تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید
تو یکی نهای هزاری، تو چراغِ خود برافروز»
📚 @PDFsCom
8👍104❤69👏2💔1
۱. دوست بازیافته — فرد اولمن
دوستی دو نوجوان در آلمانِ روزهای قدرتگرفتن نازیها؛ قصهای کوتاه دربارهٔ نزدیکی و فاصله.
۲. شنل — نیکلای گوگول
کارمندی ساده که مدتها پسانداز میکند تا شنل تازهای بخرد؛ داستانی کوتاه و تلخ دربارهٔ فقر، آرزوهای کوچک و نیاز به دیدهشدن.
۳. مرگ ایوان ایلیچ — لئو تولستوی
مردی که روبهروی پایان زندگی، برای نخستینبار جدی به شیوهٔ زندگیکردنش نگاه میکند.
۴. شبهای روشن — فئودور داستایفسکی
چند شب قدمزدن، یک آشنایی و رؤیاهایی که از تنهایی جوانه میزنند.
۵. تونل — ارنستو ساباتو
روایتی تیره از زبان یک نقاش؛ دربارهٔ تنهایی، وسواس و نیاز به فهمیدهشدن.
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
12❤22👍5👏3👌3
پسر مرد ثروتمندی کنار مزار پدرش ایستاده بود و از سنگ گرانقیمت، نوشتههای رنگی و تزییناتش تعریف میکرد. بعد رو به پسر مرد فقیری گفت: «گور پدر تو چی دارد؟ چند آجر و یک مشت خاک!»
پسر جواب داد: «تا پدر تو بخواهد از زیر آن همه سنگ تکان بخورد، پدر من به بهشت رسیده!»
گاهی چیزی که به رخ دیگران میکشیم، فقط بارِ بیشتریست که با خودمان حمل میکنیم.
✍️ بازنویسی آزاد از گلستان سعدی، باب هفتم، حکایت ۱۸
📚 @PDFsCom
پسر جواب داد: «تا پدر تو بخواهد از زیر آن همه سنگ تکان بخورد، پدر من به بهشت رسیده!»
گاهی چیزی که به رخ دیگران میکشیم، فقط بارِ بیشتریست که با خودمان حمل میکنیم.
✍️ بازنویسی آزاد از گلستان سعدی، باب هفتم، حکایت ۱۸
📚 @PDFsCom
1❤64👍16👏9👌3