به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد ...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد ...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
👌76👍37❤14👏7
من تو را دوست داشتم. اما حالا خسته ام ... از این که می روم خوشبخت نیستم.
اما برای از سر گرفتن هم احتیاجی به خوشبخت بودن نیست.
📕 طاعون
✍🏻 #آلبر_کامو
📚 @PDFsCom
اما برای از سر گرفتن هم احتیاجی به خوشبخت بودن نیست.
📕 طاعون
✍🏻 #آلبر_کامو
📚 @PDFsCom
👍78❤30👌5😢3🕊3🙏1
دوجین کار سرم ریخته
اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد
سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند
و آنقدر با گلها حرف بزنم تا به یاد آورند
روزی زیبا بودهاند، بعد از تو این دنیا؛
یک دنیا کار دارد تا دوباره دنیا شود...
#ایلهان_برک
📚 @PDFsCom
اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد
سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند
و آنقدر با گلها حرف بزنم تا به یاد آورند
روزی زیبا بودهاند، بعد از تو این دنیا؛
یک دنیا کار دارد تا دوباره دنیا شود...
#ایلهان_برک
📚 @PDFsCom
❤65👍18😢5👌5
ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﻧﺞ ﺑﮑﺸﯽ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻤﯽ ﺭﻧﺞ ﺑﮑﺸﯽ … ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺗﺒﺎﻩ ﺷﻮﺩ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ، ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﮔﻮﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽِ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻭ ﺑﯽ ﻧﻮﺭﺷﺎﻥ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﭼﻔﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﺍﺻﻠﻦ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻣﺪﻥ، ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻌﺎﺭﺽ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ: ﺁﻓﺮﯾﻦ! ﺁﻓﺮﯾﻦ! ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺧﺎﮎ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﻥ، ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﻣﺎﻥ...
📕 ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
✍🏻 #ﺁﻧﺎ_ﮔﺎﻭﺍﻟﺪا
📚 @PDFsCom
📕 ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
✍🏻 #ﺁﻧﺎ_ﮔﺎﻭﺍﻟﺪا
📚 @PDFsCom
👍61❤22😢4🙏3🕊3👌1
هرچه درمورد اشتباههایتان صادقتر باشید، افراد بیشتری فکر خواهند کرد کامل هستید!
📕 عشق کافی نیست
✍🏻 #مارک_منسن
📚 @PDFsCom
📕 عشق کافی نیست
✍🏻 #مارک_منسن
📚 @PDFsCom
👌71👍25❤14🙏1
همانطور که دمای بدن انسان در کنار کسانی که سردشان است کم میشود، در مجاورت افراد حقیر نیز از حرمت انسان کاسته میشود.
📕 بینوایان
✍🏻 #ویکتور_هوگو
📚 @PDFsCom
📕 بینوایان
✍🏻 #ویکتور_هوگو
📚 @PDFsCom
👍83❤10👌7🙏2👏1
مدیر مدرسه.pdf
4 MB
«مدیرمدرسه» شاید به جرأت بهترین اثر «جلال آل احمد» باشد. نویسندهای ظلمستیز که واقعیتهای زندگی را با نظری انتقادی ارائه میکند. راوی داستان که از آموزگاری به تنگ آمده است، برای آسودگی خود و داشتن درآمد بیشتر و بی دردسر به مدیری دبستان رو می آورد، بی آنکه بداند چه دردسرهایی در پی خواهد داشت.
📕 مدیر مدرسه
✍🏻 #جلال_آل_احمد
📚 @PDFsCom
📕 مدیر مدرسه
✍🏻 #جلال_آل_احمد
📚 @PDFsCom
👍48❤4🙏4👌4👏2
آدم: بعد از اینهمه سال فهمیدم اون اوایل در مورد حوا اشتباه میکردم،
زندگی کردن بیرون از بهشت، اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت، اما بدون اونه!
اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه، اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین میشم.
📕 خاطرات آدم و حوا
✍🏻 #مارک_تواین
📚 @PDFsCom
زندگی کردن بیرون از بهشت، اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت، اما بدون اونه!
اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه، اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین میشم.
📕 خاطرات آدم و حوا
✍🏻 #مارک_تواین
📚 @PDFsCom
❤68👍19😢6👌5
فرزند میوه است ...
مادر، بیشه است، شاخ و برگ و تنه ...
پدر ریشه است، ریشه در عمق خاک...
#شهرام_شریف_پیران
📚 @PDFsCom
مادر، بیشه است، شاخ و برگ و تنه ...
پدر ریشه است، ریشه در عمق خاک...
#شهرام_شریف_پیران
📚 @PDFsCom
👍66❤18👌2
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم!
و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننهنخودی" بود.
ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود.
میگفتند جوان که بود شاداب و سرحال بود و برای بقیه نخود میریخته و فال میگرفته.
پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخته ؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش.
زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت.
ننه ، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت.
توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسهی ننهنخودی" بود.
ننه با خانهی ما ندار بود.
درِ خانه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو ، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او.
با بابا رفیق بود!
برایش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "پسرم" میگفت.
یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم ؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچهی فامیل که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود ، جیغ زد و گریه کرد.
ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم.
بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت:
"ننه! از این بهبعد در بزن!"
ننه، مکث کرد.
به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه.
در را باز کرد.
به بابا نگاه کرد.
گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود.
شبیه مادری شده بود که بچههایش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان.
او توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
یک در ، یک درِ آهنی ناقابل ، یک در نزدن و حرف پدر
ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد.
توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد.
یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه،... چقدر آثاربه همراه دارد....
کاسه یخ ؛ انگار بهانه ی عشق و مهربانی بود ..
خدا میدونه کاسه یخ هر کدوم از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی ؟
هزار بار
برفک گرفت و شکست و پرت شد و دیده نشد !
📚 @PDFsCom
و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننهنخودی" بود.
ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود.
میگفتند جوان که بود شاداب و سرحال بود و برای بقیه نخود میریخته و فال میگرفته.
پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخته ؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش.
زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت.
ننه ، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت.
توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسهی ننهنخودی" بود.
ننه با خانهی ما ندار بود.
درِ خانه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو ، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او.
با بابا رفیق بود!
برایش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "پسرم" میگفت.
یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم ؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچهی فامیل که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود ، جیغ زد و گریه کرد.
ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم.
بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت:
"ننه! از این بهبعد در بزن!"
ننه، مکث کرد.
به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه.
در را باز کرد.
به بابا نگاه کرد.
گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود.
شبیه مادری شده بود که بچههایش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان.
او توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
یک در ، یک درِ آهنی ناقابل ، یک در نزدن و حرف پدر
ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد.
توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد.
یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه،... چقدر آثاربه همراه دارد....
کاسه یخ ؛ انگار بهانه ی عشق و مهربانی بود ..
خدا میدونه کاسه یخ هر کدوم از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی ؟
هزار بار
برفک گرفت و شکست و پرت شد و دیده نشد !
📚 @PDFsCom
❤210😢102👍49👌8🙏4
ما نمیتوانیم عادتهایمان را حذف کنیم، بلکه میتوانیم آنها را با عادتهای دیگر جایگزین کنیم و همچنین عادتها یکشبه و آنی به وجود نمیآیند و یکشبه و آنی هم تغییر و از بین نمیروند؛ و برای تغییر یک عادت باید تمرین و پافشاری کرد.
📕 قدرت عادت
✍🏻 #چارلرز_داهیگ
📚 @PDFsCom
📕 قدرت عادت
✍🏻 #چارلرز_داهیگ
📚 @PDFsCom
👍51❤10👌6👏3
حرف هایی که کاش میزدیم.pdf
720.6 KB
روایتی ساده اما عمیق از عشق. کتاب حرفهایی که کاش میزدم مجموعه اشعار کیتلین کلی است که به روش تخلیه ذهنی نوشته شده و در هر بخش، قطعهای از تجربه عاشقانه خود را در اختیار خواننده قرار میدهد که در کنار هم تصویری یکپارچه از احساسات، افکار و اتفاقات زندگی او میسازند.
📕 حرف هایی که کاش میزدم
✍🏻 #کیتلین_کلی
دانلود نسخه فارسی
📚 @PDFsCom
📕 حرف هایی که کاش میزدم
✍🏻 #کیتلین_کلی
دانلود نسخه فارسی
📚 @PDFsCom
👍44❤8👌6👏2
مهم نيست فكر كنى چقدر آدم باحال
با استعداد، تحصيل كرده و ثروتمندى هستى.
رفتارى كه با ديگران دارى همه چيز رو درباره تو ميگه.
📕 بنویس تا اتفاق بیفتد
✍🏻 #هنریت_کلاوسر
📚 @PDFsCom
با استعداد، تحصيل كرده و ثروتمندى هستى.
رفتارى كه با ديگران دارى همه چيز رو درباره تو ميگه.
📕 بنویس تا اتفاق بیفتد
✍🏻 #هنریت_کلاوسر
📚 @PDFsCom
👍110👌13❤12😢3🙏1
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کُشتی گرفت؛
خیلی کثیف میشوی و مهمتر از آن،
اینست که خوک از این کار لذت می برد!
#جرج_برنارد_شاو
📚 @PDFsCom
خیلی کثیف میشوی و مهمتر از آن،
اینست که خوک از این کار لذت می برد!
#جرج_برنارد_شاو
📚 @PDFsCom
❤97👍43👏11👌4
از پشت پنجره به آسمان ابری شب خیره شدهام ، به این فکر میکنم در نوبت بعدی مراجعه که دکتر از من میپرسد حال دلت چطور میگذرد ؟ من از او بپرسم : روزها یا شبها ؟
بعد به این فکر میکنم که اگر با آچار کوبیده بودم روی صورت مردی که امشب دستش را گذاشته بود روی بوق ماشینش و خیال برداشتن نداشت چه بر سرش میآمد .
برای روز مراجعه به دکتر یادداشت مینویسم که یادم نرود بگویم " تاثیر قرصهای جدید این بوده که فقط عصبیتر شدهام ، من هنوز احساس میکنم مغزم یخ زده و عاجزم از بروز و بیان هرآنچه که درونم میگذرد . در مقابل هر اتفاقی کارم شده فقط نگاه کردن و چیزی نگفتن و گذشتن و بعدا خودخوری کردن . راستش را بخواهی دیگر خسته شدهام دکتر جان"
پنجره را باز میکنم و نفس عمیق میکشم .
سرمای زمستان را دوست دارم .دلم را خوش میکنم به آن هفتاد درصد احتمال بارش برفی که برنامه هواشناسی برای فردا پیش بینی کرده .
برف را هم دوست دارم ، برف برایم مقدس است .
کاش فردا که بیدار میشوم برف کوچه را سفید کرده باشد !
#یاسر_احمدی
📚 @PDFsCom
بعد به این فکر میکنم که اگر با آچار کوبیده بودم روی صورت مردی که امشب دستش را گذاشته بود روی بوق ماشینش و خیال برداشتن نداشت چه بر سرش میآمد .
برای روز مراجعه به دکتر یادداشت مینویسم که یادم نرود بگویم " تاثیر قرصهای جدید این بوده که فقط عصبیتر شدهام ، من هنوز احساس میکنم مغزم یخ زده و عاجزم از بروز و بیان هرآنچه که درونم میگذرد . در مقابل هر اتفاقی کارم شده فقط نگاه کردن و چیزی نگفتن و گذشتن و بعدا خودخوری کردن . راستش را بخواهی دیگر خسته شدهام دکتر جان"
پنجره را باز میکنم و نفس عمیق میکشم .
سرمای زمستان را دوست دارم .دلم را خوش میکنم به آن هفتاد درصد احتمال بارش برفی که برنامه هواشناسی برای فردا پیش بینی کرده .
برف را هم دوست دارم ، برف برایم مقدس است .
کاش فردا که بیدار میشوم برف کوچه را سفید کرده باشد !
#یاسر_احمدی
📚 @PDFsCom
👍53❤26😢5👏3👌2
به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی.
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @PDFsCom
👍93❤21👌8🙏3
نگرانیشان از بابت فرار ما نیست. نمیتوانیم زیاد دور شویم. نگران اوج گرفتن خیالمان هستند؛ نگران راههایی که فقط درون آدم باز میشوند، و به انسان روحیه و برتری میدهند...
📕 سرگذشت ندیمه
✍🏻 #مارگارت_اتوود
📚 @PDFsCom
📕 سرگذشت ندیمه
✍🏻 #مارگارت_اتوود
📚 @PDFsCom
👍64❤13👌3🕊2😢1
اثر مرکب.pdf
1.4 MB
همان کاری که انجام دادنش ساده است، انجام ندادنش هم ساده است؛ سِحری در پیچیدگی کارها نیست، این سحر در پیوسته انجام دادن کارهای ساده است.
بزرگترین تفاوت بین افراد موفق و ناموفق این است که افراد موفق آنچه را افراد ناموفق دوست ندارند انجام میدهند.
📕 اثر مرکب
✍🏻 #دارن_هاردی
📚 @PDFsCom
بزرگترین تفاوت بین افراد موفق و ناموفق این است که افراد موفق آنچه را افراد ناموفق دوست ندارند انجام میدهند.
📕 اثر مرکب
✍🏻 #دارن_هاردی
📚 @PDFsCom
👍96❤23👏8🤩8
غیر از کتاب خواندن، دیگر هیچ پناهـی نداشتم. چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطراف برانگیزد و حتی اندکی توجهم را جلب کند..✨️
📚 @PDFsCom
📚 @PDFsCom
❤94👍22👏7👌5
برایمان تعریف کرد حدود پانزده سال پیش، بعد از ماجرای طولانی جدایی و دعوای حضانت فرزند و دادگاههای فرسایشی، برای خودش یک سرگرمی دست و پا کرده: یک حوض کوچک توی حیاطش درست کرده با دستهای خودش. با وسواس چند ماهی زیبا انتخاب کرده و انداخته توی حوض که هر غروب بنشیند پای درخت کنار حوض و چیزی بنوشد به تماشای ماهیهای رقصانش. تنها دلخوشی اش همین تماشای زیبایی ماهیها بوده، باهاشان حرف میزده و با دست به تکتکشان غذا میداده. هر غروب منتظرش بودند لب حوض و با دیدنش از دور بیقراری میکردند. دستاموزش بودند...
یک روز آمده و دیده دو ماهی کم شده اند. چند روز بعدتر لکلکی را دیده که دارد از بالای حوض میپرد، انگار قلبش ایستاده. تا رسیده همه حوض خالی شده بوده. میگفت تا چند روز با کسی حرف نمیزده و تماشای حوض بسیار آزارش میداده. حیاط را به حال خودش رها کرده دو سال، که علفهای بلند همه جا را پوشاندند و آب زلال حوض پر از گل و برگ پوسیده شد... یک روز بالاخره برای آمدن مهمان عزیزی خودش را راضی کرده و علفها را زده و درختها را تیمار کرده و حتی گل کاشته ولی به آب حوض نزدیک هم نشده و رهایش گذاشته زیر باران و برف و آفتاب...پانزده سال تمام... تا همین چند ماه پیش که بالاخره زنی را شناخته و زن کم کم رنگ و صفا و عطر طعام و پاکیزگی آورده به خانه و حیاط و بعد هم اصرار کرده که حوض را بشویند و اب کنند و تخت و فرشی بگذارند برای تماشای تابستانی کهاز راه میرسد.
روزانه سر راه رفتن از خانه، چند سطل آب هم خالی میکرده که کم کم بتواند از زیر لایه برگ و جلبک برسد به آبراه حوض که بازش کند و حوض خالی بشود تا بتوانند بشویندش... که روز آخر ناگهان یکجفت چشم گرد کوچک دیده از گوشه ای تاریک خیره به او... شوکه شده...پانزده سال ماهی کوچک سفیدی با خالهای سرخ و طلایی اش آنجا مانده بوده و خودش را زنده نگه داشته بوده... پانزده سال آزگار... تنها. بی دیدار و لمس هیچ همنوعی. کنار هیچ موجود زنده دیگری جز چند حلزون و جلبک کف حوض...بی آنکه کسی بداند هست...صرفا منتظر و محبوس و فراموششده با حافظه ای که هر هفت ثانیه یک بار پاک میشود...پانزده سال ملال چند ثانیه است؟
پای حوض ناباورانه ایستاده و گریسته... کمی آب را همراه ماهی برداشته، اکواریوم قدیمی و متروکش را اورده و پاک و آماده کرده و ماهی را گذاشته توی آب تمیز. نشسته و باهاش حرف زده؛ از زیبایی اش که حتی طی سالها زندگی در گنداب زائل نشده، عکس گرفته، بهش غذا داده و ماهی اول میترسیده... و کم کم امده و به دستهایی نوک زده که هر روز عمرش را از کنارش میگذشتند غافل از اینکه موجودی آن پایین هنوز باقی مانده و منتظر است...
سه روز بعد، ماهی مرده.
عمر گُلدفیش در بهترین حالت پانزده سال است...انگار یک موجودی تمام عمرش را در تنهایی و یخبندان زمستان و گندآب هُرم تابستان، تاب آورده تا بالاخره دیده بشود، پیدایش کنند، باهاش حرف بزنند، ششهایش را از لجن پاک کند. تا بالاخره او هم دمی در آب زلال به زیبایی بدرخشد پیش از آنکه بمیرد...
📚 @PDFsCom
یک روز آمده و دیده دو ماهی کم شده اند. چند روز بعدتر لکلکی را دیده که دارد از بالای حوض میپرد، انگار قلبش ایستاده. تا رسیده همه حوض خالی شده بوده. میگفت تا چند روز با کسی حرف نمیزده و تماشای حوض بسیار آزارش میداده. حیاط را به حال خودش رها کرده دو سال، که علفهای بلند همه جا را پوشاندند و آب زلال حوض پر از گل و برگ پوسیده شد... یک روز بالاخره برای آمدن مهمان عزیزی خودش را راضی کرده و علفها را زده و درختها را تیمار کرده و حتی گل کاشته ولی به آب حوض نزدیک هم نشده و رهایش گذاشته زیر باران و برف و آفتاب...پانزده سال تمام... تا همین چند ماه پیش که بالاخره زنی را شناخته و زن کم کم رنگ و صفا و عطر طعام و پاکیزگی آورده به خانه و حیاط و بعد هم اصرار کرده که حوض را بشویند و اب کنند و تخت و فرشی بگذارند برای تماشای تابستانی کهاز راه میرسد.
روزانه سر راه رفتن از خانه، چند سطل آب هم خالی میکرده که کم کم بتواند از زیر لایه برگ و جلبک برسد به آبراه حوض که بازش کند و حوض خالی بشود تا بتوانند بشویندش... که روز آخر ناگهان یکجفت چشم گرد کوچک دیده از گوشه ای تاریک خیره به او... شوکه شده...پانزده سال ماهی کوچک سفیدی با خالهای سرخ و طلایی اش آنجا مانده بوده و خودش را زنده نگه داشته بوده... پانزده سال آزگار... تنها. بی دیدار و لمس هیچ همنوعی. کنار هیچ موجود زنده دیگری جز چند حلزون و جلبک کف حوض...بی آنکه کسی بداند هست...صرفا منتظر و محبوس و فراموششده با حافظه ای که هر هفت ثانیه یک بار پاک میشود...پانزده سال ملال چند ثانیه است؟
پای حوض ناباورانه ایستاده و گریسته... کمی آب را همراه ماهی برداشته، اکواریوم قدیمی و متروکش را اورده و پاک و آماده کرده و ماهی را گذاشته توی آب تمیز. نشسته و باهاش حرف زده؛ از زیبایی اش که حتی طی سالها زندگی در گنداب زائل نشده، عکس گرفته، بهش غذا داده و ماهی اول میترسیده... و کم کم امده و به دستهایی نوک زده که هر روز عمرش را از کنارش میگذشتند غافل از اینکه موجودی آن پایین هنوز باقی مانده و منتظر است...
سه روز بعد، ماهی مرده.
عمر گُلدفیش در بهترین حالت پانزده سال است...انگار یک موجودی تمام عمرش را در تنهایی و یخبندان زمستان و گندآب هُرم تابستان، تاب آورده تا بالاخره دیده بشود، پیدایش کنند، باهاش حرف بزنند، ششهایش را از لجن پاک کند. تا بالاخره او هم دمی در آب زلال به زیبایی بدرخشد پیش از آنکه بمیرد...
📚 @PDFsCom
😢136❤51👍45👏6🤩1