PDF | پی دی اف
275K subscribers
10.3K photos
558 videos
3.1K files
2.61K links
Download Telegram
چند روز هست دارم به آن روز و آن دقیقه‌های شوم فکر می‌کنم. آنقدر تلخ و گزنده‌ست هر ثانیه‌اش که کلماتم برای نوشتن همراهی نمی‌کنند و ذهنم برای مرور، دائما بهانه می‌تراشد و گریز می‌زند.
شانزده ساله بودم، اولین سفر راه دوری بود که با قطار می‌رفتیم و چقدر ذوق داشتیم. تمام مسیر را خندیده‌بودم و برنامه‌ها داشتم برای هر لحظه‌ای که قرار بود توی کوپه‌ی قطار و کنار هم باشیم، خب طبیعی بود نوجوان بودم و با ساده‌ترین‌ها دلخوش! خوب یادم هست داشتم می‌خندیدم و خیالات خوش در ذهنم می‌بافتم تا لحظه‌ای که باید شناسنامه و چمدان‌ها را تحویل می‌دادیم به مسئول تا وارد خروجی اصلی بشویم، داشتم می‌خندیدم و ذوق داشتم تا آن ثانیه‌ی شومی که شما دوتا خانم محجبه‌ی عینکی خشمگین که بالا تا پایین براندازم کرده‌بودید و شبیه مجرم‌ها مرا کشان‌کشان برده‌بودید پشت آن پرده‌ی لعنتی و گفته‌بودید مردها الآن تو را ببینند تحریک می‌شوند و همین‌جا باش تا کسی برایت چادر بیاورد و بانگاهتان تحقیرم کرده‌بودید و اشک ریخته‌بودم و التماس کرده‌بودم ولم کنید و مامانم که ترسیده‌بود و فکرکرده‌بود دخترش چه جرم بزرگی مرتکب شده و حالش بد شده‌بود و مدام قسم‌تان داده‌بود و شما مامانم را سرزنش کرده‌بودید که اگر وقت گذاشته‌بود و مرا تربیت کرده‌بود الآن آنجا و پشت آن پرده نبودم و مسافرتمان زهر نشده‌بود و از عاقبت کوتاه بودن مانتو گفته‌بودید و مامانم را بیشتر ترسانده‌بودید. شما را که خودتان را فرشته و عاری از خطا می‌دانستید و مرا بخاطر مانتوی کوتاهم شیطانی که رسالتش از راه به در کردن همسران شما بود. شما که از هر نگاهتان تحقیر و توهین می‌بارید و تمام اشتیاق و باور نوجوانی‌ام را در همان یک ساعت شوم، زیر نگاه‌های سنگین و خشمگین و توهین‌آمیزتان کشته‌بودید.
خواستم بدانید گوشه‌ای از روانم برای آن روز زخمی‌ست و تکه‌هایی از من همانجا و توی همان اتاق عذاب‌آور و پشت همان پرده‌ی سبزی که اشک ریخته‌بودم و تحقیر شده‌بودم و مدام به احترامی که بابا داشت فکر کرده‌بودم و به خیالم شرمنده‌اش کرده‌ام و آبرویش را برده‌ام و همه چیز تمام شده و صورت رنگ‌پریده‌ی مامان را دیده‌ بودم که مدام چادرش را تا روی ابروهاش جلو‌تر می‌کشید که بفهمید ما خانواده‌ی اصیلی هستیم و این بچه‌ی اوست نه دختری خیابانی! هنوز گوشه‌ای از روانم همان‌جا وسط آن‌همه اضطراب و استیصال و هراس، جا مانده.
از شما نمی‌گذرم، چون روح کنجکاو مرا و نوجوانی‌ام را کشتید.
از شما که در ورودی دانشگاه‌ها و اداره‌ها، با دستمال به جان چشم‌های من افتاده‌بودید و من اشک ریخته‌بودم و هزار بار خودم را لعنت فرستاده‌بودم که چرا پایم به آن مکان‌‌ها رسیده که اینطور به هویت و احساس ارزشمندی‌ام تعرض کنید و کنار حرم‌ها که آن چادر هزار بار مصرف کثیف را به زور سرم کرده‌بودید و برم گردانده‌بودید تا جوراب کلفت و سیاه بخرم و کل خانواده منتظر من مانده‌بود و خجالت کشیده‌بودم و از مکان‌های مذهبی بیزارم کرده‌بودید، از حجاب بیزارم کرده‌بودید و از هر زنی که چادر سرش بود و به من نگاه می‌کرد و شاید کاری به کارم نداشت، اما از همه چیز مرا ترسانده‌بودید.
از شما که وسط صف بیرونم کشیده‌بودید چون کفش قرمز پوشیده‌بودم و مانتوی آبی پوشیده بودم و جوراب سفید پوشیده‌بودم و مقنعه‌ام تنگ نبود. شما که مدام به موهای از مقنعه بیرون زده‌ام با خشم و ابروانی گره کرده و چشمانی از حدقه بیرون، اشاره کرده‌بودید و تهدید کرده‌بودید کچلم می‌کنید و منی که دفاع از خودم را بلد نبودم و از مدرسه بیزار شده‌بودم بارها. از شما که تمام دورانی که باید مشتاقانه زندگی می‌کردم و تجربه می‌کردم و می‌فهمیدم و کشف می‌کردم و نگران هیچ چیز نمی‌بودم، به من تحمیل کرده‌بودید که عضوی از جامعه نیستم و مجرمم و به درد نمی‌خورم، چرا که مطابق معیارهای شما لباس نمی‌پوشیدم، چون موهام لَخت بود و از زیر مقنعه می‌زد بیرون، چون چهره‌ی خوبی داشتم و بهانه‌تان این بود که توی چشم هستم و حجاب از من محافظت می‌کند و اینجوری در امان‌ترم، چون مانتوی بلند دوست نداشتم و رنگ قرمز دوست داشتم و از چادر بدم می‌آمد. و خدامی‌داند جز شما کسی مرا اینقدر آزار نداد و تحقیر نکرد و آزادی و اعتماد و امنیتم را از من نگرفت.
شما را نمی‌بخشم، شما را که همه‌جا بودید و خودتان را مالک این سرزمین و صاحب اختیار تمام دخترانگی‌های این آب و خاک می‌دانستید و از نگاهتان نفرت و تحقیر می‌بارید و خودباوری و عزت نفس ما را سرکوب می‌کردید و ما را غمگین و سرخورده می‌خواستید.
نگاه‌های تحقیرآمیزتان هنوز یادم هست، هنوز با خودم بابت اینهمه اجبار و تحمیل و تحقیر، در سرنوشت‌سازترین دوران زندگی‌ام کنار نیامده‌ام.
در من دختر نوجوانی با دست‌های مشت‌ کرده و خشمی عمیق ایستاده و دارد با چهره‌ای برافروخته و دهانی لبریز از فریاد، به شما نگاه می‌کند.

#نرگس_صرافیان_طوفان‌

📚 @PDFsCom
👍226👏2520👎13🕊3
درد ما مردمیست که قبل از نگاه کردن به خود؛
میخواهند کشورشان را تغییر دهند
مردمی که همه مینالند
ولی خودشان را نمی بینند
درد ما مردم است
آدمهاست
همین خودمان ها...

#فريدون_فرخزاد

📚 @PDFsCom
👍271👏2419👎8👌6🕊4
از امیر کبیر پرسیدند :
در مدت زمان محدودی که داشتی چطور این مملکت را از دزدان، پاک کردی؟

گفت: من خود دزدی نمی‌کردم و نمی‌گذاشتم معاونم هم دزدی کند.
او هم از این که من نمی‌گذاشتم دزدی کند ، نمی‌گذاشت معاونش دزدی کند و ....
تا آخر همین طور...

اگر من دزدی می‌کردم تا آخر دزدی می‌کردند و کشور می‌شد دزدخانه
همه هم دنبال دزد می‌گشتیم و چون همه ما دزد بودیم هیچ دزدی را هم محکوم نمی‌کردیم.

📚 @PDFsCom
👍534👏32👌1810🙏5👎3
ایران جانم، بیا بغلت کنم آنقدر دردهایی که تمام این سال‌ها توی خودت ریخته‌بودی را زار بزن تا خوب شوی...

📚 @PDFsCom
231🕊65👍32👌7👎6😢2
"از خاطرات مخوف ودردناک هیتلر"

یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم.
من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد. تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمیدانست با ما چه کند. سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل. مادرشان هم که اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت، او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی.

من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. رفتم التماسشان کردم.
می‌خندیدند و می‌گفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد. آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت.
چند دارو که نمیدانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم. آن هاهم دنبال من دویدند. وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند. دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!

شل شدم، دارو ها افتاد آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود.

یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم. وقتی بعد چند روز آزاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود. دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان چه بهار چه ...

وقتی رهبر آلمان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند. اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم میکردند، دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند. تمنا میکردند و میگفتند ما زن و بچه داریم. آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شد شروع کشتار 120میلیون یهودی و....

آدلف هیتلر
خاطرات کودکی نبرد من 1941

با کودکان به مهربانی رفتارکنیم، آنان ازما الگو میگیرند اگرالگوی خوبی باشیم، جهانی در آرامش خواهیم داشت.

📚 @PDFsCom
👍52838👌33🕊22👎17👏3🙏1
دلم میسوزد وقتی میبینم توی شهرداری حقوق آنهایی که جدول حل میکنند ،بیشتر از آنهایی است که جدول تمیز میکنند!

سقف خانه ی ما سوراخ است، ولی در عوض مناره های مسجدِ خالی سر به فلک کشیده است... همسایه مان هر ساله مکه میرود، میگوید خدا طلبیده ...
خدایا، خسته نمیشوی از قیافه تکراریَش؟
دوستانت چه قیافه های خاصی دارند...

ریش،تسبیح،سجاده، با اسمت چه احترامی دارند... اگر دوست بی ریش و تسبیح قبول میکنی، ما هم هستیم. اینجا میگویند برو دعایت را به فلانی بگو پیش خدا آبرو دارد، شاید دعایت پذیرفته شود. خدایا نگو که پارتی بازی به عرش هم رسیده ...

من به این جماعت دیوانه کـافر شده ام فقط تو را میشناسم و بس ...

#حسین_پناهی

📚 @PDFsCom
👍27443👌15👎8👏5🙏4
این دوتا کتاب‌ رو هر زنی باید بخونه که البته هر دوتاش به نویسندگی مارگارت اتوود بوده،
۱. سرگذشت ندیمه
۲. وصیت‌ها

یکی از نیازهای اساسی هر زنی آشنایی با ماهیت همچین کتاب‌ها و روایت‌هاییه که چشم مخاطبش رو به واقعیت‌های آموزنده و عبرت‌آموز باز میکنه...

📚 @PDFsCom
126👍41👌9🙏2👎1
اگر علم اشتباه کند، اشتباهش را خواهد پذیرفت
اما مذهبیون شما را خواهند کشت
تا ثابت کنند هرگز اشتباه نمی‌کنند.

📚 @PDFsCom
👍368👏26🕊2116👎5👌1
یک استادی داشتم که خیلی کلمه‌دان بود.‌ خوب با کلمات بازی می‌کرد گاهی هم با ترکیب چند کلمه یک کلمه جدید می‌ساخت.‌

امروز دیدم جایی یک متنی نوشته و کلمه‌ای استفاده کرده که من را به فکر فرو برد. نوشته بود بس است این «نامردمی»‌ها که می‌کنید!

نامردمی عجب واژه‌ایست. انگار هم نامرد را میرساند هم خلاف خواست مردم بودن را.‌ عجب شاهکاری خلق کردی استاد.

نامردمی، نامردمی، نامردمی...

#مجید_میرزایی

📚 @PDFsCom
👍289👏2212👌9👎5
این بار که از این دریای خروشان به سلامت عبور کردیم، این‌بار که رگبار پایان گرفت و هوا صاف شد، همه‌تان را با عشق بغل می‌کنم.
من یک دنیا شوق و لبخند برای روزهای خوبمان کنار گذاشته‌ام و بغل‌بغل مهربانی و دلخوشی و هزار هزار بهانه‌ی روشن برای خوشبختی در پستوی ذهنم پنهان کرده‌ام و زمانش که رسید، برای همه‌مان از رهایی و شادی و عشق خواهم‌گفت.

چقدر مثل خانواده شده‌ایم این‌روزها...
از کنار هرکسی که در خیابان عبور می‌کنم، انگار سال‌هاست می‌شناسمش. انگار باتمام این چشم‌ها و چهره‌های مهربان قراری دارم، انگار چیزی ما را به هم پیوند داده، آنقدر محکم که جدا شدنی نیستیم و فراموش نمی‌کنیم هرگز، که چقدر به هم نیاز داریم و نیاز داریم که حال همه‌مان خوب شود. انگار همه در نهایت اندوهی مشترک غوطه‌وریم و داریم با تمام توان و با هم به سمت نور پیش می‌رویم و مراقبیم که تاریکی و اندوه و خشم، ما را نبلعد و کمک می‌کنیم به هم که قوی بمانیم و طاقت بیاوریم و در دل تندباد روزگار نشکنیم؛ به شوقِ بهار و به شوق روزهای روشن و خوبی که در انتظار ماست...

طاقت بیاوریم، برای تمام رنجی که تا امروز کشیدیم و تاریکی و خشمی که پشت سر گذاشتیم و دلخوشی‌های ساده‌ای که نداشتیم.
طاقت بیاوریم، به حرمت تمام تلاش‌های بیش از توان و زخم‌های رسیده به استخوان.
طاقت بیاوریم چون آگاه نیستیم به اینکه آخرین پله‌ی این سیاهچاله کجاست و کجای این قصه، به رهایی و نور می‌رسیم...
طاقت بیاوریم.

#نرگس_صرافیان_طوفان‌

📚 @PDFsCom
🕊137👍5432🙏5👌3👎2🤩2👏1
شلیک به حقیقت
هنگامی که مدام به شما دروغ می‌گویند، نتیجه این نیست که شما این دروغ‌ها را باور می‌کنید؛ بلکه این است که دیگر هیچ‌کس به هیچ‌چیز باور ندارد.
مردمی که دیگر نتوانند چیزی را باور کنند، نمی‌توانند نظری هم داشته باشند. اين مردم نه تنها از توانایی اقدام به کاری محرومند، بلکه از توانایی اندیشیدن و داوری کردن محروم می‌شوند
و با چنین مردمی، شما هرکاری بخواهید می‌توانید بکنید.

✍🏻 #هانا_آرنت
👤 فيلسوف معاصر آلمانی

📚 @PDFsCom
👍1709🕊8👎6👏6👌2
ولی دقت کردین هر اتفاقی که واسه مملکت میوفته تهش برنده پولدارهان!
تحریم میشیم یک شبه قیمت همه چیز میره بالا ارزش دارایی اینام میره بالاتر
و فاصله شون با مردم عادی بیشتر...
واردات ممنوع میشه به نفع اینا میشه آزاد میشه به نفع اینا میشه، طرح ترافیک و طرح ممنوعیت خروج کرونا و...میذارن شهر و خیابان و... خلوت تر میشه به نفع اینا میشه...
مدارس و کنکور و دانشگاه و...هم که میدونید...
و کلی موارد دیگه
الانم که این مورد!

رسما در دوران پول پول میاره، پول داشته باش همه چیز داری، 99 درصد مشکلات با پول حل میشه 1 درصد دیگه هم با پول بیشتر، پول بده سر سیبیل شاه نقاره بزن،
زندگی میکنیم!

📚 @PDFsCom
👍215👌96👎5
میلیون‌ها ایرانی کتاب خواندن را رها کرده‌اند!

فقط سرانۀ زمان مطالعه نیست که در سال‌های اخیر بیش از یک ساعت کاهش پیدا کرده، بلکه بررسی میزان افرادی که در ایران به مطالعۀ کتاب‌های غیردرسی می‌پردازند نشان می‌دهد که حدود چهار درصد از آن‌ها (حدود سه میلیون نفر) این کار را کنار گذاشته‌اند.

+عوضش میلیون ها ایرانی دارن دنبال دانش بنیانی که خوب وصل میشه، میگردن:)

📚 @PDFsCom
👍138👎9🕊3👏2🙏2👌21🤩1
یه دیالوگی داره سریال "After Life" که میگه:

روزی فرا میرسه که شما در حال خوردن آخرین وعده غذایتان هستید،
برای آخرین بار گُلهایتان رو بو میکشید، عزیزی را بغل خواهید کرد و خبر ندارید که آخرین بار هست.
به همین دلیل باید هرچیزی رو با ذوق و شوق انجام بدی.
قدرِ سالهای ماندهِ عُمرت را بدان
چون تکرار نمیشن...

📚 @PDFsCom
👍23654👌19👏15🕊14👎4
امنیت فقط به این نیست که
دشمنی مرزهای ما رو تهدید نکنه
امنیت یعنی جان و مال و آبرو و انسانیتِ ما
هر لحظه در امان باشه
در امان از فقر، در امان از ترس،
در امان از غم و در امان از ناامیدی

📕 سرگذشت آب وآتش
✍🏻 #بهار_برادران

لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/3187

📚 @PDFsCom
👍162👏76👎2🙏1🕊1
زالاتان ابراهیموویچ :

چند روز پیش داشتم کتابی میخوندم، یه پاراگرافش خیلی برام جذاب بود: « اعتماد به نفس جذابترین ویژگی یک فرد است. اما چطور یک نفر میتواند عظمت را در وجود شما ببیند اگر قبلا خودتان آن را ندیده باشید؟ »

📚 @PDFsCom
👍31635🕊16👎6👏6🙏4
نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود.
آن نقاشی بطور باورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد.

نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت.
نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.

شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند.
میخواست فریاد بزند، اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود، مرد به سرعت قلمویی را برداشت و دوید روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.

نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.
اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.

براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم
اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای ما را خراب میکند.
گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم
اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:
خدای مهربان ما همیشه بهترین را برایمان می خواهد. به زور و اصرار چیزی را از او نخواهیم...

📚 @PDFsCom
👍19136👎26👏4
هیچ وقت...
برای نگه داشتن کسی که فرق تو،
با بقیه رو نمی فهمه تلاش نکن!

📕 جایی دیگر
✍🏻 #گلی_ترقی

📚@PDFsCom
👍14223👌8👎4
ببین! من و تو نباید دیکتاتور باشیم، نباید آدم‌هایی که هم‌راستای اهداف ما نیستند، یا سکوت می‌کنند را مؤاخذه کنیم. می‌توانیم از زندگی‌مان کنارشان بگذاریم، می‌توانیم بعد از این دوستشان نداشته‌باشیم، روی حضور و حمایتشان حساب نکنیم و حمایتمان را از آن‌ها دریغ کنیم، اما اینکه دنبالشان بدویم و در پیِ چراییِ سکوت یا انفعالشان باشیم، نه تنها چیزی را حل نمی‌کند و انرژی بیهوده‌ای از ما می‌گیرد، که ما را شبیه‌تر می‌کند به دشمنانی که از آنان و رفتارهاشان بیزار بودیم، آنان که سال‌ها ما را شبیه به خودشان می‌خواستند و بابت این نخواستن، با تحقیر و اجبار، بازخواستمان می‌کردند و هرچه رنج بردیم، از همین تحمیل‌ها بردیم!
ما می‌دانیم درست‌تر چیست و برایش می‌جنگیم، اما به هر قیمتی، هر همراهی و حمایتی را نخواهیم‌پذیرفت. قطعا همیشه حقیقت، طرفداران شایسته‌تری دارد و هرکس به میزان فهم خودش می‌فهمد و به قدر توان خودش در میدان می‌ایستد و به قدر معذوریت‌ها یا محدودیت‌ها یا ترس‌های خودش کنار می‌کشد و ما از همه چیز آگاه نیستیم!
بگذار هرکس -اگر تعهدی برای دفاع از حقوق ما نداشته و بابت آن منفعتی دریافت نکرده- خودش انتخاب کند با ما باشد یا علیه ما. که ما می‌فهمیم و به خاطر می‌سپاریم تا بعد از این، عاقلانه‌تر دوست بداریم و آگاهانه‌تر انتخاب کنیم.
ما مردم چونان زنجیره‌ای اساطیری و محکم، باهم و کنار همیم و به امید حمایت و نگاه هیچ‌کس نخواهیم‌ماند و اصلا آنقدرها زمان نداریم که از آدم‌هایی که تا پیش از این روی آنان حساب می‌کردیم بپرسیم: فلانی! تو دیگر چرا؟

#نرگس_صرافیان_طوفان‌

📚 @PDFsCom
👍159👎1713👏8👌4
اجبار، ناراحتی، غم، تاسف، شرم، عقب موندگی، بدبختی، بیچارگی، اگه عکس بود ...

📚 @PDFsCom
👍194👎7👌6🙏1
برای آگاه تر شدن این کتاب ها رو بخون :
-مزرعه حیوانات
-سرگذشت ندیمه
-وصیت ها
-هزار و نهصد و هشتاد و چهار ( ۱۹۸۴ )
-دنیای قشنگ نو
-نان و شراب

📚 @PDFsCom
👍17014👌9👎2