جهل و ناآگاهی و تعصب نابود کنندۀ ملتهاییست که مردمان آن خودشان مایل به فهمیدن نیستند و ترس از حقیقت به آنها اجازۀ بیداری از خواب جهالتشان را نمیدهد!!
#گری_کاسپاروف
📚 @PDFsCom
#گری_کاسپاروف
📚 @PDFsCom
👍126👏9👎2
دقیقا اونجای زندگیه که خانم هایده میخونه:
برای کوچه غمگینم، برای خونه غمگینم، برای تو، برای من، برای هر کی مثل ما...
📚 @PDFsCom
برای کوچه غمگینم، برای خونه غمگینم، برای تو، برای من، برای هر کی مثل ما...
📚 @PDFsCom
❤270👍65🕊42👏12👎8👌7🤩3🙏2
از خوشحالى داشتم خفه مى شدم. رو به دوستم كردم و خواستم بگويم: «وه كه چه لذتى!» اما جرئت نكردم. مىدانستم كه با سخن گفتن، طلسم مىشكند.
يادم است كه یک روز روباهى ديدم. دم پرپشتش را سيخ نگه داشته بود و خرامان خرامان راه مىرفت. نفس در سينه حبس كردم مبادا حيوان بگريزد، اما نتوانستم جلوى شادى خود را بگيرم و فريادى كوچک كشيدم. روباه شنيد و فورى ناپديد شد. احساس مىكنم كه خوشحالى در زندگى انسان همواره چنين است و نباید آنرا فریاد زد.
#نیکس_کازانتزاکیس
📚 @PDFsCom
يادم است كه یک روز روباهى ديدم. دم پرپشتش را سيخ نگه داشته بود و خرامان خرامان راه مىرفت. نفس در سينه حبس كردم مبادا حيوان بگريزد، اما نتوانستم جلوى شادى خود را بگيرم و فريادى كوچک كشيدم. روباه شنيد و فورى ناپديد شد. احساس مىكنم كه خوشحالى در زندگى انسان همواره چنين است و نباید آنرا فریاد زد.
#نیکس_کازانتزاکیس
📚 @PDFsCom
👍195👏13❤7👌7👎4
زنها در طول تاریخ همپای مردان بودند. برای توصیف بزرگواری یک خانم ،هرگز او را تشبیه به مرد یا شیر نکنیم وقتی از پس کار سنگینی برمی آید نگویید: از همه مردا مردتری. شیر زنی. درک کنید او به سادگی یک زن است .قوی و باشکوه ...
📚 @PDFsCom
📚 @PDFsCom
❤239👍60👏12👎9
توی فیلمی یه دیالوگی شنیدم که بنظرم خیلی جالب بود!
میگفت:
"هر کجا فهمیدی در موردت حرفای بیخود میزنن و قضاوتت میکنن و سعی میکنن پایین بیارنت؛ به جای عصبانی شدن، به خودت افتخار کن!
این نشون میده تو از اونا بالاتری و گرنه دلیلی بر این همه حرص خوردنشون نبوده و نیست...!"
📚 @PDFsCom
میگفت:
"هر کجا فهمیدی در موردت حرفای بیخود میزنن و قضاوتت میکنن و سعی میکنن پایین بیارنت؛ به جای عصبانی شدن، به خودت افتخار کن!
این نشون میده تو از اونا بالاتری و گرنه دلیلی بر این همه حرص خوردنشون نبوده و نیست...!"
📚 @PDFsCom
👍294❤36👏10🤩8
اگر بخواهی به هر چیزی که به تو گفته میشود واکنشی عاطفی نشان بدهی، به رنج بردن ادامه خواهی داد.
قدرت حقیقی در عقب رفتن و مشاهدهگر بودن است. قدرت در خودداری است. اگر اجازه بدهی کلماتِ دیگران تو را کنترل کند، هرچیز دیگری هم تو را زیر سلطه خواهد گرفت. نفس بکش و بگذار بگذرد.
#وارن_بافت
📚 @PDFsCom
قدرت حقیقی در عقب رفتن و مشاهدهگر بودن است. قدرت در خودداری است. اگر اجازه بدهی کلماتِ دیگران تو را کنترل کند، هرچیز دیگری هم تو را زیر سلطه خواهد گرفت. نفس بکش و بگذار بگذرد.
#وارن_بافت
📚 @PDFsCom
👏62👍29❤14🕊3
برسد به دست مادرانشان
مادر مهربانی که فرزندت در استخدام نیروی انتظامی، سپاه، بسیج، ارتش یا نهادهای امنیتی است. این نامه را برای شما مینویسم.
من نامم محمدرضاست. پزشکم و روانشناسی خواندهام و کارم تا همین چند هفته قبل، مشاوره بود. دو سال قبل از انقلاب ۵۷ به دنیا آمدم. سنم از شما کمتر است، اما امیدوارم حرفم برایتان شنیدنی باشد.
میدانید چند هفتهی گذشته فرزند شما به چه کاری مشغول بوده؟ ویدیوهای سرکوب را دیدهاید؟ اگر ندیدهاید، استدعا میکنم به یکی از اطرافیانتان بگویید نشانتان بدهند. خواهش میکنم چشمتان را نبندید. ببینید.
من هربار که ویدیوی آن دختری را میبینم که نیروی گارد سرش را به جدول خیابان کوبید، یا آن پیرمردی که با لگد نیروی گارد به شکمش پرت شد آنطرف، یا ضربات متعدد باتوم گاردیها به سر آن پسر نوجوان را میبینم، یا وقتی تصاویر دختران و پسران کشتهشده را میبینم که سن نوهی شما و پسر من هستند، فکر میکنم آن کسی که میزند یا میکشد، آن مردی که فرزند شماست، خودش خواهر یا برادر کوچکتر ندارد؟ همسر ندارد؟ فرزند ندارد؟ مادر ندارد؟
میگویند معترضان هم خشونت میکنند. آمار کشتهشدگان مردم چندصدنفر است و آمار کشتهشدگان نیروهای سرکوب چند نفر. قضاوت شما چیست؟ میگویند نفوذیهای بیگانه در پلیس به مردم شلیک میکنند، ما نکردهایم! شما این جوک تلخ را باور میکنید؟
مادر مهربانم
من مادرم را سه سال قبل از دست دادم. ربابهخانم، شیفتهی نظام و آقای خمینی بود. اما ایمان دارم اگر این صحنهها را به او نشان میدادند و اگر من پلیس یا سپاهی یا بسیجی بودم، میگفت عاقت میکنم اگر تو هم به خیابان بروی و دست روی مردم بلند کنی.
مردم معترض، جوانهایی در سن نوههای شما هستند مادرجان. آنها نه تشنهی قدرتند، نه طرفدار هیچ حزب معاند، نه تجزیه طلب. آنها فقط شعار میدهند: زن، زندگی، آزادی. گیرم که شما فکر میکنی جمهوری اسلامی بهترین حکومت دنیاست. بهترین حکومت دنیا با جوانانش چنین میکند؟
دیروز ویدیوی مادری را دیدم که دست پسرش را گرفت و با چشمهایی اشکبار از گارد ضد شورش جدا کرد و با خود برد. فکر کردم اگر همه مادران ایران، مثل او باشند، آیا این خشونت و قساوت پایان نمیگیرد؟
شاید بگویید پسرم حرف مرا گوش نمیدهد. به عنوان برادر کوچک روانشناستان میگویم: ناامید نشوید و هزار بار بگویید. با او قهر نکنید، در آغوشش بگیرید و بازهم بگویید. حتی اگر اثرش فقط همین باشد که این دفعه وقتی خواست باتوم را به کسی بکوبد، چهرهی مهربان شما و لبخندتان به خاطرش بیاید و... ضربهی آرامتری بزند.
دستبوس شما
محمدرضا رجبی شکیب
۲۲ مهر ۱۴۰۱
لطفا این نوشته را هرجا میتوانید به مادران هرکس که در نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتیست برسانید. برایشان بخوانید. در گروههای خانوادگی بفرستید. لطفا هیچکس را به هیچ دلیلی از قلم نیندازید. سپاسگزارم.
نویسنده مطلب بالا: محمدرضا رجبی شکیب (پزشک، کارشناس ارشد روان شناسی بالینی)
📚 @PDFsCom
مادر مهربانی که فرزندت در استخدام نیروی انتظامی، سپاه، بسیج، ارتش یا نهادهای امنیتی است. این نامه را برای شما مینویسم.
من نامم محمدرضاست. پزشکم و روانشناسی خواندهام و کارم تا همین چند هفته قبل، مشاوره بود. دو سال قبل از انقلاب ۵۷ به دنیا آمدم. سنم از شما کمتر است، اما امیدوارم حرفم برایتان شنیدنی باشد.
میدانید چند هفتهی گذشته فرزند شما به چه کاری مشغول بوده؟ ویدیوهای سرکوب را دیدهاید؟ اگر ندیدهاید، استدعا میکنم به یکی از اطرافیانتان بگویید نشانتان بدهند. خواهش میکنم چشمتان را نبندید. ببینید.
من هربار که ویدیوی آن دختری را میبینم که نیروی گارد سرش را به جدول خیابان کوبید، یا آن پیرمردی که با لگد نیروی گارد به شکمش پرت شد آنطرف، یا ضربات متعدد باتوم گاردیها به سر آن پسر نوجوان را میبینم، یا وقتی تصاویر دختران و پسران کشتهشده را میبینم که سن نوهی شما و پسر من هستند، فکر میکنم آن کسی که میزند یا میکشد، آن مردی که فرزند شماست، خودش خواهر یا برادر کوچکتر ندارد؟ همسر ندارد؟ فرزند ندارد؟ مادر ندارد؟
میگویند معترضان هم خشونت میکنند. آمار کشتهشدگان مردم چندصدنفر است و آمار کشتهشدگان نیروهای سرکوب چند نفر. قضاوت شما چیست؟ میگویند نفوذیهای بیگانه در پلیس به مردم شلیک میکنند، ما نکردهایم! شما این جوک تلخ را باور میکنید؟
مادر مهربانم
من مادرم را سه سال قبل از دست دادم. ربابهخانم، شیفتهی نظام و آقای خمینی بود. اما ایمان دارم اگر این صحنهها را به او نشان میدادند و اگر من پلیس یا سپاهی یا بسیجی بودم، میگفت عاقت میکنم اگر تو هم به خیابان بروی و دست روی مردم بلند کنی.
مردم معترض، جوانهایی در سن نوههای شما هستند مادرجان. آنها نه تشنهی قدرتند، نه طرفدار هیچ حزب معاند، نه تجزیه طلب. آنها فقط شعار میدهند: زن، زندگی، آزادی. گیرم که شما فکر میکنی جمهوری اسلامی بهترین حکومت دنیاست. بهترین حکومت دنیا با جوانانش چنین میکند؟
دیروز ویدیوی مادری را دیدم که دست پسرش را گرفت و با چشمهایی اشکبار از گارد ضد شورش جدا کرد و با خود برد. فکر کردم اگر همه مادران ایران، مثل او باشند، آیا این خشونت و قساوت پایان نمیگیرد؟
شاید بگویید پسرم حرف مرا گوش نمیدهد. به عنوان برادر کوچک روانشناستان میگویم: ناامید نشوید و هزار بار بگویید. با او قهر نکنید، در آغوشش بگیرید و بازهم بگویید. حتی اگر اثرش فقط همین باشد که این دفعه وقتی خواست باتوم را به کسی بکوبد، چهرهی مهربان شما و لبخندتان به خاطرش بیاید و... ضربهی آرامتری بزند.
دستبوس شما
محمدرضا رجبی شکیب
۲۲ مهر ۱۴۰۱
لطفا این نوشته را هرجا میتوانید به مادران هرکس که در نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتیست برسانید. برایشان بخوانید. در گروههای خانوادگی بفرستید. لطفا هیچکس را به هیچ دلیلی از قلم نیندازید. سپاسگزارم.
نویسنده مطلب بالا: محمدرضا رجبی شکیب (پزشک، کارشناس ارشد روان شناسی بالینی)
📚 @PDFsCom
👍373❤43🕊23👎22👏20👌3🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای حذف کردن آدمهای سمی هیچوقت احساس گناه، خجالت و پشیمونی نکنید!
فرقی هم نمیکنه از بستگانتون باشه یا کسی که دوسش دارید یا یه آشنای تازه؛ کسی که باعث ناراحتی شما میشه لازم نیست جایی تو زندگیتون داشته باشه ...
جدايی ها تلخ و آزاردهنده هستن؛
ولی از دست دادن كسی كه قدر شما رو نمیدونه، به شما احترام نمیزاره و باعث از دست رفتن آرامشتون تو زندگی میشه در حقيقت منفعته نه خسارت!
خوشبختیتون رو به هیچ کس گره نزنید،
حضور دیگران تنها یک گزینه است نه یک ضرورت!
📚 @PDFsCom
فرقی هم نمیکنه از بستگانتون باشه یا کسی که دوسش دارید یا یه آشنای تازه؛ کسی که باعث ناراحتی شما میشه لازم نیست جایی تو زندگیتون داشته باشه ...
جدايی ها تلخ و آزاردهنده هستن؛
ولی از دست دادن كسی كه قدر شما رو نمیدونه، به شما احترام نمیزاره و باعث از دست رفتن آرامشتون تو زندگی میشه در حقيقت منفعته نه خسارت!
خوشبختیتون رو به هیچ کس گره نزنید،
حضور دیگران تنها یک گزینه است نه یک ضرورت!
📚 @PDFsCom
👏158👍66❤29🕊6👎2🤩2
بسکه وعده شنیدیم، وعدهدونمون دراومد.
هر چه بیشتر فلاکت میکشیم بیشتر به اون دنیا حوالهمون میدن ...
📕 همسایه ها
✍🏻 #احمد_محمود
📚 @PDFsCom
هر چه بیشتر فلاکت میکشیم بیشتر به اون دنیا حوالهمون میدن ...
📕 همسایه ها
✍🏻 #احمد_محمود
📚 @PDFsCom
👍75👎1🤩1
تو میتوانی انتخاب کنی هربار در سمتی بایستی که برای تو آسیب کمتری داشتهباشد. میتوانی میانه بایستی و از هیچ سمتی نه حمایت کنی، نه نقد. که نه در رنجهای عظیم و نه در شادیهای عظیم، هیچ نقش سازندهای نداشتهباشی.
تو میتوانی انتخاب کنی که ظلم را ببینی و سکوت کنی، اما باید این را هم بدانی که این «میانه ایستادن»، در شرایطی که ظالم، مقابل چشمان تو مظلوم را آشکارانه آزار میدهد و قوانین انسانیت و وجدان را نقض میکند، بیطرفی نیست، که طرفداری و حمایت آگاهانهایست از ظالم!
مقاطعی از زمان هست که در آنها چیزی به نام «میانه ایستادن» و نه سفید و نه سیاه -که خاکستری بودن- معنایی ندارد! ما وسط شطرنج تاریخیم و تو یا سفیدی، یا سیاه.
کاش در سمت درستی از تاریخ بایستیم، حتی اگر سربازی نابلد و ایستاده در خانههای حاشیهی شطرنج باشیم و نیازی نباشد حرکت کنیم. فقط بایستیم و با حضورمان به تعداد مهرههای سفید اضافه کنیم و کمک کنیم که کفهی مظلوم از ظالم سنگینتر باشد و با فانوس کوچکی در دست، از حجم سیاهی و بیپناهی و اندوه، کم کنیم...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
تو میتوانی انتخاب کنی که ظلم را ببینی و سکوت کنی، اما باید این را هم بدانی که این «میانه ایستادن»، در شرایطی که ظالم، مقابل چشمان تو مظلوم را آشکارانه آزار میدهد و قوانین انسانیت و وجدان را نقض میکند، بیطرفی نیست، که طرفداری و حمایت آگاهانهایست از ظالم!
مقاطعی از زمان هست که در آنها چیزی به نام «میانه ایستادن» و نه سفید و نه سیاه -که خاکستری بودن- معنایی ندارد! ما وسط شطرنج تاریخیم و تو یا سفیدی، یا سیاه.
کاش در سمت درستی از تاریخ بایستیم، حتی اگر سربازی نابلد و ایستاده در خانههای حاشیهی شطرنج باشیم و نیازی نباشد حرکت کنیم. فقط بایستیم و با حضورمان به تعداد مهرههای سفید اضافه کنیم و کمک کنیم که کفهی مظلوم از ظالم سنگینتر باشد و با فانوس کوچکی در دست، از حجم سیاهی و بیپناهی و اندوه، کم کنیم...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
👍171👏10❤8👎6👌6
میگفتیم که دیگر کسی نیست بشنود ما را
اگرچه در حبس خاکیم اما
تنها گورستان روشن و بیداریم
که به هرم روحهای پر کرامتمان
در واپسین لحظهی مرگ جنینِ امید
سرمه کردیم از خاک این خانه بر چشم
و فریاد کنان فراخواندیم
طلوع سرخ عشق را
از نخستين سپيدهی قلهی زندگی...
#مهشید_تمسکی
📚 @PDFsCom
اگرچه در حبس خاکیم اما
تنها گورستان روشن و بیداریم
که به هرم روحهای پر کرامتمان
در واپسین لحظهی مرگ جنینِ امید
سرمه کردیم از خاک این خانه بر چشم
و فریاد کنان فراخواندیم
طلوع سرخ عشق را
از نخستين سپيدهی قلهی زندگی...
#مهشید_تمسکی
📚 @PDFsCom
👍57🕊20👎6👏3🙏1
چند روز هست دارم به آن روز و آن دقیقههای شوم فکر میکنم. آنقدر تلخ و گزندهست هر ثانیهاش که کلماتم برای نوشتن همراهی نمیکنند و ذهنم برای مرور، دائما بهانه میتراشد و گریز میزند.
شانزده ساله بودم، اولین سفر راه دوری بود که با قطار میرفتیم و چقدر ذوق داشتیم. تمام مسیر را خندیدهبودم و برنامهها داشتم برای هر لحظهای که قرار بود توی کوپهی قطار و کنار هم باشیم، خب طبیعی بود نوجوان بودم و با سادهترینها دلخوش! خوب یادم هست داشتم میخندیدم و خیالات خوش در ذهنم میبافتم تا لحظهای که باید شناسنامه و چمدانها را تحویل میدادیم به مسئول تا وارد خروجی اصلی بشویم، داشتم میخندیدم و ذوق داشتم تا آن ثانیهی شومی که شما دوتا خانم محجبهی عینکی خشمگین که بالا تا پایین براندازم کردهبودید و شبیه مجرمها مرا کشانکشان بردهبودید پشت آن پردهی لعنتی و گفتهبودید مردها الآن تو را ببینند تحریک میشوند و همینجا باش تا کسی برایت چادر بیاورد و بانگاهتان تحقیرم کردهبودید و اشک ریختهبودم و التماس کردهبودم ولم کنید و مامانم که ترسیدهبود و فکرکردهبود دخترش چه جرم بزرگی مرتکب شده و حالش بد شدهبود و مدام قسمتان دادهبود و شما مامانم را سرزنش کردهبودید که اگر وقت گذاشتهبود و مرا تربیت کردهبود الآن آنجا و پشت آن پرده نبودم و مسافرتمان زهر نشدهبود و از عاقبت کوتاه بودن مانتو گفتهبودید و مامانم را بیشتر ترساندهبودید. شما را که خودتان را فرشته و عاری از خطا میدانستید و مرا بخاطر مانتوی کوتاهم شیطانی که رسالتش از راه به در کردن همسران شما بود. شما که از هر نگاهتان تحقیر و توهین میبارید و تمام اشتیاق و باور نوجوانیام را در همان یک ساعت شوم، زیر نگاههای سنگین و خشمگین و توهینآمیزتان کشتهبودید.
خواستم بدانید گوشهای از روانم برای آن روز زخمیست و تکههایی از من همانجا و توی همان اتاق عذابآور و پشت همان پردهی سبزی که اشک ریختهبودم و تحقیر شدهبودم و مدام به احترامی که بابا داشت فکر کردهبودم و به خیالم شرمندهاش کردهام و آبرویش را بردهام و همه چیز تمام شده و صورت رنگپریدهی مامان را دیده بودم که مدام چادرش را تا روی ابروهاش جلوتر میکشید که بفهمید ما خانوادهی اصیلی هستیم و این بچهی اوست نه دختری خیابانی! هنوز گوشهای از روانم همانجا وسط آنهمه اضطراب و استیصال و هراس، جا مانده.
از شما نمیگذرم، چون روح کنجکاو مرا و نوجوانیام را کشتید.
از شما که در ورودی دانشگاهها و ادارهها، با دستمال به جان چشمهای من افتادهبودید و من اشک ریختهبودم و هزار بار خودم را لعنت فرستادهبودم که چرا پایم به آن مکانها رسیده که اینطور به هویت و احساس ارزشمندیام تعرض کنید و کنار حرمها که آن چادر هزار بار مصرف کثیف را به زور سرم کردهبودید و برم گرداندهبودید تا جوراب کلفت و سیاه بخرم و کل خانواده منتظر من ماندهبود و خجالت کشیدهبودم و از مکانهای مذهبی بیزارم کردهبودید، از حجاب بیزارم کردهبودید و از هر زنی که چادر سرش بود و به من نگاه میکرد و شاید کاری به کارم نداشت، اما از همه چیز مرا ترساندهبودید.
از شما که وسط صف بیرونم کشیدهبودید چون کفش قرمز پوشیدهبودم و مانتوی آبی پوشیده بودم و جوراب سفید پوشیدهبودم و مقنعهام تنگ نبود. شما که مدام به موهای از مقنعه بیرون زدهام با خشم و ابروانی گره کرده و چشمانی از حدقه بیرون، اشاره کردهبودید و تهدید کردهبودید کچلم میکنید و منی که دفاع از خودم را بلد نبودم و از مدرسه بیزار شدهبودم بارها. از شما که تمام دورانی که باید مشتاقانه زندگی میکردم و تجربه میکردم و میفهمیدم و کشف میکردم و نگران هیچ چیز نمیبودم، به من تحمیل کردهبودید که عضوی از جامعه نیستم و مجرمم و به درد نمیخورم، چرا که مطابق معیارهای شما لباس نمیپوشیدم، چون موهام لَخت بود و از زیر مقنعه میزد بیرون، چون چهرهی خوبی داشتم و بهانهتان این بود که توی چشم هستم و حجاب از من محافظت میکند و اینجوری در امانترم، چون مانتوی بلند دوست نداشتم و رنگ قرمز دوست داشتم و از چادر بدم میآمد. و خدامیداند جز شما کسی مرا اینقدر آزار نداد و تحقیر نکرد و آزادی و اعتماد و امنیتم را از من نگرفت.
شما را نمیبخشم، شما را که همهجا بودید و خودتان را مالک این سرزمین و صاحب اختیار تمام دخترانگیهای این آب و خاک میدانستید و از نگاهتان نفرت و تحقیر میبارید و خودباوری و عزت نفس ما را سرکوب میکردید و ما را غمگین و سرخورده میخواستید.
نگاههای تحقیرآمیزتان هنوز یادم هست، هنوز با خودم بابت اینهمه اجبار و تحمیل و تحقیر، در سرنوشتسازترین دوران زندگیام کنار نیامدهام.
در من دختر نوجوانی با دستهای مشت کرده و خشمی عمیق ایستاده و دارد با چهرهای برافروخته و دهانی لبریز از فریاد، به شما نگاه میکند.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
شانزده ساله بودم، اولین سفر راه دوری بود که با قطار میرفتیم و چقدر ذوق داشتیم. تمام مسیر را خندیدهبودم و برنامهها داشتم برای هر لحظهای که قرار بود توی کوپهی قطار و کنار هم باشیم، خب طبیعی بود نوجوان بودم و با سادهترینها دلخوش! خوب یادم هست داشتم میخندیدم و خیالات خوش در ذهنم میبافتم تا لحظهای که باید شناسنامه و چمدانها را تحویل میدادیم به مسئول تا وارد خروجی اصلی بشویم، داشتم میخندیدم و ذوق داشتم تا آن ثانیهی شومی که شما دوتا خانم محجبهی عینکی خشمگین که بالا تا پایین براندازم کردهبودید و شبیه مجرمها مرا کشانکشان بردهبودید پشت آن پردهی لعنتی و گفتهبودید مردها الآن تو را ببینند تحریک میشوند و همینجا باش تا کسی برایت چادر بیاورد و بانگاهتان تحقیرم کردهبودید و اشک ریختهبودم و التماس کردهبودم ولم کنید و مامانم که ترسیدهبود و فکرکردهبود دخترش چه جرم بزرگی مرتکب شده و حالش بد شدهبود و مدام قسمتان دادهبود و شما مامانم را سرزنش کردهبودید که اگر وقت گذاشتهبود و مرا تربیت کردهبود الآن آنجا و پشت آن پرده نبودم و مسافرتمان زهر نشدهبود و از عاقبت کوتاه بودن مانتو گفتهبودید و مامانم را بیشتر ترساندهبودید. شما را که خودتان را فرشته و عاری از خطا میدانستید و مرا بخاطر مانتوی کوتاهم شیطانی که رسالتش از راه به در کردن همسران شما بود. شما که از هر نگاهتان تحقیر و توهین میبارید و تمام اشتیاق و باور نوجوانیام را در همان یک ساعت شوم، زیر نگاههای سنگین و خشمگین و توهینآمیزتان کشتهبودید.
خواستم بدانید گوشهای از روانم برای آن روز زخمیست و تکههایی از من همانجا و توی همان اتاق عذابآور و پشت همان پردهی سبزی که اشک ریختهبودم و تحقیر شدهبودم و مدام به احترامی که بابا داشت فکر کردهبودم و به خیالم شرمندهاش کردهام و آبرویش را بردهام و همه چیز تمام شده و صورت رنگپریدهی مامان را دیده بودم که مدام چادرش را تا روی ابروهاش جلوتر میکشید که بفهمید ما خانوادهی اصیلی هستیم و این بچهی اوست نه دختری خیابانی! هنوز گوشهای از روانم همانجا وسط آنهمه اضطراب و استیصال و هراس، جا مانده.
از شما نمیگذرم، چون روح کنجکاو مرا و نوجوانیام را کشتید.
از شما که در ورودی دانشگاهها و ادارهها، با دستمال به جان چشمهای من افتادهبودید و من اشک ریختهبودم و هزار بار خودم را لعنت فرستادهبودم که چرا پایم به آن مکانها رسیده که اینطور به هویت و احساس ارزشمندیام تعرض کنید و کنار حرمها که آن چادر هزار بار مصرف کثیف را به زور سرم کردهبودید و برم گرداندهبودید تا جوراب کلفت و سیاه بخرم و کل خانواده منتظر من ماندهبود و خجالت کشیدهبودم و از مکانهای مذهبی بیزارم کردهبودید، از حجاب بیزارم کردهبودید و از هر زنی که چادر سرش بود و به من نگاه میکرد و شاید کاری به کارم نداشت، اما از همه چیز مرا ترساندهبودید.
از شما که وسط صف بیرونم کشیدهبودید چون کفش قرمز پوشیدهبودم و مانتوی آبی پوشیده بودم و جوراب سفید پوشیدهبودم و مقنعهام تنگ نبود. شما که مدام به موهای از مقنعه بیرون زدهام با خشم و ابروانی گره کرده و چشمانی از حدقه بیرون، اشاره کردهبودید و تهدید کردهبودید کچلم میکنید و منی که دفاع از خودم را بلد نبودم و از مدرسه بیزار شدهبودم بارها. از شما که تمام دورانی که باید مشتاقانه زندگی میکردم و تجربه میکردم و میفهمیدم و کشف میکردم و نگران هیچ چیز نمیبودم، به من تحمیل کردهبودید که عضوی از جامعه نیستم و مجرمم و به درد نمیخورم، چرا که مطابق معیارهای شما لباس نمیپوشیدم، چون موهام لَخت بود و از زیر مقنعه میزد بیرون، چون چهرهی خوبی داشتم و بهانهتان این بود که توی چشم هستم و حجاب از من محافظت میکند و اینجوری در امانترم، چون مانتوی بلند دوست نداشتم و رنگ قرمز دوست داشتم و از چادر بدم میآمد. و خدامیداند جز شما کسی مرا اینقدر آزار نداد و تحقیر نکرد و آزادی و اعتماد و امنیتم را از من نگرفت.
شما را نمیبخشم، شما را که همهجا بودید و خودتان را مالک این سرزمین و صاحب اختیار تمام دخترانگیهای این آب و خاک میدانستید و از نگاهتان نفرت و تحقیر میبارید و خودباوری و عزت نفس ما را سرکوب میکردید و ما را غمگین و سرخورده میخواستید.
نگاههای تحقیرآمیزتان هنوز یادم هست، هنوز با خودم بابت اینهمه اجبار و تحمیل و تحقیر، در سرنوشتسازترین دوران زندگیام کنار نیامدهام.
در من دختر نوجوانی با دستهای مشت کرده و خشمی عمیق ایستاده و دارد با چهرهای برافروخته و دهانی لبریز از فریاد، به شما نگاه میکند.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
👍226👏25❤20👎13🕊3
درد ما مردمیست که قبل از نگاه کردن به خود؛
میخواهند کشورشان را تغییر دهند
مردمی که همه مینالند
ولی خودشان را نمی بینند
درد ما مردم است
آدمهاست
همین خودمان ها...
#فريدون_فرخزاد
📚 @PDFsCom
میخواهند کشورشان را تغییر دهند
مردمی که همه مینالند
ولی خودشان را نمی بینند
درد ما مردم است
آدمهاست
همین خودمان ها...
#فريدون_فرخزاد
📚 @PDFsCom
👍271👏24❤19👎8👌6🕊4
از امیر کبیر پرسیدند :
در مدت زمان محدودی که داشتی چطور این مملکت را از دزدان، پاک کردی؟
گفت: من خود دزدی نمیکردم و نمیگذاشتم معاونم هم دزدی کند.
او هم از این که من نمیگذاشتم دزدی کند ، نمیگذاشت معاونش دزدی کند و ....
تا آخر همین طور...
اگر من دزدی میکردم تا آخر دزدی میکردند و کشور میشد دزدخانه
همه هم دنبال دزد میگشتیم و چون همه ما دزد بودیم هیچ دزدی را هم محکوم نمیکردیم.
📚 @PDFsCom
در مدت زمان محدودی که داشتی چطور این مملکت را از دزدان، پاک کردی؟
گفت: من خود دزدی نمیکردم و نمیگذاشتم معاونم هم دزدی کند.
او هم از این که من نمیگذاشتم دزدی کند ، نمیگذاشت معاونش دزدی کند و ....
تا آخر همین طور...
اگر من دزدی میکردم تا آخر دزدی میکردند و کشور میشد دزدخانه
همه هم دنبال دزد میگشتیم و چون همه ما دزد بودیم هیچ دزدی را هم محکوم نمیکردیم.
📚 @PDFsCom
👍534👏32👌18❤10🙏5👎3
ایران جانم، بیا بغلت کنم آنقدر دردهایی که تمام این سالها توی خودت ریختهبودی را زار بزن تا خوب شوی...
📚 @PDFsCom
📚 @PDFsCom
❤231🕊65👍32👌7👎6😢2
"از خاطرات مخوف ودردناک هیتلر"
یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم.
من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد. تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمیدانست با ما چه کند. سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل. مادرشان هم که اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت، او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی.
من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. رفتم التماسشان کردم.
میخندیدند و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد. آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت.
چند دارو که نمیدانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم. آن هاهم دنبال من دویدند. وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند. دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
شل شدم، دارو ها افتاد آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود.
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم. وقتی بعد چند روز آزاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود. دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان چه بهار چه ...
وقتی رهبر آلمان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند. اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم میکردند، دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند. تمنا میکردند و میگفتند ما زن و بچه داریم. آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شد شروع کشتار 120میلیون یهودی و....
آدلف هیتلر
خاطرات کودکی نبرد من 1941
با کودکان به مهربانی رفتارکنیم، آنان ازما الگو میگیرند اگرالگوی خوبی باشیم، جهانی در آرامش خواهیم داشت.
📚 @PDFsCom
یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم.
من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد. تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمیدانست با ما چه کند. سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل. مادرشان هم که اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت، او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی.
من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. رفتم التماسشان کردم.
میخندیدند و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد. آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت.
چند دارو که نمیدانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم. آن هاهم دنبال من دویدند. وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند. دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
شل شدم، دارو ها افتاد آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود.
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم. وقتی بعد چند روز آزاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود. دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان چه بهار چه ...
وقتی رهبر آلمان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند. اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم میکردند، دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند. تمنا میکردند و میگفتند ما زن و بچه داریم. آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شد شروع کشتار 120میلیون یهودی و....
آدلف هیتلر
خاطرات کودکی نبرد من 1941
با کودکان به مهربانی رفتارکنیم، آنان ازما الگو میگیرند اگرالگوی خوبی باشیم، جهانی در آرامش خواهیم داشت.
📚 @PDFsCom
👍528❤38👌33🕊22👎17👏3🙏1
دلم میسوزد وقتی میبینم توی شهرداری حقوق آنهایی که جدول حل میکنند ،بیشتر از آنهایی است که جدول تمیز میکنند!
سقف خانه ی ما سوراخ است، ولی در عوض مناره های مسجدِ خالی سر به فلک کشیده است... همسایه مان هر ساله مکه میرود، میگوید خدا طلبیده ...
خدایا، خسته نمیشوی از قیافه تکراریَش؟
دوستانت چه قیافه های خاصی دارند...
ریش،تسبیح،سجاده، با اسمت چه احترامی دارند... اگر دوست بی ریش و تسبیح قبول میکنی، ما هم هستیم. اینجا میگویند برو دعایت را به فلانی بگو پیش خدا آبرو دارد، شاید دعایت پذیرفته شود. خدایا نگو که پارتی بازی به عرش هم رسیده ...
من به این جماعت دیوانه کـافر شده ام فقط تو را میشناسم و بس ...
#حسین_پناهی
📚 @PDFsCom
سقف خانه ی ما سوراخ است، ولی در عوض مناره های مسجدِ خالی سر به فلک کشیده است... همسایه مان هر ساله مکه میرود، میگوید خدا طلبیده ...
خدایا، خسته نمیشوی از قیافه تکراریَش؟
دوستانت چه قیافه های خاصی دارند...
ریش،تسبیح،سجاده، با اسمت چه احترامی دارند... اگر دوست بی ریش و تسبیح قبول میکنی، ما هم هستیم. اینجا میگویند برو دعایت را به فلانی بگو پیش خدا آبرو دارد، شاید دعایت پذیرفته شود. خدایا نگو که پارتی بازی به عرش هم رسیده ...
من به این جماعت دیوانه کـافر شده ام فقط تو را میشناسم و بس ...
#حسین_پناهی
📚 @PDFsCom
👍274❤43👌15👎8👏5🙏4
این دوتا کتاب رو هر زنی باید بخونه که البته هر دوتاش به نویسندگی مارگارت اتوود بوده،
۱. سرگذشت ندیمه
۲. وصیتها
یکی از نیازهای اساسی هر زنی آشنایی با ماهیت همچین کتابها و روایتهاییه که چشم مخاطبش رو به واقعیتهای آموزنده و عبرتآموز باز میکنه...
📚 @PDFsCom
۱. سرگذشت ندیمه
۲. وصیتها
یکی از نیازهای اساسی هر زنی آشنایی با ماهیت همچین کتابها و روایتهاییه که چشم مخاطبش رو به واقعیتهای آموزنده و عبرتآموز باز میکنه...
📚 @PDFsCom
❤126👍41👌9🙏2👎1
اگر علم اشتباه کند، اشتباهش را خواهد پذیرفت
اما مذهبیون شما را خواهند کشت
تا ثابت کنند هرگز اشتباه نمیکنند.
📚 @PDFsCom
اما مذهبیون شما را خواهند کشت
تا ثابت کنند هرگز اشتباه نمیکنند.
📚 @PDFsCom
👍368👏26🕊21❤16👎5👌1