This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه خستگیای چند وقته تو وجودم رخنه کرده که نمیدونم چطوری خوب میشه!
رفته تو تک تک سلولهام، رفته تو مغزم، رفته داره به روحم تجاوز میکنه ...
کارهای مختلف میکنم، به خودم میرسم،
ولی، خوب نمیشه که نمیشه ...
📚 @PDFsCom
رفته تو تک تک سلولهام، رفته تو مغزم، رفته داره به روحم تجاوز میکنه ...
کارهای مختلف میکنم، به خودم میرسم،
ولی، خوب نمیشه که نمیشه ...
📚 @PDFsCom
👍142🕊19👏6👎2
پدرِ من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه!
شوخی هم در کار نیست.
مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون، جواب میده: ابراهیم پور حوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی میخواد! سابقا که دورِ هم جمع بودیم و با هم غذا میخوردیم، وسطِ غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولُپی و با وَلع مشغول لُنبوندن بودیم، میانداخت. نوبتی بهمون اشاره میکرد و میگفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن میماسید و دیگه پایین نمیرفت! من که شاعر و بیکار بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار میگرفتم و همیشه موقع ملحق شدن به سفرهی غذا، خودم رو جمع و جور میکردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم، همراهِ من بیرون نمیاومد! میگفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر میکردم اگه کتابی منتشر کنم، دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه میشه! با ذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.
بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟ نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه، میره حافظ میخونه! دیدم خداییش داره حرف حساب میزنه! چند سال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون دربارهی سینمای ایران و جهان صحبت میکردم. یه بار ازش پرسیدم: برنامه م رو گوش میدی؟ همون نگاه همیشگیش رو بهم انداخت و گفت:
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمیده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطرههای قدیمی رو دوره میکردیم و یادش بخیر میگفتیم، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن!
اون سالها آخرین حد روابط عاشقانهی ما نسل در به در، قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس میآوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود، شاید میتونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچههای امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمیتونستیم بریم! چون کنترل چی هر ۳ دقیقه یه بار با چراغ قوه اش میاومد بالای صندلی و جلوی ملت نور میانداخت توی صورتمون و چک میکرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظهی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن. به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا ما رو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هر وقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت میرسیدی و بیرون میرفتی، میفهمید قرار داری.
کار و بارش رو ول میکرد و به فاصلهی ۲۰۰ متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیتهای ها گرفتنت، سریع بیاد جلو!
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین. روزا به گلدونای متعدد و باغچهای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی میکنه و وقتایی که حوصلهش سر میره، عینک کوچیکشو میزنه، برای خودش چای میریزه، کتابی ورق میزنه یا مینشینه به دیدن فیلمهای قدیمی ...
دیشب که تلفنی صحبت میکردیم، پرسیدم حالت چطوره؟
یکم مکث کرد و گفت: ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پور که حرف میزنی، ازین قرتی بازیا در نیار!
گفتم: چشم!
#حامد_ابراهیم_پور
📚 @PDFsCom
شوخی هم در کار نیست.
مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون، جواب میده: ابراهیم پور حوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی میخواد! سابقا که دورِ هم جمع بودیم و با هم غذا میخوردیم، وسطِ غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولُپی و با وَلع مشغول لُنبوندن بودیم، میانداخت. نوبتی بهمون اشاره میکرد و میگفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن میماسید و دیگه پایین نمیرفت! من که شاعر و بیکار بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار میگرفتم و همیشه موقع ملحق شدن به سفرهی غذا، خودم رو جمع و جور میکردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم، همراهِ من بیرون نمیاومد! میگفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر میکردم اگه کتابی منتشر کنم، دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه میشه! با ذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.
بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟ نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه، میره حافظ میخونه! دیدم خداییش داره حرف حساب میزنه! چند سال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون دربارهی سینمای ایران و جهان صحبت میکردم. یه بار ازش پرسیدم: برنامه م رو گوش میدی؟ همون نگاه همیشگیش رو بهم انداخت و گفت:
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمیده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطرههای قدیمی رو دوره میکردیم و یادش بخیر میگفتیم، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن!
اون سالها آخرین حد روابط عاشقانهی ما نسل در به در، قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس میآوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود، شاید میتونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچههای امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمیتونستیم بریم! چون کنترل چی هر ۳ دقیقه یه بار با چراغ قوه اش میاومد بالای صندلی و جلوی ملت نور میانداخت توی صورتمون و چک میکرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظهی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن. به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا ما رو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هر وقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت میرسیدی و بیرون میرفتی، میفهمید قرار داری.
کار و بارش رو ول میکرد و به فاصلهی ۲۰۰ متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیتهای ها گرفتنت، سریع بیاد جلو!
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین. روزا به گلدونای متعدد و باغچهای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی میکنه و وقتایی که حوصلهش سر میره، عینک کوچیکشو میزنه، برای خودش چای میریزه، کتابی ورق میزنه یا مینشینه به دیدن فیلمهای قدیمی ...
دیشب که تلفنی صحبت میکردیم، پرسیدم حالت چطوره؟
یکم مکث کرد و گفت: ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پور که حرف میزنی، ازین قرتی بازیا در نیار!
گفتم: چشم!
#حامد_ابراهیم_پور
📚 @PDFsCom
❤571👍144🤩31👏21🕊9👎5🙏3😢1
«گویی مقدر شده بود که اینگونه زندگی کنیم
در میانِ همه چیز بلاتکلیف بمانیم
آنچه پیش میآید را دوست نداریم
و هر آنچه را دوست داریم پیش نمیآید...»
خسته ترین و غمگین ترینم و آهی جز حسرت ندارم...
💔💔💔💔🖤🖤🖤🖤
📚 @PDFsCom
در میانِ همه چیز بلاتکلیف بمانیم
آنچه پیش میآید را دوست نداریم
و هر آنچه را دوست داریم پیش نمیآید...»
خسته ترین و غمگین ترینم و آهی جز حسرت ندارم...
💔💔💔💔🖤🖤🖤🖤
📚 @PDFsCom
👍142🕊16👌14❤13👎10
رسم است وقتی میان دو حیوان یا گله از حيوانات نزاع درمیگیرد، کفتارها دورتر میایستند و نظاره میکنند، طوری که خطر متوجه آنها نباشد.
آنها به تماشا نشسته و پایان جنگ را انتظار میکشند...
و هر چه این نزاع به پایانش نزدیکتر شده و تکلیف طرفین مشخصتر میشود، کفتارها به میدان نبرد نزدیکتر میشوند تا با اتمام نزاع، غنیمت خود را از لاشه ها بردارند...
این داستان آشنای این روزهای خیلی از ما و خیلی از چهرههاست.
لطفا کفتار نباشیم!
📚 @PDFsCom
آنها به تماشا نشسته و پایان جنگ را انتظار میکشند...
و هر چه این نزاع به پایانش نزدیکتر شده و تکلیف طرفین مشخصتر میشود، کفتارها به میدان نبرد نزدیکتر میشوند تا با اتمام نزاع، غنیمت خود را از لاشه ها بردارند...
این داستان آشنای این روزهای خیلی از ما و خیلی از چهرههاست.
لطفا کفتار نباشیم!
📚 @PDFsCom
👍356👏28❤14🕊14👎10
دلم تنگ شده برای دمی آسوده نشستن و چشم به ناکجای افق دوختن و به هیچ چیز نیندیشیدن و نفسی عمیق کشیدن و یک فنجان نوشیدنی سر کشیدن و به یاد خاطرات خوشِ گذشته افتادن و لبخند زدن...
دلم تنگ شده برای عاشق کسی بودن و دوست داشتن و دوست داشته شدن و مورد دلتنگیِ عمیق کسی واقع شدن...
آدمی گاهی در محاصرهی دغدغهها و رنجهای عظیم، فرسوده میشود و فراموش میکند پیش از این، چگونه میزیسته!
آدمی دلتنگ روزهای آرام و خیالی تخت میشود اما... به بعضی دغدغهها و بیقراریها، نباید پشت کرد...
که نمیتوان ادراکهای تازه را نادیده انگاشت و فراموش کرد و بازگشت و نگاه کرد و لبخند زد و همان انسانِ سابق بود. نمیتوان...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
دلم تنگ شده برای عاشق کسی بودن و دوست داشتن و دوست داشته شدن و مورد دلتنگیِ عمیق کسی واقع شدن...
آدمی گاهی در محاصرهی دغدغهها و رنجهای عظیم، فرسوده میشود و فراموش میکند پیش از این، چگونه میزیسته!
آدمی دلتنگ روزهای آرام و خیالی تخت میشود اما... به بعضی دغدغهها و بیقراریها، نباید پشت کرد...
که نمیتوان ادراکهای تازه را نادیده انگاشت و فراموش کرد و بازگشت و نگاه کرد و لبخند زد و همان انسانِ سابق بود. نمیتوان...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
👍157❤17👏8👎6🙏1
من همیشه دوست دار یک زندگیِ عجیب و پر حادثه بودهام، شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد پیاده دور دنیا بگردم! من دلم می خواهد توی خیابانها مثل بچهها برقصم، بخندم، فریاد بزنم! من دلم می خواهد کاری کنم که نقضِ قانون باشد. شاید بگویی طبیعتِ متمایل به گناهی دارم ولی اینطور نیست. من از این که کاری عجیب بکنم لذت میبرم!
📕 اولین تپشهای عاشقانه قلبم
✍🏻 #فروغ_فرخزاد
📚 @PDFsCom
📕 اولین تپشهای عاشقانه قلبم
✍🏻 #فروغ_فرخزاد
📚 @PDFsCom
👍146❤56🤩6👏4👎2
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای!
جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق
پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند.
📚 @PDFsCom
وای!
جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق
پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند.
📚 @PDFsCom
👍321🕊81❤24👏20👎8🙏3
زیبایی یک دختر به باورهاشه،
به «میتونم» هایی که هرروز به خودش میگه،
به تلاشهاش برای رسیدن به موفقیت و آزادی،
به کیفیت افکارش در جامعه،
به خودش بودن!
زیبایی و قدرت یک دختر به خودش بودنه،
به قدرتمند دیدن خودش تو آیینهی بشریت در کنار انسانهای موفق...
📚 @PDFsCom
به «میتونم» هایی که هرروز به خودش میگه،
به تلاشهاش برای رسیدن به موفقیت و آزادی،
به کیفیت افکارش در جامعه،
به خودش بودن!
زیبایی و قدرت یک دختر به خودش بودنه،
به قدرتمند دیدن خودش تو آیینهی بشریت در کنار انسانهای موفق...
📚 @PDFsCom
👍237❤39👌10👏9
گاهی هم از شدت اندوه، دچار بُهت میشوی، سکوت میکنی، واکنش نمیدهی، فریاد نمیزنی، سوگواری نمیکنی و فقط کسانی دردناکیِ این گونه درونریزی را میفهمند که دچار بهتِ پس از حوادث تکاندهنده و عظیم شدهباشند. بهتزدگی چیزیست فراتر از بغض، خشم، رنج کشیدن و گریستن! انگار زبانت را بریدهاند و پاهات را بریدهاند و اشکهات خشکیده و تمام وجودت را از ریشه، فلج کردهاند...
آدمی برای یک رنج «گریه» میکند؛ اما رنجهای پیاپی و دردهای شوکآور و عظیم، آدمی را لال و ناتوان و فلج میکنند.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
آدمی برای یک رنج «گریه» میکند؛ اما رنجهای پیاپی و دردهای شوکآور و عظیم، آدمی را لال و ناتوان و فلج میکنند.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
👍209❤28👌14👎5🕊5🙏3👏1
اولش رنج میکشی
یه خورده بیشتر یا یه خورده کمتر...
بعد جداییها برات عادی می شن.
زندگی همینه دیگه جدایی پشت جدایی...
زندگی جمع شدن نیست جدا شدنه...
📕 آب سوخته
✍🏻 #کارلوس_فوئنتس
📚 @PDFsCom
یه خورده بیشتر یا یه خورده کمتر...
بعد جداییها برات عادی می شن.
زندگی همینه دیگه جدایی پشت جدایی...
زندگی جمع شدن نیست جدا شدنه...
📕 آب سوخته
✍🏻 #کارلوس_فوئنتس
📚 @PDFsCom
❤55👍30👏3🙏2👎1
وقتی کشتی تایتانیک از طبقه ی پایین آسیب دید یه عده در طبقات بالا داشتن نوشیدنی و دسرشون و میل میکردن
اما خیلی طول نکشید همه با هم غرق شدن...
📚 @PDFsCom
اما خیلی طول نکشید همه با هم غرق شدن...
📚 @PDFsCom
👏469👍112❤39👌11👎3🙏2
وقتی زبون یه نفر رو میبُری، ثابت نمیکنی که اون دروغگو بوده بلکه نشون میدی چقدر از حرفایی که زده، ترسیدی.
📽 Game of thrones
📚 @PDFsCom
📽 Game of thrones
📚 @PDFsCom
👍261👏18👌10❤7🕊6🙏3👎2
دستت را به من بده، ای تصویر شادمانۀ همه امیدها ! فردا از آن ماست. چرا که نباشد؟ این شایستگی را روح ما به ما میدهد. روح ما و معرفت ما.
من با یاری دستان تو همۀ سپیدهدمها را فتح خواهم کرد. زیرا که به عشق ایمان دارم. به تو فکر میکنم و وجود دوگانۀ خود را احساس میکنم. تو را دوست میدارم و پیروز میشوم. تو را در بر میگیرم، و این پیوندی است که میوهاش پیروزی است.
پیروزی به زندگی و بدی.
📕 مثل خون در رگهای من
✍🏻 #احمد_شاملو
📚 @PDFsCom
من با یاری دستان تو همۀ سپیدهدمها را فتح خواهم کرد. زیرا که به عشق ایمان دارم. به تو فکر میکنم و وجود دوگانۀ خود را احساس میکنم. تو را دوست میدارم و پیروز میشوم. تو را در بر میگیرم، و این پیوندی است که میوهاش پیروزی است.
پیروزی به زندگی و بدی.
📕 مثل خون در رگهای من
✍🏻 #احمد_شاملو
📚 @PDFsCom
👍81❤27👌6🙏1
درون جسم من، زنهای بسیاریست، بسیاری!
زنی دیوانهی آزاد بودن، مستقل بودن،
زنی خودساخته، خودخواسته، محکم!
زنی دلدادهی آرامش و شادی...
زنی جنجالمحور، داد بِستان، غرق آزادی.
درون جسم من، زنهای بسیاریست، بسیاری...
زنی از صد هزاران مرد، محکمتر، قویتر، با صلابتتر!
زنی آگاه، بیپروا
زنی گاهی ز هرکس با جسارتتر
ز هرکس با هدفتر، با درایتتر...
درون جسم من، زنهای بسیاریست، بسیاری...
زنی گاهی ز کودک بیدفاع و بیپناه و بیکنشتر،
گاه ترسیده...
زنی گاهی سراسیمه، هراسان،
گاه رنجیده...
درون جسم من، زنهای بسیاریست، بسیاری...
زنی گاهی پر از فریاد،
گــــاهی دشمنِ سرسختِ استبداد.
و من امّیدوارم این تناقضها
که این طغیان و شرم و سرکشیها و تعارضها؛
مرا تا روزهایی خوب خواهد برد.
مرا!!! من را که غمگینم از این تکرار
از این افکار واپسران و طوطیوار...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
زنی دیوانهی آزاد بودن، مستقل بودن،
زنی خودساخته، خودخواسته، محکم!
زنی دلدادهی آرامش و شادی...
زنی جنجالمحور، داد بِستان، غرق آزادی.
درون جسم من، زنهای بسیاریست، بسیاری...
زنی از صد هزاران مرد، محکمتر، قویتر، با صلابتتر!
زنی آگاه، بیپروا
زنی گاهی ز هرکس با جسارتتر
ز هرکس با هدفتر، با درایتتر...
درون جسم من، زنهای بسیاریست، بسیاری...
زنی گاهی ز کودک بیدفاع و بیپناه و بیکنشتر،
گاه ترسیده...
زنی گاهی سراسیمه، هراسان،
گاه رنجیده...
درون جسم من، زنهای بسیاریست، بسیاری...
زنی گاهی پر از فریاد،
گــــاهی دشمنِ سرسختِ استبداد.
و من امّیدوارم این تناقضها
که این طغیان و شرم و سرکشیها و تعارضها؛
مرا تا روزهایی خوب خواهد برد.
مرا!!! من را که غمگینم از این تکرار
از این افکار واپسران و طوطیوار...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
👍170❤43🕊15👌6👎5
انسان از سه چیز درست شده
رنج ، کار و عشق.
ما به خاطر عشق، رنج مى کشیم
از سر رنج، کار مى کنیم
و در پى کار، عاشق مى شیم ...
📕 سلوک
✍️🏻 #محمود_دولت_آبادی
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/6807
📚 @PDFsCom
رنج ، کار و عشق.
ما به خاطر عشق، رنج مى کشیم
از سر رنج، کار مى کنیم
و در پى کار، عاشق مى شیم ...
📕 سلوک
✍️🏻 #محمود_دولت_آبادی
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/6807
📚 @PDFsCom
👍76❤18👏9👎3🙏1
۱۰ سوالی که قبل از بچّهدار شدن باید از خودتون بپرسین:
۱- آیا خواب ره دوست دارین؟
۲- آیا آماده دیدن و گوش کردن بی وقفهی «بِیبی شارک دو دودو دودو» بمدّت حداقل ۴سال هستید؟
۳- آیا آماده خوردن مخلوط ماست و خورشت و برنج و سالاد و غیره بصورت همزمان هستید؟
۴- آیا تمیزی براتون مهمّه؟
۵- آیا از نظر روانی آماده تکرار هزار بارهی جملات بخواب عزیزم، نکن گلم، غذا ره نریز زمین، وسایلت ره پرت نکن، کفشهات ره بپوش عزیزم، سرده باید دستکش بپوشی و غیره هستید؟
۶- آیا از نظر ذهنی آماده هستید که برای کسی که میریند دست بزنید؟
۷- آیا دوست دارین کسی در حال ریدن توی توالت بیاد بغلتون کنه؟
۸- آیا غذاهای حاضری از قبیل بادمجان و گورجه سرخ کرده، مرغانه آبپز، ساندویچ بیسکوییت، نون و ماست و غیره دوست دارین؟
۹- آیا از لحاظ روانی آماده پِنجاه بار بیدار شدن در طول شب و درست کردن پتو یا جابجا کردن بالش هستین؟
۱۰- آیا آماده تجربه کردن زیباترین حسّ دنیا هستید؟
پن۱: پول ره کلاً در نظر بگیرین. اون دیگه گفتن نداره.
پن۲: پوشک عوض کردن و اینا قسمتهای راحتشه.
و صد البته قسمت حاملگی و زایمان هم در نظر بگیرید. من در اون مورد دیگه نمیتونم نظر بدم.
📚 @PDFsCom
۱- آیا خواب ره دوست دارین؟
۲- آیا آماده دیدن و گوش کردن بی وقفهی «بِیبی شارک دو دودو دودو» بمدّت حداقل ۴سال هستید؟
۳- آیا آماده خوردن مخلوط ماست و خورشت و برنج و سالاد و غیره بصورت همزمان هستید؟
۴- آیا تمیزی براتون مهمّه؟
۵- آیا از نظر روانی آماده تکرار هزار بارهی جملات بخواب عزیزم، نکن گلم، غذا ره نریز زمین، وسایلت ره پرت نکن، کفشهات ره بپوش عزیزم، سرده باید دستکش بپوشی و غیره هستید؟
۶- آیا از نظر ذهنی آماده هستید که برای کسی که میریند دست بزنید؟
۷- آیا دوست دارین کسی در حال ریدن توی توالت بیاد بغلتون کنه؟
۸- آیا غذاهای حاضری از قبیل بادمجان و گورجه سرخ کرده، مرغانه آبپز، ساندویچ بیسکوییت، نون و ماست و غیره دوست دارین؟
۹- آیا از لحاظ روانی آماده پِنجاه بار بیدار شدن در طول شب و درست کردن پتو یا جابجا کردن بالش هستین؟
۱۰- آیا آماده تجربه کردن زیباترین حسّ دنیا هستید؟
پن۱: پول ره کلاً در نظر بگیرین. اون دیگه گفتن نداره.
پن۲: پوشک عوض کردن و اینا قسمتهای راحتشه.
و صد البته قسمت حاملگی و زایمان هم در نظر بگیرید. من در اون مورد دیگه نمیتونم نظر بدم.
📚 @PDFsCom
👍220👎31❤22🤩17👏10🕊8👌4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پُشتی داد
شعرِ زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبایِ یقین
زندگی شاید
شعر زیبای پدرم بود که خواند...
گوش جان بسپاریم به چند بیت از اشعارش با صدای خسرو شکیبایی
۱۵مهر زادروز نقاش، شاعر و نویسندهی معاصر، سهراب سپهری🌹
📚 @PDFsCom
تکیه بر پُشتی داد
شعرِ زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبایِ یقین
زندگی شاید
شعر زیبای پدرم بود که خواند...
گوش جان بسپاریم به چند بیت از اشعارش با صدای خسرو شکیبایی
۱۵مهر زادروز نقاش، شاعر و نویسندهی معاصر، سهراب سپهری🌹
📚 @PDFsCom
❤79👍27🙏3👌2
کاش تو کتابای سال ۱۵۰۱ انقدر با جزییات ننویسین ما چقدر رنج کشیدیم چون خودش ده کتاب میشه
فقط بهشون یاد بدید چجوری زندگی کنن
📚 @PDFsCom
فقط بهشون یاد بدید چجوری زندگی کنن
📚 @PDFsCom
👍424❤43🕊21👎14👌4🙏3
باید دردهای عمیقتری از راه برسند، تا دردهای سطحیات را از یاد ببری و باید عمیقا زخم برداری تا خراشهای کوچکت را فراموش کنی.
رسم دنیاست که درد را با درد میشوید و زخم را با زخم میشوید و سیاهی را با سیاهیِ بیشتر...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
رسم دنیاست که درد را با درد میشوید و زخم را با زخم میشوید و سیاهی را با سیاهیِ بیشتر...
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
👍95❤17👎5👏4👌4🕊1
امیدوارترین آدمها هم گاهی ناامید میشن.
پر انرژی ترین آدمها هم گاهی دلسرد میشن.
و قویترین آدم.ها هم گاهی در اوج ضعف
و در نهایت ناتوانی به سر میبرن.
ولی این طبیعیه؛
و نمیشه همیشه تخت گاز حرکت کرد!
پس در روزایی که در اوج منفیها غرق هستی،
به خاطر بیار که این روزها هم میگذرن...
📚 @PDFsCom
پر انرژی ترین آدمها هم گاهی دلسرد میشن.
و قویترین آدم.ها هم گاهی در اوج ضعف
و در نهایت ناتوانی به سر میبرن.
ولی این طبیعیه؛
و نمیشه همیشه تخت گاز حرکت کرد!
پس در روزایی که در اوج منفیها غرق هستی،
به خاطر بیار که این روزها هم میگذرن...
📚 @PDFsCom
❤108👍56👌12🙏1