غذا خوردن یک رفتار است، دعوا کردن یک رفتار است، دیر سر قرار رفتن یک رفتار است، خشمگین شدن یک رفتار است، غمگین و افسرده شده یک رفتار است، نگران و مضطرب شدن یک رفتار است، هذیان یک بیمار سایکوز نیز یک رفتار است.
📕 تئوری انتخاب
🖊 #ویلیام_گلسر
📚 @PDFsCom
📕 تئوری انتخاب
🖊 #ویلیام_گلسر
📚 @PDFsCom
👍2
پدرم هرگز ما را کتک نزد و همواره تنبیه خلاقهاي در کف داشت. مثلاً اگر فحش بد ميداديم، باید میرفتیم و دهانمان را سه بار زير شير آشپزخانه ميشستيم و اگر فحش خوب میدادیم، یک بار. من روزهای پرفحش کودکیام را یادم است که هر چند دقیقه یک بار بالای روشویی توالت ایستادهام و دارم آب میگردانم توی دهانم. همزمان، نبردهای مرگباری را هم یادم است که بین خواهران و برادرانم به راه میافتاد و میادینی که کم از رینگ خونین نداشت. تنبیه پدرم در این مورد، بستن طرفین دعوا به همدیگر بود. البته سفت نميبست اما شل هم نمیبست. طنابِ زردي داشت كه از بالاي كمد ميآورد و دو طرف متنفر از هم را به هم ميبست. زجر این تنبیه به این صورت است که شما حالاتي از آزار رواني تدریجی و مدام را تجربه میکنید چون طنابپیچ شدهاید دقيقا به كسي كه چند ثانيه پيش با او كتككاري كردهايد. یک بار هم که در خانه فوتبال بازی میکردم و پنجره را با ضربهای كاتدار، خاکشیر کردم، پدرم چیزی نگفت. نگاهش کردم که آرام و با طمأنینه قندشکن را از داخل کابینت آشپزخانه برمیدارد و میرود به اتاق. داخل پذیرایی ایستادم و چند دقیقه بعد صدای ضربههایی را شنیدم که از اتاق میآمد. آهسته سمت اتاق رفتم و پدرم را دیدم که مشغول شکستن قلّکم است. اسکناسهای قلّکی را که یک سال برای جمع آوری پولهایش دندان روی جگر گذاشته بودم، میشمرد. وقتی آنها را گرفته بود و دسته میکرد، پوزخند به لب داشت. فردا هم شیشهبُر آورد و همان پولها را هزینهي ساخت و ساز شیشهي پنجره کرد.
تنبیه والدینِ دیگر در چنین مواردی، سیلی و چَکهای افسری بود اما پدرم در مقابل این سنّت ایستاد و دست به ابداعات بدیع زد. خاطرم هست در ایام سیزده یا چهارده سالگی یک باری که کیف پولش را گذاشته بود روی طاقچه، دستم لغزید و دویست تومانی کش رفتم. اما فردای آن روز در کمال ناباوری دیدم که برخی وسائل کیف مدرسهام نیست. پدرم در اقدامی مشابه، از غفلتم استفاده کرده بود و دقیقا مثل خودم به اموالم دستبُرد زده بود. البته تمام اينها به خاطر هيبتي بود كه در آن سالها از «بزرگ تر» در ذهن مان میساختند و به خاطر احترامي كه ناخواسته در چشممان داشتند. در عوض، ديروز وقتي به بچهام گوشزد كردم نبايد دوستان مدرسهاش را به القاب زشت بخواند، چیزی نگفت. سرش توی تَبلِت بود و مشغول بازیهای خونبار. با لحن محکمتری گفتم: «هیچ خوشم نمیاد پسرم از این حرف ها بزنه!» اما دیدم همان القاب را دارد حواله میدهد به یکی از شخصیتهای بازی. باخته بود و از دست آدمکشهای رایانه دمق بود. رفتم بالای سرش ایستادم و گفتم: «اگه یه بار دیگه حرف زشت بزنی، باید بری دهنت رو آب بکشی!» سرش را از روی تبلت بلند کرد و با تعجب گفت: «هان؟!» نگاهم میکرد. حرفم را دوباره تکرار کردم و دیدمش که تبلت را رها کرده روی مبل. روی پا میزد و بلند بلند قهقهه میزد. در نفس نفس زدنهای بین خندههایش گفت:
«یعنی این حرفت صد تا لایک داشت بابا!»
📚 @PDFsCom
تنبیه والدینِ دیگر در چنین مواردی، سیلی و چَکهای افسری بود اما پدرم در مقابل این سنّت ایستاد و دست به ابداعات بدیع زد. خاطرم هست در ایام سیزده یا چهارده سالگی یک باری که کیف پولش را گذاشته بود روی طاقچه، دستم لغزید و دویست تومانی کش رفتم. اما فردای آن روز در کمال ناباوری دیدم که برخی وسائل کیف مدرسهام نیست. پدرم در اقدامی مشابه، از غفلتم استفاده کرده بود و دقیقا مثل خودم به اموالم دستبُرد زده بود. البته تمام اينها به خاطر هيبتي بود كه در آن سالها از «بزرگ تر» در ذهن مان میساختند و به خاطر احترامي كه ناخواسته در چشممان داشتند. در عوض، ديروز وقتي به بچهام گوشزد كردم نبايد دوستان مدرسهاش را به القاب زشت بخواند، چیزی نگفت. سرش توی تَبلِت بود و مشغول بازیهای خونبار. با لحن محکمتری گفتم: «هیچ خوشم نمیاد پسرم از این حرف ها بزنه!» اما دیدم همان القاب را دارد حواله میدهد به یکی از شخصیتهای بازی. باخته بود و از دست آدمکشهای رایانه دمق بود. رفتم بالای سرش ایستادم و گفتم: «اگه یه بار دیگه حرف زشت بزنی، باید بری دهنت رو آب بکشی!» سرش را از روی تبلت بلند کرد و با تعجب گفت: «هان؟!» نگاهم میکرد. حرفم را دوباره تکرار کردم و دیدمش که تبلت را رها کرده روی مبل. روی پا میزد و بلند بلند قهقهه میزد. در نفس نفس زدنهای بین خندههایش گفت:
«یعنی این حرفت صد تا لایک داشت بابا!»
📚 @PDFsCom
❤2
به نظرم جفنگ آمد. با این حال اقرار میکنم دلم میخواست اِریکا را ببینم. همچنین دلم میخواست میفهمیدم چرا باید یک دختر زیبا مثل او با آدم عجیبی مثل کیتارو بُر بخورد. من همیشه جلوی آدمهای تازه، کمی خجالتی بودهام، اما کنجکاویام برای شناختنشان هرگز کم نبوده است.
📕 دیروز
✍🏻 #هاروکی_موراکامی
📚 @PDFsCom
📕 دیروز
✍🏻 #هاروکی_موراکامی
📚 @PDFsCom
و به کوتاهی آن
لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود،
جامه اندوه مپوشان هرگز...
📚 @PDFsCom
لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود،
جامه اندوه مپوشان هرگز...
📚 @PDFsCom
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:
قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:
آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:
احمق،راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:
به چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:
چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد:
فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.
طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست...!
📚 @PDFsCom
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:
قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:
آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:
احمق،راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:
به چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:
چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد:
فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.
طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست...!
📚 @PDFsCom
👍7
نه، آدم در کشور خودش راحتتر است. اینجا دست کم میتواند دیگران را عامل همهی ناراحتیهایش بشمارد و خودش را تبرئه کند...
📕 جنایت و مکافات
✍🏻 #داستایوفسکی
📚 @PDFsCom
📕 جنایت و مکافات
✍🏻 #داستایوفسکی
📚 @PDFsCom
❤2
یه لبخند،
میتونه شروع یه دوستی باشه...
یه حرف،
میتونه پایان جنگ باشه...
یه نگاه،
میتونه یه رابطه رو نجات بده...
و یه نفر؛
میتونه زندگیت رو تغییر بده...
📚 @PDFsCom
میتونه شروع یه دوستی باشه...
یه حرف،
میتونه پایان جنگ باشه...
یه نگاه،
میتونه یه رابطه رو نجات بده...
و یه نفر؛
میتونه زندگیت رو تغییر بده...
📚 @PDFsCom
👍5
📎 #_یک_تکه_کتاب
آدم غربزده هُرهُری مذهب است. به هیچ چیز اعتقاد ندارد. اما به هیچ چیز هم بیاعتقاد نیست. یک آدم التقاطی است. نان به نرخ روز خور است. همه چیز برایش علی السویه است. خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود و نبود پل هیچ است. نه ایمانی دارد، نه مسلکی، نه مرامی، نه اعتقادی؛ نه به خدا نه به بشریت. نه در بند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبی. حتی لامذهب هم نیست. هرهری است. گاهی به مسجد هم میرود. همانطور که به کلوب هم میرود یا به سینما. اما همه جا فقط تماشاچی است. درست مثل اینکه به تماشای بازی فوتبال رفته. همیشه کنار گود است. هیچوقت از خودش مایه نمیگذارد.
📕 غرب زدگی
✍🏻 #جلال_آل_احمد
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/571
📚 @PDFsCom
آدم غربزده هُرهُری مذهب است. به هیچ چیز اعتقاد ندارد. اما به هیچ چیز هم بیاعتقاد نیست. یک آدم التقاطی است. نان به نرخ روز خور است. همه چیز برایش علی السویه است. خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود و نبود پل هیچ است. نه ایمانی دارد، نه مسلکی، نه مرامی، نه اعتقادی؛ نه به خدا نه به بشریت. نه در بند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبی. حتی لامذهب هم نیست. هرهری است. گاهی به مسجد هم میرود. همانطور که به کلوب هم میرود یا به سینما. اما همه جا فقط تماشاچی است. درست مثل اینکه به تماشای بازی فوتبال رفته. همیشه کنار گود است. هیچوقت از خودش مایه نمیگذارد.
📕 غرب زدگی
✍🏻 #جلال_آل_احمد
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/571
📚 @PDFsCom
👍1👏1
وجودات آسمانی وعده داده اند که به کره زمین بازگردند. امروز، فردا یا پس فردا؟! اریش فون دنیکن در یکی از مقالات خود در سال 1974 او را پیام آور گذشته های دور نامیده بود در جدیدترین کتاب خود، از سطح فکر کنونی بشر فراتر رفت و ...
📕 پیام آور گذشته ها
✍🏻 #اریک_فون_دنیکن
📚 @PDFsCom
📕 پیام آور گذشته ها
✍🏻 #اریک_فون_دنیکن
📚 @PDFsCom
زندگی خیلی کوتاه است، چیزی به من ببخش که دوستش داشتهباشم و من چیزی جز حقیقت را دوست ندارم ... همان چیزی را به من ببخش که خودت هستی ...
📕 همه گرفتارند
✍🏻 #کریستین_بوبن
📚 @PDFsCom
📕 همه گرفتارند
✍🏻 #کریستین_بوبن
📚 @PDFsCom
👍2❤1
جوانی که برای یک دوره آموزشی به هلند رفته بود، میگفت : یک روز برای خرید لپ تاپ به بازار شهر آمستردام پایتخت هلند رفتم...
به اولین مغازه فروش وسایل صوتی تصویری که رسیدم لپ تاب مورد نظرم رو قیمت کردم...
فروشنده گفت:
قیمتش ۶۹۵ یورو است.
خداحافظی کردم و به مغازه بعدی رفتم و قیمت همان لپ تاپ را پرسیدم...
گفتند:
۶۹۵ یورو
نخریدم و به هوای قیمت پایین تر به مغازه سوم و چهارم و ...
بالاخره پنجمین مغازه رفتم ولی هر پنج فروشنده گفته بودند ۶۹۵ یورو.
فروشنده پنجم که ایرانی تبار بود متوجه شد که من ایرانی هستم، موقع بیرون رفتن از مغازه اش گفت
آیا شما واقعا میخواهید خرید کنید؟؟
گفتم بله، میخواهم بخرم.
گفتند اگر واقعا قصد خریدن دارید بفرمایید همینجا بخرید ، زیرا قیمت این لپ تاب در سراسر هلند همین است و به هوای ارزانی خودتان را خسته نکنید اینجا هلند است نه ایران!!
قیمت اجناس همه جا یکسان و مقطوع است و چک و چونه زدن هم بی فایده!
فکری کردم و با خود گفتم: راست می گوید، چون همه جا قیمت یکی بود.
از فروشنده خواستم یک لپ تاب برایم بیاورد و خودم نیز هفتصد یورو روی میز فروشنده گذاشتم و منتظر لپ تاب و باقیمانده پولم که پنج یورو بود ماندم
فروشنده کارتن لپ تاب را به دستم داد و پول را شمرد.
من منتظر بودم پنج یورو به من برگرداند
اما با تعجب دیدم که فروشنده یک اسکناس صد یورویی و یک اسکناس پنجاه یورویی و یک اسکناس پنج یورویی که میشد ۱۵۵ یورو را به من داد!!!
گفتم آقا شما که گفتید قیمت مقطوع است و تخفیف ندارد؟!؟
پس این ۱۵۰ یورو اضافه رو چرا برگردوندید؟؟!!
فروشنده خنده ای کرد و گفت:
ببین عزیزم، این ۱۵۰ تا مالیاتی است که شهروندان هلندی باید بپردازند و مسافرها از پرداخت این مالیات معاف هستند
برای همین آن را به شما پس دادم.
در کمال ناباوری از مغازه بیرون رفتم و ناخودآگاه به یاد جمله سید جمال الدین اسدآبادی افتادم که میگفت :
من در غرب اسلام دیدم و مسلمان ندیدم و در شرق مسلمان دیدم و اسلام ندیدم!!
📚 @PDFsCom
به اولین مغازه فروش وسایل صوتی تصویری که رسیدم لپ تاب مورد نظرم رو قیمت کردم...
فروشنده گفت:
قیمتش ۶۹۵ یورو است.
خداحافظی کردم و به مغازه بعدی رفتم و قیمت همان لپ تاپ را پرسیدم...
گفتند:
۶۹۵ یورو
نخریدم و به هوای قیمت پایین تر به مغازه سوم و چهارم و ...
بالاخره پنجمین مغازه رفتم ولی هر پنج فروشنده گفته بودند ۶۹۵ یورو.
فروشنده پنجم که ایرانی تبار بود متوجه شد که من ایرانی هستم، موقع بیرون رفتن از مغازه اش گفت
آیا شما واقعا میخواهید خرید کنید؟؟
گفتم بله، میخواهم بخرم.
گفتند اگر واقعا قصد خریدن دارید بفرمایید همینجا بخرید ، زیرا قیمت این لپ تاب در سراسر هلند همین است و به هوای ارزانی خودتان را خسته نکنید اینجا هلند است نه ایران!!
قیمت اجناس همه جا یکسان و مقطوع است و چک و چونه زدن هم بی فایده!
فکری کردم و با خود گفتم: راست می گوید، چون همه جا قیمت یکی بود.
از فروشنده خواستم یک لپ تاب برایم بیاورد و خودم نیز هفتصد یورو روی میز فروشنده گذاشتم و منتظر لپ تاب و باقیمانده پولم که پنج یورو بود ماندم
فروشنده کارتن لپ تاب را به دستم داد و پول را شمرد.
من منتظر بودم پنج یورو به من برگرداند
اما با تعجب دیدم که فروشنده یک اسکناس صد یورویی و یک اسکناس پنجاه یورویی و یک اسکناس پنج یورویی که میشد ۱۵۵ یورو را به من داد!!!
گفتم آقا شما که گفتید قیمت مقطوع است و تخفیف ندارد؟!؟
پس این ۱۵۰ یورو اضافه رو چرا برگردوندید؟؟!!
فروشنده خنده ای کرد و گفت:
ببین عزیزم، این ۱۵۰ تا مالیاتی است که شهروندان هلندی باید بپردازند و مسافرها از پرداخت این مالیات معاف هستند
برای همین آن را به شما پس دادم.
در کمال ناباوری از مغازه بیرون رفتم و ناخودآگاه به یاد جمله سید جمال الدین اسدآبادی افتادم که میگفت :
من در غرب اسلام دیدم و مسلمان ندیدم و در شرق مسلمان دیدم و اسلام ندیدم!!
📚 @PDFsCom
👍14
همواره زمانی فرا میرسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل یکی را برگزید، این معیار انسان شدن است!
📕 افسانه ی سیزیف
✍🏻 #آلبر_کامو
📚 @PDFsCom
📕 افسانه ی سیزیف
✍🏻 #آلبر_کامو
📚 @PDFsCom
👍7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کتاب بخوان و زیباییهایش را در رفتارت، نمایش بده
فرهنگ به همین صورت، نیرومند میشود ؛
اگر چنین نکنی، در حال سقوطی !
📚 @PDFsCom
فرهنگ به همین صورت، نیرومند میشود ؛
اگر چنین نکنی، در حال سقوطی !
📚 @PDFsCom
👍4
📎 #_یک_تکه_کتاب
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک ها بود روز و شب درنیاوردم.
حمام نمیگرفتم ، ریش هایم را نمیتراشیدم و دندان هایم را مسواک نمیزدم ،
چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند ،
برای کسی لباس میپوشد و برای کسی عطر میزند و من هیچوقت کسی را نداشتم
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍️🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/304
📚 @PDFsCom
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک ها بود روز و شب درنیاوردم.
حمام نمیگرفتم ، ریش هایم را نمیتراشیدم و دندان هایم را مسواک نمیزدم ،
چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند ،
برای کسی لباس میپوشد و برای کسی عطر میزند و من هیچوقت کسی را نداشتم
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍️🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/304
📚 @PDFsCom
👍5
روایت عشق دو جوان است جوانی کودن و بی اراده که شبها را با راهبگان صومعهها میگذراند و روزهایش را در همنشینی با درباریان چاپلوس, کشیشان گوش به فرمان, اشراف خوشامدگو, در کنار همسری گنگ و گرفتار تعصب و تنگ نظریهای مذهبی که از اتریش تحفه آوردهاند تا برای او ولیعهدی به دنیا بیاورد ...
📕 بالتازارو بلموندا
✍🏻 #ژوزه_ساراماگو
📚 @PDFsCom
📕 بالتازارو بلموندا
✍🏻 #ژوزه_ساراماگو
📚 @PDFsCom
❤1👏1