وقتی که به گذشتهام نگاه میکنم
میبینم بیشتر چیزهایی که نگرانشان بودم،
هرگز اتفاق نیفتادند.
من زمان و انرژی خیلی زیادی را
هدر دادم تا ناراحت باشم!
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
میبینم بیشتر چیزهایی که نگرانشان بودم،
هرگز اتفاق نیفتادند.
من زمان و انرژی خیلی زیادی را
هدر دادم تا ناراحت باشم!
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
👍5
خودباوری شاید بزرگترین اختلال هیجانی باشد که برای مرد و زن آشکار شده است. حتی بزرگتر از داشتن احساس تنفر نسبت به کسی، البته میدانیم که نفرت احساس خوشایندی نیست، هر چند از خودباوری اندکی بهتر است.
📕 افسانه خودباوری
✍🏻 #البرت_آلیس
📚 @PDFsCom
📕 افسانه خودباوری
✍🏻 #البرت_آلیس
📚 @PDFsCom
👍1
زندگی ِخوب زندگی شاد است
البته قصد من اين نيست بگویم
اگر شما خوب باشيد حتما شاد خواهيد بود
منظورم اين است
اگر شما شاد باشيد
قطعا خوب زندگی خواهيد كرد!
#برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
البته قصد من اين نيست بگویم
اگر شما خوب باشيد حتما شاد خواهيد بود
منظورم اين است
اگر شما شاد باشيد
قطعا خوب زندگی خواهيد كرد!
#برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
👍5❤2
📎 #_یک_تکه_کتاب
تكه های برف آهسته در هوا میچرخید . او بی درنگ راه افتاد ، در صورتیكه نمیدانست كجا میرود ؛ همین قدر میخواست كه از خانه اش ، از اینهمه پیش آمدهای ترسناك بگریزد و دور بشود از خیابانی سر در آورد كه سرد و سفید و غم انگیز بود جای چرخ درشكه میان آن تشكیل شیارهای پست و بلند داده بود . او آهسته گامهای بلند برمیداشت . اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برفهای آبدار و گل خیابان را به سر و روی او پاشید . ایستاد لباسش را نگاه كرد غرق گل شده بود و مثل این بود كه او را تسلی داد در بین راه برخورد بیك پسر بچة كبریت فروش . او را صدا زد . یك كبریت خرید ، ولی به صورت او كه نگاه كرد دید چشمهای زاغ، لب كوچك و موی بور داشت . یاد بهرام افتاد ، تنش لرزید و راه خود را پیش گرفت . ناگهان جلوی
شیشه دكانی ایستاد . جلو رفت پیشانیش را به شیشه سرد چسبانید ، نزدیك بود كلاهش بیفتد . پشت شیشه اسباب بازی چیده بودند...
📕 گرداب
✍🏻 #صادق_هدایت
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/288
📚 @PDFsCom
تكه های برف آهسته در هوا میچرخید . او بی درنگ راه افتاد ، در صورتیكه نمیدانست كجا میرود ؛ همین قدر میخواست كه از خانه اش ، از اینهمه پیش آمدهای ترسناك بگریزد و دور بشود از خیابانی سر در آورد كه سرد و سفید و غم انگیز بود جای چرخ درشكه میان آن تشكیل شیارهای پست و بلند داده بود . او آهسته گامهای بلند برمیداشت . اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برفهای آبدار و گل خیابان را به سر و روی او پاشید . ایستاد لباسش را نگاه كرد غرق گل شده بود و مثل این بود كه او را تسلی داد در بین راه برخورد بیك پسر بچة كبریت فروش . او را صدا زد . یك كبریت خرید ، ولی به صورت او كه نگاه كرد دید چشمهای زاغ، لب كوچك و موی بور داشت . یاد بهرام افتاد ، تنش لرزید و راه خود را پیش گرفت . ناگهان جلوی
شیشه دكانی ایستاد . جلو رفت پیشانیش را به شیشه سرد چسبانید ، نزدیك بود كلاهش بیفتد . پشت شیشه اسباب بازی چیده بودند...
📕 گرداب
✍🏻 #صادق_هدایت
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/288
📚 @PDFsCom
👍2
ذهن در طول شبانه روز بطور مستمر با نوسان در دو زمان ذهنی گذشته و آینده در صدد خلق فکر است و خود در این اندیشه سازیهایش حضور ندارد تنها نتایج این افکار خیالیش را در شکل ملالت ، افسردگی و کهنگی حس می کند و همین کیفیت اندیشه گری مداوم ذهن از فکری به فکر دیگر ، دقیق اندیشی را از ذهن سلب میکند و انتزاعی اندیشی را جایگزین میکند.
📕 ذهن نا آرام
✍🏻 #هادی_بیگدلی
📚 @PDFsCom
📕 ذهن نا آرام
✍🏻 #هادی_بیگدلی
📚 @PDFsCom
👏2👍1
میتوانیم تمام عمر آرزو کنیم که ای کاش شرایطمان جور دیگری میبود، اما اگر اجازه چنین کاری را به خودمان بدهیم، همه عمرمان به نارضایتی خواهد گذشت!
📕 فلسفه ای برای زندگی
✍🏻 #ویلیام_آروین
📚 @PDFsCom
📕 فلسفه ای برای زندگی
✍🏻 #ویلیام_آروین
📚 @PDFsCom
❤5👍1😢1
وقتی ارنست چگوارا را در پناهگاهش با کمک چوپان خبرچین دستگیر کردند، یکی از چوپان پرسید: چرا خبرچینی کردی درحالی که چگوارا برای آزادی شماها مبارزه میکرد!!؟
چوپان جواب داد که او با جنگهایش گوسفندان مرا میترساند!
بعداز مقاومت محمدکریم در مقابل فرانسویها در مصر و شکست او، قرار بر اعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی میدهم تا ده هزارسکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
محمدکریم گفت: من اکنون این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم...
محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده میشد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نبود و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت!
ناپلئون به او گفت:
چاره ایی جز اعدام تو ندارم، نه بخاطر کشتن سربازهایم، بلکه بدلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند.
محمد رشید میگوید:
آدم دانا که برای جامعه ای نادان مجاهدت میکند مانند کسی است که خودش را آتش میزند تا روشنایی را برای آدم نابینا فراهم سازد!!
اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد:
« بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد، بيداركند!»
📚 @PDFsCom
چوپان جواب داد که او با جنگهایش گوسفندان مرا میترساند!
بعداز مقاومت محمدکریم در مقابل فرانسویها در مصر و شکست او، قرار بر اعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی میدهم تا ده هزارسکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
محمدکریم گفت: من اکنون این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم...
محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده میشد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نبود و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت!
ناپلئون به او گفت:
چاره ایی جز اعدام تو ندارم، نه بخاطر کشتن سربازهایم، بلکه بدلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند.
محمد رشید میگوید:
آدم دانا که برای جامعه ای نادان مجاهدت میکند مانند کسی است که خودش را آتش میزند تا روشنایی را برای آدم نابینا فراهم سازد!!
اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد:
« بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد، بيداركند!»
📚 @PDFsCom
👍11❤1
مردها ارزش کلمات را نمی فهمند . مردها به مادیات اهمیت می دهند و زن ها با معنویات زندگی میکنند .
📕 از طرف او
✍🏻 #آلبا_دسس_پدس
📚 @PDFsCom
📕 از طرف او
✍🏻 #آلبا_دسس_پدس
📚 @PDFsCom
👎6
چیزی که مرا در مورد تعصبات نگران میکند؛
این است که به مردم یاد میدهد
به نفهمیدن رضایت دهند!
#ريچارد_داوكينز
📚 @PDFsCom
این است که به مردم یاد میدهد
به نفهمیدن رضایت دهند!
#ريچارد_داوكينز
📚 @PDFsCom
❤4
📎 #_یک_تکه_کتاب
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه
لباس مکانیک ها بود روز و شب در نیاوردم.
حمام نمیگرفتم ، ریش هایم را نمیتراشیدم
و دندان هایم را مسواک نمیزدم،
چون عشق خیلی دیر به من آموخت
که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند،
برای کسی لباس میپوشد و برای کسی
عطر میزند و من هیچوقت کسی را نداشتم
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍️🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/304
📚 @PDFsCom
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه
لباس مکانیک ها بود روز و شب در نیاوردم.
حمام نمیگرفتم ، ریش هایم را نمیتراشیدم
و دندان هایم را مسواک نمیزدم،
چون عشق خیلی دیر به من آموخت
که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند،
برای کسی لباس میپوشد و برای کسی
عطر میزند و من هیچوقت کسی را نداشتم
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍️🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/304
📚 @PDFsCom
👍3
ذهن در طول شبانه روز بطور مستمر با نوسان در دو زمان ذهنی گذشته و آینده در صدد خلق فکر است و خود در این اندیشه سازیهایش حضور ندارد تنها نتایج این افکار خیالیش را در شکل ملالت ، افسردگی و کهنگی حس می کند و همین کیفیت اندیشه گری مداوم ذهن از فکری به فکر دیگر ، دقیق اندیشی را از ذهن سلب میکند و انتزاعی اندیشی را جایگزین میکند.
📕 ذهن نا آرام
✍🏻 #هادی_بیگدلی
📚 @PDFsCom
📕 ذهن نا آرام
✍🏻 #هادی_بیگدلی
📚 @PDFsCom
تاریخ را که بخوانی، فاجعه بعد از فاجعه میبینی، چیزهای وحشتناک، همهی لحظههایی که همه ممکن بود فکر کنن دنیا داره تموم میشه، همهی اون لحظهها موقت بودن. برای همیشه تموم شدن.
📕 ایستگاه یازده
✍🏻 #امیلی_سنت_جان_مندل
📚 @PDFsCom
📕 ایستگاه یازده
✍🏻 #امیلی_سنت_جان_مندل
📚 @PDFsCom
حالم را خوب میکنند کارمندانی که حوصله دارند و لیست مدارک و مراحل کارها را یک ریز پشت سر هم بلغور نمیکنند، صاف و پوست کنده حالیت میکنند باید چکار کنی...
خوشم می آید از آقا و خانم دکترهایی که موقع ورود مریض زیرچشمی به او نگاه نمی اندازند. خوش و بش میکنند و صمیمانه از دردش میپرسند...
خوش خلقم میکنند راننده هایی که می ایستند و دست تکان میدهند تا تو از خیابان رد شوی...
با نشاطم میکنند آدم هایی که از شغل شان راضی اند و کارشان را مزخرف ترین شغل هستی نمی دانند...
هیجان زده ام می کنند آدم هایی که برایت کاری می کنند، بی آنکه از آنها خواسته باشی...
حس خوبی دارم وقتی رفیقی که کمتر همدیگر را می بینیم، راهش را دور می کند تا بیشتر با هم باشیم...
جانم در می رود برای مادری که وقتی می رسم خانه و دلم غذای دلخواهم را می خواهد، کتلت های سرخ شده را توی سس گوجه فرنگی غلت میدهد...
خوشم می آید از رفیق شفیقی که زنگ میزند و می گوید "برنامه محبوبت شروع شده" و سریع قطع میکند...
خوشم می آید از مسافرانی که در صندلی عقب تاکسی یه وری لم نمیدهند...
هنوز هیجان زده ام می کنند رفقایی که اول صبح اس ام اس میزنند "سلام خوبی؟"
خوشم می آید از آدم های خوش ذوقی که وقتی یک لباس نو می خرند، فردا صبح تن شان میکنند...
احترام میگذارم به غریبه هایی که در آسانسور را باز نگه می دارند تا تو برسی...
خوشم می آید از آدم هایی که برای زندگی، خوب هنرمندند...
وقتی حالت خوب باشه می تونی آدم بهتری بشی ...
📚 @PDFsCom
خوشم می آید از آقا و خانم دکترهایی که موقع ورود مریض زیرچشمی به او نگاه نمی اندازند. خوش و بش میکنند و صمیمانه از دردش میپرسند...
خوش خلقم میکنند راننده هایی که می ایستند و دست تکان میدهند تا تو از خیابان رد شوی...
با نشاطم میکنند آدم هایی که از شغل شان راضی اند و کارشان را مزخرف ترین شغل هستی نمی دانند...
هیجان زده ام می کنند آدم هایی که برایت کاری می کنند، بی آنکه از آنها خواسته باشی...
حس خوبی دارم وقتی رفیقی که کمتر همدیگر را می بینیم، راهش را دور می کند تا بیشتر با هم باشیم...
جانم در می رود برای مادری که وقتی می رسم خانه و دلم غذای دلخواهم را می خواهد، کتلت های سرخ شده را توی سس گوجه فرنگی غلت میدهد...
خوشم می آید از رفیق شفیقی که زنگ میزند و می گوید "برنامه محبوبت شروع شده" و سریع قطع میکند...
خوشم می آید از مسافرانی که در صندلی عقب تاکسی یه وری لم نمیدهند...
هنوز هیجان زده ام می کنند رفقایی که اول صبح اس ام اس میزنند "سلام خوبی؟"
خوشم می آید از آدم های خوش ذوقی که وقتی یک لباس نو می خرند، فردا صبح تن شان میکنند...
احترام میگذارم به غریبه هایی که در آسانسور را باز نگه می دارند تا تو برسی...
خوشم می آید از آدم هایی که برای زندگی، خوب هنرمندند...
وقتی حالت خوب باشه می تونی آدم بهتری بشی ...
📚 @PDFsCom
👍9❤6
سالها قبل در سرزمینی دور، در نیمه شبی خلوت و در خانواده ای ثروتمند نوزادی به دنیا آمد. این کودک در همان گریه اول خود با ترسی عجیب چشم به جهان گشود که هیچکس غیر از مادرش این موضوع را نفهمید. اما بعدها مشخص شد که کودک کور به دنیا آمده است.
📕 نوازنده نابینا
✍🏻 #ولادیمیر_کارالنگو
📚 @PDFsCom
📕 نوازنده نابینا
✍🏻 #ولادیمیر_کارالنگو
📚 @PDFsCom
حسادت احساس وحشتناکی است.
به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست
زیرا در آن هیچ گونه شادی
یا حتی غم واقعی وجود ندارد
فقط رنج می دهد و بس
نفرت انگیز است!
#جرج_اورول
📚 @PDFsCom
به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست
زیرا در آن هیچ گونه شادی
یا حتی غم واقعی وجود ندارد
فقط رنج می دهد و بس
نفرت انگیز است!
#جرج_اورول
📚 @PDFsCom
👍5❤1
📎 #_یک_تکه_کتاب
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک ها بود روز و شب در نیاوردم.
حمام نمیگرفتم ، ریش هایم را نمیتراشیدم
و دندان هایم را مسواک نمیزدم،
چون عشق خیلی دیر به من آموخت که
آدم خودش را برای کسی مرتب میکند،
برای کسی لباس میپوشد و برای کسی عطر میزند
و من هیچوقت کسی را نداشتم
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍️🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/304
📚 @PDFsCom
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک ها بود روز و شب در نیاوردم.
حمام نمیگرفتم ، ریش هایم را نمیتراشیدم
و دندان هایم را مسواک نمیزدم،
چون عشق خیلی دیر به من آموخت که
آدم خودش را برای کسی مرتب میکند،
برای کسی لباس میپوشد و برای کسی عطر میزند
و من هیچوقت کسی را نداشتم
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍️🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/304
📚 @PDFsCom