PDF | پی دی اف
275K subscribers
10.4K photos
564 videos
3.1K files
2.64K links
Download Telegram
چقدر آهنگ‌های قشنگ در اين دنيا وجود داشت كه من نشنيده بودم ، چقدر چهره‌های زيبا از برابرم گذشتند كه من آنها را نديدم ، چقدر روياهای عجيب ديدم كه وقتی از خواب بيدار شدم ، هرگز ديگر به يادم نيامد و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد كه تا هميشه خودم را نبخشم ...
زندگی يعنی چه؟ هميشه نصفه نيمه ، هميشه ناتمام ، هميشه ناگهان جايی قطع می‌شدم ...

📕 تماماً مخصوص
✍🏻 #عباس_معروفی

📚 @PDFsCom
👌1
تو مملکت ما هیچکس برا فرداش تامین نداره مگر پول نقد زیاد و مستغلات داشته باشه. تخصص و اعتبار و کار اداری صنار نمی ارزه. یک وزیر که عوض شه، از صدر تا ذیل همه عوض میشن! کارمند وقتی اخراج بکنن که راحتم اخراج میکنن باید بره حمالی کنه. اینطور که وقتی کسی دستش به عرب و عجمی _یا دم گاوی_ بند شه میچاپه! چون به صورت غریزی هم که شده میفهمه فرداش معلوم نیست!

📕 کتاب:درخت انجیر معابد
✍🏻 اثر: #احمد_محمود

📚 @PDFsCom
1
درخت انجیر معابد 1 - احمد محمود.pdf
7.1 MB
📕 کتاب:درخت انجیر معابد
✍🏻 اثر: #احمد_محمود

📚 @PDFsCom
خواندن بی‌اندیشه بیهوده است ؛
و اندیشه بدون خواندن خطرناک ...
#کنفوسیوس

📚 @PDFsCom
عاشقانه ترین دیه یک زن که در ایران پرداخت شد

قاضی اجرای احکام تعریف میکرد؛
در تبریز بودم یک خانمی در حین گذر از خیابان با یک پیکان برخورد و فوت شده بود راننده پیکان خود را فروخته و خرج هزینه بیمارستان قبل از فوت مصدوم کرده بود.
اولیای دم متوفی چند پسر و دختر بودند که مرتب به اجرای احکام مراجعه می کردند و پیگیر پرونده بودند تا دیه بگیرند ولی ضارب و محکوم علیه به دلیل نداشتن دیه در زندان بود.
من اولیای دم را که همگی فرهنگی بودند از وضعیت زندان آگاه کردم یکی از اولیای دم مطلبی گفت که خیلی آموزنده بود او گفت ما دنبال دیه نیستیم چون راننده و محکوم علیه یک پیکان داشت و کل دارایی او که همین ماشین بود به حساب ما واریز کرده است ما می خواهیم با گرفتن دیه از بیمه برای او منزلی تهیه کنیم و به او زندگی بدهیم و ما احتیاجی به دیه مادرمان نداریم!

📚 @PDFsCom
📎 #_یک_تکه_کتاب

پا کوبیدن و کوبیدن، اطوارهای رقص را درآوردن، از آهنگ خارج نشدن، خود را فراموش کردن، از خود بیرون آمدن، تا وقتی حس کنی رقص دارد تو را می‌رقصاند، رقص توی اعماق وجود توست، فرمان می‌دهد و تو اطاعت می‌کنی، این راه عقل است. .... این جور است که از زندان تن در می‌آییم و وارد دنیای روح می‌شویم. با آواز و رقص. آن آدمی که دل به خواب نمی‌دهد، خودش را فراموش نمیکند، یا غرور و خودپسندی‌ش را کنار نمی‌گذارد‌، آن آدمی که وقتی می‌رقصد خودش رقص نمی‌شود یا وقتی می‌خواند خودش موسیقی نمی‌شود و وقتی عرق می‌خورد خودش مستی نمی‌شود، این آدم از توی زندان در نمی‌آید، سیر و سفر نمی‌کند، توی جلد حیوان خودش نمی‌رود، بالا نمی‌رود تا تبدیل شود به روح. اینجور آدمی زندگی نمی‌کند، خودش نابودی‌ست، یک مرده‌ای است که نفس می‌کشد.

📕 کتاب:مرگ در آند
✍🏻 اثر: #ماریو_بارگاس

لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/13068

📚 @PDFsCom
1
خاطره‌ی خسرو گلسرخی از صمد بهرنگی

هروقت به کتابفروشی می‌آمد، کارش این بود که مواظب خرید دانش‌آموزان باشد. نمی‌گذاشت بچه‌ها کتاب مبتذل عشقی بخرند. یادم نمی‌رود که صمد روزی به کتابفروشی آمده بود، به جوانی که می‌خواست کتاب جنایی بخرد خیلی اصرار کرد که منصرف بشود، جوان نپذیرفت. اصرار صمد فایده‌ای نکرد. صمد چون معلم بود می‌دانست که چطور حرف بزند. هرطوری بود آدرس جوان را گرفت. جوان کتاب دلخواه خود را خرید و رفت، ولی صمد کتاب‌هایی که می‌خواست او بخواند را خودش خرید و برای جوان پست کرد.

همین جوان،بارها به کتابفروشی آمد و سراغ صمد را گرفت، ولی صمد رفته بود. «صمد» به «ارس» پیوسته بود.
صمد بهرنگی به ارس پیوست و خسرو گلسرخی به تیر باران

📚 @PDFsCom
👍2
عشق پدیده بسیار نادری در خود دارد.
که انسان میتواند در سرتاسر زندگیش بدون ملاقات با معشوق زندگی کند
چرا که طبیعت در عشق ، قدرتی ارزانی داشته تا ما را خوشبخت کند...

📕 کتاب:خاطرات دو عروس جوان
✍🏻 اثر: #اونوره_دوبالزاک

📚 @PDFsCom
بهلول بعد از طی یک راه طولانی به
حوالی روستایی رسید و زیر درختی
مشغول به استراحت شد .او پاهای
خود را دراز کرد و دستانش را زیر
سرش قرار داد. پیرمردی با مشاهده
او به طرفش رفت و با ناراحتی فریاد کشید:
تو دیگر چه کافری هستی؟

بهلول که آرامش خود را از دست داده بود
جواب داد: چرا به من ناسزا می گویی؟
به چه دلیل گمان می کنی که من کافر
و گستاخ هستم؟

پیرمرد جواب داد: تو با گستاخی دراز
کشیده ای در صورتی که پاهایت به طرف
مکه قرار دارند و به همین دلیل به
خداوند توهین کرده ای!
بهلول دوباره دراز کشید و در حالی که
چشم های خود را می بست گفت:
اگر می توانی مرا به طرفی بچرخان
که خداوند در آن جا نباشد!

📚 @PDFsCom
به در توالت بزنی یه اِهنی اوهونی چیزی ازش درمیاد

ولی ما مردم ایران هر چی هم تو سرمون بزنن اینگار ن اینگار ، هیچ ...

👤 شعبون استخونی

📚 @PDFsCom
وقتی تصمیم بگیری از چیزی خلاص شوی، کمتر چیزی پیدا می‌شود که نتوانی ازش دل بکنی. نه کمتر چیزی که نه. وقتی عزمت را جزم کردی، چیزی نیست که نتوانی ازش خلاص شوی و وقتی شروع کنی به دور ریختن اشیا، خودت را می‌بینی که می‌خواهی از شر همه‌چیز خلاص شوی

#معرفی_کتاب
📕 کتاب:گربه های آدمخوار
✍🏻 اثر: #هاروکی_موراکامی

لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/13002

📚 @PDFsCom
👍1
خانه بوی نارنگی می دهد، نارنگی های نارسِ روزهای اول پاییز، نوستالوژی سالهای کودکی در من بیدار می شود.
هوا بوی پاییزهای کودکی ام را می دهد، پاییزهایی که هر روزش باران می آمد و زمین پر می شد از برگهای نارنجی و خرمالوهای نارس که زیر پا له می شدند؛
پاییزهایی که خبر از آلودگی هوا و سرب و دود نبود ...


📕 انگار خودم نیستم
✍🏻 #یاسمن_خلیلی_فرد

📚 @PDFsCom
PDF | پی دی اف
ترس از شکست اغلب باعث می شود خطر نکنید، که همین به بی حرکتی و درنهایت به متوسط بودن منجر می شود. 🎧 #کتاب_صوتی :نمی گذارم کسی اعصابم را به هم بریزد 🖋اثر: #آلبرت_الیس_ارتور_لانگ فصل : 6 📚 @PDFsCom
می توانید به جای وحشتناک انگاری، بایدسازی و دلیل تراشی درباره ی آنچه دیگران فکر می کنند، به خودتان آموزش دهید که ترجیحات واقع بینانه را در نظر بگیرید.

🎧 #کتاب_صوتی :نمی گذارم کسی اعصابم را به هم بریزد
🖋اثر:#آلبرت_الیس_ارتور_لانگ
فصل : 7

📚 @PDFsCom
هرکس بخواهد که حقیقت جهان را ببیند و در تفکر از حد استیلای امیال عملی در گذرد ، باید بیاموزد که گذشته و آینده را به یک چشم بنگرد و کل جریان زمان را به یک نظر دریابد. کسانی که خوبی و بدی را فراموش کنند و فقط در پی واقعیات باشند احتمالاً زودتر از کسانی که جهان را از دریچۀ کژمژ خواهشهاي خویش می نگرند

📕 کتاب:عرفان و منطق
✍🏻 اثر: #برتراند_راسل

📚 @PDFsCom
1
Erfan va Mantegh.pdf
3.8 MB
📕 کتاب:عرفان و منطق
✍🏻 اثر: #برتراند_راسل

📚 @PDFsCom
عده ای سرباز می کوشیدند کندۀ بزرگ درختی را از جایش بکنند و موفق نمی شدند. سر جوخه ای نیز به آن سربازان می نگریست. مردی سوار بر اسب از سرجوخه پرسید که «چرا به آن ها کمک نمی کنی؟» سرجوخه جواب داد: من فرمانده هستم و باید فقط دستور بدهم.

سوار پیاده شد و به کمک سربازان شتافت. با کمک او درخت از جایش کنده شد. مرد به سوی سرجوخه رفت و گفت: دفعۀ دیگر که سربازانت به کمک نیاز داشتند، برای فرمانده کل پیغام بفرست، و سوار بر اسب شد و رفت. سرجوخه و افرادش متوجه شدند که آن سوار، فرمانده کل قوا، یعنی«جرج واشینگتن» بوده است. تواضع و فروتنی پایۀ هر نوع پرهیزگاری و نشانۀ عظمت و بزرگی است...

📚 @PDFsCom
👍1
📎 #_یک_تکه_کتاب

دنیاومافیها مانند هر رویایی سخت و به آشکار نامعقول است. خدایی دارد که به همان آسانی که می تواند بندگان بد بیافریند به خلق بندگان خوب نیز توانا است، و معذالک آفرینش بندگان بد را ترجیح می دهد؛ می تواند همه آنهارا خوشبخت کند، و معذلک حتی یک نفر را برای نمونه خوشبخت نمیسازد؛ آنها را وا می دارد که به این دنیای دون و مرارت بار دل ببندند، و آنگاه به هریکی پنج روزی بیش فرصت نمی دهد؛ به فرشتگان خود گنج سعادت ابدی را بی هیچ رنجی ارزانی داشته، و معذلک فرزندان دیگر خود را واداشته است

📕 کتاب:بیگانه ای در دهکده
✍🏻 اثر: #مارک_تواین

لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/13188

📚 @PDFsCom
👍1
کاش این داستان به حذف عکس دختران تمام میشد

📚 @PDFsCom
👍1
یاد بعضی‌ از آدم‌ها هیچ‌وقت تمامی ندارد؛ با این که نیستند، با این که رفته‌اند، ولی هیچ‌وقت خاطره‌هاشان تمام نمی‌شود!

📕 کتاب:بعد از ابر
✍🏻 اثر: #بابک_زمانی

📚 @PDFsCom
جای تامل داره این خاطره👇

خاطره ای از یک مهندس نفت !!

ﺳﺎﻝ ۸۱ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ منتقل ﺷﺪﻡ ﺑﻨﺪﺭ ﻋﺴﻠﻮﯾﻪ ﯾﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺎﺭﺱ ﺟﻨﻮﺑﯽ

ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺍﻭﺝ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﭘﺎرﺱ ﺟﻨﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺸﺪ. ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩﻡ، ﮐﺴﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻫﻤﯿﻨﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺳﺎﻋﺖ ۹ ﺩﻓﺘﺮ ﺭﻭ ﺗﻮ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﺍﻣﻀﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﮐﺎﻓﯽ ﺑﻮﺩ.

ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻡ، ﻣﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ، ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺗﺎﺳﯿﺴﺎﺕ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺜﻞ ﺑﻘﯿﻪ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﻫﺎ ﺳﺨﺖ ﮐﻮﺵ، ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﻤﻮﻥ ﭘﺎ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ سوشی ﺑﺨﻮﺭﻡ، ﻭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﯿﻪ، ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺷﻪ، ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﻋﻮﺗﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ، ﺳﻮﺷﯽ ﻣﻬﻤﻮﻧﻢ ﺑﺎﺷﯽ .

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺼر ﺑﻬﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺯ ﮊﺍﭘﻦ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻭ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﯿﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻦ.

ﺧﻮنش ﯾﻪ ﮐﺎﻧﮑﺲ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺠﻬﺰ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﺍﺷﺖ، ﺣﻤﺎﻡ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ، ﮐﻮﻟﺮ ﺍﺳﭙﻠﯿﺖ ﻭ ...

ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ایشون ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﯾﻪ ﻇﺮﻑ ﺷﮑﻼﺕ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺍﺯﺵ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺭﻡ، ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻣﺰﻩ ﺑﻮﺩ ! ﺧﯿﻠﯽ !

ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ‏( ﮐﻮﺟﻮ ‏) ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﮑﻼﺗﯿﻪ؟ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻣﺰﻩ ﺍﺳﺖ.

ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﮊﺍﭘﻦ ﺁﻭﺭﺩﻡ، ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺐ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﭘﺮ ﻣﺎﺭﮐﺖ ﺷﮑﻼﺕ نمیخری؟

ﺍﯾﻦ ﭼﯿﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﺁﺧﻪ ‏( ﺑﺎ ﻫﻢ ﺷﻮﺧﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ‏) ﺑﺎ ﺳﯿﻨﯽ ﭼﺎﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﯿﺸﻢ ،ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭ ﮐﻪ ﭼﺎﯼ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ گفت:

ﻣﻠﺖ ﮊﺍﭘﻦ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺭﻭﺯﯼ ۱۶ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﺭﺩ،ﺑﺎﺑﺖ ۸ ساعتش ﻣﺰﺩ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ۸ﺳﺎﻋﺖ دیگه شو ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﺗﺎ ﮐﺸﻮﺭﻣﻮﻥ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﺸﻪ، ۲ﻧﺴﻞ ﺍﺯ ﻣﻠﺖ ﮊﺍﭘﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﻓﺪﺍ ﮐﺮﺩ، ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮊﺍﭘﻦ ﭘﺮﺩﺧﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ، ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﻮﻇﻔﻢ ﺩﺭﺁﻣﺪﻡ ﺭﻭ ﺗﻮ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﺮﺝ ﮐﻨﻢ.

ﻣﻦ ﻧﯿﻮﻣﺪﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﮑﻼﺕ ﺑﺨﺮﻡ
من ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻟﻄﻒ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﺭﻭ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﻢ ...
ﻣﻦ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻡ مالیات و ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﻠﺖ ﮊﺍﭘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺭﻭ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﮊﺍﭘﻦ ﺧﺮﺝ کنم.!

ﺧﻔﻪ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺩﺭﺳﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﺮﻭﺯ ﺩﺍﺩ ﺭﻭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ.

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺣﺎﺿﺮﯾﻢ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﮑﺸﯿﻢ؟

ﮐﺪﻭﻡ ﻧﺴﻞ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺣﺎﺿﺮﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﻧﺴﻠﻬﺎﯼ ﺑﻌﺪﯼ ﺑﻪ ﺭﻓﺎﻩ ﺑﺮﺳﻦ؟

ﮐﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ تغییر رو از خودمون شروع کنیم، ﻧﮕﯿﻢ ﺍﻭﻝ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺑﻌﺪ ﻣﻦ؟

ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﮕﯿﻢ ﺍﻭﻝ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﻢ ﻫﻢ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻩ؟
📚 @PDFsCom