حکایت عطار نیشابوری
عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود میپرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابستهای، چگونه میخواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت...
📚 @PDFsCom
عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود میپرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابستهای، چگونه میخواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت...
📚 @PDFsCom
❤2
📎 #_یک_تکه_کتاب
در دانشگاه چیزی را یافتم که هرگز قبل از آن نداشتم: رفقایی که مرا دوست داشتند و نامزدی که مدتی عاشقم بود؛ اما همه چیز تغییر میکند و برخی اوقات، مثل مورد مربوط به من، همهچیز به یکباره تغییر کرد و از آن تغییر - از چیزی که از دوستان، روابط، خانواده و زندگیام میدانستم - خودم را دل شکسته یافتم؛ هرگز قادر نبودم عواطف، احساسات و افکارم را کنترل کنم، این موقعیت مرا به سوی غم و اندوهی سوق داد که هرگز قبل از آن تجربه نکرده بودم؛ و به یکباره در آن لحظات تیره و تار سؤالی به ذهنم خطور کرد. چه کسی باعث افسردگی من شده است؟ چه کسی گفته است که همیشه باید این گونه باشم؟ چرا؟ چرا من؟ چرا نمیتوانستم خودم را کنترل کنم؟ چرا نمیتوانستم چیزی را تحت کنترل داشته باشم؟
📕 کتاب : ذهن شما دوست شما نیست
✍ اثر : #آدام_الواراده
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/9196
📚 @PDFsCom
در دانشگاه چیزی را یافتم که هرگز قبل از آن نداشتم: رفقایی که مرا دوست داشتند و نامزدی که مدتی عاشقم بود؛ اما همه چیز تغییر میکند و برخی اوقات، مثل مورد مربوط به من، همهچیز به یکباره تغییر کرد و از آن تغییر - از چیزی که از دوستان، روابط، خانواده و زندگیام میدانستم - خودم را دل شکسته یافتم؛ هرگز قادر نبودم عواطف، احساسات و افکارم را کنترل کنم، این موقعیت مرا به سوی غم و اندوهی سوق داد که هرگز قبل از آن تجربه نکرده بودم؛ و به یکباره در آن لحظات تیره و تار سؤالی به ذهنم خطور کرد. چه کسی باعث افسردگی من شده است؟ چه کسی گفته است که همیشه باید این گونه باشم؟ چرا؟ چرا من؟ چرا نمیتوانستم خودم را کنترل کنم؟ چرا نمیتوانستم چیزی را تحت کنترل داشته باشم؟
📕 کتاب : ذهن شما دوست شما نیست
✍ اثر : #آدام_الواراده
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/9196
📚 @PDFsCom
👍1
دکتر بهشتی:
این دروغ را قبول نکنید؛ اگر در جامعهای کسانی فقرا را به صبر دعوت کردند که میدان را برای یغماگران باز بگذارند و بگویند صبور باش خدا در آخرت به تو عوض میدهد این سخن، سخن اسلام نیست!
📚 @PDFsCom
این دروغ را قبول نکنید؛ اگر در جامعهای کسانی فقرا را به صبر دعوت کردند که میدان را برای یغماگران باز بگذارند و بگویند صبور باش خدا در آخرت به تو عوض میدهد این سخن، سخن اسلام نیست!
📚 @PDFsCom
اگر مرگ وجود نمي داشت هيچ كس زير بار زندگي نمي رفت و كسي مرور ساعات و ماه ها و هفته و سالها را تحمل نمي نمود . يگانه چيزي كه باعث شده است زندگي كنيم ترس از مرگ است و بر اساس اين ترس،زندگي را تا پايان سالخوردگي تحمل مي نماييم
📕 کتاب:خداوند بزرگ و من
✍🏻 اثر: #موریس_مترلینگ
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:خداوند بزرگ و من
✍🏻 اثر: #موریس_مترلینگ
📚 @PDFsCom
❤1
رفتن آدمها چقدر سخت است !
تا آخرین لحظه هم باور نمیکنی ،
که داری از دستشان میدهی !
📕 کتاب:چه کسی باور می کند
✍🏻 اثر: #روحانگیز_شریفیان
📚 @PDFsCom
تا آخرین لحظه هم باور نمیکنی ،
که داری از دستشان میدهی !
📕 کتاب:چه کسی باور می کند
✍🏻 اثر: #روحانگیز_شریفیان
📚 @PDFsCom
شرط بندی ملانصرالدين
در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن
تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند! ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!!
📚 @PDFsCom
در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن
تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند! ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!!
📚 @PDFsCom
🤩2
اولین جمله ای که ما در اول دبستان می آموزیم چیست:
بابا نان داد ، بابا آب داد...
می دانید اولین جمله ای که انگلیسی ها در دبستان یاد می گیرند چیست؟
من می توانم بخوانم و بنویسم...
و اولین جمله ی ژاپنی ها:
من باید بدانم...
و این است که ما همیشه چشممان به دست پدر است و پدر را ضامن تامین ملزومات زندگی می دانیم و در بزرگسالی نیز حتی زندگی تجملی را انتظار داریم که ارث پدری باشد.
📚 @PDFsCom
بابا نان داد ، بابا آب داد...
می دانید اولین جمله ای که انگلیسی ها در دبستان یاد می گیرند چیست؟
من می توانم بخوانم و بنویسم...
و اولین جمله ی ژاپنی ها:
من باید بدانم...
و این است که ما همیشه چشممان به دست پدر است و پدر را ضامن تامین ملزومات زندگی می دانیم و در بزرگسالی نیز حتی زندگی تجملی را انتظار داریم که ارث پدری باشد.
📚 @PDFsCom
👍1
تو می دانی که سده ها سپری خواهند شد و بشریت از زبان علم و دانش خود اعلام خواهد کرد که جنایت وجود ندارد… و آنچه هست و موجود است تنها گرسنگی است
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:انسان ها و خرچنگ ها
✍🏻 اثر: #ژوزونه_دوکاسترو
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12246
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:انسان ها و خرچنگ ها
✍🏻 اثر: #ژوزونه_دوکاسترو
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12246
📚 @PDFsCom
PDF | پی دی اف
زندگی مدام تلنگر میزند تا بیدارت کند. زندگی وضعیت هایی را می آفریند تا آگاهی تو را استحاله بخشد زندگی می خواهد آگاهی تو از پندار من به حقیقت من منتقل شود. 🎧 #کتاب_صوتی :زمینی نو 🖋اثر:#اکهارت_تول 🎙مترجم :مسیحا برزگر فصل : 4 📚 @PDFsCom
بخشش به معنای این نیست که خطای دیگران را یادآور نشویم و از آنها نخواهیم که خود را اصلاح کنند.
شکایت و سرزنش نکردن از موقعیت ها و شرایط نیز به معنای کنار آمدن با شرایط مطلوب نیست.
🎧 #کتاب_صوتی :زمینی نو
🖋اثر: #اکهارت_تول
🎙مترجم :مسیحا برزگر
فصل : 5
📚 @PDFsCom
شکایت و سرزنش نکردن از موقعیت ها و شرایط نیز به معنای کنار آمدن با شرایط مطلوب نیست.
🎧 #کتاب_صوتی :زمینی نو
🖋اثر: #اکهارت_تول
🎙مترجم :مسیحا برزگر
فصل : 5
📚 @PDFsCom
دینداران احمق !
وقتی در روستایی که مدرسه ، بهداشت و حمّام ندارد و تو به آنجا بروی و مسجد بسازی ؛ تو یک دیندار ِ احمقی !!!!
وقتی مردمی گرسنه و بیکار باشند ، و تو آنها را در شب و روز ، جمعه و غیر جمعه نصیحت به تقوا و پرهیزکاری می کنی ، تو یک دیندار ِ احمقی !!!!
وقتی عدّهای از دختران و زنان جامعه ِ ما به سبب ِ فقر اقتصادی یا فرهنگی ، تن فروشی می کنند ، و تو اصلاً رگ ِ گردنت کلفت نمی شود ، ولی اگر روسری ِ همین افراد کمی از سرشان عقب برود ، تو رگ ِ گردن کلفت می کنی و عَربده می کشی ، تو یک دیندار احمقی !!!!
اگر مدارس ِ ما مثلاً در سیستان و بلوچستان هنوز سرویس ِ بهداشتی تمیز ندارد ، وسیله گرمایی ندارد ، کلاس ِ درس ِ درست و حسابی ندارد و ... ولی تو فقط به فکر ِ فرستادن یک روحانی برای نماز جماعت یا تبلیغ ِ دینی به آنجا هستی ؛ تو یک دیندار احمقی !!!!
وقتی سنّ ِ فحشا در دختران ِ جامعه به ۱۳ سال رسیده باشد ، و تو نگران نیستی ، ولی ناراحت می شوی از اینکه ایشان برای نگاه کردن ِ مسابقه فوتبال به استادیوم بروند ، تو یک دیندار احمقی !!!!
اگر از این همه حجم ِ دزدی ، اختلاس و فساد ِ اقتصادی در میان ِ مسئولین ِ ریز و درشت در این کشور ، خَم به ابرو نمی آوری ، ولی تحمّل ِ آب بازی بچّه های نوجوان و جوان را در پارکهای شهر نداری و یا از برگزاری کنسرتِ موسیقی در شهر غصه میخوری ، واقعاً غصّه بخور چون تو یک دیندار احمقی !!!!!
اگر به کارگران ، دانشجویان و معلّمان و هر کس دیگری که مشکل ِ صنفی دارد و امثال ِ تو اجازه یک فریاد یا اعتراض ِ ساده را به آنها به بهانه تشویش اذهان ِ عمومی یا تضعیف ِ امنیّت ملّی نمی دهی ، ولی از طرف ِ دیگر میلیارد میلیارد ورود ِ کالاهای قاچاق در روز ِ روشن از مرزهای کشور تو را تحریک نمی کند ؛ تو یک دیندار احمقی !!!!
اگر کودکان سرزمینمان در فقر وفلاکت غوطه ورند تو سنگ قبر امامانت را طلا کاری میکنی وسنگ انها را به سینه میزنی تو یک دیندار احمقی!!!!
انسان بودن بهترین دین است
📚 @PDFsCom
وقتی در روستایی که مدرسه ، بهداشت و حمّام ندارد و تو به آنجا بروی و مسجد بسازی ؛ تو یک دیندار ِ احمقی !!!!
وقتی مردمی گرسنه و بیکار باشند ، و تو آنها را در شب و روز ، جمعه و غیر جمعه نصیحت به تقوا و پرهیزکاری می کنی ، تو یک دیندار ِ احمقی !!!!
وقتی عدّهای از دختران و زنان جامعه ِ ما به سبب ِ فقر اقتصادی یا فرهنگی ، تن فروشی می کنند ، و تو اصلاً رگ ِ گردنت کلفت نمی شود ، ولی اگر روسری ِ همین افراد کمی از سرشان عقب برود ، تو رگ ِ گردن کلفت می کنی و عَربده می کشی ، تو یک دیندار احمقی !!!!
اگر مدارس ِ ما مثلاً در سیستان و بلوچستان هنوز سرویس ِ بهداشتی تمیز ندارد ، وسیله گرمایی ندارد ، کلاس ِ درس ِ درست و حسابی ندارد و ... ولی تو فقط به فکر ِ فرستادن یک روحانی برای نماز جماعت یا تبلیغ ِ دینی به آنجا هستی ؛ تو یک دیندار احمقی !!!!
وقتی سنّ ِ فحشا در دختران ِ جامعه به ۱۳ سال رسیده باشد ، و تو نگران نیستی ، ولی ناراحت می شوی از اینکه ایشان برای نگاه کردن ِ مسابقه فوتبال به استادیوم بروند ، تو یک دیندار احمقی !!!!
اگر از این همه حجم ِ دزدی ، اختلاس و فساد ِ اقتصادی در میان ِ مسئولین ِ ریز و درشت در این کشور ، خَم به ابرو نمی آوری ، ولی تحمّل ِ آب بازی بچّه های نوجوان و جوان را در پارکهای شهر نداری و یا از برگزاری کنسرتِ موسیقی در شهر غصه میخوری ، واقعاً غصّه بخور چون تو یک دیندار احمقی !!!!!
اگر به کارگران ، دانشجویان و معلّمان و هر کس دیگری که مشکل ِ صنفی دارد و امثال ِ تو اجازه یک فریاد یا اعتراض ِ ساده را به آنها به بهانه تشویش اذهان ِ عمومی یا تضعیف ِ امنیّت ملّی نمی دهی ، ولی از طرف ِ دیگر میلیارد میلیارد ورود ِ کالاهای قاچاق در روز ِ روشن از مرزهای کشور تو را تحریک نمی کند ؛ تو یک دیندار احمقی !!!!
اگر کودکان سرزمینمان در فقر وفلاکت غوطه ورند تو سنگ قبر امامانت را طلا کاری میکنی وسنگ انها را به سینه میزنی تو یک دیندار احمقی!!!!
انسان بودن بهترین دین است
📚 @PDFsCom
👍4
ماجرای کوروش و فتح ارمنستان
کوروش برای فتح ارمنستان با لشکری انبوه سمت آنها حرکت کرد و با توان والای ارتش خود توانست کاخ پادشاه ارمنستان را محاصره کند.
وی پس از مدتی توانست پادشاه و خانواده او را نیز اسیر کند.
کوروش اسیران را با احترام به اردوگاه خود برد
و تحت مراقبت قرار داد.
از طرف دیگر تیگران پسر پادشاه ارمنستان
برای نجات خانواده خود لشکری انبوه را فراهم آورد و به آن سمت حرکت نمود اما از بیم آن که مبادا جنگی بزرگ در گیرد و خانوادهاش آسیب ببیند تصمیم گرفت خود به تنهایی به سمت کوروش برود
شاهزاده ارمنستان
خود را تسلیم نمود به شرط آن که خانوادهاش آزاد گردد
کوروش با دیدن فداکاری او تصمیم گرفت
تمامی اسرا را آزاد کند و آنها را به قصر بازگرداندن خاندان ارمنستان با دیدن مهربانی و لطف کوروش خراجگزار او شدند و خود را تسلیم نمودند
📚 @PDFsCom
کوروش برای فتح ارمنستان با لشکری انبوه سمت آنها حرکت کرد و با توان والای ارتش خود توانست کاخ پادشاه ارمنستان را محاصره کند.
وی پس از مدتی توانست پادشاه و خانواده او را نیز اسیر کند.
کوروش اسیران را با احترام به اردوگاه خود برد
و تحت مراقبت قرار داد.
از طرف دیگر تیگران پسر پادشاه ارمنستان
برای نجات خانواده خود لشکری انبوه را فراهم آورد و به آن سمت حرکت نمود اما از بیم آن که مبادا جنگی بزرگ در گیرد و خانوادهاش آسیب ببیند تصمیم گرفت خود به تنهایی به سمت کوروش برود
شاهزاده ارمنستان
خود را تسلیم نمود به شرط آن که خانوادهاش آزاد گردد
کوروش با دیدن فداکاری او تصمیم گرفت
تمامی اسرا را آزاد کند و آنها را به قصر بازگرداندن خاندان ارمنستان با دیدن مهربانی و لطف کوروش خراجگزار او شدند و خود را تسلیم نمودند
📚 @PDFsCom
👍2