چیه از رقابت می ترسی؟
نه از رقابت نمی ترسم
از اینکه همیشه در رقابت باشم می ترسم
📕 کتاب:ناطور دشت
✍🏻 اثر: #جی_دی_سالینجر
📚 @PDFsCom
نه از رقابت نمی ترسم
از اینکه همیشه در رقابت باشم می ترسم
📕 کتاب:ناطور دشت
✍🏻 اثر: #جی_دی_سالینجر
📚 @PDFsCom
👍1
در قدیم پادشاهی بود که وزیری سیاستمدار داشت. روزی پادشاه در فکر بود؛ وزیرش چون دید پرسید: قربان در چه فکری هستید؟
شاه گفت: خزانه خالی است و در فکرم که چگونه میشود از مردم پول بیشتری بگیریم.
وزیر گفت: قربان اینکه کاری ندارد از این پس مقرر میکنیم هر کس قصد ورود به شهر را دارد مبلغ ۲ سکه پرداخت کند.
پادشاه گفت بی دلیل که نمیشود بر علیه ما شورش میکنند.
وزیر گفت این کار را به من بسپارید.
از فردا اعلام شد که هر کس قصد ورود به شهر را دارد باید مبلغ ۲ سکه بپردازد. احدی اعتراض نکرد و از فردا هر کس که وارد شهر شد مبلغ ۲ سکه پرداخت کرد.
مدتی گذشت روزی پادشاه به وزیر گفت: ای وزیر من فکر میکردم مردم شورش میکنند و ما را از تخت به زیر میکشند؟
وزیر گفت قربان بدتر از این هم که باشد این خلائق چیزی نمیگویند و برای اینکه بشما معلوم شود ازین پس مردم باید برای ورود و خروج مبلغ ۵ سکه پرداخت کنند.
پادشاه گفت اینبار به سادگی بار اول نیست و حتما شورش میکنند.
وزیر گفت قربان این امر را به من واگذار کنید.
فرمان صادر شد و مقرر شد مردم برای ورود و خروج مبلغ ۵ سکه پرداخت کنند.
بعد از مدتی پادشاه به وزیر گفت من احساس میکنم مردم خشمناک هستند و به زودی بساط تاج و تخت ما را به زیر خواهند کشید.
وزیر پوزخندی زد و گفت: سرورم من بشما ثابت میکنم که اگر بدتر از اینهم باشد احدی معترض نخواهد شد.
از این پس به ماموران دستور میدهم هر کسی خواست به شهر وارد یا خارج شود علاوه بر پرداخت ۵ سکه؛ مامور وصول باید انگشتی هم به ماتحتش فرو کند. فردا صبح شما به بالای دروازه شهر بیایید و شاهد ماجرا باشید.
فردای آن روز مردم برای خروج از شهر صف کشیده بودند و ماموران ۵ سکه از آنها دریافت میکردند و انگشتی هم به ایشان میرساندند تا خارج یا داخل شوند.
که ناگهان از بین جمعیت یک نفر فریاد زد:
این چه وضعی است، ما را معطل کرده اید. پادشاه که از بالا شاهد ماجرا بود نگاهی از ترس به وزیر انداخت و گفت: دیدی ...؟
مامور از شخص فریاد کننده پرسید: مردک چرا هوار میزنی؟
او گفت: ما کار و زندگی داریم؛ تعداد ماموران شما کم است
چند نفر دیگر بیاورید که سریعتر پول را گرفته و دستى بر ما زده و ما را راه بیاندازند...
📚 @PDFsCom
شاه گفت: خزانه خالی است و در فکرم که چگونه میشود از مردم پول بیشتری بگیریم.
وزیر گفت: قربان اینکه کاری ندارد از این پس مقرر میکنیم هر کس قصد ورود به شهر را دارد مبلغ ۲ سکه پرداخت کند.
پادشاه گفت بی دلیل که نمیشود بر علیه ما شورش میکنند.
وزیر گفت این کار را به من بسپارید.
از فردا اعلام شد که هر کس قصد ورود به شهر را دارد باید مبلغ ۲ سکه بپردازد. احدی اعتراض نکرد و از فردا هر کس که وارد شهر شد مبلغ ۲ سکه پرداخت کرد.
مدتی گذشت روزی پادشاه به وزیر گفت: ای وزیر من فکر میکردم مردم شورش میکنند و ما را از تخت به زیر میکشند؟
وزیر گفت قربان بدتر از این هم که باشد این خلائق چیزی نمیگویند و برای اینکه بشما معلوم شود ازین پس مردم باید برای ورود و خروج مبلغ ۵ سکه پرداخت کنند.
پادشاه گفت اینبار به سادگی بار اول نیست و حتما شورش میکنند.
وزیر گفت قربان این امر را به من واگذار کنید.
فرمان صادر شد و مقرر شد مردم برای ورود و خروج مبلغ ۵ سکه پرداخت کنند.
بعد از مدتی پادشاه به وزیر گفت من احساس میکنم مردم خشمناک هستند و به زودی بساط تاج و تخت ما را به زیر خواهند کشید.
وزیر پوزخندی زد و گفت: سرورم من بشما ثابت میکنم که اگر بدتر از اینهم باشد احدی معترض نخواهد شد.
از این پس به ماموران دستور میدهم هر کسی خواست به شهر وارد یا خارج شود علاوه بر پرداخت ۵ سکه؛ مامور وصول باید انگشتی هم به ماتحتش فرو کند. فردا صبح شما به بالای دروازه شهر بیایید و شاهد ماجرا باشید.
فردای آن روز مردم برای خروج از شهر صف کشیده بودند و ماموران ۵ سکه از آنها دریافت میکردند و انگشتی هم به ایشان میرساندند تا خارج یا داخل شوند.
که ناگهان از بین جمعیت یک نفر فریاد زد:
این چه وضعی است، ما را معطل کرده اید. پادشاه که از بالا شاهد ماجرا بود نگاهی از ترس به وزیر انداخت و گفت: دیدی ...؟
مامور از شخص فریاد کننده پرسید: مردک چرا هوار میزنی؟
او گفت: ما کار و زندگی داریم؛ تعداد ماموران شما کم است
چند نفر دیگر بیاورید که سریعتر پول را گرفته و دستى بر ما زده و ما را راه بیاندازند...
📚 @PDFsCom
باستان شناسان ایتالیایی کارگاه عطرسازی را در جزیرهای از کشور قبرس، کشف کردند که متعلق به ۴۰۰۰ سال پیش است. این کارگاه، عطر خود را برای صادرات به سرزمینهای شرق دریای مدیترانه تولید میکرده است که توسط زلزله تخریب و مدفون شده بود. باورکردنی نیست، اما کوزههای سفالی این کارگاه هنوز هم بعد از چهارهزارسال بوی عطر میدهند !
تاکنون فرمول ۱۲ عطر باستانی را از همین خمرهها و ظرفها بدست آوردهاند.
آنها عطرهایی مثل عصاره ترنج، دارچین، گشنیز، بادام و … را از گیاهان محلی گرفته و با روغن زیتون مخلوط میکردند.
این کارگاه بزرگ با خمرههایی که تا ۵۰۰ لیتر عطر را درون خود جای میداده، نشان میدهد مردم دنیای باستان هم به عطر به دلایل مختلف علاقه واقعی داشتند.
📚 @PDFsCom
تاکنون فرمول ۱۲ عطر باستانی را از همین خمرهها و ظرفها بدست آوردهاند.
آنها عطرهایی مثل عصاره ترنج، دارچین، گشنیز، بادام و … را از گیاهان محلی گرفته و با روغن زیتون مخلوط میکردند.
این کارگاه بزرگ با خمرههایی که تا ۵۰۰ لیتر عطر را درون خود جای میداده، نشان میدهد مردم دنیای باستان هم به عطر به دلایل مختلف علاقه واقعی داشتند.
📚 @PDFsCom
مهمترین نیاز بشر امروز آگاهی از این نکته است که گذشته اش به او خیانت کرده است اینکه استمرار گذشته نه تنها خالی از فایده ؛ که مهلک و کشنده است واینکه شدیدا و به طور حتم به بشریتی نوین احتیاج است
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:آینده طلایی
✍🏻 اثر: #آشو
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12422
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:آینده طلایی
✍🏻 اثر: #آشو
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12422
📚 @PDFsCom
❤1
PDF | پی دی اف
بخش مهم بیداری تو، شناختن خود خفتهی خویش است.شناختنِ همان نَفْسی که فکر میکند، حرف میزند، عمل میکند؛ شناختنِ افکار و باورهای شرطیشده؛ شناختنِ همهی آن چیزهایی که خوابِ تو را تداوم میبخشند. 🎧 #کتاب_صوتی :زمینی نو 🖋اثر:#اکهارت_تول 🎙مترجم :مسیحا برزگر…
زندگی مدام تلنگر میزند تا بیدارت کند. زندگی وضعیت هایی را می آفریند تا آگاهی تو را استحاله بخشد زندگی می خواهد آگاهی تو از پندار من به حقیقت من منتقل شود.
🎧 #کتاب_صوتی :زمینی نو
🖋اثر:#اکهارت_تول
🎙مترجم :مسیحا برزگر
فصل : 4
📚 @PDFsCom
🎧 #کتاب_صوتی :زمینی نو
🖋اثر:#اکهارت_تول
🎙مترجم :مسیحا برزگر
فصل : 4
📚 @PDFsCom
اثر ماه عسل به شما می گوید که عشق واقعی چیست و چه تغییرات فیزیولوژیکی در مغز و بدن انسان بوجود می آورد با آگاهی بخشی کافی عزت نفس و اعتماد به نفس شما را در روابط عاطفی به اوج می رساند.
📕 کتاب:اثر ماه عسل
✍🏻 اثر: #دکتر_بروس_لیپتون
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:اثر ماه عسل
✍🏻 اثر: #دکتر_بروس_لیپتون
📚 @PDFsCom
حکایت عطار نیشابوری
عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود میپرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابستهای، چگونه میخواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت...
📚 @PDFsCom
عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود میپرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابستهای، چگونه میخواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت...
📚 @PDFsCom
❤2
📎 #_یک_تکه_کتاب
در دانشگاه چیزی را یافتم که هرگز قبل از آن نداشتم: رفقایی که مرا دوست داشتند و نامزدی که مدتی عاشقم بود؛ اما همه چیز تغییر میکند و برخی اوقات، مثل مورد مربوط به من، همهچیز به یکباره تغییر کرد و از آن تغییر - از چیزی که از دوستان، روابط، خانواده و زندگیام میدانستم - خودم را دل شکسته یافتم؛ هرگز قادر نبودم عواطف، احساسات و افکارم را کنترل کنم، این موقعیت مرا به سوی غم و اندوهی سوق داد که هرگز قبل از آن تجربه نکرده بودم؛ و به یکباره در آن لحظات تیره و تار سؤالی به ذهنم خطور کرد. چه کسی باعث افسردگی من شده است؟ چه کسی گفته است که همیشه باید این گونه باشم؟ چرا؟ چرا من؟ چرا نمیتوانستم خودم را کنترل کنم؟ چرا نمیتوانستم چیزی را تحت کنترل داشته باشم؟
📕 کتاب : ذهن شما دوست شما نیست
✍ اثر : #آدام_الواراده
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/9196
📚 @PDFsCom
در دانشگاه چیزی را یافتم که هرگز قبل از آن نداشتم: رفقایی که مرا دوست داشتند و نامزدی که مدتی عاشقم بود؛ اما همه چیز تغییر میکند و برخی اوقات، مثل مورد مربوط به من، همهچیز به یکباره تغییر کرد و از آن تغییر - از چیزی که از دوستان، روابط، خانواده و زندگیام میدانستم - خودم را دل شکسته یافتم؛ هرگز قادر نبودم عواطف، احساسات و افکارم را کنترل کنم، این موقعیت مرا به سوی غم و اندوهی سوق داد که هرگز قبل از آن تجربه نکرده بودم؛ و به یکباره در آن لحظات تیره و تار سؤالی به ذهنم خطور کرد. چه کسی باعث افسردگی من شده است؟ چه کسی گفته است که همیشه باید این گونه باشم؟ چرا؟ چرا من؟ چرا نمیتوانستم خودم را کنترل کنم؟ چرا نمیتوانستم چیزی را تحت کنترل داشته باشم؟
📕 کتاب : ذهن شما دوست شما نیست
✍ اثر : #آدام_الواراده
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/9196
📚 @PDFsCom
👍1
دکتر بهشتی:
این دروغ را قبول نکنید؛ اگر در جامعهای کسانی فقرا را به صبر دعوت کردند که میدان را برای یغماگران باز بگذارند و بگویند صبور باش خدا در آخرت به تو عوض میدهد این سخن، سخن اسلام نیست!
📚 @PDFsCom
این دروغ را قبول نکنید؛ اگر در جامعهای کسانی فقرا را به صبر دعوت کردند که میدان را برای یغماگران باز بگذارند و بگویند صبور باش خدا در آخرت به تو عوض میدهد این سخن، سخن اسلام نیست!
📚 @PDFsCom
اگر مرگ وجود نمي داشت هيچ كس زير بار زندگي نمي رفت و كسي مرور ساعات و ماه ها و هفته و سالها را تحمل نمي نمود . يگانه چيزي كه باعث شده است زندگي كنيم ترس از مرگ است و بر اساس اين ترس،زندگي را تا پايان سالخوردگي تحمل مي نماييم
📕 کتاب:خداوند بزرگ و من
✍🏻 اثر: #موریس_مترلینگ
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:خداوند بزرگ و من
✍🏻 اثر: #موریس_مترلینگ
📚 @PDFsCom
❤1
رفتن آدمها چقدر سخت است !
تا آخرین لحظه هم باور نمیکنی ،
که داری از دستشان میدهی !
📕 کتاب:چه کسی باور می کند
✍🏻 اثر: #روحانگیز_شریفیان
📚 @PDFsCom
تا آخرین لحظه هم باور نمیکنی ،
که داری از دستشان میدهی !
📕 کتاب:چه کسی باور می کند
✍🏻 اثر: #روحانگیز_شریفیان
📚 @PDFsCom
شرط بندی ملانصرالدين
در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن
تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند! ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!!
📚 @PDFsCom
در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن
تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند! ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!!
📚 @PDFsCom
🤩2
اولین جمله ای که ما در اول دبستان می آموزیم چیست:
بابا نان داد ، بابا آب داد...
می دانید اولین جمله ای که انگلیسی ها در دبستان یاد می گیرند چیست؟
من می توانم بخوانم و بنویسم...
و اولین جمله ی ژاپنی ها:
من باید بدانم...
و این است که ما همیشه چشممان به دست پدر است و پدر را ضامن تامین ملزومات زندگی می دانیم و در بزرگسالی نیز حتی زندگی تجملی را انتظار داریم که ارث پدری باشد.
📚 @PDFsCom
بابا نان داد ، بابا آب داد...
می دانید اولین جمله ای که انگلیسی ها در دبستان یاد می گیرند چیست؟
من می توانم بخوانم و بنویسم...
و اولین جمله ی ژاپنی ها:
من باید بدانم...
و این است که ما همیشه چشممان به دست پدر است و پدر را ضامن تامین ملزومات زندگی می دانیم و در بزرگسالی نیز حتی زندگی تجملی را انتظار داریم که ارث پدری باشد.
📚 @PDFsCom
👍1
تو می دانی که سده ها سپری خواهند شد و بشریت از زبان علم و دانش خود اعلام خواهد کرد که جنایت وجود ندارد… و آنچه هست و موجود است تنها گرسنگی است
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:انسان ها و خرچنگ ها
✍🏻 اثر: #ژوزونه_دوکاسترو
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12246
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:انسان ها و خرچنگ ها
✍🏻 اثر: #ژوزونه_دوکاسترو
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12246
📚 @PDFsCom
PDF | پی دی اف
زندگی مدام تلنگر میزند تا بیدارت کند. زندگی وضعیت هایی را می آفریند تا آگاهی تو را استحاله بخشد زندگی می خواهد آگاهی تو از پندار من به حقیقت من منتقل شود. 🎧 #کتاب_صوتی :زمینی نو 🖋اثر:#اکهارت_تول 🎙مترجم :مسیحا برزگر فصل : 4 📚 @PDFsCom
بخشش به معنای این نیست که خطای دیگران را یادآور نشویم و از آنها نخواهیم که خود را اصلاح کنند.
شکایت و سرزنش نکردن از موقعیت ها و شرایط نیز به معنای کنار آمدن با شرایط مطلوب نیست.
🎧 #کتاب_صوتی :زمینی نو
🖋اثر: #اکهارت_تول
🎙مترجم :مسیحا برزگر
فصل : 5
📚 @PDFsCom
شکایت و سرزنش نکردن از موقعیت ها و شرایط نیز به معنای کنار آمدن با شرایط مطلوب نیست.
🎧 #کتاب_صوتی :زمینی نو
🖋اثر: #اکهارت_تول
🎙مترجم :مسیحا برزگر
فصل : 5
📚 @PDFsCom