برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم:
١. بیمارستان
٢. زندان
٣. قبرستان
• در بیمارستان میفهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.
• در زندان میبینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست.
• در قبرستان درمییابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد.
زمینی که امروز روی آن قدم میزنیم فردا سقفمان خواهد بود.
پس چه بهتر كه برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشیم...
📚 @PDFsCom
١. بیمارستان
٢. زندان
٣. قبرستان
• در بیمارستان میفهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.
• در زندان میبینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست.
• در قبرستان درمییابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد.
زمینی که امروز روی آن قدم میزنیم فردا سقفمان خواهد بود.
پس چه بهتر كه برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشیم...
📚 @PDFsCom
پدرم همیشه میگفت که ما به این دلیل زندگی میکنیم که آماده بشیم که تا مدت درازی مرده باشیم ...
📕 کتاب : گور به گور
✍ اثر : #ویلیام_فاکنر
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : گور به گور
✍ اثر : #ویلیام_فاکنر
📚 @PDFsCom
ابوسعید ابوالخیر با پیری در حمام بود. پیر از گرمای دلکش و هوای خوش حمام فصلی تمام گفت. ابوسعید گفت: می دانی چرا این جایگاه خوش است؟ پیر گفت: چون شیخی مثل تو در این حمام است.
چون در این حمام شیخی چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
شیخ گفت: من جواب بهتری دارم. پیر گفت: بگو که هرچه تو بگویی عین صواب است.
شیخ گفت: حمام از این جهت خوش است که از مال دنیا فقط یک سطل و یک پارچه بیشتر نداری که آن هم عاریت حمامی است...
📚مصیبت نامه عطار
📚 @PDFsCom
چون در این حمام شیخی چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
شیخ گفت: من جواب بهتری دارم. پیر گفت: بگو که هرچه تو بگویی عین صواب است.
شیخ گفت: حمام از این جهت خوش است که از مال دنیا فقط یک سطل و یک پارچه بیشتر نداری که آن هم عاریت حمامی است...
📚مصیبت نامه عطار
📚 @PDFsCom
زندگی آدمی رویای میان دو خواب است و همیشه خواب بی رویا شیرینتر از خوابی است که با رویا درآمیزد. هر چند هر خواب هر چقدر طولانی تنها به لحظهای میماند..
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:ماجراهای جاودان در فلسفه
✍🏻 اثر: #هنری_توماس
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/13045
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:ماجراهای جاودان در فلسفه
✍🏻 اثر: #هنری_توماس
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/13045
📚 @PDFsCom
انسان اینطور ساخته شده که از زندگی زمان حال ناراضی است و حسرت زندگی گذشته را میخورد یا فکر میکند که زندگی آیندهی او بهتر از زمانِ حال خواهد شد!
📕 سینوهه
✍🏻 #میکا_والتاری
📚 @PDFsCom
📕 سینوهه
✍🏻 #میکا_والتاری
📚 @PDFsCom
❤1
وقتی که یادگیری چیز جدیدی را شروع می کنیم. به تدریج در آن پیشرفت نمیکنیم. بلکه با یک جهش ناگهانی جلو میرویم. بعد مدتی دچار سکون میشویم وحتی ممکن است به عقب برگردیم و بعضی چیزها را از دست بدهیم
📕 کتاب:آیین سخنوری
✍🏻 اثر: #دیل_کارنگی
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:آیین سخنوری
✍🏻 اثر: #دیل_کارنگی
📚 @PDFsCom
آیین سخنوری.pdf
4.8 MB
👍4🙏2👏1
تویِ بهشت هم اگر بیرضایتِ خودت بروی برایت بدل میشود به جهنم. چرا روزگار را به خودت سخت میکنی، آقا معلم؟ اگر دل ببندی، هر خراباتی یک بهشت است.
📕نفرین زمین
✍جلال آلاحمد
امروز هجدهم شهریور ماه، پنجاهمین سالگردِ درگذشتِ جلال آلاحمد است. نویسندهای که چشم و چراغِ ادبیاتِ معاصرِ فارسی است و در آثارِ نویسندگانِ پس از خود آشکارا تاثیر گذاشت.
بخشِ زیادی از جلالِ ادبیاتِ ما مدیونِ قلمِ محکمِ اوست...
روحش شاد و یادش گرامی🥀
📚 @PDFsCom
📕نفرین زمین
✍جلال آلاحمد
امروز هجدهم شهریور ماه، پنجاهمین سالگردِ درگذشتِ جلال آلاحمد است. نویسندهای که چشم و چراغِ ادبیاتِ معاصرِ فارسی است و در آثارِ نویسندگانِ پس از خود آشکارا تاثیر گذاشت.
بخشِ زیادی از جلالِ ادبیاتِ ما مدیونِ قلمِ محکمِ اوست...
روحش شاد و یادش گرامی🥀
📚 @PDFsCom
قدیما یه شاگرد کفاشی بود، هر روز میرفت لب رودخونه برای درست کردن کفش، چرم میشست؛
اوستاش هر روز قبل رفتن بهش سیلی میزد، میگفت اینو میزنم تا چرم رو آب نبره! یه روز شاگرد داشت میشُست که چرم رو آب برد، با خودش گفت اوستا هر روز به من چَک میزد که آب نبره چرم رو، الان بفهمه قطعا زنده م نمیذاره!
با ترس و لرز رفت و هرجوری بود به اوستاش گفت جریان رو، ولی اوستاش گفت باشه عیب نداره. شاگرد با تعجب پرسید نمیزنیم؟ اوستاش گفت من میزدم که چرم رو آب نبره! الان که آب برده دیگه فایده ای نداره...
زندگیم همینه، تمام تلاشتون رو بکنید چرم رو آب نبره، وقتی چرمتون رو آب برد دیگه فایده نداره، حرص نخورید
📚 @PDFsCom
اوستاش هر روز قبل رفتن بهش سیلی میزد، میگفت اینو میزنم تا چرم رو آب نبره! یه روز شاگرد داشت میشُست که چرم رو آب برد، با خودش گفت اوستا هر روز به من چَک میزد که آب نبره چرم رو، الان بفهمه قطعا زنده م نمیذاره!
با ترس و لرز رفت و هرجوری بود به اوستاش گفت جریان رو، ولی اوستاش گفت باشه عیب نداره. شاگرد با تعجب پرسید نمیزنیم؟ اوستاش گفت من میزدم که چرم رو آب نبره! الان که آب برده دیگه فایده ای نداره...
زندگیم همینه، تمام تلاشتون رو بکنید چرم رو آب نبره، وقتی چرمتون رو آب برد دیگه فایده نداره، حرص نخورید
📚 @PDFsCom
📎 #_یک_تکه_کتاب
باز هم در این جهان تنها ماندم، نه برادری دارم نه قومی و نه دوستی که مرا بشناسد و یا از من یاد کند با این ترتیب در این اجتماع غیر از خودم کسی را ندارم. مردی که محبوب همه کس بود و افراد اجتماع را مانند خودش دوست داشت از طرف همان اجتماع رانده شد. آنها در عالم کینه و حسد نقشه کشیدند
که چه نوع شکنجه در روح حساس من بیشتر اثر دارد و با توافق آراء تمام روابطی که مرا با دنیای خارج مربوط می ساخت قطع نمودند
📕 کتاب:تفکرات تنهائی
✍🏻 #ژان_ژاک_روسو
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12875
📚 @PDFsCom
باز هم در این جهان تنها ماندم، نه برادری دارم نه قومی و نه دوستی که مرا بشناسد و یا از من یاد کند با این ترتیب در این اجتماع غیر از خودم کسی را ندارم. مردی که محبوب همه کس بود و افراد اجتماع را مانند خودش دوست داشت از طرف همان اجتماع رانده شد. آنها در عالم کینه و حسد نقشه کشیدند
که چه نوع شکنجه در روح حساس من بیشتر اثر دارد و با توافق آراء تمام روابطی که مرا با دنیای خارج مربوط می ساخت قطع نمودند
📕 کتاب:تفکرات تنهائی
✍🏻 #ژان_ژاک_روسو
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12875
📚 @PDFsCom
پدر و مادرها هم آدماند و نقصهایی دارند. ناآگاهی یکی از بزرگترین این نقصهاست که باعث میشود در رفتار با فرزندانشان دچار خطا شوند. فرزندانی هم هستند که والدین آنها در شرایط بحرانی مثل اعتیاد و بیماریهای روانی آسیبهایی به آنها وارد کردهاند که رد و نشان آن در دوران بزرگسالی آنها همچنان باقی مانده است.
📕 کتاب:والدین سمی
✍🏻 اثر: #سوزان_فوروارد
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:والدین سمی
✍🏻 اثر: #سوزان_فوروارد
📚 @PDFsCom
❤3
اون قصه رو شنیدی یوسف؟ قصهی ده کورا که همهشون کور به دنیا میاومدن. یه روز چشای یه بچه باز میشه و دوروبرشو میبینه. از این مرض خیلی میترسن و از ترسِ این که واگیر نباشه و همه بچهها رو مبتلا نکنه، اون بچه رو میکشن! جسدشو میسوزونن!
یاد استانبول میافتم... این شهر، گناهای بزرگی مرتکب شده، لایقِ چیه؟! کدوم نفرین دامنشو میگیره؟ شایدم نفرین دامنشو گرفته و حالا داریم توش زندگی میکنیم؟!… اینجا هر کی چشاش باز باشه زجرکشش میکنن... شما خیال میبافین پسرم، شماها رو هم زجرکش میکنن...!
📕 کتاب:استانبول استانبول
✍🏻 اثر: #برهان_سونمز
📚 @PDFsCom
یاد استانبول میافتم... این شهر، گناهای بزرگی مرتکب شده، لایقِ چیه؟! کدوم نفرین دامنشو میگیره؟ شایدم نفرین دامنشو گرفته و حالا داریم توش زندگی میکنیم؟!… اینجا هر کی چشاش باز باشه زجرکشش میکنن... شما خیال میبافین پسرم، شماها رو هم زجرکش میکنن...!
📕 کتاب:استانبول استانبول
✍🏻 اثر: #برهان_سونمز
📚 @PDFsCom
داستان حاتم طایی :
حاتم را پرسیدند که :«هرگز از خود کریمتر دیدی؟» گفت: «بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعهای از آن خوش آمد، بخوردم.» گفتم : «والله این بسی خوش بود.» حاتم ادامه داد: «غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را میکشت و آن موضع را می پخت و پیش من میآورد و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟» گفتند: «وی همه گوسفندان خود را بکشت.
وی را ملامت کردم که: «چرا چنین کردی؟» گفت: «سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟» پس حاتم را پرسیدند که: «تو در مقابله آن چه دادی؟» گفت: «سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.» گفتند: «پس تو کریمتر از او باشی!»
گفت: «هیهات! وی هر چه داشت داده است و من از آنچه داشتم و از بسیاری، اندکی بیش ندادم.»
📚 @PDFsCom
حاتم را پرسیدند که :«هرگز از خود کریمتر دیدی؟» گفت: «بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعهای از آن خوش آمد، بخوردم.» گفتم : «والله این بسی خوش بود.» حاتم ادامه داد: «غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را میکشت و آن موضع را می پخت و پیش من میآورد و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟» گفتند: «وی همه گوسفندان خود را بکشت.
وی را ملامت کردم که: «چرا چنین کردی؟» گفت: «سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟» پس حاتم را پرسیدند که: «تو در مقابله آن چه دادی؟» گفت: «سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.» گفتند: «پس تو کریمتر از او باشی!»
گفت: «هیهات! وی هر چه داشت داده است و من از آنچه داشتم و از بسیاری، اندکی بیش ندادم.»
📚 @PDFsCom
"داستانی در ایران هست که می گوید سه مرد که هرکدام از آنها یکی از این سه ماده(عرق،تریاک و حشیش) را مصرف کرده بودند، نیمه شب پشت دروازه شهری رسیدند. آن مرد که مست مِی بود چون دروازه را بسته یافت به فریاد بلند گفت: زود دروازه را بشکنیم، من آن را با شمشیر از هم می درم! مردی که از تریاک نشئه بود گفت: نه تا آفتاب درآید در اینجا صبر می کنیم بی دردسرتر است که صبح که دروازه را باز کردند توی شهر برویم. مردم سوم که حشیش کشیده بود و در عالم هپروت سیر می کرد آهسته و نجوا مانند گفت: هیچکدام از این دو راه خوب نیست، اگر در سوراخ کلید دقیق بشویم و هیکل خود را خوب باریک کنیم، می توانیم از این سوراخ بگذریم و وارد شهر بشویم".
📚 @PDFsCom
📚 @PDFsCom