سلطان محمود غزنوی و درخواست او در زمان دادخواهی
سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود. سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟ آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت:
هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم. شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام. عرض کرد:
سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟ سلطان گفت: هر چه هست بیاور. مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید. سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم. گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
📚 @PDFsCom
سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود. سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟ آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت:
هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم. شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام. عرض کرد:
سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟ سلطان گفت: هر چه هست بیاور. مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید. سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم. گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
📚 @PDFsCom
👍2
من معتقدم که در بحث نشر کتاب نباید خیلی سخت گرفت ولی برای کتاب کودکان اتفاقا باید بشدت سخت گرفت!
به این تصویرگریها دقت کنید! چشمهای رنگی، بینیهای کوچیک و سر بالا، آرایش و... یعنی کودک از همین الان اینها رو خوشکل میدونه و اگر مثل اینها نبود هیچ وقت خودش رو خوشکل نمیدونه. مثلا بینی معمولی یا عقابی رو زیبا نمیدونه و... نتیجهاش اینه که ما ایرانیا از رتبهداران مصرف لوازم آرایشی و عمل زیبایی در دنیا هستیم
بازی کردن با اعتماد بنفس دختر بچهها، تعیین ملاکهای زیبایی غیر واقعی برای پسر بچهها و حتی تاثیر در ملاکهای ازدواجشون وقتی بزرگ میشن از کمترین ضررهایی هستن که این کتابا به آیندهی کودکان میزنه و طبق معمول کسی حواسش نیست.
📚 @PDFsCom
به این تصویرگریها دقت کنید! چشمهای رنگی، بینیهای کوچیک و سر بالا، آرایش و... یعنی کودک از همین الان اینها رو خوشکل میدونه و اگر مثل اینها نبود هیچ وقت خودش رو خوشکل نمیدونه. مثلا بینی معمولی یا عقابی رو زیبا نمیدونه و... نتیجهاش اینه که ما ایرانیا از رتبهداران مصرف لوازم آرایشی و عمل زیبایی در دنیا هستیم
بازی کردن با اعتماد بنفس دختر بچهها، تعیین ملاکهای زیبایی غیر واقعی برای پسر بچهها و حتی تاثیر در ملاکهای ازدواجشون وقتی بزرگ میشن از کمترین ضررهایی هستن که این کتابا به آیندهی کودکان میزنه و طبق معمول کسی حواسش نیست.
📚 @PDFsCom
👍3
شیر صحرا لقب که بود؟
فرمانده ای که صدام شخصا برای سرش جایزه تعیین کرد.
وی فقط با هشت نفر کلاه سبز در دشت عباس کاری کرد که رادیو عراق اعلام کردکه یک لشکر از نیروهای ایرانی در دشت عباس مستقرشده است.
درسال 1335 وارد ارتش شد سریعا به نیروهای ویژه پیوست.
فارغ التحصیل اولین دوره رنجری درایران بود.
دوره سخت چتربازی و تکاوری را در کشور اسکاتلندگذراند.
دراسکاتلند در مسابقه نظامی بین تکاوران ارتشهای جهان اول شد وقدرت خود وایران رابرخ کشورهای صاحب نام کشاند.
وی اولین کسی بود که در دفاع مقدس نیروهای عراقی را به اسارت گرفت ،او طی نامه ای بصدام او رابه نبرد در دشت عباس فراخواند صدام یک لشکر بفرماندهی ژنرال عبدالحمید معروف به دشت عباس فرستاد ،عبدالحمید کسی بود که در اسکاتلند از این ایرانی شکست خورده و هفتم شده بود،پس ازنبردی نابرابر و طولانی عراقیها شکست خورده و او شخصا ژنرال عبدالحمید را اسیرکرد.بخاطر رشادتش درجنگ به او لقب "شیرصحرا "دادند.
وی در عملیات قادر درمنطقه سرسول بشهادت رسید، سرلشکر شهید حسین آبشناسان فرمانده نیروی ویژه ایران بود!
📚 @PDFsCom
فرمانده ای که صدام شخصا برای سرش جایزه تعیین کرد.
وی فقط با هشت نفر کلاه سبز در دشت عباس کاری کرد که رادیو عراق اعلام کردکه یک لشکر از نیروهای ایرانی در دشت عباس مستقرشده است.
درسال 1335 وارد ارتش شد سریعا به نیروهای ویژه پیوست.
فارغ التحصیل اولین دوره رنجری درایران بود.
دوره سخت چتربازی و تکاوری را در کشور اسکاتلندگذراند.
دراسکاتلند در مسابقه نظامی بین تکاوران ارتشهای جهان اول شد وقدرت خود وایران رابرخ کشورهای صاحب نام کشاند.
وی اولین کسی بود که در دفاع مقدس نیروهای عراقی را به اسارت گرفت ،او طی نامه ای بصدام او رابه نبرد در دشت عباس فراخواند صدام یک لشکر بفرماندهی ژنرال عبدالحمید معروف به دشت عباس فرستاد ،عبدالحمید کسی بود که در اسکاتلند از این ایرانی شکست خورده و هفتم شده بود،پس ازنبردی نابرابر و طولانی عراقیها شکست خورده و او شخصا ژنرال عبدالحمید را اسیرکرد.بخاطر رشادتش درجنگ به او لقب "شیرصحرا "دادند.
وی در عملیات قادر درمنطقه سرسول بشهادت رسید، سرلشکر شهید حسین آبشناسان فرمانده نیروی ویژه ایران بود!
📚 @PDFsCom
❤1
شرایط بحرانی در یک جامعه گاهی سبب میشود طرز تفکرهای افراد تحت تاثیر مکتبهای سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه قرار بگیرد
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:گیرنده شناخته نشد
✍🏻 اثر: #کاترین_کرسمن_تیلور
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12260
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:گیرنده شناخته نشد
✍🏻 اثر: #کاترین_کرسمن_تیلور
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12260
📚 @PDFsCom
ما در جامعه ای زندگی می کنیم که
کلمهی نمی دانم و بلد نیستم
کمتر از هر کلمه دیگری به گوشمان می خورد.
چطور جماعتی تا قبل از این که بدانند که نمی دانند،
به دنبال دانستن خواهند رفت ...
مگر ممکن است؟
📕 جامعه شناسی خودمانی
✍🏻 #حسن_نراقی
📚 @PDFsCom
کلمهی نمی دانم و بلد نیستم
کمتر از هر کلمه دیگری به گوشمان می خورد.
چطور جماعتی تا قبل از این که بدانند که نمی دانند،
به دنبال دانستن خواهند رفت ...
مگر ممکن است؟
📕 جامعه شناسی خودمانی
✍🏻 #حسن_نراقی
📚 @PDFsCom
PDF | پی دی اف
در جایی از زندگیام هستم که برایم مهم نیست دیگران در موردم چه میگویند و بدون شک من هم ایرادهای خاص خودم را دارم اما بیش از هر زمانی میدانم که دارم در زندگی مردم تفاوت ایجاد میکند. این را با نهایت تواضع میگویم. سالها تلاش کردهام تا بتوانم اطلاعات علمی…
وقتی انسان در حالت پایداری از استرس باشد، انسجام مرکز قلبیاش از بین رفته و توانایی آفرینش او دچار اختلال میشود. مغز در پاسخ به ریتم آشفتۀ قلب از هم پاشیده و انسجامش را از دست میدهد و این عدم انسجام در دو شاخۀ سیستم عصبی خودمختار بازتاب مییابد.
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 5و6
📚 @PDFsCom
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 5و6
📚 @PDFsCom
👎1
ابتلا به ویروس کرونا دو خواهر را پس از ۵۰ سال جدایی به هم رساند
دو خواهر که دهه ها از هم دور افتاده بودند در اتفاقی باور نکردنی در یک مرکز نگهداری از سالمندان و پس از ۵۳ سال جستجو، یکدیگر را یافتند. دوریس کریپن ۷۳ ساله در ماه می تست کرونای او مثبت شده بود.
بعد از شکست دادن کرونا و منفی شدن تست او، این زن در یک مرکز محلی نگهداری از سالمندان در فاصله یک ساعتی لینکلن، نبراسکا بستری می شود.
برای بیش از دو دهه، خواهر ناتنی کریپن، بو بورو، ۵۳ ساله به عنوان دستیار درمانی در این مرکز کار می کرد.
یک روز بورو با نام کریپن در فهرست بیماران خود برخورد می کند.
وی در مصاحبه با سی ان ان در این باره چنین گفت: «با خود گفتم، اوه خدای من، من این اسم را می شناسم. فکر می کنم این خواهر من است»
او تصمیم گرفت که همان شب که شیفت دارد به دیدار خواهرش برود.
از آنجایی که کریپن ناشنوا بود، بورو اسم پدرشان را روی یک تخته وایت برد نوشت و برابر چشمان خواهرش گرفت.
سپس این دو به هم نگاه کرده و سپس یکدیگر را شناختند.
این دو خواهر دارای پدر مشترک بوده اما مادرشان یکی نبوده و ۵۳ سال یکدیگر را ندیده بودند.
📚 @PDFsCom
دو خواهر که دهه ها از هم دور افتاده بودند در اتفاقی باور نکردنی در یک مرکز نگهداری از سالمندان و پس از ۵۳ سال جستجو، یکدیگر را یافتند. دوریس کریپن ۷۳ ساله در ماه می تست کرونای او مثبت شده بود.
بعد از شکست دادن کرونا و منفی شدن تست او، این زن در یک مرکز محلی نگهداری از سالمندان در فاصله یک ساعتی لینکلن، نبراسکا بستری می شود.
برای بیش از دو دهه، خواهر ناتنی کریپن، بو بورو، ۵۳ ساله به عنوان دستیار درمانی در این مرکز کار می کرد.
یک روز بورو با نام کریپن در فهرست بیماران خود برخورد می کند.
وی در مصاحبه با سی ان ان در این باره چنین گفت: «با خود گفتم، اوه خدای من، من این اسم را می شناسم. فکر می کنم این خواهر من است»
او تصمیم گرفت که همان شب که شیفت دارد به دیدار خواهرش برود.
از آنجایی که کریپن ناشنوا بود، بورو اسم پدرشان را روی یک تخته وایت برد نوشت و برابر چشمان خواهرش گرفت.
سپس این دو به هم نگاه کرده و سپس یکدیگر را شناختند.
این دو خواهر دارای پدر مشترک بوده اما مادرشان یکی نبوده و ۵۳ سال یکدیگر را ندیده بودند.
📚 @PDFsCom
📎 #_یک_تکه_کتاب
در نظر جون کارتر در جهان دو نوع آدم وجود داشتند: یکی آنهایی که او می شناخت و دوست داشت، و دیگری آن هایی که او نمی شناخت و بااین حال دوست داشت. او در هرکس دنبال خوبی هایش می گشت. این سبک زندگی او بود. اگر به او می گفتید فلانی شایسته ی دوست داشتن او نیست، در جواب تان می گفت: خب، عزیزم، باید کمکش کنیم تا خودش را بالا بکشد.
📕 کتاب:استعداد هرگز کافی نیست
✍🏻 اثر: #جان_سی_مکسول
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12400
📚 @PDFsCom
در نظر جون کارتر در جهان دو نوع آدم وجود داشتند: یکی آنهایی که او می شناخت و دوست داشت، و دیگری آن هایی که او نمی شناخت و بااین حال دوست داشت. او در هرکس دنبال خوبی هایش می گشت. این سبک زندگی او بود. اگر به او می گفتید فلانی شایسته ی دوست داشتن او نیست، در جواب تان می گفت: خب، عزیزم، باید کمکش کنیم تا خودش را بالا بکشد.
📕 کتاب:استعداد هرگز کافی نیست
✍🏻 اثر: #جان_سی_مکسول
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12400
📚 @PDFsCom
شهر زنبوران ماجرای عجیب و غریب پسری بیمار است که به زنبور تبدیل می شود. در این اثر واقعیت زندگی زنبورها با تخیل نویسنده در هم می آمیزد تا رمانی جذاب و خواندنی پیش روی شما باشد.
📕 کتاب:شهر زنبوران
✍🏻 اثر: #تاماس_کنیلی
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:شهر زنبوران
✍🏻 اثر: #تاماس_کنیلی
📚 @PDFsCom
عشق فرّار است، همانطور که میآید، میرود، گاهی در یک چشم برهم زدن.
📕 کتاب:بافته
✍🏻 اثر: #لائتیسیا_کولومبانی
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:بافته
✍🏻 اثر: #لائتیسیا_کولومبانی
📚 @PDFsCom
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.
دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید...
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!
بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!
تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر...
عفونت از این جا بالاتر نرفته!
لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.
قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.
مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.
پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر... !!!
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.
چقدر آشنا بود...
وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم...
گندم و جو می فروختم...
خیلی سال پیش...
قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم.
من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»؛
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم
📚 @PDFsCom
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.
دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید...
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!
بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!
تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر...
عفونت از این جا بالاتر نرفته!
لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.
قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.
مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.
پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر... !!!
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.
چقدر آشنا بود...
وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم...
گندم و جو می فروختم...
خیلی سال پیش...
قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم.
من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»؛
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم
📚 @PDFsCom
❤1
آیا میدانستید این صف نه ربطی به مدرسه دارد و نه یک بازی کودکانه است.
لبخندی که این کودک به عکاس میزند، تراژیک ترین لحظه ای است که تاریخ میتواند به خود ببیند. او و همه کودکانی که میبینید، قرار است زنده به گور شوند. آنها یکصد و هشتاد هزار نفر هستند.
این کادر کوچک پذیرای همه ی آنها نیست اما گورهای دسته جمعی پذیرای همه آنها هستند.
انفال عملیات نسل کشی بود که در طی آن صد و هشتاد هزار کورد به وسیله ی صدام قتل عام شدند...
📚 @PDFsCom
لبخندی که این کودک به عکاس میزند، تراژیک ترین لحظه ای است که تاریخ میتواند به خود ببیند. او و همه کودکانی که میبینید، قرار است زنده به گور شوند. آنها یکصد و هشتاد هزار نفر هستند.
این کادر کوچک پذیرای همه ی آنها نیست اما گورهای دسته جمعی پذیرای همه آنها هستند.
انفال عملیات نسل کشی بود که در طی آن صد و هشتاد هزار کورد به وسیله ی صدام قتل عام شدند...
📚 @PDFsCom
😢3
این ایمان راسخ باورمندان است که اسباب ایمان درمانی را برای این باورمندان فراهم کرده و این باور و ایمان قلبی است که فرد را به اوج سعادت و کامیابی رهنمون
#معرفی_کتاب
📕 کتاب : جادوی باور داشتن
✍ اثر : #کلود_مایرون
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/10898
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب : جادوی باور داشتن
✍ اثر : #کلود_مایرون
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/10898
📚 @PDFsCom
👍1
توانایی آرام ماندن از جمله مهارتهای بسیار مهم زندگی است که بسیار نادیده گرفته شده است. بدترین تصمیمات را هنگامی میگیریم که آرامشمان را از دست دادهاییم یا دچار اضطراب و آشفتگی شدهاییم.
ترس بهطورِ کشندهای میتواند توانایی ما را برای مقابله با مشکلات واقعی و زیربنایی از بین ببرد. آرامتر بودن اصلا به این معنا نیست که فکر کنیم همه چیز به خیر و خوشی تمام خواهد شد، بلکه صرفا بدین معناست که با وضعیت ذهنی بهتری با چالشهای حقیقی زندگیِمان روبهرو خواهیم شد.
📕 آرامش
✍🏻#آلن_دو_باتن
📚 @PDFsCom
ترس بهطورِ کشندهای میتواند توانایی ما را برای مقابله با مشکلات واقعی و زیربنایی از بین ببرد. آرامتر بودن اصلا به این معنا نیست که فکر کنیم همه چیز به خیر و خوشی تمام خواهد شد، بلکه صرفا بدین معناست که با وضعیت ذهنی بهتری با چالشهای حقیقی زندگیِمان روبهرو خواهیم شد.
📕 آرامش
✍🏻#آلن_دو_باتن
📚 @PDFsCom
PDF | پی دی اف
وقتی انسان در حالت پایداری از استرس باشد، انسجام مرکز قلبیاش از بین رفته و توانایی آفرینش او دچار اختلال میشود. مغز در پاسخ به ریتم آشفتۀ قلب از هم پاشیده و انسجامش را از دست میدهد و این عدم انسجام در دو شاخۀ سیستم عصبی خودمختار بازتاب مییابد. 🎧 #کتاب_صوتی:ماورای…
بدن می خواهد واقعیت فیزیکی را با حواس خود تجربه کند تا احساسی در خود ایجاد نماید، اما هدف این است که واقعیتی را از ورای دنیای حواس ایجاد کنید که بدن در مقام ذهن آن را تعریف نکند، بلکه شما در مقام ذهن تعریف کننده ی آن باشید.
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 7و8
📚 @PDFsCom
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 7و8
📚 @PDFsCom
❤1