همیشه فکر میکردم از عشق مردن یک تعبیر شاعرانه است. آن روز بعدازظهر وقتی بی گربه و بی او به خانه برگشتم برایم ثابت شده بود که مردن از عشق نه تنها ممکن است بلکه خود من پیر و بی یار داشتم از عشق میمردم. اما در عین حال فهمیدم که عکس آنهم حقیقت معتبری بود. لذت این غم را در دنیا با هیچ چیز عوض نمیکردم.
بیش از پانزده سال سعی کرده بودم اشعار لئوپاردی را ترجمه کنم و فقط آن روز بعدازظهر بود که عمق آنها را دریافتم:
وای بر من،
این عشق است،
این چنین خانمان برانداز.
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍🏼 #گابریل_گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
بیش از پانزده سال سعی کرده بودم اشعار لئوپاردی را ترجمه کنم و فقط آن روز بعدازظهر بود که عمق آنها را دریافتم:
وای بر من،
این عشق است،
این چنین خانمان برانداز.
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍🏼 #گابریل_گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
PDF | پی دی اف
ماورای طبیعی شدن عبارت است از دستیابی به آگاهیِ بیشتری نسبت به خود و اینکه شما در این دنیا چه کسی هستید! 🎧 #کتاب_صوتی: 📕 ماورای طبیعی شدن ✍ #جو_دیسپنزا 📌 قسمت ۱ ،۲ 📚 @PDFsCom
در جایی از زندگیام هستم که برایم مهم نیست دیگران در موردم چه میگویند و بدون شک من هم ایرادهای خاص خودم را دارم اما بیش از هر زمانی میدانم که دارم در زندگی مردم تفاوت ایجاد میکند. این را با نهایت تواضع میگویم. سالها تلاش کردهام تا بتوانم اطلاعات علمی پیچیده را طوری ساده کنم که افراد بتوانند آن را درک کرده و در زندگی خود به کار بندند.
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 3و4
📚 @PDFsCom
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 3و4
📚 @PDFsCom
من فکر میکنم آن چه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که:
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
📕 طبل حلبی
✍🏻 #گونتر_گراس
📚 @PDFsCom
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
📕 طبل حلبی
✍🏻 #گونتر_گراس
📚 @PDFsCom
وقتی که به گذشتهام نگاه میکنم میبینم بیشتر چیزهایی که نگرانشان بودم، هرگز اتفاق نیفتادند.من زمان و انرژی خیلی زیادی را هدر دادم تا ناراحت باشم.
📕 کتاب : چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
👍3
تصویری واقعی که در سال۱۸۸۹ میلادی در دمشق گرفته شد.
کوتوله معلولِ مسیحی بنام سمیر، بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود.
سمیر بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچههای دمشق با راهنمایی وی، عبدالله از چالهها و پستی بلندیها میگذشت. یکی میدید و دیگری راه میرفت، اینچنین همدیگر را کامل میکردند.
هر دو در کودکی یتیم شدند و بدون سرپرست در اتاقی با هم زندگی میکردند و با هم کار میکردند.
سمیر قصهگو بود و در یکی از قهوه خانههای قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت و عبدالله روشندل کنار قهوهخانه نخود و لوبیای داغ میفروخت.
سمیر قبل از عبدالله درگذشت و عبدالله به شدت متاثر شد،طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بیجانش که از شدت اندوه فوت شده بود را در اتاقش پیدا کردند.
این دو مرد ساده دل، که دین یکدیگر را نفهمیدند، با هم زندگی کردند و به انسانها ثابت کردند که ما به همدیگر نیاز داریم بدون اینکه دین و باور یکدیگر را در نظر بگیریم.
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
👤مولانا
📚 @PDFsCom
کوتوله معلولِ مسیحی بنام سمیر، بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود.
سمیر بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچههای دمشق با راهنمایی وی، عبدالله از چالهها و پستی بلندیها میگذشت. یکی میدید و دیگری راه میرفت، اینچنین همدیگر را کامل میکردند.
هر دو در کودکی یتیم شدند و بدون سرپرست در اتاقی با هم زندگی میکردند و با هم کار میکردند.
سمیر قصهگو بود و در یکی از قهوه خانههای قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت و عبدالله روشندل کنار قهوهخانه نخود و لوبیای داغ میفروخت.
سمیر قبل از عبدالله درگذشت و عبدالله به شدت متاثر شد،طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بیجانش که از شدت اندوه فوت شده بود را در اتاقش پیدا کردند.
این دو مرد ساده دل، که دین یکدیگر را نفهمیدند، با هم زندگی کردند و به انسانها ثابت کردند که ما به همدیگر نیاز داریم بدون اینکه دین و باور یکدیگر را در نظر بگیریم.
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
👤مولانا
📚 @PDFsCom
👍4❤1
رمان عارف جان سوخته، شرح حال و زندگی مولانا است و اولین فصل این کتاب به دیدار شگفت انگیز شمس و مولانا اختصاص یافته است. دیداری که به منزله تولد دوباره مولانا برشمرده میشود و زندگی و اندیشه او را دگرگون می کند. داستان زندگی شورانگیز مولانا جلالالدین بلخی و عشق افسانه وار او به شمس تبریزی از شگفتیهای ادب فارسی است.
📕 کتاب:عارف جان سوخته
✍🏻 اثر: #نهال_تجدد
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:عارف جان سوخته
✍🏻 اثر: #نهال_تجدد
📚 @PDFsCom
👍3
ويلی: تو اينجا چیكار میكنی؟ چارلی: خوابم نمیبرد. قلبم داشت آتش میگرفت. ويلی: خوب، معلومه غذا خوردن بلد نيستی! بايد يه چيزی راجع به ويتامين و اين حرفها ياد بگيری. چارلی: اون ويتامينها چه فايدهای داره؟ ويلی: اونا استخوناتو درست میكنن.
چارلی: آره، اما قلب آدم كه استخون نيست!
📕 کتاب:مرگ_فروشنده
✍🏻 اثر: #آرتور_ميلر
📚 @PDFsCom
چارلی: آره، اما قلب آدم كه استخون نيست!
📕 کتاب:مرگ_فروشنده
✍🏻 اثر: #آرتور_ميلر
📚 @PDFsCom
سلطان محمود غزنوی و درخواست او در زمان دادخواهی
سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود. سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟ آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت:
هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم. شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام. عرض کرد:
سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟ سلطان گفت: هر چه هست بیاور. مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید. سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم. گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
📚 @PDFsCom
سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود. سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟ آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت:
هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم. شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام. عرض کرد:
سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟ سلطان گفت: هر چه هست بیاور. مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید. سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم. گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
📚 @PDFsCom
👍2
من معتقدم که در بحث نشر کتاب نباید خیلی سخت گرفت ولی برای کتاب کودکان اتفاقا باید بشدت سخت گرفت!
به این تصویرگریها دقت کنید! چشمهای رنگی، بینیهای کوچیک و سر بالا، آرایش و... یعنی کودک از همین الان اینها رو خوشکل میدونه و اگر مثل اینها نبود هیچ وقت خودش رو خوشکل نمیدونه. مثلا بینی معمولی یا عقابی رو زیبا نمیدونه و... نتیجهاش اینه که ما ایرانیا از رتبهداران مصرف لوازم آرایشی و عمل زیبایی در دنیا هستیم
بازی کردن با اعتماد بنفس دختر بچهها، تعیین ملاکهای زیبایی غیر واقعی برای پسر بچهها و حتی تاثیر در ملاکهای ازدواجشون وقتی بزرگ میشن از کمترین ضررهایی هستن که این کتابا به آیندهی کودکان میزنه و طبق معمول کسی حواسش نیست.
📚 @PDFsCom
به این تصویرگریها دقت کنید! چشمهای رنگی، بینیهای کوچیک و سر بالا، آرایش و... یعنی کودک از همین الان اینها رو خوشکل میدونه و اگر مثل اینها نبود هیچ وقت خودش رو خوشکل نمیدونه. مثلا بینی معمولی یا عقابی رو زیبا نمیدونه و... نتیجهاش اینه که ما ایرانیا از رتبهداران مصرف لوازم آرایشی و عمل زیبایی در دنیا هستیم
بازی کردن با اعتماد بنفس دختر بچهها، تعیین ملاکهای زیبایی غیر واقعی برای پسر بچهها و حتی تاثیر در ملاکهای ازدواجشون وقتی بزرگ میشن از کمترین ضررهایی هستن که این کتابا به آیندهی کودکان میزنه و طبق معمول کسی حواسش نیست.
📚 @PDFsCom
👍3
شیر صحرا لقب که بود؟
فرمانده ای که صدام شخصا برای سرش جایزه تعیین کرد.
وی فقط با هشت نفر کلاه سبز در دشت عباس کاری کرد که رادیو عراق اعلام کردکه یک لشکر از نیروهای ایرانی در دشت عباس مستقرشده است.
درسال 1335 وارد ارتش شد سریعا به نیروهای ویژه پیوست.
فارغ التحصیل اولین دوره رنجری درایران بود.
دوره سخت چتربازی و تکاوری را در کشور اسکاتلندگذراند.
دراسکاتلند در مسابقه نظامی بین تکاوران ارتشهای جهان اول شد وقدرت خود وایران رابرخ کشورهای صاحب نام کشاند.
وی اولین کسی بود که در دفاع مقدس نیروهای عراقی را به اسارت گرفت ،او طی نامه ای بصدام او رابه نبرد در دشت عباس فراخواند صدام یک لشکر بفرماندهی ژنرال عبدالحمید معروف به دشت عباس فرستاد ،عبدالحمید کسی بود که در اسکاتلند از این ایرانی شکست خورده و هفتم شده بود،پس ازنبردی نابرابر و طولانی عراقیها شکست خورده و او شخصا ژنرال عبدالحمید را اسیرکرد.بخاطر رشادتش درجنگ به او لقب "شیرصحرا "دادند.
وی در عملیات قادر درمنطقه سرسول بشهادت رسید، سرلشکر شهید حسین آبشناسان فرمانده نیروی ویژه ایران بود!
📚 @PDFsCom
فرمانده ای که صدام شخصا برای سرش جایزه تعیین کرد.
وی فقط با هشت نفر کلاه سبز در دشت عباس کاری کرد که رادیو عراق اعلام کردکه یک لشکر از نیروهای ایرانی در دشت عباس مستقرشده است.
درسال 1335 وارد ارتش شد سریعا به نیروهای ویژه پیوست.
فارغ التحصیل اولین دوره رنجری درایران بود.
دوره سخت چتربازی و تکاوری را در کشور اسکاتلندگذراند.
دراسکاتلند در مسابقه نظامی بین تکاوران ارتشهای جهان اول شد وقدرت خود وایران رابرخ کشورهای صاحب نام کشاند.
وی اولین کسی بود که در دفاع مقدس نیروهای عراقی را به اسارت گرفت ،او طی نامه ای بصدام او رابه نبرد در دشت عباس فراخواند صدام یک لشکر بفرماندهی ژنرال عبدالحمید معروف به دشت عباس فرستاد ،عبدالحمید کسی بود که در اسکاتلند از این ایرانی شکست خورده و هفتم شده بود،پس ازنبردی نابرابر و طولانی عراقیها شکست خورده و او شخصا ژنرال عبدالحمید را اسیرکرد.بخاطر رشادتش درجنگ به او لقب "شیرصحرا "دادند.
وی در عملیات قادر درمنطقه سرسول بشهادت رسید، سرلشکر شهید حسین آبشناسان فرمانده نیروی ویژه ایران بود!
📚 @PDFsCom
❤1
شرایط بحرانی در یک جامعه گاهی سبب میشود طرز تفکرهای افراد تحت تاثیر مکتبهای سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه قرار بگیرد
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:گیرنده شناخته نشد
✍🏻 اثر: #کاترین_کرسمن_تیلور
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12260
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:گیرنده شناخته نشد
✍🏻 اثر: #کاترین_کرسمن_تیلور
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12260
📚 @PDFsCom
ما در جامعه ای زندگی می کنیم که
کلمهی نمی دانم و بلد نیستم
کمتر از هر کلمه دیگری به گوشمان می خورد.
چطور جماعتی تا قبل از این که بدانند که نمی دانند،
به دنبال دانستن خواهند رفت ...
مگر ممکن است؟
📕 جامعه شناسی خودمانی
✍🏻 #حسن_نراقی
📚 @PDFsCom
کلمهی نمی دانم و بلد نیستم
کمتر از هر کلمه دیگری به گوشمان می خورد.
چطور جماعتی تا قبل از این که بدانند که نمی دانند،
به دنبال دانستن خواهند رفت ...
مگر ممکن است؟
📕 جامعه شناسی خودمانی
✍🏻 #حسن_نراقی
📚 @PDFsCom
PDF | پی دی اف
در جایی از زندگیام هستم که برایم مهم نیست دیگران در موردم چه میگویند و بدون شک من هم ایرادهای خاص خودم را دارم اما بیش از هر زمانی میدانم که دارم در زندگی مردم تفاوت ایجاد میکند. این را با نهایت تواضع میگویم. سالها تلاش کردهام تا بتوانم اطلاعات علمی…
وقتی انسان در حالت پایداری از استرس باشد، انسجام مرکز قلبیاش از بین رفته و توانایی آفرینش او دچار اختلال میشود. مغز در پاسخ به ریتم آشفتۀ قلب از هم پاشیده و انسجامش را از دست میدهد و این عدم انسجام در دو شاخۀ سیستم عصبی خودمختار بازتاب مییابد.
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 5و6
📚 @PDFsCom
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 5و6
📚 @PDFsCom
👎1
ابتلا به ویروس کرونا دو خواهر را پس از ۵۰ سال جدایی به هم رساند
دو خواهر که دهه ها از هم دور افتاده بودند در اتفاقی باور نکردنی در یک مرکز نگهداری از سالمندان و پس از ۵۳ سال جستجو، یکدیگر را یافتند. دوریس کریپن ۷۳ ساله در ماه می تست کرونای او مثبت شده بود.
بعد از شکست دادن کرونا و منفی شدن تست او، این زن در یک مرکز محلی نگهداری از سالمندان در فاصله یک ساعتی لینکلن، نبراسکا بستری می شود.
برای بیش از دو دهه، خواهر ناتنی کریپن، بو بورو، ۵۳ ساله به عنوان دستیار درمانی در این مرکز کار می کرد.
یک روز بورو با نام کریپن در فهرست بیماران خود برخورد می کند.
وی در مصاحبه با سی ان ان در این باره چنین گفت: «با خود گفتم، اوه خدای من، من این اسم را می شناسم. فکر می کنم این خواهر من است»
او تصمیم گرفت که همان شب که شیفت دارد به دیدار خواهرش برود.
از آنجایی که کریپن ناشنوا بود، بورو اسم پدرشان را روی یک تخته وایت برد نوشت و برابر چشمان خواهرش گرفت.
سپس این دو به هم نگاه کرده و سپس یکدیگر را شناختند.
این دو خواهر دارای پدر مشترک بوده اما مادرشان یکی نبوده و ۵۳ سال یکدیگر را ندیده بودند.
📚 @PDFsCom
دو خواهر که دهه ها از هم دور افتاده بودند در اتفاقی باور نکردنی در یک مرکز نگهداری از سالمندان و پس از ۵۳ سال جستجو، یکدیگر را یافتند. دوریس کریپن ۷۳ ساله در ماه می تست کرونای او مثبت شده بود.
بعد از شکست دادن کرونا و منفی شدن تست او، این زن در یک مرکز محلی نگهداری از سالمندان در فاصله یک ساعتی لینکلن، نبراسکا بستری می شود.
برای بیش از دو دهه، خواهر ناتنی کریپن، بو بورو، ۵۳ ساله به عنوان دستیار درمانی در این مرکز کار می کرد.
یک روز بورو با نام کریپن در فهرست بیماران خود برخورد می کند.
وی در مصاحبه با سی ان ان در این باره چنین گفت: «با خود گفتم، اوه خدای من، من این اسم را می شناسم. فکر می کنم این خواهر من است»
او تصمیم گرفت که همان شب که شیفت دارد به دیدار خواهرش برود.
از آنجایی که کریپن ناشنوا بود، بورو اسم پدرشان را روی یک تخته وایت برد نوشت و برابر چشمان خواهرش گرفت.
سپس این دو به هم نگاه کرده و سپس یکدیگر را شناختند.
این دو خواهر دارای پدر مشترک بوده اما مادرشان یکی نبوده و ۵۳ سال یکدیگر را ندیده بودند.
📚 @PDFsCom