ما زندگی را انتخاب نمیکنیم، این زندگی است که ما را انتخاب میکند. نمیتوانیم شاکی باشیم که چرا زندگی، خوشیها و اندوههای خاصی را به ما اختصاص داده و ما فقط ناگزیریم آنها را بپذیریم و ادامه دهیم. ما نمیتوانیم زندگیمان را انتخاب کنیم اما میتوانیم تصمیم بگیریم که با شادیها و اندوههایی که به ما داده شده، چگونه برخورد کنیم.
📕 خیانت
✍🏻 #پائولو_کوئیلو
📚@PDFsCom
📕 خیانت
✍🏻 #پائولو_کوئیلو
📚@PDFsCom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آن مرد شعر میگوید . آن مرد قصه می خواند . آن مرد حکایات بسیار برای گفتن دارد...
باهم بشنويم 🎧
باهم بخوانيم📚
از اين صداى ناب لذت ببريم❤️
👇
@malekisoheil
@malekisoheil
باهم بشنويم 🎧
باهم بخوانيم📚
از اين صداى ناب لذت ببريم❤️
👇
@malekisoheil
@malekisoheil
👍1
در زمان یکی از شاهان، شایعه شد که شاه مرده.
شاه به عواملش دستور پیگیری داد که کسی که شایعه را درست کرده پیدا کنند.
پس از جستجو، به عامل شایعه پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند.، و نزد پادشاه بردند.
پادشاه به پیرزن گفت، چرا شایعه مرگ من را درست کردی، در حالی که من زنده ام.
پیرزن گفت من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که شما دارفانی را وداع گفته اید.
چون هرکسی هرکاری که بخواهد انجام میدهد، قاضی رشوه میگیرد و داروغه از همه باج خواهی میکند و به همه زور میگوید، کاسبها هم کم فروشی و گران فروشی میکنند
هیچ دادخواهی هم پیدا نميشود، هیچکس بفکر مردم نیست و مردم به حال خود رها شده اند، لاجرم فکر کردم شما در قید حیات نیستی
📚 @PDFsCom
شاه به عواملش دستور پیگیری داد که کسی که شایعه را درست کرده پیدا کنند.
پس از جستجو، به عامل شایعه پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند.، و نزد پادشاه بردند.
پادشاه به پیرزن گفت، چرا شایعه مرگ من را درست کردی، در حالی که من زنده ام.
پیرزن گفت من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که شما دارفانی را وداع گفته اید.
چون هرکسی هرکاری که بخواهد انجام میدهد، قاضی رشوه میگیرد و داروغه از همه باج خواهی میکند و به همه زور میگوید، کاسبها هم کم فروشی و گران فروشی میکنند
هیچ دادخواهی هم پیدا نميشود، هیچکس بفکر مردم نیست و مردم به حال خود رها شده اند، لاجرم فکر کردم شما در قید حیات نیستی
📚 @PDFsCom
🛍🛍🛍🛍🛍
خرید مطمئن از برندهای مطرح دنیا را با ما تجربه کنید 🦋
❤شیک پوش باش و زیباییت رو جدی بگیر❤
https://t.me/joinchat/AAAAAFbtDuC4aFZFWCIQUA
خرید مطمئن از برندهای مطرح دنیا را با ما تجربه کنید 🦋
❤شیک پوش باش و زیباییت رو جدی بگیر❤
https://t.me/joinchat/AAAAAFbtDuC4aFZFWCIQUA
دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .
ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :
- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!
گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم! چرا؟!
📚 @PDFsCom
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .
ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :
- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!
گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم! چرا؟!
📚 @PDFsCom
بگذار احساس هایت را احساس کنی.بگذار آسیب پذیر باشی و گریه کنی.چه لزومی دارد که همیشه نیرومند باشی؟ بگذار کودک درونت همه احساس ها را احساس کند، نه فقط بعضی از آنها را.بیشتر بخوان و بیشتر بنویس.به درون بنگر و ازکودک درونت بپرس که خواهان چیست.برای طلب هدایت، دست به دعا بردار.مجالی را نیز در اختیار کودک معنوی ات بگذار، که این چنین به خدا و طبیعت و به خود تو نزدیک است.
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:شفای کودک درون
✍🏻 اثر: #لوسیا_کاپاچیونه
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12238
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب:شفای کودک درون
✍🏻 اثر: #لوسیا_کاپاچیونه
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/12238
📚 @PDFsCom
👍2
.
🍃 دلنشین ترين جملات انگيزشي جهان :
متن هايي كه روحتو جلا ميده :
@Disoniha_angizeshi
@Disoniha_angizeshi
.
🍃 دلنشین ترين جملات انگيزشي جهان :
متن هايي كه روحتو جلا ميده :
@Disoniha_angizeshi
@Disoniha_angizeshi
.
همیشه فکر میکردم از عشق مردن یک تعبیر شاعرانه است. آن روز بعدازظهر وقتی بی گربه و بی او به خانه برگشتم برایم ثابت شده بود که مردن از عشق نه تنها ممکن است بلکه خود من پیر و بی یار داشتم از عشق میمردم. اما در عین حال فهمیدم که عکس آنهم حقیقت معتبری بود. لذت این غم را در دنیا با هیچ چیز عوض نمیکردم.
بیش از پانزده سال سعی کرده بودم اشعار لئوپاردی را ترجمه کنم و فقط آن روز بعدازظهر بود که عمق آنها را دریافتم:
وای بر من،
این عشق است،
این چنین خانمان برانداز.
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍🏼 #گابریل_گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
بیش از پانزده سال سعی کرده بودم اشعار لئوپاردی را ترجمه کنم و فقط آن روز بعدازظهر بود که عمق آنها را دریافتم:
وای بر من،
این عشق است،
این چنین خانمان برانداز.
📕 خاطرات روسپیان سودازده من
✍🏼 #گابریل_گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
PDF | پی دی اف
ماورای طبیعی شدن عبارت است از دستیابی به آگاهیِ بیشتری نسبت به خود و اینکه شما در این دنیا چه کسی هستید! 🎧 #کتاب_صوتی: 📕 ماورای طبیعی شدن ✍ #جو_دیسپنزا 📌 قسمت ۱ ،۲ 📚 @PDFsCom
در جایی از زندگیام هستم که برایم مهم نیست دیگران در موردم چه میگویند و بدون شک من هم ایرادهای خاص خودم را دارم اما بیش از هر زمانی میدانم که دارم در زندگی مردم تفاوت ایجاد میکند. این را با نهایت تواضع میگویم. سالها تلاش کردهام تا بتوانم اطلاعات علمی پیچیده را طوری ساده کنم که افراد بتوانند آن را درک کرده و در زندگی خود به کار بندند.
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 3و4
📚 @PDFsCom
🎧 #کتاب_صوتی:ماورای طبیعی شدن
🖋اثر:جو دیسپنزا
قسمت : 3و4
📚 @PDFsCom
من فکر میکنم آن چه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که:
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
📕 طبل حلبی
✍🏻 #گونتر_گراس
📚 @PDFsCom
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
📕 طبل حلبی
✍🏻 #گونتر_گراس
📚 @PDFsCom
وقتی که به گذشتهام نگاه میکنم میبینم بیشتر چیزهایی که نگرانشان بودم، هرگز اتفاق نیفتادند.من زمان و انرژی خیلی زیادی را هدر دادم تا ناراحت باشم.
📕 کتاب : چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
👍3
تصویری واقعی که در سال۱۸۸۹ میلادی در دمشق گرفته شد.
کوتوله معلولِ مسیحی بنام سمیر، بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود.
سمیر بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچههای دمشق با راهنمایی وی، عبدالله از چالهها و پستی بلندیها میگذشت. یکی میدید و دیگری راه میرفت، اینچنین همدیگر را کامل میکردند.
هر دو در کودکی یتیم شدند و بدون سرپرست در اتاقی با هم زندگی میکردند و با هم کار میکردند.
سمیر قصهگو بود و در یکی از قهوه خانههای قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت و عبدالله روشندل کنار قهوهخانه نخود و لوبیای داغ میفروخت.
سمیر قبل از عبدالله درگذشت و عبدالله به شدت متاثر شد،طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بیجانش که از شدت اندوه فوت شده بود را در اتاقش پیدا کردند.
این دو مرد ساده دل، که دین یکدیگر را نفهمیدند، با هم زندگی کردند و به انسانها ثابت کردند که ما به همدیگر نیاز داریم بدون اینکه دین و باور یکدیگر را در نظر بگیریم.
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
👤مولانا
📚 @PDFsCom
کوتوله معلولِ مسیحی بنام سمیر، بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود.
سمیر بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچههای دمشق با راهنمایی وی، عبدالله از چالهها و پستی بلندیها میگذشت. یکی میدید و دیگری راه میرفت، اینچنین همدیگر را کامل میکردند.
هر دو در کودکی یتیم شدند و بدون سرپرست در اتاقی با هم زندگی میکردند و با هم کار میکردند.
سمیر قصهگو بود و در یکی از قهوه خانههای قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت و عبدالله روشندل کنار قهوهخانه نخود و لوبیای داغ میفروخت.
سمیر قبل از عبدالله درگذشت و عبدالله به شدت متاثر شد،طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بیجانش که از شدت اندوه فوت شده بود را در اتاقش پیدا کردند.
این دو مرد ساده دل، که دین یکدیگر را نفهمیدند، با هم زندگی کردند و به انسانها ثابت کردند که ما به همدیگر نیاز داریم بدون اینکه دین و باور یکدیگر را در نظر بگیریم.
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
👤مولانا
📚 @PDFsCom
👍4❤1
رمان عارف جان سوخته، شرح حال و زندگی مولانا است و اولین فصل این کتاب به دیدار شگفت انگیز شمس و مولانا اختصاص یافته است. دیداری که به منزله تولد دوباره مولانا برشمرده میشود و زندگی و اندیشه او را دگرگون می کند. داستان زندگی شورانگیز مولانا جلالالدین بلخی و عشق افسانه وار او به شمس تبریزی از شگفتیهای ادب فارسی است.
📕 کتاب:عارف جان سوخته
✍🏻 اثر: #نهال_تجدد
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:عارف جان سوخته
✍🏻 اثر: #نهال_تجدد
📚 @PDFsCom
👍3
ويلی: تو اينجا چیكار میكنی؟ چارلی: خوابم نمیبرد. قلبم داشت آتش میگرفت. ويلی: خوب، معلومه غذا خوردن بلد نيستی! بايد يه چيزی راجع به ويتامين و اين حرفها ياد بگيری. چارلی: اون ويتامينها چه فايدهای داره؟ ويلی: اونا استخوناتو درست میكنن.
چارلی: آره، اما قلب آدم كه استخون نيست!
📕 کتاب:مرگ_فروشنده
✍🏻 اثر: #آرتور_ميلر
📚 @PDFsCom
چارلی: آره، اما قلب آدم كه استخون نيست!
📕 کتاب:مرگ_فروشنده
✍🏻 اثر: #آرتور_ميلر
📚 @PDFsCom
سلطان محمود غزنوی و درخواست او در زمان دادخواهی
سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود. سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟ آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت:
هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم. شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام. عرض کرد:
سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟ سلطان گفت: هر چه هست بیاور. مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید. سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم. گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
📚 @PDFsCom
سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود. سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟ آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت:
هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم. شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام. عرض کرد:
سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟ سلطان گفت: هر چه هست بیاور. مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید. سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم. گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
📚 @PDFsCom
👍2
من معتقدم که در بحث نشر کتاب نباید خیلی سخت گرفت ولی برای کتاب کودکان اتفاقا باید بشدت سخت گرفت!
به این تصویرگریها دقت کنید! چشمهای رنگی، بینیهای کوچیک و سر بالا، آرایش و... یعنی کودک از همین الان اینها رو خوشکل میدونه و اگر مثل اینها نبود هیچ وقت خودش رو خوشکل نمیدونه. مثلا بینی معمولی یا عقابی رو زیبا نمیدونه و... نتیجهاش اینه که ما ایرانیا از رتبهداران مصرف لوازم آرایشی و عمل زیبایی در دنیا هستیم
بازی کردن با اعتماد بنفس دختر بچهها، تعیین ملاکهای زیبایی غیر واقعی برای پسر بچهها و حتی تاثیر در ملاکهای ازدواجشون وقتی بزرگ میشن از کمترین ضررهایی هستن که این کتابا به آیندهی کودکان میزنه و طبق معمول کسی حواسش نیست.
📚 @PDFsCom
به این تصویرگریها دقت کنید! چشمهای رنگی، بینیهای کوچیک و سر بالا، آرایش و... یعنی کودک از همین الان اینها رو خوشکل میدونه و اگر مثل اینها نبود هیچ وقت خودش رو خوشکل نمیدونه. مثلا بینی معمولی یا عقابی رو زیبا نمیدونه و... نتیجهاش اینه که ما ایرانیا از رتبهداران مصرف لوازم آرایشی و عمل زیبایی در دنیا هستیم
بازی کردن با اعتماد بنفس دختر بچهها، تعیین ملاکهای زیبایی غیر واقعی برای پسر بچهها و حتی تاثیر در ملاکهای ازدواجشون وقتی بزرگ میشن از کمترین ضررهایی هستن که این کتابا به آیندهی کودکان میزنه و طبق معمول کسی حواسش نیست.
📚 @PDFsCom
👍3