خیلی قدیمترها، سر کسی را که میبریدند، روی گردن روغن داغ میریختند. اینگونه جلوی خونریزی گرفته میشد، خون در داخل بدن گردش داشت و قلب میتوانست خون را پمپاژ کند. شخص بی سر همینطوری میچرخید دور خودش، میچرخید و میرقصید! اسمش را گذاشته بودند رقص بسمل!
برای رقص بسمل سر لازم نبود! حال و روز این روزهایمان را که میبینم، به این فکر میکنم که انگار از بدو تولد، بجای ناف سرمان را بریدهاند! فقط دور خودمان میچرخیم، دور خودمان میگردیم، زندگی کردن ما کمتر از رقص بسمل ندارد، خوش به حال آنها، دیگر سرشان گیج نمیرفت...
✍🏻 چهل سالگی، ناهید طباطبایی
📚 @PDFsCom
برای رقص بسمل سر لازم نبود! حال و روز این روزهایمان را که میبینم، به این فکر میکنم که انگار از بدو تولد، بجای ناف سرمان را بریدهاند! فقط دور خودمان میچرخیم، دور خودمان میگردیم، زندگی کردن ما کمتر از رقص بسمل ندارد، خوش به حال آنها، دیگر سرشان گیج نمیرفت...
✍🏻 چهل سالگی، ناهید طباطبایی
📚 @PDFsCom
❤2
باز هم قهرمانان داستان زن هستند. و اینبار سه پزشک زن. دکتر پیچ تیلور، جراح قلب متهم به قتل بیماری که از او یک میلیون دلار به ارث برده است. دکتر کیث ترنر سیاهپوست،دکتر هانی تافت از خانوادهای سرشناس و پر از راز و رمز. آنها به مدت پنج سال در بیمارستان امبارکادر در سانفرانسیسکو کار میکردند و با هم همخانه بودند.
📕 کتاب : هیچ چیز ابدی نیست
✍ اثر : #سیدنی_شلدون
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : هیچ چیز ابدی نیست
✍ اثر : #سیدنی_شلدون
📚 @PDFsCom
👍2
Forwarded from BOOK | کتاب
کرونا فرشته نجات !!
مردمی که از وحشت به درون خانه های خود خزیده اند و از این که هنوز به کرونا مبتلا نشده اند خوشحالند و برای یگدیگر جوک میفرستند .
دانش آموزان و دانشجویان و خانواده های آنان و معلمان و اساتید دانشگاهها از این که بیش از یک ماه تعطیل شده اند خوشحالند !
مردم دیگر به قیمت دلار و سکه و ماشین و ملک و خانه و زمین فکر نمی کنند . حتی اگر قیمت سکه به ۱۰ میلیون تومان و پراید به ۸۰ میلیون تومان برسد هم ناراحت نمی شوند . فقط خوشحالند که زنده هستند و نفس میکشند !
پدر یک خانواده چهار عدد ماسک یکبار مصرف را به قیمت ۱۲۰ هزارتومان میخرد و با خوشحالی به خانه می برد ! خوشحال از این که شاید یک روز دیرتر بمیرد !!!
اما از مسئولین بخاطر این اوضاع حتی گله هم نمیکند .
فروغ فرخزاد حدود ۷۰ سال پیش اوضاع امروز مردم را پیش بینی می کند :
دیگر هیچ کس به فتح نیاندیشید
دیگر هیچ کس به هیچ چیز نیاندیشید
چه روزگار تلخ و سیاهی
خورشید مرده بود ...
📚 @BooksCom
مردمی که از وحشت به درون خانه های خود خزیده اند و از این که هنوز به کرونا مبتلا نشده اند خوشحالند و برای یگدیگر جوک میفرستند .
دانش آموزان و دانشجویان و خانواده های آنان و معلمان و اساتید دانشگاهها از این که بیش از یک ماه تعطیل شده اند خوشحالند !
مردم دیگر به قیمت دلار و سکه و ماشین و ملک و خانه و زمین فکر نمی کنند . حتی اگر قیمت سکه به ۱۰ میلیون تومان و پراید به ۸۰ میلیون تومان برسد هم ناراحت نمی شوند . فقط خوشحالند که زنده هستند و نفس میکشند !
پدر یک خانواده چهار عدد ماسک یکبار مصرف را به قیمت ۱۲۰ هزارتومان میخرد و با خوشحالی به خانه می برد ! خوشحال از این که شاید یک روز دیرتر بمیرد !!!
اما از مسئولین بخاطر این اوضاع حتی گله هم نمیکند .
فروغ فرخزاد حدود ۷۰ سال پیش اوضاع امروز مردم را پیش بینی می کند :
دیگر هیچ کس به فتح نیاندیشید
دیگر هیچ کس به هیچ چیز نیاندیشید
چه روزگار تلخ و سیاهی
خورشید مرده بود ...
📚 @BooksCom
❤1👍1
چقدر بزدلی است که انسان به دلیل خاصی از محدوده ی خرافات تاسف بخورد و چقدر تاسف بار است که انسان خواستار باور کردن چیزی است که از مغز استخوان میداند حقیقت ندارد!
📕 کتاب : دختر کشیش
✍🏻 #جورج_اورول
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : دختر کشیش
✍🏻 #جورج_اورول
📚 @PDFsCom
👍2
ما در جامعهای برونگرا زندگی میکنیم که به تنهایی و سکوت ارزش زیادی نمیدهد.
ما دائما در حال پر کردن درون خود با مکالمات فیلمها و برنامههای رادیویی و تلویزیونی هستیم.
ما در حالی که تشنگی فرهنگی و سیاسی داریم و دائما در حال جذب اطلاعات و به دنبال تفریح هستیم، همواره نگرانیم چیزی مهم را از دست بدهیم.
ما خود را با آنچه در دسترسمان است
خفه میکنیم تا مبادا
با خودمان تنها باشیم....!
📚 @PDFsCom
ما دائما در حال پر کردن درون خود با مکالمات فیلمها و برنامههای رادیویی و تلویزیونی هستیم.
ما در حالی که تشنگی فرهنگی و سیاسی داریم و دائما در حال جذب اطلاعات و به دنبال تفریح هستیم، همواره نگرانیم چیزی مهم را از دست بدهیم.
ما خود را با آنچه در دسترسمان است
خفه میکنیم تا مبادا
با خودمان تنها باشیم....!
📚 @PDFsCom
👍1
مردی از دیوانه ای پرسید: «اسم اعظم خدا را می دانی؟»
دیوانه گفت: «نام اعظم خدا، نان است اما این را جایی نمی توان گفت»
مرد گفت: «نادان! شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا، نان است؟»
دیوانه گفت: «در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم،نه
هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم؛
از آنجا بود که فهمیدم نام اعظم خدا و بنیاد دین، نان است».
✍🏻مصیبت نامه عطار
📚 @PDFsCom
دیوانه گفت: «نام اعظم خدا، نان است اما این را جایی نمی توان گفت»
مرد گفت: «نادان! شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا، نان است؟»
دیوانه گفت: «در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم،نه
هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم؛
از آنجا بود که فهمیدم نام اعظم خدا و بنیاد دین، نان است».
✍🏻مصیبت نامه عطار
📚 @PDFsCom
👍1
در این جهانِ مسکون، در هر زمان و مکان به نوعی تجلی مییابند. اسطوره، روح زندۀ هر آن چیزی به شمار میرود که از فعالیتهای ذهنی و فیزیکی بشر نشأت گرفته است. گزاف نیست اگر ادعا کنیم اسطوره همانند دری پنهان است که از طریق آن انرژی لایزال کیهانی در فرهنگ بشری تجلی مییابد.
#معرفی_کتاب
📕 کتاب : قهرمان هزار چهره
✍ اثر : #جوزف_کمپیل
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/7043
📚@PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب : قهرمان هزار چهره
✍ اثر : #جوزف_کمپیل
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/7043
📚@PDFsCom
نیش زنبور کشنده تر است یا نیش مار !!!
روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.
مار ميگفت: آدما از ترسِ ظاهر ترسناك من ميميرند؛ نه بخاطر نيش زدنم!
اما زنبور قبول نمىكرد.
مار هم براي اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛ نزديک شد و رو به زنبور گفت: من چوپان را نيش مى زنم و مخفى ميشوم ؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمايى کن!
مار چوپان را نيش زد و زنبور شروع كرد به پرواز بالاى سر چوپان.
چوپان از خواب پريد و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکيدن جاى نيش و تخليه زهر کرد. مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد. سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه ديگه اى کشيدند: اين بار زنبور نيش زد و مار خودنمايى کرد! چوپان از خواب پريد و همين که مار را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت! او بخاطر وحشت از مار، ديگر زهر را تخليه نكرد و ضمادى هم استفاده نکرد... چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!
خيلى از بيمارى ها و مشكلات هم همين جوری هستند ؛ و آدما فقط بخاطر ترس از آنها، نابود ميشوند. پس همه چى بر مى گرده به برداشت ما از زندگى و شرايطى كه در آن هستید. برای همين بهتره ديدگاهمان و به همه چیز خوب و مثبت كنيم "مواظب تلقين هاي زندگی خود باشيد...!"
تلقین کرونا سخت تر از خود کرونا است.
مواظب کرونا باشید اما خیلی بهش فکر نکنید. در همین مدتی که کرونا حدودا ۲۰ تا فوتی داشته، توی تصادفات جادهای سه برابرش کشته دادیم!!!
📚 @PDFsCom
روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.
مار ميگفت: آدما از ترسِ ظاهر ترسناك من ميميرند؛ نه بخاطر نيش زدنم!
اما زنبور قبول نمىكرد.
مار هم براي اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛ نزديک شد و رو به زنبور گفت: من چوپان را نيش مى زنم و مخفى ميشوم ؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمايى کن!
مار چوپان را نيش زد و زنبور شروع كرد به پرواز بالاى سر چوپان.
چوپان از خواب پريد و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکيدن جاى نيش و تخليه زهر کرد. مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد. سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه ديگه اى کشيدند: اين بار زنبور نيش زد و مار خودنمايى کرد! چوپان از خواب پريد و همين که مار را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت! او بخاطر وحشت از مار، ديگر زهر را تخليه نكرد و ضمادى هم استفاده نکرد... چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!
خيلى از بيمارى ها و مشكلات هم همين جوری هستند ؛ و آدما فقط بخاطر ترس از آنها، نابود ميشوند. پس همه چى بر مى گرده به برداشت ما از زندگى و شرايطى كه در آن هستید. برای همين بهتره ديدگاهمان و به همه چیز خوب و مثبت كنيم "مواظب تلقين هاي زندگی خود باشيد...!"
تلقین کرونا سخت تر از خود کرونا است.
مواظب کرونا باشید اما خیلی بهش فکر نکنید. در همین مدتی که کرونا حدودا ۲۰ تا فوتی داشته، توی تصادفات جادهای سه برابرش کشته دادیم!!!
📚 @PDFsCom
👍2
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش ديد. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.
ماری در تله افتاد
و زن مزرعه دار را گزيد.
از مرغ برايش سوپ درست کردند.
گوسفند را برای عيادت کنندگان سر بريدند.
گاو را برای مراسم ترحيم کشتند
و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه میکرد و به مشکلی که به ديگران ربط نداشت فکر میکرد!
📚کلیله و دمنه
@Ancient_fact ™️
ماری در تله افتاد
و زن مزرعه دار را گزيد.
از مرغ برايش سوپ درست کردند.
گوسفند را برای عيادت کنندگان سر بريدند.
گاو را برای مراسم ترحيم کشتند
و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه میکرد و به مشکلی که به ديگران ربط نداشت فکر میکرد!
📚کلیله و دمنه
@Ancient_fact ™️
👍3
بریم بیرون : کروناس
بشینیم خونه : زلزله اس
بریم جنوب : ملخِ
بریم شمال : سیلِ
میخوایم بریم سر کار : کار نیس
نریم سر کار : پول نیس
میخوای از این مملکت بري : پولشو نداری
پولشو داشته باشی : مرزا رو بستن
رای میدیم : همه چی گرون میشه
رای نمیدیم : بازم همه چی گرون میشه
همتی حرف نمیزنه : دلار گرون میشه
همتی حرف میزنه : بازم دلار گرون میشه
تعزیرات دخالت نمیکنه : وسایل گرون میشه
تعزیرات دخالت میکنه : وسایل، هم گرون میشه هم دیگه پیدا نمیشه
آدم سیب خورد، اومدیم اینجا
چینیها خفاش خوردن، داریم بر میگردیم همونجا !
هیچ کاری هم از دستمون ساخته نیست!
📚 @PDFsCom
بشینیم خونه : زلزله اس
بریم جنوب : ملخِ
بریم شمال : سیلِ
میخوایم بریم سر کار : کار نیس
نریم سر کار : پول نیس
میخوای از این مملکت بري : پولشو نداری
پولشو داشته باشی : مرزا رو بستن
رای میدیم : همه چی گرون میشه
رای نمیدیم : بازم همه چی گرون میشه
همتی حرف نمیزنه : دلار گرون میشه
همتی حرف میزنه : بازم دلار گرون میشه
تعزیرات دخالت نمیکنه : وسایل گرون میشه
تعزیرات دخالت میکنه : وسایل، هم گرون میشه هم دیگه پیدا نمیشه
آدم سیب خورد، اومدیم اینجا
چینیها خفاش خوردن، داریم بر میگردیم همونجا !
هیچ کاری هم از دستمون ساخته نیست!
📚 @PDFsCom
بعضی از صبح ها جوری از خواب بیدار می شیم که دقیقا یه حسی بهمون می گه امروز قراره یکی از اون روزهای سخت و تکراری باشه.یکی از اون روزهایی که از قبل می دونیم قراره به سختی تحملش کنیم ولی براساس یه قانون ننوشته از تخت بیرون می آییم و همون کارهایی رو میکنیم که ازمون انتظار میرود.
#معرفی_کتاب
📕 کتاب : به من بگو لیلی
✍ اثر : #مهسا_زهیری
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8563
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب : به من بگو لیلی
✍ اثر : #مهسا_زهیری
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8563
📚 @PDFsCom
بسیاری از ما قادریم ندای درون مان را بشنویم، اما تعداد کمی از ما درکش میکنیم و حتی عدهی کمتری یاد گرفتهایم که به آن اعتماد کنیم. و فقط به چیزهایی اعتماد میکنیم که ذهن منطقی ما آن را درست میداند و تجربه کرده است.
📕 کتاب : چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
👍1
در کشور روسیه تازه انقلاب شده بود
بلشویک ها تمام خانواده تزار را قتل عام کرده بودند... مردی در میدان سرخ مسکو اعلامیه پخش میکرد. امنیتی ها را دستگیر کردند.
پس از بازرسی متوجه شدند که همه اعلامیه هایش سفید است. به او گفتند:چرا برگه سفید پخش میکنی
و چیزی رویش ننوشته ای؟
جواب داد: دیگر چیزی برای نوشتن نمانده
همه چیز مثل روز روشن است...
📚 @PDFsCom
بلشویک ها تمام خانواده تزار را قتل عام کرده بودند... مردی در میدان سرخ مسکو اعلامیه پخش میکرد. امنیتی ها را دستگیر کردند.
پس از بازرسی متوجه شدند که همه اعلامیه هایش سفید است. به او گفتند:چرا برگه سفید پخش میکنی
و چیزی رویش ننوشته ای؟
جواب داد: دیگر چیزی برای نوشتن نمانده
همه چیز مثل روز روشن است...
📚 @PDFsCom
📎 #_یک_تکه_کتاب
بیشتر مردم می کوشند که از این جایگاه هستی، هدف های خود را تعیین کنند و آنچه را که در زندگی می خواهند بیافرینند. بدبختانه، از این سطح آگاهی، هیچ چیز درست از آب در نمی آید. یا آنقدر در برابر خود مانع می آفرینند که نمی توانند موفق شوند؛ یا تنها به این منظور به هدفهای خود می رسند تا دریابند که آنها برایشان شادی درون به ارمغان نمی آورند.
📕 کتاب : تجسم خلاق
✍ اثر : #شاکتی_گواین
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8809
📚 @PDFsCom
بیشتر مردم می کوشند که از این جایگاه هستی، هدف های خود را تعیین کنند و آنچه را که در زندگی می خواهند بیافرینند. بدبختانه، از این سطح آگاهی، هیچ چیز درست از آب در نمی آید. یا آنقدر در برابر خود مانع می آفرینند که نمی توانند موفق شوند؛ یا تنها به این منظور به هدفهای خود می رسند تا دریابند که آنها برایشان شادی درون به ارمغان نمی آورند.
📕 کتاب : تجسم خلاق
✍ اثر : #شاکتی_گواین
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8809
📚 @PDFsCom
Forwarded from BOOK | کتاب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوشبختانه چیزی نیست !
آدم خنده ش میگیره ولی وقتی فک میکنه که این وضعیت توی دنیای واقعی داره اتفاق میفته ...
📚 @BooksCom
آدم خنده ش میگیره ولی وقتی فک میکنه که این وضعیت توی دنیای واقعی داره اتفاق میفته ...
📚 @BooksCom
اگر انسان ها نتوانند با خطرات و مسئولیت های ذاتی آزادی کنار آیند و زندگی کنند، به احتمال زیاد به تمامیت خواهی و استبداد روی خواهند آورد.
📕 کتاب : گریز از آزادی
✍ اثر : #اریک_فروم
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : گریز از آزادی
✍ اثر : #اریک_فروم
📚 @PDFsCom
👍1
Forwarded from BOOK | کتاب
این متن عالیه با اوضاع الانمون کاملا همخوانی داره!!👌
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.
صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.
او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
همسایه اول هرروز میشنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را میکوبد. با هر ضربه و هر صدا که میشنید نگرانی و ترسش بیشتر میشد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه میکردند فکر میکرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه میشنید دلهره اش بیشتر میشد و تشویش سراسر وجودش را میگرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده میشد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر میکرد.
روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!
این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماست. کرونا یا هر بیماری دیگری مادامیکه روحیه ی ما شاداب و سرزنده باشد قوی نیست. خیلی ها مغلوب استرس و نگرانی میشوند تا خود بیماری.لطفا خبرهای بد را نشر ندهیم و تلاشمان فقط آگاهی دادن در مورد پیشگیری و درمان باشد.
یک عزم همگانی برای عبور از این بحران لازم است. بیایید خودمان به فکر باشیم و فقط اخبار و اطلاعات درست را نشر دهیم.
برای شروع همین متن را برای دیگرانی که دوستشان داریم بفرستیم 🙏
📚 @BooksCom
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.
صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.
او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
همسایه اول هرروز میشنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را میکوبد. با هر ضربه و هر صدا که میشنید نگرانی و ترسش بیشتر میشد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه میکردند فکر میکرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه میشنید دلهره اش بیشتر میشد و تشویش سراسر وجودش را میگرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده میشد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر میکرد.
روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!
این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماست. کرونا یا هر بیماری دیگری مادامیکه روحیه ی ما شاداب و سرزنده باشد قوی نیست. خیلی ها مغلوب استرس و نگرانی میشوند تا خود بیماری.لطفا خبرهای بد را نشر ندهیم و تلاشمان فقط آگاهی دادن در مورد پیشگیری و درمان باشد.
یک عزم همگانی برای عبور از این بحران لازم است. بیایید خودمان به فکر باشیم و فقط اخبار و اطلاعات درست را نشر دهیم.
برای شروع همین متن را برای دیگرانی که دوستشان داریم بفرستیم 🙏
📚 @BooksCom
👍2❤1
چشمهایش همه آن چیزی را که صدایش نمیتوانست، به من گفت. ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم؛ بیآنکه واژهای گفته باشیم.
📕 کتاب : صدای آرچر
✍🏻 #میا_شریدن
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : صدای آرچر
✍🏻 #میا_شریدن
📚 @PDFsCom