واقعیت زندگی ما با برداشتی که دیگران از آن دارند زمین تا آسمان متفاوت است.
📕 کتاب : من لوسی بارتون هستم
✍ اثر : #الیزابت_استروت
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : من لوسی بارتون هستم
✍ اثر : #الیزابت_استروت
📚 @PDFsCom
پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد. او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را ديد که در راهرو میرفت و میآمد و منتظر دکتر بود.
به محض ديدن دکتر، پدر داد زد : چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم، و اکنون اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم.
پدر با عصبانيت گفت: آرام باشم، اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو میتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا میمرد چکار میکردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب الهی گفته شده میگويم «از خاک آمدهايم و به خاک باز میگرديم» شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است، پزشک نمیتواند عمر را افزايش دهد. برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه. ما بهترين کارمان را انجام میدهيم به لطف و منت خدا.
پدر زمزمه کرد: نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است.
عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد: خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد.
و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و درحالیکه بيمارستان را ترک میکرد گفت: اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد.
پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: چرا او اينقدر متکبر است؟ نمیتوانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد: پسرش ديروز در يک حادثهی رانندگی مرد. وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود، و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد، با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.
هرگز کسی را قضاوت نکنيد! چون شما هرگز نمیدانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد يا آنان در چه شرايطی هستند.
📚 @PDFsCom
او پدر پسر را ديد که در راهرو میرفت و میآمد و منتظر دکتر بود.
به محض ديدن دکتر، پدر داد زد : چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم، و اکنون اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم.
پدر با عصبانيت گفت: آرام باشم، اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو میتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا میمرد چکار میکردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب الهی گفته شده میگويم «از خاک آمدهايم و به خاک باز میگرديم» شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است، پزشک نمیتواند عمر را افزايش دهد. برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه. ما بهترين کارمان را انجام میدهيم به لطف و منت خدا.
پدر زمزمه کرد: نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است.
عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد: خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد.
و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و درحالیکه بيمارستان را ترک میکرد گفت: اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد.
پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: چرا او اينقدر متکبر است؟ نمیتوانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد: پسرش ديروز در يک حادثهی رانندگی مرد. وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود، و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد، با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.
هرگز کسی را قضاوت نکنيد! چون شما هرگز نمیدانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد يا آنان در چه شرايطی هستند.
📚 @PDFsCom
👍1
ملانصرالدین از یک مردی یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دینار. قرار شد که مرد الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مرد سراغ ملا آمد و گفت: متأسفم ملا. خبر بدی برات دارم. الاغ مرد! ملا جواب داد: ایرادی ندارد. همان پولم را پس بده.
مرد گفت: نمیشود. آخر همه پول را خرج کردم!
ملا گفت: باشد. پس همان الاغ مرده را به من بده. مرد گفت: میخواهی با آن چه کار کنی؟ ملا گفت: میخواهم قرعه کشی برگزار کنم. مرد گفت: نمیشود که یک الاغ مرده را به قرعه کشی گذاشت!
ملا گفت: معلومه که میشود. حالا ببین. فقط به کسی نميگویم که الاغ مرده است.
یک ماه بعد مرد ملا را دید و پرسید:
از آن الاغ مرده چه خبر؟
ملا گفت: به قرعه کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیط ۲ دیناری فروختم و ۹۹۸ دینار سود کردم.
مرد پرسید: هیچ کس هم نفهمید الاغ مرده ؟
ملا گفت:
چرا. فقط همانی که الاغ را برده بود. من هم ۲ دینارش را پس دادم!
📚 @PDFsCom
مرد گفت: نمیشود. آخر همه پول را خرج کردم!
ملا گفت: باشد. پس همان الاغ مرده را به من بده. مرد گفت: میخواهی با آن چه کار کنی؟ ملا گفت: میخواهم قرعه کشی برگزار کنم. مرد گفت: نمیشود که یک الاغ مرده را به قرعه کشی گذاشت!
ملا گفت: معلومه که میشود. حالا ببین. فقط به کسی نميگویم که الاغ مرده است.
یک ماه بعد مرد ملا را دید و پرسید:
از آن الاغ مرده چه خبر؟
ملا گفت: به قرعه کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیط ۲ دیناری فروختم و ۹۹۸ دینار سود کردم.
مرد پرسید: هیچ کس هم نفهمید الاغ مرده ؟
ملا گفت:
چرا. فقط همانی که الاغ را برده بود. من هم ۲ دینارش را پس دادم!
📚 @PDFsCom
خیلی راحت است که آدم موقع روز به همه چیز بی اعتنا باشد.
اما شب همه چیز فرق میکند.
#معرفی_کتاب
📕 کتاب : خورشید همچنان می دمد
✍ اثر : #ارنست_همینگوی
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8687
📚 @PDFsCom
اما شب همه چیز فرق میکند.
#معرفی_کتاب
📕 کتاب : خورشید همچنان می دمد
✍ اثر : #ارنست_همینگوی
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8687
📚 @PDFsCom
👍1
وقتی شما در جسم مادی خود متولد شدید در ابتدا و آغاز راه نبودهاید. شما قبل از تولد تمام شرایط این زندگی را می دانستهاید و با شناخت و آگاهی کامل و با اختیار خود این مسیر را انتخاب کردهاید تا در جسم فیزیکی و مادی خود تجلی پیدا کنید و برای این کار شوق و اشتیاق فراوان داشتید. تنوع موجود در این سیاره که شامل مردم مختلف و تضادهای موجود محیط بود،
📕 کتاب : راهنمای درون
✍ اثر : #استر_هیکس
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : راهنمای درون
✍ اثر : #استر_هیکس
📚 @PDFsCom
👍2
پادشاهی خزانه را خالی دید، به وزیر دستور داد طرحی برای کمبود بودجه ارائه کند. وزیر برای جبران کسری بودجه طرحی ارائه کرد که شامل سه بند بود:
۱-مالیات دو برابر شود
۲-نیمی از گاو و گوسفندها به نفع دولت مصادره شود
۳-کسی حق ندارد آروغ بزند!
و ما با استفاده از جارچیها آروغ نزدن را به مهمترین مسئله تبدیل میکنیم. مردم هم به جای پرداختن به بندهای اول و دوم، به قسمت سوم خواهند پرداخت.
در نهایت، پس از بالا گرفتن اعتراضات، به نشانه احترام به خواست مردم، با دستور شما بند سوم را لغو میکنیم و مردم هم خوشحال به خانه میروند و درد اجرای دو بند قبلی را تحمل میکنند...
📚 @PDFsCom
۱-مالیات دو برابر شود
۲-نیمی از گاو و گوسفندها به نفع دولت مصادره شود
۳-کسی حق ندارد آروغ بزند!
و ما با استفاده از جارچیها آروغ نزدن را به مهمترین مسئله تبدیل میکنیم. مردم هم به جای پرداختن به بندهای اول و دوم، به قسمت سوم خواهند پرداخت.
در نهایت، پس از بالا گرفتن اعتراضات، به نشانه احترام به خواست مردم، با دستور شما بند سوم را لغو میکنیم و مردم هم خوشحال به خانه میروند و درد اجرای دو بند قبلی را تحمل میکنند...
📚 @PDFsCom
📎 #_یک_تکه_کتاب
انسان در مقابل این همه تغییرات، دارای ظرفیت جسمی-روانی مشخص است. و زمانی که روند این تغییرات از این ظرفیت بالاتر برود؛ بالاجبار این ظرفیت فرو می ریزد و شوک آینده انسان را فرا میگیرد. و به علت این شوک، انسان از واکنش مناسب در مقابل این همه تغییرات عاجز میماند و دچار بیماری تغییر میشود.
📕 کتاب : شوک آینده
✍ اثر : #الوین_تافلر
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8524
📚 @PDFsCom
انسان در مقابل این همه تغییرات، دارای ظرفیت جسمی-روانی مشخص است. و زمانی که روند این تغییرات از این ظرفیت بالاتر برود؛ بالاجبار این ظرفیت فرو می ریزد و شوک آینده انسان را فرا میگیرد. و به علت این شوک، انسان از واکنش مناسب در مقابل این همه تغییرات عاجز میماند و دچار بیماری تغییر میشود.
📕 کتاب : شوک آینده
✍ اثر : #الوین_تافلر
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8524
📚 @PDFsCom
"هاینریش هاینه" شاعر آلمانی در سال 1820 نوشته بود:
آنجا که کتاب ها را می سوزانند، سرانجام روزی مردم را نیز خواهند سوزاند.
#عکس_بالا ماه مهِ سال1933سوزاندن کتابها توسط فاشیستها
#عکس_پایین کوره های آدم سوزی
سرانجامِ کتابسوزی هایی که درماه مه سالِ 1933 توسط فاشیستهای نازی براه انداخته شد به کوره های آدمسوزی ختم شد ...
📚 @PDFsCom
آنجا که کتاب ها را می سوزانند، سرانجام روزی مردم را نیز خواهند سوزاند.
#عکس_بالا ماه مهِ سال1933سوزاندن کتابها توسط فاشیستها
#عکس_پایین کوره های آدم سوزی
سرانجامِ کتابسوزی هایی که درماه مه سالِ 1933 توسط فاشیستهای نازی براه انداخته شد به کوره های آدمسوزی ختم شد ...
📚 @PDFsCom
👍2
درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشارهای به او کرد.
کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشاره های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه میخواهی ؟
درویش گفت: همین قلیان ، مرا بس است!چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد!
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو!
کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.
📚 @PDFsCom
کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشاره های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه میخواهی ؟
درویش گفت: همین قلیان ، مرا بس است!چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد!
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو!
کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.
📚 @PDFsCom
یکی از دردهای مملکت ما این است که حتی تحصیل کردههایمان خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارند! مسخره تر از این نمیشود که یک نفر به اصطلاح مدعی، یک نفر تحصیل کرده نداند که سه نسل قبل پدر و مادرش کیست! ملتی که تاریخ گذشتهاش را نمیخواند و نمیداند همه چیز را باید تجربه کند!
آیا فرصت این کار را دارد؟ آیا عمرش به کسب این تجربهها کفاف میدهد؟ ببینید آمریکاییها وقتی از تاریخ دویست و چندساله شان صحبت میکنند با چه احترام و وقاری از آن سخن میگویند! ببینید در مدارسشان تاریخ از چه وزنی برخوردار است!
از این دردناکتر نمیشود که تجربهای را به قیمت گزاف به دستآوریم ولی آنرا نگاه نمیداریم... یکی دو نسل میگذرد و همه یادمان میرود و آنوقت دوباره روز از نو روزی از نو...
📚 جامعهشناسی خودمانی، احسان نراقی
📚 @PDFsCom
آیا فرصت این کار را دارد؟ آیا عمرش به کسب این تجربهها کفاف میدهد؟ ببینید آمریکاییها وقتی از تاریخ دویست و چندساله شان صحبت میکنند با چه احترام و وقاری از آن سخن میگویند! ببینید در مدارسشان تاریخ از چه وزنی برخوردار است!
از این دردناکتر نمیشود که تجربهای را به قیمت گزاف به دستآوریم ولی آنرا نگاه نمیداریم... یکی دو نسل میگذرد و همه یادمان میرود و آنوقت دوباره روز از نو روزی از نو...
📚 جامعهشناسی خودمانی، احسان نراقی
📚 @PDFsCom
👍1
زندگی همچو طولانی نیست، تنها یک بار هم هست. من حق دارم؛ من وظیفه دارم که آن را به هدر ندهم و سرسری از آن نگذرم ...
#معرفی_کتاب
📕 کتاب :جان شیفته
✍🏻 اثر: #رومن_رولان
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/7228
📚 @PDFsCom
#معرفی_کتاب
📕 کتاب :جان شیفته
✍🏻 اثر: #رومن_رولان
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/7228
📚 @PDFsCom
بسیاری از مردم بر این باورند که برای پول در آوردن به پول نیاز دارند.ابن باور حقیقت ندارد.همیشه به خاطر داشته باشید که اگر شما میتوانید پول خود را طی سرمایه گذاری در طلا از دست بدهید.پس ممکن است پول خود را در هر حوزه دیگری نیز از دست بدهد.
📕 کتاب : شاهراه ثروت
✍ اثر : #رابرت_کیوساکی
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : شاهراه ثروت
✍ اثر : #رابرت_کیوساکی
📚 @PDFsCom
روزی ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎنه ﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ شاه ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑه چه امیدی ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯼ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭﮔﻔﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ! سلطان ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪ ﻭﮔﻔﺖ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﺧﻨﺪﯾﺪ شاه ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ ؟ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺛﻤﺮﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ!باز ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﺍﻧﻮ ﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺍین باﺭ ﭼﺮﺍ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ؟ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺳﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ مجددا ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ
پرسیدند چرا با عجله میروید
گفت نود سال زندگیِ با انگیزه و هدفمند، از او مردی ساخته که تمام سخنانش سنجیده و حکیمانه است،پس لایق پاداش است اگر می ماندم خزانه ام را خالی میکرد
📚 @PDFsCom
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ شاه ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑه چه امیدی ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯼ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭﮔﻔﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ! سلطان ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪ ﻭﮔﻔﺖ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﺧﻨﺪﯾﺪ شاه ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ ؟ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺛﻤﺮﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ!باز ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﺍﻧﻮ ﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺍین باﺭ ﭼﺮﺍ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ؟ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺳﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ مجددا ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ
پرسیدند چرا با عجله میروید
گفت نود سال زندگیِ با انگیزه و هدفمند، از او مردی ساخته که تمام سخنانش سنجیده و حکیمانه است،پس لایق پاداش است اگر می ماندم خزانه ام را خالی میکرد
📚 @PDFsCom
📎 #_یک_تکه_کتاب
اگر قرار است زندگی به رنج، عدم کمال و بیهودگی خاتمه یابد، این مسئله برای کسانی که خواست آن ها شناخت علل غایی، امیدواری، خلاقیت و عشق است، تجربه ای ظالمانه و پوچ خواهد بود. انسان به عنوان حضوری پرمعنا، می خواهد زندگیش آینده ای داشته باشد و مشکل بتواند هستی را این چنین باور کند مگر آنکه بداند چیزی بیش از آنچه را که عینا مشاهده می کند، وجود دارد. یعنی نظمی ابدی و جاودانگی، ورای تجربه نامشخص هر لحظه از زندگی و مرگ.
📕 کتاب : حکمت بی قراری
✍️ اثر : #آلن_واتس
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8358
📚 @PDFsCom
اگر قرار است زندگی به رنج، عدم کمال و بیهودگی خاتمه یابد، این مسئله برای کسانی که خواست آن ها شناخت علل غایی، امیدواری، خلاقیت و عشق است، تجربه ای ظالمانه و پوچ خواهد بود. انسان به عنوان حضوری پرمعنا، می خواهد زندگیش آینده ای داشته باشد و مشکل بتواند هستی را این چنین باور کند مگر آنکه بداند چیزی بیش از آنچه را که عینا مشاهده می کند، وجود دارد. یعنی نظمی ابدی و جاودانگی، ورای تجربه نامشخص هر لحظه از زندگی و مرگ.
📕 کتاب : حکمت بی قراری
✍️ اثر : #آلن_واتس
لینک دانلود این کتاب 👇
https://t.me/PDFsCom/8358
📚 @PDFsCom
پسری فقیر است که روزی به شهر بزرگی آمده تا حرفه ای یاد بگیرد او همیشه فقیر و گرسنه بوده و سال ها بعد وقتی تعمیرکار ماهری می شود هنوز مهم ترین دغدغه ذهنیش نان است . قرار است او با دختر رئیسش ازدواج کند تا اینکه یک روز به ایستگاه قطار می رود تا دختر تازه واردی به نام هدویگ را راهنمایی کند و ......
📕 کتاب : نان آن سال ها
✍ اثر : #هاینریش_بل
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : نان آن سال ها
✍ اثر : #هاینریش_بل
📚 @PDFsCom
عبارت "روزگار خوش گذشته" به آن معنی نیست که اتفاقات بد در گذشته کمتر رخ میدادند، فقط معنیاش این است که -خوشبختانه- مردم به آسانی آن اتفاقات را از یاد بردهاند.
📕 کتاب : تونل
✍ اثر : #ارنستو_ساباتو
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : تونل
✍ اثر : #ارنستو_ساباتو
📚 @PDFsCom