مریضتر از من وجود نداره، همیشه میرم دنبال چیزهایی که نفسم رو بند میاره و سلولهام رو بغضی میکنه و بعد میشینم میگم چرا حالم بده.
آدمایی که دایرهی ارتباطی امن و مشخص خودشون رو دارن برام همیشه جالبن. در واقع از آدمایی که همه رو وارد ارتباطاتشون نمیکنن و فیلتربندی دارن خوشم میاد.
تخمی ترین قسمت زندگی اون جاییه که دقیقا صفتِ بدی که سعی کردی نداشته باشی رو بهت نسبت بدن؛ از اونجا به بعد دیگه دلت نمیخواد تلاشی برا خوب بودن بکنی.
آدم تاکسیک میتونه یه جوری رفتار کنه انگار تو تاکسیکی و خودتم باور کنی. جالب :)))))
تا محو یه چیزی میشی شروع میکنه به ناپدید شدن مثل ماه
ولی تو میدونی که منظورم ماه نیست.
ولی تو میدونی که منظورم ماه نیست.
در انتهای شب هر آنچه که با مشقت فکرش رو در طول روز از خودت دور کردی بهت حمله میکنه.
توی himym یکجا مارشال به لیلی میگه: گاهی اوقات اونقدر دلتنگت بودم که یه کاری میکردم دستم خواب بره و بعد با دست دیگهم دست خودمو میگرفتم و با خودم فکر میکردم دست توعه.
دقیقا تو همون نقطه ام.
دقیقا تو همون نقطه ام.
دلم که میگیره، خودم رو گول میزنم که تو هنوز گاهی به من فکر میکنی. همین تصور که هر از چندگاهی از ذهنت رد میشم برام دلگرمیه؛ میتونم باهاش ادامه بدم. فقط همین که یه گوشهی ذهنت جا داشته باشم... تو اگه باشی، اگه هنوز نفس بکشی و یادم رو گم نکنی من هم میتونم دووم بیارم.
برا رفتن آدما ناراحت نمیشم
برا حماقت خودم ناراحت میشم که چقدر وقت گذاشتم واسه چه آدمی.
برا حماقت خودم ناراحت میشم که چقدر وقت گذاشتم واسه چه آدمی.
فکر میکنم به لحاظ روحی تموم شدم، اگر کسی مایل هست بیاد و من رو ادامه بده؛ ممنون.
پشت سینک وایسادی داری ظرف میشوری و اسکاچ رو میکشی توی ظرفها و به کف کردنشون نگاه میکنی یهو یه فکری میاد مثل زهر پخش میشه توی کل وجودت از کار میوفتی.
انگار فیلمه و تو هم لیلا حاتمیای چیزی هستی
انگار فیلمه و تو هم لیلا حاتمیای چیزی هستی
بزرگسالی با همون اتفاقی سراغت میاد که سعی میکنی دردش رو لابهلای روزمره قایم کنی. یهو میبینی چقدر با آدم قبل فرق کردی و مدت هاست داری بیوقفه جلو میری و حتی یادت نمیاد آخرین بار کی واقعا خوب، آروم و سبک بودی.
دلم میخواست که الان کسی رو داشتم که با سر پایین بهش میگفتم نتونستم! و به جای نه بابا. حتما میتونی. میگفت فدای سرت که نتونستی، زندگی همینه.
ده نفرم خودشونو برات جر بدن باز تو همونیو میخوای که بهت ریده، اصلا قانون طبیعت همینه.
اون قسمت از شب که از دوستات خداحافظی میکنی، قدمزنان به سمت خونه حرکت میکنی، خندههات یهو خشک میشن و تمام بدبختیات و دلتنگیات دوباره شدت میگیرن، واقعا عجیبه.