یه سری چیزارو هیچوقت نمیشه به زبون اورد، فقط تبدیل به کلمه میشن و میرن روی صفحه دفتر، نقاشی میشن میرن روی بوم، زخم میشن روی بدن، سیاهی میشن میرن زیر چشم ها، خط خطی میشن روی کتابا و هیچکس هم نمیفهمه تو چی کشیدی.
دوستان عاقل تر که میشید دیگه اینجوری تو رابطتتون فکر میکنید که:
"به جهنم که دوسم داری وقتی بلد نیستی باید چجوری باهام رفتار کنی و احترام بزاری."
"به جهنم که دوسم داری وقتی بلد نیستی باید چجوری باهام رفتار کنی و احترام بزاری."
هر آدمی به یه دلیلی وارد زندگیتون میشه و یا حذف میشه. نه از ورود کسی خوشحال شید و نه از حذف کسی غمگین. فقط باید ازش درس بگیرید و رها کنید🧏🏼♀
از یه سنی به بعد میفهمی که واقعا بدون هیشکی نمیمیری و زندگی ادامه داره، هرچقدرم که مقاومت کنی باز ادامه داره.
نه به دستم میدیش، نه از قلبم بیرون میکشیش. والله اگر توی این رفتارات درسی نهفته باشه.
شده تا حالا حس کنین یک چیزی درونتون بوده که دیگه نیست؟ یک موجود بالنده که ساکن شده، یک پرنده که دیگه نمیپره، یک صدا که دیگه شنیده نمیشه، یک ستاره که سوسو نمیزنه، یک نبض که هرچی میگیری پیدا نمیشه،حس میکنم درون من یک کودک بوده که از بس ندیدمش مرده...
تو متوجه آسیبهای که به خودت میزنی نیستی ولی من که از دور نگات میکنم جز زخم روی روحت چیزی نمیبینم.
بزرگ ترین باگم اینه که وقتی همه چی خوبه و هیچ مشکلی وجود نداره یهو یه شکی میاد تو مغزم که نکنه تمام رفتارا دروغی باشه.
مریضتر از من وجود نداره، همیشه میرم دنبال چیزهایی که نفسم رو بند میاره و سلولهام رو بغضی میکنه و بعد میشینم میگم چرا حالم بده.
آدمایی که دایرهی ارتباطی امن و مشخص خودشون رو دارن برام همیشه جالبن. در واقع از آدمایی که همه رو وارد ارتباطاتشون نمیکنن و فیلتربندی دارن خوشم میاد.
تخمی ترین قسمت زندگی اون جاییه که دقیقا صفتِ بدی که سعی کردی نداشته باشی رو بهت نسبت بدن؛ از اونجا به بعد دیگه دلت نمیخواد تلاشی برا خوب بودن بکنی.