سه جلسه رفتم تراپی تازه برگشته میگه فکر کنم ADHD داری. این در حالیه که شما قیافهی منو ببینی میفهمی تقریبا همهی حروف الفبا رو دارم.
یکی از ترسایی که همیشه تو زندگیم داشتم اینه که ناخواسته کسیو ناراحت کنم، چون ناخواسته اصلا حال نمیده، باید با برنامهریزی و عمدی باشه که قشنگ پاره شدنشو ببینم و کیف کنم.
احساس ناکافی بودن به نظر میرسه هیچوقت تموم نمیشه. مثل این میمونه که یه لیوان میذارن جلوت که پرش کنی و تا انجامش میدی یه لیوان خالی دیگه میذارن جلوت و انگار تو هیچوقت نمیتونی همهشون رو پر کنی، چون همیشه یکی هست که یه لیوان خالی جدید جلوت بذاره.
1
شب همگی بخیر مخصوصا اونایی که حس میکنن دیگه کاری از دست خودشون برنمیاد. عیب نداره، کمک بگیر. کمک خواستن هیچ ایرادی نداره❤️
هیچوقت نمیفهمی یه نفرو چقدر دوست داری تا وقتی که ببینی اون یکی دیگرو دوست داره.
این سیستم «کم محلی کنم بهش، جذبم شه» رو من جواب نمیده چون سریعا مبنا رو بر این میذارم که حتما مزاحمشم و نمیخواد تو زندگیش باشم، پس هرچی بود و نبود دیگه تمومه دوست عزیز.
یه سری چیزارو هیچوقت نمیشه به زبون اورد، فقط تبدیل به کلمه میشن و میرن روی صفحه دفتر، نقاشی میشن میرن روی بوم، زخم میشن روی بدن، سیاهی میشن میرن زیر چشم ها، خط خطی میشن روی کتابا و هیچکس هم نمیفهمه تو چی کشیدی.
دوستان عاقل تر که میشید دیگه اینجوری تو رابطتتون فکر میکنید که:
"به جهنم که دوسم داری وقتی بلد نیستی باید چجوری باهام رفتار کنی و احترام بزاری."
"به جهنم که دوسم داری وقتی بلد نیستی باید چجوری باهام رفتار کنی و احترام بزاری."
هر آدمی به یه دلیلی وارد زندگیتون میشه و یا حذف میشه. نه از ورود کسی خوشحال شید و نه از حذف کسی غمگین. فقط باید ازش درس بگیرید و رها کنید🧏🏼♀
از یه سنی به بعد میفهمی که واقعا بدون هیشکی نمیمیری و زندگی ادامه داره، هرچقدرم که مقاومت کنی باز ادامه داره.