هرروز بیدار میشم و نقش آدمی رو بازی میکنم که از هیچ چیزی نمی رنجه و اذیت نمیشه. و هرشب همهی اون رنجهایی که توی طول روز کنار گذاشته بودم رو بغل میکنم و میخوابم. اگر که بخوابم.
از رقابت متنفرم. اینطوریام که «عه قراره سر این چیزه با هم بجنگیم؟ بیا اصلاً واسه تو.
ببین هم واسه تو آدم زیاده هم واسه من
ولی اووووه دوباره بگردیم یکیو باهاش راحت باشیم!!
ولش کن
برگرد.
ولی اووووه دوباره بگردیم یکیو باهاش راحت باشیم!!
ولش کن
برگرد.
در نهایت شب که برمیگردی خونه میفهمی بازیگر خوبی هستی و نقشت رو خوب بازی کردی و کسی نفهمید که تا کجا تو گوه داری شنا میکنی.
من همیشه توی هرچیزی زیاده روی کردم؛ تو غصه خوردن، تو دوست داشتن، تو تلاش کردن، همیشه بیش از حد نگران همه چیز بودم.
ده سالته. شب آخر تعطیلات عیده، پیک شادیت بالاخره تموم شد، حالا منتظری خوابت ببره. خستهای و خیلی دلت برای همکلاسیات تنگ شده، فردا زنگ آخر ورزش دارین، مامان میگه بخواب دیگه باید صبح زود پاشی.
چشمات رو میبندی و نمیدونی چقدر خوشبختی
چشمات رو میبندی و نمیدونی چقدر خوشبختی
ببخشید جواب پیامتو ندادم، اولش تظاهر کردم که پیامت رو ندیدم، انقدر تظاهر کردم که بعدا کلا فراموش کردم که پیام داده بودی.
دوستان شما تو بلک فرایدی چیکار کردید؟ خودم یه سری چیز پیدا کردم و گفتم پشمام، مفته.
هرجا احساس کردید شخصی در حال اجرای نقش "آدم خوبهست"، بدونید شکتون اشتباه نیست و با یه خارکصه طرفید.
حالم اصلا خوب نیست. از فاصله خیلی خیلی خیلی دور هم مشخصه حالم خوب نیست. تو چطور در چند قدمی من ایستادی و نمیبینی حالم خوب نیست؟
تو یه جمع نشستی و همه دارن معاشرت میکنن، تو ساکت با خودت داری فکر میکنی به هیچجا و هیچکس تعلق نداری.
هرچيزی كه منو نكشت، نه تنها قوی ترمم نكرد بلكه اون يه ذره mental health باقی مونده هم شاشید توش.
اون لحظه که یکی بهت میگه "اهنگ بزار" انگار تمام آهنگات تبدیل به کصشرترین آثار تاریخ موسیقی میشن.
آدم چیزی که ناراحتش کرده رو ته نشین میکنه جوری که گاهی رسوب میشه،چیزی که ۱۰ سال پیش خیلی ناراحتت کرده الان یادش میفتی به خودت میگی برو بابا.
بعضی حسارو با یکی تجربه میکنی
که دیگه حتی با خودشم نمیتونی تکرار کنی
چه برسه به یه نفر دیگه.
که دیگه حتی با خودشم نمیتونی تکرار کنی
چه برسه به یه نفر دیگه.