خدارو شکر هیچوقت تاحالا دو دل نبودم، همیشه هفت هشت تا راه جلوی پام بوده تا قشنگ بتونم تخمی ترینشو انتخاب کنم.
آخر شبا احساس میکنم دوست نداشتنیترین آدم جهانم (در واقع این احساس فقط مال ۲۴ ساعت اخر روزمه)
آدما میان، میرن. اذیتم میکنن، ناراحتم میکنن، سوءاستفاده میکنن، عقدهگشایی میکنن، مصرفم میکنن، و از خودم دورم میکنن. ولی من باز برمیگردم و دوباره خودم رو پیدا میکنم. من به خودم خوشحالی رو بدهکارم و تا این قرض رو ادا نکنم هیچ جایی نمیرم.
من خیلی اوقات به جای اینکه بگم دوستت دارم گفتم مراقب خودت باش. من تو رو خیلی مراقب خودت باش.
نه عزیزم معلومه که هیچکاری نکردی، فقط چاقو رو برداشتی کردیش تو قلب من، که اونم فدا سرت.
من خودم از خودم راضی نیستم بعد بعضیا انتظار دارن اونارو راضی نگه دارم، ولم كنيد بیناموسا
بعضی اوقات سختترین کار مجبور کردن خودت به ادامه دادنه و این روزها من هر ثانیه دارم خودم رو برای جا نزدن و تحمل کردن قانع میکنم.
منو به جاهای شاد دعوت نکنید؛ من به افسردگیم تعهد دارم. منو دعوت کنید بریم بیابون گریه کنیم، بشینیم زیرزمین خونتون تریاک بکشیم، تو یه کافه درب و داغون چاووشی گوش بدیم، من دیگه توان بزن برقص و الکی خوشحال بودنو ندارم.
یعنی چی که نمیتونم فقط بخوابم و سریال ببینم و آهنگ گوش بدم و کتاب بخونم و تو پینترست بچرخم و رویاپردازی کنم؟ پس برای چی وجود دارم؟
اونقدر دندون روی جیگر گذاشتم که اون تیکهای که به دندون گرفتم جدا شد از جیگر.
آدما از تو چیزایی که ندارن یا کم دارن رو طلب میکنن و وقتی ته کشیدی درست مثل یه کیسه خالی توی باد ولت میکنن تا بری.
مثل یه بچه بهونه گیر دلم میخواد پا بکوبم زمین و جیغ بکشم نمیخوام، نمیخوام، نمیخوام.
اگه برگردم عقب بازم همین اشتباهاتی که تو این سال های زندگیم کردم رو تکرار میکنم، میشناسم خودم رو، میدونم چقدر زبون نفهمم.
این آدمایی که دایره ارتباطی خیلی بزرگ دارن و کلی دوست و آشنا دارن و با همه اوکی ان منو عجیب میترسونن. کصکش چطور میتونی همه رو خوشحال نگه داری؟ چندتا نقاب داری؟
بزرگترین ایرادی که دارم اینه که به محض اینکه باهام خوب برخورد میکنن، یادم میره قبلش چقد اذیتم کردن.