دقیقا همون لحظهای که داری از استانداردات رو پایین میای و فکر میکنی ارزششو داره، کاش صاعقه بزنه مغزت ریست بشه.
زباله گردی بهانهست، سطل آشغال به سطل آشغال دنبال تو میگردم.
زندگیم اینطوریه که اگه یه روز خوشحالم، باید یه هفته افتری پس بدم.
اورثینکر
خودت که نه، دلم برای دوست داشتنت تنگ میشه.
خودت که نه، دلم برای آیندهای که «ما» بودیم تنگ میشه
خدارو شکر هیچوقت تاحالا دو دل نبودم، همیشه هفت هشت تا راه جلوی پام بوده تا قشنگ بتونم تخمی ترینشو انتخاب کنم.
آخر شبا احساس میکنم دوست نداشتنیترین آدم جهانم (در واقع این احساس فقط مال ۲۴ ساعت اخر روزمه)
آدما میان، میرن. اذیتم میکنن، ناراحتم میکنن، سوءاستفاده میکنن، عقدهگشایی میکنن، مصرفم میکنن، و از خودم دورم میکنن. ولی من باز برمیگردم و دوباره خودم رو پیدا میکنم. من به خودم خوشحالی رو بدهکارم و تا این قرض رو ادا نکنم هیچ جایی نمیرم.
من خیلی اوقات به جای اینکه بگم دوستت دارم گفتم مراقب خودت باش. من تو رو خیلی مراقب خودت باش.
نه عزیزم معلومه که هیچکاری نکردی، فقط چاقو رو برداشتی کردیش تو قلب من، که اونم فدا سرت.
من خودم از خودم راضی نیستم بعد بعضیا انتظار دارن اونارو راضی نگه دارم، ولم كنيد بیناموسا
بعضی اوقات سختترین کار مجبور کردن خودت به ادامه دادنه و این روزها من هر ثانیه دارم خودم رو برای جا نزدن و تحمل کردن قانع میکنم.
منو به جاهای شاد دعوت نکنید؛ من به افسردگیم تعهد دارم. منو دعوت کنید بریم بیابون گریه کنیم، بشینیم زیرزمین خونتون تریاک بکشیم، تو یه کافه درب و داغون چاووشی گوش بدیم، من دیگه توان بزن برقص و الکی خوشحال بودنو ندارم.
یعنی چی که نمیتونم فقط بخوابم و سریال ببینم و آهنگ گوش بدم و کتاب بخونم و تو پینترست بچرخم و رویاپردازی کنم؟ پس برای چی وجود دارم؟