چگونه ممکن است پدر و مادری دختر ۱۴ ساله خود را به عقد مردی ۷۰ ساله درآورند و در این میان شادی کنند و رقص و پایکوبی به راه بیندازند ؟ از چه زمانی خوشبختی دخترتان را به بدبختی اش ترجیع دادهاید.
چگونه توانستید لرزش دستان او و آن چشمان پر از غمش را نادیده بگیرید؟
حالا دیگر حتی از خدایی که به آن ایمان دارید نیز نمیترسید.
چگونه توانستید لرزش دستان او و آن چشمان پر از غمش را نادیده بگیرید؟
حالا دیگر حتی از خدایی که به آن ایمان دارید نیز نمیترسید.
💔5❤4
𝒐𝒗𝒆𝒓𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒆𝒓
#چالش 30 روز طراحی روز اول 🙃
#چالش جدید ۳۰ روز طراحی فیگور یا آناتومی بدن روز اول..💓
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2🕊1🌚1💘1 1
آیا تا به حال لذت تنها بودن را چشیدهاید؟ تنها ماندن و تنها قدم زدن. به هر حال، وقتی بچه بودم، تنها بازی میکردم و هیچ دوستی نداشتم. گاهی اوقات از تنهایی بازی کردن با خودم کلافه میشدم، اما بیشتر وقتهاهم در رویاهایم برای خودم دوستانی پیدا میکردم. در خیالپردازیهایم، با آنها صحبت میکردم.
یادمه همیشه در رویاهایم با حیوانات دوست میشدم. بچهگربهها و خرگوشها را در آغوش میگرفتم. با این حال، هنوز هم دلم میخواست با بچههای کوچه بازی کنم. نه اینکه اجازه نداشته باشم، بلکه از همان دوران کودکی استرس اجتماعی داشتم. همیشه منتظر بودم کسی به سمت من بیاید، دستم را بگیرد و به جمع بازی ببرد، اما این اتفاق هیچوقت نیفتاد.ولی من همیشه آن دوستان خیالیام را داشتم.
حال، با خواست خودم و با شتاب به سمت تنهایی میروم. امروز هم ساعتها تنها قدم زدم در این زندان به نام افغانستان. باز هم مثل قدیمها خیالپردازی کردم؛ دریا را، موجهای دریا را، خاکهای نمزده اطراف دریا را، باد را و آزادی را. شاید همین رویاپردازی است که زندگی را قابل تحملتر کرده است.
وگرنه چطور ممکن است در اینجا موهایم را در وزش باد حس کنم، کنار خیابان نقاشی کنم و موسیقی گوش بدهم ،
برقصم …
کولهپشتیام را بپوشم و به سمت مکتب بروم؟ دولتی که کارش امنیت باشد، نه ترس و وحشت. اینها همه در رویاها وجود دارد و به همین خاطر است که رویاپردازی را دوست دارم.
یادمه همیشه در رویاهایم با حیوانات دوست میشدم. بچهگربهها و خرگوشها را در آغوش میگرفتم. با این حال، هنوز هم دلم میخواست با بچههای کوچه بازی کنم. نه اینکه اجازه نداشته باشم، بلکه از همان دوران کودکی استرس اجتماعی داشتم. همیشه منتظر بودم کسی به سمت من بیاید، دستم را بگیرد و به جمع بازی ببرد، اما این اتفاق هیچوقت نیفتاد.ولی من همیشه آن دوستان خیالیام را داشتم.
حال، با خواست خودم و با شتاب به سمت تنهایی میروم. امروز هم ساعتها تنها قدم زدم در این زندان به نام افغانستان. باز هم مثل قدیمها خیالپردازی کردم؛ دریا را، موجهای دریا را، خاکهای نمزده اطراف دریا را، باد را و آزادی را. شاید همین رویاپردازی است که زندگی را قابل تحملتر کرده است.
وگرنه چطور ممکن است در اینجا موهایم را در وزش باد حس کنم، کنار خیابان نقاشی کنم و موسیقی گوش بدهم ،
برقصم …
کولهپشتیام را بپوشم و به سمت مکتب بروم؟ دولتی که کارش امنیت باشد، نه ترس و وحشت. اینها همه در رویاها وجود دارد و به همین خاطر است که رویاپردازی را دوست دارم.
❤4🕊1💔1💘1
امروز با دوستی از مزار که به تازگی آشنا شدم، درباره گلهای آفتابگردان صحبت کردیم. او گفت که مزرعهای وجود دارد پر از این گلهای زیبا. تصور کنید، یک مزرعه وسیع پر از گلهای آفتابگردان که سرهای طلایی و درخشانشان به سوی آسمان بلند شدهاند و در زیر نور خورشید میرقصند. اگر آنجا بودم، با سرور و شوق در میان گلها میدویدم و از زیبایی آنها لذت میبردم.
همیشه وقتی از مزار صحبت میکردند خرقه مبارک را در ذهنم مجسم میکردم. مزار را با کلی جاهای تاریخی و ساختمانهای مینیاتوری تصور میکردم، با رنگهای آبی و زیباییهای خاصش. اما حالا با این تصویر جدید از مزرعه گلهای آفتابگردان، تمام تصوراتم از مزار
تغیر کرده است.
اخ، مزرعه گلهای آفتابگردان!
من به شدت مشتاقم که روزی در آن مزرعه قدم بزنم و با نسیم ملایم بازی کنم.
همیشه وقتی از مزار صحبت میکردند خرقه مبارک را در ذهنم مجسم میکردم. مزار را با کلی جاهای تاریخی و ساختمانهای مینیاتوری تصور میکردم، با رنگهای آبی و زیباییهای خاصش. اما حالا با این تصویر جدید از مزرعه گلهای آفتابگردان، تمام تصوراتم از مزار
تغیر کرده است.
اخ، مزرعه گلهای آفتابگردان!
من به شدت مشتاقم که روزی در آن مزرعه قدم بزنم و با نسیم ملایم بازی کنم.
❤4🕊2🌚1💔1💘1 1
𝒐𝒗𝒆𝒓𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒆𝒓
#چالش جدید ۳۰ روز طراحی فیگور یا آناتومی بدن روز اول..💓
#چالش جدید ۳۰ روز طراحی فیگور یا آناتومی بدن روز دوم ..🥹
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3💘2 2🕊1🌚1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاش اینجا زندگی میکردم..🤩 🤩
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3🕊1💔1 1
برای وطنم !!
سالهاست که زانوهایم را بغل میکنم و در سکوتی عمیق، اشک میریزم. برای تو، برای دردهای بیپایانت، وطنم!
اینقدر زخم خوردهای که نمیدانم به کدامین زخمهایت مرهم شوم.
وطن را چون دختر همسن و سال خودم میبینم که کنارش نشستهام و گوش به حرفهایش میدهم.
او هم مانند من خسته است، خسته از روزهای بیپایان و شبهای تاریک.
برای حال خوبش، گلهای آفتابگردان کاشتم، گل نعنا، برایش کتاب میخوانم، و نقاشی میکشم.
برای او شعر میخوانم.
هنوز از غم مرگ یکی از دخترانش، نازگل، چیزی نگذشته بود که باز نورستانش را سیل آمد.
چگونه میتوانم این درد را توصیف کنم؟ چگونه میتوانم در برابر چنین فاجعهای گریه نکنم؟
نورستان را قلب وطن میدانم؛ حس میکنم فقط آنجاست که همهچیز زنده است و نفس میکشد.
چرا قلبت نیز زخم برداشت؟
من و وطنم هر دو با هم گریه میکنیم، ساعتها روز و سالها...
آیا میتوانم روزی تو را از این درد رها کنم؟
آیا میتوانم روزی دوباره لبخند را بر چهرهات ببینم؟
ای کاش روزی برسد که دخترانت آزاد و نورستانت سبز باشد، و رودهایت زلال و پرآب.
کوههایت استوارتر و زخمهایت التیام یابد.
ای وطن، تو را با تمام دردهایت دوست دارم و امیدوارم روزی دوباره در آغوش آرامش بگیری.
22 July | 2026
سالهاست که زانوهایم را بغل میکنم و در سکوتی عمیق، اشک میریزم. برای تو، برای دردهای بیپایانت، وطنم!
اینقدر زخم خوردهای که نمیدانم به کدامین زخمهایت مرهم شوم.
وطن را چون دختر همسن و سال خودم میبینم که کنارش نشستهام و گوش به حرفهایش میدهم.
او هم مانند من خسته است، خسته از روزهای بیپایان و شبهای تاریک.
برای حال خوبش، گلهای آفتابگردان کاشتم، گل نعنا، برایش کتاب میخوانم، و نقاشی میکشم.
برای او شعر میخوانم.
هنوز از غم مرگ یکی از دخترانش، نازگل، چیزی نگذشته بود که باز نورستانش را سیل آمد.
چگونه میتوانم این درد را توصیف کنم؟ چگونه میتوانم در برابر چنین فاجعهای گریه نکنم؟
نورستان را قلب وطن میدانم؛ حس میکنم فقط آنجاست که همهچیز زنده است و نفس میکشد.
چرا قلبت نیز زخم برداشت؟
من و وطنم هر دو با هم گریه میکنیم، ساعتها روز و سالها...
آیا میتوانم روزی تو را از این درد رها کنم؟
آیا میتوانم روزی دوباره لبخند را بر چهرهات ببینم؟
ای کاش روزی برسد که دخترانت آزاد و نورستانت سبز باشد، و رودهایت زلال و پرآب.
کوههایت استوارتر و زخمهایت التیام یابد.
ای وطن، تو را با تمام دردهایت دوست دارم و امیدوارم روزی دوباره در آغوش آرامش بگیری.
22 July | 2026
💔3❤2 1
مغزم را به صورت یک توده ی افکار پریشانِ فشرده میبینم،
افکار بی روحی معلق در هوا.
افکار بی روحی معلق در هوا.
❤2 2💔1😭1