𝗈𝗉𝖾𝗋𝖺 𝖾𝗉𝗂𝖼𝗅𝖾𝗌𝖾 🧊
خیلی خوشحال بودم، پدر، فکر نمیکنم هيچوقت در زندگی تا این اندازه خوشحال بوده بشم. از سه سال پیش، این بیماری راه فراری را به من هدیه داد. جایی که تو نمیتوانی جز یکی دو کبودی آسیب دیگری به من برسانی، جایی که دیگر نمیتوانی مرا تحت کنترل بگیری. اینجا آنقدر…
آدمهای بیشتری به بیمارستان میآیند. آدمهای بیشتری را میشناسم و ازشان مراقبت میکنم. آدمهای بیشتری که اسکلت شده و به خاکستر تبدیل میشوند.
هربار، به سم باز میگردم که پوستش خاکستری میشود و قدرتش کم کم از وجودش پر میکشد.
شبها من را دلداری میدهد. ساکتم میکند. میگوید همهچیز درست خواهد شد. میگوید نبايد امیدم را از دست بدهم.
وقتی کنار او هستم پیش خود فکر میکنم چطور چیزی به لمس ناپذیریِ 'امید' از بین میرود.
نمیتوان آن را نادیده گرفت. نمیتوان آن را به گوشه ذهن پرتاب کرد. یعنی، باید آن را فراموش کرد.
فراموش کردن یکی از جوانب مهم سوگواری است.
هربار، به سم باز میگردم که پوستش خاکستری میشود و قدرتش کم کم از وجودش پر میکشد.
شبها من را دلداری میدهد. ساکتم میکند. میگوید همهچیز درست خواهد شد. میگوید نبايد امیدم را از دست بدهم.
وقتی کنار او هستم پیش خود فکر میکنم چطور چیزی به لمس ناپذیریِ 'امید' از بین میرود.
نمیتوان آن را نادیده گرفت. نمیتوان آن را به گوشه ذهن پرتاب کرد. یعنی، باید آن را فراموش کرد.
فراموش کردن یکی از جوانب مهم سوگواری است.
— سم، به امید دل بستم