من عاشق چشم ابروی کسی نیستم، احساس کنم یکی از قصد داره کمبودای مادرپدرش رو سر من خالی میکنه اصلا مراعات نمیکنم.
برای همین از آدمای بیاعتماد به نفس و ترسو متنفرم چونکه تا یکم خوب باهاشون رفتار کنی عمیق توی توهم گیر میکنن
خیلی خوشحال بودم، پدر، فکر نمیکنم هيچوقت در زندگی تا این اندازه خوشحال بوده بشم.
از سه سال پیش، این بیماری راه فراری را به من هدیه داد. جایی که تو نمیتوانی جز یکی دو کبودی آسیب دیگری به من برسانی، جایی که دیگر نمیتوانی مرا تحت کنترل بگیری.
اینجا آنقدر کناب میخوانم و مینويسم که از خود بی خود میشوم.
دوست هم پیدا کردم. دوستانی عجیب و غریب، زیبا، بانمک، مهربان که تو نمیتوانی آنهارا از من بگیری. دوست هایی که به من نشان دادند تعلق داشتن چه حسی دارد، اینکه شاد باشی و دیگران قدرت را بدانند.
حالا دیگر میفهمم، تو به همان اندازه از داشتن من خوشحال بودی که من از بیمار بودن خوشحال بودم، من آن پسری نبودم که تو میخواستی.
تو از من تصویر کسی را ساختی که نیستم و اگر یک اینچ از آن تصویر منحرف میشدم، احساس خطر میکردی. تو هرگز من یا قدرتی که در اختیار داشتی وابستگی نداشتی. تو به این تصویر وابسته بودی، به اینانگاره این شخصی که در واقع وجود ندارد.
به همین خاطر تو را مقصر نمیدانم پدر، اما آخرین خاطرات من از تو نخواهند بود.
آخرین خاطراتم از مامان خواهند بود و شبهایی که همدیگر را التیام بخشیدیم، شب هایی که برایم کتاب خواند و من را ترغیب کرد کسی باشم که دوست دارم.
آخرین خاطراتم از یک دختر زیبا و پرسروصدا خواهند بود که از او لباس و گربهای دزدیدم - از یک دختر بذلهگو، با خوشبینیای که میتوان تا ستارهها با آن رفت و لطیفههایی که من را به خنده میاندازند - از یک دوست عجیب و غریب که کابوسهایم را از من دور کرد و هرگز من را تنها نگذاشت.
از پسری که از اکثر آدمها قلب بزرگتری داشت، آخرین خاطرههایم از شادمانیاش، زیباییاش، خوشبینیاش و مهربانی همیشگیاش خواهند بود.
این نامه برای تو نیست پدر، برای من است.
چرا که دلیلی برای متاسف بودن ندارم، نیازی ندارم من را بخاطر کسی که دوست دارم باشم و از آن بیشتر کسی که میخواهم دوست داشته باشم ببخشی.
پس ممنونم، سونی، هیکاری، سم..
ممنونم، کُر...
که به من آموختید خودم را دوست داشته باشم.
از سه سال پیش، این بیماری راه فراری را به من هدیه داد. جایی که تو نمیتوانی جز یکی دو کبودی آسیب دیگری به من برسانی، جایی که دیگر نمیتوانی مرا تحت کنترل بگیری.
اینجا آنقدر کناب میخوانم و مینويسم که از خود بی خود میشوم.
دوست هم پیدا کردم. دوستانی عجیب و غریب، زیبا، بانمک، مهربان که تو نمیتوانی آنهارا از من بگیری. دوست هایی که به من نشان دادند تعلق داشتن چه حسی دارد، اینکه شاد باشی و دیگران قدرت را بدانند.
حالا دیگر میفهمم، تو به همان اندازه از داشتن من خوشحال بودی که من از بیمار بودن خوشحال بودم، من آن پسری نبودم که تو میخواستی.
تو از من تصویر کسی را ساختی که نیستم و اگر یک اینچ از آن تصویر منحرف میشدم، احساس خطر میکردی. تو هرگز من یا قدرتی که در اختیار داشتی وابستگی نداشتی. تو به این تصویر وابسته بودی، به اینانگاره این شخصی که در واقع وجود ندارد.
به همین خاطر تو را مقصر نمیدانم پدر، اما آخرین خاطرات من از تو نخواهند بود.
آخرین خاطراتم از مامان خواهند بود و شبهایی که همدیگر را التیام بخشیدیم، شب هایی که برایم کتاب خواند و من را ترغیب کرد کسی باشم که دوست دارم.
آخرین خاطراتم از یک دختر زیبا و پرسروصدا خواهند بود که از او لباس و گربهای دزدیدم - از یک دختر بذلهگو، با خوشبینیای که میتوان تا ستارهها با آن رفت و لطیفههایی که من را به خنده میاندازند - از یک دوست عجیب و غریب که کابوسهایم را از من دور کرد و هرگز من را تنها نگذاشت.
از پسری که از اکثر آدمها قلب بزرگتری داشت، آخرین خاطرههایم از شادمانیاش، زیباییاش، خوشبینیاش و مهربانی همیشگیاش خواهند بود.
این نامه برای تو نیست پدر، برای من است.
چرا که دلیلی برای متاسف بودن ندارم، نیازی ندارم من را بخاطر کسی که دوست دارم باشم و از آن بیشتر کسی که میخواهم دوست داشته باشم ببخشی.
پس ممنونم، سونی، هیکاری، سم..
ممنونم، کُر...
که به من آموختید خودم را دوست داشته باشم.
— نئو، به امید دل بستم