۳ شهریور ۱۴۰۴ یکی از عزیزترین و خواستنیترین روزهای زندگی من بود؛ اما حالا، پس از گذشت یک سال، تبدیل شده به تلخترین و غمانگیزترین روز زندگیام.
آن روز برایم زیبا بود، چون آن زمان باور داشتم تمام رویاهایی که در سر دارم، شدنیاند. باور داشتم دنیا میتواند در ظاهر به اندازهی یک آدم کوچک باشد، اما برای من به اندازهی بینهایت ارزش داشته باشد.
اما امروز ناراحتم؛ نه فقط به خاطر چیزی که از دست رفت، بلکه به خاطر چیزی که آن روز هنوز نمیدانستم.
همیشه میگوییم «آن چیزی که میخواهیم نمیشود»، اما شاید حقیقت این باشد که بیشتر اوقات، چیزی که نمیخواهیم اتفاق بیفتد، اتفاق میافتد.
۳ شهریور برای من روز تلخیست؛ روزی که هنوز دوستش دارم، با تمام خاطرات خوب و بدش.
و شاید عجیب باشد، اما این روز من را ضعیف نمیکند. برعکس، یادآوریاش به من انگیزه میدهد که ادامه بدهم، قویتر شوم و برای تمام چیزهایی که هنوز در زندگیام باقی ماندهاند، بجنگم.
شاید بعضی روزها قرار نیست فراموش شوند؛ قرار است همیشه بخشی از ما بمانند و یادمان بیاورند که چقدر تغییر کردهایم.
آن روز برایم زیبا بود، چون آن زمان باور داشتم تمام رویاهایی که در سر دارم، شدنیاند. باور داشتم دنیا میتواند در ظاهر به اندازهی یک آدم کوچک باشد، اما برای من به اندازهی بینهایت ارزش داشته باشد.
اما امروز ناراحتم؛ نه فقط به خاطر چیزی که از دست رفت، بلکه به خاطر چیزی که آن روز هنوز نمیدانستم.
همیشه میگوییم «آن چیزی که میخواهیم نمیشود»، اما شاید حقیقت این باشد که بیشتر اوقات، چیزی که نمیخواهیم اتفاق بیفتد، اتفاق میافتد.
۳ شهریور برای من روز تلخیست؛ روزی که هنوز دوستش دارم، با تمام خاطرات خوب و بدش.
و شاید عجیب باشد، اما این روز من را ضعیف نمیکند. برعکس، یادآوریاش به من انگیزه میدهد که ادامه بدهم، قویتر شوم و برای تمام چیزهایی که هنوز در زندگیام باقی ماندهاند، بجنگم.
شاید بعضی روزها قرار نیست فراموش شوند؛ قرار است همیشه بخشی از ما بمانند و یادمان بیاورند که چقدر تغییر کردهایم.
𝙊𝙥𝙚𝙣 𝙈𝙞𝙣𝙙
«تا ابد» را از زبان کسانی شنیدم که حتی تا فردا هم نماندند .
دنبال خوشبختی بودم تو کسایی که آخرش چیزی بجز خدافظ نبودن