وقتی جوانتر بودم، خیلی به مین شاکها و افترشاکها گیر میدادم. ساعتها با اشتیاق و انرژی وقت صرف میکردم، خط به خط رفرنسهای خارجی را میخواندم و هایلایت میکردم تا بفهمم قضیه از چه قرار است. هنوز هم مثل قدیمها عقیده دارم که یک برنامه نویس خوب قبل از نوشتن یک الگوریتم، بایستی ایده پنهان پشتش را بیابد. فلوچارتی یازده مرحلهای جهت کدنویسی مرحله به مرحله پروسه رخ دادن مین شاک - افترشاکها تهیه کردهام که به زودی در کانال قرارش خواهم داد🌷🙏
کشف الگوریتمهای واقعی (درس زندگی)، بخش اول
دوران ابتدایی بهترین دوران زندگیم بود. راستش را بخواهید از همان زمانها بود که یاد گرفتم با ذهنهای دیگران بیچاره سعی و خطا کنم و الگوریتمهای واقعی زندگیهایشان را کشف کنم. الگوریتمهایی عجیب از نوع رفتارسنجی برای کنترل آدمهای پیرامونیام، یا ایده هایی که بتوانم آنها را عاشق خودم کنم و نیز فکرهایشان را بخوانم. هنوز هم عقیده دارم آدمهای پیرامونیمان همان کامندهای داخل OpenSees هستند و ارتباطات بینشان حتما طبق یک الگوریتم شناخته شده یا شناخته نشده پیش میروند. در واقع مشکل از ضعف شناخت ما است که نمیتوانیم دنیاهای دیگران را کشف کنیم و دوستشون بداریم. پروفسور روبرتو عقیده دارد ورود بدون اجازه به ذهنهای دیگران یا فکرخوانی غیرقانونی است و نباید این کار را انجام داد. اما همیشه که نباید توصیههای پروفسورهای کمی خشک و زیادی علمی را گوش کنیم. اگر بخواهیم طبق منویات این عزیزان رفتار کنیم، حتی گل کوچک بازی کردن با شلوارک ورزشی خال خالی هم کاری زشت و ناپسند مینمایاند. علاوه بر همه اینها من هیچ وقت نفهمیدم دقیقا از چه سازمانی و ارگانی باید اجازه بگیرم تا فکر و رفتار مخاطب کامندطور را حدس بزنم. خوشبختانه مظلومترین قیافه کلاس چهارم ابتدایی را داشتم و کسی اصلا فکرش را هم نمیکرد تا این حجم از شیطنت درون افشینا مستتر باشد. آن موقعها سریالی پخش میشد به نام جنگجویان کوهستان. بازیگر نقش اول این سریال یک طورهایی شده بود قهرمان دعواهای کودکانه آن زمانهای من این قهرمان در نبردهایش از شعله های بزرگ آتش هم بهره میجست و این قضیه خیلی روی روح و روان من بدآموزی داشت. آن زمانها داخل مدارس بخاریهایی گازوئیلی داخل وجود داشتند که سوختهایشان به صورت قطره قطره از بالا بر روی شعله آتش میریختند. نمیدانم چرا عاشق این بودم که انواع و اقسام وسایل با بوی خیلی بد، چسبها و حتی گاها آب را داخل بخاری بریزم تا دقیقا در نیمههای کلاس اتفاقی بیفتد و کلاس تبدیل شود به قهوه خانه...
این قهرمان افسانهای من دیالوگی همیشگی هم داشت و معمولا در آخر نبردهایش میگفت سخته که قبول کنم شکست خوردیم، تلاشی برای هیچی با وجودی که آن زمانها نمیدانستیم علت دعواهایمان دقیقا تلاش برای رسیدن به چه چیزی و چه هدفی بود، ولی شما نمیتوانید تصور کنید که وقتی وسط دعواها با دستی چوب گردان، و با صدایی بلند و رسا این دیالوگ را فریاد میزدم چه جان و رمق تازهای به خودم و لشگر کوتولههای هم تیمیام تزریق میشد و چه کتکهای جانانهای که بین آنها رد و بدل نمیشد. به عبارت دیگر دعوا و کتک کاری روح نهفته تازهای میگرفت و تا حدودی مقبول و پذیرفتنی میشد. آن موقعها عقیده داشتم فرمانده خودش به هیچ وجهی نباید وارد دعوا بشود و بایستی همیشه سالم بماند. چون اگر فرمانده وسط دعوا بمیرد لشگرش تا ابد از هم پاچیده خواهد شد. اوایل بچهها فکر میکردند که من دارم زرنگ بازی در میآورم، اما پس از برگزاری کلی جلسه و میتینگ علمی - تخصصی توانستم قانعشان کنم که شناسایی نحوه استراتژی رزمی و نقاط شروع حمله به دشمن کار بسیار تخصصی است و فقط کسی میتواند از عهده این خطیر برآید که تمامی قسمتهای شبانه سریال مذکور را بارها و به دقت دیده باشد. یادم است کمی بعدتر پرروتر هم شده بودم. من به بچهها دستور دادم که نصف ساندویچهای کالباس روزانشان را به عنوان دستمزد به من بدهند. در واقع توجیهشان کردم که بیدار ماندن تا نیمههای شب، مصرف بی رویه انواع آجیل، شکلات و تنقلات، و کشف استراتژی جنگی فرمانده لینچان خیلی سخت و هزینه بر است و از طرفی بدن نحیف من هم نیاز به تقویت غذایی دارد. خداییش هم بچههای منطقی بودند و خیلی زود باورم کردند. فقط یکی از بیمعرفتهایشان (که متاسفانه هیچ وقت پیدایش نکردم) هر روز به ساندویچ ارسالیاش نمک میزد تا شور شود. قضیه خیلی خوب پیش میرفت و من شده بودم امپراطور آن گروه شش نفره اما افسوس که معلم حرفه و فن چهارم ابتدایی از ما کاردستی خواست و باعث شد تا این نبردهای کمی سودآور هفتگی و پی در پی برای مدتی موقت به وقفه بیفتند. او گفت که این کاردستی هم میتواند رب گوجه فرنگی، کمپوت و ... باشد و هم میتواند یک کار هنری اصیل... (این داستان دنباله دار ادامه دارد)
دوران ابتدایی بهترین دوران زندگیم بود. راستش را بخواهید از همان زمانها بود که یاد گرفتم با ذهنهای دیگران بیچاره سعی و خطا کنم و الگوریتمهای واقعی زندگیهایشان را کشف کنم. الگوریتمهایی عجیب از نوع رفتارسنجی برای کنترل آدمهای پیرامونیام، یا ایده هایی که بتوانم آنها را عاشق خودم کنم و نیز فکرهایشان را بخوانم. هنوز هم عقیده دارم آدمهای پیرامونیمان همان کامندهای داخل OpenSees هستند و ارتباطات بینشان حتما طبق یک الگوریتم شناخته شده یا شناخته نشده پیش میروند. در واقع مشکل از ضعف شناخت ما است که نمیتوانیم دنیاهای دیگران را کشف کنیم و دوستشون بداریم. پروفسور روبرتو عقیده دارد ورود بدون اجازه به ذهنهای دیگران یا فکرخوانی غیرقانونی است و نباید این کار را انجام داد. اما همیشه که نباید توصیههای پروفسورهای کمی خشک و زیادی علمی را گوش کنیم. اگر بخواهیم طبق منویات این عزیزان رفتار کنیم، حتی گل کوچک بازی کردن با شلوارک ورزشی خال خالی هم کاری زشت و ناپسند مینمایاند. علاوه بر همه اینها من هیچ وقت نفهمیدم دقیقا از چه سازمانی و ارگانی باید اجازه بگیرم تا فکر و رفتار مخاطب کامندطور را حدس بزنم. خوشبختانه مظلومترین قیافه کلاس چهارم ابتدایی را داشتم و کسی اصلا فکرش را هم نمیکرد تا این حجم از شیطنت درون افشینا مستتر باشد. آن موقعها سریالی پخش میشد به نام جنگجویان کوهستان. بازیگر نقش اول این سریال یک طورهایی شده بود قهرمان دعواهای کودکانه آن زمانهای من این قهرمان در نبردهایش از شعله های بزرگ آتش هم بهره میجست و این قضیه خیلی روی روح و روان من بدآموزی داشت. آن زمانها داخل مدارس بخاریهایی گازوئیلی داخل وجود داشتند که سوختهایشان به صورت قطره قطره از بالا بر روی شعله آتش میریختند. نمیدانم چرا عاشق این بودم که انواع و اقسام وسایل با بوی خیلی بد، چسبها و حتی گاها آب را داخل بخاری بریزم تا دقیقا در نیمههای کلاس اتفاقی بیفتد و کلاس تبدیل شود به قهوه خانه...
این قهرمان افسانهای من دیالوگی همیشگی هم داشت و معمولا در آخر نبردهایش میگفت سخته که قبول کنم شکست خوردیم، تلاشی برای هیچی با وجودی که آن زمانها نمیدانستیم علت دعواهایمان دقیقا تلاش برای رسیدن به چه چیزی و چه هدفی بود، ولی شما نمیتوانید تصور کنید که وقتی وسط دعواها با دستی چوب گردان، و با صدایی بلند و رسا این دیالوگ را فریاد میزدم چه جان و رمق تازهای به خودم و لشگر کوتولههای هم تیمیام تزریق میشد و چه کتکهای جانانهای که بین آنها رد و بدل نمیشد. به عبارت دیگر دعوا و کتک کاری روح نهفته تازهای میگرفت و تا حدودی مقبول و پذیرفتنی میشد. آن موقعها عقیده داشتم فرمانده خودش به هیچ وجهی نباید وارد دعوا بشود و بایستی همیشه سالم بماند. چون اگر فرمانده وسط دعوا بمیرد لشگرش تا ابد از هم پاچیده خواهد شد. اوایل بچهها فکر میکردند که من دارم زرنگ بازی در میآورم، اما پس از برگزاری کلی جلسه و میتینگ علمی - تخصصی توانستم قانعشان کنم که شناسایی نحوه استراتژی رزمی و نقاط شروع حمله به دشمن کار بسیار تخصصی است و فقط کسی میتواند از عهده این خطیر برآید که تمامی قسمتهای شبانه سریال مذکور را بارها و به دقت دیده باشد. یادم است کمی بعدتر پرروتر هم شده بودم. من به بچهها دستور دادم که نصف ساندویچهای کالباس روزانشان را به عنوان دستمزد به من بدهند. در واقع توجیهشان کردم که بیدار ماندن تا نیمههای شب، مصرف بی رویه انواع آجیل، شکلات و تنقلات، و کشف استراتژی جنگی فرمانده لینچان خیلی سخت و هزینه بر است و از طرفی بدن نحیف من هم نیاز به تقویت غذایی دارد. خداییش هم بچههای منطقی بودند و خیلی زود باورم کردند. فقط یکی از بیمعرفتهایشان (که متاسفانه هیچ وقت پیدایش نکردم) هر روز به ساندویچ ارسالیاش نمک میزد تا شور شود. قضیه خیلی خوب پیش میرفت و من شده بودم امپراطور آن گروه شش نفره اما افسوس که معلم حرفه و فن چهارم ابتدایی از ما کاردستی خواست و باعث شد تا این نبردهای کمی سودآور هفتگی و پی در پی برای مدتی موقت به وقفه بیفتند. او گفت که این کاردستی هم میتواند رب گوجه فرنگی، کمپوت و ... باشد و هم میتواند یک کار هنری اصیل... (این داستان دنباله دار ادامه دارد)
زنگ تفریح (از نوع علمی) 😂جهت ادامه مباحث مهم پیرامون خاطرات کودکیهایم😂اولین نفری که به خاطره گوییهایم و داستان سراییهایم سر کلاسهای درس اعتراض کرد خانم اسدپور بود. میگفت این دانشجوها الان داغ هستند و خوششان میآید ولی بعدها شاکی میشوند که توی آموزشگاه کلی پول دادند و به جای الگوریتمهای پیشرفته، تکنیکهای خاطرهنویسی را یاد گرفتهاند. یادم است به خانم اسدپور پاسخ دادم: تعریف شما از پدیده زمان اشتباه است شما دوست دارید من بیایم یک سری روابط الکی اینجا بنویسم و تایم کلاس را پر کنم و شما هم خوشتان بیاید. روابطی غیرکاربردی که هیچ سودی توی زندگیهایشان نخواهند داشت. روابطی که هزاران نفر در جای جای کره خاکی مرتبا دارند اثباتشان میکنند. خنده دار نیست؟ من به جایش یک فوت نت کاربردی آماده بهشون میدهم که به اندازه دو جلسه سه ساعته کارشان را راه بیندازد. در عوض ترجیح میدهم تایم کلاس را همه با هم خوش بگذرونیم..😊😂خانم اسدپور میگوید: هیچ وقت فکر نمیکردم که این روشهای تدریس عجیب و غریبت خواهانی هم داشته باشد😊او نمیداند که بهترین روش آموزش مطالب به نحو غیرمستقیم است، و نه تدریس به صورت ارادی و مستقیم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درس زندگی (این قسمت: بعضیها)
بعضیها نه نقش بازی میکنند، و نه ادا در میآورند. وقتی تمام درها به رویت بسته میشوند، یک نگاهشان کافی است برای روزها آرامشت.. یک حرفشان، یک خندهشان کافیست تا غصه از در و دیوار زندگیت پاک شود. بینهایت تکیه گاهند، عجیب پناهگاه... باور کنید اینها خیلی باحوصله آفریده شدهاند، قدرشان را بدانید..
بعضیها نه نقش بازی میکنند، و نه ادا در میآورند. وقتی تمام درها به رویت بسته میشوند، یک نگاهشان کافی است برای روزها آرامشت.. یک حرفشان، یک خندهشان کافیست تا غصه از در و دیوار زندگیت پاک شود. بینهایت تکیه گاهند، عجیب پناهگاه... باور کنید اینها خیلی باحوصله آفریده شدهاند، قدرشان را بدانید..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درس زندگی، این قسمت: امید (دوست عزیزم، همیشه مثل افشینا😊امیدوار باش، حتی اگر تمامی شواهد موجود تلخ و ناراحت کننده باشند)
انسان گاهی در میانهی این راه، سخت دلش میگیرد و از رفتن باز میماند!
گردنهای که هیچ، انتظارش را نداشتیم!
شاید در این لحظات، باید یادمان نرود و به یاد آوریم که زندگی، نمیتواند همیشه همان مسیر مستقیم و روشن و بی پیچ و خم باشد!
شاید باید بدانیم که بدون این پیچ و خمها؛ زندگی، اصلا زندگی نیست!
و شاید بهتر باشد تا به جای دلگیر شدن از این پیچ و خمهای پر از مه، عبور از آنها را بیاموزیم و بکوشیم تا راه خود را گم نکنیم!
انسان گاهی در میانهی این راه، سخت دلش میگیرد و از رفتن باز میماند!
گردنهای که هیچ، انتظارش را نداشتیم!
شاید در این لحظات، باید یادمان نرود و به یاد آوریم که زندگی، نمیتواند همیشه همان مسیر مستقیم و روشن و بی پیچ و خم باشد!
شاید باید بدانیم که بدون این پیچ و خمها؛ زندگی، اصلا زندگی نیست!
و شاید بهتر باشد تا به جای دلگیر شدن از این پیچ و خمهای پر از مه، عبور از آنها را بیاموزیم و بکوشیم تا راه خود را گم نکنیم!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه الگوریتمها مثل هم نیستند. همه سازهها هم مثل هم نیستند. بعضی از سازهها خاص، عریض و زمخت هستند، و برخی دیگر غول پیکر، طویل یا کمی مرتفع. خیلیهاشون حتی توی شبیه سازیها هم واقعی هستند و با آدم حرف میزنند. و درنهایت سازههایی هم وجود دارند که فقط یک داستان زیبا و خاطرهای به یادماندنی در ذهن و مغز خالقشان به جای میمانند. پرسش اصلی اینجاست که چقدر به الگوریتمتان اعتماد دارید؟ آیا شبیه سازی که خلقش کردهاید، همانی است که میخواستید؟ الگوریتم نویسان حرفهای با مفهومی تخصصی به نام زبان برنامه LOP مانوس هستند. این کیبورد زبانی است که میتوانید با برنامه حرف بزنید و نیز با آن ارتباط برقرار کنید..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توقفی در زمان..
زیباترین لحظات زندگیم، مربوط به برخی ثانیههای خاص و رمانتیک بودهاند. در این زمانهای زیبا، دانشجویی پس از اتمام جلسه دفاعیهاش تماس تلفنی میگیرد، با صدایی لرزان که نشان دهنده اشکهای شوق غلطان بر روی گونههایش است، و با تمام وجودش میگوید: استادم، من خیلی زیاد دوستت دارم..
و شاید باورتان نشود اگر بگویم دقیقا همین لحظات هستند که زمان برایم، و توی ذهنم کاملا متوقف میشود..
و شاید باورتان نشود اگر بگویم دقیقا همین لحظات هستند که حس میکنم اصلا روی زمین وجود ندارم..
آری، دقیقا همین لحظات هستند که طعم لذتی خاص را میچشم که معدود افرادی درکش کردهاند..
زیباترین لحظات زندگیم، مربوط به برخی ثانیههای خاص و رمانتیک بودهاند. در این زمانهای زیبا، دانشجویی پس از اتمام جلسه دفاعیهاش تماس تلفنی میگیرد، با صدایی لرزان که نشان دهنده اشکهای شوق غلطان بر روی گونههایش است، و با تمام وجودش میگوید: استادم، من خیلی زیاد دوستت دارم..
و شاید باورتان نشود اگر بگویم دقیقا همین لحظات هستند که زمان برایم، و توی ذهنم کاملا متوقف میشود..
و شاید باورتان نشود اگر بگویم دقیقا همین لحظات هستند که حس میکنم اصلا روی زمین وجود ندارم..
آری، دقیقا همین لحظات هستند که طعم لذتی خاص را میچشم که معدود افرادی درکش کردهاند..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نکته تکمیلی پیرامون خروجیهای تیپ دوم، مطرح شده در فوت نت شماره ۴۱۴۴:👇👇
NOTE that if no TimeSeries is provided and a uniform excitation analysis is performed, the relative accelerations are recorded💫💫💫
NOTE that if no TimeSeries is provided and a uniform excitation analysis is performed, the relative accelerations are recorded💫💫💫
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برگی از سری آموزشهای مجازی مختص دانشجویان خوب دانشگاه کیش (فوتنت شماره ۴۱۴۵)
یادم است مسئولین دانشگاه بابت موسیقیهای این پکیج ایراداتی جدی گرفتند و صراحتا از من خواستند حذفشان نمایم. طبیعی است که من با توجه به شخصیتم و شیطنت ذهنیام، به هیچ وجهی زیر بار نرفتم. از آنجایی که این دوره فشردهطور و سه هفتهای برگزار میشد، بهشون پاسخ دادم که هیجان موجود در موزیکهای پس زمینه ویدئوها ممکن است که خیلی فراتر هم بروند. لذا خواستید میمانم، و نخواستید میروم، اما بدون موسیقی هیچ کلاسی برگزار نمیگردد. مگر میشود احساس نداشت و درس خواند؟ اصلا مگر میشود مفاهیم اصلی زندگی را درک نکرد و به دنبال کشف مفاهیم کدنویسی و لرزهای بود؟ سالها است که این نواها بخشی از تار و پود من شدهاند و نیز همدم تنهاییهای نیمه شبهای مهتابیام..
یادم است مسئولین دانشگاه بابت موسیقیهای این پکیج ایراداتی جدی گرفتند و صراحتا از من خواستند حذفشان نمایم. طبیعی است که من با توجه به شخصیتم و شیطنت ذهنیام، به هیچ وجهی زیر بار نرفتم. از آنجایی که این دوره فشردهطور و سه هفتهای برگزار میشد، بهشون پاسخ دادم که هیجان موجود در موزیکهای پس زمینه ویدئوها ممکن است که خیلی فراتر هم بروند. لذا خواستید میمانم، و نخواستید میروم، اما بدون موسیقی هیچ کلاسی برگزار نمیگردد. مگر میشود احساس نداشت و درس خواند؟ اصلا مگر میشود مفاهیم اصلی زندگی را درک نکرد و به دنبال کشف مفاهیم کدنویسی و لرزهای بود؟ سالها است که این نواها بخشی از تار و پود من شدهاند و نیز همدم تنهاییهای نیمه شبهای مهتابیام..
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هرچه بیشتر می گذرد بیشتر به نظریه پارالل وردز ایمان میآورم. بعضی وقتها به یک نفر لبخندی صمیمانه میزنی و او میشود بهترین دوست همه زندگیات. بعضی وقتهای دیگر حتما بایستی با یک نفر دعوا کرد و حسابی کتکش زد، تا ازت خوشش بیاد و باهات رفاقت کند. نکته حائز اهمیت این است که بیشتر مواقع، این دو دسته انسانها هیچ تمایزات شخصیتی و ذهنی خاصی نسبت به یکدیگر ندارند. بلکه این کاندیشنها و شرائط محیطی هستند که باعث میشوند یکی کتک خورده دوستت بشود و دیگری با کتک کاری. مثلا در مورد خود من، بیشتر دوستان خوب امروزم، افرادی بودند که در دورانهای قدیم، به امید وعده هایم دعواهایی شدید یا ماجراهایی خطرناک را شروع میکردند و ناغافلانه با فرارهایم روبه رو میشدند. همیشه هم در برابر اعتراضهایشان، پاسخ میدادم: قصدم فقط شبیخون زدن به تیم حریف بود. ولی نه من و نه آنها هیچ وقت نفهمیدیم که چرا هیچ وقت شبیخونی زده نشد..
همیشه گفتهام فقط توی کلاس خانم دکتر بنیادی بود که کدنویسی بینایی ماشین را یاد گرفتم. لذا جا دارد از این استاد بزرگوار قدردانی ویژه نمایم (با سپاس از جورج مایکل عزیز، بابت شعر، آهنگسازی و اجرای بسیار زیبا و سحرانگیزش)
همیشه گفتهام فقط توی کلاس خانم دکتر بنیادی بود که کدنویسی بینایی ماشین را یاد گرفتم. لذا جا دارد از این استاد بزرگوار قدردانی ویژه نمایم (با سپاس از جورج مایکل عزیز، بابت شعر، آهنگسازی و اجرای بسیار زیبا و سحرانگیزش)
دوستان مکررا میپرسند که "بهترین کتاب آموزش کدنویسی OpenSees کدام است؟"، من این کتاب خیلی خوب، و مطالب تخصصیتر کانال را پیشنهاد مینمایم! دوستان شهرستانی میتوانند به انتشارات بگویند من سفارش کردهام CD سالم باشد🌷رولف دوبلی میگوید خواندن یک رفرنس خوب و قوی، به ذهن هنر شفاف اندیشیدن میبخشد و مطالعه رفرنسهای بد و ضعیف علاوه بر اتلاف زمان، قدرت خلاقیت مغز را نیز به هدر میدهد. لذا اکیدا توصیه میکنم که سایر کتب موجود در بازار پیرامون کدنویسی با نرم افزار OpenSees را به هیچ وجه مطالعه ننمایید. بیایید یاد بگیریم قدردان زحمات اساتید بزرگواری چون دکتر نادر فنایی باشیم که حاصل یک عمر تلاش و مطالعات علمیشان را برایمان منتشر کردهاند🌸🌺
Forwarded from Opensees Community
به هیچ وجه رفرنس بد نخوانید!🌷
دوستان زیادی از من می پرسند "کدام کتاب خوب است؟، و مطالب کدام رفرنس معتبر هستند؟" و من همیشه به آنها پاسخ می دهم که فقط دو کتاب آموزش اپنسیس ذیل را خریداری و مطالعه نمایید. شدیدا توصیه می کنم اگر هم رفرنس دیگری، غیر از دو کتاب ذیل خریداری نموده اید هرگز نخوانید! چون پاک کردن مطالب اشتباه از ذهن و مغز دانشجویان خیلی سخت تر از آموزش پایه ای محتوای علمی است! کتاب اول مختص "کلیات کدنویسی" است و کتاب دوم در رابطه با "کدنویسی تخصصی پل های بتن مسلح" چرا دو کتاب ذیل خوب هستند؟ چون اولی زیر نظر "دکتر نادر فنائی" و دومی با نظارت "پروفسور قدرتی امیری" نگارش شده اند و هر دو این بزرگواران از اساتید شناخته شده ای هستند.
دوستان عزیز! عمر پژوهشی ما آن قدر طولانی نیست که بخواهیم سعی و خطا کنیم!، و نبایستی از روی مراجعی مطالعه نماییم که نویسندگان آنها نیازمند مطالعات بیشتری هستند! این روزها کدنویسی های زیادی برایم ارسال می کنند و وقتی اشتباهات شان را به پژوهشگران شان گوشزد می کنم، پاسخ می دهند که " کدها را از روی فلان کتاب کپی کرده ایم!" جالب است بدانید که مطالب علمی بیشتر رفرنس های علمی موجود در بازار خودشان "کپی و ترجمه ناشیانه از سایت های اینترنتی خارجی" هستند، و این کپی از روی کپی می شود آش شله قلمکار!
دوستان دیگری نیز از من می پرسند "چرا خودت کتاب نمی نویسی!" اولا من سوادم و دانشم در حد سطح مطالعات دو استاد بزرگوار نامبرده نیست که بتوانم کتابی نگارش کنم! دوما در دنیایی که علم (حتی کلیات علمی) به صورت ثانیه ای در حال تغییر هستند، "چاپ کتاب" تقریبا منسوخ شده است! امروزه نسل جدید EBOOK های هوشمند حرف اول و آخر را می زنند. کتاب هایی الکترونیکی که نویسنده تا ۳۰ سال پس از انتشار، می تواند آن ها را آپدیت، نگارش و رفع نواقص نماید!
دوستان زیادی از من می پرسند "کدام کتاب خوب است؟، و مطالب کدام رفرنس معتبر هستند؟" و من همیشه به آنها پاسخ می دهم که فقط دو کتاب آموزش اپنسیس ذیل را خریداری و مطالعه نمایید. شدیدا توصیه می کنم اگر هم رفرنس دیگری، غیر از دو کتاب ذیل خریداری نموده اید هرگز نخوانید! چون پاک کردن مطالب اشتباه از ذهن و مغز دانشجویان خیلی سخت تر از آموزش پایه ای محتوای علمی است! کتاب اول مختص "کلیات کدنویسی" است و کتاب دوم در رابطه با "کدنویسی تخصصی پل های بتن مسلح" چرا دو کتاب ذیل خوب هستند؟ چون اولی زیر نظر "دکتر نادر فنائی" و دومی با نظارت "پروفسور قدرتی امیری" نگارش شده اند و هر دو این بزرگواران از اساتید شناخته شده ای هستند.
دوستان عزیز! عمر پژوهشی ما آن قدر طولانی نیست که بخواهیم سعی و خطا کنیم!، و نبایستی از روی مراجعی مطالعه نماییم که نویسندگان آنها نیازمند مطالعات بیشتری هستند! این روزها کدنویسی های زیادی برایم ارسال می کنند و وقتی اشتباهات شان را به پژوهشگران شان گوشزد می کنم، پاسخ می دهند که " کدها را از روی فلان کتاب کپی کرده ایم!" جالب است بدانید که مطالب علمی بیشتر رفرنس های علمی موجود در بازار خودشان "کپی و ترجمه ناشیانه از سایت های اینترنتی خارجی" هستند، و این کپی از روی کپی می شود آش شله قلمکار!
دوستان دیگری نیز از من می پرسند "چرا خودت کتاب نمی نویسی!" اولا من سوادم و دانشم در حد سطح مطالعات دو استاد بزرگوار نامبرده نیست که بتوانم کتابی نگارش کنم! دوما در دنیایی که علم (حتی کلیات علمی) به صورت ثانیه ای در حال تغییر هستند، "چاپ کتاب" تقریبا منسوخ شده است! امروزه نسل جدید EBOOK های هوشمند حرف اول و آخر را می زنند. کتاب هایی الکترونیکی که نویسنده تا ۳۰ سال پس از انتشار، می تواند آن ها را آپدیت، نگارش و رفع نواقص نماید!
این عکس را از بچگی خیلی دوست داشتم. نقطهای ناشناخته روی کره زمین است. لحظاتی توی خلوتهایم با خودم میاندیشم که چرا برخی نویسندگان کتابهای آموزشی، آموزشگاههای زیادی خصوصی و موسسات بیزینس مآب از من اینقدر ناراحت میشوند؟ و چرا این عزیزان فکر میکنند من دوست دارم عصبانی شدنشان را ببینم؟ بارها در کانال فقط دو رفرنس خوب را برای رشته کدنویسی زلزله معرفی کردهام. در واقع من به عنوان یک شخصیت علمی با بضاعتی ناچیز حق مطرح کردن نظرم را دارم. راستش را بخواهید، تاکنون نه جناب پروفسور قدرتی و نه آقای دکتر فنایی را زیارت نکردهام و این دو بزرگوار هم احتمالا من را نمیشناسند. پس چه دلیلی وجود دارد که اینقدر مصر هستم تا وقتتان را با سایر کتب رفرنس موجود صرف نکنید؟ چون من قلبا احساس تکلیف میکنم. عزیزانم، رفرنس با کتاب داستان فرق میکند. رفرنس را کسی باید بنویسد که به تمامی ابعاد دانش و آیین نامههای موجود اشراف کامل داشته باشد. مرجع علمی یعنی چیزی که قرار است پژوهشگران به آن استنادات علمی نمایند. پس خواهشمندم که با پیامهایتان من را در معذوریت قرار ندهید. به عنوان یک عضو علمی کوچک، نظرم همان است که قبلا بیان کردهام.