Opensees Community via @vote
زمینه مطالعات پژوهشی و یا علاقه مندی خود را مشخص کنید🙏🌸 anonymous poll رفتارهای سازه های فولادی و بتنی – 55 👍👍👍👍👍👍👍 43% بهینه سازی و مطالعه پیرامون مباحث آیین نامه ای (ضریب رفتار و ...) – 33 👍👍👍👍 26% بررسی سازه های خاص تحت رکوردهای نزدیک گسل – 21 👍👍👍 16%…
این طور که از آغاز مشخص است پژوهشگران ایرانی به سمت گیر دادن به آیین نامهها روی آوردهاند👍🤺🤼♀️🤛💪😂😂
Opensees Community pinned «زمینه مطالعات پژوهشی و یا علاقه مندی خود را مشخص کنید🙏🌸 anonymous poll رفتارهای سازه های فولادی و بتنی – 55 👍👍👍👍👍👍👍 43% بهینه سازی و مطالعه پیرامون مباحث آیین نامه ای (ضریب رفتار و ...) – 33 👍👍👍👍 26% بررسی سازه های خاص تحت رکوردهای نزدیک گسل – 21 👍👍👍 16%…»
Opensees Community via @vote
زمینه مطالعات پژوهشی و یا علاقه مندی خود را مشخص کنید🙏🌸 anonymous poll رفتارهای سازه های فولادی و بتنی – 55 👍👍👍👍👍👍👍 43% بهینه سازی و مطالعه پیرامون مباحث آیین نامه ای (ضریب رفتار و ...) – 33 👍👍👍👍 26% بررسی سازه های خاص تحت رکوردهای نزدیک گسل – 21 👍👍👍 16%…
واقعا چرا پژوهشگران ایرانی (برخلاف آمریکاییها) تا این حد از ارزیابی پلهای بتن مسلح و کابلی هراس دارند؟🤔🤔
Forwarded from Opensees Community (afshina)
ساختار کلی دستورهای کلیدی OpenSees:🌷(توصیه میشود که چهار پاراگراف ذیل حفظ شوند)🌷
در یک تقسیم بندی کلی، میتوان دستورهای کلیدی OpenSees را به دو بخش مهم تفکیک نمود: دسته اول دستورهایی با ساختارهایی مبتنی بر درجههای آزادی هستند، مثل load، fix، equalDOF و ...
و دسته دوم دستورهایی با ساختارهایی مبتنی بر جهتهای مختصاتی هستند، مثل element zerolength و ...
فرضیات اساسی مدلهای دوبعدی:
تعداد محورهای مختصات: دو محور X و Y
تعداد درجههای آزادی در هر گره:
سه درجه آزادی dofy ،dofx و Rotxy که به ترتیب برای OpenSees با برچسبهای 1، 2 و 3 تعریف میشوند.
تعداد جهتهای مختصاتی:
شش جهت مختصاتی RotZ ، RotY، RotX ، Z ، Y ، X هستند که به ترتیب برای OpenSees با برچسب های 1، 2، 3، 4، 5 و 6 تعریف میشوند.
فرضیات اساسی مدلهای سه بعدی:
تعداد محورهای مختصات: سه محور Y ، X و Z
تعداد درجههای آزادی در هر گره:
شش درجه آزادی RotZ ، RotY، RotX ، Z ، Y ، X که به ترتیب برای OpenSees با برچسبهای 1، 2، 3، 4، 5 و 6 تعریف میشوند.
تعداد جهتهای مختصاتی:
شش جهت مختصاتی RotZ ، RotY، RotX ، Z ، Y ، X هستند که به ترتیب برای OpenSees با برچسب های 1، 2، 3، 4، 5 و 6 تعریف می شوند.🌷🌷
فوتنت طلایی شماره ۸۸۸:🥇🥇🥇
اولین قدم جهت استفاده از یک کامند، آن است که کشف کنید "آیا آن دستور مبتنی بر درجات آزادی است؟، و یا مبتنی بر جهتهای مختصاتی؟"
در یک تقسیم بندی کلی، میتوان دستورهای کلیدی OpenSees را به دو بخش مهم تفکیک نمود: دسته اول دستورهایی با ساختارهایی مبتنی بر درجههای آزادی هستند، مثل load، fix، equalDOF و ...
و دسته دوم دستورهایی با ساختارهایی مبتنی بر جهتهای مختصاتی هستند، مثل element zerolength و ...
فرضیات اساسی مدلهای دوبعدی:
تعداد محورهای مختصات: دو محور X و Y
تعداد درجههای آزادی در هر گره:
سه درجه آزادی dofy ،dofx و Rotxy که به ترتیب برای OpenSees با برچسبهای 1، 2 و 3 تعریف میشوند.
تعداد جهتهای مختصاتی:
شش جهت مختصاتی RotZ ، RotY، RotX ، Z ، Y ، X هستند که به ترتیب برای OpenSees با برچسب های 1، 2، 3، 4، 5 و 6 تعریف میشوند.
فرضیات اساسی مدلهای سه بعدی:
تعداد محورهای مختصات: سه محور Y ، X و Z
تعداد درجههای آزادی در هر گره:
شش درجه آزادی RotZ ، RotY، RotX ، Z ، Y ، X که به ترتیب برای OpenSees با برچسبهای 1، 2، 3، 4، 5 و 6 تعریف میشوند.
تعداد جهتهای مختصاتی:
شش جهت مختصاتی RotZ ، RotY، RotX ، Z ، Y ، X هستند که به ترتیب برای OpenSees با برچسب های 1، 2، 3، 4، 5 و 6 تعریف می شوند.🌷🌷
فوتنت طلایی شماره ۸۸۸:🥇🥇🥇
اولین قدم جهت استفاده از یک کامند، آن است که کشف کنید "آیا آن دستور مبتنی بر درجات آزادی است؟، و یا مبتنی بر جهتهای مختصاتی؟"
درس زندگی:
همه انسان ها لحظاتی را تجربه میکنند که خواسته یا ناخواسته مجبور هستند کارهایی انجام بدهند که اصلا بلد نیستند. مثل افشینا هجده ساله که صبحها میرفت در یک آموزشگاه و نرمافزار اتوکد یاد میگرفت. بعدازظهرها هم میرفت توی آموزشگاه رو به رویی و همان درسهای شیفت صبح را تدریس میکرد. تا جلسه دوم همه چیز رو به راه بود. ولی یک دوست بیمعرفت (که متاسفانه پیدایش نکردم) به آموزشگاه دوم زنگ زد و گفت این آقا عالم و آدم را سر کار گذاشته است... لذا من به محض اطلاع از قضیه و پس از برداشتن کاپشنم فرار کردم و تا به امروز، آن دو آموزشگاه نقشه کشی رنگم را هم ندیدهاند. شاید واسه همین است که هنوز اتوکد را یاد نگرفتهام. دقیقا داستان فوق چند سال بعد باز برایم تکرار شد. اما این بار رییس ژاپنیام وادارم کرد فرار نکنم و ایستادگی کنم. او به من گفت "از روش کار دیگران یاد بگیر و در بخش اجرایی خودت انجامش بده" منطقه علامتگذاری شده در شکل فوق، بخش C4B پالایشگاه ۶ ، ۷ و ۸ پارس جنوبی است. جایی که ۱۷ سال قبل طی همکاری با شرکت تویو ژاپن مسئول اجرایی آنجا شدم (بقیه در پست بعدی)
همه انسان ها لحظاتی را تجربه میکنند که خواسته یا ناخواسته مجبور هستند کارهایی انجام بدهند که اصلا بلد نیستند. مثل افشینا هجده ساله که صبحها میرفت در یک آموزشگاه و نرمافزار اتوکد یاد میگرفت. بعدازظهرها هم میرفت توی آموزشگاه رو به رویی و همان درسهای شیفت صبح را تدریس میکرد. تا جلسه دوم همه چیز رو به راه بود. ولی یک دوست بیمعرفت (که متاسفانه پیدایش نکردم) به آموزشگاه دوم زنگ زد و گفت این آقا عالم و آدم را سر کار گذاشته است... لذا من به محض اطلاع از قضیه و پس از برداشتن کاپشنم فرار کردم و تا به امروز، آن دو آموزشگاه نقشه کشی رنگم را هم ندیدهاند. شاید واسه همین است که هنوز اتوکد را یاد نگرفتهام. دقیقا داستان فوق چند سال بعد باز برایم تکرار شد. اما این بار رییس ژاپنیام وادارم کرد فرار نکنم و ایستادگی کنم. او به من گفت "از روش کار دیگران یاد بگیر و در بخش اجرایی خودت انجامش بده" منطقه علامتگذاری شده در شکل فوق، بخش C4B پالایشگاه ۶ ، ۷ و ۸ پارس جنوبی است. جایی که ۱۷ سال قبل طی همکاری با شرکت تویو ژاپن مسئول اجرایی آنجا شدم (بقیه در پست بعدی)
علی رغم صدور اجازه از سمت شرکت ملی نفت به مهندسین، بابت ارائه نقشه محل فعالیتشان به عنوان رزومه کاری، ولی من بنا به دلایل امنیتی و حفظ اخلاق امانتداری اسناد سازمانی - ملی، بخشهای زیادی از نقشه را محو کردهام. هر بخش هایلایت شده حوزه استحفاظی یک مهندس اجرایی بود. همه مهندسین برای بالا بردن آمار و راندمان بخش خودشان میجنگیدند. همه ما مجبور بودیم شبها تا صبح حین بتن ریزی روی آن پایپرکهای با ارتفاع ۱۵ متری بایستیم و بر عملیات اجرایی نظارت کنیم. فکرش را بکنید. خودمان تنها هم نبودیم و همراهانمان اینها بودند: فانوسقه نجات نخاعی، ماسک اکسیژن جهت نشت گاز سولفورو اسید، کفش ایمنی، کمربند ایمنی یک و نیممتری و یک کوله پشتی حاوی برگههای کاغذ، ماژیکهای رنگی و یک بیسیم ژاپنی خیلی کوچک و زیبا... بخش C4B یک پالایشگاه تنها جایی است که هم زیر سطح زمین (زیر پیوینگ مستحکم)، و هم روی پدستالها و پایپرکها مخازن سوختی بسیار خطرناکی وجود دارند. در نتیجه کوچکترین اشتباهی از نقطه نظر ابزار دقیقی و نیز هرگونه تداخل کارهای سیویل، الکتریکال، پایپینگ و .. میتوانست به فاجعهای بزرگ منجر شود. نفرات قبل من از طریق ارتباطاتشان آمده بودند و به همین دلیل شروع به استخدام پسرخالهها - دخترخالههایشان کرده بودند. و همه این سهل انگاریها باعث شدند که من کاری ناقص تا مرحله اتمام پدستالها را تحویل گرفتم. ولی به دلیل مقادیر پایین مقاومتهای فشاری نمونههای ۲۸ روزه بتنی، تمامی سازههای احداث شده بایستی تا زیر فونداسیونها تخریب و مجددا اجرا میشدند. من از طریق آزمون و مصاحبه حضوری وارد سایت پالایشگاه شده بودم. بعدها متوجه شدم که ژاپنیها دقیقا دنبال فردی بودن که هیچ وابستگی به زمین، زمان و آدمهای روی زمین نداشته باشد و در واقع با همه دنیا بجنگد روزهای اول تمام مدیرانی که احساس خطر میکردند را توی سایت دیدم. خوشپوشها با انواع و اقسام ماشینهای خاص و اکیپهای بادیگاردشان از کنارم عبور میکردند و میدیدند که برخلاف سایرین هیچ اعتنایی به خودشان و به برندهای خودروهای سفارشیشان نمیکردم. بگذریم که این رفتارهایم باعث شروع یک جنگ تمام عیار شدند که البته برایم خیلی هم زیبا، شیرین و هیجان برانگیز بود. آن زمانها بارها تهدید به اخراج شدم و چندین بار هم حکم اخراجم به حراست گیت پالایشگاه ابلاغ شد ولی همان طوری که قبلا نیز به خدمتتان عرض کردم، من آخرین شخصی بودم که پالایشگاه فازهای ۶، ۷ و ۸ پارس جنوبی را ترک کردم. آن مدیران شیک پوش نفوذ، قدرت و ارتباطات بسیار زیادی داشتند و خیلی هم با تجربه و سن و سال دار بودند. ولی من چیزی بلد بودم که آنها نمیدانستند. چیزی که آمریکاییها بهش میگویند "قوائد بازی" من این قوائد مهم بازی را توی دانشگاه یا جای دیگری یاد نگرفته بودم. بلکه آنها یک جورهایی داخل ذهنم و تار و پودم تنیده شده بودند. شاید بتوانم بگویم من قوائد را با حسم بازی میکردم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درس زندگی:
در زندگی لحظههایی هستند که باید حس متفاوت بودن را تجربه کرد، و به دنیا نشان داد که اینجا متفاوتی هم وجود دارد! این لحظهها را نمیتوان تشریح و با کسی تقسیم کرد و نیز نمیتوان برای کسی اظهارشان نمود! چون عموما عادت دارند این قبیل صحبتها را جزو تراوشات و تخیلات ذهنی یک برنامه نویس بیمار متوهم خوش صحبت به شمار آورند، و با لبخندی شکاک و تمسخرآمیزانه راجع به آنها صحبت کنند! همیشه به دنبال کشف و درک تفاوتها باشید، هم توی الگوریتمهای برنامه نویسی و هم توی زندگیتون
در زندگی لحظههایی هستند که باید حس متفاوت بودن را تجربه کرد، و به دنیا نشان داد که اینجا متفاوتی هم وجود دارد! این لحظهها را نمیتوان تشریح و با کسی تقسیم کرد و نیز نمیتوان برای کسی اظهارشان نمود! چون عموما عادت دارند این قبیل صحبتها را جزو تراوشات و تخیلات ذهنی یک برنامه نویس بیمار متوهم خوش صحبت به شمار آورند، و با لبخندی شکاک و تمسخرآمیزانه راجع به آنها صحبت کنند! همیشه به دنبال کشف و درک تفاوتها باشید، هم توی الگوریتمهای برنامه نویسی و هم توی زندگیتون
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درس زندگی (این قسمت: کودک کار)
این ویدئو را یک ناشناس ضبط کرد و هیچ کسی هیچ وقت نفهمید او که بود؟!، یک ناشناس دیگر بر روی آن ملودی غم و اندوه قرار داد، و ناشناس دیگری پخشش کرد. اگر تمامی کارگردانهای ایرانی با هم جمع میشدند، باز هم نمیتوانستند اثری تاثیرگذارتر و غمگینتر از این بسازند..😔😔
برنامه نویسها و الگوریتم نویسان خیلی حرفهای بین المللی با دو واژه آشنا هستند: اینکاگنیتو و ساعت هشت شب
اینکاگنیتوها الگوریتم نویسان ناشناسی هستند که نتیجه زحمات یک عمرشان را به رایگان در فرومهای برنامه نویسی تخصصی قرار میدهند تا همگان از آنها استفاده کنند. اگر از آنها بپرسند هدفت از این کار چه بود؟ میگویند: ۱- تجربه حس لذتی خاص، و ۲- خدمت به سایرین
سایتهای زیادی محل قرارهای این ناشناسهای سرگردان در نیمههای شب است که قبلا در کانال به تفصیل پیرامونشان بحث کردهام. معروفترین این فرومها لایفز آف اینمیز نام دارد که ساعت مخصوصی در بالای صفحه فروم حک شده است. نمیدانم چه رازی توی ساعت هشت شب نهفته است. در این ساعت است که همه اعضای فروم الگوریتمها، دادهها و کدهایشان را همزمان پخش میکنند...
این ویدئو را یک ناشناس ضبط کرد و هیچ کسی هیچ وقت نفهمید او که بود؟!، یک ناشناس دیگر بر روی آن ملودی غم و اندوه قرار داد، و ناشناس دیگری پخشش کرد. اگر تمامی کارگردانهای ایرانی با هم جمع میشدند، باز هم نمیتوانستند اثری تاثیرگذارتر و غمگینتر از این بسازند..😔😔
برنامه نویسها و الگوریتم نویسان خیلی حرفهای بین المللی با دو واژه آشنا هستند: اینکاگنیتو و ساعت هشت شب
اینکاگنیتوها الگوریتم نویسان ناشناسی هستند که نتیجه زحمات یک عمرشان را به رایگان در فرومهای برنامه نویسی تخصصی قرار میدهند تا همگان از آنها استفاده کنند. اگر از آنها بپرسند هدفت از این کار چه بود؟ میگویند: ۱- تجربه حس لذتی خاص، و ۲- خدمت به سایرین
سایتهای زیادی محل قرارهای این ناشناسهای سرگردان در نیمههای شب است که قبلا در کانال به تفصیل پیرامونشان بحث کردهام. معروفترین این فرومها لایفز آف اینمیز نام دارد که ساعت مخصوصی در بالای صفحه فروم حک شده است. نمیدانم چه رازی توی ساعت هشت شب نهفته است. در این ساعت است که همه اعضای فروم الگوریتمها، دادهها و کدهایشان را همزمان پخش میکنند...
وقتی جوانتر بودم، خیلی به مین شاکها و افترشاکها گیر میدادم. ساعتها با اشتیاق و انرژی وقت صرف میکردم، خط به خط رفرنسهای خارجی را میخواندم و هایلایت میکردم تا بفهمم قضیه از چه قرار است. هنوز هم مثل قدیمها عقیده دارم که یک برنامه نویس خوب قبل از نوشتن یک الگوریتم، بایستی ایده پنهان پشتش را بیابد. فلوچارتی یازده مرحلهای جهت کدنویسی مرحله به مرحله پروسه رخ دادن مین شاک - افترشاکها تهیه کردهام که به زودی در کانال قرارش خواهم داد🌷🙏
کشف الگوریتمهای واقعی (درس زندگی)، بخش اول
دوران ابتدایی بهترین دوران زندگیم بود. راستش را بخواهید از همان زمانها بود که یاد گرفتم با ذهنهای دیگران بیچاره سعی و خطا کنم و الگوریتمهای واقعی زندگیهایشان را کشف کنم. الگوریتمهایی عجیب از نوع رفتارسنجی برای کنترل آدمهای پیرامونیام، یا ایده هایی که بتوانم آنها را عاشق خودم کنم و نیز فکرهایشان را بخوانم. هنوز هم عقیده دارم آدمهای پیرامونیمان همان کامندهای داخل OpenSees هستند و ارتباطات بینشان حتما طبق یک الگوریتم شناخته شده یا شناخته نشده پیش میروند. در واقع مشکل از ضعف شناخت ما است که نمیتوانیم دنیاهای دیگران را کشف کنیم و دوستشون بداریم. پروفسور روبرتو عقیده دارد ورود بدون اجازه به ذهنهای دیگران یا فکرخوانی غیرقانونی است و نباید این کار را انجام داد. اما همیشه که نباید توصیههای پروفسورهای کمی خشک و زیادی علمی را گوش کنیم. اگر بخواهیم طبق منویات این عزیزان رفتار کنیم، حتی گل کوچک بازی کردن با شلوارک ورزشی خال خالی هم کاری زشت و ناپسند مینمایاند. علاوه بر همه اینها من هیچ وقت نفهمیدم دقیقا از چه سازمانی و ارگانی باید اجازه بگیرم تا فکر و رفتار مخاطب کامندطور را حدس بزنم. خوشبختانه مظلومترین قیافه کلاس چهارم ابتدایی را داشتم و کسی اصلا فکرش را هم نمیکرد تا این حجم از شیطنت درون افشینا مستتر باشد. آن موقعها سریالی پخش میشد به نام جنگجویان کوهستان. بازیگر نقش اول این سریال یک طورهایی شده بود قهرمان دعواهای کودکانه آن زمانهای من این قهرمان در نبردهایش از شعله های بزرگ آتش هم بهره میجست و این قضیه خیلی روی روح و روان من بدآموزی داشت. آن زمانها داخل مدارس بخاریهایی گازوئیلی داخل وجود داشتند که سوختهایشان به صورت قطره قطره از بالا بر روی شعله آتش میریختند. نمیدانم چرا عاشق این بودم که انواع و اقسام وسایل با بوی خیلی بد، چسبها و حتی گاها آب را داخل بخاری بریزم تا دقیقا در نیمههای کلاس اتفاقی بیفتد و کلاس تبدیل شود به قهوه خانه...
این قهرمان افسانهای من دیالوگی همیشگی هم داشت و معمولا در آخر نبردهایش میگفت سخته که قبول کنم شکست خوردیم، تلاشی برای هیچی با وجودی که آن زمانها نمیدانستیم علت دعواهایمان دقیقا تلاش برای رسیدن به چه چیزی و چه هدفی بود، ولی شما نمیتوانید تصور کنید که وقتی وسط دعواها با دستی چوب گردان، و با صدایی بلند و رسا این دیالوگ را فریاد میزدم چه جان و رمق تازهای به خودم و لشگر کوتولههای هم تیمیام تزریق میشد و چه کتکهای جانانهای که بین آنها رد و بدل نمیشد. به عبارت دیگر دعوا و کتک کاری روح نهفته تازهای میگرفت و تا حدودی مقبول و پذیرفتنی میشد. آن موقعها عقیده داشتم فرمانده خودش به هیچ وجهی نباید وارد دعوا بشود و بایستی همیشه سالم بماند. چون اگر فرمانده وسط دعوا بمیرد لشگرش تا ابد از هم پاچیده خواهد شد. اوایل بچهها فکر میکردند که من دارم زرنگ بازی در میآورم، اما پس از برگزاری کلی جلسه و میتینگ علمی - تخصصی توانستم قانعشان کنم که شناسایی نحوه استراتژی رزمی و نقاط شروع حمله به دشمن کار بسیار تخصصی است و فقط کسی میتواند از عهده این خطیر برآید که تمامی قسمتهای شبانه سریال مذکور را بارها و به دقت دیده باشد. یادم است کمی بعدتر پرروتر هم شده بودم. من به بچهها دستور دادم که نصف ساندویچهای کالباس روزانشان را به عنوان دستمزد به من بدهند. در واقع توجیهشان کردم که بیدار ماندن تا نیمههای شب، مصرف بی رویه انواع آجیل، شکلات و تنقلات، و کشف استراتژی جنگی فرمانده لینچان خیلی سخت و هزینه بر است و از طرفی بدن نحیف من هم نیاز به تقویت غذایی دارد. خداییش هم بچههای منطقی بودند و خیلی زود باورم کردند. فقط یکی از بیمعرفتهایشان (که متاسفانه هیچ وقت پیدایش نکردم) هر روز به ساندویچ ارسالیاش نمک میزد تا شور شود. قضیه خیلی خوب پیش میرفت و من شده بودم امپراطور آن گروه شش نفره اما افسوس که معلم حرفه و فن چهارم ابتدایی از ما کاردستی خواست و باعث شد تا این نبردهای کمی سودآور هفتگی و پی در پی برای مدتی موقت به وقفه بیفتند. او گفت که این کاردستی هم میتواند رب گوجه فرنگی، کمپوت و ... باشد و هم میتواند یک کار هنری اصیل... (این داستان دنباله دار ادامه دارد)
دوران ابتدایی بهترین دوران زندگیم بود. راستش را بخواهید از همان زمانها بود که یاد گرفتم با ذهنهای دیگران بیچاره سعی و خطا کنم و الگوریتمهای واقعی زندگیهایشان را کشف کنم. الگوریتمهایی عجیب از نوع رفتارسنجی برای کنترل آدمهای پیرامونیام، یا ایده هایی که بتوانم آنها را عاشق خودم کنم و نیز فکرهایشان را بخوانم. هنوز هم عقیده دارم آدمهای پیرامونیمان همان کامندهای داخل OpenSees هستند و ارتباطات بینشان حتما طبق یک الگوریتم شناخته شده یا شناخته نشده پیش میروند. در واقع مشکل از ضعف شناخت ما است که نمیتوانیم دنیاهای دیگران را کشف کنیم و دوستشون بداریم. پروفسور روبرتو عقیده دارد ورود بدون اجازه به ذهنهای دیگران یا فکرخوانی غیرقانونی است و نباید این کار را انجام داد. اما همیشه که نباید توصیههای پروفسورهای کمی خشک و زیادی علمی را گوش کنیم. اگر بخواهیم طبق منویات این عزیزان رفتار کنیم، حتی گل کوچک بازی کردن با شلوارک ورزشی خال خالی هم کاری زشت و ناپسند مینمایاند. علاوه بر همه اینها من هیچ وقت نفهمیدم دقیقا از چه سازمانی و ارگانی باید اجازه بگیرم تا فکر و رفتار مخاطب کامندطور را حدس بزنم. خوشبختانه مظلومترین قیافه کلاس چهارم ابتدایی را داشتم و کسی اصلا فکرش را هم نمیکرد تا این حجم از شیطنت درون افشینا مستتر باشد. آن موقعها سریالی پخش میشد به نام جنگجویان کوهستان. بازیگر نقش اول این سریال یک طورهایی شده بود قهرمان دعواهای کودکانه آن زمانهای من این قهرمان در نبردهایش از شعله های بزرگ آتش هم بهره میجست و این قضیه خیلی روی روح و روان من بدآموزی داشت. آن زمانها داخل مدارس بخاریهایی گازوئیلی داخل وجود داشتند که سوختهایشان به صورت قطره قطره از بالا بر روی شعله آتش میریختند. نمیدانم چرا عاشق این بودم که انواع و اقسام وسایل با بوی خیلی بد، چسبها و حتی گاها آب را داخل بخاری بریزم تا دقیقا در نیمههای کلاس اتفاقی بیفتد و کلاس تبدیل شود به قهوه خانه...
این قهرمان افسانهای من دیالوگی همیشگی هم داشت و معمولا در آخر نبردهایش میگفت سخته که قبول کنم شکست خوردیم، تلاشی برای هیچی با وجودی که آن زمانها نمیدانستیم علت دعواهایمان دقیقا تلاش برای رسیدن به چه چیزی و چه هدفی بود، ولی شما نمیتوانید تصور کنید که وقتی وسط دعواها با دستی چوب گردان، و با صدایی بلند و رسا این دیالوگ را فریاد میزدم چه جان و رمق تازهای به خودم و لشگر کوتولههای هم تیمیام تزریق میشد و چه کتکهای جانانهای که بین آنها رد و بدل نمیشد. به عبارت دیگر دعوا و کتک کاری روح نهفته تازهای میگرفت و تا حدودی مقبول و پذیرفتنی میشد. آن موقعها عقیده داشتم فرمانده خودش به هیچ وجهی نباید وارد دعوا بشود و بایستی همیشه سالم بماند. چون اگر فرمانده وسط دعوا بمیرد لشگرش تا ابد از هم پاچیده خواهد شد. اوایل بچهها فکر میکردند که من دارم زرنگ بازی در میآورم، اما پس از برگزاری کلی جلسه و میتینگ علمی - تخصصی توانستم قانعشان کنم که شناسایی نحوه استراتژی رزمی و نقاط شروع حمله به دشمن کار بسیار تخصصی است و فقط کسی میتواند از عهده این خطیر برآید که تمامی قسمتهای شبانه سریال مذکور را بارها و به دقت دیده باشد. یادم است کمی بعدتر پرروتر هم شده بودم. من به بچهها دستور دادم که نصف ساندویچهای کالباس روزانشان را به عنوان دستمزد به من بدهند. در واقع توجیهشان کردم که بیدار ماندن تا نیمههای شب، مصرف بی رویه انواع آجیل، شکلات و تنقلات، و کشف استراتژی جنگی فرمانده لینچان خیلی سخت و هزینه بر است و از طرفی بدن نحیف من هم نیاز به تقویت غذایی دارد. خداییش هم بچههای منطقی بودند و خیلی زود باورم کردند. فقط یکی از بیمعرفتهایشان (که متاسفانه هیچ وقت پیدایش نکردم) هر روز به ساندویچ ارسالیاش نمک میزد تا شور شود. قضیه خیلی خوب پیش میرفت و من شده بودم امپراطور آن گروه شش نفره اما افسوس که معلم حرفه و فن چهارم ابتدایی از ما کاردستی خواست و باعث شد تا این نبردهای کمی سودآور هفتگی و پی در پی برای مدتی موقت به وقفه بیفتند. او گفت که این کاردستی هم میتواند رب گوجه فرنگی، کمپوت و ... باشد و هم میتواند یک کار هنری اصیل... (این داستان دنباله دار ادامه دارد)
زنگ تفریح (از نوع علمی) 😂جهت ادامه مباحث مهم پیرامون خاطرات کودکیهایم😂اولین نفری که به خاطره گوییهایم و داستان سراییهایم سر کلاسهای درس اعتراض کرد خانم اسدپور بود. میگفت این دانشجوها الان داغ هستند و خوششان میآید ولی بعدها شاکی میشوند که توی آموزشگاه کلی پول دادند و به جای الگوریتمهای پیشرفته، تکنیکهای خاطرهنویسی را یاد گرفتهاند. یادم است به خانم اسدپور پاسخ دادم: تعریف شما از پدیده زمان اشتباه است شما دوست دارید من بیایم یک سری روابط الکی اینجا بنویسم و تایم کلاس را پر کنم و شما هم خوشتان بیاید. روابطی غیرکاربردی که هیچ سودی توی زندگیهایشان نخواهند داشت. روابطی که هزاران نفر در جای جای کره خاکی مرتبا دارند اثباتشان میکنند. خنده دار نیست؟ من به جایش یک فوت نت کاربردی آماده بهشون میدهم که به اندازه دو جلسه سه ساعته کارشان را راه بیندازد. در عوض ترجیح میدهم تایم کلاس را همه با هم خوش بگذرونیم..😊😂خانم اسدپور میگوید: هیچ وقت فکر نمیکردم که این روشهای تدریس عجیب و غریبت خواهانی هم داشته باشد😊او نمیداند که بهترین روش آموزش مطالب به نحو غیرمستقیم است، و نه تدریس به صورت ارادی و مستقیم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درس زندگی (این قسمت: بعضیها)
بعضیها نه نقش بازی میکنند، و نه ادا در میآورند. وقتی تمام درها به رویت بسته میشوند، یک نگاهشان کافی است برای روزها آرامشت.. یک حرفشان، یک خندهشان کافیست تا غصه از در و دیوار زندگیت پاک شود. بینهایت تکیه گاهند، عجیب پناهگاه... باور کنید اینها خیلی باحوصله آفریده شدهاند، قدرشان را بدانید..
بعضیها نه نقش بازی میکنند، و نه ادا در میآورند. وقتی تمام درها به رویت بسته میشوند، یک نگاهشان کافی است برای روزها آرامشت.. یک حرفشان، یک خندهشان کافیست تا غصه از در و دیوار زندگیت پاک شود. بینهایت تکیه گاهند، عجیب پناهگاه... باور کنید اینها خیلی باحوصله آفریده شدهاند، قدرشان را بدانید..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درس زندگی، این قسمت: امید (دوست عزیزم، همیشه مثل افشینا😊امیدوار باش، حتی اگر تمامی شواهد موجود تلخ و ناراحت کننده باشند)
انسان گاهی در میانهی این راه، سخت دلش میگیرد و از رفتن باز میماند!
گردنهای که هیچ، انتظارش را نداشتیم!
شاید در این لحظات، باید یادمان نرود و به یاد آوریم که زندگی، نمیتواند همیشه همان مسیر مستقیم و روشن و بی پیچ و خم باشد!
شاید باید بدانیم که بدون این پیچ و خمها؛ زندگی، اصلا زندگی نیست!
و شاید بهتر باشد تا به جای دلگیر شدن از این پیچ و خمهای پر از مه، عبور از آنها را بیاموزیم و بکوشیم تا راه خود را گم نکنیم!
انسان گاهی در میانهی این راه، سخت دلش میگیرد و از رفتن باز میماند!
گردنهای که هیچ، انتظارش را نداشتیم!
شاید در این لحظات، باید یادمان نرود و به یاد آوریم که زندگی، نمیتواند همیشه همان مسیر مستقیم و روشن و بی پیچ و خم باشد!
شاید باید بدانیم که بدون این پیچ و خمها؛ زندگی، اصلا زندگی نیست!
و شاید بهتر باشد تا به جای دلگیر شدن از این پیچ و خمهای پر از مه، عبور از آنها را بیاموزیم و بکوشیم تا راه خود را گم نکنیم!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه الگوریتمها مثل هم نیستند. همه سازهها هم مثل هم نیستند. بعضی از سازهها خاص، عریض و زمخت هستند، و برخی دیگر غول پیکر، طویل یا کمی مرتفع. خیلیهاشون حتی توی شبیه سازیها هم واقعی هستند و با آدم حرف میزنند. و درنهایت سازههایی هم وجود دارند که فقط یک داستان زیبا و خاطرهای به یادماندنی در ذهن و مغز خالقشان به جای میمانند. پرسش اصلی اینجاست که چقدر به الگوریتمتان اعتماد دارید؟ آیا شبیه سازی که خلقش کردهاید، همانی است که میخواستید؟ الگوریتم نویسان حرفهای با مفهومی تخصصی به نام زبان برنامه LOP مانوس هستند. این کیبورد زبانی است که میتوانید با برنامه حرف بزنید و نیز با آن ارتباط برقرار کنید..