Opensees Community
1.11K subscribers
500 photos
158 videos
62 files
166 links
The Largest OpenSees Community of Iran (LOCI). Channel is managed by Dr. Afshin Alborzi.

https://www.instagram.com/ledocteurafshina

YouTube: LOCI Community

Contact with administrator👇

@OpenSeesCommunity_pm
Download Telegram
@OpenSeesCommunity.rar
31.1 MB
هدیه آخر هفته برای عزیزان کانال (درخواستی دانشجویان دکترای زلزله🌷❤️)

اسکریپت بسیار ارزشمند تولید شتابنگاشت مصنوعی با استفاده از تبدیل موجک پاکت، تهیه شده توسط تیم پژوهشی دانشگاه استانفورد. واقعا این تیم استانفورد چه می‌کند!!👍✌️ (به همراه دو مقاله ISI مختص روش کار با الگوریتم مربوطه) به رایگان در اختیار تمامی دوستان‌تان قرار دهید تا همگی‌مان سهمی هر چند اندک، در توزیع دانش در سراسر ایران❤️ عزیزمان داشته باشیم🙏🌺
امروز نگار برقعی و الوند صادقی، دو مسافر امیدوار ولی به مقصد نرسیده هواپیمای بوئینگ ۷۳۷ خطوط هوایی اوکراین، یکدیگر را تا ابد در آغوش گرفتند😔
روحشان شاد، پیوندشان مبارک🌸
@OpenSeesCommunity,CMS_calculation.rar
29.4 KB
اسکریپت بسیار ارزشمند متلب مختص محاسبه طيف ميانگين شرطي، تهیه شده توسط تیم فوق حرفه‌ای دانشگاه استانفورد👍✌️ به رایگان در اختیار تمامی دوستان‌تان قرار دهید تا همگی‌مان سهمی هر چند اندک، در توزیع دانش در سراسر ایران❤️ عزیزمان داشته باشیم🙏🌺
👇👇
با همه ارادتی که خدمت خانم پروفسور لارا ادز و الگوریتم سحرآمیزش داشته و دارم، بدین وسیله اعلام می‌دارم که از این لحظه طرفدار پروپاقرص الگوریتم چینی خواهم بود. چون وادی علم تنها جایی است که نه پارتی بازی را می‌شناسد، و نه پسرخاله 🤝دختر خاله برایش معنا و مفهومی دارد😊🙏(به مدل‌های رفتاری و جزئیات نهفته در منحنی‌های ظرفیت توجه شود)
چه قدر زیاد و زیبا بودند شب‌های پرستاره‌ای که دور هم نشستیم، آجیل شکستیم، میوه و چایی خوردیم و من واستون مطالب پیچیده و عجیب علمی نوشتم. چه قدر زیاد با هم به زمین و زمان گیر دادیم، و خیلی‌ها را ترساندیم😊بعضی شب‌ها هم خسته از این همه مطالعه و دربدری، رفتیم توی فاز خاطره‌های جوانی‌های از دست رفتمان. من گفتم و شما باورم کردید. و مطمئنم هیچ وقت متوجه نشدید که لابلای تک تک این خاطره‌هایم می‌خواستم بهتون درس زندگی و امید بدهم. دوستان قدیمی اپنسیس کامیونیتی خوب یادشان است که همیشه اذعان داشته‌ام اساتید ایرانی نمونه ترین‌ها و فداکارترین انسان‌های روی کره زمین هستند. اساتید خوب دانشگاه اراک برایم هدیه‌ای گرانبها ارسال کرده‌اند که البته ارزش معنوی‌ آن خیلی بیشتر از ارزش مادی‌اش است. حکایت دنیا خیلی غریب است و گاها هم کمی خنده دار. همیشه بهترین دوست‌هایم از بین آدم‌هایی بوده‌اند که اصلا ندیدمشان. انسان‌هایی که بدون آن که از نزدیک حسم کنند، برایم می‌نویسند: دوستم دارند، مثل دونگ مونگ، الهام، دکتر مبارکی، مهسا، آزاده، ... و این هفته هم اساتید دانشگاه اراک..
زمینه مطالعات پژوهشی و یا علاقه مندی خود را مشخص کنید🙏🌸
anonymous poll

رفتارهای سازه های فولادی و بتنی – 55
👍👍👍👍👍👍👍 43%

بهینه سازی و مطالعه پیرامون مباحث آیین نامه ای (ضریب رفتار و ...) – 33
👍👍👍👍 26%

بررسی سازه های خاص تحت رکوردهای نزدیک گسل – 21
👍👍👍 16%

ارزیابی لرزه ای پل های بتن مسلح یا کابلی – 19
👍👍 15%

👥 128 people voted so far.
توضیحی پیرامون نظرسنجی اخیر:☝️ نظرسنجی‌های تلگرام، به صورت ناشناس رای‌گیری می‌کنند و اطلاعات کاربران در اختیار کسی قرار نمی‌گیرند. حتی ادمین‌ها نیز اطلاعاتی از شرکت‌کنندگان ندارند. تعداد بازدیدها و تعداد رای‌ها در پایین مشخص هستند و همچنین آخرین آمار آرا بعد از رای دادن. این آمار برای همه شرکت‌کنندگان قابل مشاهده است. می‌توانید توی گروه‌ها و کانال‌های خودتون فوروارد کنید تا دامنه افراد شرکت‌کننده بزرگتر بشود و افراد بیشتری از نظرات همدیگر آگاه بشوند🙏
Opensees Community pinned «زمینه مطالعات پژوهشی و یا علاقه مندی خود را مشخص کنید🙏🌸 anonymous poll رفتارهای سازه های فولادی و بتنی – 55 👍👍👍👍👍👍👍 43% بهینه سازی و مطالعه پیرامون مباحث آیین نامه ای (ضریب رفتار و ...) – 33 👍👍👍👍 26% بررسی سازه های خاص تحت رکوردهای نزدیک گسل – 21 👍👍👍 16%…»
Forwarded from Opensees Community (afshina)
ساختار کلی دستورهای کلیدی OpenSees:🌷(توصیه می‌شود که چهار پاراگراف ذیل حفظ شوند)🌷

در یک تقسیم بندی کلی، می‌توان دستورهای کلیدی OpenSees را به دو بخش مهم تفکیک نمود: دسته اول دستورهایی با ساختارهایی مبتنی بر درجه‌های آزادی هستند، مثل load، fix، equalDOF و ...
و دسته دوم دستورهایی با ساختارهایی مبتنی بر جهت‌های مختصاتی هستند، مثل element zerolength و ...

فرضیات اساسی مدل‌های دوبعدی:
تعداد محورهای مختصات: دو محور X و Y
تعداد درجه‌های آزادی در هر گره:
سه درجه آزادی dofy ،dofx و Rotxy که به ترتیب برای OpenSees با برچسب‌های 1، 2 و 3 تعریف می‌شوند.
تعداد جهت‌های مختصاتی:
شش جهت مختصاتی RotZ ، RotY، RotX ، Z ، Y ، X هستند که به ترتیب برای OpenSees با برچسب های 1، 2، 3، 4، 5 و 6 تعریف می‌شوند.

فرضیات اساسی مدل‌های سه بعدی:
تعداد محورهای مختصات: سه محور Y ، X و Z
تعداد درجه‌های آزادی در هر گره:
شش درجه آزادی RotZ ، RotY، RotX ، Z ، Y ، X که به ترتیب برای OpenSees با برچسب‌های 1، 2، 3، 4، 5 و 6 تعریف می‌شوند.
تعداد جهت‌های مختصاتی:
شش جهت مختصاتی RotZ ، RotY، RotX ، Z ، Y ، X هستند که به ترتیب برای OpenSees با برچسب های 1، 2، 3، 4، 5 و 6 تعریف می شوند.🌷🌷


فوت‌نت طلایی شماره ۸۸۸:🥇🥇🥇
اولین قدم جهت استفاده از یک کامند، آن است که کشف کنید "آیا آن دستور مبتنی بر درجات آزادی است؟، و یا مبتنی بر جهت‌های مختصاتی؟"
درس زندگی:

همه انسان ها لحظاتی را تجربه می‌کنند که خواسته یا ناخواسته مجبور هستند کارهایی انجام بدهند که اصلا بلد نیستند. مثل افشینا هجده ساله که صبح‌ها می‌رفت در یک آموزشگاه و نرم‌افزار اتوکد یاد می‌گرفت. بعدازظهرها هم می‌رفت توی آموزشگاه رو به رویی و همان درس‌های شیفت صبح را تدریس می‌کرد. تا جلسه دوم همه چیز رو به راه بود.‌‌ ولی یک دوست بی‌معرفت (که متاسفانه پیدایش نکردم) به آموزشگاه دوم زنگ زد و گفت این آقا عالم و آدم را سر کار گذاشته است... لذا من به محض اطلاع از قضیه و پس از برداشتن کاپشنم فرار کردم و تا به امروز، آن دو آموزشگاه نقشه کشی رنگم را هم ندیده‌اند. شاید واسه همین است که هنوز اتوکد را یاد نگرفته‌ام. دقیقا داستان فوق چند سال بعد باز برایم تکرار شد. اما این بار رییس ژاپنی‌ام وادارم کرد فرار نکنم و ایستادگی کنم. او به من گفت "از روش کار دیگران یاد بگیر و در بخش اجرایی خودت انجامش بده" منطقه علامت‌گذاری شده در شکل فوق، بخش C4B پالایشگاه ۶ ، ۷ و ۸ پارس جنوبی است. جایی که ۱۷ سال قبل طی همکاری با شرکت تویو ژاپن مسئول اجرایی آنجا شدم (بقیه در پست بعدی)
علی رغم صدور اجازه از سمت شرکت ملی نفت به مهندسین، بابت ارائه نقشه محل فعالیت‌شان به عنوان رزومه کاری، ولی من بنا به دلایل امنیتی و حفظ اخلاق امانتداری اسناد سازمانی - ملی، بخش‌های زیادی از نقشه را محو کرده‌ام. هر بخش هایلایت شده حوزه استحفاظی یک مهندس اجرایی بود. همه مهندسین برای بالا بردن آمار و راندمان بخش خودشان می‌جنگیدند. همه ما مجبور بودیم شب‌ها تا صبح حین بتن ریزی روی آن پایپ‌رک‌های با ارتفاع ۱۵ متری بایستیم و بر عملیات اجرایی نظارت کنیم. فکرش را بکنید. خودمان تنها هم نبودیم و همراهان‌مان این‌ها بودند: فانوسقه نجات نخاعی، ماسک اکسیژن جهت نشت گاز سولفورو اسید، کفش ایمنی، کمربند ایمنی یک و نیم‌متری و یک کوله پشتی حاوی برگه‌های کاغذ، ماژیک‌های رنگی و یک بیسیم ژاپنی خیلی کوچک و زیبا... بخش C4B یک پالایشگاه تنها جایی است که هم زیر سطح زمین (زیر پیوینگ مستحکم)، و هم روی پدستال‌ها و پایپ‌رک‌ها مخازن سوختی بسیار خطرناکی وجود دارند. در نتیجه کوچک‌ترین اشتباهی از نقطه نظر ابزار دقیقی و نیز هرگونه تداخل کارهای سیویل، الکتریکال، پایپینگ و .. می‌توانست به فاجعه‌ای بزرگ منجر شود. نفرات قبل من از طریق ارتباطات‌شان آمده بودند و به همین دلیل شروع به استخدام پسرخاله‌ها - دخترخاله‌های‌شان کرده بودند. و همه این سهل انگاری‌ها باعث شدند که من کاری ناقص تا مرحله اتمام پدستال‌ها را تحویل گرفتم. ولی به دلیل مقادیر پایین مقاومت‌های فشاری نمونه‌های ۲۸ روزه بتنی، تمامی سازه‌های احداث شده بایستی تا زیر فونداسیون‌ها تخریب و مجددا اجرا می‌شدند. من از طریق آزمون و مصاحبه حضوری وارد سایت پالایشگاه شده بودم. بعدها متوجه شدم که ژاپنی‌ها دقیقا دنبال فردی بودن که هیچ وابستگی به زمین، زمان و آدم‌های روی زمین نداشته باشد و در واقع با همه دنیا بجنگد روزهای اول تمام مدیرانی که احساس خطر می‌کردند را توی سایت دیدم. خوش‌پوش‌ها با انواع و اقسام ماشین‌های خاص و اکیپ‌های بادیگاردشان از کنارم عبور می‌کردند و می‌دیدند که برخلاف سایرین هیچ اعتنایی به خودشان و به برندهای خودروهای سفارشی‌شان نمی‌کردم. بگذریم که این رفتارهایم باعث شروع یک جنگ تمام عیار شدند که البته برایم خیلی هم زیبا، شیرین و هیجان برانگیز بود. آن زمان‌ها بارها تهدید به اخراج شدم و چندین بار هم حکم اخراجم به حراست گیت پالایشگاه ابلاغ شد ولی همان طوری که قبلا نیز به خدمت‌تان عرض کردم، من آخرین شخصی بودم که پالایشگاه فازهای ۶، ۷ و ۸ پارس جنوبی را ترک کردم. آن مدیران شیک پوش نفوذ، قدرت و ارتباطات بسیار زیادی داشتند و خیلی هم با تجربه و سن و سال دار بودند. ولی من چیزی بلد بودم که آنها نمی‌دانستند. چیزی که آمریکایی‌ها بهش می‌گویند "قوائد بازی" من این قوائد مهم بازی را توی دانشگاه یا جای دیگری یاد نگرفته بودم. بلکه آنها یک جورهایی داخل ذهنم و تار و پودم تنیده شده بودند. شاید بتوانم بگویم من قوائد را با حسم بازی می‌کردم...
به جرات می‌توانم ادعا نمایم که صد در درصد پژوهشگران ایرانی داخل کشور، این نکته مهم را نمی‌دانند و در کدنویسی‌هایشان رعایت نمی‌کنند😔😔
در تنهایی‌هایم افسوس می‌خورم که چرا پژوهشگران ایرانی داخل کشور، به زمین و زمان گیر نمی‌دهند😔😔خط به خط این مراجع ارزشمند حرف‌های زیادی برای گفتن دارند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درس زندگی:

در زندگی لحظه‌هایی هستند که باید حس متفاوت بودن را تجربه کرد، و به دنیا نشان داد که اینجا متفاوتی هم وجود دارد! این لحظه‌ها را نمی‌توان تشریح و با کسی تقسیم کرد و نیز نمی‌توان برای کسی اظهارشان نمود! چون عموما عادت دارند این قبیل صحبت‌ها را جزو تراوشات و تخیلات ذهنی یک برنامه نویس بیمار متوهم خوش صحبت به شمار آورند، و با لبخندی شکاک و تمسخرآمیزانه راجع به آنها صحبت کنند! همیشه به دنبال کشف و درک تفاوت‌ها باشید، هم توی الگوریتم‌های برنامه نویسی و هم توی زندگی‌تون
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درس زندگی (این قسمت: کودک کار)

این ویدئو را یک ناشناس ضبط کرد و هیچ کسی هیچ وقت نفهمید او که بود؟!، یک ناشناس دیگر بر روی آن ملودی غم و اندوه قرار داد، و ناشناس دیگری پخشش کرد. اگر تمامی کارگردان‌های ایرانی با هم جمع می‌شدند، باز هم نمی‌توانستند اثری تاثیرگذارتر و غمگین‌تر از این بسازند..😔😔

برنامه نویس‌ها و الگوریتم نویسان خیلی حرفه‌ای بین المللی با دو واژه آشنا هستند: اینکاگنیتو و ساعت هشت شب

اینکاگنیتوها الگوریتم نویسان ناشناسی هستند که نتیجه زحمات یک عمرشان را به رایگان در فروم‌های برنامه نویسی تخصصی قرار می‌دهند تا همگان از آنها استفاده کنند. اگر از آنها بپرسند هدفت از این کار چه بود؟ می‌گویند: ۱- تجربه حس لذتی خاص، و ۲- خدمت به سایرین
سایت‌های زیادی محل قرارهای این ناشناس‌های سرگردان در نیمه‌های شب است که قبلا در کانال به تفصیل پیرامونشان بحث کرده‌ام. معروف‌ترین این فروم‌ها لایفز آف اینمیز نام دارد که ساعت مخصوصی در بالای صفحه فروم حک شده است. نمی‌دانم چه رازی توی ساعت هشت شب نهفته است. در این ساعت است که همه اعضای فروم الگوریتم‌ها، داده‌ها و کدهایشان را همزمان پخش می‌کنند...
وقتی جوان‌تر بودم، خیلی به مین شاک‌ها و افترشاک‌ها گیر می‌دادم. ساعت‌ها با اشتیاق و انرژی وقت صرف می‌کردم، خط به خط رفرنس‌های خارجی را می‌خواندم و هایلایت می‌کردم تا بفهمم قضیه از چه قرار است. هنوز هم مثل قدیم‌ها عقیده دارم که یک برنامه نویس خوب قبل از نوشتن یک الگوریتم، بایستی ایده پنهان پشتش را بیابد. فلوچارتی یازده مرحله‌ای جهت کدنویسی مرحله به مرحله پروسه رخ دادن مین شاک - افترشاک‌ها تهیه کرده‌ام که به زودی در کانال قرارش خواهم داد🌷🙏
برگی زرین از یک کتاب ارزشمند خیلی قدیمی (افترشاک‌ها را جدی بگیرید، ممکن است ماه‌ها و حتی سال‌ها پس از زلزله اصلی بیایند و همه چیز را ویران کنند)☠️💀☠️💀
کشف الگوریتم‌های واقعی (درس زندگی)، بخش اول

دوران ابتدایی بهترین دوران زندگیم بود. راستش را بخواهید از همان زمان‌ها بود که یاد گرفتم با ذهن‌های دیگران بیچاره سعی و خطا کنم و الگوریتم‌های واقعی زندگی‌هایشان را کشف کنم.‌ الگوریتم‌هایی عجیب از نوع رفتارسنجی برای کنترل آدم‌های پیرامونی‌ام، یا ایده هایی که بتوانم آنها را عاشق خودم کنم و نیز فکرهایشان را بخوانم. هنوز هم عقیده دارم آدم‌های پیرامونی‌مان همان کامندهای داخل OpenSees هستند و ارتباطات بین‌شان حتما طبق یک الگوریتم شناخته شده یا شناخته نشده پیش می‌روند. در واقع مشکل از ضعف شناخت ما است که نمی‌توانیم دنیاهای دیگران را کشف کنیم و دوستشون بداریم. پروفسور روبرتو عقیده دارد ورود بدون اجازه به ذهن‌های دیگران یا فکرخوانی غیرقانونی است و نباید این کار را انجام داد. اما همیشه که نباید توصیه‌های پروفسورهای کمی خشک و زیادی علمی را گوش کنیم. اگر بخواهیم طبق منویات این عزیزان رفتار کنیم، حتی گل کوچک بازی کردن با شلوارک ورزشی خال خالی هم کاری زشت و ناپسند می‌نمایاند. علاوه بر همه اینها من هیچ وقت نفهمیدم دقیقا از چه سازمانی و ارگانی باید اجازه بگیرم تا فکر و رفتار مخاطب کامندطور را حدس بزنم. خوشبختانه مظلوم‌ترین قیافه کلاس چهارم ابتدایی را داشتم و کسی اصلا فکرش را هم نمی‌کرد تا این حجم از شیطنت درون افشینا مستتر باشد. آن موقع‌ها سریالی پخش می‌شد به نام جنگجویان کوهستان. بازیگر نقش اول این سریال یک طورهایی شده بود قهرمان دعواهای کودکانه آن زمان‌های من این قهرمان در نبردهایش از شعله های بزرگ آتش هم بهره می‌جست و این قضیه خیلی روی روح و روان من بدآموزی داشت. آن زمان‌ها داخل مدارس بخاری‌هایی گازوئیلی داخل وجود داشتند که سوخت‌هایشان به صورت قطره قطره از بالا بر روی شعله آتش می‌ریختند. نمی‌دانم چرا عاشق این بودم که انواع و اقسام وسایل با بوی خیلی بد، چسب‌ها و حتی گاها آب را داخل بخاری بریزم تا دقیقا در نیمه‌های کلاس اتفاقی بیفتد و کلاس تبدیل شود به قهوه خانه...
این قهرمان افسانه‌ای من دیالوگی همیشگی هم داشت و معمولا در آخر نبردهایش می‌گفت سخته که قبول کنم شکست خوردیم، تلاشی برای هیچی با وجودی که آن زمان‌ها نمی‌دانستیم علت دعواهای‌مان دقیقا تلاش برای رسیدن به چه چیزی و چه هدفی بود، ولی شما نمی‌توانید تصور کنید که وقتی وسط دعواها با دستی چوب‌ گردان، و با صدایی بلند و رسا این دیالوگ را فریاد می‌زدم چه جان و رمق تازه‌ای به خودم و لشگر کوتوله‌های هم تیمی‌ام تزریق می‌شد و چه کتک‌های جانانه‌ای که بین آنها رد و بدل نمی‌شد. به عبارت دیگر دعوا و کتک کاری روح نهفته تازه‌ای می‌گرفت و تا حدودی مقبول و پذیرفتنی می‌شد. آن موقع‌ها عقیده داشتم فرمانده خودش به هیچ وجهی نباید وارد دعوا بشود و بایستی همیشه سالم بماند. چون اگر فرمانده وسط دعوا بمیرد لشگرش تا ابد از هم پاچیده خواهد شد. اوایل بچه‌ها فکر می‌کردند که من دارم زرنگ بازی در می‌آورم، اما پس از برگزاری کلی جلسه و میتینگ علمی - تخصصی توانستم قانعشان کنم که شناسایی نحوه استراتژی رزمی و نقاط شروع حمله به دشمن کار بسیار تخصصی است و فقط کسی می‌تواند از عهده این خطیر برآید که تمامی قسمت‌های شبانه سریال مذکور را بارها و به دقت دیده باشد. یادم است کمی بعدتر پرروتر هم شده بودم. من به بچه‌ها دستور دادم که نصف ساندویچ‌های کالباس‌ روزانشان را به عنوان دستمزد به من بدهند. در واقع توجیهشان کردم که بیدار ماندن تا نیمه‌های شب، مصرف بی رویه انواع آجیل، شکلات و تنقلات، و کشف استراتژی جنگی فرمانده لینچان خیلی سخت و هزینه بر است و از طرفی بدن نحیف من هم نیاز به تقویت غذایی دارد. خداییش هم بچه‌های منطقی بودند و خیلی زود باورم کردند. فقط یکی از بیمعرفت‌هایشان (که متاسفانه هیچ وقت پیدایش نکردم) هر روز به ساندویچ ارسالی‌اش نمک میزد تا شور شود. قضیه خیلی خوب پیش می‌رفت و من شده بودم امپراطور آن گروه شش نفره اما افسوس که معلم حرفه و فن چهارم ابتدایی از ما کاردستی خواست و باعث شد تا این نبردهای کمی سودآور هفتگی و پی در پی برای مدتی موقت به وقفه بیفتند. او گفت که این کاردستی هم می‌تواند رب گوجه فرنگی، کمپوت و ... باشد و هم می‌تواند یک کار هنری اصیل... (این داستان دنباله دار ادامه دارد)