یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
طراحی موشک V2 به خط براون
ازرا پاوند در مترو

از جمله میراث ناملوس انگلستان، انتشار و توزیع روزنامه‌ی مترو است؛ روزنامه‌ی رایگان صبح با توزیع سراسری و تیراژ بیش از 2 میلیون نسخه در روز، آن هم با سابقه‌ی بیش از قرن! نمی‌دانم تیراژ همه‌ی روزنامه‌های ایران در یک روز آیا به یک میلیون نسخه می‌رسد یا نه!

با این‌که متولی روزنامه‌ی «مترو» صاحبان روزنامه‌ی دیلی‌میل Daily Mail انگلیس هستند و در حوزه‌ی استحفاظی و تحت نظارت شهرداری (مترو) توزیع می‌شود و شهردار لندن سمت مهمی به شمار می‌آید و آینده‌دار است، اما این روزنامه باید در سیاست بی‌طرف باشد. یعنی فرقی نمی‌کند که بوریس جانسون از حزب محافظه‌کار، شهردار باشد و بخواهد از سکوی پرش شهرداری به نخست‌وزیری برسد یا صادق‌خان شهردار محبوب و فعلی لندن که از حزب کار است. این روزنامه مانند جریده‌ی همشهری نیست که یک‌روز کارگزاران با مالیات مردم تهران آن‌ را شیپور تبلیغاتی خود کند و روز دیگر پایداری‌چی‌ها  یا جوانان مؤمن و انقلابی!

روزنامه کاغذی دیگری هم هست که تا قبل از سال ۲۰۰۹ پولی بود و مالک فعلی روس آن همان سال که تحویلش گرفت رایگانش هم کرد. در واقع از قرن نوزدهم تا کنون Evening & Standard روزنامه‌ی عصر دارد منظم و مرتب چاپ می‌شود.

دو دهه پیش که به بریتانیا آمدم، خواندن این روزنامه‌ها یکی از سرگرمی‌های ثابتم شده بود. خلاصه‌ای از وقایع‌ اتفاقیه‌ی بریتانیا را بدون دستمالی سیاسی متداول، می‌خواندم. اگرچه طعم روایت یک داستان، بسته به زاویه‌ی نگاه راوی، می‌تواند متعدد و در پاره‌ای از موارد متفاوت باشد.

در زمانه‌ای که در محیط دانشگاه باید کتاب را قایمکی ورق بزنی تا مبادا رئیس دانشکده ببیند و لیچار بارت کند که مگر نسخه الکترونیکی آن در دسترس نبوده که نسخه کاغذی خریده‌ای و تو در پاسخ بگویی ویار بوی کاغذ داری، کمی آن سوتر کف خیابان ده‌ها میلیون صفحه روزنامه مجانی در دو نوبت، رنگی چاپ و توزیع می‌شود!
وقتی دولت‌ها و به‌خصوص بخش خصوصی، ژست دوستداری محیط زیست را می‌گیرند و هنگامی که همه‌‌کس در پی Paperless شدن هستند و در دوره‌ای که سخن از Cicular Economy است و داستانِ بازیافت کم‌کم دارد به مواد خوراکی هم می‌رسد، دیگر چاپ کردن روزانه میلیون‌ها شماره از دو روزنامه و توزیع رایگانشان چه صیغه‌ای است؟! دوست دارم بدانم هزینه-فایده‌ی انتشار کاغذی و رایگان این دو روزنامه چیست؟ شاید شما هم فکر می‌کنید که دولت انگلیس یا شهرداری آن یا صاحبان روزنامه دیلی میل دارند هر روز در روزنامه‌هایشان برای خود تبلیغ می‌کنند. پس هزینه کردن برای انتشار کاغذی توجیه دارد. اما باید بگویمتان که با یک تحلیل محتوای ساده پی‌ خواهید برد که داستان این نیست. شاید هم بخواهید انتشار آن را در جهت تحکیم  پایه‌های رابرت مرداخ بدانید که باز هم با تحلیل محتوا درخواهید یافت که این قضاوت هم دقیق نیست. زیرا در بیشتر موارد پیام مورد نظر مرداخ، حتی با تکنیک Fake Head هم با این دو جریده‌ی فریده القاء نمی‌شود. جالب‌تر آن‌که هر دوی این روزنامه‌ها تنها و تنها از راه تبلیغات درآمدزایی دارند و تراز مالیشان هم مثبت است.

از یک منظر دیگر، خود این دو روزنامه مثال‌های نقض خوبی هستند در باب ادعای ادبار مردم به روزنامه‌ی کاغذی و محبوبیت نسخ الکترونیکیشان. حتی مدل کسب‌و‌کار سودده آن‌ها، رشک روزنامه‌های کاغذی و الکترونیک را هم برانگیخته! دیگر چیزی نمانده که «دیلی میل» که خواهر همین روزنامه‌ی مترو است بگوید از فردا ما هم مجانی توزیع می‌شویم.

شهرداری از محل توزیع روزنامه‌ی مترو سالانه بیش از 4 میلیون پوند درآمد دارد. این در حالی است که طبق قرارداد، برای اطلاع‌رسانی به مردم درباره‌ی سیستم حمل‌ونقل باید روزانه یک صفحه از روزنامه به شهرداری اختصاص پیدا کند.
اما مبادا این تصور ایجاد شود که محتوای کیفی روزنامه چیزی شبیه بولتن‌های کسالت‌بار و ملال‌افزای اداره‌جات است. بر سبیل مثال حوالی سال 2012 یکی از ستون‌های محبوب روزنامه، ستونی بود که به اشعار مسافران حول محور سفرشان با مترو اختصاص داشت.
یادم هست یک بار شعری می‌خواندم از مسافری که پیرامون رفتار مناسب در ازدحام مترو، چنین سروده بود:

You should try not to push or squeeze,
For sometimes all you have to do is say please.
Although your delays might be slight,
You may stop people getting to their families that night.
Even if you are trying to be polite,
Try not to make spaces too tight. 👇
(۱/۲)
گوش آریاییم در قلب لندن هم دنبال سجع می‌گردد. به قافیه‌ی هر جفت مصرع‌ها نگاه کنید: Squeeze و Please، یا Slight و Night، یا Polite و Tight...

محبوبیت ستون شعر روزنامه‌ی مترو به حدی بالا گرفت که شهرداری، مسابقه‌ی شعر گذاشت. همین شعر در سال 2014 برنده شد و پوستر آن در ایستگاه‌های مترو بر روی دیوارها رفت. تقریبا نیمی از خوانندگان روزنامه، زیر 40 سال سن دارند و شهرداری لندن حدود 40 سال است متوجه اقبال مردم، به‌ویژه نسل جوان، به شعر شده و تصمیم گرفته که شعر را هم در تبلیغات فرهنگی خود بگنجاند. از این رو در ایستگاه‌های متروی لندن همیشه سروده‌های شاعران بزرگ و گمنام به چشم می‌خورد.

مثلا این شعر هنگامی که بر روی دیوارهای مترو لندن رفت، سروصدای زیادی کرد:

In a Station of the Metro - Ezra Pound

The apparition of these faces in the crowd;
Petals on a wet, black bough.

این جنجال نه به‌خاطر خود شعر، بلکه برای شاعر آن بود؛ همان «ازرا پاوند» آمریکایی معروف. او گذشته‌ی بحث‌برانگیزی دارد. از طرفداران هیتلر بوده که در طول جنگ جهانی دوم علیه آمریکا و متحدانش قلم می‌زده و با حمایت موسیلینی در ایتالیا علیه متحدان، برنامه رادیویی می‌ساخته. بعد از اتمام جنگ آمریکایی‌ها در ایتالیا دستگیرش کردند و به زندان افتاده و در زندان دچار ترومای روحی‌ای شده که حتی پس از آزادی و تا پایان عمر با او همراه بوده است. با این کارنامه‌ی درخشان سیاسی، آویخته شدن شعر او بر دیوارهای متروی لندن مناقشه‌برانگیز بود.

ازرا پاوند به‌عنوان یکی از پیشگامان سبک ایماژیسم در شعرِ قرنِ بیستم شناخته می‌شود. پاوند این شعر را هنگامی سرود که در سال 1912 در مترو پاریس ایستاده بوده و یک سال بعد یعنی سال 1913 مجله‌ی «شعر» چاپش کرد. در همین شعر 14 کلمه‌ای، او بدون استفاده از هیچ فعلی و با به‌کارگیری استعاره‌ها به تصویرگری می‌پردازد. دو جمله که هر یک با فاعلی آغاز می‌شوند و فعلی ندارند و هدف آن شکار لحظه با نگارش جملات توصیفی است. در ابتدا با آوردن واژه‌ی apparition قصد دارد رهگذران مسافر را به روح‌های سرگردانی تشبیه کند که در نظر شاعر لحظه‌ای جایی هستند و لحظه‌ای دیگر برای همیشه از دیده پنهان می‌شوند. در تشبیه بعدی، شاعر مسافران را به ژاله‌های فروغلتیده بر گلبرگ‌ها مانند می‌کند. در این دو جمله دو تصویر آمده؛ اولی انسانی است و دومی روایتی از یک پدیده‌ی طبیعی. هر دوی این تصاویر به‌رغم تفاوت ماهوی، تشابهاتی دارند. مثلا عنصر ناپایداری (یا تغییر وضعیت) هم درباره‌ی ارواح صدق می‌کند و هم درباره‌ی ژاله و گلبرگ! بعید نیست شما هم این بار در مترو بتوانید شعر جاودانه‌ای بسرایید! (۲/۲)
این کتاب قدیمی را در یک کتابفروشی یافتم. در سال 1955 با ترجمه‌ی ازرا پاوند منتشر شده بوده.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یکم شهریور سالروز درگذشت پرویز ناتل خانلری است. او یکی از آن نسل طلایی دانمشمندان و ادبایی بود که آثار خدماتشان به ادبیات و فرهنگ ایران ابدالآباد باقی است. مرحوم ناتل خانلری به‌ویژه با ایجاد سپاه دانش، سوادآموزی را به دورترین نقاط ایران برد و زندگی‌های بسیاری را متحول ساخت. اما به رسم معهودْ درباریان آن‌قدر از او بدگویی کردند تا ناگزیر به استعفا شد و همچو طرحی رفته‌رفته به باد فراموشی سپرده شد.
❤1
هرگز نمیرد آن‌ که دلش زنده شد به عشق!

سال‌ها پیش به سرم زده بود در قالب یک مجموعه‌‌ی غیرانتفاعی، طرحی را ارائه و دنبال کنم که به وسیله‌ی آن بتوانم آموزش ابتدائیات برنامه‌نویسی به کودکان و آشنایی کودکان با دنیای مجازی را به دورافتاده‌ترین و محروم‌ترین نقاط ایران برسانم. در مرحله‌ی تهیه‌ی مقدمات، مدتی مشغول مطالعه‌ی متدها و ابزارهای موجود برای آموزش برنامه‌نویسی به کودکان بودم تا بهترین روش را برگزینم. در این رهگذر ابزاری به نام «آلیس» نگاهم را ربود. هر چه بیشتر در آن غور می‌کردم، از متدهای تدریسی که به‌ کار‌ گرفته بود بیشتر لذت می‌بردم. یادم هست همان ایام از دانشجویی خواستم که میان «آلیس» و «اسکرچ» مطالعه‌ای تطبیقی انجام دهد و از نظر کارایی و توانمندی در انتقال مفاهیم بررسیشان کند. هر چه بود «آلیس» من را با خود به سرزمین رؤیاهای خالقش برد؛ «رندی پاش» استادتمام دانشگاه کارنگی ملون و متخصص حوزه‌ی «واقعیت مجازی». سعی کردم با او تماسی برقرار کنم، اما دریافتم که هفت سالی دیر اقدام کرده‌ام و سال ۲۰۰۸ و در اثر سرطان لوزالمعده در ۴۸ سالگی درگذشته بود. کنجکاو شدم درباره‌اش بیشتر بدانم. با جست‌وجویی ساده، ویدئویی یافتم که «تدریس آخر» نام گرفته بود و دو سه ماهی قبل از مرگ رندی در دانشگاه کارنگی ملون ضبط شده بود. گویا رندی که پزشکان حالی‌اش کرده بودند سه تا شش ماه بیشتر بخت زنده ماندن ندارد، تصمیم گرفته بود میراثی برای سه کودک خردسال خود برجای گذارد. از این‌ رو ترتیبات چنین مراسمی را فراهم کرده بود تا حرف آخر خود را بزند.

دانشگاه کارنگی ملون در برگزاری جلسات موسوم به «تدریس آخر» برای اساتید بازنشسته‌اش، شهره است. اما تدریس آخر «رندی پاش» چیزی از جنس «شام آخر» است.
تاریخ برگزاری مراسم یک روز بعد از سال‌روز تولد همسر رندی تعیین می‌شود. به همین سبب با همسرش سرِ برگزاری چنین مراسمی به اختلاف برمی‌خورند. چون همسر رندی معتقد بوده که رندی به‌جای این‌که پای کامپیوتر بنشیند و سخنرانیش را آماده کند، روزهای پایانی عمرش را باید فقط با او و کودکانش وقت بگذراند. اما رندی با کمک روان‌درمانگر خود، زنش را متقاعد می‌کند که یک شیر حتی اگر زخمی باشد، باز می‌خواهد بِغُرّد و به همسرش می‌قبولاند که این آخرین و تنها فرصتش زندگیش است تا برای کودکانش خاطره‌ای بر جای نهد.

رندی که زمان را از دست رفته می‌دید، همت کرد و کتابی نوشت با عنوان «تدریس آخر». کتاب داستان همین آخرین جلسه‌ی سخرانی است و سعی دارد تا در این کتاب فرامتن این جلسه را روایت کند. خواندن این کتاب ساده نیست اگر بخواهید احساسات را درگیر داستان کنید. بارها هنگام خواندنش گریسته‌ام. چون روایت پدری را می‌خواندم که برای صدها نفر پدری کرده و اکنون که نوبت به کودکان خودش رسیده، باید آن‌ها را با هزاران آرزو تنها بگذارد و همه‌ی سهم او و بچه‌هایش از یکدیگر همین «کلام آخر» است.

رندی خود می‌گوید اگر بخواهم همه‌ی وصیتم را در دو کلمه خلاصه کنم، چنین می‌گویم: (Work Hard) سخت تلاش کنید! و اگر بخواهم در سه کلمه بیانش کنم خواهم گفت: (Tell the truth) راستش را بگویید!

جان‌مایه‌ی سخن رندی در آن سخنرانی و در کتاب این است که رؤیاهای کودکی خود را زندگی کنید! به والدین هم موکدا می‌گوید خوشبختی کودکانتان در گروی این نیست که همانی بشوند که شما می‌خواهید. در پایان خطاب به سه کودک هشت ماهه، سه ساله و هشت‌ساله‌اش می‌گوید بدانید من هر گاه که از خودتان راضی باشید خوشحال خواهم بود.

البته رندی با خود قرار می‌گذارد که در طول روز هر ۹۰ دقیقه از کار دست بکشد و دقایقی را با کودکانش بازی کند. رندی پدری خردمند داشته که پزشک بوده است و در طول جنگ جهانی دوم در ارتش آمریکا خدمت می‌کرده؛ جانفشانی‌های پدر زبانزد همه‌ی اعضای خانواده رندی بوده است. به‌گونه‌ای که رندی می‌گوید هنگامی که مدرک دکتری خود را گرفتم، مادرم هر گاه می‌خواست من را به دیگران معرفی کند می‌گفت این پسرم است دکتر شده، البته نه از آن دکترهایی که به مردم کمک می‌کنند!
دهه‌ها پس از جنگ، وقتی پدر رندی می‌میرد با جست‌وجو در کتابخانه‌اش رازی بزرگ کشف می‌شود که پدر را در چشم همه عزیزتر می‌کند: او یک جانباز جنگ بوده و مدال شهامت هم گرفته‌ است، ولی هیچ‌گاه نگذاشته کسی متوجه شود.

مادر رندی هم در تربیت فوق‌العاده‌ی پسرش نقش مهمی داشته است. رندی به یاد می‌آورد که مادرش تا آن‌جا که می‌توانسته به کودکان خود پر و بال پرواز می‌داده، حتی اگر با بعضی از تصمیم‌هایشان موافق نبوده است. مثلا رندی نقل می‌کند که چگونه مادرش رضایت داد تا در و دیوار اتاق خودش را نقاشی و رنگ‌آمیزی کند و با وجود این‌که خون خونش را می‌خورده، اجازه داده این رؤیای کودکانه به حقیقت بپیوندد. (۱/۳)👇
رندی در این کتاب از مربیان و استادان تاثیرگذار زندگیش خاطره‌های پندآموزی نقل می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه توانسته علاوه بر به کار بستن پندها به آن پندها، دست دیگران را هم بگیرد. در جای‌جای کتاب، به دانشجویان سابق خود توصیه می‌کند که آنچه را که از او آموخته‌اند، به دیگران هم بیاموزند تا زنجیره‌ای شکل بگیرد.

از جمله اولین مربیان تاثیرگذارِ زندگی رندی، مربی فوتبالش بوده است. نقل می‌کند که چگونه مربی توانسته با تکنیک (Fake Head) به رندی شیوه‌ای موثر در تدریس بیاموزد. «فیک هد» درباره‌ی آموزش غیرمستقیم است. گاهی یک استاد می‌تواند با اتخاذ شیوه‌هایی، بدون آن‌که مستقیما مطلبی را آموزش دهد، مفاهیم مرتبط با آن مطلب را در قالب‌ها و تم‌های ظاهرا غیرمرتبط انتقال دهد. نکته‌ی دیگری که رندی به معلمان یاد می‌دهد این است که به دانشجویان خود بیاموزند که چگونه باید خودشان را قضاوت کنند. رندی با مقایسه‌ی باشگاه ورزشی و دانشگاه (که در هر دو رابطه‌ی مستقیمی میان تلاش و پاداش هست) به اساتید توصیه می‌کند که به دانشجویانشان بیاموزانند که چگونگی ورزیده شدن ذهن خود را بسنجند. که اگر این امر حاصل شود، شخص دانشجو می‌تواند پیشرفت تحصیلی خود را بسنجد.

رندی در کودکی شیفته‌ی خواندن دائرة‌المعارف بوده است. در خانه نسخه‌ای از دائرة‌المعارف (بریتانیکا) بوده و رندی هر از گاهی در پیِ گمشده‌ای در آن می‌گشته است. هرگاه مقاله‌ای از آن را می‌خوانده، از خود می‌پرسیده آیا کسی که این بخش را نوشته، متخصص آن رشته بوده است؟ سال‌ها می‌گذرد و وقتی که رندی کرسی استادتمامی دانشگاه کارنگی ملون را از آن خود می‌کند، روزی تلفن اتاقش زنگ می‌خورد و آن‌طرف خط، مدیر بخش ویرایش دائرة‌المعارف بریتانیکا به رندی می‌گوید که قصد دارند تا در نسخه‌ی جدید، بخشی را ذیل حرف V در مورد واقعیت مجازی (Virtual Reality) بیفزایند و برای نوشتن این بخش، در جهان کسی را عالم‌تر از او نیافته‌اند و می‌خواهند این مسئولیت را بپذیرد.

بخش مهم دیگری از سخنان رندی درباره‌ی کمک به تحقق رؤیای دیگران است. آری میان لذت طعام خوردن و لذت اِطعام فرق‌هاست.

یکی از آرزوهای کودکی رندی هنگامی که پدر و مادرش او را به سرزمین دیزنی می‌بردند کار در کمپانی دیزنی بود. رندی بعد از اتمام دکتری خود بارها برای استخدام شدن در دیزنی درخواست داد اما دیزنی او را نمی‌خواست. اما رندی بیخیال نشد و هنگامی که کرسی استادی در دانشگاه ویرجینیا را گرفت رییسان خود را متعاقد کرد که به او یک فرصت مطالعاتی بدهند تا او بتواند شش ماه با یک تیم در شرکت دیزنی کار کند. در آن دوران دیزنی بر روی پروژه علاءالدین کار می‌کرد و رندی توانسته بود آنها را راضی کند که هم‌تیمی موثری است تازه حقوق هم نمی‌خواهد و این همان تحقق یکی از رؤیاهای کودکی‌اش بود. بعدها وقتی او در ویرجینیا استاد بود جوانی بیست و دوساله به نام تامی درخواست داد تا به گروه تحقیقاتی رندی بپیوندد. رندی در مصاحبه کاری با او دریافت که آرزوی تامی از کودکی ساختن جلوه‌های ویژه برای فیلم جنگ ستارگان است. در زمان آن مصاحبه (۱۹۹۳) رندی به او گفت که قرار نیست فیلم جنگ ستارگان دیگر ساخته شود اما تامی معتقد بود که این فیلم باز هم ساخته خواهد شد و پیوستن او به تیم رندی در دانشگاه ویرجینا شانس او را برای به حقیقت پیوستن رؤیایش زیاد می‌کند. رندی یاد رؤیای کودکی خود درباره کار در دیزنی لند افتاد و بی درنگ تامی را به استخدام گروهش درآورد. سالها بعد تامی برای سه اپیزود دیگر جنگ ستارگان (۱۹۹۹، ۲۰۰۲ و ۲۰۰۵) جلوه‌های ویژه ساخت.
رندی حوالی سال ۲۰۰۵ دانشجویانش را به یک بازدید علمی نزد تامی برد. حالا تامی سری در سرها درآورده بود. در جلسه معارفه هنگامی که دانشجویی از او درباره بخت بلندش پرسید او در جواب گفت بخت بلند من کار کردن با رندی بود. بختی که همه شما هم دارید تا از او یاد بگیرید. اگر او نبود من امروز اینجا نبودم.

یکی از جالب‌ترین توصیه‌های رندی این است که هنر فراموش شده «نوشتن یادداشت تشکر» را فراموش نکنید. او خاطره‌ای از یک دختر جوان متقاضی دوره دکتری را تعریف می‌کند که برای پیوستن به گروه واقعیت مجازی رندی در دانشگاه کارنگی ملون جهت گذراندن دوره دکتری تقاضا داده بود. هنگام بررسی درخواست‌ها بعلت اینکه نمراتش به اندازه سایر متقاضیان نبود پرونده او را برای مصاحبه انتخاب نمی‌کنند. رندی تعریف می‌کند که یک روز تصمیم می‌گیرد تمام پرونده‌ها را مجددا بازبینی کند تا از صحت داوری‌ها مطمئن شود. هنگامی که پرونده این دختر خانم را ورق می‌زند با یادداشت تشکری بر روی تکه کاغذ کوچکی برخورد می‌کند که این متقاضی برای یکی از کارمندان اداری دانشگاه نوشته و از راهنمایی او برای پر کردن فرم تقاضا تشکر کرده است. (۲/۳)👇
رندی به گروهِ مصاحبه‌کننده دستور می‌دهد تا پرونده‌ی او را هم برای مصاحبه‌ی دکتری در نظر بگیرند و در بیان علت، می‌گوید که این یادداشت نشانه‌ی قدرشناسی دختر است و شایستگی فرصت دوباره را دارد. حین مصاحبه وقتی رندی از دخترِ متقاضی، از آرزویش می‌پرسد و در پاسخ می‌شنود که رویای کودکیش این بوده که در دیزنی رؤیاپردازی کند. رندی یاد خودش و رؤیایش می‌افتد. می‌پذیردش. سال‌ها بعد این خانم دکتر یکی از رؤیاپردازان به‌نام دیزنی می‌شود. رندی در روز فارغ‌التحصیلی او داستان پذیرفته شدنش را برایش تعریف می‌کند. بعدها رندی شنیده بود که دختر رویاپرداز، این داستان را برای دیگران تعریف می‌کند و آنان را به احیای سنت فراموش‌شده‌ی قدردانی فرامی‌خواند.

رندی توصیه‌های ارزشمند دیگری هم دارد. او معتقد است انسان باید زمان را هم مثل پول مدیریت کند. باید همواره از خود پرسید آیا موضوعی که داریم برای آن وقت صرف می‌کنیم، ارزشش را دارد؟ از نظر رندی انسان همیشه می‌تواند برنامه‌ریزی‌هایش را در زندگی عوض کند، تنها به شرطی که برنامه‌ای داشته باشد!

تقریبا دارم تمام کتاب را برایتان تعریف می‌کنم و دیگر بیم آن می‌رود که ناشر به دلیل نقض کپی‌رایت ازم شکایت کند. پس پیشنهاد می‌کنم این کتاب را بخوانید. دانشگاهیان خوشه‌های معرفتی بسیاری از گلستان رندی خواهند چید؛ اگر اهل چیدن باشند!

داستان کتاب که با سکانس پایانی تدریس آخر رندی تمام می‌شود، یک درام تراژیک است. رندی در پایان سخنرانی از حاضران که حدود ۴۰۰ نفر بوده‌اند می‌خواهد که ترانه‌ی تولدت مبارک را با هم بخوانند و نام همسر رندی - جی- را که روز قبل تولدش بوده صدا بزنند. او همچنین کیک بزرگی هم سفارش داده تا کام همگان شیرین شود. همسر او هنگامی که با چشمانی پُراشک روی سن می‌آید، رندی را در آغوش می‌گیرد. این زوج همدیگر را می‌بوسند و آن‌طور که رندی می‌گوید هنگامی که جی در آغوش رندی بوده به آرامی در گوشش زمزمه می‌کند «لطفا نمیر!». (۳/۳)
رندی و خانواده‌اش
در باب ستایش و نکوهش خدمت سلطان

دو دانشمند یکی خدمت هیتلر کردی و دیگری به زور بازو نان نخوردی و به آمریکا گریختی و خدمت ترومن کردی!

اگر بگویمتان این جمله جان‌مایه‌ی حرف نولان در فیلم اوپنهایمر است و همان دامی است که به قصد صید برایمان پهن کرده شاید باورتان نشود.

فیلم را ماه پیش در سینما دیدم. جادوی نولان سه ساعت من را روی صندلی میخ‌کوب کرد. درباره‌ی ارزش هنری فیلم، نظری ندارم چون تخصصی ندارم. هر چه می‌گویم درباره‌ی داستان فیلم است؛ برش‌هایی از تاریخ که نولان کنار هم قرارشان داده.

هایزنبرگ که حقش در کوآنتوم بر همگان مسبوق است، اتفاقا دو سکانسی بیشتر میهمان چشمان بیننده نیست. اما در مقابل اوپنهایمر که فیلم را به‌نامش ساخته‌اند و در تمام صحنه‌ها حی و حاضر است، از کشورش، آلمان نازی، گریخته تا به آمریکا برود و کارهای مهمی بکند!

انگار نولان می‌خواهد بیننده را در عدم قطعیت نگه دارد تا نتواند درباره‌ی درستی یا نادرستی تصمیم اوپنهایمر قضاوت کند؛ آیا باید در کشورِ در حالِ جنگ ماند و خدمت کرد؛ ولو به قیمت این‌که ماشین جنگی هیتلر از آن منتفع شود؟ یا با این استدلال که مانیفست هیتلر فاشیستی است باید از کشور خود به آغوش دشمنانِ وقتش گریخت؟

نولان استاد خلق داستان‌های موازی و هم‌روند است. از آغاز این فیلم هم جلسه‌ی تفتیش عقاید اوپنهایمر در آمریکا را بهانه‌ی فلش‌بک‌های خود ساخته و به بیننده چنان القا می‌کند که مزد خوش‌رقصی برای دشمنان کشورت، حتی اگر به بزرگی و عظمت اختراع بمب اتم هم باشد، جز خفت و خواری نیست.

به‌نظر من اوج این پارادوکس وقتی است که اوپنهایمر به‌پاس اختراع بمب اتم به کاخ سفید می‌رود تا هشدار انیشتین و نگرانی خود را از مسابقه‌ی تسلیحاتی اتمی میان آمریکا و شوروی، به گوش رییس‌جمهور آمریکا، ترومن، برساند. آنجا هنگامی که از آینده‌ی خود بیمناک است و زبان به شکایت باز می‌کند که «دست‌هایم را خونین می‌بینم» در پاسخ می‌شنود که لازم نیست نگران باشد و او کوچک‌تر از آن است که کسی این دستاورد بزرگ را به پای او بنویسد!

نولان با زیرکی، هیتلرِ درونِ ترومن را به رخ می‌کشد؛ ترومن دستور حمله‌ی اتمی به شهرهای ژاپن را صادر می‌کند. اما چون همسرش از سفر به توکیو خاطره‌ی خوبی دارد، آن شهر را از بمباران اتمی معاف می‌کند!

فلش‌بک‌های تو در تو نه‌تنها بر پیچیدگی داستان نیفزوده، بلکه به‌تدریج و رفته‌رفته پیام فیلم را واضح‌تر به چشم و گوش و هوش مخاطب می‌رساند.

فکر می‌کنم مخاطب هم همان تلخندی را می‌زند که هایزنبرگ در دیدار با اوپنهایمر به او زد. اوپنهایمر آمریکا را سرزمین رویاها و فرصت‌ها خواند و خود را واله و شیدای آمریکا نشان داد و در پاسخ فقط همان تلخند را گرفت.

بزرگترین دستاورد اوپنهایمر در این فیلم این است که از اتهاماتش تبرئه می‌شود. این نکته پررنگ می‌شود که حتی با وجود برائت، همچنان  برای انجام پروژه‌های حساس، سزاوار دریافت گواهینامه‌ی امنیتی نیست! همان کسی که روزنامه‌ها او را پدر بمب اتم می‌شناسند، بعد از فجایع هیروشیما و ناکازاکی دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود!

با این همه نولان گفتنی‌های بسیاری را نگفته. اما طَبَقی که من و شما از گلستان نولان می‌چینیم، به خودمان مربوط می‌شود؛ بیایید فرض کنیم که حکومت ایران در پی ساخت بمب اتم باشد و آمریکا، اسرائیل، انگلیس و اذناب و امثالش که خود زرادخانه‌ی بمب اتم دارند، مشغول راه انداختن جنگی سخت با ایران هستند. شمای دانشمندِ هسته‌ای کجای این تقابل می‌ایستی؟ با چه استدلالی؟ در اینجا آیا عقل قیاسی کافی است تا حکم کند؟ اخلاق چه حکمی دارد؟

گفتم اخلاق! در یادداشت دیگری درباره‌ی اخلاق در علم و تکنولوژی خواهم نوشت. خواهم گفت در اروپا و آمریکا اخلاقِ علم، چه مواجهه‌ای با ما دارد و درباره‌ی ما چه حکم می‌کند. این رشته سرِ دراز دارد! (۱/۱)
👍5❤4
الحُمقُ داءٌ لیس له دواءٌ

دمدمای مهر همین که دانشجویان تازه از راه می‌رسند گویی فرزندان تازه‌ای یافته‌ای. لاجرم سرت شلوغ‌تر می‌شود و از زندگی روزمره باز می‌مانی. هر چند از اتاق فرمان گفته‌اند که در چنین زمان‌هایی می‌توان کوتاه نوشت، ولی همچنان نوشت. اما کو گوش شنوا؟!

یکی از مصائب کار در آموزش عالی انگلستان، «سوء تفاهم» است. یادم هست بیش از یک دهه پیش از هر آنچه بوی نژادپرستی بدهد زنهارمان می‌دادند؛ مبادا کلاممان به نژاد، رنگ پوست یا طبقه‌‌ی اجتماعی خاصی آلوده شود! رفته‌رفته فهرست خط‌قرمزها طولانی‌تر شد. چندان که این روزها گاهی موقع تدریس احساس خفگی می‌کنم.

همین هفته‌ی پیش در درس یادگیری ماشین داشتم برای انواع داده مثال می‌زدم و جایی به تفاوت داده Nominal و Ordinal اشاره کردم. آمدم مطلب را جا بیندازم گفتم مثلا جنسیت نوعی داده‌ی Categorical است. اما در آن ترتیب، اهمیتی ندارد که اول مرد را بگوییم یا زن را! هنوز آب دهان را قورت نداده بودم که از یمین و یسار کلاس حمله کردند. دانشجوی دختری فرمود «که گفته ترتیب نداریم؟! پس Lady's First چه می‌گوید؟!» حمل بر مزاح کردم. اما مشارالیها ول‌کن ماجرا نبود و ادامه داد که «همین Micro Aggression هاست که باعث شده زن‌ها درجه‌دو به حساب بیایند». از آن طرف‌ پسری برخواست که «چرا باید زن‌ها اول باشند؟! هرچه می‌کشیم از این افراط‌هاست!» دیدم مساله دارد کش پیدا می‌کند، گفتم بچه‌ها مفهوم Order را به معنای ریاضی آن در نظر بگیرید که مثلا عدد سه بعد از عدد دو می‌آید و هر چه درباره‌ی تقدم و تاخر جنس آدمیزاد می‌گویید، زاییده‌ی فهم شماست که تاثیری در ریاضی ندارد و نوع داده‌ای جنسیت را تغییر نمی‌دهد. بالاخره ساکت شدند! به وضوح نفسی کشیدم. از آن نفس‌ها که ممد حیات است. آمدم بحث را ادامه بدهم، دیدم پسری چهارشانه با موهای مجعد از کنجی دیگر سربرآورد که «که گفته ما فقط دو جنس مرد و زن داریم؟! چرا شما به حقوق LGBT احترام نمی‌گذارید؟» به واژه‌ی LGBT حساس هستم. بلافاصله به دنبال نشانه‌ای می‌گشتم که ببینم نامبرده از آن جامعه هست یا نه. از موی سر شروع کردم و سراپایش را اسکن کردم تا دم خروس از جوراب بیرون زد. دیدم این یکی شوخی‌بردار نیست. اگر بحث را مدیریت نکنم دانشگاه لباس زیرینم را به پرچم تغییر کاربری می‌دهد. تا آمدم بحث را جمع کنم، دانشجوی دیگری به او گفت «همین شماها به مفهوم جنسیت گند زده‌اید. معنی نمی‌دهد که یکی همه‌ی ادوات مردانگی را یدک بکشد، ولی بگوید جنسیتم چیز دیگری است». دیدم آن مدافع LGBT کف‌بردهان برآشفت و خروشید که «همین شماها هستید که از آزادی بیان در این کشور سوء استفاده می‌کنید. از ناکجا آباد به اینجا آمده‌اید و به ما درس اخلاق می‌دهید!» (یاد آن سکانس از فیلم «دایره‌زنگی» افتادم که مهران مدیری به همسایه‌اش می‌گفت فراموش کرده‌ای که وقتی به اینجا آمدی، دم آسانسور می‌گفتی دربست؟!). این دانشجوی بریتیش مدافع LGBT داشت با یک تیر دو نشان می‌زد؛ هم پاسخ همکلاسی را می‌داد، هم از آتشفشان خشمش شراره‌ها و گدازه‌هایی را سمت من روانه می‌ساخت. حالا قوز بالا قوز را تصور کنید که جلسه‌ی درس دارد ضبط ویدیویی هم می‌شود. گفتم دوستان، مُجاز هستید هر نوع جنسیتی را که می‌خواهید تصور کنید. باز هم در بحث ما خللی ایجاد نمی‌کند و نوع داده‌ای جنسیت همان است که بوده. ساکت شدند. نفسی کشیدم.

آخرین بار سال پیش همین جنسیت داشت کار دستم می‌داد. دانشجویی داشتم که هیبتی داشت دیدنی. اگر در ایران بود نامش را زال یا رستم یا بهادر می‌گذاشتند و شغلش هم آهنگری‌ای قصابی‌ای یا کله‌پزی‌ای چیزی می‌شد! اما از بد روزگار (برای من) خود را مونث می‌دانست و لاجرم باید او را She  خطاب می‌کردیم. حافظه‌ام یاری نمی‌کرد. موقع بحث‌های علمی او را He خطاب می‌کردم. آخر هیچ‌چیزش هم به She نمی‌رفت که حافظه‌‌ام کدگذاریش را عوض کند. القصه از من شکایت کرد. دانشگاه از من دعوت کرد تا در جلسه‌ای دلیل خود را بر She نخواندن او ارائه کنم. یادم می‌آید چنان استرسی گرفته بودم که جنسیت خودم هم یادم رفته بود! سراپا عذرخواه بودم تا مشارالیه/ مشارالیها ملتفت شد که عمدی در کار نبوده و از سر تقصیرات ما گذشت. دوستی می‌گفت به همه بگو They و قال قضیه را بکن! اول فکر کردم مزاح می‌کند. اما بعد که چک کردم دیدم گرامر هم با جامعه LGBT مدارا می‌کند. از آن‌روز به همه‌ی مفردات They می‌گویم و از گفته‌ی خود دلشادم. (۱/۳)

* حماقت دردی ست بی‌درمان
👇
❤5🤣2🔥1
حالا یک قصه‌ی دیگر بگویم؛ امروز صبح در درس «امنیت سیستم عامل» سیکل اجرای CPU را برای دانشجویان ارشدم توضیح می‌دادم. معمولا برای این قسمت از بحث، دست به دامان یک استعاره‌ی جذاب می‌شوم و آن چیزی نیست جز وجود ذی‌جود «گاو»! از این مثال خوشم می‌آید یا بهتر است بگویم خوشم می‌آمد. مثال چنین است: از دانشجویان سوال می‌کنم که کدامتان یک گاو را از نزدیک دیده‌اید؟ معمولا چند نفری با افتخار بادی به غبغب می‌اندازند که ما دیده‌ایم. بعد از آن چند نفر می‌خواهم مشاهداتشان از احوال گاو را شرح بدهند. کم پیش می‌آید که درست پاسخ دهند اما وقتی شرح حال یک گاو را برایشان می‌گویم تصدیق می‌کنند که گاو چه آن هنگام که می‌چرد و در حال خوردن است و چه وقتی نمی‌چرد و غذایی نمی‌خورد، دهانش می‌جنبد. موقع خوردن علوفه که باید بجود. اما حتی موقعی که چیزی هم نمی‌خورد سیستم هضمش به گونه‌ای است که بخشی از غذا را به دهانش باز می‌گرداند تا باز جویده شود. در اصطلاح نشخوار می‌کند. از این مثال واقعی استفاده می‌کنم تا توضیح دهم یک پردازنده در کامپیوتر مانند CPU، چه وظیفه‌ی پردازش داشته باشد، چه نداشته باشد، درحال انجام سیکل پردازش یا همان نشخوار کامپیوتری است.

امروز مثالم خوب پیش نرفت. پرسیدم کدامتان گاو را دیده‌اید؟ فقط یکی دست بلند کرد. گفتم وقتی به چشمان شهلای گاو نگاه می‌کردی، گاو چه می‌کرد؟ چشمتان روز بد نبیند؛ گفت استاد گاو برای ما موجود مقدسی است و ما او را می‌پرستیم! کلاس رفت روی هوا! مانده بودم با دردسر تازه چه کنم! از سویی از مثال زدن پشیمان گشته بودم، از سویی صحنه‌ای کمدی خلق شده بود. فاش می‌گویم که خودم هم خنده‌ام گرفته بود. اما اگر دیر می‌جنبیدم همین صحنه‌ی کمدی می‌توانست به کمدی_تراژیک بدل شود. ابتدا به کلاس نهیب زدم که خاک بر سر نفهمتان که در قرن بیست و یک هنوز یاد نگرفته‌اید به عقاید هم احترام بگذارید. می‌خواستم از دل دانشجوی گاوپرست دربیاورم و پیشاپیش دل روسایم را که باید بهشان جواب پس بدهم را هم به دست بیاورم. اما از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، به خود می‌گفتم اصلا گیرم که من و کل کلاس بی‌شعوریم. آخر به توی بی‌نوا چه باید گفت که در قرن بیست و یک، در مرکز لندن، در دانشگاه نسل 6 یکی از پیچیده‌ترین گرایش‌های کامپیوتر، آن هم در مقطع فوق لیسانس هنوز گاو می‌پرستی و خنده‌ات هم نمی‌گیرد؟! بگذریم. بعد از تشر زدن به کلاس، گفتم من کاری با پرستش و عقیده‌ی تو ندارم. اما گاوها چنینند که می‌نمایند، دگر پیروانشان دانند! این را هم افزودم که بحث من صرفا به بیولوژی گاو مربوط است و ارزش‌گذاری‌ای در کار نیست. با تمام گاوپرستیش، پذیرفت! (۲/۳)
👇
❤6🔥1
از قدیم گفته‌اند و خوب گفته‌اند که سری را که درد نمی‌کند، دستمال نمی‌بندند. می‌خواهم این مثال‌ها را وانهم. خطرناکند. حوصله‌ی تذکر و کمیته‌ی انظباطی را ندارم. اگر به این ملغمه، بحث‌های سیاسی را هم بیفزایید، متوجه می‌شوید که دایره‌ی موضوعات ممنوعه رو به فزونی دارد. لاجرم هنگام سخنرانی باید مواظب بود چیزی به تریج قبای کسی برنخورد. در انگلستان Student Union که یک تشکل صنفی دانشجویان است به شدت قوی است. سوابق بسیاری از اخراج استادان دانشگاه در انگلستان موجود است که یک طرف دعوی همین تشکل بوده است. این تشکل صنفی در هر دانشگاهی دفتر دارد و دانشجویان هر دانشگاه نماینده‌ای را که طی یک فرایند دموکراتیک برمی‌گزینند، عضو می‌کنند تا از حقوقشان دفاع کند. این تشکل از مسئولان دانشگاه دستور نمی‌گیرد و استقلال دارد.

یادم است پارسال هنگام انتخابات نماینده‌ی انجمن صنفی دانشجویان، در دانشگاه ما کاندیداهای دانشجویان از اساتید خواهش می‌کردند که وقتی به آن‌ها بدهند تا در کلاس درس حاضر شوند و برای خودشان تبلیغ کنند. من به هیچکس وقت نمی‌دادم. دلیل هم روشن بود. زمان اضافی برای این کارها نداشتم. برنده‌ی انتخابات دانشگاه ما هم کسی بود که شخصا دوبار به من مراجعه کرد و هر بار به او توضیح دادم که زمان تدریسم را نمی‌توانم به موضوع دیگری اختصاص بدهم. همان‌جا کینه‌ام را به دل گرفته بود. هنگامی هم که رای آورده بود، مانند پیام بازرگانی مدام از جلوی دیدگانم رد می‌شد که بگوید فلانی! بی‌مدد تو هم ما رئیس شدیم! جمعه‌ در کافی‌شاپ دانشگاه گرمِ نوشیدن چای بودم که دیدم حضرتش نزول اجلال کرد. گروهی بیلیارد بازی می‌کردند، برخی دانشجویان هم سرشان به بازی‌های ویدویی گرم بود. ناگهان بادی به غبغب انداخت و گفت «دیگر چیزی نمانده تا این فلسطینی‌های Bastard از روی زمین محو شوند». دانشجویانی هورا کشیدند. بعضی سکوت کردند. فریاد زدم تو همانی نیستی که التماس می‌کردی ده دقیقه وقت کلاسم را به تو بدهم تا برای رای آوردن تبلیغ کنی؟ گویی پاس گلی به او داده باشم، گل از گلش شکفت که بله اما اکنون نماینده‌ی دانشجویان هستم! گفتم وای به حال دانشجویان و ما که چنین نماینده‌ی بی‌ادبی دارد! جا خورد. زمان متوقف شده بود. گفت نکند تو هم طرفدار تروریست‌های حماس هستی که در یک روز 1000 غیرنظامی را کشته‌اند؟ گفتم اگر 1000 عدد بزرگی است که اسرائیل در یک روز رکورد بیش از 2000 نفر هم دارد. قبول نداری صبرا و شتیلا را گوگل کن. اما بحث من بی‌ادبی توست به یک ملت! حق نداری از این واژه‌ها استفاده کنی. عقیده‌ات هر چه می‌خواهد باشد. دوباره سکوت حکمفرما شد. قهوه‌خانه‌چی که از کارمندان دانشگاه است وسط حرف آمد تا قضیه را فیصله دهد. واضحا هیچ‌کس دوست ندارد با چنین بحثی که یک سرش اسرائیل باشد، تنش کلامی در حوزه‌ی استحفاضی‌اش رخ دهد. اگر شاه انگلستان را فحش‌کش کنی، مساله‌ای نیست. اما مثلا اگر بگویی بی‌بی (لقب نتانیابو در اسرائیل) به جای بی‌بی دل، بی‌بی گشنیز است، فریاد واسفا سر خواهند داد. آماده بودم اگر بحث را ادامه دهد با یک ماشین حساب آمار کشته‌های دو طرف را از سال 1948 به این طرف جمع بزنم تا با معیار خودش ببیند چه کسی مظلوم‌تر است؛ حتی زُرْتُم المَقابِر. همین قدر رسوا! ژست رایجشان این است که حقوق همه‌ی اقلیت‌ها باید رعایت شود، اما وقتی نوبت به اکثریتی می‌شود که رو در روی اسرائیل قرار گرفته، دیگر رعایت ادب و آداب دانشگاهی، ولو در ظاهر، اهمیتی ندارد. مرحوم گل‌آقا راست می‌گفت که همه با هم برابرند، ولی بعضی‌ها برابرترند. (۳/۳)
❤8👍3👏1😁1
دنیا تشنه‌ی گفت‌وگوی واقعی ست

آخرین باری که گذر من به دکان یوال نوح هراری افتاد سال‌ها پیش بود؛ وقتی که دوست دیگری کتاب «۲۱ درس در قرن ۲۱» او را به من هدیه داد. من شامّه‌ی تیزی نسبت به عناوین دارم. گاهی از روی عنوان جلد کتاب، درباره‌ی محتوایش حدس‌هایی می‌زنم که بعد از مطالعه ثابت می‌شود که درست بوده‌اند. مثلا عناوینی چون ۷ عادت مردان موثر، سومین جایگزین، عادت هشتم و امثالهم برای من مقوم این تئوری توطئه است که با یک کتاب به شدت نمایشی و بازاری طرف هستم. با تمام این حرف‌ها آن کتاب نوح را جدی گرفتم و شروع به خواندن کردم. چشمتان روز بد نبیند؛ طولی نکشید که در همان فصول آغازین دریافتم درس‌هایی که نویسنده برایمان ردیف کرده، بر پایه‌ی مفروضاتی است که برخیش سخت بی‌بنیاد است. (حالا در یادداشتی جداگانه به نقد آن کتاب خواهم پرداخت)

نوح زمان ما گاهی هم در حوزه‌ی تکنولوژی شلنگ‌تخته می‌اندازد. آخرین اظهار فضل شاذ او درباره‌ی هوش مصنوعی بود که با به‌کارگیری استعاره‌ای نابه‌جا آن‌ را عامل هجمه به سیستم‌عامل تمدن بشری دانسته بود و ضمن هشدار راه‌کارهایی هم ارائه فرموده بود، ارائه فرمودنی! در مورد هوش مصنوعی، نوح در مقام یک تاریخ‌شناس -که البته به این نام مشهور هم هست- ظاهر شده بود و لُب لُباب فرمایشش این بود که هوش مصنوعی نزدیک است با جعل تاریخ، انسان را بنویسد، طوری که سره از ناسره بازشناخته نشود و اتحاد نامیمون هوش مصنوعی و داده‌ی بزرگ و جعل روایت، بر تمامی شئون بشر سایه‌ی شومی می‌افکند و داد سخن داده بود که چنین می‌نماید انسان از چنگال هوش مصنوعی شانس رهایی نمی‌یابد! شاید در میان اظهار نظرهای متفکران مختلف و واهمه‌افکنی‌های گوناگون پیرامون هوش مصنوعی، یکی از سخیف‌ترینشان همین اظهارنظرهای هراری باشد. طوری صحبت از تاریخ‌نویسی می‌کند که انگار تاریخ گذشتگان، صد در صد قابل اطمینان است و حک و هک نشده است یا مثلا انگار همین تاریخ معاصر به دستان توانمند رسانه‌های پیش از هوش مصنوعی دستمالی نشده است! از مفاهیم فنی‌ای هم که نام می‌برد، هویداست تنها نامی شنیده و تکرار می‌کند. تعریفی که از هوش مصنوعی در ذهن دارد و آدرس‌هایی که می‌دهد حاکی از آن است که پنداشته ماشینِ مجهز به هوش مصنوعی می‌داند فکر کردن چیست یا به قدری خودمختار است که معنای آن‌چه را انجام می‌دهد می‌داند! در صورتی که این ماشین که قادر است جملات و روایات جعلی تولید کند، همان‌قدر از مفهوم جعل روایت تاریخ سردرمی‌آورد که نوح داستان ما از مفهوم هوش مصنوعی سرش می‌شود! ماشین هوش مصنوعی یک بره‌ی راعی است و افسارش دست انسان است. وانگهی اگر به گفته‌های نوح ایمان بیاوریم، دیگر باید جبرگرایی تکنولوژی را بپذیریم. حاشا و کلّا!

دوستی لینک مصاحبه‌ی نوح هراری با بی‌بی‌سی در مورد جنگ اخیر حماس و اسرائیل را فرستاد تا ببینم. من و جناب نوح سرگذشتمان بی‌شباهت با حضرت نوح و طرفدارانش نیست. عرض می‌کنم چرا.

هراری در مصاحبه‌ی اخیرش با بی‌بی‌سی سعی می‌کرد اصول مندرج در کتاب‌های خود را حفظ کند. حماس را مطابق اعتقاداتشان (مانند اعتقاد به بهشت رفتن در صورت کشته شدن در جنگ) مواخذه می‌کرد و ضمن انتقاد به بی‌بی او را هم مقصر وضع موجود می‌دانست. از عمو و زن‌عموی سالخورده‌اش که در معرض حمله‌ی حماس بودند شاهد مثال می‌آورد تا حمله‌ی «ددمنشانه»‌ی حماس را تشریح کند و بگوید چگونه دامن این دو فرد سالخورده و امثال آنها را گرفته است. با همه این‌ها هراری به عنوان یک اسرائیلیِ ساکن آن منطقه از اتفاقات هفت اکتبر خشمگین و ناراحت است و محق است که با هم‌سلکانش empathy و یا sympathy کند. مشکل من این است که او مطابق عنوانی که مجری در معرفیش به او داد، یک تاریخ‌شناس و فیلسوف است. برای اینکه تغافل‌های تاریخی هراریِ تاریخ‌دان و مغالطه‌ی فلسفیش را (از قضا فلسفه‌خوانده هم هست) نشان دهم نیاز به یک مقدمه دارم.

بگذارید به سال ۱۹۲۷ برگردیم. در ششم ماه مارس آن سال «برتراند راسل» فیلسوف را دعوت کردند تا در جمع کبار کلیسا سخنرانی کند. عنوان سخنرانی راسلِ خداناباور این بود: «چرا من مسیحی نیستم». در این سخنرانی راسل در آغاز با بیانی شیوا می‌گوید که شما مسیحیان معتقدید یک مسیحی باید به خدا و ابدیت اعتقاد داشته باشد که من ندارم و باید مسیح را پیغمبر بداند و تحت تعالیم او باشد که من نمی‌دانم و نیستم. راسل همان اول کار، راه را بر هر مغالطه‌ای می‌بندد. مرزهای فکری خودش را مشخص می‌کند و در طول سخنرانی از مقام یک خداناباور بر عقاید مسیحیت می‌تازد. از آن‌ها چیزی وام نمی‌گیرد و همواره بر تمایز تفکراتش از الهیات مسیحی پای می‌فشرد. تک‌تک جملات آن سخنرانی با همین وضوح قابل افراز است. مخاطب مسیحیِ سخنرانیِ مذکور، با سلسله‌گزاره‌هایی مواجه است که اول باید تکلیف خود را با آن روشن کند. یا منطق فلسفی- کلامیش را بپذیرد یا با دلیل رد کند. (۱/۲)👇
❤3👏1
جای پذیرفتن مغالطه‌ی پهلوان‌پنبه یا سفسطه نیست. دیگر آن‌که «فریم زمانی» که راسل برای سخنان خود برگزیده، از زمان خود مسیح آغاز می‌شود و تا زمان سخنرانی امتداد می‌یابد. راسل با زمان گزینشی برخورد نمی‌کند.

حالا برویم به سال ۱۹۴۸؛ سال تاسیس رژیم اسرائیل!
همان سال جامعه‌ی نخبگان مسیحی آلبر کامو را دعوت می‌کنند به هم‌اندیشی‌ای که موضوعش نحوه‌ی کمک مسیحیت به جهان پس از جنگ جهانی دوم است. کاموی آتئیست که از قضا فیلسوف هم هست چنین عنوانی را برای سخنرانی خود برمی‌گزیند: «خداناباوران چه انتظاری از مسیحیان دارند؟» در آغاز این سخنرانیِ شاهکار کامو سه اصل را به‌عنوان دیباچه بیان می‌کند و من در اینجا می‌خواهم اصل سوم را عیناً ترجمه کنم:

«با این اوصاف، بیان سومین و آخرین اصل خود برایم آسان‌تر خواهد بود. ساده و واضح است. سعی نمی کنم چیزی را که فکر می کنم یا چیزی را که شما فکر می‌کنید (تا جایی که بتوانم درباره‌اش قضاوت کنم) تغییر دهم تا به تفاهمی برسم که همه‌پسند باشد. برعکس، چیزی که امروز می‌خواهم به شما بگویم این است که دنیا به گفت‌وگوی واقعی نیاز دارد و دروغ به همان اندازه نقطه‌ی مقابل گفت‌وگو است که سکوت. تنها گفت‌وگوی ممکن، گفت‌وگو میان افرادی است که [در گفت‌وگو] همانی که هستند می‌مانند [رنگ و نقش عوض نمی‌کنند] و حرفشان سخن ذهنشان است. یعنی این‌که بگوییم دنیای امروز به مسیحیانی نیاز دارد که مسیحی باقی بمانند. چندی پیش در دانشگاه سوربن، یک کشیش کاتولیک در صحبت با یک استاد مارکسیست در ملاء عام گفت که او نیز ضد روحانی است. خب، من کشیش‌های ضد روحانی را بیشتر از فلاسفه‌ای‌ که از خودشان خجالت می‌کشند، دوست ندارم. از این رو، تا جایی که به من مربوط می شود، سعی نخواهم کرد در حضور شما خود را مسیحی نشان دهم. من همان انزجار از شر را با شما در میان می‌گذارم. اما امید شما را ندارم و به مبارزه با این جهانی که کودکان در آن رنج می برند و می‌میرند ادامه می دهم.»

کامو دارد فریاد می‌زند که دنیا تشنه گفت‌وگوی واقعی است! و اینکه در گفتگو خودتان باشید و سعی نکنید ادا در بیاورید. سعی هم نکنید در فضای فکری طرف گفتگویتان یا به زبان او با او گفت‌وگو کنید.
درس راسل و کامو به امثال هراری فیلسوف این است که به‌جای بیان تفسیر بهشت از زبان یک مبارز فلسطینی، از زبان عمو و زن‌عموی خودت مفهوم «سرزمین موعود» را از تورات نقل کن! از اعتقادات احزاب راستگرای اسرائیل پیرامون مفهوم «سرزمین موعود» بگو! حالا که صدای شکسته‌ی زن‌عمویت دل تو را به درد آورده به دیدنش برو و از او بپرس چگونه ما -قوم یهود- قوم برگزیده‌ هستیم و برای چه سرنوشتی خدای موسی ما را برگزیده است. بله آقای هراری از زبان قوم خود سخن بگو و بگذار تا جهانیان قضاوت کنند.
نکته‌ی دیگر قاب زمانی است که نوح هراری در قیاس‌هایش از حوادث ۷ اکتبر به بعد پیش چشم خواننده می‌گذارد. گویی قبل از آن همه چیز گل و بلبل بوده است. این از یک تاریخدان به هیچ وجه پذیرفته نیست.

دنیای امروز تشنه گفت‌وگو واقعی است! (درست مثل دنیای سال ۱۹۴۸). بشر با همه‌ی پیشرفت‌ها در حوزه‌ی تکنولوژیِ ارتباطات، هنوز از یک گفت‌وگوی واقعی عاجز است. از طرفی شاید مذهبی‌ترین دولت دنیا که روحانیون نقش کلیدی در سیاست‌گذاری‌های کلان آن دارد، همین دولت اسرائیل است. با توجه به این نکته آیا وقت آن نرسیده که جهان بخواهد خاخام‌های اسرائیلی بی لکنت زبان به پرسش‌ها پیرامون ارض مقدس و قوم برگزیده و امثالهم پاسخ دهند؟

آیا نباید از رهبانیون ادیان دیگر (و من جمله اسلام) از ریشه‌ی اعتقاداتشان راجع به وقایع آخرالزمانی پرسید؟ آیا در کشور خودمان نباید از نقش تفکرات آخرالزمانیون در تعیین سیاست‌های کلان پرسید؟ آیا مثلا امثال میرباقری‌ها، اراکی‌ها و… را نباید و نمی‌توان در برابر پرسش‌های صریح این‌چنینی وادار به پاسخ‌گویی (شفاف و بی‌تقیه) نمود. شدنی است.

اگر رهبانیون پرده‌نشین هر دین از حجاب ریا بیرون کشیده شوند، آن‌گاه خلق سخن هر طایفه را از زبان خودش می‌شنود و بهترین را بر‌می‌گزیند. وگرنه تا زمانی که رائفی‌پورها بر منابر تورات می‌خوانند و نوح هراری‌ها بهشت مسلمانان را از زبان مسلمانان توصیف می‌کند، دنیا محکوم به تحمل فجایع انسانی است.

هراری نگران است که «نظمِ» جهانی دیگر قابل تحقق نشود. چون توازن در جهان به چالش کشیده شده و نتیجتاً کشورها نمی‌توانند مطابق «نظمی» با هم همکاری کنند! اما از روزی که یوال نوح هراری مقابل فرناز قاضی‌زاده اسمِ همسایه‌ی عمویش را که اسیر دست حماس است برد و دستور داد که فورا باید آزاد شوند فقط تا امروز دوهزار کودکِ «دیگر» در غزه کشته شدند. (۲/۲)
👏5❤1
فخر انسانی ز روی منصب و روزینه نیست*

از وقتی دست راست و چپم را شناختم، از رمان گریزان بودم. خواندنِ چیزی که صرفا ساخته و پرداخته‌ی ذهن نویسنده است، هیچ جذابیتی برایم نداشت. معدود رمان‌هایی هم که خوانده‌ام، قصه‌شان ریشه در واقعیتی تاریخی داشته است. گویی آن رمان‌ها روایتی تاریخی بوده‌اند که آفریننده‌ی اثر در به تصویر کشیدنشان، میزانسن را کم و زیاد کرده و دراماتیزه‌اش کرده. یکی از آن معدودها که چند سال پیش خوانده‌ام، «کوزه‌ی بشکسته‌»ی مسعود بهنود است. کتاب را اتفاقی در منزل دوستی دیدم و چون گفت که ملهم از یک رویداد تاریخی و مربوط به شخصیتی تاریخی است، یک‌نفس خواندم. وقتی رضا شاه ولیعهدش را راهی فرنگ می‌کرد تا در بهترین مدارس زمان (البته خیلی‌ها معتقدند مدرسه‌ی چندان خوبی هم نبوده) تحصیل کند، در سر داشت که شاه آینده‌ی مملکت با لیاقت و با کفایت بار بیاید و بالتبع بتواند بعدها کشور را به خوبی اداره کند. آن‌موقع فکر می‌کردم که چه سیاست پسندیده و درستی است که شخص، برای آینده‌ی فرزندانش برنامه داشته باشد و به آموزش و پرورش آن‌ها فکر کند و بتواند با آموزش خصوصی بستر مناسبی برای بالیدنشان مهیا کند (کاری که البته رضا شاه فقط برای محمدرضا کرد و نگذاشت تا اشرف هم دوشادوش برادرش درس بخواند). اما همیشه این فکر آزارم می‌داد که آموزش خصوصی تجمل محسوب می‌شود و برای همه فراهم نبوده و نیست؛ چیزی که با عنوان عدالت آموزشی از آن یاد می‌کنیم. مساله مقایسه‌ی نخ‌نمای بچه‌ا‌ی در شهرستانی دورافتاده و بچه‌ای در پایتخت نیست. بلکه ابعاد تلخ‌تری به خود گرفته و در همان پایتختش هم از این منطقه به آن منطقه زمین تا آسمان فرق می‌کند.

در یک صبح مهر ماه سال 1402 چشمم خورد به ای‌میلی از رئیس دانشگاه که خطاب به مدیر دپارتمان مرقوم فرموده بود که رییس کل بانک مرکزی یکی از کشورهای آسیایی طبق برنامه‌ی قبلی به لندن آمده و از فردا به دانشگاه نزول اجلال خواهد فرمود تا ضمن اقامتی سه روزه، یکی از استادان دپارتمان ما موضوعاتی مانند بلاک‌چین، کریپتو کارنسی و کاربرد هوش مصنوعی در بانکداری را به او آموزش دهد. با خود گفتم رییس دانشگاه به مدیر دپارتمان نامه زده است این نامه در ایمیل من چه می‌کند؟ یک لحظه هم از روی شیطنت با خود گفتم در آغازین روزهای سال تحصیلی قرار است همای سعادت بر دوش کدام یکی از همکارانم فضله بیندازد که ناگهان متوجه شدم مدیر دپارتمان نامه‌ی رئیس دانشگاه را به من فوروارد کرده است. تا خواستم آب دهنم را قورت بدهم، پشت‌بندش مدیر دپارتمان در ایمیلی به رئیس دانشگاه، که من را در آن cc کرد، ضمن ابراز خوشبختی بابت این‌که چنین افتخاری نصیبشان شده، خاطرش را بابت پذیرایی درخور و آموزش عالی آسوده کرد و اسم من را به عنوان معلم خصوصی اعلام نمود. منی که نام شراب از کتاب می‌شستم، زمانه کاتب دکان می‌فروشم کرد.

تا آن لحظه از روی خوش‌خیالی تصورش را هم نمی‌کردم در چنین موقعیتی قرار بگیرم. خشکم زد. در پی راه چاره گفتم زنگ بزنم به رئیس و عذرخواهی بکنم و بگویم من را از این افتخار معاف بدارد. اما دست سرنوشت زودتر از من گوشی را دست رئیسم داده بود. چون دیدم دارد زنگ می‌زند و بلافاصله بعد از چاق‌سلامتی با هیجان از این‌که خیالش راحت است من این کار را انجام خواهم داد، صحبت می‌کرد. مانده بودم چگونه «نه» بگویم. هنوز مکالمه به آخر نرسیده بود که از «نه» نگفتنم پشیمان شده بودم، ولی ناگهان خیلی زود دیر شده بود. جناب رئیس اواخر حرف‌هایش گفت شماره‌ی مباشرِ رئیس بانک مرکزی را برایم می‌فرستد تا با او تماس بگیرم و قرار مدار بگذاریم و خوشحال و خندان خداحافظی کرد. اما محال بود من زنگ بزنم و نزدم.

به نظرم هر کاری آدابی دارد. کسی که می‌خواهد چیز یاد بگیرد باید خود را در مقام شاگرد ببیند. بنابراین شکل خوبی نداشت که من تماس بگیرم و پیگیر شوم و این مساله هیچ‌رقمه به کتم نمی‌رفت. خلاصه عصر آن روز مباشر که دیده بود خبری نشده، خودش تلفن کرد و لابه‌لای حرف‌هایش گفت که باید تشریفات را رعایت کنید و فراک بپوشید و… دیگر کاسه‌ی صبرم لبریز شد و گفتم اینجا دانشگاه است و من استاد دانشگاهم و طرز لباس پوشیدنم تابع Dress code مشخصی است و بهتر است پایش را به اندازه‌ی گلیمش دراز کند. در ادامه مشخص شد پیام را گرفته است. چون دیگر درز گرفت و با لحن خوب و مناسبی به صحبت ادامه داد و برای فردا قرار گذاشت. بی‌نوا خبر نداشت فردا چقدر حرص خواهد خورد و رنگ به رنگ خواهد شد.(۱/۴)👇🏻
صبح کله‌ی سحر روسای دانشگاه عین مرغ سرکنده این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند و همه چیز را چند باره بررسی می‌کردند که خدای ناکرده مراسم استقبال کم و کاستی نداشته باشد. در محوطه‌ی دانشگاه انتظار قدوم حضرات را می‌کشیدیم که دیدیم بله؛ چند ماشین مشکی براق با خدم و حشم از راه رسیدند و روسا بدو بدو به استقبال رفتند. سختم است این‌جور رفتارها. با خودم گفتم همان‌‌جا که ایستاده‌ام وای خواهم ساد. راننده در را باز کرد و آقای رئیس بانک مرکزی با حدود یک متر و نیم قد از ماشین پایین پرید. من از دور تماشا می‌کردم که چطور رئیس دانشگاه دست پیش برد و آقای رییس بانک مرکزی در حالی‌که با یک دست دکمه‌ی کتش را می‌بست، دست داد. بعد هم مدیر گروه تقریبا سی درجه‌ای خم شد و دست داد. تمامی این صحنه‌ها به چشمم رقت‌انگیز بود. حالا روسا تازه اینجا بود که متوجه غیبتم شدند و به آقای رییس بانک مرکزی گفتند معلمت هم آنجا ایستاده و از دور با اضطراب چشم دوختند به من که یعنی بیا تو هم کرنشی بکن و خوش‌آمدی بگو! موقعیت ناخوشایندی بود. نگاه‌های منتظر، حتی خود رییس بانک مرکزی، به من دوخته شده بودند که تا جلوی در ماشین بروم و عرض ادب کنم. ولی اصلا پایم پیش نمی‌رفت که نمی‌رفت. بی‌هوا یاد صحنه‌ی استقبال ژاک شیراک از خاتمی افتادم. گفتم بد نیست از ژست او تقلید کنم. دست دراز کردم که یعنی تو بیا! او هم دیگر چاره‌ای ندید و پیش آمد و دست داد و مباشر و تمام مدت سایران با چشم‌های ازحدقه‌درآمده شاهد صحنه بودند. دسته‌جمعی رئیس بانک مرکزی را در دانشگاه گرداندیم و همه جا را که خوب نشانش دادیم، نشستیم و چایی نوشیدیم. اما وقتی همگی رفتند تا کلاس را شروع کنیم، احساس کردم باید حالیش کنم که کشتیبان را سیاستی دگر آمده!

توی اتاق، من بودم و رئیس بانک و مباشر و خدمتکاری که خیره شده بودند به من. خوشم نیامد. گفتم از زیارتتان خوشحال شدیم که ترجمه‌اش می‌شد مرخصید و تشریفتان را بیرون ببرید، کلاس درس نیازی به بپا ندارد. مباشر گفت خدمتکار مطابق پروتکل‌های تشریفات، برای پذیرایی باید باشد، ولی گفت که خودش می‌رود در کافی شاپ دانشگاه و سپرد که اگر کاری داشتیم خبر کنیم و گفتم خبرتان می‌کنم! راستش حال و هوای رئیس بانک مرکزی هیچ به کسی نمی‌رفت که قصد یاد گرفتن چیزی را داشته باشد. این بود که فکر کردم شاید بهتر باشد اول این را حالیش بکنم که دقیقا به چه معلوماتی نیاز دارد و خودش هم این نیاز را احساس کند. پس پرسیدم که آیا شما در کشورتان برای کارهای بانکی از امضای دیجیتال استفاده می‌کنید؟ پوزخندی زد و گفت اصلا مگر جایی در دنیا هست که از امضای دیجیتال استفاده نکنند؟! بعد بادی غبغب انداخت و گفت معلوم است که ما مثل آب خوردن امضای دیجیتال را به کار می‌بریم. بعد برای اثبات مدعای خودش گوشیش را باز کرد و عکسی از یک نامه‌ی اداری نشانم داد و به امضای عجغ وجغ خودش پای نامه اشاره کرد. می‌دانستم نمی‌داند، اما نه تا این حد. به همین خاطر فکر کردم طرف من را دست انداخته. گفتم شوخی می‌کنی دیگر؟! خیلی جدی‌تر شد و اطمینان داد خیلی جدی است. گفتم به این امضای دیجیتال نمی‌گویند و قدری مساله را برایش باز کردم. از رمزنگاری کلید عمومی گفتم. حس کردم اهمیت موضوع را دریافت. چون همان موقع به جانشینانش زنگ زد و پرسید تا بفهمد امضای دیجیتال دارند یا نه. آن طرف هم بعد از کلی من و من کردن ظاهرا گفته بود که دارند اما به شکل بسیار محدودی از آن استفاده می‌کنند. به من گفته بودند بانک‌های این کشور هر کدام بیش از هشتاد میلیون مشتری دارد و تعجبم از این قضیه را پنهان نکردم. تیر به هدف خورد. چون بلافاصله پیشخدمتش را هم مرخص کرد تا شاهد نادانیش نباشد. درس را از همان نقطه شروع کردیم و این بار به دقت گوش می‌کرد. (۲/۴)👇🏻
😁1
وقت ناهار خوان مفصلی از غذاهایی بدبو و بدشکل و بدمزه‌ی آسیایی گستردند و بالاجبار من را هم بر سر همان خوان نشاندند. حضار همه مسلمان بودند و غذاها همه حلال بودند، اما هیچ کدام قابل خوردن نبود. هنوز زهر ناهار از تنمان بیرون نرفته بود که شاگردم ساز تازه‌ای کوک کرد. گفت لطفا بحث بعد از ناهار را خلاصه کنم تا بتواند برود و یک مسابقه‌ی فوتبال مهم را در استادیوم West Ham تماشا کند. گفتم من سخنرانی نمی‌کنم که بخواهم خلاصه‌اش کنم. گوشزد کردم که دلیل حضور من در آن محضر ناخوشایند بنا به درخواست خودش بوده و اگر نمی‌خواهد یا وقتش را ندارد بهتر است برود پی بازیش. تصدیق کرد و توضیح داد و بالاخره قرار شده یکی دو ساعتی درس را ادامه بدهیم. دیگر نگویم از این‌که تمام مدت بعد از ناهار رسما چرت می‌زد. صدایم را بالا می‌بردم و به مناسبت روی میز می‌کوفتم تا بیدار شود و خلاصه بساطی بود که خدا هیچ کافر و مسلمانی را گرفتار نکند. فکر می‌کردم اگر یک کلاس عادی بود و کسی سر کلاس ادا اطوارهای این را درمی‌آورد، پوستش را کنده بودم! عطایش را به لقایش را بخشیدم و مرخصش کردم و قرار جلسه‌ی دوم را برای فردا گذاشتیم.

فردا هر چه نشستم رییس بانک مرکزی بیاید، خبری نشد. شستم خبردار شد که احتمالا این آمده و منتظر است به استقبالش برویم. با اکراه به تنهایی رفتم و دیدم حدسم درست بوده. بالاخره آمد سر کلاس و شاید برای جبران مافات، ایرانی بودنم را به رخ کشید و پرسید شما که از طرف آمریکا تحریم شده‌اید، چرا هنوز با دلار کار می‌کنید؟ ادامه داد که ما از سال 2020 به این طرف در معاملات خود با کشورهای آس‌آن از ارزهای خودمان استفاده می‌کنیم. چطور است که شما هنوز هم این را درنیافته‌اید؟ تجاهل کردم و عرصه را فراهم دید و گفت می‌خواهم امروز طوری ارز دیجیتال و بلاک‌چین را به من درس بدهی که وقتی برگشتم بتوانم پایه‌ی ارز دیجیتال مشترک بین کشورهای آس‌آن را پایه‌گذاری کنم؛ کاری کارستان! معلوم بود درگیر شده. در بحبوحه‌ی درس چند بار زنگ زد به مدیران بانکی کشورش و سوالاتی کرد که با معلومات جدیدش ببیند اوضاعشان از چه قرار است. آخر جلسه‌ی دوم سوالاتی کردم و دیدم به‌خوبی درس پس می‌دهد و واقعا خوشحال شدم. باز وقت ناهار شد. این بار به بهانه‌ی رژیم داشتن، از خانه ماهی دستپخت خودم را برده بودم. میزشان را چیدند و به چشم می‌دیدم ماهی‌ها با لب‌های غنچه فریاد می‌زدند ما خوردنی نیستیم؛ بس که نپخته و بدبو بودند. عملا میان ماهی خوشمزه‌ی من با ماهی آن‌ها اقیانوس‌ها فاصله بود.

بعد از ناهار جوگیر شده بود و دیگر درباره‌ی مفاهیم اسلامی داد سخن می‌داد و اظهار لحیه می‌کرد. مثلا با تبختر می‌گفت من در نماز به جای تکرار الفاظ عربی با خداوند صحبت می‌کنم و اسم تک‌تک اعضای خانواده‌ام را می‌برم و بابت زن خوب و فرزندانی که به من داده، در هر رکعت از او تشکر می‌کنم. به شوخی گفتم حالا اگر بیش از یک زن و فرزند می‌داشتی، چطور می‌خواستی رکعات را در نمازت تقسیم کنی؟! جا خورد. مباشر چشم‌غره‌ رفت. گفت خب مگر شما شیعیان هفده رکعت در روز نمی‌خوانید؟ نترسید کم نمی‌آوردم. بلافاصله پرسید تو هم مثل من عربی نمی‌دانی، خب چه فایده دارد در نماز مشتی الفاظ سر هم کنیم؟ ادامه داد اما من توانسته‌ام از لفظ عبور کنم. مثلا می‌دانم الله اکبر که می‌گویم یعنی خدا بزرگ است و یعنی من نباید از قدرت دیگری بترسم. دیدم جلویش را نگیرم، یک آداب الصلاة تقریر می‌کند. گفتم الله اکبر یعنی «الله اکبر من أن یُوصَف». بعد از مباشر خواستم برایش ترجمه کند. مباشر تعجب کرد از این‌که با این‌که عرب نیستم و عربی را تا سر فعل‌های معتل‌ می‌دانم، چنین افاضاتی می‌کنم. دیدم مباشر با اظهار فضل من به عربی، سرسیلندر چسبانده. بنابراین مجبور شدم خودم برای رئیس بانک توضیح بدهم که چه گفتم. او هم از لاف من خوشش نیامد. مباشر که اصالتا عرب و اهل اردن بود گفت که به احترام عربی بلغور کردن من کلاه از سر بر می‌دارد. اما این تمجید مباشر، رئیسش را دلخورتر کرد. به هر حال رئیس عادت داشت همیشه و همه جا تملق بشنود. باز گفت که می‌خواهد امشب به شهر منچستر برود تا مسابقه‌ی فوتبالی را از نزدیک ببیند و خواست کلاس را یک ساعت زودتر تمام کنیم که در جوابش، عامدانه سکوت کردم و آماده‌ی تدریس شدم. مدتی گذشت و گفت پس یک ساعت زودتر تعطیل کنیم و البته باز هم جوابش را ندادم. اما حاصل آن‌که دیگر چرت نمی‌زد و با دقت و فروتنی بیشتری دل به درس داد. (۳/۴)👇🏻
🤔1
جلسه‌ی سوم جلسه‌ی آخر بود. آفتاب‌نزده دیدم چند میسدکال و پیام دارم. مباشر خواسته بود آن روز کلاس را به‌جای دانشگاه، در هتل پنج ستاره‌ی محل اقامتشان برگزار کنیم. اول خواستم مخالفت کنم. اما بعد فکر کردم به اندازه‌ی کافی حالش را گرفته‌ام و بهتر است بروم ببینم چه خبر است. با خودم گفتم فوقش اگر شرایط موافق طبعم نبود، برمی‌گردم. رفتم و خلاف تصورم دیدم جناب رئیس، فضای خوبی را برای کلاس قرق کرده و تمام امکانات مورد نیاز را فراهم آورده و گرم و خوشرو شخصا به استقبالم آمد. هنوز شروع نکرده بودیم که هوشمندانه رکب زد. از من پرسید آیا هرگز به کنسرت گروه ABBA رفته‌ام؟ فکر کردم شوخی می‌کند. گفتم اگر منظورت آن گروه سوئدی است که آن‌ها دهه‌هاست نمی‌خوانند. دیدم جهالت من هیجان‌زده‌اش کرد و به قول استاد نوابی خودمان به جای این‌که نایسلی و کوآیِتلی منشن کند که دِر ایز اِ پِرابلِم تا من مساله را فیکس کنم، سوپر اکسایتد شد و بادی به غبغب انداخت و گفت چه نشسته‌ای که در همین لندن شما، از پارسال به مدد هوش مصنوعی این گروه دارد اجرای مجازی می‌کند و آواتارهای هلوگرام‌اندود چنان روی صحنه دلربایی می‌کنند که بیا و ببین! بلافاصله ادامه داد امروز گفته‌ام بلیط کنسرتش را برایم بگیرند و اگر کلام را مختصر کنیم، به‌موقع به اجرایشان می‌رسم. دیدم رکب خوردم و چاره‌ای نیست. درس را شروع کردیم. آمد تلخی‌کام من را با سوالاتی درباره‌ی هوش مصنوعی تغییر دهد، پرسید حتما برای شما خیلی سخت است که معلومات کهنه را کنار بگذارید و با این حجم از مسائل جدید دست و پنجه نرم کنید، نه؟ گفتم نه اصلا سخت نیست. برای ایجاد تغییر ناامید نمی‌شویم. گفت انگار هوش مصنوعی در حوزه‌ی سرگرمی کاربرد بیشتری دارد. باز گفتم نه این‌طور نیست و توضیح دادم. یک‌مرتبه به خودم آمدم و دیدم از لج رکبی که خورده‌ام، این بی‌نوا هر چه می‌گوید من دارم درپاسخ یک «نه» جلویش می‌گذارم. یاد صحنه‌ای از ملاقات ریچارد فاینمن با ملکه‌ی بلژیک افتادم و کمی نرم‌تر برخورد کردم.

درماه اکتبر سال 1961 پادشاه بلژیک با حضور بزرگان علم فیزیک، یک میهمانی ترتیب داده بود و فاینمن را هم وعده گرفته بودند. فاینمن می‌گوید تیم تشریفات خیلی با آن‌ها سر و کله زده تا طبق پروتکل‌های تشریفاتِ دربار رفتار کنند. او هم سرما خورده بوده و حوصله نداشته. در مهمانی، نوبت فاینمن می‌شود که به زیارت ملکه برود. کنار میز ملکه برایش صندلی خالی می‌کنند تا کنار ملکه بنشیند. فاینمن می‌گوید ملکه رو کرد به من و پرسید لابد خیلی سخت است که همه‌اش مشغول حل مسائل دشوار و پیچیده هستید؟ گفتم نه. اصلا. اتفاقا خیلی هم خوب است و خوش می‌گذرد. باز پرسید حتما سخت است با کشف یافته‌های جدید، مدام نظراتتان را تغییر بدهید؟ گفتم نه. اصلا. تمام این چیزهایی که تو امشب از دیگران درباره‌ی فیزیک شنیدی، همه مربوط به سال 1926 میلادی است و بعد از آن تغییر عمده‌ای رخ نداده است. باز پرسید حتما احساس خوبی دارید که علم شما به صلح جهانی کمک می‌کند؟ گفتم نه. من که تا به حال به این مساله فکر نکرده‌ام که علم من به صلح منتهی می‌شود یا نه. (حالا ما کاری نداریم که یک چشمه علم جناب فاینمن در پروژه منهتن منجر به تولید بمب اتم شد!) ملکه پرسید در صد سال گذشته خیلی چیزها تغییر کرده است... اینجا بود که ناگهان به خودم آمدم و دیدم تا الان هر چه گفته توی ذوقش زده‌ام. بگذار در این یک مورد با او موافقت کنم. گفتم بله. خیلی چیزها تغییر کرده. اما آنچه از 1860 بوده هنوز هم برقرار است. دیدم باز بند را آب داده‌ام و «بله»ام هم دست‌کمی از «نه»های قبلی ندارد و ندیمه‌ها و مسئول تشریفات با خشم و نفرت نگاهم می‌کنند. ملکه با اکراه از من روی گرداند و متوجه شخص دیگری شد و سر صحبت را با او باز کرد. البته فاینمن در ادامه هم این را می‌گوید که در کمال تعجب فردای آن روز به میهمانی خصوصی در خانه شخصی پادشاه به میزبانی ملکه دعوت می‌شود تا با خانواده‌ی او دیدار کند. الغرض.

کار درس و مشق ما با رئیس بانک مرکزی سه روز طول کشید. اما این سه روز برای من تجربه‌ی خوبی رقم زد. فهمیدم صاحب‌منصبان تمام دنیا روحیات مشترکی دارند و انگار جاه و مقام چنین ویژگی‌های را می‌طلبد. مثلا این‌که خیال کنی از همه بهتری در حالی‌که هنوز از قافله خیلی عقبی. یا آن‌قدر در ذهن خودت برای خودت بزرگ جلوه کنی که نتوانی حتی چیزی را که می‌دانی به آن نیاز داری چندان که باید و شاید یاد بگیری. یا بر مسندی تکیه بزنی، که جایگاه تو نیست ویا زمام اموری را به دست بگیری که از آن هیچ نمی‌دانی. چقدر این توصیفات برای ما ایرانیان آشناست. (۴/۴)

* بیتی از بیدل دهلوی:
فیل صاحب‌منصب است و گاو و خر روزینه‌دار
فخر انسانی ز روی منصب و روزینه نیست
👍5❤1
از جنبش خزینه تا جنبش خزانه!
به‌مناسبت یک‌سالگی چت جی‌پی‌تی

شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیده‌اید یا فراموش کرده‌اید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینه‌ی حمام‌ها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب درخت زالزالک و ریختن آهک چاره نمی‌کند. لذا اوامر ملوکانه را در باب برچیدن خزینه‌ها و نصب دوشِ آب در حمام‌ها صادر کرد. اما چشمتان روز بد نبیند که گروهی، طهارت فقهی را پیراهن عثمان کردند و وااسلاماه سر دادند! همزمان با بالا گرفتن احکام «آب کر» خون نجس متشرعان به جوش آمد که چه نشسته‌اید؟! می‌خواهند با آوردن دوش، نجاست را فراگیر کنند و حاشا و کَلّا که غسل با آبی که از دوش می‌ریزد، مصداق شست‌وشو با آب کر باشد! بگذارید نگویم که چه نظرات مشعشعی از بلاد مختلفه‌ی ایران، خاصه خراسان، در حرمت دوش حمام صادر شد. حتی اگر قول جناب رسول جعفریان را هم بپذیریم که از فحول علما بانگ مخالفتی برنخواسته، اما صدای ملاهای میاندار آنقدری بلند بود که عوام را سرگردان کند.

دم‌دم‌های فوریه‌ی سال 2020 در همین لندن، تازه انگلیسی‌ها فهمیده بودند که بیماری چینی قرار نیست فقط سوار هواپیمای ماهان شود و قمی‌ها از چین به ایران سوغات ببرندش. شصتشان خبردار شد که دامن آن‌ها را هم خواهد گرفت. وحشت عمومی مردم از بیماری جدید، واکنش‌هایی را در آن‌ها برانگیخت که می‌توان ده‌ها رساله‌ی دکتری در حوزه جامعه‌شناسی و روانشناسی بر مبنای آن نوشت. مردم بریتانیا به فروشگاه‌ها هجوم می‌بردند و گاه برای یک بسته دستمال توالت بیشتر، با هم درگیر می‌شدند. در آن وانفسا جنبش‌هایی در همین غرب شکل گرفت که روی طرفداران جنبش خزینه را سفید می‌کرد. مثلا جنبش 5G و ویروس کرونا. در انگلستان و در میعادگاه عاشقان الله -دانشگاه Surrey- زمانی که داشتند با میمنت و مبارکی نام 5G Centre را به مرکز 6G تغییر می‌دادند، گروهی عوام کالانعام دکل‌های موبایل 5G در مناطق مختلف انگلستان آتش می‌زدند که چه نشسته‌اید؟! ویروس کرونا بر امواج 5G سوار می‌شود و طی الارض می‌کند! یا مثلا جنبش ضد واکسن کرونا که معرف حضورتان هست و نیازی به بازگو کردن ندارد؛ گروهی بی‌سروپا می‌گفتند -در کشور خودمان هم گروهی همین خزعبلات را نشخوار می‌کردند- مبادا واکسن بزنید. چون امپریالیسم می‌خواهد به بهانه‌ی تزریق واکسن، «چیپس» در پاچه‌تان فرو کنند. مشغول الذمه هستید اگر فکر کنید مرادشان چیپس چی‌توز بوده، بلکه مراد همان چیپ ست کامپیوترهاست، اما زبانشان به درستی نمی‌چرخیده. جالب این‌که برخی خرافات که از رمق افتاده بودند هم بعد از کرونا باز رونق گرفتند؛ مانند جنبش صاف بودن (غیرِ کروی بودن) زمین! و اگر می‌پندارید که سردمداران این جنبش‌ها بی‌سوادان یا دانشگاه‌نرفتگان هستند، سخت در اشتباهید. برای هر یک از این جنبش‌ها می‌توان فهرستی از حامیانی ردیف کرد با پیشوندهای دکتر یا مهندس! خلاصه مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز وگرنه جنبش‌های آتش‌به‌اختیار در شرق و غرب عالم، تپه‌ی سالمی بر جای نگذاشته‌اند. (1/7) 👇🏻
👍2❤1