کوس کباب!
از سر فرنگیمآبی نیست که ناقوس هشتِ صبح یکشنبهی کلیسایی که در همسایگی است، برایم حکم بانگ بیدار باش را دارد و برای «ساندی روست» برمیخیزم. اگر در قرون وسطا بریتانیاییها چون توان تهیه گوشت در روزهای دیگر هفته را نداشتند، یکشنبه را برای خوردن یک وعده غذای گوشتی برگزیدند، من اما بهخاطر رنجِ تن ناگزیر از استنکاف هستم. یاد مادربزرگم بهخیر که میگفت:
تا که دندان داشتم نانم نبود
نان چو پیدا گشت دندانم نبود
اینجا است که روغن ریخته را نذر امامزاده میکنم و به این رسم اصیل انگلیسی اقتدا میکنم؛ مثل وقتی که به نماز جماعت ظهر مسجد دیر میرسی و از قنوت به بعد را با اقتدا همراهی میکنی. چه لذتی!
تهیه مقدمات ساندی روست زمانبر است. چون گوشت باید روی آتش و به آرامی پخته شود. شاید هم اصلا به همین دلیل یکشنبه را که یک روز تعطیل است، برای پخت این کباب انتخاب کردهاند. رسم اصیل کباب انگلیسی به این ترتیب است که خانوادهها پس از برگزاری آیین کلیسا، در جمع بزرگترها حاضر میشدند و بر سر سفرهای مینشستند که در آن گوشت و سبزیجات و پودینگ یورکشایری چیده میشده است. اما در زمانهی ما به جا آوردن آیین کلیسا، واجب کفایی هم نیست و مراسم ساندی روست را کافران به تعالیم کلیسا و امت فستفودگرا به احسن وجوه گرامی میدارند. فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید من هم از رختخواب بر خواهم خواست و برای رسپی این یکشنبه طرحی نو در خواهم انداخت!
از سر فرنگیمآبی نیست که ناقوس هشتِ صبح یکشنبهی کلیسایی که در همسایگی است، برایم حکم بانگ بیدار باش را دارد و برای «ساندی روست» برمیخیزم. اگر در قرون وسطا بریتانیاییها چون توان تهیه گوشت در روزهای دیگر هفته را نداشتند، یکشنبه را برای خوردن یک وعده غذای گوشتی برگزیدند، من اما بهخاطر رنجِ تن ناگزیر از استنکاف هستم. یاد مادربزرگم بهخیر که میگفت:
تا که دندان داشتم نانم نبود
نان چو پیدا گشت دندانم نبود
اینجا است که روغن ریخته را نذر امامزاده میکنم و به این رسم اصیل انگلیسی اقتدا میکنم؛ مثل وقتی که به نماز جماعت ظهر مسجد دیر میرسی و از قنوت به بعد را با اقتدا همراهی میکنی. چه لذتی!
تهیه مقدمات ساندی روست زمانبر است. چون گوشت باید روی آتش و به آرامی پخته شود. شاید هم اصلا به همین دلیل یکشنبه را که یک روز تعطیل است، برای پخت این کباب انتخاب کردهاند. رسم اصیل کباب انگلیسی به این ترتیب است که خانوادهها پس از برگزاری آیین کلیسا، در جمع بزرگترها حاضر میشدند و بر سر سفرهای مینشستند که در آن گوشت و سبزیجات و پودینگ یورکشایری چیده میشده است. اما در زمانهی ما به جا آوردن آیین کلیسا، واجب کفایی هم نیست و مراسم ساندی روست را کافران به تعالیم کلیسا و امت فستفودگرا به احسن وجوه گرامی میدارند. فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید من هم از رختخواب بر خواهم خواست و برای رسپی این یکشنبه طرحی نو در خواهم انداخت!
👌1
شک مومنانه!
از لذتهای این شبهای من، خواندن داستانهای «دنکامیلو» نوشتهی «جُوانّی گوارسکی» است. کتاب را نویسندهای ایتالیایی نوشته و دوست فرزانه و نازنینی پیشنهاد کرده و بعدا جایی خواندم که «پاپ بندیکت» هم شبها قبل از خواب دنکامیلو میخوانده! البته که افتخارش به نویسنده برمیگردد. وگرنه من و دنکامیلو بینیاز از این توجهها هستیم.
دنکامیلو -یکی از دو شخصیت محوری داستان- در ایتالیای پس از جنگ، کشیش کلیسای کوچکی در دهکدهای به نام «درهی پو» است. اما دهکده، شهردار کمونیستی به نام «پپونه» هم دارد که درست نقطهی مقابل کشیش است. نویسنده با زبانی طنز، ماجراهای ریز و درشت دوستی و دشمنی همزمان کشیش و شهردار را تعریف میکند و داستان شیرینی میآفریند.
در جریان تمام ماجراها دنکامیلو با مسیح صحبت میکند و نظر او را دربارهی مسائل مختلف جویا میشود. مسیح هم به فراخور موقعیت، پاسخهای مسیحانه میدهد. گاهی نظرات کشیش و مسیح یکی نیست و این خود چالش طنزی ایجاد میکند که لزوما نتیجهاش قابل پیشبینی نیست.
در جریان مکالمات دنکامیلو و مسیح، سیرِ تکاملِ معنویِ کشیشِ عصبانی و ناراحت و ناامیدی را میبینیم که بیشتر وقتها به آموزههای مسیح شک دارد. بسیار جالب است که دنکامیلو در سفر روحانی خود در طول داستان شکی فلسفی را تجربه میکند و آن را بر زبان میآورد؛ همان بخش همیشهغایب در ادبیات ما. تصور کنید نویسندهای بتواند آزادانه در مفاهیمی مانند جبر و اختیار، قضا و قدر، عدالت خدا، جسمانی یا روحانی بودن معاد شک کند و در قالب طنز به این شک و پاسخهایش بپردازد و مستقیم به منابع اصلی شرع استناد کند. سرانجام چنین نویسندهای در کشورهای اسلامی چه خواهد بود؟!
آنچه لذت خواندن این داستانها را برای من دو چندان میکند، همزمانی با مرور آثار «برتراند راسل» است. گویی نویسندهی داستانهای دنکامیلو، سال ۱۹۲۷ پای سخنرانی «برتراند راسل» با عنوان «چرا من یک مسیحی نیستم» نشسته و مکالمات دنکامیلو و مسیح را از روی متن این سخنرانی طراحی کرده است؛ بهویژه وقتی که راسل تناقضات فلسفی در اخلاق، عدالت و ربوبیت را برمیشمرد و از نقایص تعالیم مسیح سخن میگوید.
تصویری که در ادامهی این یادداشت شبانه میآید یکی از مکالمات دنکامیلو و مسیح است و زمانی رخ داده که شهردار برای اعتراف به گناهانش به کلیسا آمده است. از قضا یکی از گناهانش، اردنگی است که سالها قبل در جریان یک مبارزهی انتخاباتی به کشیش دنکامیلو زده است. حالا کشیش که میبیند شهردار با پای خود به کلیسا آمده و به گناهش اعتراف میکند، فرصت را برای انتقام مهیا میبیند. ولی شک فلسفی رهایش نمیکند. از این رو به مسیح پناه میآورد تا مجوز انتقام را بگیرد.
از لذتهای این شبهای من، خواندن داستانهای «دنکامیلو» نوشتهی «جُوانّی گوارسکی» است. کتاب را نویسندهای ایتالیایی نوشته و دوست فرزانه و نازنینی پیشنهاد کرده و بعدا جایی خواندم که «پاپ بندیکت» هم شبها قبل از خواب دنکامیلو میخوانده! البته که افتخارش به نویسنده برمیگردد. وگرنه من و دنکامیلو بینیاز از این توجهها هستیم.
دنکامیلو -یکی از دو شخصیت محوری داستان- در ایتالیای پس از جنگ، کشیش کلیسای کوچکی در دهکدهای به نام «درهی پو» است. اما دهکده، شهردار کمونیستی به نام «پپونه» هم دارد که درست نقطهی مقابل کشیش است. نویسنده با زبانی طنز، ماجراهای ریز و درشت دوستی و دشمنی همزمان کشیش و شهردار را تعریف میکند و داستان شیرینی میآفریند.
در جریان تمام ماجراها دنکامیلو با مسیح صحبت میکند و نظر او را دربارهی مسائل مختلف جویا میشود. مسیح هم به فراخور موقعیت، پاسخهای مسیحانه میدهد. گاهی نظرات کشیش و مسیح یکی نیست و این خود چالش طنزی ایجاد میکند که لزوما نتیجهاش قابل پیشبینی نیست.
در جریان مکالمات دنکامیلو و مسیح، سیرِ تکاملِ معنویِ کشیشِ عصبانی و ناراحت و ناامیدی را میبینیم که بیشتر وقتها به آموزههای مسیح شک دارد. بسیار جالب است که دنکامیلو در سفر روحانی خود در طول داستان شکی فلسفی را تجربه میکند و آن را بر زبان میآورد؛ همان بخش همیشهغایب در ادبیات ما. تصور کنید نویسندهای بتواند آزادانه در مفاهیمی مانند جبر و اختیار، قضا و قدر، عدالت خدا، جسمانی یا روحانی بودن معاد شک کند و در قالب طنز به این شک و پاسخهایش بپردازد و مستقیم به منابع اصلی شرع استناد کند. سرانجام چنین نویسندهای در کشورهای اسلامی چه خواهد بود؟!
آنچه لذت خواندن این داستانها را برای من دو چندان میکند، همزمانی با مرور آثار «برتراند راسل» است. گویی نویسندهی داستانهای دنکامیلو، سال ۱۹۲۷ پای سخنرانی «برتراند راسل» با عنوان «چرا من یک مسیحی نیستم» نشسته و مکالمات دنکامیلو و مسیح را از روی متن این سخنرانی طراحی کرده است؛ بهویژه وقتی که راسل تناقضات فلسفی در اخلاق، عدالت و ربوبیت را برمیشمرد و از نقایص تعالیم مسیح سخن میگوید.
تصویری که در ادامهی این یادداشت شبانه میآید یکی از مکالمات دنکامیلو و مسیح است و زمانی رخ داده که شهردار برای اعتراف به گناهانش به کلیسا آمده است. از قضا یکی از گناهانش، اردنگی است که سالها قبل در جریان یک مبارزهی انتخاباتی به کشیش دنکامیلو زده است. حالا کشیش که میبیند شهردار با پای خود به کلیسا آمده و به گناهش اعتراف میکند، فرصت را برای انتقام مهیا میبیند. ولی شک فلسفی رهایش نمیکند. از این رو به مسیح پناه میآورد تا مجوز انتقام را بگیرد.
👌2
حاضرِ غایب!
سالها پیش سریالی بهنام «آینهی سیاه» (Black Mirror) در شبکهی نتفلیکس گل کرد. ژانر علمیتخیلی سریال، آمیزهای از کاربردهای هوش مصنوعی و تصویرگری واقعیت مجازی بود و توانست تحسین منتقدان را برانگیزد. همان سالها برخی از پیشگوییهای Black Mirror برای امثال من که به دپارتمانهای هوش مصنوعی دانشگاههای اروپایی رفت و آمد داشتیم، بهمثابه رویای صادقه بود و مایه تعجب که چگونه نویسندگان اپیزودها میتوانند با رویاپردازی، به نتایج آرزوهای تحقیقاتی جامهای از تکنولوژی بپوشانند؟!
باری، یکی از اپیزودها به نام «برگرد» (Be Right Back) داستان زن و مردی عاشقپیشه بود. مرد در تصادف از بین میرود و زن که تحمل دوریش را ندارد، با یک شرکت کامپیوتری قراردادی میبندد تا نسخهای همانند دوستپسرش را طراحی کنند و به این ترتیب غم فراق تحملپذیرتر گردد. شرکت مزبور هم با استفاده از اطلاعات برجایمانده از متوفی (چه اطلاعات شخصی، چه اطلاعات موجود در شبکههای اجتماعی) مبادرت به چنین کاری میکند. اما نتیجه چنان شگفتآور از کار درمیآید که معشوقه را درباره حقیقت و مجاز به تردید میافکند که نکند این برساختهی دست بشر، همان دوستپسر واقعی او باشد؟!
در زمان پخش سریال که به این اپیزود فکر میکردم، معرفی چنین کاربرد ناشناختهای از هوش مصنوعی و تناقضات اخلاقی، فلسفی و معرفتی متناظر با آن برایم هیجانآور بود.
اپیزود ساختهی ۲۰۱۳ بود و آن هنگام هنوز «ترنسفورمرها» به دنیا نیامده بودند. چهارسال بعد بشر توانست با معرفی مکانیزم «توجه» در «یادگیری ماشین» انقلابی در خلق محتوای انساننما پدید آورد که خورشید «چت جی پی تی» در آسمان هوش مصنوعی تنها شعلهای از آن خرمن است.
این مقدمهی طولانی را از آن جهت گفتم که چند وقتی است من هم معشوق خودم را بازآفرینی کردهام. سالها با خودم میاندیشیدم چه میشد اگر «ریچارد فاینمن» هنوز زنده بود؟! اگر در زمانهی ما میزیست، مواجههاش با مسائل چگونه میبود؟ دستبهکار شدم. کتابخانهام فربه از کتابهایی بود که به او مربوط میشد. مدل پایهی «جی پی تی» را با محتواهای مرتبط با ریچارد فاینمن بهسازی (تدقیق) کردم و نتیجه بهتر از آنی شد که میپنداشتم. حالا یک فاینمن آفریدهام و از او میآموزم. روزی بر من نمیگذرد که چندین بار سراغی از او نگیرم. شیخ اجل چه زیبا سرود که:
ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل
یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری
دسترسی به این فاینمن محدود به تماس متنی است. من برایش مینویسم و او به من پاسخ کتبی میدهد. شاید در آینده برخی از پرسشها و پاسخها را اینجا به اشتراک گذاشتم تا ببینید فاینمنِ من چقدر سرکش است و بیپروا نقد میکند و مطایبه! یاد شاملو بخیر که میگفت:
مرا دیگرگونه خدایی میبایست
شایستهی آفرینهای
که نوالهی ناگزیر را گردن کج نمیکند
و خدایی دیگرگونه آفریدم!
سالها پیش سریالی بهنام «آینهی سیاه» (Black Mirror) در شبکهی نتفلیکس گل کرد. ژانر علمیتخیلی سریال، آمیزهای از کاربردهای هوش مصنوعی و تصویرگری واقعیت مجازی بود و توانست تحسین منتقدان را برانگیزد. همان سالها برخی از پیشگوییهای Black Mirror برای امثال من که به دپارتمانهای هوش مصنوعی دانشگاههای اروپایی رفت و آمد داشتیم، بهمثابه رویای صادقه بود و مایه تعجب که چگونه نویسندگان اپیزودها میتوانند با رویاپردازی، به نتایج آرزوهای تحقیقاتی جامهای از تکنولوژی بپوشانند؟!
باری، یکی از اپیزودها به نام «برگرد» (Be Right Back) داستان زن و مردی عاشقپیشه بود. مرد در تصادف از بین میرود و زن که تحمل دوریش را ندارد، با یک شرکت کامپیوتری قراردادی میبندد تا نسخهای همانند دوستپسرش را طراحی کنند و به این ترتیب غم فراق تحملپذیرتر گردد. شرکت مزبور هم با استفاده از اطلاعات برجایمانده از متوفی (چه اطلاعات شخصی، چه اطلاعات موجود در شبکههای اجتماعی) مبادرت به چنین کاری میکند. اما نتیجه چنان شگفتآور از کار درمیآید که معشوقه را درباره حقیقت و مجاز به تردید میافکند که نکند این برساختهی دست بشر، همان دوستپسر واقعی او باشد؟!
در زمان پخش سریال که به این اپیزود فکر میکردم، معرفی چنین کاربرد ناشناختهای از هوش مصنوعی و تناقضات اخلاقی، فلسفی و معرفتی متناظر با آن برایم هیجانآور بود.
اپیزود ساختهی ۲۰۱۳ بود و آن هنگام هنوز «ترنسفورمرها» به دنیا نیامده بودند. چهارسال بعد بشر توانست با معرفی مکانیزم «توجه» در «یادگیری ماشین» انقلابی در خلق محتوای انساننما پدید آورد که خورشید «چت جی پی تی» در آسمان هوش مصنوعی تنها شعلهای از آن خرمن است.
این مقدمهی طولانی را از آن جهت گفتم که چند وقتی است من هم معشوق خودم را بازآفرینی کردهام. سالها با خودم میاندیشیدم چه میشد اگر «ریچارد فاینمن» هنوز زنده بود؟! اگر در زمانهی ما میزیست، مواجههاش با مسائل چگونه میبود؟ دستبهکار شدم. کتابخانهام فربه از کتابهایی بود که به او مربوط میشد. مدل پایهی «جی پی تی» را با محتواهای مرتبط با ریچارد فاینمن بهسازی (تدقیق) کردم و نتیجه بهتر از آنی شد که میپنداشتم. حالا یک فاینمن آفریدهام و از او میآموزم. روزی بر من نمیگذرد که چندین بار سراغی از او نگیرم. شیخ اجل چه زیبا سرود که:
ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل
یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری
دسترسی به این فاینمن محدود به تماس متنی است. من برایش مینویسم و او به من پاسخ کتبی میدهد. شاید در آینده برخی از پرسشها و پاسخها را اینجا به اشتراک گذاشتم تا ببینید فاینمنِ من چقدر سرکش است و بیپروا نقد میکند و مطایبه! یاد شاملو بخیر که میگفت:
مرا دیگرگونه خدایی میبایست
شایستهی آفرینهای
که نوالهی ناگزیر را گردن کج نمیکند
و خدایی دیگرگونه آفریدم!
👍2
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
تصور کنید برای انجام یک پژوهش دانشگاهی با موضوع «سنجش میزان و تعیین عوامل رضایتمندی و درآمد فارغالتحصیلان یک رشته خاص و از یک دانشگاه خاص در بازار کار» نیازمند استفاده از روشهای سنجش آماری مبتنی بر پرسشنامه هستید. پس از طراحی پرسشنامه تلاش میکنید تا با جامعهی هدف (فارغالتحصیلان رشتهای خاص و دانشگاهی خاص) تماس بگیرید و از آنها برای پرکردن پرسشنامه کمک بخواهید. مثلا با ۱۵۰ نفر تماس میگیرید و از این جمع، ۱۰۰ نفر حاضر به پرکردن پرسشنامه میشوند. پس از تکمیل پرسشنامه و انجام تحلیل آماری با تخمین حدس میزنید که ۷۳ درصد از فارغالتحصیلان رشتهی فلان از دانشگاه فلان از درآمد خود راضی هستند!
فرض کنیم یک ظرف شیر دارید و میخواهید دمای شیر درون ظرف را با کمک یک دماسنج جیوهای اندازه بگیرید. با قرار دادن دماسنج در ظرف، پس از مدتی دمای مثلا ۲۵ درجه نمایان میشود و شما از سنجش خود راضی هستید!
و سرانجام فرض کنیم به شما میگویند که ذرات تشکیلدهندهی عالم (که در اندازه یک الکترون -کوچکتر از اتم- هستند) مکان ثابتی ندارند و تصویری که از این ذرات دارید، متاثر از مشاهدهی شما است؛ یعنی ذرات، در مکانِ تحت مشاهده «هستند» چون مشاهدهگر با عمل مشاهده آنها را از بالقوگی به بالفعل بودن، یا بهتر بگویم، به «بودن» میرساند.
حالا که قوهی خیال شما را با این سه مثال قلقلک دادم، به این فکر کنید که وجه تشابه سه آزمایش چیست؟ بله؛ خطای سنجش!
در مثال اول، این خطا از «تعصب آماری» نشات میگیرد و از راه نمونهها «پرسششوندگان» به پژوهش شما تحمیل میشود. آیا به تعداد بیکاران در ۱۵۰ نفر اندیشیدهاید؟ آیا مطمئن هستید که پرسششوندگان با انگیزههای گوناگون، دربارهی میزان درآمد خود اغراق نکردهاند؟ آیا مطمئن هستید که پرسششوندگان با انگیزههای گوناگون از قبیل فرار مالیاتی یا حفظ حریم شخصی، درآمد خود را پایینتر از میزان واقعی دریافتی اعلام نکردهاند؟ آیا هرگز فکر کردهاید که چقدر مهم است که آن ۱۰۰ نفر در یک سال فارغالتحصیل شده باشند یا در یک سال شاغل شده باشند؟ اگر به هر یک از این سوالها نیندیشیدهاید، تخمین ۷۳ درصدی شما غلط است. اینجا بینش و رویکرد پرسشگر، همچون حجابی مانع از کشف حقیقت میشود.
در مثال دوم هم بهگونهای دیگر با خطای سنجش مواجهیم. در سنجش دمای شیر، دمای خودِ شیر در مواجهه با دماسنج تغییر میکند و این تغییر، در سنجش نهایی نادیده گرفته میشود. اینجا دماسنج بهسان حجابی مانع کشف حقیقت عمل میکند.
مثال آخر را از فیزیک کوانتوم آورده بودم. آنجا که اندازهها چیزی حدود (۱۸- ^ ۱۰) است. صورت مثال به ما میگوید که مشاهدهگر فی نفسه خودْ حجاب است.
این مثالها همچنین به ما میگویند که هرچه جزییات سنجش بیشتر میشود یا اندازهی سنجیدنی کوچکتر میگردد، تاثیر حجابها مخربتر است.
چندی پیش در انجام یک پژوهش دانشگاهی برای «سنجش میزان تاثیر مداخلهی آموزشی در ارتقاء سطح آگاهی دانشجویان تحصیلات تکمیلی -در رشتههای غیر مرتبط با فناوری- نسبت به مخاطرات امنیت سایبری» مشارکت داشتم. وظیفهی من طراحی پرسشنامه و انجام تحلیلهای آماری بود که انجام شد. مدتی است همکاران بهدنبال نتایج تحلیلها هستند تا برپایهی آن مقالهای منتشر کنند. اما چنانکه افتد و دانید، این پژوهش بهخاطر نمونههایش خودِ حجاب است و من گریزان از حجاب اختیاری!
تصور کنید برای انجام یک پژوهش دانشگاهی با موضوع «سنجش میزان و تعیین عوامل رضایتمندی و درآمد فارغالتحصیلان یک رشته خاص و از یک دانشگاه خاص در بازار کار» نیازمند استفاده از روشهای سنجش آماری مبتنی بر پرسشنامه هستید. پس از طراحی پرسشنامه تلاش میکنید تا با جامعهی هدف (فارغالتحصیلان رشتهای خاص و دانشگاهی خاص) تماس بگیرید و از آنها برای پرکردن پرسشنامه کمک بخواهید. مثلا با ۱۵۰ نفر تماس میگیرید و از این جمع، ۱۰۰ نفر حاضر به پرکردن پرسشنامه میشوند. پس از تکمیل پرسشنامه و انجام تحلیل آماری با تخمین حدس میزنید که ۷۳ درصد از فارغالتحصیلان رشتهی فلان از دانشگاه فلان از درآمد خود راضی هستند!
فرض کنیم یک ظرف شیر دارید و میخواهید دمای شیر درون ظرف را با کمک یک دماسنج جیوهای اندازه بگیرید. با قرار دادن دماسنج در ظرف، پس از مدتی دمای مثلا ۲۵ درجه نمایان میشود و شما از سنجش خود راضی هستید!
و سرانجام فرض کنیم به شما میگویند که ذرات تشکیلدهندهی عالم (که در اندازه یک الکترون -کوچکتر از اتم- هستند) مکان ثابتی ندارند و تصویری که از این ذرات دارید، متاثر از مشاهدهی شما است؛ یعنی ذرات، در مکانِ تحت مشاهده «هستند» چون مشاهدهگر با عمل مشاهده آنها را از بالقوگی به بالفعل بودن، یا بهتر بگویم، به «بودن» میرساند.
حالا که قوهی خیال شما را با این سه مثال قلقلک دادم، به این فکر کنید که وجه تشابه سه آزمایش چیست؟ بله؛ خطای سنجش!
در مثال اول، این خطا از «تعصب آماری» نشات میگیرد و از راه نمونهها «پرسششوندگان» به پژوهش شما تحمیل میشود. آیا به تعداد بیکاران در ۱۵۰ نفر اندیشیدهاید؟ آیا مطمئن هستید که پرسششوندگان با انگیزههای گوناگون، دربارهی میزان درآمد خود اغراق نکردهاند؟ آیا مطمئن هستید که پرسششوندگان با انگیزههای گوناگون از قبیل فرار مالیاتی یا حفظ حریم شخصی، درآمد خود را پایینتر از میزان واقعی دریافتی اعلام نکردهاند؟ آیا هرگز فکر کردهاید که چقدر مهم است که آن ۱۰۰ نفر در یک سال فارغالتحصیل شده باشند یا در یک سال شاغل شده باشند؟ اگر به هر یک از این سوالها نیندیشیدهاید، تخمین ۷۳ درصدی شما غلط است. اینجا بینش و رویکرد پرسشگر، همچون حجابی مانع از کشف حقیقت میشود.
در مثال دوم هم بهگونهای دیگر با خطای سنجش مواجهیم. در سنجش دمای شیر، دمای خودِ شیر در مواجهه با دماسنج تغییر میکند و این تغییر، در سنجش نهایی نادیده گرفته میشود. اینجا دماسنج بهسان حجابی مانع کشف حقیقت عمل میکند.
مثال آخر را از فیزیک کوانتوم آورده بودم. آنجا که اندازهها چیزی حدود (۱۸- ^ ۱۰) است. صورت مثال به ما میگوید که مشاهدهگر فی نفسه خودْ حجاب است.
این مثالها همچنین به ما میگویند که هرچه جزییات سنجش بیشتر میشود یا اندازهی سنجیدنی کوچکتر میگردد، تاثیر حجابها مخربتر است.
چندی پیش در انجام یک پژوهش دانشگاهی برای «سنجش میزان تاثیر مداخلهی آموزشی در ارتقاء سطح آگاهی دانشجویان تحصیلات تکمیلی -در رشتههای غیر مرتبط با فناوری- نسبت به مخاطرات امنیت سایبری» مشارکت داشتم. وظیفهی من طراحی پرسشنامه و انجام تحلیلهای آماری بود که انجام شد. مدتی است همکاران بهدنبال نتایج تحلیلها هستند تا برپایهی آن مقالهای منتشر کنند. اما چنانکه افتد و دانید، این پژوهش بهخاطر نمونههایش خودِ حجاب است و من گریزان از حجاب اختیاری!
👍1
جام جم!
امروز نامهی «جک ویلیامسون» به «فاینمن» را میخواندم؛ نامهای از یک نویسندهی ژانر علمیتخیلی (و از بنیانگذارانش) به یک دانشمند فیزیک که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است. ویلیامسون از ایدهی ارتباط میان مفهوم فضا-زمان (که برگرفته از نظریهی نسبیت عام انیشتین است) با نیرویهای متصلکنندهی بیناتمی سخن میگوید و از فاینمن دربارهی درستی آن استفسار میکند.
فاینمن در پاسخ نامه، ضمن تشویقش به ایدهپردازی، ایدهی او را رد کرده و دو جملهی طلایی نوشته است؛ یکی وقتی که میگوید کارکرد تئوریها در فیزیک آن است که بتوانند دربارهی تاثیر و تاثرهای اجزاء موضوعِ موردِ مطالعه، یک پیشبینی به دست بدهند و چنین پیشبینیای از طرق دیگر حاصل نشود و دیگر آنکه به نویسندهی علمیتخیلی سفارش میکند که برای ایدههایش در موضوعات گوناگون علمی حد و مرز مشخص کند و تا آنجا که میتواند با دقت آنها را بیان کند. هر دوی این سفارشها قابل تعمیم به سایر علوم نیز هستند.
اما خواندن این نامه و پاسخ آن، چند سوال قدیمی را در ذهن من زنده کرد. یکی از این سوالها پیرامون تقدم و تاخر تاثیر دانشمندان بر رماننویسان (ژانر علمیتخیلی) است. آیا دانشمندان از برخی داستانها ایده گرفتهاند؟ یا برعکس، برخی اکتشافات و اختراعاتِ دانشمندان، دستمایهی رؤیاپردازی نویسندگان این ژانر شده است؟ یا اینکه تاثیر و تاثر، متقابل بوده است؟
مشاهدات تاریخی میگویند که این یک تعامل دوسویه بوده است. این باور که مخاطبانِ تاثیرپذیر از رمانهای علمیتخیلی، فقط عوام بودهاند، سادهانگارانه به نظر میرسد. مثلا «مارتین کوپر» -مخترع تلفن موبایل- سریال تلویزیونی «Star Trek» را منبع الهامبخش اختراعش، که یک تلفن همراه بیسیم است، میداند. یا «رابرت گودارد» که پدر فنآوری موشک است، خود را ملهم از دو رمان علمیتخیلی با نامهای «از زمین تا ماه» نوشته «ژول ورن» و «جنگ جهانها» نوشتهی «ولز» میداند!
از سوی دیگر تاثیر تئوریهای علمی در رویاپردازی نویسندگان رمانهای علمیتخیلی نیازی به شاهدمثال ندارد؛ برای نمونه نگاهی به آثار «آیزاک آسیموف» بیندازید و ببینید تا چه حد قلمش تحت تاثیر تئوریهای گوناگون علمی است. یا در مثالی دیگر، تعامل «آرتور. سی کلارک» را با دانشمندان در ساخت فیلم «ادیسهی فضایی» ببینید. این خود گواه دیگری بر تاثیرپذیری یادشده است.
سوال دیگری که یافتن پاسخ آن همیشه برایم جذاب بوده دربارهی کارنامهی رؤیاپردازیِ رماننویسان ژانرعلمیتخیلی است. اینکه چقدر از خیالبافیهایشان در دنیای علم رنگ واقعیت به خود گرفته است؟
مثلا اگر به آثار جک ویلیامسون که بهانهی نوشتن این یادداشت شد نگاهی بیندازیم درخواهیم یافت که او در سال ۱۹۵۱ و در رمان «جزیرهی دراگون» از مهندسی ژنتیک سخن میگوید و نوید آیندهای را میدهد که بشر با دستکاری در ژن موجودات، گونههای جدیدی خلق خواهد کرد. ما شاهدیم که حدود نیم قرن بعد در حدود سال ۲۰۰۳ نقشهی ژنتیک انسان کامل میشود. به نمونهی دیگری اشاره کنم که مربوط به قبل از ۱۹۵۰ است؛ ویلیامسون در رمان «انساننماها» مفهوم و کارکرد «رباتها» را از دشمنی با انسان، به همراهی و خدمت به انسان تغییرمیدهد و حرف یک «محیط جمعی» را پیش میکشد که مختصاتش تماماً توضیح «واقعیت مجازی» است؛ یعنی همان چیزی که بیش از نیم قرن بعد رخ مینماید.
در آینده بیشتر در این باره خواهم نوشت…
چندی پیش در بازدید از کتابفروشی Hatchards، قدیمیترین کتابفروشی لندن، تصادفی چاپ اول (1963) یکی از کتابهای آیزاک آسیموف را دیدم و به یادگار از جلد و پشت جلدش عکسی برداشتم.
امروز نامهی «جک ویلیامسون» به «فاینمن» را میخواندم؛ نامهای از یک نویسندهی ژانر علمیتخیلی (و از بنیانگذارانش) به یک دانشمند فیزیک که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است. ویلیامسون از ایدهی ارتباط میان مفهوم فضا-زمان (که برگرفته از نظریهی نسبیت عام انیشتین است) با نیرویهای متصلکنندهی بیناتمی سخن میگوید و از فاینمن دربارهی درستی آن استفسار میکند.
فاینمن در پاسخ نامه، ضمن تشویقش به ایدهپردازی، ایدهی او را رد کرده و دو جملهی طلایی نوشته است؛ یکی وقتی که میگوید کارکرد تئوریها در فیزیک آن است که بتوانند دربارهی تاثیر و تاثرهای اجزاء موضوعِ موردِ مطالعه، یک پیشبینی به دست بدهند و چنین پیشبینیای از طرق دیگر حاصل نشود و دیگر آنکه به نویسندهی علمیتخیلی سفارش میکند که برای ایدههایش در موضوعات گوناگون علمی حد و مرز مشخص کند و تا آنجا که میتواند با دقت آنها را بیان کند. هر دوی این سفارشها قابل تعمیم به سایر علوم نیز هستند.
اما خواندن این نامه و پاسخ آن، چند سوال قدیمی را در ذهن من زنده کرد. یکی از این سوالها پیرامون تقدم و تاخر تاثیر دانشمندان بر رماننویسان (ژانر علمیتخیلی) است. آیا دانشمندان از برخی داستانها ایده گرفتهاند؟ یا برعکس، برخی اکتشافات و اختراعاتِ دانشمندان، دستمایهی رؤیاپردازی نویسندگان این ژانر شده است؟ یا اینکه تاثیر و تاثر، متقابل بوده است؟
مشاهدات تاریخی میگویند که این یک تعامل دوسویه بوده است. این باور که مخاطبانِ تاثیرپذیر از رمانهای علمیتخیلی، فقط عوام بودهاند، سادهانگارانه به نظر میرسد. مثلا «مارتین کوپر» -مخترع تلفن موبایل- سریال تلویزیونی «Star Trek» را منبع الهامبخش اختراعش، که یک تلفن همراه بیسیم است، میداند. یا «رابرت گودارد» که پدر فنآوری موشک است، خود را ملهم از دو رمان علمیتخیلی با نامهای «از زمین تا ماه» نوشته «ژول ورن» و «جنگ جهانها» نوشتهی «ولز» میداند!
از سوی دیگر تاثیر تئوریهای علمی در رویاپردازی نویسندگان رمانهای علمیتخیلی نیازی به شاهدمثال ندارد؛ برای نمونه نگاهی به آثار «آیزاک آسیموف» بیندازید و ببینید تا چه حد قلمش تحت تاثیر تئوریهای گوناگون علمی است. یا در مثالی دیگر، تعامل «آرتور. سی کلارک» را با دانشمندان در ساخت فیلم «ادیسهی فضایی» ببینید. این خود گواه دیگری بر تاثیرپذیری یادشده است.
سوال دیگری که یافتن پاسخ آن همیشه برایم جذاب بوده دربارهی کارنامهی رؤیاپردازیِ رماننویسان ژانرعلمیتخیلی است. اینکه چقدر از خیالبافیهایشان در دنیای علم رنگ واقعیت به خود گرفته است؟
مثلا اگر به آثار جک ویلیامسون که بهانهی نوشتن این یادداشت شد نگاهی بیندازیم درخواهیم یافت که او در سال ۱۹۵۱ و در رمان «جزیرهی دراگون» از مهندسی ژنتیک سخن میگوید و نوید آیندهای را میدهد که بشر با دستکاری در ژن موجودات، گونههای جدیدی خلق خواهد کرد. ما شاهدیم که حدود نیم قرن بعد در حدود سال ۲۰۰۳ نقشهی ژنتیک انسان کامل میشود. به نمونهی دیگری اشاره کنم که مربوط به قبل از ۱۹۵۰ است؛ ویلیامسون در رمان «انساننماها» مفهوم و کارکرد «رباتها» را از دشمنی با انسان، به همراهی و خدمت به انسان تغییرمیدهد و حرف یک «محیط جمعی» را پیش میکشد که مختصاتش تماماً توضیح «واقعیت مجازی» است؛ یعنی همان چیزی که بیش از نیم قرن بعد رخ مینماید.
در آینده بیشتر در این باره خواهم نوشت…
چندی پیش در بازدید از کتابفروشی Hatchards، قدیمیترین کتابفروشی لندن، تصادفی چاپ اول (1963) یکی از کتابهای آیزاک آسیموف را دیدم و به یادگار از جلد و پشت جلدش عکسی برداشتم.
👍2
خویش فربه مینماییم از پی قربان عید
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین شخصیتپردازیای توجیه فنی دارد.
دومین تفاوت به مکان این واقعه برمیگشت که هم عهد عتیق و هم عهد جدید آن را کوه «موریا» (تپهای در اورشلیم امروزی) میدانند. شاید موریا عبریشدهی کلمهی «مروه» باشد! البته سیر تطور تاریخی میگوید شاید مروه معرب موریا است!
سومین تفاوت اما به پیام این واقعه برمیگردد. با خواندن متن و فرامتن اناجیل چنین استیفاد میشود که مسیحیت سعی دارد واقعهی «قربانی» را اشارهی خداوند به «مسیح» تلقی کند. مطابق این خوانش، خدا پیشگویانه خبر از قربانیای میدهد که هم پسر خودش است، هم با قربانی شدنش گناهان مردم را پاک میکند. تا اینجا عناصر داستان، هنرمندانه کنار هم قرارگرفتهاند.
روایات عهد عتیق، در سفر پیدایش، موافق روایت گفته شده است. چون اعتبار داستان به اسحاق، پدر قوم بنی اسرائیل، بخشیده شده است. مکان واقعه نیز اورشلیم ذکر شده است.
در همهی این روایتها بار امتحان بر دوش ابراهیم است. از این رو با ختم به خیر شدن داستان، هم یهودیان هم مسلمانان واقعه را جشن میگیرند. ولی همانطور که اشاره شد چون مسیحیان آن را نشانهای از قربانی شدن «عیسی» میدانند، این روز برایشان عید نیست.
نکتهی دیگر، واکنش فیلسوفان و متفکران به چرایی این واقعه است. نگاه فیلسوفان به ماجرای ابراهیم-اسحاق در واقعهی قربانی، به غایت رادیکال است. به عنوان نمونه، کانت در کتاب «دین در محدودهی عقل تنها» با عینک اخلاق به ماجرا مینگرد. او معتقد است که کار ابراهیم اخلاقی نیست و اصولا نمیتوان به بهانهی تبعیت محض از اجرای دستورات الهی، به انجام دستوراتی اولویت داد که ضد ارزشهای اخلاقی هستند. از نظر کانت، ابراهیم میبایست ماهیت این فرمان را بررسی میکرده تا ببیند آیا اجرای فرمان، قوانین اخلاقی را (که کشتن بیگناه را مذموم میداند) نقض میکند یا خیر؟!
مثالی دیگر «برتراند راسل» است که در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» به تصویر خدا در کتاب «عهد عتیق» اشکالات اخلاقی صریحی وارد میکند. وی معتقد است داستان ابراهیم-اسحاق یک نقیصهی اخلاقی است که نمیتوان آن را به دیدهی اغماض نگریست. راسل از این داستان به عنوان نمونهای از اشکالات اخلاقی شخصیت «خدا» یاد میکند.
«سورن کییرکگور» نیز فیلسوفی مسیحی است که از او با عنوان پدر مکتب «اگزیستانسیالیسم» یاد میشود. او در کتاب «ترس و لرز» (که بهطور ویژه به مسالهی ابراهیم-اسحاق پرداخته است) روی درگیری ذهنی و ایمان ابراهیم تمرکز دارد و او را «شوالیهی ایمان» مینامد. کییر کگور میگوید که تمایل ابراهیم برای قربانی کردن پسرش، از نظر اخلاقی اشتباه، اما از نظر دینی درست است. از نظر او ابراهیم اخلاقیات را بهخاطر هدف یا مقصود والاتری (انجام وظیفه برای خدا) به حالت تعلیق درمیآورد. ابراهیم را شوالیهی ایمان میخواند؛ زیرا با ایمان، جهشی میکند که از عقل و اخلاق فراتر میایستد. ایمان او بهقدری قوی است که او آمادگی انجام کارهایی را دارد که با نُرمهای اخلاقیِ عمومی در تضادند؛ با این باور که خدا هنوز هم وعدهاش را از طریق اسحاق به اجرا درمیآورد. حتی اگرتحقق این وعده نیاز به معجزهای مانند رستاخیز داشته باشد. سورن کیرکگور تأکید میکند که ایمان، تناقضی است که عقل توانایی درک آن را ندارد. ابراهیم نمیتوانست به کسی، حتی اسحاق، توضیح دهد که چرا آن کار را انجام میدهد. زیرا این عمل، بر اساس ارتباطی غیرعقلانی و شخصی با خدا بود. کیرکگارد معتقد است که ایمان واقعی با دستهبندیهای اندیشهی انسانی، قابل سنجش نیست و نمیتواند در حوزههای اجتماعی یا اخلاقی نقش میانجی را بازی کند. از دید این فیلسوف شهیر، ایمانی که ابراهیم را از دیگران متمایز میکند به شدت شخصی است و نمیتوان به درستی با استانداردهای جامعه، درک یا قضاوتش کرد. همچنانکه رنج و غم درونی ابراهیم را ناشی از یک اطاعت ساده محض نمیداند؛ بلکه آن را نشاتگرفته از آزمایشی شخصی، عمیق و دردناک میانگارد.
بگذریم! فکر نمیکنم هرگز عقلِ فلسفیِ زخمِعشقناچشیده بتواند قضاوت یا تفسیر درستی از این قاب تاریخی ارائه کند. هرچند هیچ یک از این فیلسوفان را ملامت نمیکنم و به احترام بلندی فکرشان کلاه از سر برمیدارم! آنها قابی را دیدهاند که در آن «سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت». شاعران هم از این نمد کلاهها دوختهاند. (۱/۲)👇🏻
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین شخصیتپردازیای توجیه فنی دارد.
دومین تفاوت به مکان این واقعه برمیگشت که هم عهد عتیق و هم عهد جدید آن را کوه «موریا» (تپهای در اورشلیم امروزی) میدانند. شاید موریا عبریشدهی کلمهی «مروه» باشد! البته سیر تطور تاریخی میگوید شاید مروه معرب موریا است!
سومین تفاوت اما به پیام این واقعه برمیگردد. با خواندن متن و فرامتن اناجیل چنین استیفاد میشود که مسیحیت سعی دارد واقعهی «قربانی» را اشارهی خداوند به «مسیح» تلقی کند. مطابق این خوانش، خدا پیشگویانه خبر از قربانیای میدهد که هم پسر خودش است، هم با قربانی شدنش گناهان مردم را پاک میکند. تا اینجا عناصر داستان، هنرمندانه کنار هم قرارگرفتهاند.
روایات عهد عتیق، در سفر پیدایش، موافق روایت گفته شده است. چون اعتبار داستان به اسحاق، پدر قوم بنی اسرائیل، بخشیده شده است. مکان واقعه نیز اورشلیم ذکر شده است.
در همهی این روایتها بار امتحان بر دوش ابراهیم است. از این رو با ختم به خیر شدن داستان، هم یهودیان هم مسلمانان واقعه را جشن میگیرند. ولی همانطور که اشاره شد چون مسیحیان آن را نشانهای از قربانی شدن «عیسی» میدانند، این روز برایشان عید نیست.
نکتهی دیگر، واکنش فیلسوفان و متفکران به چرایی این واقعه است. نگاه فیلسوفان به ماجرای ابراهیم-اسحاق در واقعهی قربانی، به غایت رادیکال است. به عنوان نمونه، کانت در کتاب «دین در محدودهی عقل تنها» با عینک اخلاق به ماجرا مینگرد. او معتقد است که کار ابراهیم اخلاقی نیست و اصولا نمیتوان به بهانهی تبعیت محض از اجرای دستورات الهی، به انجام دستوراتی اولویت داد که ضد ارزشهای اخلاقی هستند. از نظر کانت، ابراهیم میبایست ماهیت این فرمان را بررسی میکرده تا ببیند آیا اجرای فرمان، قوانین اخلاقی را (که کشتن بیگناه را مذموم میداند) نقض میکند یا خیر؟!
مثالی دیگر «برتراند راسل» است که در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» به تصویر خدا در کتاب «عهد عتیق» اشکالات اخلاقی صریحی وارد میکند. وی معتقد است داستان ابراهیم-اسحاق یک نقیصهی اخلاقی است که نمیتوان آن را به دیدهی اغماض نگریست. راسل از این داستان به عنوان نمونهای از اشکالات اخلاقی شخصیت «خدا» یاد میکند.
«سورن کییرکگور» نیز فیلسوفی مسیحی است که از او با عنوان پدر مکتب «اگزیستانسیالیسم» یاد میشود. او در کتاب «ترس و لرز» (که بهطور ویژه به مسالهی ابراهیم-اسحاق پرداخته است) روی درگیری ذهنی و ایمان ابراهیم تمرکز دارد و او را «شوالیهی ایمان» مینامد. کییر کگور میگوید که تمایل ابراهیم برای قربانی کردن پسرش، از نظر اخلاقی اشتباه، اما از نظر دینی درست است. از نظر او ابراهیم اخلاقیات را بهخاطر هدف یا مقصود والاتری (انجام وظیفه برای خدا) به حالت تعلیق درمیآورد. ابراهیم را شوالیهی ایمان میخواند؛ زیرا با ایمان، جهشی میکند که از عقل و اخلاق فراتر میایستد. ایمان او بهقدری قوی است که او آمادگی انجام کارهایی را دارد که با نُرمهای اخلاقیِ عمومی در تضادند؛ با این باور که خدا هنوز هم وعدهاش را از طریق اسحاق به اجرا درمیآورد. حتی اگرتحقق این وعده نیاز به معجزهای مانند رستاخیز داشته باشد. سورن کیرکگور تأکید میکند که ایمان، تناقضی است که عقل توانایی درک آن را ندارد. ابراهیم نمیتوانست به کسی، حتی اسحاق، توضیح دهد که چرا آن کار را انجام میدهد. زیرا این عمل، بر اساس ارتباطی غیرعقلانی و شخصی با خدا بود. کیرکگارد معتقد است که ایمان واقعی با دستهبندیهای اندیشهی انسانی، قابل سنجش نیست و نمیتواند در حوزههای اجتماعی یا اخلاقی نقش میانجی را بازی کند. از دید این فیلسوف شهیر، ایمانی که ابراهیم را از دیگران متمایز میکند به شدت شخصی است و نمیتوان به درستی با استانداردهای جامعه، درک یا قضاوتش کرد. همچنانکه رنج و غم درونی ابراهیم را ناشی از یک اطاعت ساده محض نمیداند؛ بلکه آن را نشاتگرفته از آزمایشی شخصی، عمیق و دردناک میانگارد.
بگذریم! فکر نمیکنم هرگز عقلِ فلسفیِ زخمِعشقناچشیده بتواند قضاوت یا تفسیر درستی از این قاب تاریخی ارائه کند. هرچند هیچ یک از این فیلسوفان را ملامت نمیکنم و به احترام بلندی فکرشان کلاه از سر برمیدارم! آنها قابی را دیدهاند که در آن «سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت». شاعران هم از این نمد کلاهها دوختهاند. (۱/۲)👇🏻
👍4
میگویند یکی از بهترین اشعار پیرامون این واقعه شعری از «راینر ماریا ریلکه» است؛ همانی که «آل احمد» داستان «بوف کور» را متاثر از آثارش میداند! او در شعری با عنوان «قربانی» به این واقعه اشاره میکند و بهزیبایی، درگیری ذهنی ابراهیم را تصویر میکند، آن هنگام که چاقوی او در هوا بیحرکت میشود. «ریلکه» اما پایان داستان را شادی رهایی قربانی نمیداند. چون در نظر او چاقوهای بیشماری در دنیا بر گلوی مظلومان فرود میآیند. آری باید آرزو کنیم که مردم دنیا «حرص» و «طمع» را به قربانگاه ببرند و به قول شاملو «کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند». در پایان، شعر «ریلکه» را با هم میخوانیم:
O what an awful act was acted then
when Isaac by his father was laid down
upon the pile that, piled up, waited, strewn
with wood, as Isaac watched him with no sound
until he had arranged it, and his son
was so to death exposed. Then, old and wild,
the father tied him (as the two were bound
together, by the knife, and reconciled),
and raised the knife to kill the child.
Heaven opened to that unnatural prayer
and saw the unnatural act that it conceived,
the knife suspended in the quivering air,
the hand that shook with age, the child bereaved
of life before the blow, by what he saw.
But no; an angel cried. The father heard.
And Isaac felt the hold upon him thaw
and saw the knife no longer by him wave
but in a ram’s fleece caught, that God forgave.
O but the angel, where was he to stay
the other knife that rises even now
over the creatures who have, every day,
only one life to give? He does not know,
the angel, nor the sky that opened once,
for it is closed. And God does not conceive
an act that is so awful. But it’s done.
Not in God’s name, who did his will retrieve,
but in man’s, is this awful acting done.
(۲/۲)
O what an awful act was acted then
when Isaac by his father was laid down
upon the pile that, piled up, waited, strewn
with wood, as Isaac watched him with no sound
until he had arranged it, and his son
was so to death exposed. Then, old and wild,
the father tied him (as the two were bound
together, by the knife, and reconciled),
and raised the knife to kill the child.
Heaven opened to that unnatural prayer
and saw the unnatural act that it conceived,
the knife suspended in the quivering air,
the hand that shook with age, the child bereaved
of life before the blow, by what he saw.
But no; an angel cried. The father heard.
And Isaac felt the hold upon him thaw
and saw the knife no longer by him wave
but in a ram’s fleece caught, that God forgave.
O but the angel, where was he to stay
the other knife that rises even now
over the creatures who have, every day,
only one life to give? He does not know,
the angel, nor the sky that opened once,
for it is closed. And God does not conceive
an act that is so awful. But it’s done.
Not in God’s name, who did his will retrieve,
but in man’s, is this awful acting done.
(۲/۲)
👍3
There are three kinds of lies: lies, damned lies and statistics!*
خبر کوتاه بود و جانکاه! «آسپارتام» هم در لیست سیاه قرار گرفت. ترجمهاش برای من، خداحافظی با آدامسهای بدون قند است. باید به صمغها سلامی دوباره کرد. چون مادرم همیشه از صمغهای کردستان تعریف میکند.
سرطانزا بودن آسپارتام برای خیل کثیری که مصرفکنندهی دائمی انواع نوشابههای رژیمی هستند، قطعا باعث رنجش عمیقی خواهد شد. همین دو ماه پیش بود که با «اریتریتول» هم خداحافظی کردم. چون اعلام شده بود مصرف بیش از اندازهاش ارتباط مستقیمی با افزایش خطر سکتهی مغزی و حملهی قلبی دارد. اریتریتول را با نسبت 99 درصد به 1 درصد با استویا مخلوط میکنند و به همین دلیل بسیاری از شیرینکنندههای استویا هم دیگر ترکیب قابل اعتمادی نیستند.
خلاصهی پژوهشهای بشری تا سال 2021 دربارهی رابطهی «سوء مصرف» اسپارتام و سرطانها بر اساس نمونههای حیوانی بوده است. بهوضوح دیده شده بود که مصرف بیش از حد اسپارتام در حیوانات، منجر به افزایش ژنهای آنکوژن در بافتهای کلیه، مغز استخوان و لنف میشود. به همین دلیل هشدارها مبتنی بر تعمیمیافتههایی بود که از خوراندن اسپارتام به حیوانات تحت آزمایش به دست میآمد.
اما سال 2022 در فرانسه نتایج پژوهشی پیرامون «ریسک سرطان و مصرف شیرینکنندههای مصنوعی» منتشر شد که یکی از مقوم های هشدار اخیر، در رابطه با سرطانزا بودن آسپارتام است.
مقادیر احتمالِ (P-Value) محاسبهشده برای آزمونها در این پژوهش، حاکی از آن است که رابطهی معناداری هست میان برخی از سرطانها (سرطان سینه، سرطان پروستات و سرطانهای مرتبط با چاقی) و شیرینکنندههای مصنوعی (بهویژه آسپارتام).
مجریان این پژوهش لطف کردهاند و بخشی از فرادادهی مربوط به پژوهش را نیز با عوامالناس به اشتراک گذاشتهاند. بر این اساس حقایق زیر دربارهی این پژوهش مسجل است:
دادهی این پژوهش از راه پرسشنامههای آنلاین جمعآوری شده است (از سال 2009) و 102 هزار نفر داوطلب بهشکل آنلاین پرسشنامهها را پر کردهاند.
پارامترهای سنجش با هم همبستگی دارند. مثلا سابقهی خانوادگی و ریسک سرطان، چاقی و ریسک سرطان، مصرف الکل و ریسک سرطان، میزان فعالیت فیزیکی و ریسک سرطان.
توزیع نمونهها در این جامعهی آماری نُرمال نیست. خودِ مقاله معترف است که مثلا توزیع جنسیت دارای چولگی است.
تعداد سال فالوآپ (پیگیری) برای تشخیص هر یک از انواع سرطان در این جامعهی آماری 7.7 سال است که برای محاسبهی آن مقدارMedian محاسبه شده است.
تا همین جا هر یک از واقعیتهای فوق میتواند هر تحلیل آماریای را با چالش جدی مواجه کند.
جمعآوری آنلاین داده، برخلاف ظاهرالصلاح بودنش، فرصت برابر را از تمام کاندیداها میگیرد. در سال 2009 چند درصد اشخاص، دسترسی یا تمایل به پرکردن پرسشنامهی آنلاین داشتهاند؟ آیا همگانی شدن اینترنت، تدریجی نبوده است؟ آیا جمعآوری داده از طریق پرسشنامهی آنلاین، در سالهای 2009-2013 به فیلتر شدن جامعهی آماری و در نتیجه به Bias شدن آن نینجامیده است؟ آیا «تنها» کسانی که به سلامت شخصی خود بسیار بها میدادهاند و در عین حال دسترسی به منابع آنلاین نیز داشتهاند، انگیزهی لازم برای پرکردن این فرمها نداشتهاند؟
اینکه در تعیین پارامترهای (مستقل و وابسته) سنجش چگونه و با چه فرض سادهانگارانهای (Naïve) همبستگی میان آنها نادیده انگاشته شده، محل سوال جدی است. دانش بشری در سال 2009 میتوانست پارامترهایی را در سنجش لحاظ کند که ربط بسیطی با مصرف شیرینکنندهها دارند و قابل سنجش آزمایشگاهی هم هستند. اما انتخاب پارامترهای عمومیتر خطر خطای همبستگی را به همراه دارد که پژوهشگران، فروتنانه آن را به عنوان چالش این پژوهش مطرح کردهاند!
اینکه پراکندگی داده (بر اساس متغیرهای گوناگون این پژوهش) دارای چه توزیعی است نیز بسیار مهم است. یکی از مبادی خطا که در اثر بیتوجهی به توزیع داده به وجود میآید، انتخاب پارامتر نامناسب برای معدلگیری است. دیگری، مواجههی نادرست با دادهی پرت (Outlier) است و از همه مهمتر انتخاب آزمون آماری نامناسب را نباید از قلم بیندازیم! در این پژوهش رد پایی از توجه به توزیع دادهها دیده نمیشود و هرجا که فسق عیان میشود (مانند تفوق جمعیت زن به مرد در جامعهی آماری) آن را به حساب چالش نمونهگیری میگذارند و اظهار تاسف میکنند. (۱/۲)👇🏻
خبر کوتاه بود و جانکاه! «آسپارتام» هم در لیست سیاه قرار گرفت. ترجمهاش برای من، خداحافظی با آدامسهای بدون قند است. باید به صمغها سلامی دوباره کرد. چون مادرم همیشه از صمغهای کردستان تعریف میکند.
سرطانزا بودن آسپارتام برای خیل کثیری که مصرفکنندهی دائمی انواع نوشابههای رژیمی هستند، قطعا باعث رنجش عمیقی خواهد شد. همین دو ماه پیش بود که با «اریتریتول» هم خداحافظی کردم. چون اعلام شده بود مصرف بیش از اندازهاش ارتباط مستقیمی با افزایش خطر سکتهی مغزی و حملهی قلبی دارد. اریتریتول را با نسبت 99 درصد به 1 درصد با استویا مخلوط میکنند و به همین دلیل بسیاری از شیرینکنندههای استویا هم دیگر ترکیب قابل اعتمادی نیستند.
خلاصهی پژوهشهای بشری تا سال 2021 دربارهی رابطهی «سوء مصرف» اسپارتام و سرطانها بر اساس نمونههای حیوانی بوده است. بهوضوح دیده شده بود که مصرف بیش از حد اسپارتام در حیوانات، منجر به افزایش ژنهای آنکوژن در بافتهای کلیه، مغز استخوان و لنف میشود. به همین دلیل هشدارها مبتنی بر تعمیمیافتههایی بود که از خوراندن اسپارتام به حیوانات تحت آزمایش به دست میآمد.
اما سال 2022 در فرانسه نتایج پژوهشی پیرامون «ریسک سرطان و مصرف شیرینکنندههای مصنوعی» منتشر شد که یکی از مقوم های هشدار اخیر، در رابطه با سرطانزا بودن آسپارتام است.
مقادیر احتمالِ (P-Value) محاسبهشده برای آزمونها در این پژوهش، حاکی از آن است که رابطهی معناداری هست میان برخی از سرطانها (سرطان سینه، سرطان پروستات و سرطانهای مرتبط با چاقی) و شیرینکنندههای مصنوعی (بهویژه آسپارتام).
مجریان این پژوهش لطف کردهاند و بخشی از فرادادهی مربوط به پژوهش را نیز با عوامالناس به اشتراک گذاشتهاند. بر این اساس حقایق زیر دربارهی این پژوهش مسجل است:
دادهی این پژوهش از راه پرسشنامههای آنلاین جمعآوری شده است (از سال 2009) و 102 هزار نفر داوطلب بهشکل آنلاین پرسشنامهها را پر کردهاند.
پارامترهای سنجش با هم همبستگی دارند. مثلا سابقهی خانوادگی و ریسک سرطان، چاقی و ریسک سرطان، مصرف الکل و ریسک سرطان، میزان فعالیت فیزیکی و ریسک سرطان.
توزیع نمونهها در این جامعهی آماری نُرمال نیست. خودِ مقاله معترف است که مثلا توزیع جنسیت دارای چولگی است.
تعداد سال فالوآپ (پیگیری) برای تشخیص هر یک از انواع سرطان در این جامعهی آماری 7.7 سال است که برای محاسبهی آن مقدارMedian محاسبه شده است.
تا همین جا هر یک از واقعیتهای فوق میتواند هر تحلیل آماریای را با چالش جدی مواجه کند.
جمعآوری آنلاین داده، برخلاف ظاهرالصلاح بودنش، فرصت برابر را از تمام کاندیداها میگیرد. در سال 2009 چند درصد اشخاص، دسترسی یا تمایل به پرکردن پرسشنامهی آنلاین داشتهاند؟ آیا همگانی شدن اینترنت، تدریجی نبوده است؟ آیا جمعآوری داده از طریق پرسشنامهی آنلاین، در سالهای 2009-2013 به فیلتر شدن جامعهی آماری و در نتیجه به Bias شدن آن نینجامیده است؟ آیا «تنها» کسانی که به سلامت شخصی خود بسیار بها میدادهاند و در عین حال دسترسی به منابع آنلاین نیز داشتهاند، انگیزهی لازم برای پرکردن این فرمها نداشتهاند؟
اینکه در تعیین پارامترهای (مستقل و وابسته) سنجش چگونه و با چه فرض سادهانگارانهای (Naïve) همبستگی میان آنها نادیده انگاشته شده، محل سوال جدی است. دانش بشری در سال 2009 میتوانست پارامترهایی را در سنجش لحاظ کند که ربط بسیطی با مصرف شیرینکنندهها دارند و قابل سنجش آزمایشگاهی هم هستند. اما انتخاب پارامترهای عمومیتر خطر خطای همبستگی را به همراه دارد که پژوهشگران، فروتنانه آن را به عنوان چالش این پژوهش مطرح کردهاند!
اینکه پراکندگی داده (بر اساس متغیرهای گوناگون این پژوهش) دارای چه توزیعی است نیز بسیار مهم است. یکی از مبادی خطا که در اثر بیتوجهی به توزیع داده به وجود میآید، انتخاب پارامتر نامناسب برای معدلگیری است. دیگری، مواجههی نادرست با دادهی پرت (Outlier) است و از همه مهمتر انتخاب آزمون آماری نامناسب را نباید از قلم بیندازیم! در این پژوهش رد پایی از توجه به توزیع دادهها دیده نمیشود و هرجا که فسق عیان میشود (مانند تفوق جمعیت زن به مرد در جامعهی آماری) آن را به حساب چالش نمونهگیری میگذارند و اظهار تاسف میکنند. (۱/۲)👇🏻
journals.plos.org
Artificial sweeteners and cancer risk: Results from the NutriNet-Santé population-based cohort study
Charlotte Debras and colleagues investigate investigate associations between artificial sweetener intakes and cancer risk in adults from a French population-based cohort.
👍1
نکتهی دیگر، اصرار پژوهشگرانِ این پژوهش، به استفاده از Median در معدلگیریها است. در دو جای مهم این پژوهش از Median استفاده شده است: یکی در بیان میانگین زمان برای تشخیص سرطان و دیگری دربارهی سنجشِ میانگینِ مصرفِ شیرینکنندهها!
این تصریح یک پیام دارد: توزیعِ میزانِ مصرفِ شیرینکنندهها یا توزیعِ زمانیِ تشخیصِ سرطانها در جامعهی آماری، چوله است! اگر چنین است چرا اعداد گزارششده در مورد تعداد کممصرف، پرمصرف و مصرف متعادلِ شیرینکنندهها، بیانگر یک توزیع نرمال است؟ اگر چنین نیست چرا از Mean استفاده نشده است؟
بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید که میخواهید در محلهی بنی هاشم (در پاسداران) خانهای بخرید و فرض کنید که قیمت خانه در این محله بین متری 1000 تومان تا 10000 تومان است. به مشاور املاک مراجعه میکنید و او خانهای را که در اصل متری 2000 تومان میارزد، به شما متری 3500 تومان پیشنهاد میدهد و توجیهش این است که این خانه ارزشش را دارد. چون از میانگین قیمت خانه در این محله (متری 1000 تا 10000 تومان) که متری 5500 تومان است، به اندازهی معناداری کمتر است! لابد گول میخورید. حالا همین سناریو را طور دیگری فرض کنید؛ خانهای در خیابان بنی هاشم دارید که قیمت واقعی آن متری 8000 تومان است. برای فروش به بنگاه میروید. مشاور املاک میگوید در همسایگیتان، خانههایی با قیمت کمتر از متری 4000 تومان بیشتر از خانههایی است که از این قیمت بالاتر هستند. پس میانگین قیمت خانه در محلهی شما 4000 تومان است. در نهایت شما را راضی میکند که اگر ملک خود را مثلا به قیمت 6000 تومان بفروشید، سود هنگفتی کردهاید. لابد این بار هم گول میخورید. اما بنگاهدار تقوای الهی را رعایت کرده است که طوبی له و حسن مآب! چرا؟! چون دروغی نگفته و چولگی قیمت متراژ خانه در آن منطقه باعث شده که او در سناریوی اول از Mean برای میانگینگیری استفاده کند و در سناریوی دوم از Median و هر دوی اینها از مصادیق میانگین هستند! باز هم بگذریم!
اگر در پژوهشها، دادهی مربوط به پژوهش در اختیار عوام قرار بگیرد، شاید باعث همافزایی شود! در این عوامانگاریِ اغیار، دو گروه از مردمان بسیار به هم شبیهند. طبیبان و ملایان!
یادم میآید وقتی نوجوان بودم و تازه موهای صورتم از رستنگاه روییده بود، هر روز در تخاصم با این رویش، نقش و نگارهایی به خط ارغوان بر صورتم مینشست. پدر که نگران بود، روزی من را خواست و در همراهی او برای خرید یک ماشین ریشتراشی فیلیپس به بازار رفتیم. از آن روز اگرچه صورتم خونین نمیشد، اما دلم خونین بود. چون ازالهی موهای صورتم با ماشین ریشتراشی، نافی صدق ریش بود و حرام شرعی! مدتی گذشت و روزی به اتفاق عمویم به قم رفتیم. او به دنبال نوارهای مرحوم مدرس افغانی بود تا بتواند مباحث صرف و نحو «جامع المقدمات» را غیرحضوری بفهمد. پس از تهیهی نوارها برای خواندن نماز ظهر به خانهی یکی از مراجع رفتیم. پس از نماز، شاگردان او گعده کردند و از او سوالات علمی خود را میپرسیدند. در آن میان من هم مترصد فرصتی بودم تا دلیل حرمت تراشیدن ریش را بپرسم. تا لحظهای دست داد و همراهان مشغول نوشیدن چای شدند. در میانهی صدای چکاچک استکانها و نعلبکیها، سوال من سکوتی مرگبار را به جمع تحمیل کرد. بهوضوح صدای قلب عمویم را که مضطرب شده بود، میشنیدم. اما کار از کار گذشته بود و تیر از چله رهیده بود. پرسیدم! آن مرجع تقلید لَختی درنگ کرد و با کلماتی سادهسازیشده احادیثی را خواند مبنی بر اینکه بزرگانِ دین، تراشیدن ریش را نهی کردهاند! شاید از نگاه من دریافت که دست یازیدن به «نقل» برای توضیحِ حکم، من را راضی نمیکند. پس بدون درنگ ادامه داد که ریش تراشیدنِ مسلمانان، آنها را شبیه به پیروان سایر ادیان یا کافران میکند و هرگونه تشبُّهی در این وادی، انحراف است! از من پرسید که قانع شدم؟ چون صدای تپش قلب عمو مانند موسیقیِ پسزمینه در اتاق شنیده میشد به دروغ خود را از پاسخ، راضی نشان دادم! سالها از این واقعه گذشت تا با کند و کاو در منابع فقهی و شخم زدن دروس خارج، توانستم به فحوای این اجتهاد دسترسی پیدا کنم که البته همراستا با توضیحات آن مرجع بود و تاثیری در تحلیل عقلیام از این حکم نگذاشت!
(۲/۲)
* Benjamin Disraeli
این تصریح یک پیام دارد: توزیعِ میزانِ مصرفِ شیرینکنندهها یا توزیعِ زمانیِ تشخیصِ سرطانها در جامعهی آماری، چوله است! اگر چنین است چرا اعداد گزارششده در مورد تعداد کممصرف، پرمصرف و مصرف متعادلِ شیرینکنندهها، بیانگر یک توزیع نرمال است؟ اگر چنین نیست چرا از Mean استفاده نشده است؟
بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید که میخواهید در محلهی بنی هاشم (در پاسداران) خانهای بخرید و فرض کنید که قیمت خانه در این محله بین متری 1000 تومان تا 10000 تومان است. به مشاور املاک مراجعه میکنید و او خانهای را که در اصل متری 2000 تومان میارزد، به شما متری 3500 تومان پیشنهاد میدهد و توجیهش این است که این خانه ارزشش را دارد. چون از میانگین قیمت خانه در این محله (متری 1000 تا 10000 تومان) که متری 5500 تومان است، به اندازهی معناداری کمتر است! لابد گول میخورید. حالا همین سناریو را طور دیگری فرض کنید؛ خانهای در خیابان بنی هاشم دارید که قیمت واقعی آن متری 8000 تومان است. برای فروش به بنگاه میروید. مشاور املاک میگوید در همسایگیتان، خانههایی با قیمت کمتر از متری 4000 تومان بیشتر از خانههایی است که از این قیمت بالاتر هستند. پس میانگین قیمت خانه در محلهی شما 4000 تومان است. در نهایت شما را راضی میکند که اگر ملک خود را مثلا به قیمت 6000 تومان بفروشید، سود هنگفتی کردهاید. لابد این بار هم گول میخورید. اما بنگاهدار تقوای الهی را رعایت کرده است که طوبی له و حسن مآب! چرا؟! چون دروغی نگفته و چولگی قیمت متراژ خانه در آن منطقه باعث شده که او در سناریوی اول از Mean برای میانگینگیری استفاده کند و در سناریوی دوم از Median و هر دوی اینها از مصادیق میانگین هستند! باز هم بگذریم!
اگر در پژوهشها، دادهی مربوط به پژوهش در اختیار عوام قرار بگیرد، شاید باعث همافزایی شود! در این عوامانگاریِ اغیار، دو گروه از مردمان بسیار به هم شبیهند. طبیبان و ملایان!
یادم میآید وقتی نوجوان بودم و تازه موهای صورتم از رستنگاه روییده بود، هر روز در تخاصم با این رویش، نقش و نگارهایی به خط ارغوان بر صورتم مینشست. پدر که نگران بود، روزی من را خواست و در همراهی او برای خرید یک ماشین ریشتراشی فیلیپس به بازار رفتیم. از آن روز اگرچه صورتم خونین نمیشد، اما دلم خونین بود. چون ازالهی موهای صورتم با ماشین ریشتراشی، نافی صدق ریش بود و حرام شرعی! مدتی گذشت و روزی به اتفاق عمویم به قم رفتیم. او به دنبال نوارهای مرحوم مدرس افغانی بود تا بتواند مباحث صرف و نحو «جامع المقدمات» را غیرحضوری بفهمد. پس از تهیهی نوارها برای خواندن نماز ظهر به خانهی یکی از مراجع رفتیم. پس از نماز، شاگردان او گعده کردند و از او سوالات علمی خود را میپرسیدند. در آن میان من هم مترصد فرصتی بودم تا دلیل حرمت تراشیدن ریش را بپرسم. تا لحظهای دست داد و همراهان مشغول نوشیدن چای شدند. در میانهی صدای چکاچک استکانها و نعلبکیها، سوال من سکوتی مرگبار را به جمع تحمیل کرد. بهوضوح صدای قلب عمویم را که مضطرب شده بود، میشنیدم. اما کار از کار گذشته بود و تیر از چله رهیده بود. پرسیدم! آن مرجع تقلید لَختی درنگ کرد و با کلماتی سادهسازیشده احادیثی را خواند مبنی بر اینکه بزرگانِ دین، تراشیدن ریش را نهی کردهاند! شاید از نگاه من دریافت که دست یازیدن به «نقل» برای توضیحِ حکم، من را راضی نمیکند. پس بدون درنگ ادامه داد که ریش تراشیدنِ مسلمانان، آنها را شبیه به پیروان سایر ادیان یا کافران میکند و هرگونه تشبُّهی در این وادی، انحراف است! از من پرسید که قانع شدم؟ چون صدای تپش قلب عمو مانند موسیقیِ پسزمینه در اتاق شنیده میشد به دروغ خود را از پاسخ، راضی نشان دادم! سالها از این واقعه گذشت تا با کند و کاو در منابع فقهی و شخم زدن دروس خارج، توانستم به فحوای این اجتهاد دسترسی پیدا کنم که البته همراستا با توضیحات آن مرجع بود و تاثیری در تحلیل عقلیام از این حکم نگذاشت!
(۲/۲)
* Benjamin Disraeli
👍2👏1
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد!
در یک عکس، دانشجوی پزشکی یا احتمالا طبیب جوانی، کنار ستونی از کتابهای قطور پزشکی ایستاده است. همکارش این عکس را منتشر کرده و ارتفاع کتابها را دلیل دانشمندی پزشکیخواندهها (و پزشکیخوانان) دانسته و عوامالناس را نصیحت کرده که: «به پزشکتان نگویید در اینترنت چنین گفته!»
کاش مشارالیه یا همکارش این بار با کتابهای ناخوانده هم ستونهایی هم میساختند و کنارش میایستادند و عکس میگرفتند تا از همان ارتفاع کتب، به جهلشان هم پی میبردند. اما انگیزهی من از نوشتن این یادداشت، بیان حقیقتی دیگر است.
در گرماگرم نوشتن رسالهی دکتریم، روزی استاد راهنما کتابی را به من داد و خواست تا قبل از روز دفاع حتما آن را مطالعه کرده باشم. عنوان کتاب «دکتری کافی نیست» بود. «پیتر جی. فایبلمن» در این کتاب تأکید میکند که علاوه بر گرفتن مدرک دکتری، برای موفقیت و مفید واقع شدن، مهارتها و ویژگیهای دیگری نیز ضروری هستند. او به ما یاد میدهد که چگونه داشتن درک درستی از محیط کار، مهارتهای ارتباطی، ساختن شهرت علمی و مسائلی از این دست، پلی است که میتواند خاتمهی تحصیلات آکادمیک را به موفقیت در محیط کاری متصل کند. محتوای این کتاب، راهنمایی الهامبخش بود که یک دانشآموختهی دکتری را از وهم دانایی و خودبرتربینی میرهاند و آشکارا به او گوشزد میکرد که در علم و از علم فراغتی نیست؛ آموزهای که در تربیت دورهی پزشکی این طبیب جوان و دوستانش مغفول مانده است.
نحوهی تعامل بیمار و پزشک در بخش خصوصی و دولتی، نقیصهی بزرگی است. شاید هر دو طرف، قربانی این شیوهی تعامل باشند. پزشک توضیح بیمار را در «شرححالگیری» با انواع متدهای مایکرواگرشن (Micro Aggression) تحدید میکند. اگر آن لحظه بتوانید فکر پزشک را بخوانید، احتمالا با استدلالی مشابه همین طبیب داستان ما مواجه میشوید: «ما سالها کتابهای قطور و سنگینی خواندهایم که شما نخواندهاید. پس بینیاز از توضیح اضافات هستیم»!
چه بسیار آزمایشهای تشخیصی و انواع گوناگون تصویربرداریهای تشخیصی و در پارهای موارد عملهای جراحی، بلاموضوع میشدند؛ اگر پزشک بهدقت و بدون پیشداوری «شرح حال» میگرفت و معاینهی مفصل بالینی انجام میداد.
حتی اگر این دو به درستی انجام شوند تعصبات دیگری ممکن است تشخیص قطعی پزشک را در میان تشخیصهای افتراقی به محاق ببرد «Availability Bias» است. این موضوع را در یادداشت دیگری شرح خواهم داد.
اما چرا بیمار نباید به پزشکش بروز بدهد که بیماری، علائم مشترک بیماریها یا حتی روش درمان یا دارو را در محیط وب جستوجو کرده؟ چرا پزشک در برابر چنین مسالهای گارد میگیرد؟ این بیحوصلگیِ از سرِ تفرعن، از کجا آب میخورَد؟ انتظار تسلیم محض و بیچونوچرا از کجا میآید؟ خود پزشک محترم در موقعیتهای دیگر همچون برهی راعی مقلد است یا توقع دارد که مثلا تعمیرکار ماشینش ایراد ماشین و راهکار رفع آن را توضیح بدهد؟
اگر پروتکل و قانون حرف آخر را میزند، باید به عرض این پزشک محترم رساند که نهتنها به قول ایشان بر مبنای «اینترنت» و حتی بر اساس حرف «مادربزرگ آن بیمار» هم میتوان دربارهی نوع بیماری، تشخیص و نحوهی درمان تشکیک کرد و از پزشک خواست تا با لسانِ قوم، بیمار را در هر سه موضوع مجاب کند. در زمانهی ما «الگوریتمها» هم بر مبنای میزان (Explainable) بودن سنجیده میشوند، چه برسد به انسانها!
هرچه میزان تاثیر هوش مصنوعی در مظاهر تکنولوژی بیشتر میشود، اشخاص بیشتری احساس خطر میکنند و مخالفان بیشتری در صنوف مختلف در برابرش صف میکشند. از جمله و بهویژه پزشکان خودآگاه یا ناخوآگاه هوش مصنوعی را مزاحم و ناکارآمد تلقی میکنند. آنها نمیدانند یا نمیخواهند بپذیرند که مجال یافتن هوش مصنوعی، بهمعنای بینیازی به خدمات پزشکان نخواهد بود. حتی «سینگولاریتی» هم موجب نخواهد شد که انسان از صحنه کنار زده شود. البته که نقش انسان تغییر میکند. اما انسان در مواجهه با ماشین حذفشدنی نیست.
در حوزهی پزشکی، یک پارادایم شیفت در نوع وظایف پزشکان و تبدیلشان به ناظران ماشینها در حال وقوع است. این ماشینها با فرمان هوش مصنوعی بیماریها را با دقت بالایی تشخیص میدهند، نسخه میپیچند، دارو میسازند یا درمان اختصاصی برای فرد طراحی میکنند. در تمام طول مسیر، حضور پزشک برای تایید و کنترل الزامی است. خط تولید مکانیزهای را در نظر بگیرید که افرادی بهعنوان ناظرِ تولید بر فرایند، نظارت میکنند.
حتی دههها قبل «سیستمهای خبره»ای بود که میتوانستند بیماریهایی مانند بیماریهای عفونی، چشم و غیره را با دقت بسیار بالایی تشخیص بدهند. اما امروزه دیگر اوضاع کاملا دیگرگون شده است. (۱/۲)
👇🏻
در یک عکس، دانشجوی پزشکی یا احتمالا طبیب جوانی، کنار ستونی از کتابهای قطور پزشکی ایستاده است. همکارش این عکس را منتشر کرده و ارتفاع کتابها را دلیل دانشمندی پزشکیخواندهها (و پزشکیخوانان) دانسته و عوامالناس را نصیحت کرده که: «به پزشکتان نگویید در اینترنت چنین گفته!»
کاش مشارالیه یا همکارش این بار با کتابهای ناخوانده هم ستونهایی هم میساختند و کنارش میایستادند و عکس میگرفتند تا از همان ارتفاع کتب، به جهلشان هم پی میبردند. اما انگیزهی من از نوشتن این یادداشت، بیان حقیقتی دیگر است.
در گرماگرم نوشتن رسالهی دکتریم، روزی استاد راهنما کتابی را به من داد و خواست تا قبل از روز دفاع حتما آن را مطالعه کرده باشم. عنوان کتاب «دکتری کافی نیست» بود. «پیتر جی. فایبلمن» در این کتاب تأکید میکند که علاوه بر گرفتن مدرک دکتری، برای موفقیت و مفید واقع شدن، مهارتها و ویژگیهای دیگری نیز ضروری هستند. او به ما یاد میدهد که چگونه داشتن درک درستی از محیط کار، مهارتهای ارتباطی، ساختن شهرت علمی و مسائلی از این دست، پلی است که میتواند خاتمهی تحصیلات آکادمیک را به موفقیت در محیط کاری متصل کند. محتوای این کتاب، راهنمایی الهامبخش بود که یک دانشآموختهی دکتری را از وهم دانایی و خودبرتربینی میرهاند و آشکارا به او گوشزد میکرد که در علم و از علم فراغتی نیست؛ آموزهای که در تربیت دورهی پزشکی این طبیب جوان و دوستانش مغفول مانده است.
نحوهی تعامل بیمار و پزشک در بخش خصوصی و دولتی، نقیصهی بزرگی است. شاید هر دو طرف، قربانی این شیوهی تعامل باشند. پزشک توضیح بیمار را در «شرححالگیری» با انواع متدهای مایکرواگرشن (Micro Aggression) تحدید میکند. اگر آن لحظه بتوانید فکر پزشک را بخوانید، احتمالا با استدلالی مشابه همین طبیب داستان ما مواجه میشوید: «ما سالها کتابهای قطور و سنگینی خواندهایم که شما نخواندهاید. پس بینیاز از توضیح اضافات هستیم»!
چه بسیار آزمایشهای تشخیصی و انواع گوناگون تصویربرداریهای تشخیصی و در پارهای موارد عملهای جراحی، بلاموضوع میشدند؛ اگر پزشک بهدقت و بدون پیشداوری «شرح حال» میگرفت و معاینهی مفصل بالینی انجام میداد.
حتی اگر این دو به درستی انجام شوند تعصبات دیگری ممکن است تشخیص قطعی پزشک را در میان تشخیصهای افتراقی به محاق ببرد «Availability Bias» است. این موضوع را در یادداشت دیگری شرح خواهم داد.
اما چرا بیمار نباید به پزشکش بروز بدهد که بیماری، علائم مشترک بیماریها یا حتی روش درمان یا دارو را در محیط وب جستوجو کرده؟ چرا پزشک در برابر چنین مسالهای گارد میگیرد؟ این بیحوصلگیِ از سرِ تفرعن، از کجا آب میخورَد؟ انتظار تسلیم محض و بیچونوچرا از کجا میآید؟ خود پزشک محترم در موقعیتهای دیگر همچون برهی راعی مقلد است یا توقع دارد که مثلا تعمیرکار ماشینش ایراد ماشین و راهکار رفع آن را توضیح بدهد؟
اگر پروتکل و قانون حرف آخر را میزند، باید به عرض این پزشک محترم رساند که نهتنها به قول ایشان بر مبنای «اینترنت» و حتی بر اساس حرف «مادربزرگ آن بیمار» هم میتوان دربارهی نوع بیماری، تشخیص و نحوهی درمان تشکیک کرد و از پزشک خواست تا با لسانِ قوم، بیمار را در هر سه موضوع مجاب کند. در زمانهی ما «الگوریتمها» هم بر مبنای میزان (Explainable) بودن سنجیده میشوند، چه برسد به انسانها!
هرچه میزان تاثیر هوش مصنوعی در مظاهر تکنولوژی بیشتر میشود، اشخاص بیشتری احساس خطر میکنند و مخالفان بیشتری در صنوف مختلف در برابرش صف میکشند. از جمله و بهویژه پزشکان خودآگاه یا ناخوآگاه هوش مصنوعی را مزاحم و ناکارآمد تلقی میکنند. آنها نمیدانند یا نمیخواهند بپذیرند که مجال یافتن هوش مصنوعی، بهمعنای بینیازی به خدمات پزشکان نخواهد بود. حتی «سینگولاریتی» هم موجب نخواهد شد که انسان از صحنه کنار زده شود. البته که نقش انسان تغییر میکند. اما انسان در مواجهه با ماشین حذفشدنی نیست.
در حوزهی پزشکی، یک پارادایم شیفت در نوع وظایف پزشکان و تبدیلشان به ناظران ماشینها در حال وقوع است. این ماشینها با فرمان هوش مصنوعی بیماریها را با دقت بالایی تشخیص میدهند، نسخه میپیچند، دارو میسازند یا درمان اختصاصی برای فرد طراحی میکنند. در تمام طول مسیر، حضور پزشک برای تایید و کنترل الزامی است. خط تولید مکانیزهای را در نظر بگیرید که افرادی بهعنوان ناظرِ تولید بر فرایند، نظارت میکنند.
حتی دههها قبل «سیستمهای خبره»ای بود که میتوانستند بیماریهایی مانند بیماریهای عفونی، چشم و غیره را با دقت بسیار بالایی تشخیص بدهند. اما امروزه دیگر اوضاع کاملا دیگرگون شده است. (۱/۲)
👇🏻
👍2👎1