Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حسین فخری از معدود نوحهخوانانی است که میراث گذشتگانی چون «بخشو» را حفظ کرده. همین است که نغمهاش زخمه بر دل میزند.
عمان سامانی چندان که باید و شاید قدر ندیده. شاید بهخاطر سایهی سنگین صفویه بر شئون مختلف شیعهگری و میدانداری محتشم کاشانی، شاید هم بهخاطر استفاده از مضامین بلند عرفانی در شعر آیینی که شعر او را مختص به فهم خواص میکند، دیده و خوانده نشد. اما به هر حال گنجینهای که از او بر جای مانده که از سفری عرفانی همگام با ابی عبدالله (ع) حکایت میکند.
اشعار اوست دربارهی ورود حضرت به کربلا:
نوبت ساقی سرمستان رسید
آن که بد پا تا به سر مست آن رسید
اشعار اوست دربارهی ورود حضرت به کربلا:
نوبت ساقی سرمستان رسید
آن که بد پا تا به سر مست آن رسید
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«در آغاز کلمه بود. کلمه نزد خدا بود. کلمه خدا بود.»
اولین آیات انجیل یوحنا
اولین آیات انجیل یوحنا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«از این گذشته سروصدا خیلی کردیم در عین آنکه هوهو و شارلاتانی نکردیم. فرنگیها عموما از ایران بیخبرند بلکه غالبا متذکر وجود ایران و قوم ایرانی نیستند. جلب توجه ایشان را کردیم و گمان میکنم مظهر و معرف بدی از ایران نبودیم.»
یادداشتهای روزانه محمدعلی فروغی، صفحهی ۴۵۸
یادداشتهای روزانه محمدعلی فروغی، صفحهی ۴۵۸
جنبش اصیل استارتاپی!
در پایان تعطیلاتِ سال ۲۰۰۶ «یوری» میخواسته از روستایی (متولا) 120 مایل را بپیماید تا به خانهاش در تلاویو بازگردد. چندین بزرگراه او را به مقصد میرسانده است و چون نمیدانسته کدام یک خلوتتر است، به این فکر میافتد تا با دوستانش که زودتر از او راه افتاده بودند تماس بگیرد و دربارهی وضع ترافیکی مسیر، پرس و جو کند. همان موقع به این فکر میافتد که چه خوب میشد یک اپلیکیشن روی موبایل میبود تا میتوانست چنین اطلاعاتی را در اختیار بگذارد. «یوری لوین» به خانه برمیگردد و طراحی برنامهی «وِیز» را شروع میکند.
هفتهی گذشته در همایش مهمی در لندن راجع به تلاقی سه مفهوم Design Thinking، Lean و Agile صحبت کردم. مخاطبان که از استارتاپهای مهم بریتانیا بودند، مشتاقانه به کاربردهای «ابرمدلهای زبانی - Large Language Models» و نحوهی استفاده از آنها در نقطهی تلاقی این مفاهیم توجه نشان میدادند. برای آماده کردن متن سخنرانی، علاوه بر ارائهی مثالی از یک پروژه متعلق به اتحادیهی اروپا که از سال ۲۰۲۱ درگیر آن بودهام، میبایست خلاصهای از تجربیات موجود را هم مرور میکردم. کتابهای خوبی دربارهی چالشها و نحوهی مواجهه با آنها در اکوسیستم استارتاپ خوانده بودم. اما آخرینشان این بود: «عاشق مساله باش نه راهحل - Fall in love with the problem, not the solution»
طرفه آنکه این برنامهها همزمان بود با داستان «دیجیکالا» و «طاقچه» و «ازکی». هر چه بیشتر تجربیات بشر را مرور میکردم، بیشتر خونم به جوش میآمد. به نزدیکانم میگفتم شما با تحرک «کاردیو - Cardio» میکنید و من با نشستن پشت میز و مرور این موضوعات! امروز هم تازهتر از تازهتری رسیده و معاون علمی و فناوری فرموده که استارتاپها ناهنجاری فرهنگی جدی دارند و باید جریانهای اصیلی بیایند و رقبای قوی استارتاپهای فعلی شوند. حرف اصلی را بزنم و بعد یادآوری کنم که رقبای قوی مدنظر ایشان قبلا چه دستهگلهایی به آب دادهاند.
«عاشق مساله باش، نه راهحل» را بنیانگذار «ویز» یعنی همین «یوری لوین» نوشته. از آن کتابهایی است که یک کارآفرین با کارنامهی درخشان در آن خاطراتش را تعریف میکند و به کارآفرینان یاد میدهد که چگونه با مشکلاتی که هیچ کدامشان از جنس مشکل حجاب نیستند بجنگند. میگوید که چگونه نقشههای اولیهی ویز صفحاتی خالی بودهاند و اندک اندک جمع مستان، کاربران ویز، آن را نقاشی کردهاند و تبدیل به نقشهای شده است که آمار سرعتگیرها را هم دارد. نویسنده حتی از چالشهای نوظهوری مانند همهگیری هوش مصنوعی هم غافل نمانده و دربارهی فرصتهای ماشینهای خودران برای مسیریابها میگوید و کسانی را که گسترش هوش مصنوعی در ناوبری را در تزاحم با استفاده از اپلیکیشنهای مسیریاب میدانند، بهدرستی به سخره میگیرد.
یکی از بدایع او در این کتاب نحوهی افراز کاربران اپلیکیشن است. او معتقد است کاربران را میتوان به چهار گروه اصلی تقسیم کرد:
مبتکران که آمادهی امتحان کردن هر پدیدهی نویی هستند
پذیرندگان نخستین که در برابر تغییر نمیهراسند و اگر در یک چالش فرصتی ببینند آن را امتحان میکنند
گروندگان نخستین که تغییر را دوست ندارند و باید آنها را هل داد تا به سمت تغییر بروند
گروندگان پسینی که تنها زمانی تن به تغییر میدهند که مجبور شوند
روانشناسی این گروهها و شیوهی تعامل با آنها از جمله مهمترین مباحث در بازاریابی است که لوین نشان داده خیلی خوب با آن آشنا است.
لوین به شدت و حدت به خواننده توصیه میکند که از کمالگرایی بپرهیزد و سخت معتقد است که در کارآفرینی (مخصوصا در نوع دیجیتال آن) باید دکترین «به قدر کافی خوب» را جایگزین «تمام و کمال بودن» کرد. اما دو نکته جالب دیگر هم در مطالعه این کتاب به چشمم آمد. یکی اینکه به نظر لوین اخراج یک کارمند بد، مهمتر از استخدام یک کارمند خوب است! سنجهای هم به دست میدهد: اگر کسی را استخدام کردید و بعد از یک ماه از خود پرسیدید که اگر یک ماه پیش اطلاعات امروزم را درباره این کارمند میداشتم آیا باز هم او را استخدام میکردم و پاسختان به این سوال منفی بود، سریع اخراجش کنید! درس دیگری که لوین به خواننده یاد میدهد هنگام برخاستن از صندلی است. هنری که نزد ایرانیان نیست و بس! او میگوید استارتاپ فرزند شما نیست و قرار نیست تا ابد داشته باشیدش. زمانی میرسد که باید دست از آن بشویید، حتی اگر در اوج موفقیت باشید؛ حتی اگر کسبوکارتان مانند ویز باشد و هفت سال پس از شروع و در اوج، گوگل آن را بخرد! لوین یاد میدهد که هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق! کارنامهاش میگوید که پس از ویز، لوین خود را در ایدههای دیگری تکثیر کرده است که هر یک برای خود استارتاپ موفقی شدهاند و جرقهی اولیهی شکلگیری تکتکشان داستان شیرینی دارد. (۱/۲)👇🏻
در پایان تعطیلاتِ سال ۲۰۰۶ «یوری» میخواسته از روستایی (متولا) 120 مایل را بپیماید تا به خانهاش در تلاویو بازگردد. چندین بزرگراه او را به مقصد میرسانده است و چون نمیدانسته کدام یک خلوتتر است، به این فکر میافتد تا با دوستانش که زودتر از او راه افتاده بودند تماس بگیرد و دربارهی وضع ترافیکی مسیر، پرس و جو کند. همان موقع به این فکر میافتد که چه خوب میشد یک اپلیکیشن روی موبایل میبود تا میتوانست چنین اطلاعاتی را در اختیار بگذارد. «یوری لوین» به خانه برمیگردد و طراحی برنامهی «وِیز» را شروع میکند.
هفتهی گذشته در همایش مهمی در لندن راجع به تلاقی سه مفهوم Design Thinking، Lean و Agile صحبت کردم. مخاطبان که از استارتاپهای مهم بریتانیا بودند، مشتاقانه به کاربردهای «ابرمدلهای زبانی - Large Language Models» و نحوهی استفاده از آنها در نقطهی تلاقی این مفاهیم توجه نشان میدادند. برای آماده کردن متن سخنرانی، علاوه بر ارائهی مثالی از یک پروژه متعلق به اتحادیهی اروپا که از سال ۲۰۲۱ درگیر آن بودهام، میبایست خلاصهای از تجربیات موجود را هم مرور میکردم. کتابهای خوبی دربارهی چالشها و نحوهی مواجهه با آنها در اکوسیستم استارتاپ خوانده بودم. اما آخرینشان این بود: «عاشق مساله باش نه راهحل - Fall in love with the problem, not the solution»
طرفه آنکه این برنامهها همزمان بود با داستان «دیجیکالا» و «طاقچه» و «ازکی». هر چه بیشتر تجربیات بشر را مرور میکردم، بیشتر خونم به جوش میآمد. به نزدیکانم میگفتم شما با تحرک «کاردیو - Cardio» میکنید و من با نشستن پشت میز و مرور این موضوعات! امروز هم تازهتر از تازهتری رسیده و معاون علمی و فناوری فرموده که استارتاپها ناهنجاری فرهنگی جدی دارند و باید جریانهای اصیلی بیایند و رقبای قوی استارتاپهای فعلی شوند. حرف اصلی را بزنم و بعد یادآوری کنم که رقبای قوی مدنظر ایشان قبلا چه دستهگلهایی به آب دادهاند.
«عاشق مساله باش، نه راهحل» را بنیانگذار «ویز» یعنی همین «یوری لوین» نوشته. از آن کتابهایی است که یک کارآفرین با کارنامهی درخشان در آن خاطراتش را تعریف میکند و به کارآفرینان یاد میدهد که چگونه با مشکلاتی که هیچ کدامشان از جنس مشکل حجاب نیستند بجنگند. میگوید که چگونه نقشههای اولیهی ویز صفحاتی خالی بودهاند و اندک اندک جمع مستان، کاربران ویز، آن را نقاشی کردهاند و تبدیل به نقشهای شده است که آمار سرعتگیرها را هم دارد. نویسنده حتی از چالشهای نوظهوری مانند همهگیری هوش مصنوعی هم غافل نمانده و دربارهی فرصتهای ماشینهای خودران برای مسیریابها میگوید و کسانی را که گسترش هوش مصنوعی در ناوبری را در تزاحم با استفاده از اپلیکیشنهای مسیریاب میدانند، بهدرستی به سخره میگیرد.
یکی از بدایع او در این کتاب نحوهی افراز کاربران اپلیکیشن است. او معتقد است کاربران را میتوان به چهار گروه اصلی تقسیم کرد:
مبتکران که آمادهی امتحان کردن هر پدیدهی نویی هستند
پذیرندگان نخستین که در برابر تغییر نمیهراسند و اگر در یک چالش فرصتی ببینند آن را امتحان میکنند
گروندگان نخستین که تغییر را دوست ندارند و باید آنها را هل داد تا به سمت تغییر بروند
گروندگان پسینی که تنها زمانی تن به تغییر میدهند که مجبور شوند
روانشناسی این گروهها و شیوهی تعامل با آنها از جمله مهمترین مباحث در بازاریابی است که لوین نشان داده خیلی خوب با آن آشنا است.
لوین به شدت و حدت به خواننده توصیه میکند که از کمالگرایی بپرهیزد و سخت معتقد است که در کارآفرینی (مخصوصا در نوع دیجیتال آن) باید دکترین «به قدر کافی خوب» را جایگزین «تمام و کمال بودن» کرد. اما دو نکته جالب دیگر هم در مطالعه این کتاب به چشمم آمد. یکی اینکه به نظر لوین اخراج یک کارمند بد، مهمتر از استخدام یک کارمند خوب است! سنجهای هم به دست میدهد: اگر کسی را استخدام کردید و بعد از یک ماه از خود پرسیدید که اگر یک ماه پیش اطلاعات امروزم را درباره این کارمند میداشتم آیا باز هم او را استخدام میکردم و پاسختان به این سوال منفی بود، سریع اخراجش کنید! درس دیگری که لوین به خواننده یاد میدهد هنگام برخاستن از صندلی است. هنری که نزد ایرانیان نیست و بس! او میگوید استارتاپ فرزند شما نیست و قرار نیست تا ابد داشته باشیدش. زمانی میرسد که باید دست از آن بشویید، حتی اگر در اوج موفقیت باشید؛ حتی اگر کسبوکارتان مانند ویز باشد و هفت سال پس از شروع و در اوج، گوگل آن را بخرد! لوین یاد میدهد که هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق! کارنامهاش میگوید که پس از ویز، لوین خود را در ایدههای دیگری تکثیر کرده است که هر یک برای خود استارتاپ موفقی شدهاند و جرقهی اولیهی شکلگیری تکتکشان داستان شیرینی دارد. (۱/۲)👇🏻
👍1
سالها پیش که اپلیکیشنهای مسیریابی همچون «ویز» پا به عرصهی وجود گذاشتند، حتی قبل از بریتانیا مردمانی از پارس آن را به خدمت گرفته بودند. یادم هست اوائل رواجشان در ایران، مادرم در ماشین میپرسید چگونه ویز میفهمد که «الان به سرعتگیر نزدیک میشوید» و یا «پیش رو تصادفی رخ داده» و یا «پیش رو تلهی دوربین قرار دارد» و من هم همیشه مفصل جواب میدادم. بعدها وقتی حکومت ناگهان یادش افتاد که «ویز» متعلق به سرمایهداران اسرائیلی است و آن را تحریم کرد، مشغولیت دیگری یافته بودم؛ کارم این شده بود که در سفرهای درونشهری به رانندگان اسنپ یاد بدهم، چگونه ویز را اجرا کنند تا اپلیکیشن اسنپ همزمان روی گوشیشان کار کند. در آن دوران مردم کوی و برزن ناسزا میگفتند به کسانی که از صبح که بیدار میشوند، کارشان بستن منافذ تنفس مردم است و برای توجیه از مسالهی امنیت مایه میگذارند. مثلا همین مورد «ویز» که آن سردار قطور «پدافند غیرعامل» در حرمت آن سخنسراییها کرده بود، ساخته و پرداختهی همان مردمانی است که سیپییوهای اینتل را میسازند! اگر صناعت اسرائیلیان برای احوال ما مضر هست که باید از سختافزار آن هم پرهیز کرد! مگر آنکه بگویند نفوذ یا خرابکاری یا نشت داده در سطح سیپییو اتفاق نمیافتد که در آن صورت میگویم چیزی از امنیت نمیدانند.
هنوز تلخی داستان کرونایاب «مستعان» در کامم هست که موجب شد دو هفته خود را در خانه حبس کنم که مبادا با دانشجو یا همکاری در دانشگاه مواجه شوم و داستان را به رخ بکشد! نفوذ وقتی بود که در مقابل دوربین با درِ قابلمهی کوویدیاب نمایش تمامعیاری از بلاهت به روی صحنه رفت و عالم و آدم از آن خبردار شد. تجسد غباوت آن کسی است که چفیه از گردنش نمیافتد و در اذهان میلیونها ایرانی با سنگسار کردن مجسمه یوتیوب، چفیه و بسیج را با رمز حماقت و جزماندیشی کدگذاری کرد. من که میگویم اگر همین امروز هم یوتیوب رفع فیلتر شود، دیر است. خدا میداند این دانشگاه بزرگ چگونه میتوانست موجب جهش جوانان شود. این روند نابخردانه در فیلتر تلگرام و امثالهم هم امتداد یافت و وقع ما وقع.
مبادا این تصور غلط ایجاد شود که مثلا اسرائیل و اذنابش (علیه ما علیه) تاکنون در فضای سایبر دست از پا خطا نکردهاند. که اگر برایتان جزئیاتی از فراگیری و خسارات حملات سایبریشان بگویم، مشوش میشوید. همین نامهای مشهوری که بر سر زبانها است (استاکسنت، دوکو، پگاسوس) کافی است تا افراد یا دولتهایی در دادگاهی بیطرف به جرم جنایت علیه بشریت محکوم شوند. اما سوء استفاده از این واقعیت در ایران برای پوشاندن ضعفها، ناکارآمدیها و فسادها است که نقض غرض است.
حالا که حنای امنیت دیگر رنگی ندارد، به سراغ دین رفتهاند تا همین کشتهی فتاده در خون را هم بر سر نیزهی تزویر برکشند. کسانی که حکومت را به واکنش دربارهی حجاب واداشتهاند، با زیرکی سطح دشمنی با آن را به وسعت یک سرزمین و ابزارش را به کوچکی یک تکه پارچه پراکندهاند و حکومتیان چه سادهلوحانه خود را در چنین دامی افکندند! بازی دو سرباخت! کشوری که زیرساخت و مردمانش زیر بار تحریم کمر خم کردهاست، اکنون باید تاوان بدفهمی از دین را هم بدهد. آن نخبگانی که با شجاعت ماندهاند تا وطن را بسازند باید علاوه بر دست و پنجه نرم کردن با دهها چالش غیرعادی که فضای بیقانونی برایشان ایجاد کرده، حالا نگران روسری کارمندان و مشتریانشان هم باشند. دستمریزاد!
در نوجوانی بعد از خواندن دو کتاب «قبض و بسط تئوریک شریعت» و «بسط تجربه نبوی» برای پاسخ به سوالاتم با راهنمایی مرحوم پدر در محضر یک فرهیختهی حوزوی حاضر میشدم. از او جملهای به یادگار دارم که میگفت روزی خواهد آمد که دو گروه در ظاهر متضاد در تقابل با حکومت به هم میرسند؛ متدینینی که دغدغهی دین دارند (و لزوماً دیانتشان عین سیاستشان نیست) و مردمی که دین برایشان موضوعیتی ندارد و حکومت در تدبیر دنیایشان ناتوان است. آن روز به نظر نزدیک است. (۲/۲)
هنوز تلخی داستان کرونایاب «مستعان» در کامم هست که موجب شد دو هفته خود را در خانه حبس کنم که مبادا با دانشجو یا همکاری در دانشگاه مواجه شوم و داستان را به رخ بکشد! نفوذ وقتی بود که در مقابل دوربین با درِ قابلمهی کوویدیاب نمایش تمامعیاری از بلاهت به روی صحنه رفت و عالم و آدم از آن خبردار شد. تجسد غباوت آن کسی است که چفیه از گردنش نمیافتد و در اذهان میلیونها ایرانی با سنگسار کردن مجسمه یوتیوب، چفیه و بسیج را با رمز حماقت و جزماندیشی کدگذاری کرد. من که میگویم اگر همین امروز هم یوتیوب رفع فیلتر شود، دیر است. خدا میداند این دانشگاه بزرگ چگونه میتوانست موجب جهش جوانان شود. این روند نابخردانه در فیلتر تلگرام و امثالهم هم امتداد یافت و وقع ما وقع.
مبادا این تصور غلط ایجاد شود که مثلا اسرائیل و اذنابش (علیه ما علیه) تاکنون در فضای سایبر دست از پا خطا نکردهاند. که اگر برایتان جزئیاتی از فراگیری و خسارات حملات سایبریشان بگویم، مشوش میشوید. همین نامهای مشهوری که بر سر زبانها است (استاکسنت، دوکو، پگاسوس) کافی است تا افراد یا دولتهایی در دادگاهی بیطرف به جرم جنایت علیه بشریت محکوم شوند. اما سوء استفاده از این واقعیت در ایران برای پوشاندن ضعفها، ناکارآمدیها و فسادها است که نقض غرض است.
حالا که حنای امنیت دیگر رنگی ندارد، به سراغ دین رفتهاند تا همین کشتهی فتاده در خون را هم بر سر نیزهی تزویر برکشند. کسانی که حکومت را به واکنش دربارهی حجاب واداشتهاند، با زیرکی سطح دشمنی با آن را به وسعت یک سرزمین و ابزارش را به کوچکی یک تکه پارچه پراکندهاند و حکومتیان چه سادهلوحانه خود را در چنین دامی افکندند! بازی دو سرباخت! کشوری که زیرساخت و مردمانش زیر بار تحریم کمر خم کردهاست، اکنون باید تاوان بدفهمی از دین را هم بدهد. آن نخبگانی که با شجاعت ماندهاند تا وطن را بسازند باید علاوه بر دست و پنجه نرم کردن با دهها چالش غیرعادی که فضای بیقانونی برایشان ایجاد کرده، حالا نگران روسری کارمندان و مشتریانشان هم باشند. دستمریزاد!
در نوجوانی بعد از خواندن دو کتاب «قبض و بسط تئوریک شریعت» و «بسط تجربه نبوی» برای پاسخ به سوالاتم با راهنمایی مرحوم پدر در محضر یک فرهیختهی حوزوی حاضر میشدم. از او جملهای به یادگار دارم که میگفت روزی خواهد آمد که دو گروه در ظاهر متضاد در تقابل با حکومت به هم میرسند؛ متدینینی که دغدغهی دین دارند (و لزوماً دیانتشان عین سیاستشان نیست) و مردمی که دین برایشان موضوعیتی ندارد و حکومت در تدبیر دنیایشان ناتوان است. آن روز به نظر نزدیک است. (۲/۲)
موشک V2؛ کودکی که همراه رویایش دزدیده شد!
میزانالحرارهی «نژادپرستی» من در طول سال تحصیلی دو بار آشکارا فعال میشود؛ یک بار ترم اول در درس «مباحث پیشرفته در امنیت سایبر» آنجا که از «ابن کندی» بهعنوان یکی از پیشگامان کدگذاری و آنالیز متن نام میبرم و دیگر بار ترم دوم در درس «ارتباطات ماهوارهای» وقتی از ایران بهعنوان کشوری نام میبرم که توانسته راهی به فضا بیابد!
در مورد اول فکر میکردم تنها بریتانیاییها هستند که تحمل شنیدن نامی جز تورینگ (Alan Turing) را در حوزهی رمزنگاری ندارند. اما حدسم اشتباه بود. در استکهلم وقتی «رمزنگاری پیشرفته» درس میدادم، بهوضوح آثار تعجبِ آلوده به تمسخر در چهرهها هویدا میشد. هر چه هم قسم حضرت عباس میخوردم که Cipher همان «صفر» عربی است، به خرج کسی نمیرفت.
در مورد فضا هم وضع بهتری نبود. اول انکار، بعد تعجب و دست آخر تصغیر! آنچه بیشتر اذیتم میکند رفتار برخی همکاران ایرانی است که گاه و بیگاه در کنفرانسها یا بازدیدها، چشممان به جمال هم روشن میشود؛ همکارانی که سررشتهای از موضوع ندارند، اعتبار و امتیاز را به «کرهی شمالی» میدهند و آن گروه هم که واقعیت را میدانند، معتقدند کشوری که مردمش در تهیهی مایحتاج اولیهی خود ماندهاند را چه به بلندپروازیهای فضایی!
بعد از مشاهدهی چندباره نحوهی مواجههی دانشجویان با داستان فضا به ذهنم رسید که سه جلسه از سیزده جلسهی هر ترم را به تماشای مستند «رقابت فضایی» اختصاص دهم و با دانشجویان در سالن آمفی تئاتر به تماشای این مستند بیبیسی بنشینیم. نتیجه فراتر از انتظار بوده است!
در پایان اپیزود سوم دانشجویان به فکر فرو میروند که چرا تا کنون از نحوهی شکلگیری «ناسا» چیزی نشنیده بودند؟ یا از خود میپرسند آیا اینکه دههها انحصار فضا در دست شوروی و آمریکا بوده، نتیجهی عرق جبین و کد یمین آنها بوده یا فیض روحالقدس؟
یکی از تفریحات سالم من در لندن، سر زدن به موزهی علم است. آنقدر رفتهام که برخی از نگهبانان و کادر اداری آنجا من را میشناسند. در بدو ورود مستقیم به سمت موشک V2 میروم و ادای احترام میکنم. در همان حوالی آپولو 10 را هم میتوانید بیابید. همانی که اسلافش انسان را به ماه برد. در این یادداشت خواهم گفت که چگونه این دو با هم خویشاوندند.
اگر با بازماندگان جنگ جهانی دوم در لندن هم صحبت شوید، حتما یکی از نالههایشان مربوط به موشک V2 است. به شما خواهند گفت که وقتی هیتلر لندن را با این موشکها میزده، چقدر مستاصل بودهاند. هیتلر از سال 1944 تا پایان جنگ بیش از 3000 موشک V2 بر سر مردم انگلستان، فرانسه و بلژیک ریخت.
پشت این موشک (اولین موشکِ بالستیکِ بردِ متوسط در جهان) مهندسی آلمانی بهنام «ون براون» قرار داشت؛ مهندسی که رویای کودکیش ساخت موشکی بوده که انسان را به فضا ببرد. هنر هیتلر استفاده (سوء استفاده) از رویاهای چنین نخبگانی برای گسترش نازیسم بود.
پس از آنکه متفقین توانستند هیتلر را شکست دهند و وارد برلین شوند، طبق یک نقشهی ازپیشطراحیشده به دنبال اطلاعات، نقشهها و اشخاص کلیدیِ پروژهی V2 بودند. آمریکاییها در نقشهی ربایش خود موفقتر از شوروی عمل کردند و توانستند در بدو ورود به برلین با دستاندازی به زرادخانهی موشکیِ هیتلر، چندین موشک V2 را به همراه «ون براون» بربایند. البته شوروی هم دست خالی نماند. آنها هم به اطلاعاتی درباره V2 دست پیدا کردند و هچنین توانستند در برهههایی از زمان از 13 دانشمند آلمانی استفاده کنند. اما شوروی برخلاف آمریکا هیچگاه به آلمانها اعتماد نکرد و بیشترِ این دانشمندان را به آلمان برگرداند. مورخان تایید میکنند که بعد از جنگ جهانی دوم دانشمندانِ آلمانی نقش بسزایی در برداشتن اولین گام بلند فضایی روسها (ارسال موشک اسپوتنیک به فضا و قرار دادن آن در مدار پایینی زمین LEO در سال 1957) نداشتهاند. اصلا وجه تسمیهی واکسن کرونای روسیه، اسپوتنیک، یادآور پیشتازی روسها در فضانوردی در قیاس با آمریکا بود.
اگرچه شوروی با هدایت دانشمند روسی خود (نیکولا تیخومیروف) توانسته بود در فضا پیشتاز باشد، اما آمریکاییها هم بیکار نماندند و به رهبری جناب براون (که حالا تابعیت آمریکایی داشت) و با تشکیل پایههای ناسا و با اختلاف یک سال (1958) توانستند ماهوارهای در مدار LEO قرار بدهند. پس از آن شوروی در سال 1961 با فرستادن انسان به فضا تک آس دیگری رو کرد و توانست سطح رقابت را بالاتر ببرد. در ماه می همان سال پرزیدنت کِنِدی اعلام کرد که آمریکا قصد دارد انسان به ماه بفرستد و هشت سال بعد هم این اتفاق افتاد. آپولو نام پروژه و راکت Saturn V نام موشکی بود که به این رویا جامهی حقیقت پوشاند. (۱/۲)👇
میزانالحرارهی «نژادپرستی» من در طول سال تحصیلی دو بار آشکارا فعال میشود؛ یک بار ترم اول در درس «مباحث پیشرفته در امنیت سایبر» آنجا که از «ابن کندی» بهعنوان یکی از پیشگامان کدگذاری و آنالیز متن نام میبرم و دیگر بار ترم دوم در درس «ارتباطات ماهوارهای» وقتی از ایران بهعنوان کشوری نام میبرم که توانسته راهی به فضا بیابد!
در مورد اول فکر میکردم تنها بریتانیاییها هستند که تحمل شنیدن نامی جز تورینگ (Alan Turing) را در حوزهی رمزنگاری ندارند. اما حدسم اشتباه بود. در استکهلم وقتی «رمزنگاری پیشرفته» درس میدادم، بهوضوح آثار تعجبِ آلوده به تمسخر در چهرهها هویدا میشد. هر چه هم قسم حضرت عباس میخوردم که Cipher همان «صفر» عربی است، به خرج کسی نمیرفت.
در مورد فضا هم وضع بهتری نبود. اول انکار، بعد تعجب و دست آخر تصغیر! آنچه بیشتر اذیتم میکند رفتار برخی همکاران ایرانی است که گاه و بیگاه در کنفرانسها یا بازدیدها، چشممان به جمال هم روشن میشود؛ همکارانی که سررشتهای از موضوع ندارند، اعتبار و امتیاز را به «کرهی شمالی» میدهند و آن گروه هم که واقعیت را میدانند، معتقدند کشوری که مردمش در تهیهی مایحتاج اولیهی خود ماندهاند را چه به بلندپروازیهای فضایی!
بعد از مشاهدهی چندباره نحوهی مواجههی دانشجویان با داستان فضا به ذهنم رسید که سه جلسه از سیزده جلسهی هر ترم را به تماشای مستند «رقابت فضایی» اختصاص دهم و با دانشجویان در سالن آمفی تئاتر به تماشای این مستند بیبیسی بنشینیم. نتیجه فراتر از انتظار بوده است!
در پایان اپیزود سوم دانشجویان به فکر فرو میروند که چرا تا کنون از نحوهی شکلگیری «ناسا» چیزی نشنیده بودند؟ یا از خود میپرسند آیا اینکه دههها انحصار فضا در دست شوروی و آمریکا بوده، نتیجهی عرق جبین و کد یمین آنها بوده یا فیض روحالقدس؟
یکی از تفریحات سالم من در لندن، سر زدن به موزهی علم است. آنقدر رفتهام که برخی از نگهبانان و کادر اداری آنجا من را میشناسند. در بدو ورود مستقیم به سمت موشک V2 میروم و ادای احترام میکنم. در همان حوالی آپولو 10 را هم میتوانید بیابید. همانی که اسلافش انسان را به ماه برد. در این یادداشت خواهم گفت که چگونه این دو با هم خویشاوندند.
اگر با بازماندگان جنگ جهانی دوم در لندن هم صحبت شوید، حتما یکی از نالههایشان مربوط به موشک V2 است. به شما خواهند گفت که وقتی هیتلر لندن را با این موشکها میزده، چقدر مستاصل بودهاند. هیتلر از سال 1944 تا پایان جنگ بیش از 3000 موشک V2 بر سر مردم انگلستان، فرانسه و بلژیک ریخت.
پشت این موشک (اولین موشکِ بالستیکِ بردِ متوسط در جهان) مهندسی آلمانی بهنام «ون براون» قرار داشت؛ مهندسی که رویای کودکیش ساخت موشکی بوده که انسان را به فضا ببرد. هنر هیتلر استفاده (سوء استفاده) از رویاهای چنین نخبگانی برای گسترش نازیسم بود.
پس از آنکه متفقین توانستند هیتلر را شکست دهند و وارد برلین شوند، طبق یک نقشهی ازپیشطراحیشده به دنبال اطلاعات، نقشهها و اشخاص کلیدیِ پروژهی V2 بودند. آمریکاییها در نقشهی ربایش خود موفقتر از شوروی عمل کردند و توانستند در بدو ورود به برلین با دستاندازی به زرادخانهی موشکیِ هیتلر، چندین موشک V2 را به همراه «ون براون» بربایند. البته شوروی هم دست خالی نماند. آنها هم به اطلاعاتی درباره V2 دست پیدا کردند و هچنین توانستند در برهههایی از زمان از 13 دانشمند آلمانی استفاده کنند. اما شوروی برخلاف آمریکا هیچگاه به آلمانها اعتماد نکرد و بیشترِ این دانشمندان را به آلمان برگرداند. مورخان تایید میکنند که بعد از جنگ جهانی دوم دانشمندانِ آلمانی نقش بسزایی در برداشتن اولین گام بلند فضایی روسها (ارسال موشک اسپوتنیک به فضا و قرار دادن آن در مدار پایینی زمین LEO در سال 1957) نداشتهاند. اصلا وجه تسمیهی واکسن کرونای روسیه، اسپوتنیک، یادآور پیشتازی روسها در فضانوردی در قیاس با آمریکا بود.
اگرچه شوروی با هدایت دانشمند روسی خود (نیکولا تیخومیروف) توانسته بود در فضا پیشتاز باشد، اما آمریکاییها هم بیکار نماندند و به رهبری جناب براون (که حالا تابعیت آمریکایی داشت) و با تشکیل پایههای ناسا و با اختلاف یک سال (1958) توانستند ماهوارهای در مدار LEO قرار بدهند. پس از آن شوروی در سال 1961 با فرستادن انسان به فضا تک آس دیگری رو کرد و توانست سطح رقابت را بالاتر ببرد. در ماه می همان سال پرزیدنت کِنِدی اعلام کرد که آمریکا قصد دارد انسان به ماه بفرستد و هشت سال بعد هم این اتفاق افتاد. آپولو نام پروژه و راکت Saturn V نام موشکی بود که به این رویا جامهی حقیقت پوشاند. (۱/۲)👇
مدیر و طراح موشک کسی نبود جز مهندسِ هیتلرِ نازی جناب «براون»! او توانست در سال 1969 به رویای کودکی خود دست یابد و بالاخره انسان را به فضا بفرستد.
هنگام نقل ژورنالیستی این داستان، در مواردی شیطنتهایی میشود. مثلا وقتی بدون اشاره به داستان ربایش دکتر براون، از او تحت عنوان دانشمند آمریکایی-آلمانی نام میبرند. گویی مهاجرت او به آمریکا مانند کسانی مثل انیشتین خودخواسته بوده است. در برخی نقلها که اصلا اشارهای هم به هویت آلمانی او نمیکنند.
از دیگر نکات توجهبرانگیز، نام بردن از «ماری مورگان» بانوی دانشمند آمریکایی است که در دوران مسابقهی فضایی، ابداعش در تولید سوخت مایع برای موشک، بسیار توانست به پیشبرد اهداف فضایی آمریکا کمک کند. جالب اینجاست که حتی اعضای خانواده او هم تا هنگام مرگش در سال 2004 نمیدانستهاند که مادرشان یکی از دانشمندان موثر در صنعت فضایی ایالات متحده است. شاید برجسته کردن (یا آشکار کردن) نقش مورگان، به حفظ غرور ملی آمریکاییان در موضوع ناسا و موفقیتهای آن کمک کند.
دربارهی V2 داستانهای زیادی در قالب داستان (فیکشن) نوشته شده است. آخرینشان (و شاید آخرین کتاب چاپشده تا کنون) کتابی است با نام V2 به قلم «رابرت هریس». هریس کتابش را در دوران قرنطینهی کرونا نوشته است. تفاوت این کتاب با داستانهای مشابه این است که هریس شخصیتهای داستانش را بر اساس افراد واقعی طراحی کرده و حتی جزئیات مکالمه و روایتها مستند به اطلاعات، مصاحبه ها و مستندات موجود است. از این رو وقتی کتاب V2 را میخوانید، انگار روایتگر صدیقی فقط دیدههایش را نقل میکند.
هریس در نگارش این داستان صراحتا از کتاب «سربازان راکتی هیتلر، افرادی که V2 را علیه انگلستان شلیک کردند» نوشتهی موری باربر (چاپ سال 2011) بهره برده است. البته کتاب مزبور، تنها کتاب باربر هم نیست که در این اثر از آن استفاده شده است. به باور من درک هریس از نحوهی کار V2 مدیون تصاویر شگفتانگیزی است که باربر در کتاب دیگرش «وی2: راکت A4 از مرکز پینه مونده (در آلمان) تا مرکز رد استون (در آلاباما)» آورده است.
از این واکاوی تاریخی پرسشهای بیشماری به دست میآید. اما بیپاسخترینشان پرسشهای اخلاقی و نژادگرایانه است. فکر میکنم بررسی نقش و آراء نخبگان آلمانی در دورهی آلمان نازی یکی از مناقشهبرانگیزترین مباحث میانرشتهای خواهد بود. اما به هر حال پاسخ به این پرسشها نه یک مسالهی صرفا تاریخی که میتواند موضوعی حلنشده باشد که در آیندهی بشر نقش مهمی ایفا کند. (۲/۲)
هنگام نقل ژورنالیستی این داستان، در مواردی شیطنتهایی میشود. مثلا وقتی بدون اشاره به داستان ربایش دکتر براون، از او تحت عنوان دانشمند آمریکایی-آلمانی نام میبرند. گویی مهاجرت او به آمریکا مانند کسانی مثل انیشتین خودخواسته بوده است. در برخی نقلها که اصلا اشارهای هم به هویت آلمانی او نمیکنند.
از دیگر نکات توجهبرانگیز، نام بردن از «ماری مورگان» بانوی دانشمند آمریکایی است که در دوران مسابقهی فضایی، ابداعش در تولید سوخت مایع برای موشک، بسیار توانست به پیشبرد اهداف فضایی آمریکا کمک کند. جالب اینجاست که حتی اعضای خانواده او هم تا هنگام مرگش در سال 2004 نمیدانستهاند که مادرشان یکی از دانشمندان موثر در صنعت فضایی ایالات متحده است. شاید برجسته کردن (یا آشکار کردن) نقش مورگان، به حفظ غرور ملی آمریکاییان در موضوع ناسا و موفقیتهای آن کمک کند.
دربارهی V2 داستانهای زیادی در قالب داستان (فیکشن) نوشته شده است. آخرینشان (و شاید آخرین کتاب چاپشده تا کنون) کتابی است با نام V2 به قلم «رابرت هریس». هریس کتابش را در دوران قرنطینهی کرونا نوشته است. تفاوت این کتاب با داستانهای مشابه این است که هریس شخصیتهای داستانش را بر اساس افراد واقعی طراحی کرده و حتی جزئیات مکالمه و روایتها مستند به اطلاعات، مصاحبه ها و مستندات موجود است. از این رو وقتی کتاب V2 را میخوانید، انگار روایتگر صدیقی فقط دیدههایش را نقل میکند.
هریس در نگارش این داستان صراحتا از کتاب «سربازان راکتی هیتلر، افرادی که V2 را علیه انگلستان شلیک کردند» نوشتهی موری باربر (چاپ سال 2011) بهره برده است. البته کتاب مزبور، تنها کتاب باربر هم نیست که در این اثر از آن استفاده شده است. به باور من درک هریس از نحوهی کار V2 مدیون تصاویر شگفتانگیزی است که باربر در کتاب دیگرش «وی2: راکت A4 از مرکز پینه مونده (در آلمان) تا مرکز رد استون (در آلاباما)» آورده است.
از این واکاوی تاریخی پرسشهای بیشماری به دست میآید. اما بیپاسخترینشان پرسشهای اخلاقی و نژادگرایانه است. فکر میکنم بررسی نقش و آراء نخبگان آلمانی در دورهی آلمان نازی یکی از مناقشهبرانگیزترین مباحث میانرشتهای خواهد بود. اما به هر حال پاسخ به این پرسشها نه یک مسالهی صرفا تاریخی که میتواند موضوعی حلنشده باشد که در آیندهی بشر نقش مهمی ایفا کند. (۲/۲)
ازرا پاوند در مترو
از جمله میراث ناملوس انگلستان، انتشار و توزیع روزنامهی مترو است؛ روزنامهی رایگان صبح با توزیع سراسری و تیراژ بیش از 2 میلیون نسخه در روز، آن هم با سابقهی بیش از قرن! نمیدانم تیراژ همهی روزنامههای ایران در یک روز آیا به یک میلیون نسخه میرسد یا نه!
با اینکه متولی روزنامهی «مترو» صاحبان روزنامهی دیلیمیل Daily Mail انگلیس هستند و در حوزهی استحفاظی و تحت نظارت شهرداری (مترو) توزیع میشود و شهردار لندن سمت مهمی به شمار میآید و آیندهدار است، اما این روزنامه باید در سیاست بیطرف باشد. یعنی فرقی نمیکند که بوریس جانسون از حزب محافظهکار، شهردار باشد و بخواهد از سکوی پرش شهرداری به نخستوزیری برسد یا صادقخان شهردار محبوب و فعلی لندن که از حزب کار است. این روزنامه مانند جریدهی همشهری نیست که یکروز کارگزاران با مالیات مردم تهران آن را شیپور تبلیغاتی خود کند و روز دیگر پایداریچیها یا جوانان مؤمن و انقلابی!
روزنامه کاغذی دیگری هم هست که تا قبل از سال ۲۰۰۹ پولی بود و مالک فعلی روس آن همان سال که تحویلش گرفت رایگانش هم کرد. در واقع از قرن نوزدهم تا کنون Evening & Standard روزنامهی عصر دارد منظم و مرتب چاپ میشود.
دو دهه پیش که به بریتانیا آمدم، خواندن این روزنامهها یکی از سرگرمیهای ثابتم شده بود. خلاصهای از وقایع اتفاقیهی بریتانیا را بدون دستمالی سیاسی متداول، میخواندم. اگرچه طعم روایت یک داستان، بسته به زاویهی نگاه راوی، میتواند متعدد و در پارهای از موارد متفاوت باشد.
در زمانهای که در محیط دانشگاه باید کتاب را قایمکی ورق بزنی تا مبادا رئیس دانشکده ببیند و لیچار بارت کند که مگر نسخه الکترونیکی آن در دسترس نبوده که نسخه کاغذی خریدهای و تو در پاسخ بگویی ویار بوی کاغذ داری، کمی آن سوتر کف خیابان دهها میلیون صفحه روزنامه مجانی در دو نوبت، رنگی چاپ و توزیع میشود!
وقتی دولتها و بهخصوص بخش خصوصی، ژست دوستداری محیط زیست را میگیرند و هنگامی که همهکس در پی Paperless شدن هستند و در دورهای که سخن از Cicular Economy است و داستانِ بازیافت کمکم دارد به مواد خوراکی هم میرسد، دیگر چاپ کردن روزانه میلیونها شماره از دو روزنامه و توزیع رایگانشان چه صیغهای است؟! دوست دارم بدانم هزینه-فایدهی انتشار کاغذی و رایگان این دو روزنامه چیست؟ شاید شما هم فکر میکنید که دولت انگلیس یا شهرداری آن یا صاحبان روزنامه دیلی میل دارند هر روز در روزنامههایشان برای خود تبلیغ میکنند. پس هزینه کردن برای انتشار کاغذی توجیه دارد. اما باید بگویمتان که با یک تحلیل محتوای ساده پی خواهید برد که داستان این نیست. شاید هم بخواهید انتشار آن را در جهت تحکیم پایههای رابرت مرداخ بدانید که باز هم با تحلیل محتوا درخواهید یافت که این قضاوت هم دقیق نیست. زیرا در بیشتر موارد پیام مورد نظر مرداخ، حتی با تکنیک Fake Head هم با این دو جریدهی فریده القاء نمیشود. جالبتر آنکه هر دوی این روزنامهها تنها و تنها از راه تبلیغات درآمدزایی دارند و تراز مالیشان هم مثبت است.
از یک منظر دیگر، خود این دو روزنامه مثالهای نقض خوبی هستند در باب ادعای ادبار مردم به روزنامهی کاغذی و محبوبیت نسخ الکترونیکیشان. حتی مدل کسبوکار سودده آنها، رشک روزنامههای کاغذی و الکترونیک را هم برانگیخته! دیگر چیزی نمانده که «دیلی میل» که خواهر همین روزنامهی مترو است بگوید از فردا ما هم مجانی توزیع میشویم.
شهرداری از محل توزیع روزنامهی مترو سالانه بیش از 4 میلیون پوند درآمد دارد. این در حالی است که طبق قرارداد، برای اطلاعرسانی به مردم دربارهی سیستم حملونقل باید روزانه یک صفحه از روزنامه به شهرداری اختصاص پیدا کند.
اما مبادا این تصور ایجاد شود که محتوای کیفی روزنامه چیزی شبیه بولتنهای کسالتبار و ملالافزای ادارهجات است. بر سبیل مثال حوالی سال 2012 یکی از ستونهای محبوب روزنامه، ستونی بود که به اشعار مسافران حول محور سفرشان با مترو اختصاص داشت.
یادم هست یک بار شعری میخواندم از مسافری که پیرامون رفتار مناسب در ازدحام مترو، چنین سروده بود:
You should try not to push or squeeze,
For sometimes all you have to do is say please.
Although your delays might be slight,
You may stop people getting to their families that night.
Even if you are trying to be polite,
Try not to make spaces too tight. 👇
(۱/۲)
از جمله میراث ناملوس انگلستان، انتشار و توزیع روزنامهی مترو است؛ روزنامهی رایگان صبح با توزیع سراسری و تیراژ بیش از 2 میلیون نسخه در روز، آن هم با سابقهی بیش از قرن! نمیدانم تیراژ همهی روزنامههای ایران در یک روز آیا به یک میلیون نسخه میرسد یا نه!
با اینکه متولی روزنامهی «مترو» صاحبان روزنامهی دیلیمیل Daily Mail انگلیس هستند و در حوزهی استحفاظی و تحت نظارت شهرداری (مترو) توزیع میشود و شهردار لندن سمت مهمی به شمار میآید و آیندهدار است، اما این روزنامه باید در سیاست بیطرف باشد. یعنی فرقی نمیکند که بوریس جانسون از حزب محافظهکار، شهردار باشد و بخواهد از سکوی پرش شهرداری به نخستوزیری برسد یا صادقخان شهردار محبوب و فعلی لندن که از حزب کار است. این روزنامه مانند جریدهی همشهری نیست که یکروز کارگزاران با مالیات مردم تهران آن را شیپور تبلیغاتی خود کند و روز دیگر پایداریچیها یا جوانان مؤمن و انقلابی!
روزنامه کاغذی دیگری هم هست که تا قبل از سال ۲۰۰۹ پولی بود و مالک فعلی روس آن همان سال که تحویلش گرفت رایگانش هم کرد. در واقع از قرن نوزدهم تا کنون Evening & Standard روزنامهی عصر دارد منظم و مرتب چاپ میشود.
دو دهه پیش که به بریتانیا آمدم، خواندن این روزنامهها یکی از سرگرمیهای ثابتم شده بود. خلاصهای از وقایع اتفاقیهی بریتانیا را بدون دستمالی سیاسی متداول، میخواندم. اگرچه طعم روایت یک داستان، بسته به زاویهی نگاه راوی، میتواند متعدد و در پارهای از موارد متفاوت باشد.
در زمانهای که در محیط دانشگاه باید کتاب را قایمکی ورق بزنی تا مبادا رئیس دانشکده ببیند و لیچار بارت کند که مگر نسخه الکترونیکی آن در دسترس نبوده که نسخه کاغذی خریدهای و تو در پاسخ بگویی ویار بوی کاغذ داری، کمی آن سوتر کف خیابان دهها میلیون صفحه روزنامه مجانی در دو نوبت، رنگی چاپ و توزیع میشود!
وقتی دولتها و بهخصوص بخش خصوصی، ژست دوستداری محیط زیست را میگیرند و هنگامی که همهکس در پی Paperless شدن هستند و در دورهای که سخن از Cicular Economy است و داستانِ بازیافت کمکم دارد به مواد خوراکی هم میرسد، دیگر چاپ کردن روزانه میلیونها شماره از دو روزنامه و توزیع رایگانشان چه صیغهای است؟! دوست دارم بدانم هزینه-فایدهی انتشار کاغذی و رایگان این دو روزنامه چیست؟ شاید شما هم فکر میکنید که دولت انگلیس یا شهرداری آن یا صاحبان روزنامه دیلی میل دارند هر روز در روزنامههایشان برای خود تبلیغ میکنند. پس هزینه کردن برای انتشار کاغذی توجیه دارد. اما باید بگویمتان که با یک تحلیل محتوای ساده پی خواهید برد که داستان این نیست. شاید هم بخواهید انتشار آن را در جهت تحکیم پایههای رابرت مرداخ بدانید که باز هم با تحلیل محتوا درخواهید یافت که این قضاوت هم دقیق نیست. زیرا در بیشتر موارد پیام مورد نظر مرداخ، حتی با تکنیک Fake Head هم با این دو جریدهی فریده القاء نمیشود. جالبتر آنکه هر دوی این روزنامهها تنها و تنها از راه تبلیغات درآمدزایی دارند و تراز مالیشان هم مثبت است.
از یک منظر دیگر، خود این دو روزنامه مثالهای نقض خوبی هستند در باب ادعای ادبار مردم به روزنامهی کاغذی و محبوبیت نسخ الکترونیکیشان. حتی مدل کسبوکار سودده آنها، رشک روزنامههای کاغذی و الکترونیک را هم برانگیخته! دیگر چیزی نمانده که «دیلی میل» که خواهر همین روزنامهی مترو است بگوید از فردا ما هم مجانی توزیع میشویم.
شهرداری از محل توزیع روزنامهی مترو سالانه بیش از 4 میلیون پوند درآمد دارد. این در حالی است که طبق قرارداد، برای اطلاعرسانی به مردم دربارهی سیستم حملونقل باید روزانه یک صفحه از روزنامه به شهرداری اختصاص پیدا کند.
اما مبادا این تصور ایجاد شود که محتوای کیفی روزنامه چیزی شبیه بولتنهای کسالتبار و ملالافزای ادارهجات است. بر سبیل مثال حوالی سال 2012 یکی از ستونهای محبوب روزنامه، ستونی بود که به اشعار مسافران حول محور سفرشان با مترو اختصاص داشت.
یادم هست یک بار شعری میخواندم از مسافری که پیرامون رفتار مناسب در ازدحام مترو، چنین سروده بود:
You should try not to push or squeeze,
For sometimes all you have to do is say please.
Although your delays might be slight,
You may stop people getting to their families that night.
Even if you are trying to be polite,
Try not to make spaces too tight. 👇
(۱/۲)
گوش آریاییم در قلب لندن هم دنبال سجع میگردد. به قافیهی هر جفت مصرعها نگاه کنید: Squeeze و Please، یا Slight و Night، یا Polite و Tight...
محبوبیت ستون شعر روزنامهی مترو به حدی بالا گرفت که شهرداری، مسابقهی شعر گذاشت. همین شعر در سال 2014 برنده شد و پوستر آن در ایستگاههای مترو بر روی دیوارها رفت. تقریبا نیمی از خوانندگان روزنامه، زیر 40 سال سن دارند و شهرداری لندن حدود 40 سال است متوجه اقبال مردم، بهویژه نسل جوان، به شعر شده و تصمیم گرفته که شعر را هم در تبلیغات فرهنگی خود بگنجاند. از این رو در ایستگاههای متروی لندن همیشه سرودههای شاعران بزرگ و گمنام به چشم میخورد.
مثلا این شعر هنگامی که بر روی دیوارهای مترو لندن رفت، سروصدای زیادی کرد:
In a Station of the Metro - Ezra Pound
The apparition of these faces in the crowd;
Petals on a wet, black bough.
این جنجال نه بهخاطر خود شعر، بلکه برای شاعر آن بود؛ همان «ازرا پاوند» آمریکایی معروف. او گذشتهی بحثبرانگیزی دارد. از طرفداران هیتلر بوده که در طول جنگ جهانی دوم علیه آمریکا و متحدانش قلم میزده و با حمایت موسیلینی در ایتالیا علیه متحدان، برنامه رادیویی میساخته. بعد از اتمام جنگ آمریکاییها در ایتالیا دستگیرش کردند و به زندان افتاده و در زندان دچار ترومای روحیای شده که حتی پس از آزادی و تا پایان عمر با او همراه بوده است. با این کارنامهی درخشان سیاسی، آویخته شدن شعر او بر دیوارهای متروی لندن مناقشهبرانگیز بود.
ازرا پاوند بهعنوان یکی از پیشگامان سبک ایماژیسم در شعرِ قرنِ بیستم شناخته میشود. پاوند این شعر را هنگامی سرود که در سال 1912 در مترو پاریس ایستاده بوده و یک سال بعد یعنی سال 1913 مجلهی «شعر» چاپش کرد. در همین شعر 14 کلمهای، او بدون استفاده از هیچ فعلی و با بهکارگیری استعارهها به تصویرگری میپردازد. دو جمله که هر یک با فاعلی آغاز میشوند و فعلی ندارند و هدف آن شکار لحظه با نگارش جملات توصیفی است. در ابتدا با آوردن واژهی apparition قصد دارد رهگذران مسافر را به روحهای سرگردانی تشبیه کند که در نظر شاعر لحظهای جایی هستند و لحظهای دیگر برای همیشه از دیده پنهان میشوند. در تشبیه بعدی، شاعر مسافران را به ژالههای فروغلتیده بر گلبرگها مانند میکند. در این دو جمله دو تصویر آمده؛ اولی انسانی است و دومی روایتی از یک پدیدهی طبیعی. هر دوی این تصاویر بهرغم تفاوت ماهوی، تشابهاتی دارند. مثلا عنصر ناپایداری (یا تغییر وضعیت) هم دربارهی ارواح صدق میکند و هم دربارهی ژاله و گلبرگ! بعید نیست شما هم این بار در مترو بتوانید شعر جاودانهای بسرایید! (۲/۲)
محبوبیت ستون شعر روزنامهی مترو به حدی بالا گرفت که شهرداری، مسابقهی شعر گذاشت. همین شعر در سال 2014 برنده شد و پوستر آن در ایستگاههای مترو بر روی دیوارها رفت. تقریبا نیمی از خوانندگان روزنامه، زیر 40 سال سن دارند و شهرداری لندن حدود 40 سال است متوجه اقبال مردم، بهویژه نسل جوان، به شعر شده و تصمیم گرفته که شعر را هم در تبلیغات فرهنگی خود بگنجاند. از این رو در ایستگاههای متروی لندن همیشه سرودههای شاعران بزرگ و گمنام به چشم میخورد.
مثلا این شعر هنگامی که بر روی دیوارهای مترو لندن رفت، سروصدای زیادی کرد:
In a Station of the Metro - Ezra Pound
The apparition of these faces in the crowd;
Petals on a wet, black bough.
این جنجال نه بهخاطر خود شعر، بلکه برای شاعر آن بود؛ همان «ازرا پاوند» آمریکایی معروف. او گذشتهی بحثبرانگیزی دارد. از طرفداران هیتلر بوده که در طول جنگ جهانی دوم علیه آمریکا و متحدانش قلم میزده و با حمایت موسیلینی در ایتالیا علیه متحدان، برنامه رادیویی میساخته. بعد از اتمام جنگ آمریکاییها در ایتالیا دستگیرش کردند و به زندان افتاده و در زندان دچار ترومای روحیای شده که حتی پس از آزادی و تا پایان عمر با او همراه بوده است. با این کارنامهی درخشان سیاسی، آویخته شدن شعر او بر دیوارهای متروی لندن مناقشهبرانگیز بود.
ازرا پاوند بهعنوان یکی از پیشگامان سبک ایماژیسم در شعرِ قرنِ بیستم شناخته میشود. پاوند این شعر را هنگامی سرود که در سال 1912 در مترو پاریس ایستاده بوده و یک سال بعد یعنی سال 1913 مجلهی «شعر» چاپش کرد. در همین شعر 14 کلمهای، او بدون استفاده از هیچ فعلی و با بهکارگیری استعارهها به تصویرگری میپردازد. دو جمله که هر یک با فاعلی آغاز میشوند و فعلی ندارند و هدف آن شکار لحظه با نگارش جملات توصیفی است. در ابتدا با آوردن واژهی apparition قصد دارد رهگذران مسافر را به روحهای سرگردانی تشبیه کند که در نظر شاعر لحظهای جایی هستند و لحظهای دیگر برای همیشه از دیده پنهان میشوند. در تشبیه بعدی، شاعر مسافران را به ژالههای فروغلتیده بر گلبرگها مانند میکند. در این دو جمله دو تصویر آمده؛ اولی انسانی است و دومی روایتی از یک پدیدهی طبیعی. هر دوی این تصاویر بهرغم تفاوت ماهوی، تشابهاتی دارند. مثلا عنصر ناپایداری (یا تغییر وضعیت) هم دربارهی ارواح صدق میکند و هم دربارهی ژاله و گلبرگ! بعید نیست شما هم این بار در مترو بتوانید شعر جاودانهای بسرایید! (۲/۲)
این کتاب قدیمی را در یک کتابفروشی یافتم. در سال 1955 با ترجمهی ازرا پاوند منتشر شده بوده.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یکم شهریور سالروز درگذشت پرویز ناتل خانلری است. او یکی از آن نسل طلایی دانمشمندان و ادبایی بود که آثار خدماتشان به ادبیات و فرهنگ ایران ابدالآباد باقی است. مرحوم ناتل خانلری بهویژه با ایجاد سپاه دانش، سوادآموزی را به دورترین نقاط ایران برد و زندگیهای بسیاری را متحول ساخت. اما به رسم معهودْ درباریان آنقدر از او بدگویی کردند تا ناگزیر به استعفا شد و همچو طرحی رفتهرفته به باد فراموشی سپرده شد.
❤1
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق!
سالها پیش به سرم زده بود در قالب یک مجموعهی غیرانتفاعی، طرحی را ارائه و دنبال کنم که به وسیلهی آن بتوانم آموزش ابتدائیات برنامهنویسی به کودکان و آشنایی کودکان با دنیای مجازی را به دورافتادهترین و محرومترین نقاط ایران برسانم. در مرحلهی تهیهی مقدمات، مدتی مشغول مطالعهی متدها و ابزارهای موجود برای آموزش برنامهنویسی به کودکان بودم تا بهترین روش را برگزینم. در این رهگذر ابزاری به نام «آلیس» نگاهم را ربود. هر چه بیشتر در آن غور میکردم، از متدهای تدریسی که به کار گرفته بود بیشتر لذت میبردم. یادم هست همان ایام از دانشجویی خواستم که میان «آلیس» و «اسکرچ» مطالعهای تطبیقی انجام دهد و از نظر کارایی و توانمندی در انتقال مفاهیم بررسیشان کند. هر چه بود «آلیس» من را با خود به سرزمین رؤیاهای خالقش برد؛ «رندی پاش» استادتمام دانشگاه کارنگی ملون و متخصص حوزهی «واقعیت مجازی». سعی کردم با او تماسی برقرار کنم، اما دریافتم که هفت سالی دیر اقدام کردهام و سال ۲۰۰۸ و در اثر سرطان لوزالمعده در ۴۸ سالگی درگذشته بود. کنجکاو شدم دربارهاش بیشتر بدانم. با جستوجویی ساده، ویدئویی یافتم که «تدریس آخر» نام گرفته بود و دو سه ماهی قبل از مرگ رندی در دانشگاه کارنگی ملون ضبط شده بود. گویا رندی که پزشکان حالیاش کرده بودند سه تا شش ماه بیشتر بخت زنده ماندن ندارد، تصمیم گرفته بود میراثی برای سه کودک خردسال خود برجای گذارد. از این رو ترتیبات چنین مراسمی را فراهم کرده بود تا حرف آخر خود را بزند.
دانشگاه کارنگی ملون در برگزاری جلسات موسوم به «تدریس آخر» برای اساتید بازنشستهاش، شهره است. اما تدریس آخر «رندی پاش» چیزی از جنس «شام آخر» است.
تاریخ برگزاری مراسم یک روز بعد از سالروز تولد همسر رندی تعیین میشود. به همین سبب با همسرش سرِ برگزاری چنین مراسمی به اختلاف برمیخورند. چون همسر رندی معتقد بوده که رندی بهجای اینکه پای کامپیوتر بنشیند و سخنرانیش را آماده کند، روزهای پایانی عمرش را باید فقط با او و کودکانش وقت بگذراند. اما رندی با کمک رواندرمانگر خود، زنش را متقاعد میکند که یک شیر حتی اگر زخمی باشد، باز میخواهد بِغُرّد و به همسرش میقبولاند که این آخرین و تنها فرصتش زندگیش است تا برای کودکانش خاطرهای بر جای نهد.
رندی که زمان را از دست رفته میدید، همت کرد و کتابی نوشت با عنوان «تدریس آخر». کتاب داستان همین آخرین جلسهی سخرانی است و سعی دارد تا در این کتاب فرامتن این جلسه را روایت کند. خواندن این کتاب ساده نیست اگر بخواهید احساسات را درگیر داستان کنید. بارها هنگام خواندنش گریستهام. چون روایت پدری را میخواندم که برای صدها نفر پدری کرده و اکنون که نوبت به کودکان خودش رسیده، باید آنها را با هزاران آرزو تنها بگذارد و همهی سهم او و بچههایش از یکدیگر همین «کلام آخر» است.
رندی خود میگوید اگر بخواهم همهی وصیتم را در دو کلمه خلاصه کنم، چنین میگویم: (Work Hard) سخت تلاش کنید! و اگر بخواهم در سه کلمه بیانش کنم خواهم گفت: (Tell the truth) راستش را بگویید!
جانمایهی سخن رندی در آن سخنرانی و در کتاب این است که رؤیاهای کودکی خود را زندگی کنید! به والدین هم موکدا میگوید خوشبختی کودکانتان در گروی این نیست که همانی بشوند که شما میخواهید. در پایان خطاب به سه کودک هشت ماهه، سه ساله و هشتسالهاش میگوید بدانید من هر گاه که از خودتان راضی باشید خوشحال خواهم بود.
البته رندی با خود قرار میگذارد که در طول روز هر ۹۰ دقیقه از کار دست بکشد و دقایقی را با کودکانش بازی کند. رندی پدری خردمند داشته که پزشک بوده است و در طول جنگ جهانی دوم در ارتش آمریکا خدمت میکرده؛ جانفشانیهای پدر زبانزد همهی اعضای خانواده رندی بوده است. بهگونهای که رندی میگوید هنگامی که مدرک دکتری خود را گرفتم، مادرم هر گاه میخواست من را به دیگران معرفی کند میگفت این پسرم است دکتر شده، البته نه از آن دکترهایی که به مردم کمک میکنند!
دههها پس از جنگ، وقتی پدر رندی میمیرد با جستوجو در کتابخانهاش رازی بزرگ کشف میشود که پدر را در چشم همه عزیزتر میکند: او یک جانباز جنگ بوده و مدال شهامت هم گرفته است، ولی هیچگاه نگذاشته کسی متوجه شود.
مادر رندی هم در تربیت فوقالعادهی پسرش نقش مهمی داشته است. رندی به یاد میآورد که مادرش تا آنجا که میتوانسته به کودکان خود پر و بال پرواز میداده، حتی اگر با بعضی از تصمیمهایشان موافق نبوده است. مثلا رندی نقل میکند که چگونه مادرش رضایت داد تا در و دیوار اتاق خودش را نقاشی و رنگآمیزی کند و با وجود اینکه خون خونش را میخورده، اجازه داده این رؤیای کودکانه به حقیقت بپیوندد. (۱/۳)👇
سالها پیش به سرم زده بود در قالب یک مجموعهی غیرانتفاعی، طرحی را ارائه و دنبال کنم که به وسیلهی آن بتوانم آموزش ابتدائیات برنامهنویسی به کودکان و آشنایی کودکان با دنیای مجازی را به دورافتادهترین و محرومترین نقاط ایران برسانم. در مرحلهی تهیهی مقدمات، مدتی مشغول مطالعهی متدها و ابزارهای موجود برای آموزش برنامهنویسی به کودکان بودم تا بهترین روش را برگزینم. در این رهگذر ابزاری به نام «آلیس» نگاهم را ربود. هر چه بیشتر در آن غور میکردم، از متدهای تدریسی که به کار گرفته بود بیشتر لذت میبردم. یادم هست همان ایام از دانشجویی خواستم که میان «آلیس» و «اسکرچ» مطالعهای تطبیقی انجام دهد و از نظر کارایی و توانمندی در انتقال مفاهیم بررسیشان کند. هر چه بود «آلیس» من را با خود به سرزمین رؤیاهای خالقش برد؛ «رندی پاش» استادتمام دانشگاه کارنگی ملون و متخصص حوزهی «واقعیت مجازی». سعی کردم با او تماسی برقرار کنم، اما دریافتم که هفت سالی دیر اقدام کردهام و سال ۲۰۰۸ و در اثر سرطان لوزالمعده در ۴۸ سالگی درگذشته بود. کنجکاو شدم دربارهاش بیشتر بدانم. با جستوجویی ساده، ویدئویی یافتم که «تدریس آخر» نام گرفته بود و دو سه ماهی قبل از مرگ رندی در دانشگاه کارنگی ملون ضبط شده بود. گویا رندی که پزشکان حالیاش کرده بودند سه تا شش ماه بیشتر بخت زنده ماندن ندارد، تصمیم گرفته بود میراثی برای سه کودک خردسال خود برجای گذارد. از این رو ترتیبات چنین مراسمی را فراهم کرده بود تا حرف آخر خود را بزند.
دانشگاه کارنگی ملون در برگزاری جلسات موسوم به «تدریس آخر» برای اساتید بازنشستهاش، شهره است. اما تدریس آخر «رندی پاش» چیزی از جنس «شام آخر» است.
تاریخ برگزاری مراسم یک روز بعد از سالروز تولد همسر رندی تعیین میشود. به همین سبب با همسرش سرِ برگزاری چنین مراسمی به اختلاف برمیخورند. چون همسر رندی معتقد بوده که رندی بهجای اینکه پای کامپیوتر بنشیند و سخنرانیش را آماده کند، روزهای پایانی عمرش را باید فقط با او و کودکانش وقت بگذراند. اما رندی با کمک رواندرمانگر خود، زنش را متقاعد میکند که یک شیر حتی اگر زخمی باشد، باز میخواهد بِغُرّد و به همسرش میقبولاند که این آخرین و تنها فرصتش زندگیش است تا برای کودکانش خاطرهای بر جای نهد.
رندی که زمان را از دست رفته میدید، همت کرد و کتابی نوشت با عنوان «تدریس آخر». کتاب داستان همین آخرین جلسهی سخرانی است و سعی دارد تا در این کتاب فرامتن این جلسه را روایت کند. خواندن این کتاب ساده نیست اگر بخواهید احساسات را درگیر داستان کنید. بارها هنگام خواندنش گریستهام. چون روایت پدری را میخواندم که برای صدها نفر پدری کرده و اکنون که نوبت به کودکان خودش رسیده، باید آنها را با هزاران آرزو تنها بگذارد و همهی سهم او و بچههایش از یکدیگر همین «کلام آخر» است.
رندی خود میگوید اگر بخواهم همهی وصیتم را در دو کلمه خلاصه کنم، چنین میگویم: (Work Hard) سخت تلاش کنید! و اگر بخواهم در سه کلمه بیانش کنم خواهم گفت: (Tell the truth) راستش را بگویید!
جانمایهی سخن رندی در آن سخنرانی و در کتاب این است که رؤیاهای کودکی خود را زندگی کنید! به والدین هم موکدا میگوید خوشبختی کودکانتان در گروی این نیست که همانی بشوند که شما میخواهید. در پایان خطاب به سه کودک هشت ماهه، سه ساله و هشتسالهاش میگوید بدانید من هر گاه که از خودتان راضی باشید خوشحال خواهم بود.
البته رندی با خود قرار میگذارد که در طول روز هر ۹۰ دقیقه از کار دست بکشد و دقایقی را با کودکانش بازی کند. رندی پدری خردمند داشته که پزشک بوده است و در طول جنگ جهانی دوم در ارتش آمریکا خدمت میکرده؛ جانفشانیهای پدر زبانزد همهی اعضای خانواده رندی بوده است. بهگونهای که رندی میگوید هنگامی که مدرک دکتری خود را گرفتم، مادرم هر گاه میخواست من را به دیگران معرفی کند میگفت این پسرم است دکتر شده، البته نه از آن دکترهایی که به مردم کمک میکنند!
دههها پس از جنگ، وقتی پدر رندی میمیرد با جستوجو در کتابخانهاش رازی بزرگ کشف میشود که پدر را در چشم همه عزیزتر میکند: او یک جانباز جنگ بوده و مدال شهامت هم گرفته است، ولی هیچگاه نگذاشته کسی متوجه شود.
مادر رندی هم در تربیت فوقالعادهی پسرش نقش مهمی داشته است. رندی به یاد میآورد که مادرش تا آنجا که میتوانسته به کودکان خود پر و بال پرواز میداده، حتی اگر با بعضی از تصمیمهایشان موافق نبوده است. مثلا رندی نقل میکند که چگونه مادرش رضایت داد تا در و دیوار اتاق خودش را نقاشی و رنگآمیزی کند و با وجود اینکه خون خونش را میخورده، اجازه داده این رؤیای کودکانه به حقیقت بپیوندد. (۱/۳)👇
YouTube
The "Last Lecture" by Randy Pausch
See Randy's book about this "Last Lecture" at http://www.cs.virginia.edu/~robins/Randy_Book.html
Randy reprised this talk on the Oprah Show in Oct 2007 (see
http://www.cs.virginia.edu/robins/Randy_Oprah.html ). Randy Pausch
(http://www.randypausch.com )…
Randy reprised this talk on the Oprah Show in Oct 2007 (see
http://www.cs.virginia.edu/robins/Randy_Oprah.html ). Randy Pausch
(http://www.randypausch.com )…
رندی در این کتاب از مربیان و استادان تاثیرگذار زندگیش خاطرههای پندآموزی نقل میکند و نشان میدهد که چگونه توانسته علاوه بر به کار بستن پندها به آن پندها، دست دیگران را هم بگیرد. در جایجای کتاب، به دانشجویان سابق خود توصیه میکند که آنچه را که از او آموختهاند، به دیگران هم بیاموزند تا زنجیرهای شکل بگیرد.
از جمله اولین مربیان تاثیرگذارِ زندگی رندی، مربی فوتبالش بوده است. نقل میکند که چگونه مربی توانسته با تکنیک (Fake Head) به رندی شیوهای موثر در تدریس بیاموزد. «فیک هد» دربارهی آموزش غیرمستقیم است. گاهی یک استاد میتواند با اتخاذ شیوههایی، بدون آنکه مستقیما مطلبی را آموزش دهد، مفاهیم مرتبط با آن مطلب را در قالبها و تمهای ظاهرا غیرمرتبط انتقال دهد. نکتهی دیگری که رندی به معلمان یاد میدهد این است که به دانشجویان خود بیاموزند که چگونه باید خودشان را قضاوت کنند. رندی با مقایسهی باشگاه ورزشی و دانشگاه (که در هر دو رابطهی مستقیمی میان تلاش و پاداش هست) به اساتید توصیه میکند که به دانشجویانشان بیاموزانند که چگونگی ورزیده شدن ذهن خود را بسنجند. که اگر این امر حاصل شود، شخص دانشجو میتواند پیشرفت تحصیلی خود را بسنجد.
رندی در کودکی شیفتهی خواندن دائرةالمعارف بوده است. در خانه نسخهای از دائرةالمعارف (بریتانیکا) بوده و رندی هر از گاهی در پیِ گمشدهای در آن میگشته است. هرگاه مقالهای از آن را میخوانده، از خود میپرسیده آیا کسی که این بخش را نوشته، متخصص آن رشته بوده است؟ سالها میگذرد و وقتی که رندی کرسی استادتمامی دانشگاه کارنگی ملون را از آن خود میکند، روزی تلفن اتاقش زنگ میخورد و آنطرف خط، مدیر بخش ویرایش دائرةالمعارف بریتانیکا به رندی میگوید که قصد دارند تا در نسخهی جدید، بخشی را ذیل حرف V در مورد واقعیت مجازی (Virtual Reality) بیفزایند و برای نوشتن این بخش، در جهان کسی را عالمتر از او نیافتهاند و میخواهند این مسئولیت را بپذیرد.
بخش مهم دیگری از سخنان رندی دربارهی کمک به تحقق رؤیای دیگران است. آری میان لذت طعام خوردن و لذت اِطعام فرقهاست.
یکی از آرزوهای کودکی رندی هنگامی که پدر و مادرش او را به سرزمین دیزنی میبردند کار در کمپانی دیزنی بود. رندی بعد از اتمام دکتری خود بارها برای استخدام شدن در دیزنی درخواست داد اما دیزنی او را نمیخواست. اما رندی بیخیال نشد و هنگامی که کرسی استادی در دانشگاه ویرجینیا را گرفت رییسان خود را متعاقد کرد که به او یک فرصت مطالعاتی بدهند تا او بتواند شش ماه با یک تیم در شرکت دیزنی کار کند. در آن دوران دیزنی بر روی پروژه علاءالدین کار میکرد و رندی توانسته بود آنها را راضی کند که همتیمی موثری است تازه حقوق هم نمیخواهد و این همان تحقق یکی از رؤیاهای کودکیاش بود. بعدها وقتی او در ویرجینیا استاد بود جوانی بیست و دوساله به نام تامی درخواست داد تا به گروه تحقیقاتی رندی بپیوندد. رندی در مصاحبه کاری با او دریافت که آرزوی تامی از کودکی ساختن جلوههای ویژه برای فیلم جنگ ستارگان است. در زمان آن مصاحبه (۱۹۹۳) رندی به او گفت که قرار نیست فیلم جنگ ستارگان دیگر ساخته شود اما تامی معتقد بود که این فیلم باز هم ساخته خواهد شد و پیوستن او به تیم رندی در دانشگاه ویرجینا شانس او را برای به حقیقت پیوستن رؤیایش زیاد میکند. رندی یاد رؤیای کودکی خود درباره کار در دیزنی لند افتاد و بی درنگ تامی را به استخدام گروهش درآورد. سالها بعد تامی برای سه اپیزود دیگر جنگ ستارگان (۱۹۹۹، ۲۰۰۲ و ۲۰۰۵) جلوههای ویژه ساخت.
رندی حوالی سال ۲۰۰۵ دانشجویانش را به یک بازدید علمی نزد تامی برد. حالا تامی سری در سرها درآورده بود. در جلسه معارفه هنگامی که دانشجویی از او درباره بخت بلندش پرسید او در جواب گفت بخت بلند من کار کردن با رندی بود. بختی که همه شما هم دارید تا از او یاد بگیرید. اگر او نبود من امروز اینجا نبودم.
یکی از جالبترین توصیههای رندی این است که هنر فراموش شده «نوشتن یادداشت تشکر» را فراموش نکنید. او خاطرهای از یک دختر جوان متقاضی دوره دکتری را تعریف میکند که برای پیوستن به گروه واقعیت مجازی رندی در دانشگاه کارنگی ملون جهت گذراندن دوره دکتری تقاضا داده بود. هنگام بررسی درخواستها بعلت اینکه نمراتش به اندازه سایر متقاضیان نبود پرونده او را برای مصاحبه انتخاب نمیکنند. رندی تعریف میکند که یک روز تصمیم میگیرد تمام پروندهها را مجددا بازبینی کند تا از صحت داوریها مطمئن شود. هنگامی که پرونده این دختر خانم را ورق میزند با یادداشت تشکری بر روی تکه کاغذ کوچکی برخورد میکند که این متقاضی برای یکی از کارمندان اداری دانشگاه نوشته و از راهنمایی او برای پر کردن فرم تقاضا تشکر کرده است. (۲/۳)👇
از جمله اولین مربیان تاثیرگذارِ زندگی رندی، مربی فوتبالش بوده است. نقل میکند که چگونه مربی توانسته با تکنیک (Fake Head) به رندی شیوهای موثر در تدریس بیاموزد. «فیک هد» دربارهی آموزش غیرمستقیم است. گاهی یک استاد میتواند با اتخاذ شیوههایی، بدون آنکه مستقیما مطلبی را آموزش دهد، مفاهیم مرتبط با آن مطلب را در قالبها و تمهای ظاهرا غیرمرتبط انتقال دهد. نکتهی دیگری که رندی به معلمان یاد میدهد این است که به دانشجویان خود بیاموزند که چگونه باید خودشان را قضاوت کنند. رندی با مقایسهی باشگاه ورزشی و دانشگاه (که در هر دو رابطهی مستقیمی میان تلاش و پاداش هست) به اساتید توصیه میکند که به دانشجویانشان بیاموزانند که چگونگی ورزیده شدن ذهن خود را بسنجند. که اگر این امر حاصل شود، شخص دانشجو میتواند پیشرفت تحصیلی خود را بسنجد.
رندی در کودکی شیفتهی خواندن دائرةالمعارف بوده است. در خانه نسخهای از دائرةالمعارف (بریتانیکا) بوده و رندی هر از گاهی در پیِ گمشدهای در آن میگشته است. هرگاه مقالهای از آن را میخوانده، از خود میپرسیده آیا کسی که این بخش را نوشته، متخصص آن رشته بوده است؟ سالها میگذرد و وقتی که رندی کرسی استادتمامی دانشگاه کارنگی ملون را از آن خود میکند، روزی تلفن اتاقش زنگ میخورد و آنطرف خط، مدیر بخش ویرایش دائرةالمعارف بریتانیکا به رندی میگوید که قصد دارند تا در نسخهی جدید، بخشی را ذیل حرف V در مورد واقعیت مجازی (Virtual Reality) بیفزایند و برای نوشتن این بخش، در جهان کسی را عالمتر از او نیافتهاند و میخواهند این مسئولیت را بپذیرد.
بخش مهم دیگری از سخنان رندی دربارهی کمک به تحقق رؤیای دیگران است. آری میان لذت طعام خوردن و لذت اِطعام فرقهاست.
یکی از آرزوهای کودکی رندی هنگامی که پدر و مادرش او را به سرزمین دیزنی میبردند کار در کمپانی دیزنی بود. رندی بعد از اتمام دکتری خود بارها برای استخدام شدن در دیزنی درخواست داد اما دیزنی او را نمیخواست. اما رندی بیخیال نشد و هنگامی که کرسی استادی در دانشگاه ویرجینیا را گرفت رییسان خود را متعاقد کرد که به او یک فرصت مطالعاتی بدهند تا او بتواند شش ماه با یک تیم در شرکت دیزنی کار کند. در آن دوران دیزنی بر روی پروژه علاءالدین کار میکرد و رندی توانسته بود آنها را راضی کند که همتیمی موثری است تازه حقوق هم نمیخواهد و این همان تحقق یکی از رؤیاهای کودکیاش بود. بعدها وقتی او در ویرجینیا استاد بود جوانی بیست و دوساله به نام تامی درخواست داد تا به گروه تحقیقاتی رندی بپیوندد. رندی در مصاحبه کاری با او دریافت که آرزوی تامی از کودکی ساختن جلوههای ویژه برای فیلم جنگ ستارگان است. در زمان آن مصاحبه (۱۹۹۳) رندی به او گفت که قرار نیست فیلم جنگ ستارگان دیگر ساخته شود اما تامی معتقد بود که این فیلم باز هم ساخته خواهد شد و پیوستن او به تیم رندی در دانشگاه ویرجینا شانس او را برای به حقیقت پیوستن رؤیایش زیاد میکند. رندی یاد رؤیای کودکی خود درباره کار در دیزنی لند افتاد و بی درنگ تامی را به استخدام گروهش درآورد. سالها بعد تامی برای سه اپیزود دیگر جنگ ستارگان (۱۹۹۹، ۲۰۰۲ و ۲۰۰۵) جلوههای ویژه ساخت.
رندی حوالی سال ۲۰۰۵ دانشجویانش را به یک بازدید علمی نزد تامی برد. حالا تامی سری در سرها درآورده بود. در جلسه معارفه هنگامی که دانشجویی از او درباره بخت بلندش پرسید او در جواب گفت بخت بلند من کار کردن با رندی بود. بختی که همه شما هم دارید تا از او یاد بگیرید. اگر او نبود من امروز اینجا نبودم.
یکی از جالبترین توصیههای رندی این است که هنر فراموش شده «نوشتن یادداشت تشکر» را فراموش نکنید. او خاطرهای از یک دختر جوان متقاضی دوره دکتری را تعریف میکند که برای پیوستن به گروه واقعیت مجازی رندی در دانشگاه کارنگی ملون جهت گذراندن دوره دکتری تقاضا داده بود. هنگام بررسی درخواستها بعلت اینکه نمراتش به اندازه سایر متقاضیان نبود پرونده او را برای مصاحبه انتخاب نمیکنند. رندی تعریف میکند که یک روز تصمیم میگیرد تمام پروندهها را مجددا بازبینی کند تا از صحت داوریها مطمئن شود. هنگامی که پرونده این دختر خانم را ورق میزند با یادداشت تشکری بر روی تکه کاغذ کوچکی برخورد میکند که این متقاضی برای یکی از کارمندان اداری دانشگاه نوشته و از راهنمایی او برای پر کردن فرم تقاضا تشکر کرده است. (۲/۳)👇
رندی به گروهِ مصاحبهکننده دستور میدهد تا پروندهی او را هم برای مصاحبهی دکتری در نظر بگیرند و در بیان علت، میگوید که این یادداشت نشانهی قدرشناسی دختر است و شایستگی فرصت دوباره را دارد. حین مصاحبه وقتی رندی از دخترِ متقاضی، از آرزویش میپرسد و در پاسخ میشنود که رویای کودکیش این بوده که در دیزنی رؤیاپردازی کند. رندی یاد خودش و رؤیایش میافتد. میپذیردش. سالها بعد این خانم دکتر یکی از رؤیاپردازان بهنام دیزنی میشود. رندی در روز فارغالتحصیلی او داستان پذیرفته شدنش را برایش تعریف میکند. بعدها رندی شنیده بود که دختر رویاپرداز، این داستان را برای دیگران تعریف میکند و آنان را به احیای سنت فراموششدهی قدردانی فرامیخواند.
رندی توصیههای ارزشمند دیگری هم دارد. او معتقد است انسان باید زمان را هم مثل پول مدیریت کند. باید همواره از خود پرسید آیا موضوعی که داریم برای آن وقت صرف میکنیم، ارزشش را دارد؟ از نظر رندی انسان همیشه میتواند برنامهریزیهایش را در زندگی عوض کند، تنها به شرطی که برنامهای داشته باشد!
تقریبا دارم تمام کتاب را برایتان تعریف میکنم و دیگر بیم آن میرود که ناشر به دلیل نقض کپیرایت ازم شکایت کند. پس پیشنهاد میکنم این کتاب را بخوانید. دانشگاهیان خوشههای معرفتی بسیاری از گلستان رندی خواهند چید؛ اگر اهل چیدن باشند!
داستان کتاب که با سکانس پایانی تدریس آخر رندی تمام میشود، یک درام تراژیک است. رندی در پایان سخنرانی از حاضران که حدود ۴۰۰ نفر بودهاند میخواهد که ترانهی تولدت مبارک را با هم بخوانند و نام همسر رندی - جی- را که روز قبل تولدش بوده صدا بزنند. او همچنین کیک بزرگی هم سفارش داده تا کام همگان شیرین شود. همسر او هنگامی که با چشمانی پُراشک روی سن میآید، رندی را در آغوش میگیرد. این زوج همدیگر را میبوسند و آنطور که رندی میگوید هنگامی که جی در آغوش رندی بوده به آرامی در گوشش زمزمه میکند «لطفا نمیر!». (۳/۳)
رندی توصیههای ارزشمند دیگری هم دارد. او معتقد است انسان باید زمان را هم مثل پول مدیریت کند. باید همواره از خود پرسید آیا موضوعی که داریم برای آن وقت صرف میکنیم، ارزشش را دارد؟ از نظر رندی انسان همیشه میتواند برنامهریزیهایش را در زندگی عوض کند، تنها به شرطی که برنامهای داشته باشد!
تقریبا دارم تمام کتاب را برایتان تعریف میکنم و دیگر بیم آن میرود که ناشر به دلیل نقض کپیرایت ازم شکایت کند. پس پیشنهاد میکنم این کتاب را بخوانید. دانشگاهیان خوشههای معرفتی بسیاری از گلستان رندی خواهند چید؛ اگر اهل چیدن باشند!
داستان کتاب که با سکانس پایانی تدریس آخر رندی تمام میشود، یک درام تراژیک است. رندی در پایان سخنرانی از حاضران که حدود ۴۰۰ نفر بودهاند میخواهد که ترانهی تولدت مبارک را با هم بخوانند و نام همسر رندی - جی- را که روز قبل تولدش بوده صدا بزنند. او همچنین کیک بزرگی هم سفارش داده تا کام همگان شیرین شود. همسر او هنگامی که با چشمانی پُراشک روی سن میآید، رندی را در آغوش میگیرد. این زوج همدیگر را میبوسند و آنطور که رندی میگوید هنگامی که جی در آغوش رندی بوده به آرامی در گوشش زمزمه میکند «لطفا نمیر!». (۳/۳)