یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
تحلیل سناریوهای فرضی واقعه‌ی عاشورا بر مبنای تئوری بیزین
قسمت دوم

برای پاسخ به پرسش‌هایی که در قسمت اول مطرح کردیم، نیاز به مقدمه‌ی کوتاهی هست. از جمله مهم‌ترین انتخاب‌های اباعبدالله تصمیم به ماندن در مدینه یا رفتن از آن بوده است. بی‌آنکه اکنون بخواهیم بیندیشیم که اگر مدینه نه، پس کجا؟
چالش بعدی او در تصمیم‌گیری، انتخاب مقصد عزیمت بوده و چنان‌که به‌طور یقینی می‌دانیم، از مدینه به مکه رفته است.

در این یادداشت می‌خواهیم با صدای بلند بیزی فکر کنیم. گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که در این یادداشت‌ها قصد اثبات یا نفی تفکری را نداریم. بلکه صرفا می‌خواهیم سنجه‌ای به دست دهیم برای واکاوی بهتر! به عبارت دیگر، مثلا تفاوتی نمی‌کند که «حسین» ما کدام‌ یک از حسین‌هایی باشد که در قسمت اول برشمرده‌ام. زیرا نتایج این تحلیلِ استنتاجی، برای همه‌ی آن حسین‌ها صادق است.

در کمک گرفتن از تئوری بیزین، نیاز داریم یقینیات و احتمالاتی را در نظر بگیریم که به نحو پیشینی به آن‌ها واقفیم. لحاظ کردنِ چنین پیش‌فرضهایی می‌تواند مناقشه‌برانگیز باشد. باید مراقبت کرد که در وضع یقینیات و محتملات در چاهِ ویلِ نقل نیفتیم. من پیش‌فرض‌های این سلسله‌تحلیل را در قالب گزاره‌هایی با شما در میان می‌گذارم تا خودتان هم تصدیق کنید که هر یک از مردمانِ عصرِ حسین زنده شود و این گزاره‌ها را بخواند، بر درستی آن صحه خواهد گذاشت:

یقینیات: در نگارش این گزاره‌ها از رخدادهای تاریخی استفاده شده و نام‌ها، سِمَت‌ها، مکان‌ها و قوانین موضوعه را در بر می‌گیرد. مجموعه‌ی این‌ها را یقینیات می‌شماریم. بدیهی است در این قسمت، آن‌هایی را بیان کرده‌ایم که در تحلیل به کارمان می‌آید؛ نه همه را.

1- حسین در مدینه اقامت داشته است. حسین از قبیله‌ی بنی‌هاشم است که در مدینه پایگاه دارند.
2- پس از معاویه و به تدبیر او، یزید خلیفه شده است. یزید در دمشق اقامت دارد.
3- جغرافیای تحت حکومت یزید (بلاد اسلام) شامل شهرهای مکه، مدینه، کوفه و... می‌شود.
4- همه‌ی مسلمانانی که در قلمروِ حاکمیتِ خلیفه‌ی مسلمین زندگی می‌کنند، باید با او بیعت کنند و از او تبعیت کنند.
5- یزید درباره‌ی موضوع بیعت باینری می‌اندیشد؛ یعنی یا مسلمانی بیعت می‌کند، یا بیعت نمی‌کند و از نظر او حالت سومی وجود ندارد.
6- عاقبت بیعت نکردن برای مسلمانان در صورتی که در دسترس یزید باشند، مرگ است.
7- حسین مسلمان است.
8- حسین با یزید بیعت نمی‌کند.
9- خلیفه می‌تواند بر سراسر قلمروِ حکومتش حاکمانی بگمارد و آن حاکمان موظف به تبعیت از خلیفه هستند.
10- حاکم مدینه شخصی به نام «ولید» است که دست‌نشاده‌ی یزید است.
11- حاکم مکه شخصی به نام «عبدالله بن زبیر» است.
12- عبدالله بن زبیر گماشته‌ی معاویه بوده است و پس از مرگِ معاویه، سودای خلافت دارد. از این‌ رو قصد تبعیت از یزید را ندارد.
13- قانونِ بیعت با خلیفه و تبعیت از او، در صورت به قدرت رسیدن عبدالله بن زبیر درست مثل خلیفه‌گری یزید است. (موارد 4و 5و 6).

محتملات: در تدوینِ احتمالات باید به‌صورت پیشینی بیندیشیم، نه پسینی. یعنی باید تخمین‌هایمان مطابق با واقعیت‌های زمانِ ماه رجب سال 60 هجری و مکانِ مدینه باشد؛ نه عصرِ عاشورای سال 61 هجری در کربلا (تقلب ممنوع است!). همچنین برای بیان احتمالات، لازم است حدس‌هایمان را کمّی کنیم. مثلا از نظر زبانی، باید به عبارات زیر (در حوزه‌ی زبانی) مقدار عددی نسبت دهیم:

احتمال خیلی کم: بین (%1 تا %20)
احتمال کم: بین (%20 تا %45)
احتمال متوسط: بین (%45 تا %60)
احتمال زیاد: بین (%60 تا %80)
احتمال خیلی زیاد: بین (%80 تا %99)

لازم به تذکار است که شما می‌توانید آزادانه با این بازه‌ها بازی کنید و تغییرشان دهید و نگرانِ تاثیرش در نتیجه‌ی تحلیل نباشید. مثلا شاید در نظر شما «احتمال خیلی کم» عددی بین 1 تا 10 درصد باشد والخ!

با این مقدمه در باب محتملات بیایید روی گزاره‌های زیر هم توافق کنیم:

1- احتمال این‌که آحاد مسلمانان (در سرتاسر بلاد) از یزید تبعیت کنند، متوسط است.
2- احتمال کشته شدن در اثر بیعت نکردن با خلیفه، زیاد است.
3- با فرار از دست یزید (به جایی در بلاد اسلام) احتمالِ در امان ماندن زیاد است.
4- احتمال فرمانبریِ ولید (حاکم مدینه) از یزید زیاد است.
5- احتمال فرمانبریِ پسر زبیر (حاکم مکه) از یزید خیلی کم است.

حال با مجموع بدیهیات و محتملات فوق‌الذکر می‌خواهیم احتمال سه سوال زیر را به کمک تئوری بیزین حساب کنیم:

سوال اول: احتمال زنده ماندنِ حسین (در صورت فرار از مدینه به هر جایی در قلمرو حکومت اسلامی) چقدر است؟

سوال دوم:احتمال زنده ماندنِ حسین (درصورت فرار از مدینه به مکه، در پایان ماه رجب سال 60 هجری) چقدر است؟

سوال سوم: احتمال زنده ماندنِ حسین (در صورت فرار نکردن و ماندن در مدینه) چقدر است؟ 👇
سوال اول: احتمال زنده ماندن حسین در صورت فرار از مدینه به هر جایی (در قلمرو حکومت اسلامی) چقدر است؟

در پاسخ به این سوال ابتدا لازم است برای هر یک از آن گروه‌های احتمالی (خیلی کم، کم، متوسط، زیاد و خیلی زیاد) یک معدل برگزینیم (مثلا با محاسبه‌ی میانه یا میانگین هر بازه):

1- Very low probability = 10%
2- Low probability = 32.5% 3- Medium Probability = 55%
4- High probability = 70% 5- Very high probability = 89.5%

همچنین از حروف زیر به‌جای اسامی و عبارات، استفاده شده است:
نقیض: ~
بیعت: F
حسین: H
فرار: M
در امان ماندن: S
کشته شدن: K

حال می‌توانیم بدیهیات و محتملات مساله را با جای‌گذاریِ مقادیرِ فوق، بازنویسی کنیم:

1- حسین با یزید بیعت نمی‌کند: P(~F|H) = 1 or 100%

2- بیعت نکردن با یزید به احتمال زیاد منجر به کشته شدن می شود: P(K|~F) = 70%

3- حسین فرار می‌کند: P(M|H) = 1 or 100%

4- احتمال این‌که هر مسلمان (که به‌شکل تصادفی از جامعه‌ی مسلمین آن‌روز برکشیده شود) با یزید بیعت کند، متوسط است: P(F) = Medium = 55%5-
احتمال در امان ماندن در صورت فرار زیاد است: P(S|M) = High = 70%

بر اساس پرسش نخست حالا می‌خواهیم با کمک تئوری بیزین حساب کنیم که احتمال زنده بودن حسین در صورت فرار از مدینه چقدر است. چون می‌دانیم که حسین، هم فرار می‌کند (فرض سوال) و هم حسین بیعت نخواهد کرد (از بدیهیات) و همچنین که احتمال زنده ماندن هر کسی که فرار کند زیاد است. پس: حسین در صورتی کشته خواهد شد که بیعت نکند و فرار کردن جان او را نجات ندهد.

P(K|H) = P(K and ~S|H) = P(K|~S, H) * P(~S|H)

ما می‌دانیم که احتمال در امان نماندن حتی با مهاجرت کردن برابر است با:

P(~S|M) = 1 - P(S|M) = 1 - 70% = 30%

و از آن‌جایی که طبق فرض سوالمان، می‌دانیم حسین فرار کرده است پس می توانیم به‌جای P(~S|H) از مقدار محاسبه‌شده‌ی P(~S|M) استفاده کنیم.

بنابراین گمشده‌ی ما، محاسبه‌ی احتمال P(K|H) خواهد بود:

P(K|H) = P(K|~S, H) * P(~S|H) = P(K|~S, H) * 30%

که در آن، P(K|~S, H) احتمال کشته شدن حسین است، اگر حتی در صورت مهاجرت هم در امان نباشد. از بدیهیات مربوط به بیعت (موارد 4 و 5 و 6) می‌توان مقدار احتمال P(K|~F) را که 70 درصد (زیاد) است جایگزین P(K|~S, H) کرد.

اما کشته شدن حسین را با احتمال زیر دنبال می‌کند؛ حتی با فرار:

P(K|H) = 70% * 30% = 21%
👇
سوال دوم: احتمال زنده ماندن حسین در صورت فرار از مدینه به مکه (در پایان ماه رجب سال 60 هجری) چقدر است؟

بگذارید در شروعِ پاسخ به پرسش دوم، بدیهیات و محتملات را با زبان احتمال بازنویسی کنیم:

1- احتمال فرمانبری ولید (حاکم مدینه) از یزید زیاد است:

P(Walid obeys Yazid) = High = 70%

2- احتمال فرمان‌بری پسر زبیر (حاکم مکه) از یزید بسیار کم است:

P(IbnZobeir obeys Yazid) = Very Low = 10%

3- احتمال برخورد قهرآمیز (کشتن) یزید و عبدالله بن زبیر (خلیفه‌ی خوابیده در آب‌نمک) با کسانی که بیعت نکنند، مشابه هم و زیاد است.

P(IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules) = High = 70%

حالا برای پاسخ به پرسش دوم لازم است احتمالات زیر را نیز در نظر بگیریم:

1- احتمال این‌که عبدالله بن زبیر خلیفه شود چقدر است؟

2- احتمال این‌که حسین از دست عبدالله بن زبیر (وقتی که به خلافت برسد) در امان باشد چقدر است؟ (پسر زبیر همانند یزید سرپیچی را برنمی‌تابد و به احتمال زیاد سرکوب می‌کند).

P(Hussein survives | IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)

محاسبه‌ی احتمالِ در امان ماندن حسین در صورت فرار به مکه برابر خواهد بود با:

P(Hussein survives) = P(Hussein survives | IbnZobeir becomes Caliphate and IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules) * P(IbnZobeir becomes Caliphate and IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
= P(Hussein survives | IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules) * P(IbnZobeir becomes Caliphate) * P(IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
= (1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)) * (1 - P(IbnZobeir obeys Yazid)) * P(IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)

= (1 - 0.7) * (1 - 0.1) * 0.7
= 0.3 * 0.9 * 0.7 = 0.189 = 18.9%

یعنی اگر حسین از مدینه به مکه فرار کند با احتمال 18.9% آن‌جا برای او امن خواهد بود!

شاید برای شما هم پاسخ به این پرسش فرعی جذاب باشد که «خلیفه شدن عبدالله بن زبیر چقدر می‌توانسته احتمال در امان ماندن امام حسین را در مکه افزایش دهد؟» با انجام محاسبات بیزی بر مبنای بدیهیات و احتمالات بالا، عددهای زیر محاسبه شد:

1- اگر احتمال خلیفه شدن عبدالل بن زبیر %40 باشد، حسین بن علی %8.4 احتمال دارد که در مکه در امان باشد.

2- اگر احتمال خلیفه شدن پسر زبیر بالاتر رود (مثلا تا 60 درصد) آن‌گاه احتمال در امان ماندن حسین %12.6 خواهد بود!

به عبارت دیگر در آن بازه‌ی زمانی، هرچه احتمال قدرت گرفتن عبدالله بن زبیر بیشتر می‌شد احتمال در امان ماندن حسین هم بیشتر می‌شد.

سوال سوم: احتمال زنده ماندن حسین درصورت فرار نکردن و ماندن در مدینه چقدر است؟

اگر حسین در مدینه می‌ماند، می‌بایست با ولید مواجهه‌ای می‌داشت (مروان هم آن‌جا بود). ولید گماشته‌ی یزید بود و به احتمال زیادی (%80) از او فرمان‌برداری داشت و خطر کشته شدن، حسین بن علی را تهدید می‌کرد. اما تا چه اندازه؟

P(Hussein survives in Medina) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and Walid enforces Yazid's rules) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow) * P(Walid enforces Yazid's rules) = 1 - 0.7 * 0.8 (assuming high obedience from Walid translates to an 80% likelihood of enforcing Yazid's rules) = 1 - 0.56 = 0.44 = 44%

یعنی اگر حسین در مدینه می‌ماند، احتمال در امان ماندنش 44 درصد بود. این را مقایسه کنید با احتمال در امان ماندن او اگر روشِ فرار را اتخاذ می‌کرد (22 درصد) و اگر مکه را مقصد فرار خود تعیین می‌کرد (%18.9).

ادامه دارد…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمی‌شود در بوشهر زندگی کرده باشی و عاشق نشده باشی. نمی‌شود در بافت قدیم آن قدم زده باشی و خاطره تو را به یغما نبرده باشد. نمی‌شود ماه محرم بوشهر باشی و نوای سنج و دمام تو را به سماع درنیاورد! نمی‌شود که خود را از نواهای محلی آن دیار محروم کنی. دیار لیان! دیار سیراف! به هر نامش که بخوانی ترجمان عشق است. هنوز که هنوز است مردم شهر وقتی نام «بخشو» می‌آید گوش تیز می‌کنند تا سروشی آسمانی نیوش کنند. یاد باد روزگارانی که در میان آن مردم نفس کشیدم!

نوحه‌ی «لیلا بگفتا ای شه لب‌تشنه‌کامان» اجرا شده توسط مرحوم بخشو - سال 1349
تحلیل سناریوهای فرضی واقعه‌ی عاشورا بر مبنای تئوری بیزین
قسمت سوم (قسمت آخر)


در قسمت قبل با کمک تئوری بیزی تحلیل کردیم که امام سوم شیعیان در ماه رجب سال ۶۰ هجری پس از آن‌که از طرف نوچه‌‌ی یزید در مدینه، ولید، برای بیعت کردن تحت فشار قرار گرفت، چه انتخاب‌هایی داشته است. نتیجه‌ی تحلیل‌ها این بود که حسین:
اگر در مدینه می‌ماند ۴۴ درصد بخت آن را می‌داشته در امان بماند.
اگر به مکه می‌رفته تنها ۱۸.۹ درصد امکان داشته زنده بماند.
اگر به هر جایی غیر از مکه می‌گریخته (تعبیری که مرحوم قابل و امثاله به کار می‌برند) ممکن بوده تا ۲۲ درصد از این مهلکه جان سالم به در ببرد.

همچنین با استفاده از همین تئوری دریافتیم که در صورت زنده بودن یزید و عبدالله بن زبیر (حاکم مکه که خود سودای خلافت داشت) هرچه پسر زبیر (حاکم مکه) در مقابل یزید بیشتر قدرت می‌گرفت، احتمال در امان ماندن ابی عبدالله بیشتر می‌شد.

بیایید قسمت حساس‌تر ماجرا را بکاویم. این‌که اباعبدالله به دلیل حفظ جان (و حفظ حرمت کعبه) حج خود را نیمه تمام گذاشت و از مکه هم «فرار» کرد. بگذارید بدیهیات و محتملات را برشماریم:

بدیهیات:

1- حسین از مکه به سمت کوفه خارج شده است.
2- کوفه شهری است در بلاد اسلام که تحت حکومت یزید است.
3- حاکم کوفه شخصی به نام نُعمان است.
4- حاکم کوفه را یزید انتخاب می‌کند و باید فرمان‌بردار او باشد.

محتملات:

1- پیروی نعمان از دستورات یزید متوسط است
2- حدود ۷۰ درصد از مردم کوفه از اباعبدالله دعوت کرده‌اند تا به آن‌جا برود و قول حمایت داده‌اند.

حالا تصور کنید که به‌جای اباعبدالله در هشتم ذی‌الحجه‌ی سال ۶۰ هستید و نامه‌ی کوفیان در دستان شماست. کوفه چقدر برایتان امن است؟

P(Hussein survives in Kufa) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and Nu'man enforces Yazid's rules) =

1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow) * P(Nu'man enforces Yazid's rules)

= 1 - 0.7 * 0.5 (assuming medium obedience from Nu'man translates to a 50% likelihood of enforcing Yazid's rules) = 1 - 0.35 = 0.65 = 65%

یعنی در هشتم ذی‌الحجه‌ی سال ۶۰ هجری، کوفه برای اباعبدالله چیزی حدود ۶۵ درصد امنیت داشته است و این در مقابلِ احتمالِ در امان بودن او در مکه (که حالا به زیر ۱۸.۹ درصد هم رسیده است) نقطه‌ی امیدی به شمار می‌رود.

تاریخ نقل کرده که حسین و همراهانش نهم ذی‌الحجه‌ی سال ۶۰ از مکه به سمت کوفه راه افتاده‌اند. در اواسط راه، در مکانی به نام «زُباله» به حسین خبر می‌دهند که فرستاده‌ات به کوفه، مسلم بن عقیل، کشته شده. همچنین حاکم کوفه عوض شده و مردم از ترسِ جانشان دست از حمایت تو کشیده‌اند. در این‌جا بنا بر نقلِ متواتر، حسین در مشورت با اصحابِ خود درباره‌ی ادامه دادن مسیر به سمت کوفه بیشتر «نه» شنید، اما تصمیم گرفت که به راه خود به سمت کوفه ادامه دهد. این تصمیم بسیار سرنوشت‌ساز بوده است. در این مکان (زباله) بود که حسین با یاران خود اتمام حجت کرد و بسیاری هم او را ترک کردند. حال می‌خواهیم بدانیم که احتمال در امان ماندن حسین در کوفه چقدر خواهد بود؟ مطمئنا دیگر 65 درصد نیست! بگذارید بدیهیات و محتملات زیر را به مساله بیفزاییم:

بدیهیات:

1- حاکم کوفه تغییر کرده و عبیدالله حاکم شده است.
2- فرستاده‌ی اباعبدلله به کوفه، توسط حکومت کشته شده است.

محتملات:
1- میزان پیروی عبیدالله بن زیاد از یزید خیلی زیاد است (اساسا به همین خاطر به‌جای نعمان انتخاب شد).
2- میزان حمایت مردم از اباعبدالله خیلی کم شده است.

حال ببینیم در ۲۳ ذی‌الحجه در منطقه‌ی زباله، پاسخ به این سوال چیست؟ چقدر کوفه می‌تواند برای اباعبدلله امن باشد و جانش در امان بماند؟

P(Hussein survives in Kufa) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and IbnZiyad enforces Yazid's rules)

= 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow) * P(IbnZiyad enforces Yazid's rules)

= 1 - 0.7 * 0.9

= 1 - 0.63 = 0.37 = 37%

بله! احتمال امن بودن کوفه برای حسین از ۶۵ درصد به ۳۷ درصد رسیده است.

مابقی داستان را می‌دانیم. پسر فاطمه به سمت کوفه رفت و شد آن‌چه {نباید} می‌شد.
جالب است که در تمامی محاسبات، بالاترین درصدِ در امان بودن مربوط به کوفه‌ای است که ۷۰ درصد مردم حسین را می‌خواستند (به فرض اشباه الرجال! نبودن آنها) که حلوای نسیه است و ۴۴ درصد امنیت در مدینه که نقد است.

آیا برای فهم این موضوع در سال ۶۰ هجری، نیازی بوده کسی تئوری بیزین بداند؟! 👇
آیا در میان اطرافیان حسین، کسی به او درباره‌ی اشتباه بودن تصمیم‌هایش {در جهت حفظ جانش} چیزی نگفته بود؟

آیا درک اباعبدلله از اوضاع و شرایط، از برادرش محمد حنفیه هم کم‌تر بوده است؟

من حرکت حسین را طور دیگری می‌بینم. چیزی از جنس قربانی کردن اسماعیل! پای استدلالیون را هم در تبیین عقلی حرکت حسین، سخت چوبین می‌بینم. اگر چرتکه بیندازیم، محمد حنفیه و عبدالله، پسر عٌمَر، فهمیده‌تر از اباعبدلله به نظر می‌رسند. آن‌ که به دنبال اثبات عقلی این حرکت است، مانند کسی است که می‌خواهد اثبات کند فلسفه‌ی دولا و راست شدن در نماز، ورزش کردن (یا عرفانی‌ترش را بگوییم یوگا کردن) است!

پس در این تحلیل، سخن گفتن از این‌که امام برای حفظ جان خویش از مدینه گریخته! بسیار پرت به نظر می‌آید. خداوند مرحوم قابل را میهمان سفره‌ی ابی‌عبدالله کند که بهانه‌ی نوشتن این سلسله یادداشت شد.
و سیَعلمُ الذین ظلموا أی منقلبٍ یَنقلِبون...
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حسین فخری از معدود نوحه‌خوانانی است که میراث گذشتگانی چون «بخشو» را حفظ کرده. همین است که نغمه‌اش زخمه بر دل می‌زند.
عمان سامانی چندان که باید و شاید قدر ندیده. شاید به‌خاطر سایه‌ی سنگین صفویه بر شئون مختلف شیعه‌گری و میدان‌داری محتشم کاشانی، شاید هم به‌خاطر استفاده از مضامین بلند عرفانی در شعر آیینی که شعر او را مختص به فهم خواص می‌کند، دیده و خوانده نشد. اما به هر حال گنجینه‌ای که از او بر جای مانده که از سفری عرفانی همگام با ابی عبدالله (ع) حکایت می‌کند.
اشعار اوست درباره‌ی ورود حضرت به کربلا:
نوبت ساقی سرمستان رسید
آن که بد پا تا به سر مست آن رسید
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«در آغاز کلمه بود. کلمه نزد خدا بود. کلمه خدا بود.»
اولین آیات انجیل یوحنا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«از این گذشته سروصدا خیلی کردیم در عین آنکه هوهو و شارلاتانی نکردیم. فرنگی‌ها عموما از ایران بی‌خبرند بلکه غالبا متذکر وجود ایران و قوم ایرانی نیستند. جلب توجه ایشان را کردیم و گمان می‌کنم مظهر و معرف بدی از ایران نبودیم.»

یادداشت‌های روزانه محمدعلی فروغی، صفحه‌ی ۴۵۸
جنبش اصیل استارتاپی!

در پایان تعطیلاتِ سال ۲۰۰۶ «یوری» می‌خواسته از روستایی (متولا) 120 مایل را بپیماید تا به خانه‌اش در تلاویو بازگردد. چندین بزرگراه او را به مقصد می‌رسانده است و چون نمی‌دانسته کدام یک خلوت‌تر است، به این فکر می‌افتد تا با دوستانش که زودتر از او راه افتاده بودند تماس بگیرد و درباره‌ی وضع ترافیکی مسیر، پرس و جو کند. همان موقع به این فکر می‌افتد که چه خوب می‌شد یک اپلیکیشن روی موبایل می‌بود تا می‌توانست چنین اطلاعاتی را در اختیار بگذارد. «یوری لوین» به خانه برمی‌گردد و طراحی برنامه‌ی «وِیز» را شروع می‌کند.

هفته‌ی گذشته در همایش مهمی در لندن راجع به تلاقی سه مفهوم Design Thinking، Lean و Agile صحبت کردم. مخاطبان که از استارتاپ‌های مهم بریتانیا بودند، مشتاقانه به کاربردهای «ابرمدل‌های زبانی - Large Language Models» و نحوه‌ی استفاده از آن‌ها در نقطه‌ی تلاقی این مفاهیم توجه نشان می‌دادند. برای آماده کردن متن سخنرانی، علاوه بر ارائه‌ی مثالی از یک پروژه متعلق به اتحادیه‌ی اروپا که از سال ۲۰۲۱ درگیر آن بوده‌ام، می‌بایست خلاصه‌ای از تجربیات موجود را هم مرور می‌کردم. کتاب‌های خوبی درباره‌ی چالش‌ها و نحوه‌ی مواجهه با آن‌ها در اکوسیستم استارتاپ خوانده بودم. اما آخرینشان این‌ بود: «عاشق مساله باش نه راه‌حل - Fall in love with the problem, not the solution»
 
طرفه آن‌که این برنامه‌ها هم‌زمان بود با داستان «دیجیکالا» و «طاقچه» و «ازکی». هر چه بیشتر تجربیات بشر را مرور می‌کردم، بیشتر خونم به‌ جوش می‌آمد. به نزدیکانم می‌گفتم شما با تحرک «کاردیو - Cardio»  می‌کنید و من با نشستن پشت میز و مرور این موضوعات! امروز هم تازه‌تر از تازه‌تری رسیده و معاون علمی و فناوری فرموده‌ که استارتاپ‌ها ناهنجاری فرهنگی جدی دارند و باید جریان‌های اصیلی بیایند و رقبای قوی استارتاپ‌های فعلی شوند. حرف اصلی را بزنم و بعد یادآوری کنم که رقبای قوی مدنظر ایشان قبلا چه دسته‌گل‌هایی به آب داده‌اند.

«عاشق مساله باش، نه راه‌حل»  را بنیان‌گذار‌ «ویز» یعنی همین «یوری لوین» نوشته. از آن کتاب‌هایی است که یک کارآفرین با کارنامه‌ی درخشان در آن خاطراتش را تعریف می‌کند و به کارآفرینان یاد می‌دهد که چگونه با مشکلاتی که هیچ کدامشان از جنس مشکل حجاب نیستند بجنگند. می‌گوید که چگونه نقشه‌های اولیه‌ی ویز صفحاتی خالی بوده‌اند و اندک اندک جمع مستان، کاربران ویز، آن را نقاشی کرده‌اند و تبدیل به نقشه‌ای شده است که آمار سرعت‌گیرها را هم دارد. نویسنده‌ حتی از چالش‌های نوظهوری مانند همه‌گیری هوش مصنوعی هم غافل نمانده و درباره‌ی فرصت‌های ماشین‌های خودران برای مسیریاب‌ها می‌گوید و کسانی را که گسترش هوش مصنوعی در ناوبری را در تزاحم با استفاده از اپلیکیشن‌های مسیریاب می‌دانند، به‌درستی به سخره می‌گیرد.

یکی از بدایع او در این کتاب نحوه‌ی افراز کاربران اپلیکیشن‌ است. او معتقد است کاربران را می‌توان به چهار گروه اصلی تقسیم کرد:
مبتکران که آماده‌‌ی امتحان کردن هر پدیده‌ی نویی هستند
پذیرندگان نخستین که در برابر تغییر نمی‌هراسند و اگر در یک چالش فرصتی ببینند آن را امتحان می‌کنند
گروندگان نخستین که تغییر را دوست ندارند و باید آن‌ها را هل داد تا به سمت تغییر بروند
گروندگان پسینی که تنها زمانی تن به تغییر می‌دهند که مجبور شوند
روانشناسی این گروه‌ها و شیوه‌ی تعامل با آن‌ها از جمله مهم‌ترین مباحث در بازاریابی است که لوین نشان داده خیلی خوب با آن آشنا است.

لوین به شدت و حدت به خواننده توصیه می‌کند که از کمال‌گرایی بپرهیزد و سخت معتقد است که در کارآفرینی (مخصوصا در نوع دیجیتال آن) باید دکترین «به قدر کافی خوب» را جایگزین «تمام و کمال بودن» کرد. اما دو نکته جالب دیگر هم در مطالعه این کتاب به چشمم آمد. یکی اینکه به نظر لوین اخراج یک کارمند بد، مهم‌تر از استخدام یک کارمند خوب است! سنجه‌ای هم به دست می‌دهد: اگر کسی را استخدام کردید و بعد از یک ماه از خود پرسیدید که اگر یک ماه پیش اطلاعات امروزم را درباره این کارمند می‌داشتم آیا باز هم او را استخدام می‌کردم و پاسختان به این سوال منفی بود، سریع اخراجش کنید! درس دیگری که لوین به خواننده یاد می‌دهد هنگام برخاستن از صندلی است. هنری که نزد ایرانیان نیست و بس! او می‌گوید استارتاپ فرزند شما نیست و قرار نیست تا ابد داشته باشیدش. زمانی می‌رسد که باید دست از آن بشویید، حتی اگر در اوج موفقیت باشید؛ حتی اگر کسب‌وکارتان مانند ویز باشد و هفت سال پس از شروع و در اوج، گوگل آن را بخرد! لوین یاد می‌دهد که هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق! کارنامه‌اش می‌گوید که پس از ویز، لوین خود را در ایده‌های دیگری تکثیر کرده است که هر یک برای خود استارتاپ موفقی شده‌اند و جرقه‌ی اولیه‌ی شکل‌گیری تک‌تکشان داستان شیرینی دارد. (۱/۲)👇🏻
👍1
سال‌ها پیش که اپلیکیشن‌های مسیریابی همچون «ویز» پا به عرصه‌ی وجود گذاشتند، حتی قبل از بریتانیا مردمانی از پارس آن را به خدمت گرفته بودند. یادم هست اوائل رواجشان در ایران، مادرم در ماشین می‌پرسید چگونه ویز می‌فهمد که «الان به سرعت‌گیر نزدیک می‌شوید» و یا «پیش رو تصادفی رخ داده» و یا «پیش رو تله‌ی دوربین قرار دارد» و من هم همیشه مفصل جواب می‌دادم. بعدها وقتی حکومت ناگهان یادش افتاد که «ویز» متعلق به سرمایه‌داران اسرائیلی است و آن را تحریم کرد، مشغولیت دیگری یافته بودم؛ کارم این شده بود که در سفرهای درون‌شهری به رانندگان اسنپ یاد بدهم، چگونه ویز را اجرا کنند تا اپلیکیشن اسنپ هم‌زمان روی گو‌شیشان کار کند. در آن دوران مردم کوی و برزن ناسزا می‌گفتند به کسانی که از صبح که بیدار می‌شوند، کارشان بستن منافذ تنفس مردم است و برای توجیه از مساله‌ی امنیت مایه می‌گذارند. مثلا همین مورد «ویز» که آن سردار قطور «پدافند غیرعامل» در حرمت آن سخن‌سرایی‌ها کرده بود، ساخته و پرداخته‌ی همان مردمانی است که سی‌پی‌یوهای اینتل را می‌سازند! اگر صناعت اسرائیلیان برای احوال ما مضر هست که باید از سخت‌افزار آن هم پرهیز کرد! مگر آن‌که بگویند نفوذ یا خرابکاری یا نشت داده در سطح سی‌پی‌یو اتفاق نمی‌افتد که در آن صورت می‌گویم چیزی از امنیت نمی‌دانند.

هنوز تلخی داستان کرونایاب «مستعان» در کامم هست که موجب شد دو هفته خود را در خانه حبس کنم که مبادا با دانشجو یا همکاری در دانشگاه مواجه شوم و داستان را به رخ بکشد! نفوذ وقتی بود که در مقابل دوربین با درِ قابلمه‌ی کوویدیاب‌ نمایش تمام‌عیاری از بلاهت به روی صحنه رفت و عالم و آدم از آن خبردار شد. تجسد غباوت آن کسی است که چفیه از گردنش نمی‌افتد و در اذهان میلیون‌ها ایرانی با سنگسار کردن مجسمه یوتیوب، چفیه و بسیج را با رمز حماقت و جزم‌اندیشی کدگذاری کرد. من که می‌گویم اگر همین امروز هم یوتیوب رفع فیلتر شود، دیر است. خدا می‌داند این دانشگاه بزرگ چگونه می‌توانست موجب جهش جوانان شود. این روند نابخردانه در فیلتر تلگرام و امثالهم هم امتداد یافت و وقع ما وقع.

مبادا این تصور غلط ایجاد شود که مثلا اسرائیل و اذنابش (علیه ما علیه) تاکنون در فضای سایبر دست از پا خطا نکرده‌اند. که اگر برایتان جزئیاتی از فراگیری و خسارات حملات سایبریشان بگویم، مشوش می‌شوید. همین نام‌های مشهوری که بر سر زبان‌ها است (استاکس‌نت، دوکو، پگاسوس) کافی است تا افراد یا دولت‌هایی در دادگاهی بی‌طرف به جرم جنایت علیه بشریت محکوم شوند. اما سوء استفاده از این واقعیت در ایران برای پوشاندن ضعف‌ها، ناکارآمدی‌ها و فسادها است که نقض غرض است.

حالا که حنای امنیت دیگر رنگی ندارد، به سراغ دین رفته‌اند تا همین کشته‌ی فتاده در خون را هم بر سر نیزه‌ی تزویر برکشند. کسانی که حکومت را به واکنش درباره‌ی حجاب واداشته‌اند، با زیرکی سطح دشمنی با آن را به وسعت یک سرزمین و ابزارش را به کوچکی یک تکه پارچه پراکنده‌اند و حکومتیان چه ساده‌لوحانه خود را در چنین دامی افکندند! بازی دو سرباخت! کشوری که زیرساخت و مردمانش زیر بار تحریم کمر خم کرده‌است، اکنون باید تاوان بدفهمی از دین را هم بدهد. آن نخبگانی که با شجاعت مانده‌اند تا وطن را بسازند باید علاوه بر دست و پنجه نرم کردن با ده‌ها چالش غیرعادی که فضای بی‌قانونی‌ برایشان ایجاد کرده، حالا نگران روسری کارمندان و مشتریانشان هم باشند. دست‌مریزاد!

در نوجوانی بعد از خواندن دو کتاب «قبض و بسط تئوریک شریعت» و «بسط تجربه نبوی» برای پاسخ به سوالاتم با راهنمایی مرحوم پدر در محضر یک فرهیخته‌ی‌ حوزوی حاضر می‌شدم. از او جمله‌ای به یادگار دارم که می‌گفت روزی خواهد آمد که دو گروه در ظاهر متضاد در تقابل با حکومت به هم می‌رسند؛ متدینینی که دغدغه‌ی دین دارند (و لزوماً دیانتشان عین سیاستشان نیست) و مردمی که دین برایشان موضوعیتی ندارد و حکومت در تدبیر دنیایشان ناتوان است. آن‌ روز به نظر نزدیک است. (۲/۲)
موشک V2؛ کودکی که همراه رویایش دزدیده شد!

میزان‌الحراره‌ی «نژادپرستی» من در طول سال تحصیلی دو بار آشکارا فعال می‌شود؛ یک بار ترم اول در درس «مباحث پیشرفته در امنیت سایبر» آن‌جا که از «ابن کندی» به‌عنوان یکی از پیشگامان کدگذاری و آنالیز متن نام می‌برم و دیگر بار ترم دوم در درس «ارتباطات ماهواره‌ای» وقتی از ایران به‌عنوان کشوری نام می‌برم که توانسته راهی به فضا بیابد!
در مورد اول فکر می‌کردم تنها بریتانیایی‌ها هستند که تحمل شنیدن نامی جز تورینگ (Alan Turing) را در حوزه‌ی رمزنگاری ندارند. اما حدسم اشتباه بود. در استکهلم وقتی «رمزنگاری پیشرفته» درس می‌دادم، به‌وضوح آثار تعجبِ آلوده به تمسخر در چهره‌ها هویدا می‌شد. هر چه هم قسم حضرت عباس می‌خوردم که Cipher همان «صفر» عربی است، به خرج کسی نمی‌رفت.
در مورد فضا هم وضع بهتری نبود. اول انکار، بعد تعجب و دست آخر تصغیر! آن‌چه بیشتر اذیتم می‌کند رفتار برخی همکاران ایرانی است که گاه و بی‌گاه در کنفرانس‌ها یا بازدیدها، چشممان به جمال هم روشن می‌شود؛ همکارانی که سررشته‌ای از موضوع ندارند، اعتبار و امتیاز را به «کره‌ی شمالی» می‌دهند و آن گروه هم که واقعیت را می‌دانند، معتقدند کشوری که مردمش در تهیه‌ی مایحتاج اولیه‌ی خود مانده‌اند‌ را چه به بلندپروازی‌های فضایی!

بعد از مشاهده‌ی چندباره نحوه‌ی مواجهه‌ی دانشجویان با داستان فضا به ذهنم رسید که سه جلسه از سیزده جلسه‌ی هر ترم را به تماشای مستند «رقابت فضایی» اختصاص دهم و با دانشجویان در سالن آمفی تئاتر به تماشای این مستند بی‌بی‌سی بنشینیم. نتیجه فراتر از انتظار بوده است!

در پایان اپیزود سوم دانشجویان به فکر فرو می‌روند که چرا تا کنون از نحوه‌ی شکل‌گیری «ناسا» چیزی نشنیده بودند؟ یا از خود می‌پرسند آیا این‌که دهه‌ها انحصار فضا در دست شوروی و آمریکا بوده، نتیجه‌ی عرق جبین و کد یمین آن‌ها بوده یا فیض روح‌القدس؟

یکی از تفریحات سالم من در لندن، سر زدن به موزه‌ی علم است. آن‌قدر رفته‌ام که برخی از نگهبانان و کادر اداری آن‌جا من را می‌شناسند. در بدو ورود مستقیم به سمت موشک V2 می‌روم و ادای احترام می‌کنم. در همان حوالی آپولو 10 را هم می‌توانید بیابید. همانی که اسلافش انسان را به ماه برد. در این یادداشت خواهم گفت که چگونه این دو با هم خویشاوندند.

اگر با بازماندگان جنگ جهانی دوم در لندن هم صحبت شوید، حتما یکی از ناله‌هایشان مربوط به موشک V2 است. به شما خواهند گفت که وقتی هیتلر لندن را با این موشک‌ها می‌زده، چقدر مستاصل بوده‌اند. هیتلر از سال 1944 تا پایان جنگ بیش از 3000 موشک V2 بر سر مردم انگلستان، فرانسه و بلژیک ریخت.

پشت این موشک (اولین موشکِ بالستیکِ بردِ متوسط در جهان) مهندسی آلمانی به‌نام «ون براون» قرار داشت؛ مهندسی که رویای کودکیش ساخت موشکی بوده که انسان را به فضا ببرد. هنر هیتلر استفاده (سوء استفاده) از رویاهای چنین نخبگانی برای گسترش نازیسم بود.

پس از آن‌که متفقین توانستند هیتلر را شکست دهند و وارد برلین شوند، طبق یک نقشه‌ی ازپیش‌طراحی‌شده به دنبال اطلاعات، نقشه‌ها و اشخاص کلیدیِ پروژه‌ی V2 بودند. آمریکایی‌ها در نقشه‌ی ربایش خود موفق‌تر از شوروی عمل کردند و توانستند در بدو ورود به برلین با دست‌اندازی به زرادخانه‌ی موشکیِ هیتلر، چندین موشک V2 را به همراه «ون براون» بربایند. البته شوروی هم دست خالی نماند. آن‌ها هم به اطلاعاتی درباره V2 دست پیدا کردند و هچنین توانستند در برهه‌هایی از زمان از 13 دانشمند آلمانی استفاده کنند. اما شوروی برخلاف آمریکا هیچ‌گاه به آلمان‌ها اعتماد نکرد و بیشترِ این دانشمندان را به آلمان برگرداند. مورخان تایید می‌کنند که بعد از جنگ جهانی دوم دانشمندانِ آلمانی نقش بسزایی در برداشتن اولین گام بلند فضایی روس‌ها (ارسال موشک اسپوتنیک به فضا و قرار دادن آن در مدار پایینی زمین LEO در سال 1957) نداشته‌اند. اصلا وجه تسمیه‌ی واکسن کرونای روسیه، اسپوتنیک، یادآور پیشتازی روس‌ها در فضانوردی در قیاس با آمریکا بود.

اگرچه شوروی با هدایت دانشمند روسی خود (نیکولا تیخومیروف) توانسته بود در فضا پیشتاز باشد، اما آمریکایی‌ها هم بی‌کار نماندند و به رهبری جناب براون (که حالا تابعیت آمریکایی داشت) و با تشکیل پایه‌های ناسا و با اختلاف یک سال (1958) توانستند ماهواره‌ای در مدار LEO قرار بدهند. پس از آن شوروی در سال 1961 با فرستادن انسان به فضا تک آس دیگری رو کرد و توانست سطح رقابت را بالاتر ببرد. در ماه می همان سال پرزیدنت کِنِدی اعلام کرد که آمریکا قصد دارد انسان به ماه بفرستد و هشت سال بعد هم این اتفاق افتاد. آپولو نام پروژه و راکت Saturn V نام موشکی بود که به این رویا جامه‌ی حقیقت پوشاند. (۱/۲)👇
مدیر و طراح موشک کسی نبود جز مهندسِ هیتلرِ نازی جناب «براون»! او توانست در سال 1969 به رویای کودکی خود دست یابد و بالاخره انسان را به فضا بفرستد.

هنگام نقل ژورنالیستی این داستان، در مواردی شیطنت‌هایی می‌شود. مثلا وقتی بدون اشاره به داستان ربایش دکتر براون، از او تحت عنوان دانشمند آمریکایی-آلمانی نام می‌برند. گویی مهاجرت او به آمریکا مانند کسانی مثل انیشتین خودخواسته بوده است. در برخی نقل‌ها که اصلا اشاره‌ای هم به هویت آلمانی او نمی‌کنند.
از دیگر نکات توجه‌برانگیز، نام بردن از «ماری مورگان» بانوی دانشمند آمریکایی است که در دوران مسابقه‌ی فضایی، ابداعش در تولید سوخت مایع برای موشک، بسیار توانست به پیشبرد اهداف فضایی آمریکا کمک کند. جالب این‌جاست که حتی اعضای خانواده او هم تا هنگام مرگش در سال 2004 نمی‌دانسته‌اند که مادرشان یکی از دانشمندان موثر در صنعت فضایی ایالات متحده است. شاید برجسته کردن (یا آشکار کردن) نقش مورگان، به حفظ غرور ملی آمریکاییان در موضوع ناسا و موفقیت‌های آن کمک کند.

درباره‌ی V2 داستان‌های زیادی در قالب داستان (فیکشن) نوشته شده است. آخرینشان (و شاید آخرین کتاب چاپ‌شده تا کنون) کتابی است با نام V2 به قلم «رابرت هریس». هریس کتابش را در دوران قرنطینه‌ی کرونا نوشته است. تفاوت این کتاب با داستان‌های مشابه این است که هریس شخصیت‌های داستانش را بر اساس افراد واقعی طراحی کرده و حتی جزئیات مکالمه و روایت‌ها مستند به اطلاعات، مصاحبه ها و مستندات موجود است. از این رو وقتی کتاب V2 را می‌خوانید، انگار روایتگر صدیقی فقط دیده‌هایش را نقل می‌کند.

هریس در نگارش این داستان صراحتا از کتاب «سربازان راکتی هیتلر، افرادی که V2 را علیه انگلستان شلیک کردند» نوشته‌ی موری باربر (چاپ‌ سال 2011) بهره برده است. البته کتاب مزبور، تنها کتاب باربر هم نیست که در این اثر از آن استفاده شده است. به باور من درک هریس از نحوه‌ی کار V2 مدیون تصاویر شگفت‌انگیزی است که باربر در کتاب دیگرش «وی2: راکت A4 از مرکز پینه مونده (در آلمان) تا مرکز رد استون (در آلاباما)» آورده است.

از این واکاوی تاریخی پرسش‌های بی‌شماری به دست می‌آید. اما بی‌پاسخ‌ترینشان پرسش‌های اخلاقی و نژادگرایانه است. فکر می‌کنم بررسی نقش و آراء نخبگان آلمانی در دوره‌ی آلمان نازی یکی از مناقشه‌برانگیزترین مباحث میان‌رشته‌ای خواهد بود. اما به هر حال پاسخ به این پرسش‌ها نه یک مساله‌ی صرفا تاریخی که می‌تواند موضوعی حل‌نشده باشد که در آینده‌ی بشر نقش مهمی ایفا کند. (۲/۲)
طراحی موشک V2 به خط براون
ازرا پاوند در مترو

از جمله میراث ناملوس انگلستان، انتشار و توزیع روزنامه‌ی مترو است؛ روزنامه‌ی رایگان صبح با توزیع سراسری و تیراژ بیش از 2 میلیون نسخه در روز، آن هم با سابقه‌ی بیش از قرن! نمی‌دانم تیراژ همه‌ی روزنامه‌های ایران در یک روز آیا به یک میلیون نسخه می‌رسد یا نه!

با این‌که متولی روزنامه‌ی «مترو» صاحبان روزنامه‌ی دیلی‌میل Daily Mail انگلیس هستند و در حوزه‌ی استحفاظی و تحت نظارت شهرداری (مترو) توزیع می‌شود و شهردار لندن سمت مهمی به شمار می‌آید و آینده‌دار است، اما این روزنامه باید در سیاست بی‌طرف باشد. یعنی فرقی نمی‌کند که بوریس جانسون از حزب محافظه‌کار، شهردار باشد و بخواهد از سکوی پرش شهرداری به نخست‌وزیری برسد یا صادق‌خان شهردار محبوب و فعلی لندن که از حزب کار است. این روزنامه مانند جریده‌ی همشهری نیست که یک‌روز کارگزاران با مالیات مردم تهران آن‌ را شیپور تبلیغاتی خود کند و روز دیگر پایداری‌چی‌ها  یا جوانان مؤمن و انقلابی!

روزنامه کاغذی دیگری هم هست که تا قبل از سال ۲۰۰۹ پولی بود و مالک فعلی روس آن همان سال که تحویلش گرفت رایگانش هم کرد. در واقع از قرن نوزدهم تا کنون Evening & Standard روزنامه‌ی عصر دارد منظم و مرتب چاپ می‌شود.

دو دهه پیش که به بریتانیا آمدم، خواندن این روزنامه‌ها یکی از سرگرمی‌های ثابتم شده بود. خلاصه‌ای از وقایع‌ اتفاقیه‌ی بریتانیا را بدون دستمالی سیاسی متداول، می‌خواندم. اگرچه طعم روایت یک داستان، بسته به زاویه‌ی نگاه راوی، می‌تواند متعدد و در پاره‌ای از موارد متفاوت باشد.

در زمانه‌ای که در محیط دانشگاه باید کتاب را قایمکی ورق بزنی تا مبادا رئیس دانشکده ببیند و لیچار بارت کند که مگر نسخه الکترونیکی آن در دسترس نبوده که نسخه کاغذی خریده‌ای و تو در پاسخ بگویی ویار بوی کاغذ داری، کمی آن سوتر کف خیابان ده‌ها میلیون صفحه روزنامه مجانی در دو نوبت، رنگی چاپ و توزیع می‌شود!
وقتی دولت‌ها و به‌خصوص بخش خصوصی، ژست دوستداری محیط زیست را می‌گیرند و هنگامی که همه‌‌کس در پی Paperless شدن هستند و در دوره‌ای که سخن از Cicular Economy است و داستانِ بازیافت کم‌کم دارد به مواد خوراکی هم می‌رسد، دیگر چاپ کردن روزانه میلیون‌ها شماره از دو روزنامه و توزیع رایگانشان چه صیغه‌ای است؟! دوست دارم بدانم هزینه-فایده‌ی انتشار کاغذی و رایگان این دو روزنامه چیست؟ شاید شما هم فکر می‌کنید که دولت انگلیس یا شهرداری آن یا صاحبان روزنامه دیلی میل دارند هر روز در روزنامه‌هایشان برای خود تبلیغ می‌کنند. پس هزینه کردن برای انتشار کاغذی توجیه دارد. اما باید بگویمتان که با یک تحلیل محتوای ساده پی‌ خواهید برد که داستان این نیست. شاید هم بخواهید انتشار آن را در جهت تحکیم  پایه‌های رابرت مرداخ بدانید که باز هم با تحلیل محتوا درخواهید یافت که این قضاوت هم دقیق نیست. زیرا در بیشتر موارد پیام مورد نظر مرداخ، حتی با تکنیک Fake Head هم با این دو جریده‌ی فریده القاء نمی‌شود. جالب‌تر آن‌که هر دوی این روزنامه‌ها تنها و تنها از راه تبلیغات درآمدزایی دارند و تراز مالیشان هم مثبت است.

از یک منظر دیگر، خود این دو روزنامه مثال‌های نقض خوبی هستند در باب ادعای ادبار مردم به روزنامه‌ی کاغذی و محبوبیت نسخ الکترونیکیشان. حتی مدل کسب‌و‌کار سودده آن‌ها، رشک روزنامه‌های کاغذی و الکترونیک را هم برانگیخته! دیگر چیزی نمانده که «دیلی میل» که خواهر همین روزنامه‌ی مترو است بگوید از فردا ما هم مجانی توزیع می‌شویم.

شهرداری از محل توزیع روزنامه‌ی مترو سالانه بیش از 4 میلیون پوند درآمد دارد. این در حالی است که طبق قرارداد، برای اطلاع‌رسانی به مردم درباره‌ی سیستم حمل‌ونقل باید روزانه یک صفحه از روزنامه به شهرداری اختصاص پیدا کند.
اما مبادا این تصور ایجاد شود که محتوای کیفی روزنامه چیزی شبیه بولتن‌های کسالت‌بار و ملال‌افزای اداره‌جات است. بر سبیل مثال حوالی سال 2012 یکی از ستون‌های محبوب روزنامه، ستونی بود که به اشعار مسافران حول محور سفرشان با مترو اختصاص داشت.
یادم هست یک بار شعری می‌خواندم از مسافری که پیرامون رفتار مناسب در ازدحام مترو، چنین سروده بود:

You should try not to push or squeeze,
For sometimes all you have to do is say please.
Although your delays might be slight,
You may stop people getting to their families that night.
Even if you are trying to be polite,
Try not to make spaces too tight. 👇
(۱/۲)
گوش آریاییم در قلب لندن هم دنبال سجع می‌گردد. به قافیه‌ی هر جفت مصرع‌ها نگاه کنید: Squeeze و Please، یا Slight و Night، یا Polite و Tight...

محبوبیت ستون شعر روزنامه‌ی مترو به حدی بالا گرفت که شهرداری، مسابقه‌ی شعر گذاشت. همین شعر در سال 2014 برنده شد و پوستر آن در ایستگاه‌های مترو بر روی دیوارها رفت. تقریبا نیمی از خوانندگان روزنامه، زیر 40 سال سن دارند و شهرداری لندن حدود 40 سال است متوجه اقبال مردم، به‌ویژه نسل جوان، به شعر شده و تصمیم گرفته که شعر را هم در تبلیغات فرهنگی خود بگنجاند. از این رو در ایستگاه‌های متروی لندن همیشه سروده‌های شاعران بزرگ و گمنام به چشم می‌خورد.

مثلا این شعر هنگامی که بر روی دیوارهای مترو لندن رفت، سروصدای زیادی کرد:

In a Station of the Metro - Ezra Pound

The apparition of these faces in the crowd;
Petals on a wet, black bough.

این جنجال نه به‌خاطر خود شعر، بلکه برای شاعر آن بود؛ همان «ازرا پاوند» آمریکایی معروف. او گذشته‌ی بحث‌برانگیزی دارد. از طرفداران هیتلر بوده که در طول جنگ جهانی دوم علیه آمریکا و متحدانش قلم می‌زده و با حمایت موسیلینی در ایتالیا علیه متحدان، برنامه رادیویی می‌ساخته. بعد از اتمام جنگ آمریکایی‌ها در ایتالیا دستگیرش کردند و به زندان افتاده و در زندان دچار ترومای روحی‌ای شده که حتی پس از آزادی و تا پایان عمر با او همراه بوده است. با این کارنامه‌ی درخشان سیاسی، آویخته شدن شعر او بر دیوارهای متروی لندن مناقشه‌برانگیز بود.

ازرا پاوند به‌عنوان یکی از پیشگامان سبک ایماژیسم در شعرِ قرنِ بیستم شناخته می‌شود. پاوند این شعر را هنگامی سرود که در سال 1912 در مترو پاریس ایستاده بوده و یک سال بعد یعنی سال 1913 مجله‌ی «شعر» چاپش کرد. در همین شعر 14 کلمه‌ای، او بدون استفاده از هیچ فعلی و با به‌کارگیری استعاره‌ها به تصویرگری می‌پردازد. دو جمله که هر یک با فاعلی آغاز می‌شوند و فعلی ندارند و هدف آن شکار لحظه با نگارش جملات توصیفی است. در ابتدا با آوردن واژه‌ی apparition قصد دارد رهگذران مسافر را به روح‌های سرگردانی تشبیه کند که در نظر شاعر لحظه‌ای جایی هستند و لحظه‌ای دیگر برای همیشه از دیده پنهان می‌شوند. در تشبیه بعدی، شاعر مسافران را به ژاله‌های فروغلتیده بر گلبرگ‌ها مانند می‌کند. در این دو جمله دو تصویر آمده؛ اولی انسانی است و دومی روایتی از یک پدیده‌ی طبیعی. هر دوی این تصاویر به‌رغم تفاوت ماهوی، تشابهاتی دارند. مثلا عنصر ناپایداری (یا تغییر وضعیت) هم درباره‌ی ارواح صدق می‌کند و هم درباره‌ی ژاله و گلبرگ! بعید نیست شما هم این بار در مترو بتوانید شعر جاودانه‌ای بسرایید! (۲/۲)
این کتاب قدیمی را در یک کتابفروشی یافتم. در سال 1955 با ترجمه‌ی ازرا پاوند منتشر شده بوده.