مباهله با بزرگ ترسایان
پردهی اول:
خدایش رحمت کناد، جنتمکان خلدآشیان «برتراند راسل» را که تخم لق شک را اول بار خودش در ذهنم شکست. قبل از خواندن کتاب «علم و دین» او بندگکی سربهراه بودم.* هر چه از اصول دین که بهصورت تقلیدی به آنها مومن شده بودم، یکشبه رنگ باخت. با کتاب «چرا من مسیحی نیستم» او، دیگر دنیای من نیازی به خدای برآمده از برهان علیت نداشت. حتی برهان نظم یا رفع بیعدالتی هم برای اثبات وجود خدا کارساز نبود. راسلِ دههی سی میلادی فیزیک کوانتوم خوانده بود و راست میگفت که میتوان نه یک جهان، بلکه جهانهای موازیای داشت که کاملا تصادفی خلق شده باشند؛ بی نیاز از خالق! همزمان در التهابات دههی هفتاد شمسی، پولتوجیبی من عمدتا صَرف خرید کتابهای ضالّه میشد. در این میان یکی از کتابهای دکتر سروش کار را تمام کرد. «بسط تجربهی نبوی» دومین ضربه به برج پیزای ایمان من بود. برداشتهای من از فرامتن آن کتاب، فرار از نگرشهای باینری به مفاهیم دینی بود و به رسمیت شناختن برداشتهای غیررسمی. به برکت این دو ضربه ملحد شدم.
پردهی دوم:
پانزده سال پس از آن دوران جاهلیت اُولی در انگلستان و در دورهی دکتری یکی از همکارانم جوانی انگلیسی بود که در همان برخورد اول فسقش ظاهر بود. آتئیست کاتولیکزادهای که شک از سر رو رویش میبارید. شک؛ همان جهل مقدس! همانی که میتوان دربارهاش گفت: شک میکنم پس «انسان» هستم. جوانی که مصداق تمام و کمال یُعرَفُ المجرمونَ بسیماهم.
خیلی زود همدیگر را پیدا کردیم و تا چشم باز کردم، دیدم هفتهها از مباحثههای منظممان میگذرد و هر دو مشتاقتر از پیش ادامه میدهیم. نقاط مشترک زیادی داشتیم. هر دو راسل خوانده بودیم و با مباحثات شبهِ علمیِ آتئیستها آشنا بودیم. قرار ناگفتهای میانمان بود: هرگاه در بحثها با استدلالی مواجه شدیم که به قول «پوپر» نتوانستیم آن را باطل Falsify کنیم، تا زمان ابطال آن را بپذیریم و جدل نکنیم. بارها دیدم که او مومنانه بر این عهد ماند. ولی من یکی دوباری عهد شکستم.
شاید خالی از لطف نباشد که بگویم جرقهی نخستینِ این مباحثهها «محبتی» بود از جانب او. روزی در آزمایشگاه دانشگاه طبق معمول تکه کارتنی را که در گوشهای پنهان کرده بودم، جانماز کردم و نمازم را به کمرم زدم. بعد از نماز پرسید چرا کارتن پهن کردهام؟ گفتم چون با کفش روی موکت راه میرویم و در نماز پیشانی و دست با زمین تماس برقرار میکنند. دوست دارم کارتن حائل شود. صبحِ دو روز بعد که به اتاقم آمدم دیدم سجادهای روی میزم است. بعدها دوست مشترکمان لو داد که سجاده را رفیق آتئیستم خریده و برای پیدا کردنش هم چقدر به دردسر افتاده بوده است.
این دوست داستان ما تا روزی که دورهی دکتری را تمام کردم، از نتایج حاصل از چهارسال تضارب آرا به این نتیجه رسیده بود که مفهوم خدا اگرچه از نظر او وجود خارجی ندارد، اما انسان سخت به آن محتاج است. از آن جنس نیازها که انسان به یک بزرگتر، مانند پدر، دارد؛ همانی که بودنش کافی است تا تو را دلگرم کند، اگر حتی کاری از دستش برنیاید. نمیدانستم به الهیات آتئیستی جدید او باید چه عنوانی میدادم. ولی فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم که از نتیجه راضی بودم. در مقابل معرفت من نیز نو شده بود. حاصلم از این بحثها پاسخ به پارهای از مجهولات دربارهی رابطهی جبر و اختیار و عدم قطعیت کوانتومی بود.
هشت سال بعد، یعنی همین امسال، دیدم که دیوید بدیل David Baddliel نویسندهی فیلمنامهی فیلم کافر The infidel که امید جلیلی (کمدین مشهور ایرانی) در آن بازی کرده، کتابی نوشته بهنام تمنای خدا The God Desire . جانمایهی سخن او این است: مفهوم خدا با سرشت انسان سخت تنیده است. او از واژهی Hard-wired استفاده میکند و آتئیستها میپندارند که باید آن را با مفهومی دیگر عوض کنند و اشتباه میکنند. چون خدا همان مفهوم حامی است که خلأ حیرانی (wonder) را پر میکند و الخ. او برای اینکه موحدان، پررو نشوند، آنان را به یک تحدی فرامیخواند: ثابت کنید که در اثبات وجود خدا، میل شخصیتان به او، دخالتی ندارد. پیشینهی «دیوید بدیل» هم برای خودش پارادوکس طنزی است. بدیل یک یهودی است و خود را کماکان یهودی میداند، ولی از نوع آتئیست آن! (خدایا نجاتی بفرست!). کتاب معروفش که در زمرهی پرفروشترینها هم بوده، کتاب یهودیان را به حساب نیاورید Jews Don’t Count است که در نقد یهودیستیزی نوشته شده است. خلاصه اگر عقائد دوست آتئیست من را در سال ۲۰۱۵ میشنیدید و در سال ۲۰۲۳ کتاب داوود خان، دیوید بدیل، را میخواندید، حتما حکم میکردید که کل ایده را از آن دوست مسیحیزادهی من «خاخامخور» کرده است.
پردهی سوم:
دیروز به گواه تاریخ سالروز مباهله بود. همزمان دانشگاهمان مراسم جشن فارغالتحصیلی داشت. در انگلستان رسم است که جشنهای فارغالتحصیلی را در کلیسا برگزار میکنند. (۱/۳)👇🏻
پردهی اول:
خدایش رحمت کناد، جنتمکان خلدآشیان «برتراند راسل» را که تخم لق شک را اول بار خودش در ذهنم شکست. قبل از خواندن کتاب «علم و دین» او بندگکی سربهراه بودم.* هر چه از اصول دین که بهصورت تقلیدی به آنها مومن شده بودم، یکشبه رنگ باخت. با کتاب «چرا من مسیحی نیستم» او، دیگر دنیای من نیازی به خدای برآمده از برهان علیت نداشت. حتی برهان نظم یا رفع بیعدالتی هم برای اثبات وجود خدا کارساز نبود. راسلِ دههی سی میلادی فیزیک کوانتوم خوانده بود و راست میگفت که میتوان نه یک جهان، بلکه جهانهای موازیای داشت که کاملا تصادفی خلق شده باشند؛ بی نیاز از خالق! همزمان در التهابات دههی هفتاد شمسی، پولتوجیبی من عمدتا صَرف خرید کتابهای ضالّه میشد. در این میان یکی از کتابهای دکتر سروش کار را تمام کرد. «بسط تجربهی نبوی» دومین ضربه به برج پیزای ایمان من بود. برداشتهای من از فرامتن آن کتاب، فرار از نگرشهای باینری به مفاهیم دینی بود و به رسمیت شناختن برداشتهای غیررسمی. به برکت این دو ضربه ملحد شدم.
پردهی دوم:
پانزده سال پس از آن دوران جاهلیت اُولی در انگلستان و در دورهی دکتری یکی از همکارانم جوانی انگلیسی بود که در همان برخورد اول فسقش ظاهر بود. آتئیست کاتولیکزادهای که شک از سر رو رویش میبارید. شک؛ همان جهل مقدس! همانی که میتوان دربارهاش گفت: شک میکنم پس «انسان» هستم. جوانی که مصداق تمام و کمال یُعرَفُ المجرمونَ بسیماهم.
خیلی زود همدیگر را پیدا کردیم و تا چشم باز کردم، دیدم هفتهها از مباحثههای منظممان میگذرد و هر دو مشتاقتر از پیش ادامه میدهیم. نقاط مشترک زیادی داشتیم. هر دو راسل خوانده بودیم و با مباحثات شبهِ علمیِ آتئیستها آشنا بودیم. قرار ناگفتهای میانمان بود: هرگاه در بحثها با استدلالی مواجه شدیم که به قول «پوپر» نتوانستیم آن را باطل Falsify کنیم، تا زمان ابطال آن را بپذیریم و جدل نکنیم. بارها دیدم که او مومنانه بر این عهد ماند. ولی من یکی دوباری عهد شکستم.
شاید خالی از لطف نباشد که بگویم جرقهی نخستینِ این مباحثهها «محبتی» بود از جانب او. روزی در آزمایشگاه دانشگاه طبق معمول تکه کارتنی را که در گوشهای پنهان کرده بودم، جانماز کردم و نمازم را به کمرم زدم. بعد از نماز پرسید چرا کارتن پهن کردهام؟ گفتم چون با کفش روی موکت راه میرویم و در نماز پیشانی و دست با زمین تماس برقرار میکنند. دوست دارم کارتن حائل شود. صبحِ دو روز بعد که به اتاقم آمدم دیدم سجادهای روی میزم است. بعدها دوست مشترکمان لو داد که سجاده را رفیق آتئیستم خریده و برای پیدا کردنش هم چقدر به دردسر افتاده بوده است.
این دوست داستان ما تا روزی که دورهی دکتری را تمام کردم، از نتایج حاصل از چهارسال تضارب آرا به این نتیجه رسیده بود که مفهوم خدا اگرچه از نظر او وجود خارجی ندارد، اما انسان سخت به آن محتاج است. از آن جنس نیازها که انسان به یک بزرگتر، مانند پدر، دارد؛ همانی که بودنش کافی است تا تو را دلگرم کند، اگر حتی کاری از دستش برنیاید. نمیدانستم به الهیات آتئیستی جدید او باید چه عنوانی میدادم. ولی فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم که از نتیجه راضی بودم. در مقابل معرفت من نیز نو شده بود. حاصلم از این بحثها پاسخ به پارهای از مجهولات دربارهی رابطهی جبر و اختیار و عدم قطعیت کوانتومی بود.
هشت سال بعد، یعنی همین امسال، دیدم که دیوید بدیل David Baddliel نویسندهی فیلمنامهی فیلم کافر The infidel که امید جلیلی (کمدین مشهور ایرانی) در آن بازی کرده، کتابی نوشته بهنام تمنای خدا The God Desire . جانمایهی سخن او این است: مفهوم خدا با سرشت انسان سخت تنیده است. او از واژهی Hard-wired استفاده میکند و آتئیستها میپندارند که باید آن را با مفهومی دیگر عوض کنند و اشتباه میکنند. چون خدا همان مفهوم حامی است که خلأ حیرانی (wonder) را پر میکند و الخ. او برای اینکه موحدان، پررو نشوند، آنان را به یک تحدی فرامیخواند: ثابت کنید که در اثبات وجود خدا، میل شخصیتان به او، دخالتی ندارد. پیشینهی «دیوید بدیل» هم برای خودش پارادوکس طنزی است. بدیل یک یهودی است و خود را کماکان یهودی میداند، ولی از نوع آتئیست آن! (خدایا نجاتی بفرست!). کتاب معروفش که در زمرهی پرفروشترینها هم بوده، کتاب یهودیان را به حساب نیاورید Jews Don’t Count است که در نقد یهودیستیزی نوشته شده است. خلاصه اگر عقائد دوست آتئیست من را در سال ۲۰۱۵ میشنیدید و در سال ۲۰۲۳ کتاب داوود خان، دیوید بدیل، را میخواندید، حتما حکم میکردید که کل ایده را از آن دوست مسیحیزادهی من «خاخامخور» کرده است.
پردهی سوم:
دیروز به گواه تاریخ سالروز مباهله بود. همزمان دانشگاهمان مراسم جشن فارغالتحصیلی داشت. در انگلستان رسم است که جشنهای فارغالتحصیلی را در کلیسا برگزار میکنند. (۱/۳)👇🏻
👍1
برای جشن دیروز، کلیسای مشهوری که یک تاریخ سیصد و بیست ساله دارد انتخاب شده بود. به کلیسا رفتیم. هدایت شدیم به اتاقی که در آن لباسهای گان Gown قرار داده شده بود. گان خود را یافتم و بر تن کردم. همکاران بیرونِ کلیسا دورِ هم جمع شده بودند تا برای برگزاری مراسم با هم هماهنگ شوند. زرهپوشیده در جمعشان حاضر شدم.
مراسم ظریفکاریهای خاصی دارد. مثلا اساتید باید منظم و در دو ستون، از یک درِ کلیسا وارد شوند و با عبور از میان جمعیت، روی سن بروند. آنگاه مراسم شروع میشود. چیزی شبیه رژهی کاروانِ المپیک با یک پیشقراول که بیرقی (در اینجا چوبی شبیه عَلَم و کُتل) را حمل میکند. یکی از همکاران داشت در مدحت معماریِ کلیسا داد سخن میداد و آن را با کلیسای واتیکان مقایسه میکرد؛ از همان تعارفات مبالغهآمیزی که ما هم در فرهنگمان فت و فراوان داریم: هنر نزد بریتانیاییهاست و بس! دست بر قضا این همکار ما، آتئیست دوآتشه هم هست و هر از گاهی در جلسات ماهانهی گروه، همه را به فیض زورکی میرساند. فرصت را مغتنم شمردم و در حضور همهی همکاران گفتم: «فلانی! لباس کلیسا چقدر به تو میآید!» برآشفت و گفت گان ربطی به کلیسا ندارد. گفتم «تاریخ دانشگاه را اگر خوانده بودی، میدانستی که گان کپی لباسِ کشیشها است، بدون رعایت حقوق مولف». همکاری دیگر تکمضرابی زد و ضمن تایید مطلب، از قرن شانزده به بعد برای این ادعا گواه تاریخی ردیف کرد. هنوز گَرد این مصاف را از کجکلاهش نتکانده بود که گفتم «نمیدانم چرا ما دانشگاهیان دست از سر کلیسا بر نمیداریم؟! در بستههای ولکام ویک Welcome week (بستههایی که در آغاز سال تحصیلی به دانشجویان جدیدالورود هدیه داده میشود) کتاب مقدس میگذاریم و دست آخر هم مجبورشان میکنیم در کلیسا با دانشگاه خداحافظی کنند.» همکاران خندیدند. او هم تلخندی زد. چون فرصتهای خوب مثل ابر میگذرند، گفتم آن را غنیمت بشمرم. به همین خاطر ادامه دادم که «حالا اینها به کنار، چرا زحمت علمی دانشمندانی مثل استفان هاوکینگ را که عمری در نفی خدا نوشتهاند، با تدفین و خاکسپاریشان در کلیسا به باد میدهید؟» این سومی را که گفتم تقریبا همه تایید کردند که کار نکوهیدهای است و نقض غرض!
دیدم همکار مسنی که قبلا او را زیارت نکرده بودم، جلوی صف میآید و همه به او احترام میکنند. به من که رسید، عرض ادب کردم. به مینیسترِ (کاهن) کلیسا اشاره کرد و او هم عَلَمی را که شبیه مشعل المپیک بود با خود آورد. همکاری پرسید این چیست؟ همکار مسن گفت که این نماد دانشگاه است که باید پیشاپیشتان حرکت کند تا به جایگاه و محل جلوس خود برسید. همزمان هم دربارهی اجزای آن توضیح میداد: «دستهی مشعلی که شرحش رفت، پنج گره دارد. چون دانشگاه ما رتبهی پنجم در فلان است. چوبش از فلان درخت است. چون این درخت از گیاهان منطقهای است که دانشگاه درش قرار گرفته و چه و چه.» دیدم فضایل این چوبدستی از جمیع فضایلِ زنده و مردهی ما بیشتر شد و پیر ما هم از منبر پایین نمیآید. آمدم حال و هوای جمع را عوض کنم، گفتم ظاهرا این مشعل از چوبدستی «هری پاتر» هم مهمتر است و اگر «جیکیرولینگ» شستش خبردار شده بود، جای آن چوب دیلاق، این یکی را لای پای هری پاتر میگذاشت. لبخند ملیحی که خاص انگلیسیها است بر لبان همکار مسن نقش بست. اما از دیگرْ همکاران نهتنها کسی لبخند نزد، بلکه حتی نفس هم نمیکشیدند. بلافاصله خبر دادند که جمعیت داخل کلیسا منتظر ما است و باید داخل برویم.
طبق برنامه رژه انجام شد و روی سن رفتیم. مجری پشت تریبون رفت و از رییسِ دانشگاه (در انگلستان مقامی با عنوان رییس دانشگاه نداریم) خواست تا خیر مقدم بگوید. وقتی رئیس Vice challencer پشت تریبون رفت، از محضر جناب مستطاب سِر Sir که با تشریففرمایی خود همهی ما را به فیض رساندهاند، کسب اجازه کرد تا مراسم را شروع کنند و ایشان منت بگذارند و شخصا فارغ التحصیلان را مورد تفقد قرار دهند. چشم دوخته بودم به در کلیسا تا ببینم حضرتشان کی نزول اجلال میکنند و چشممان به جمالشان روشن میشود. اما چشمتان روز بد نبیند؛ ناگهان همان همکار مسنی که قبلا توفیق زیارتش را نداشتم و اکنون کنار دستم نشسته بود، بلند شد و ایستاد.
دیگر تا آخر مراسم چیزی نفهمیدم. حال خودم را نمیفهمیدم. تبسمی بر لبهایم جراحی شده بود. هروقت همگان کف میزدند، من هم میزدم. هر وقت بلند میشدند، من هم بلند میشدم. مینشستند، مینشستم. دیگر تقلید غیرارادی داشت به جاهای باریک میکشید. کم مانده بود کسی جاییش را بخاراند تا من هم بخارانم. خدا خدا میکردم مراسم زودتر تمام شود. پس از پایان مراسم، وقتی نام همکار مسن را گوگل کردم، دیدم نهتنها سِراست، بلکه دوک کمبریج هم شخصا و راسا او را مفتخر کرده به عنوانی در آموزش عالی. (۲/۳)👇🏻
مراسم ظریفکاریهای خاصی دارد. مثلا اساتید باید منظم و در دو ستون، از یک درِ کلیسا وارد شوند و با عبور از میان جمعیت، روی سن بروند. آنگاه مراسم شروع میشود. چیزی شبیه رژهی کاروانِ المپیک با یک پیشقراول که بیرقی (در اینجا چوبی شبیه عَلَم و کُتل) را حمل میکند. یکی از همکاران داشت در مدحت معماریِ کلیسا داد سخن میداد و آن را با کلیسای واتیکان مقایسه میکرد؛ از همان تعارفات مبالغهآمیزی که ما هم در فرهنگمان فت و فراوان داریم: هنر نزد بریتانیاییهاست و بس! دست بر قضا این همکار ما، آتئیست دوآتشه هم هست و هر از گاهی در جلسات ماهانهی گروه، همه را به فیض زورکی میرساند. فرصت را مغتنم شمردم و در حضور همهی همکاران گفتم: «فلانی! لباس کلیسا چقدر به تو میآید!» برآشفت و گفت گان ربطی به کلیسا ندارد. گفتم «تاریخ دانشگاه را اگر خوانده بودی، میدانستی که گان کپی لباسِ کشیشها است، بدون رعایت حقوق مولف». همکاری دیگر تکمضرابی زد و ضمن تایید مطلب، از قرن شانزده به بعد برای این ادعا گواه تاریخی ردیف کرد. هنوز گَرد این مصاف را از کجکلاهش نتکانده بود که گفتم «نمیدانم چرا ما دانشگاهیان دست از سر کلیسا بر نمیداریم؟! در بستههای ولکام ویک Welcome week (بستههایی که در آغاز سال تحصیلی به دانشجویان جدیدالورود هدیه داده میشود) کتاب مقدس میگذاریم و دست آخر هم مجبورشان میکنیم در کلیسا با دانشگاه خداحافظی کنند.» همکاران خندیدند. او هم تلخندی زد. چون فرصتهای خوب مثل ابر میگذرند، گفتم آن را غنیمت بشمرم. به همین خاطر ادامه دادم که «حالا اینها به کنار، چرا زحمت علمی دانشمندانی مثل استفان هاوکینگ را که عمری در نفی خدا نوشتهاند، با تدفین و خاکسپاریشان در کلیسا به باد میدهید؟» این سومی را که گفتم تقریبا همه تایید کردند که کار نکوهیدهای است و نقض غرض!
دیدم همکار مسنی که قبلا او را زیارت نکرده بودم، جلوی صف میآید و همه به او احترام میکنند. به من که رسید، عرض ادب کردم. به مینیسترِ (کاهن) کلیسا اشاره کرد و او هم عَلَمی را که شبیه مشعل المپیک بود با خود آورد. همکاری پرسید این چیست؟ همکار مسن گفت که این نماد دانشگاه است که باید پیشاپیشتان حرکت کند تا به جایگاه و محل جلوس خود برسید. همزمان هم دربارهی اجزای آن توضیح میداد: «دستهی مشعلی که شرحش رفت، پنج گره دارد. چون دانشگاه ما رتبهی پنجم در فلان است. چوبش از فلان درخت است. چون این درخت از گیاهان منطقهای است که دانشگاه درش قرار گرفته و چه و چه.» دیدم فضایل این چوبدستی از جمیع فضایلِ زنده و مردهی ما بیشتر شد و پیر ما هم از منبر پایین نمیآید. آمدم حال و هوای جمع را عوض کنم، گفتم ظاهرا این مشعل از چوبدستی «هری پاتر» هم مهمتر است و اگر «جیکیرولینگ» شستش خبردار شده بود، جای آن چوب دیلاق، این یکی را لای پای هری پاتر میگذاشت. لبخند ملیحی که خاص انگلیسیها است بر لبان همکار مسن نقش بست. اما از دیگرْ همکاران نهتنها کسی لبخند نزد، بلکه حتی نفس هم نمیکشیدند. بلافاصله خبر دادند که جمعیت داخل کلیسا منتظر ما است و باید داخل برویم.
طبق برنامه رژه انجام شد و روی سن رفتیم. مجری پشت تریبون رفت و از رییسِ دانشگاه (در انگلستان مقامی با عنوان رییس دانشگاه نداریم) خواست تا خیر مقدم بگوید. وقتی رئیس Vice challencer پشت تریبون رفت، از محضر جناب مستطاب سِر Sir که با تشریففرمایی خود همهی ما را به فیض رساندهاند، کسب اجازه کرد تا مراسم را شروع کنند و ایشان منت بگذارند و شخصا فارغ التحصیلان را مورد تفقد قرار دهند. چشم دوخته بودم به در کلیسا تا ببینم حضرتشان کی نزول اجلال میکنند و چشممان به جمالشان روشن میشود. اما چشمتان روز بد نبیند؛ ناگهان همان همکار مسنی که قبلا توفیق زیارتش را نداشتم و اکنون کنار دستم نشسته بود، بلند شد و ایستاد.
دیگر تا آخر مراسم چیزی نفهمیدم. حال خودم را نمیفهمیدم. تبسمی بر لبهایم جراحی شده بود. هروقت همگان کف میزدند، من هم میزدم. هر وقت بلند میشدند، من هم بلند میشدم. مینشستند، مینشستم. دیگر تقلید غیرارادی داشت به جاهای باریک میکشید. کم مانده بود کسی جاییش را بخاراند تا من هم بخارانم. خدا خدا میکردم مراسم زودتر تمام شود. پس از پایان مراسم، وقتی نام همکار مسن را گوگل کردم، دیدم نهتنها سِراست، بلکه دوک کمبریج هم شخصا و راسا او را مفتخر کرده به عنوانی در آموزش عالی. (۲/۳)👇🏻
😁1
اما قضیه به همینجا ختم نمیشود؛ رییس شورای اجرایی دانشگاه ما هم هست و مثل هلال ماه شوال فقط سالی یک مرتبه رویت میشود؛ آن هم از طالع بلند من فقط در مراسم فارغ التحصیلی! حالا من ماندم و «کهنهدلقی کآتش در آن توان زد». تازه هفتهی دیگر معلوم میشود که در کلکلِ (بخوانید مباهله) یک تازهمسلمان با بزرگ علمایِ ترسایان کیست که جا میزند؟! (۳/۳)
* شعری از شاملو
* شعری از شاملو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرتور سی کلارک در سال 1964 از آیندهی فناوری پیشبینیهای جالبی دارد که البته در نوع خود ارزشمند است. اما جالبتر و ارزشمندتر آن است که محمدعلی فروغی تقریبا بیست سال پیش از او در یکی از مقالاتش، آینده را با دقت حیرتانگیزی پیشبینی کرده و به همین موضوعات پرداخته. اما فضل تقدم و تقدم فضل او به چشم نیامده و افتخارش از آن دیگرانی شده که قدر دیدهاند و بر صدر نشستهاند. در یادداشت مفصلی به مهجوری فروغی خواهم پرداخت.
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد*
وقتی به ساختمان جدید دانشکده منتقل شدیم، از پنجرهی اتاقم نقاشی دختر جوانی بر دیوار روبهرو پیدا بود که از فرط شباهت، خاطرهی مریم میرزاخانی را تداعی میکرد. یاد مریم حسهای متفاوتی را در من برمیانگیزد؛ غم، حسرت و خشم. داستان مریم را زندگی کردهام.
با مراجعه به شواهد عینی، مثلا مصاحبهی دکتر شهشهانی (استاد مریم در دانشگاه شریف) میبینید که مریم میرزاخانی استاد دانشگاه استنفورد هیچ شانسی نداشت کرسی استادی را در دانشگاههای مطرح ایران، مانند دانشگاه شریف، کسب کند. چون گروهی خودنخبهپندار رزومهی علمی مریم را کافی نمیدانستند!
نخبهنماهای ما با اینکه بیشترشان تحصیلکردهی فرنگِ قبل از انقلاب بودهاند، رهآوردشان برای وطن، بسط خودکامگی موجود در ساحت علم بوده است و بس. کافی است نگاهی بیندازید به داوریهایشان. مثلا در مصاحبههای پذیرش دکتری یا گزینشهای مربوط به استخدام هیات علمی چه استعدادهای نابی که با تنگنظریهای اینان آوارهی ینگهی دنیا نشدند. چه زندگیها که از مسیر خود منحرف نشد و چه نخبگانی که به محاق رانده نشدند؛ تنها برای اینکه استادِ فرنگرفته یا نرفتهای ملبس به ردای شوم قاضیان سلیقهی خود را معیار تشخیص میزان خوبی افراد کرده و چنین سرنوشت غمباری را برای جوانان و کشور رقم زده است. انگیزههای سیاسی، امنیتی و مذهبی را در نظر نگرفتم، ورنه چنان که افتد و دانید، این عوامل هم در فاجعهی عمیق امروز سهیمند. اما نقش فرنگرفتههای دیروز را نه میبخشم، نه فراموش میکنم. چون آنها در اتمسفری رشد کردهاند که قضاوت نکوهیده است و سلیقه جایی در تصمیمگیری ندارد. هر چه هست همه نمایشی از عقلانیت است.
پس از به بار نشستن پروژهی منهتن (ساخت اولین بمب اتم توسط آمریکا) و آشکار شدن ابر قارچی، دانشمندانِ درگیرِ پروژه، دچار شک فلسفی-اخلاقیای شدند که آثار آن تا پایان عمر بر ذهن و روانشان باقی ماند. فاینمن به عنوان یکی از بازیگران اصلی این پروژه سالهای سال از پیوستن به هر پروژه ملیای طفره میرفت و عهد کرده بود که خود را وقف دانشگاه کند. گاهی در مکاتباتش با آزمایشگاه معظم Los Alamos میتوان لحن پرخاشگرانهای را یافت که نشانهای از سرخوردگیاش بود. تلخکامی او حتی بیش از دو دهه ادامه پیدا کرد و در این مدت تا حد امکان از القاب و مناصب علمی دولتی پرهیز میکرد. تنها منصبی که فاینمن را به آن مفتخر کرده بودند، عضویت در آکادمی ملی علوم ایالات متحده بود (چیزی شبیه فرهنگستان علوم در ایران). در سال 1960 به آکادمی نامهای نوشت و با پرداخت 40 دلار حق عضویت خودش تقاضای استعفاء کرد. داستان از این قرار بود که روزی منشی آکادمی از فاینمن میخواهد که حق عضویتش در آکادمی را (15 دلار) که دو سال به تعویق افتاده، بپردازد. دانشمند عزیز ما هم ده دلار دیگر هم رویش میگذارد و چهل دلار برایشان میفرستد که فقط دست از سرش بردارند!
واقعیت استعفای فاینمن تا مدتها انکار میشد و هنوز هم هستند آمریکوفیلهایی که با قلب این حقیقت، روایت دیگری از ماجرا ارائه میدهند؛ فاینمن هیچگاه عضو آکادمی نبوده است. دعوتش کردند، نپذیرفت!
چندماه بعد رییس آکادمی، پروفسور برانک Bronk در پاسخ نامهی فاینمن با تمجید از مقام علمی والای او خواهش کرد تا در تصمیم خود تجدید نظر کند. زیرا به باور او این فاینمن است که به آکادمی ملی علوم آمریکا اعتبار میدهد نه برعکس.
فاینمن در پاسخِ نامه، خاطرهای از دوران دانشجویی خود (بیست سال قبل از این نامهنگاریها) تعریف میکند و میگوید که آنزمان آرزو داشته برانک را از نزدیک ببیند. دلیل مهمی برای استعفای خود میآورد. صراحتا از اینکه در فرآیند داوری علمی برای قضاوت کردن دیگران مشارکت کند، ابراز انزجار میکند. استدلالش این است که او به چه حقی میتواند دیگران را ارزش گذاری کند، صلاحیت علمیشان را برای پیوستن به آکادمیِ علوم تشخیص دهد و ارزیابی کند؟! از نظر فاینمن این آپارتاید است که گروهی خود را نخبه بنامند و با تشکیل انجمنی در پی ارزشگذاری دیگران باشند؛ که آیا دیگران به اندازهی کافی خوب هستند تا به آنها بپیوندند یا نه! فاینمن از این که چنین ردای شومی برتن کند ابراز انزجار میکند. (۱/۳)👇🏻
وقتی به ساختمان جدید دانشکده منتقل شدیم، از پنجرهی اتاقم نقاشی دختر جوانی بر دیوار روبهرو پیدا بود که از فرط شباهت، خاطرهی مریم میرزاخانی را تداعی میکرد. یاد مریم حسهای متفاوتی را در من برمیانگیزد؛ غم، حسرت و خشم. داستان مریم را زندگی کردهام.
با مراجعه به شواهد عینی، مثلا مصاحبهی دکتر شهشهانی (استاد مریم در دانشگاه شریف) میبینید که مریم میرزاخانی استاد دانشگاه استنفورد هیچ شانسی نداشت کرسی استادی را در دانشگاههای مطرح ایران، مانند دانشگاه شریف، کسب کند. چون گروهی خودنخبهپندار رزومهی علمی مریم را کافی نمیدانستند!
نخبهنماهای ما با اینکه بیشترشان تحصیلکردهی فرنگِ قبل از انقلاب بودهاند، رهآوردشان برای وطن، بسط خودکامگی موجود در ساحت علم بوده است و بس. کافی است نگاهی بیندازید به داوریهایشان. مثلا در مصاحبههای پذیرش دکتری یا گزینشهای مربوط به استخدام هیات علمی چه استعدادهای نابی که با تنگنظریهای اینان آوارهی ینگهی دنیا نشدند. چه زندگیها که از مسیر خود منحرف نشد و چه نخبگانی که به محاق رانده نشدند؛ تنها برای اینکه استادِ فرنگرفته یا نرفتهای ملبس به ردای شوم قاضیان سلیقهی خود را معیار تشخیص میزان خوبی افراد کرده و چنین سرنوشت غمباری را برای جوانان و کشور رقم زده است. انگیزههای سیاسی، امنیتی و مذهبی را در نظر نگرفتم، ورنه چنان که افتد و دانید، این عوامل هم در فاجعهی عمیق امروز سهیمند. اما نقش فرنگرفتههای دیروز را نه میبخشم، نه فراموش میکنم. چون آنها در اتمسفری رشد کردهاند که قضاوت نکوهیده است و سلیقه جایی در تصمیمگیری ندارد. هر چه هست همه نمایشی از عقلانیت است.
پس از به بار نشستن پروژهی منهتن (ساخت اولین بمب اتم توسط آمریکا) و آشکار شدن ابر قارچی، دانشمندانِ درگیرِ پروژه، دچار شک فلسفی-اخلاقیای شدند که آثار آن تا پایان عمر بر ذهن و روانشان باقی ماند. فاینمن به عنوان یکی از بازیگران اصلی این پروژه سالهای سال از پیوستن به هر پروژه ملیای طفره میرفت و عهد کرده بود که خود را وقف دانشگاه کند. گاهی در مکاتباتش با آزمایشگاه معظم Los Alamos میتوان لحن پرخاشگرانهای را یافت که نشانهای از سرخوردگیاش بود. تلخکامی او حتی بیش از دو دهه ادامه پیدا کرد و در این مدت تا حد امکان از القاب و مناصب علمی دولتی پرهیز میکرد. تنها منصبی که فاینمن را به آن مفتخر کرده بودند، عضویت در آکادمی ملی علوم ایالات متحده بود (چیزی شبیه فرهنگستان علوم در ایران). در سال 1960 به آکادمی نامهای نوشت و با پرداخت 40 دلار حق عضویت خودش تقاضای استعفاء کرد. داستان از این قرار بود که روزی منشی آکادمی از فاینمن میخواهد که حق عضویتش در آکادمی را (15 دلار) که دو سال به تعویق افتاده، بپردازد. دانشمند عزیز ما هم ده دلار دیگر هم رویش میگذارد و چهل دلار برایشان میفرستد که فقط دست از سرش بردارند!
واقعیت استعفای فاینمن تا مدتها انکار میشد و هنوز هم هستند آمریکوفیلهایی که با قلب این حقیقت، روایت دیگری از ماجرا ارائه میدهند؛ فاینمن هیچگاه عضو آکادمی نبوده است. دعوتش کردند، نپذیرفت!
چندماه بعد رییس آکادمی، پروفسور برانک Bronk در پاسخ نامهی فاینمن با تمجید از مقام علمی والای او خواهش کرد تا در تصمیم خود تجدید نظر کند. زیرا به باور او این فاینمن است که به آکادمی ملی علوم آمریکا اعتبار میدهد نه برعکس.
فاینمن در پاسخِ نامه، خاطرهای از دوران دانشجویی خود (بیست سال قبل از این نامهنگاریها) تعریف میکند و میگوید که آنزمان آرزو داشته برانک را از نزدیک ببیند. دلیل مهمی برای استعفای خود میآورد. صراحتا از اینکه در فرآیند داوری علمی برای قضاوت کردن دیگران مشارکت کند، ابراز انزجار میکند. استدلالش این است که او به چه حقی میتواند دیگران را ارزش گذاری کند، صلاحیت علمیشان را برای پیوستن به آکادمیِ علوم تشخیص دهد و ارزیابی کند؟! از نظر فاینمن این آپارتاید است که گروهی خود را نخبه بنامند و با تشکیل انجمنی در پی ارزشگذاری دیگران باشند؛ که آیا دیگران به اندازهی کافی خوب هستند تا به آنها بپیوندند یا نه! فاینمن از این که چنین ردای شومی برتن کند ابراز انزجار میکند. (۱/۳)👇🏻
برگردیم به خودمان! بگذارید داستان نخبهای را برایتان بگویم که تا به حال نشنیدهاید. در دورهی دکتری دوستی داشتم اهل اصفهان، با لهجهی غلیظ اصفهانی، درویشمسلک و بیتوجه به ظواهر. همیشه به او میگفتم اگرخروج تو از ایران فرار مغز باشد خروج من فرار لیپید است! و حقا که چنین بود. دوست ما فیزیکخواندهای بود که با بهرهگیری از جهانبینی و شیوههای منحصر به فرد خودش در حل مساله، داده Dataدر دستش چون آهن در دست داوود نبی بود. به همین دلیل او را برای بخش مهمی از طراحی و توسعهی نسل پنجم شبکهی موبایل -همان 5G - برگزیده بودند. در میانهی تحصیل، پدرش از دنیا رفت و او که برای تدفین پدر به اصفهان رفته بود، دیگر برنگشت. در تماسهای مکرری که با او داشتیم میگفت که دیگر میخواهد کنار مادرش بماند.
روزی خبردار شدیم که رئیس دپارتمان به مسافرت رفته است. کجا؟ ایران! کجای ایران؟ اصفهان. رییس دپارتمان دانشگاهی مهم در بریتانیا به اصفهان (دقیقتر بگویم؛ به محلهی عاشقآباد اصفهان) رفت و یکی دو روزی آنجا ماند تا دوست ما را راضی کند به دانشگاه بازگردد. رفیق اصفهانی بالاخره تسلیم شد و برگشت! یکی دو سال بعد وقتی که رفیقمان اواخر دورهی دکتری خود بود، رئیس دپارتمان به او پیشنهاد استخدام داد. یادم میآید در همان دوران، خودم برای یافتن کار، به ده دانشگاه درخواست فرستاده بودم و تنها سه دانشگاه به من پیشنهاد کار داده بود. کار سراسیمه دنبال شخصی مانند او میدوید. پاسخ دوستمان به درخواست رئیس دانشگاه این بود که «ممنونم کشورم اکنون به من بیشتر نیاز دارد و باید برگردم». باز دست برنداشتند. گفتند اگر بخواهد میتواند به ایران برود و از راه دور با دانشگاه همکاری کند. اما مرغ تنها یک پا داشت: کار با دانشگاههای ایران برایم اولویت دارد!
یادم هست خیلی با او دعوا کردم. آخر سر روز خداحافظی به من گفت که اگر قصد ماندن در خارج از ایران را داری، حداقل به کشوری برو که از دانش تو کمتر علیه ایران استفاده کنند. همین موعظهی یک عالم با عمل بود که من را برای کار به سوئد کشانید و خودش برگشت ایران.
بگذارید آخر داستان را بگویم. اکنون حدود 10 سال از آن ماجرا میگذرد و دوست ما که ساکن اصفهان است، هنوز دنبال کار میگردد! خودم بارها در سفر به ایران حضورا روی نشُستهی برخی مسئولان دانشگاهها را زیارت کردم و برای استخدام دوستم دستبهدامن حضرات شدم. پاسخها همه شبیه هم: «چرا مدرک لیسانس و فوق لیسانسش در فیزیک (از دانشگاه صنعتی اصفهان) است، اما دکتریش مربوط به Data Scienceمیشود؟ انگیزهاش از تحصیل در بریتانیا مبهم است. انگیزهاش از بازگشت به ایران مبهم است. دسترسی به سابقهاش در دورهی دکتری برای گزینش امکانپذیر نیست. تمام دانشگاههایی که رفتم پر بودند از مثلا همسر فلان نمایندهی مجلس یا دختر و پسر فلان مقام بلندپایهی دولتی که بدون هیچ صلاحیتی جایگاه هیات علمی را اشغال کردهاند.
این گذشتهی نزدیک ماست. صدای این ساز ناکوک یکی دو دههی دیگر در ایران شنیده خواهد شد؛ در تباهشدن علمی یکی دو نسل آینده.
در چنین شرایطی حتی معدود استادان خوبی که در دانشگاه ماندهاند، عذاب همنشینی زاغ و زغن را تحمل میکنند. اگر در گوشهای کسی شمعی برافروخته باشد حسودانی هستند که به خاموشی آن کمر میبندند. همین روزها جامعهی علمی کشور، داغدیده است؛ دکتر شهرام آزادیان. هماویی که نه فقط به نام، بلکه به صفت «آزاد»ش میخوانند. اما خودنخبهپندارانی هستند که حتی هنوز متوفی به خاک سپرده نشده، مرگش را ناشی از ترس و اسارت در بندگی اربابان دانشگاه میدانند و تلویحا زبان به شماتت باز میکنند که چرا در دانشگاه مانده؟! آنها نمیخواهند یا نمیتوانند بدانند که در این زمانهی سفلهپرور حتی اگر یک شمع در برابر طوفانهای بنیادکن تاب آورده و روشن مانده، غنیمت است. غنیمت است برای این سرزمین و برای جامعهی علمی و از همه بیشتر برای دانشجویی که قرار است در این دانشگاهها بیاموزد.
این جستار را با بیان خاطرهای شخصی به پایان میبرم. در دورهی کرونا به علت قرنطینه باید از خانه کار میکردیم. از دانشگاه اجازه گرفتم تا در ترم سپتامبر (مهرماه) به ایران بازگردم و از راه دور کارهایم را انجام دهم. نزدیکی خانهمان یک دانشگاه آزاد بود. از طریق دوستی متوجه شدم که این دانشگاه در حوزهی تخصصی من درسهایی در سطوح کارشناسی و کارشناسی ارشد ارائه میدهد و در بعضی از درسها نیاز به همکار حقالتدریسی دارد! نامهای به همراه رزومهی خودم برای مدیر گروه نوشتم و با توضیح شرایط خودم اعلام آمادگی کردم که در یکی از درسهایی که گروه کامپیوتر صلاح میداند «رایگان» تدریس کنم. چند روزی گذشت و خبری نشد. پیگیری کردم جواب دادند: متاسفانه گروه، رزومهتان را بررسی کرد و صلاحیت علمی شما برای گروه محرز نشد. (۲/۳)👇🏻
روزی خبردار شدیم که رئیس دپارتمان به مسافرت رفته است. کجا؟ ایران! کجای ایران؟ اصفهان. رییس دپارتمان دانشگاهی مهم در بریتانیا به اصفهان (دقیقتر بگویم؛ به محلهی عاشقآباد اصفهان) رفت و یکی دو روزی آنجا ماند تا دوست ما را راضی کند به دانشگاه بازگردد. رفیق اصفهانی بالاخره تسلیم شد و برگشت! یکی دو سال بعد وقتی که رفیقمان اواخر دورهی دکتری خود بود، رئیس دپارتمان به او پیشنهاد استخدام داد. یادم میآید در همان دوران، خودم برای یافتن کار، به ده دانشگاه درخواست فرستاده بودم و تنها سه دانشگاه به من پیشنهاد کار داده بود. کار سراسیمه دنبال شخصی مانند او میدوید. پاسخ دوستمان به درخواست رئیس دانشگاه این بود که «ممنونم کشورم اکنون به من بیشتر نیاز دارد و باید برگردم». باز دست برنداشتند. گفتند اگر بخواهد میتواند به ایران برود و از راه دور با دانشگاه همکاری کند. اما مرغ تنها یک پا داشت: کار با دانشگاههای ایران برایم اولویت دارد!
یادم هست خیلی با او دعوا کردم. آخر سر روز خداحافظی به من گفت که اگر قصد ماندن در خارج از ایران را داری، حداقل به کشوری برو که از دانش تو کمتر علیه ایران استفاده کنند. همین موعظهی یک عالم با عمل بود که من را برای کار به سوئد کشانید و خودش برگشت ایران.
بگذارید آخر داستان را بگویم. اکنون حدود 10 سال از آن ماجرا میگذرد و دوست ما که ساکن اصفهان است، هنوز دنبال کار میگردد! خودم بارها در سفر به ایران حضورا روی نشُستهی برخی مسئولان دانشگاهها را زیارت کردم و برای استخدام دوستم دستبهدامن حضرات شدم. پاسخها همه شبیه هم: «چرا مدرک لیسانس و فوق لیسانسش در فیزیک (از دانشگاه صنعتی اصفهان) است، اما دکتریش مربوط به Data Scienceمیشود؟ انگیزهاش از تحصیل در بریتانیا مبهم است. انگیزهاش از بازگشت به ایران مبهم است. دسترسی به سابقهاش در دورهی دکتری برای گزینش امکانپذیر نیست. تمام دانشگاههایی که رفتم پر بودند از مثلا همسر فلان نمایندهی مجلس یا دختر و پسر فلان مقام بلندپایهی دولتی که بدون هیچ صلاحیتی جایگاه هیات علمی را اشغال کردهاند.
این گذشتهی نزدیک ماست. صدای این ساز ناکوک یکی دو دههی دیگر در ایران شنیده خواهد شد؛ در تباهشدن علمی یکی دو نسل آینده.
در چنین شرایطی حتی معدود استادان خوبی که در دانشگاه ماندهاند، عذاب همنشینی زاغ و زغن را تحمل میکنند. اگر در گوشهای کسی شمعی برافروخته باشد حسودانی هستند که به خاموشی آن کمر میبندند. همین روزها جامعهی علمی کشور، داغدیده است؛ دکتر شهرام آزادیان. هماویی که نه فقط به نام، بلکه به صفت «آزاد»ش میخوانند. اما خودنخبهپندارانی هستند که حتی هنوز متوفی به خاک سپرده نشده، مرگش را ناشی از ترس و اسارت در بندگی اربابان دانشگاه میدانند و تلویحا زبان به شماتت باز میکنند که چرا در دانشگاه مانده؟! آنها نمیخواهند یا نمیتوانند بدانند که در این زمانهی سفلهپرور حتی اگر یک شمع در برابر طوفانهای بنیادکن تاب آورده و روشن مانده، غنیمت است. غنیمت است برای این سرزمین و برای جامعهی علمی و از همه بیشتر برای دانشجویی که قرار است در این دانشگاهها بیاموزد.
این جستار را با بیان خاطرهای شخصی به پایان میبرم. در دورهی کرونا به علت قرنطینه باید از خانه کار میکردیم. از دانشگاه اجازه گرفتم تا در ترم سپتامبر (مهرماه) به ایران بازگردم و از راه دور کارهایم را انجام دهم. نزدیکی خانهمان یک دانشگاه آزاد بود. از طریق دوستی متوجه شدم که این دانشگاه در حوزهی تخصصی من درسهایی در سطوح کارشناسی و کارشناسی ارشد ارائه میدهد و در بعضی از درسها نیاز به همکار حقالتدریسی دارد! نامهای به همراه رزومهی خودم برای مدیر گروه نوشتم و با توضیح شرایط خودم اعلام آمادگی کردم که در یکی از درسهایی که گروه کامپیوتر صلاح میداند «رایگان» تدریس کنم. چند روزی گذشت و خبری نشد. پیگیری کردم جواب دادند: متاسفانه گروه، رزومهتان را بررسی کرد و صلاحیت علمی شما برای گروه محرز نشد. (۲/۳)👇🏻
😭2
انتظار نداشتم. خواستم جواب را مکتوب کنند. نامهای با همین مضمون در پاسخ درخواستم نوشتند. کمی جستوجوکردم ببینم اعضای گروه (هیات علمی) که من را قضاوت کردهاند چه کسانی هستند. در جستوجوهایم دریافتم که یکی از آنها دانشجوی دکتری است و باقی کارشناسی ارشد. البته از خشک شدن مهر دکترای مدیر گروه هم دو سه سالی بیشتر نگذشته بود. رزومهاش را که چک کردم نامی آشنا به چشمم خورد. استاد یکی از دانشگاههای تهران که سالها قبل در کنفرانسی با هم آشنا شده بودیم و من یکی دوباری به درخواست او بهصورت غیرحضوری در جمع همکارانش سخنرانی کرده بودم. استاد راهنمای همین مدیر گروهی بود که صلاحیت من را احراز نکرده است. نامهی گروه را پرینت کردم و روی میز کارم گذاشتم تا هرگاه که غرور دست داد، مرورش کنم. برای وقتهایی که فیلم یاد هندوستان میکند و برای تنظیم باد خوب است. (۳/۳)
عنوان یادداشت بیتی است از لسانالغیب:
همای گو مفکن سایهی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد
عنوان یادداشت بیتی است از لسانالغیب:
همای گو مفکن سایهی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد
❤3😢3
از بیش کمی دانستن مصیبتی است!
خداوند حضرت پدر را قرین رحمت خویش کناد! یادم هست این جمله را «از بیش کمی دانستن مصیبت است» برای من رزرو کرده بود از بس که اظهار نظرهای شاذ میکردم. تا چنین جملهای بر زبان میراند، میفهمیدم که در اظهار نظر باز خامی کردهام. منتظر بودم تا پس از ادای این جمله، با آوردن برهانی مرا قانع کند. تا اواسط دههی دوم زندگی به شنیدن این جمله خو گرفته بودم. در بیست و چندسالگی نَرمنَرمَک ورق برگشت. گاهی با او دربارهی تئوری احتمال صحبت میکردم. ولی گویا تلقیش از دست یازیدن من به تئوری احتمال، فرار از یافتن پاسخهای قطعی به پرسشهای دترمینیستیک (قطعی) زندگی بود. اما هر چه که بود انعطاف بیشتری نشان میداد. البته من هم در اظهارنظرهایم کمتر از سورهای عمومی و وجودی (مانندِ همه، هر، هیچ و فقط) استفاده میکردم و گاهی «شاید» را چاشنی جملاتم میکردم. این تغییرات ذهنی و زبانی باعث شده بود تا حساسیتش کمتر شود.
به رسم کنجکاوی دیرینهام میان کتابها و پایاننامههای دانشجویان پدر، همیشه دنبال گمشدهای خیالی میگشتم. خواندن صفحهی «تقدیم» پایاننامهها و کتابها برایم جذاب بود. کمکم سرگرمیم شده بود. جملات درجشده در این صفحه گویا به من قدرت تحلیل شخصیت مولف را میداد. به هر روی لذتی داشت شبیه لذت خواندن جملات پشت کامیونها و اتوبوسها! شاید زیباترین جملهای که خواندهام چیزی شبیه این بود: تقدیم به همسرم و فرزندانم که اگر آنها نبودند، نگارش این کتاب دوسال زودتر تمام میشد. بگذریم!
روزی گرمِ عادتِ مالوفِ کتابگردی، چشمم به پایاننامهی یکی از دانشجویانش افتاد که مدعای پژوهشش «سودمندی بهکارگیری تئوری بِیزیَن» در یکی از موضوعات حوزهی مدیریت آموزشی بود. آن دانشجو با نمره 19.5 فارغالتحصیل شده بود و مقالهای هم در یکی از ژورنالهای Elsevier به چاپ رسانده بود. معنای چیزی که میدیدم آن بود که پدرم تئوری بیزین را میشناسد. پس لاجرم احتمال شرطی را میدانسته و به همین دلیل با افاضات من مدارا میکرده است. اما دانستن تئوری بیزین و التزام به لوازم آن، میتوانست کار را برای مفاهمهی بیشتر میان پدر و پسر آسان کند. هنگامی که از او دربارهی این پایاننامه پرسیدم، تایید کرد که این دانشجو از معدود دانشجویانی بوده که دور تسلسلِ بهکارگیریِ پرسشنامه و تحلیلِ آماری را شکسته و متدولوژی را به سمت شبیهسازیِ مبتنی بر آن تئوری برده است. گفتم پدرجان من هم با این تئوری آشنایم و گمانهایم مبتنی بر آن است. لبخندی زد و سکوتی کرد که گویاتر از هر کلامی بود!
اینها را گفتم که بگویم میخواهم یادداشتی دربارهی عاشورا بنویسم که «تئوری بیزین» در آن نقش بسیار مهمی را بازی میکند. اینجا قصد دارم با زبانی ساده تئوری را شرح بدهم تا برای یادداشت اصلی آماده شوید. چراکه دانستن آن در فهم مسالهای که در یادداشت عاشورا مطرح خواهد شد، ضروری است. در ادامه ممکن است کلمات قلمبه سلنبه یا فرمول ریاضی ببینید. اما نگران نباشید. وقتی مفاهیم را توضیح بدهم، خودتان متوجه خواهید شد که فقط ظاهرش پیچیده است.
پیش از شروعِ معرفیِ این تئوری، باید دربارهی یک مفهوم مرتبط بگویم. بیایید عنوانش را بگذاریم: «سوالات چه میشود اگر» یا همان What if Questions. این پرسشها زمانی مطرح میشوند که میخواهید سناریوهای مختلف مسالهای را بررسی کنید. این قبیل پرسشها هم بهکار کسبوکار میآیند، هم در رتقوفتق امورات شخصی کارا هستند. مثلا به کسبوکارها کمک میکند تا استراتژیهای گوناگون را ارزیابی کنند و برای دست یافتن به یک برنامهریزی دقیق، فاکتورهای ریسک و عدم قطعیت را در نظر بگیرند. در حوزههای شخصی هم این سؤالات میتوانند باعث شوند تا اشخاص احساسات و آرزوهای خود را شبیهسازی کنند، تصمیم بگیرند و نتایج ممکن از اقدامات خود را پیشبینی کنند. البته تمرکزِ بیش از اندازه بر آن، میتواند منجر به خطای تحلیل هم بشود (نوعی خیالبافی متوهمانه؛ همانی که پدرم من را از آن بر حذر میداشت) که توضیحش از حوصلهی این یادداشت خارج است. بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید برای انتخاب یک رشته یا دانشگاه باید تصمیم بگیرید. در ذهنتان سوالاتی شبیه این ایجاد میشود:
1- اگر رشتهی A را انتخاب کنم، چقدر احتمال دارد که یافتن کار مرتبط با آن برایم سهل باشد؟
2- اگر دانشگاه C را انتخاب کنم، چقدر احتمال دارد زندگی در خوابگاهِ دانشگاه برایم چالشبرانگیز شود؟
و الخ. (۱/۲) 👇
خداوند حضرت پدر را قرین رحمت خویش کناد! یادم هست این جمله را «از بیش کمی دانستن مصیبت است» برای من رزرو کرده بود از بس که اظهار نظرهای شاذ میکردم. تا چنین جملهای بر زبان میراند، میفهمیدم که در اظهار نظر باز خامی کردهام. منتظر بودم تا پس از ادای این جمله، با آوردن برهانی مرا قانع کند. تا اواسط دههی دوم زندگی به شنیدن این جمله خو گرفته بودم. در بیست و چندسالگی نَرمنَرمَک ورق برگشت. گاهی با او دربارهی تئوری احتمال صحبت میکردم. ولی گویا تلقیش از دست یازیدن من به تئوری احتمال، فرار از یافتن پاسخهای قطعی به پرسشهای دترمینیستیک (قطعی) زندگی بود. اما هر چه که بود انعطاف بیشتری نشان میداد. البته من هم در اظهارنظرهایم کمتر از سورهای عمومی و وجودی (مانندِ همه، هر، هیچ و فقط) استفاده میکردم و گاهی «شاید» را چاشنی جملاتم میکردم. این تغییرات ذهنی و زبانی باعث شده بود تا حساسیتش کمتر شود.
به رسم کنجکاوی دیرینهام میان کتابها و پایاننامههای دانشجویان پدر، همیشه دنبال گمشدهای خیالی میگشتم. خواندن صفحهی «تقدیم» پایاننامهها و کتابها برایم جذاب بود. کمکم سرگرمیم شده بود. جملات درجشده در این صفحه گویا به من قدرت تحلیل شخصیت مولف را میداد. به هر روی لذتی داشت شبیه لذت خواندن جملات پشت کامیونها و اتوبوسها! شاید زیباترین جملهای که خواندهام چیزی شبیه این بود: تقدیم به همسرم و فرزندانم که اگر آنها نبودند، نگارش این کتاب دوسال زودتر تمام میشد. بگذریم!
روزی گرمِ عادتِ مالوفِ کتابگردی، چشمم به پایاننامهی یکی از دانشجویانش افتاد که مدعای پژوهشش «سودمندی بهکارگیری تئوری بِیزیَن» در یکی از موضوعات حوزهی مدیریت آموزشی بود. آن دانشجو با نمره 19.5 فارغالتحصیل شده بود و مقالهای هم در یکی از ژورنالهای Elsevier به چاپ رسانده بود. معنای چیزی که میدیدم آن بود که پدرم تئوری بیزین را میشناسد. پس لاجرم احتمال شرطی را میدانسته و به همین دلیل با افاضات من مدارا میکرده است. اما دانستن تئوری بیزین و التزام به لوازم آن، میتوانست کار را برای مفاهمهی بیشتر میان پدر و پسر آسان کند. هنگامی که از او دربارهی این پایاننامه پرسیدم، تایید کرد که این دانشجو از معدود دانشجویانی بوده که دور تسلسلِ بهکارگیریِ پرسشنامه و تحلیلِ آماری را شکسته و متدولوژی را به سمت شبیهسازیِ مبتنی بر آن تئوری برده است. گفتم پدرجان من هم با این تئوری آشنایم و گمانهایم مبتنی بر آن است. لبخندی زد و سکوتی کرد که گویاتر از هر کلامی بود!
اینها را گفتم که بگویم میخواهم یادداشتی دربارهی عاشورا بنویسم که «تئوری بیزین» در آن نقش بسیار مهمی را بازی میکند. اینجا قصد دارم با زبانی ساده تئوری را شرح بدهم تا برای یادداشت اصلی آماده شوید. چراکه دانستن آن در فهم مسالهای که در یادداشت عاشورا مطرح خواهد شد، ضروری است. در ادامه ممکن است کلمات قلمبه سلنبه یا فرمول ریاضی ببینید. اما نگران نباشید. وقتی مفاهیم را توضیح بدهم، خودتان متوجه خواهید شد که فقط ظاهرش پیچیده است.
پیش از شروعِ معرفیِ این تئوری، باید دربارهی یک مفهوم مرتبط بگویم. بیایید عنوانش را بگذاریم: «سوالات چه میشود اگر» یا همان What if Questions. این پرسشها زمانی مطرح میشوند که میخواهید سناریوهای مختلف مسالهای را بررسی کنید. این قبیل پرسشها هم بهکار کسبوکار میآیند، هم در رتقوفتق امورات شخصی کارا هستند. مثلا به کسبوکارها کمک میکند تا استراتژیهای گوناگون را ارزیابی کنند و برای دست یافتن به یک برنامهریزی دقیق، فاکتورهای ریسک و عدم قطعیت را در نظر بگیرند. در حوزههای شخصی هم این سؤالات میتوانند باعث شوند تا اشخاص احساسات و آرزوهای خود را شبیهسازی کنند، تصمیم بگیرند و نتایج ممکن از اقدامات خود را پیشبینی کنند. البته تمرکزِ بیش از اندازه بر آن، میتواند منجر به خطای تحلیل هم بشود (نوعی خیالبافی متوهمانه؛ همانی که پدرم من را از آن بر حذر میداشت) که توضیحش از حوصلهی این یادداشت خارج است. بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید برای انتخاب یک رشته یا دانشگاه باید تصمیم بگیرید. در ذهنتان سوالاتی شبیه این ایجاد میشود:
1- اگر رشتهی A را انتخاب کنم، چقدر احتمال دارد که یافتن کار مرتبط با آن برایم سهل باشد؟
2- اگر دانشگاه C را انتخاب کنم، چقدر احتمال دارد زندگی در خوابگاهِ دانشگاه برایم چالشبرانگیز شود؟
و الخ. (۱/۲) 👇
همانگونه که میبینید در همهی این پرسشها در پیِ سنجشِ احتمالِ رویدادی هستیم که وقوعش وابسته به وقوعِ رخدادی پیشینی است. مثلا احتمال چالشبرانگیز بودنِ زندگی در خوابگاه دانشگاه را میخواهیم بدانیم؛ اگر دانشگاهِ آن شهر را برای تحصیل انتخاب کرده باشیم. این احتمال از نوع شرطی است. چرا؟ چون شرطِ چنان سنجشی، انتخاب آن دانشگاه برای تحصیل است.
اگر بگویمتان که تئوری بیزین را برای قدوقامت چنین سنجشهایی دوختهاند، شاید باور نکنید.
همهی تئوری بیزین را میتوان در فرمولی خلاصه کرد:
P(A|B) = P(B|A) * P(A) / P(B)
نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. برای فهمیدن این فرمول نیاز داریم با نشانههای زیر آشنا باشیم:
1- حرف P که اولین حرف از Probability و به معنی احتمال است. مثلا P(Something) یعنی احتمال وقوع Something. مقدارِ این احتمال هرچه که باشد عددی بین 0 و 100 است. میتوان آن را بهصورت اعشاری هم نشان داد. مثلا میتوان به جای 80% نوشت 0.80. هر دو یک معنا میدهند.
2- علامت | به معنی «به شرطِ» است. مثلا وقتی مینویسیم P(A|B) یعنی احتمال وقوع A به شرطِ اینکه B به وقوع پیوسته باشد. مثلا:
P(فردا باد تند بوزد | فردا باران ببارد)
یعنی احتمال اینکه «فردا باران ببارد» به شرطِ آنکه «باد تند بوزد» باشد.
3- علامت * همان ضرب و علامت / همان تقسیم خودمان است.
بگذارید همین مثال ابر و باران را مطابق فرمول بالا بسط دهیم:
P(فردا باد تند بوزد | فردا باران ببارد) =
[ P( فردا باران ببارد| فردا باد تند بوزد) * P(فردا باران ببارد) ] /
P(فردا باد تند بوزد)
پس برای محاسبهی احتمال اینکه «فردا باران ببارد» به شرط آنکه «باد تند بوزد» نیازمند دانستن (یا محاسبهی) احتمالات زیر هستید:
1- احتمال اینکه «فردا باد تند بوزد» به شرط آنکه «فردا باران ببارد»:
P( فردا باران ببارد| فردا باد تند بوزد)
2- احتمال اینکه فردا باران ببارد:
P(فردا باران ببارد)
3- احتمال اینکه فردا باد تند بوزد:
P(فردا باد تند بوزد)
حالا که با اجزای این فرمول آشنا شدید، بیایید یک مثال عددی حل کنیم:
فرض کنید به شما اطلاعات زیر را بدهند:
احتمال اینکه هر روزی که شما انتخاب کنید، در آن روز باران ببارد 30 درصد است.
احتمال اینکه هر روزی که شما انتخاب کنید، در آن روز باد تند بوزد 40 درصد است.
و احتمال اینکه در هر روزی که شما انتخاب میکنید، باد تند بوزد اگر باران باریده باشد 60 درصد است.
حال ازتان خواسته میشود احتمال اینکه «فردا باران ببارد» با فرض اینکه «باد تند وزیده باشد» چقدر است؟ برای محاسبهی این احتمال تنها کافی است در فرمول بالا عددگذاری کنید:
P(فردا باران ببارد) = 0.3
P(فردا باد تند بوزد) = 0.4
P( فردا باران ببارد| فردا باد تند بوزد) = 0.6
بنابراین مطابق فرمولِ تئوریِ بیزین خواهیم داشت:
P(فردا باد تند بوزد | فردا باران ببارد) = (0.3 * 0.6) / 0.45 = 0.4
پس احتمال اینکه «فردا باران ببارد» به شرط آنکه «باد تند وزیده باشد» 45 درصد است.
حتما میتوانید تصور کنید که در شئونات مختلف زندگی، چه کاربردهایی را میتوان برای این تئوری متصور شد. در اینجا هر خردهاطلاعاتِ پیشینی، ممکن است برای پیشبینی آینده به کار آید. جای ملامت نیست که چرا از بیش کم میدانی! یاد پدرم، که هرچه دارم از اوست، بهخیر! نیست که به او بگویم پدر! «از بیش کمی دانستن هم غنیمتی است». غفرلله لی و له! (۲/۲)
اگر بگویمتان که تئوری بیزین را برای قدوقامت چنین سنجشهایی دوختهاند، شاید باور نکنید.
همهی تئوری بیزین را میتوان در فرمولی خلاصه کرد:
P(A|B) = P(B|A) * P(A) / P(B)
نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. برای فهمیدن این فرمول نیاز داریم با نشانههای زیر آشنا باشیم:
1- حرف P که اولین حرف از Probability و به معنی احتمال است. مثلا P(Something) یعنی احتمال وقوع Something. مقدارِ این احتمال هرچه که باشد عددی بین 0 و 100 است. میتوان آن را بهصورت اعشاری هم نشان داد. مثلا میتوان به جای 80% نوشت 0.80. هر دو یک معنا میدهند.
2- علامت | به معنی «به شرطِ» است. مثلا وقتی مینویسیم P(A|B) یعنی احتمال وقوع A به شرطِ اینکه B به وقوع پیوسته باشد. مثلا:
P(فردا باد تند بوزد | فردا باران ببارد)
یعنی احتمال اینکه «فردا باران ببارد» به شرطِ آنکه «باد تند بوزد» باشد.
3- علامت * همان ضرب و علامت / همان تقسیم خودمان است.
بگذارید همین مثال ابر و باران را مطابق فرمول بالا بسط دهیم:
P(فردا باد تند بوزد | فردا باران ببارد) =
[ P( فردا باران ببارد| فردا باد تند بوزد) * P(فردا باران ببارد) ] /
P(فردا باد تند بوزد)
پس برای محاسبهی احتمال اینکه «فردا باران ببارد» به شرط آنکه «باد تند بوزد» نیازمند دانستن (یا محاسبهی) احتمالات زیر هستید:
1- احتمال اینکه «فردا باد تند بوزد» به شرط آنکه «فردا باران ببارد»:
P( فردا باران ببارد| فردا باد تند بوزد)
2- احتمال اینکه فردا باران ببارد:
P(فردا باران ببارد)
3- احتمال اینکه فردا باد تند بوزد:
P(فردا باد تند بوزد)
حالا که با اجزای این فرمول آشنا شدید، بیایید یک مثال عددی حل کنیم:
فرض کنید به شما اطلاعات زیر را بدهند:
احتمال اینکه هر روزی که شما انتخاب کنید، در آن روز باران ببارد 30 درصد است.
احتمال اینکه هر روزی که شما انتخاب کنید، در آن روز باد تند بوزد 40 درصد است.
و احتمال اینکه در هر روزی که شما انتخاب میکنید، باد تند بوزد اگر باران باریده باشد 60 درصد است.
حال ازتان خواسته میشود احتمال اینکه «فردا باران ببارد» با فرض اینکه «باد تند وزیده باشد» چقدر است؟ برای محاسبهی این احتمال تنها کافی است در فرمول بالا عددگذاری کنید:
P(فردا باران ببارد) = 0.3
P(فردا باد تند بوزد) = 0.4
P( فردا باران ببارد| فردا باد تند بوزد) = 0.6
بنابراین مطابق فرمولِ تئوریِ بیزین خواهیم داشت:
P(فردا باد تند بوزد | فردا باران ببارد) = (0.3 * 0.6) / 0.45 = 0.4
پس احتمال اینکه «فردا باران ببارد» به شرط آنکه «باد تند وزیده باشد» 45 درصد است.
حتما میتوانید تصور کنید که در شئونات مختلف زندگی، چه کاربردهایی را میتوان برای این تئوری متصور شد. در اینجا هر خردهاطلاعاتِ پیشینی، ممکن است برای پیشبینی آینده به کار آید. جای ملامت نیست که چرا از بیش کم میدانی! یاد پدرم، که هرچه دارم از اوست، بهخیر! نیست که به او بگویم پدر! «از بیش کمی دانستن هم غنیمتی است». غفرلله لی و له! (۲/۲)
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آفتاب آمد دلیل آفتاب! فاینمن در این ویدئو با صراحت تمام، نظرش را دربارهی القاب و عناوین علمی میگوید.
تحلیل سناریوهای فرضی واقعهی عاشورا بر مبنای تئوری بیزین
قسمت اول
خدایش رحمت کناد مرحوم «احمد قابل» را که سرنوشتش همچون بسیاری از دگراندیشان قرین محنت بود. از یک سو بهخاطر تفاوت خوانشش از حوزهی دین با قرائت رسمی حکومت، مطرود و مغضوب بود و از سویی دیگر گروهی در موجسواری سیاسی بر تعارضات میان اندیشهی او و ایدئولوژیِ حاکم میکوشیدند. از هر دو رنج کشید و قدر ندید. اما تا آنجا که توانست تاج «لقد کرَّمنا بنی آدمَ» را با هیچ کلاهی عوض نکرد و آزاده زیست. سالها قبل دوستی یکی از سخنرانیهای قابل با عنوان «بیمها و امیدهای دینداری» را برایم فرستاد که بهمناسبت عاشورا ایراد شده بود.
قابل در آن سخنرانی ضمن نقدِ روایتِ رسمی از حوادث محرم ۶۱ هجری صراحتاً ادعا میکند که «امام حسین از دست حکومت یزید فرار کرد؛ نه اینکه قیام کرد… قصد امام از خروج از مدینه، حفظ امنیت خود و خانوادهاش بوده است؛ نه جنگ بر علیه یزید…». قابل برای اثبات این ادعا به روایتخوانی (نقل) میپردازد و در تایید خوانشِ خود، فرازهایی از نامهها و خطابههای منقول از حسین بن علی را کنار هم میگذارد. مثلا رندیِ راویانِ رسمی واقعه را در نقل نکردن این فراز از وصیت حسین بن علی به برادرش، محمد حنفیه، مینکوهد و کلمهی صبر را نشانهای از عزمِ امام در حفظِ جان و پرهیز از جنگ با یزید میشمارد: «فمن قَبَلَني بقبولِ الحقِ فاللهُ أولى بالحقِ، ومن ردَّ علي هذا أصبِرُ حتى يقضي الله بيني وبين القوم بالحق وهو خيرُ الحاكمين.»
یا فرازی دیگر از سخنان حسین را هنگام خروج از مدینه شاهد میگیرد بر اینکه حسین پسر علی در این امید است که مکه «مامنی» برای او و خانوادهاش باشد. حتی عزیمت حسین بن علی از مکه به کوفه را بیشتر معطوف به خاطرجمعی او از امن بودن کوفه برای زندگی میداند و اینکه او احتمالِ تشکیلِ حکومت را با حمایت کوفیان میداده، عَرَض میشمارد. این حُسنِ ظنِ قابلْ به حدی امتداد مییابد که حسین را در برابر سپاه عمر سعد، مستاصل و مجبور به یک واکنش انفعالی تصویر میکند؛ یعنی حسین از آنها میخواهد نکُشندَش تا در عوض او هم از بلاد اسلام خارج شود.
انحرافِ معیارِ دیدگاهِ جناب قابل در مباحثات «دروندینی» حتی با دگراندیشان دیگر، آنقَدَر هست که به گوشِ مخاطبِ بیغرضومرض هم نغمهی ناجور شنیده شود. من معتقدم او پیرامونِ انگیزهی حسین بن علی به مباحثاتِ کلامیِ بزرگان احاطه داشته است. قابل جایگاهِ فکریِ خود را نقطهی مقابلِ اندیشهی کسانی مانند صاحبِ کتابِ «شهید جاوید» نمیبیند. قابلْ با زیرکی از کنار موضوع «علم امام» میگذرد و خود را درگیر اختلاف «سید مرتضی» و شاگردش «محمد بن حسن طوسی» نمیکند؛ نکتهای که اگر در این سخنرانی بر زبان میراند، با گفتهی دیگرش در مورد «صحیفهی علی» (که طبق باور قابل «علم اولین و آخرین در آن جمع است و از امامی به امام دیگر به ارث برده میشود») در تعارض قرار میگرفت. این نظریه، مزاحم خوانشِ اوست. چون اگر حسین، وارثِ علمِ علی است و همهچیز هم در مصحف علی هست، پس حسین بهواسطهی فیض روحالقدس همهچیز را میداند. لاجرم «فرار» از مدینه برای حفظِ جان، تلاشی مذبوحانه جلوه میکند؛ مگر چنین استدلال کند که امام «یفر من قضاء الله الی قدره»!
به هر حال فضل تقدمِ بحثِ کلامی در حوزهی «علم» حسین بن علی، متعلق است به سید مرتضی و شاگردش شیخ طوسی؛ چنانکه شیخ طوسی نظریهی استادش، سید مرتضی، دربارهی علمِ اجمالی امام را رد میکند و قائل به علم تفصیلی امام به «ما کان و ما یکون» است. هر چند که در کمال شگفتی برخی دگراندیشان حتی بحثهای کلامی سید مرتضی در کتاب «تنزیه الانبیاء» و کتاب «الشافی فی الائمه» را حمل بر این کردهاند که او میخواهد بگوید حسین، پسر علی، آغاز و فرجام کار خویش را نمیدانسته! 👇
قسمت اول
خدایش رحمت کناد مرحوم «احمد قابل» را که سرنوشتش همچون بسیاری از دگراندیشان قرین محنت بود. از یک سو بهخاطر تفاوت خوانشش از حوزهی دین با قرائت رسمی حکومت، مطرود و مغضوب بود و از سویی دیگر گروهی در موجسواری سیاسی بر تعارضات میان اندیشهی او و ایدئولوژیِ حاکم میکوشیدند. از هر دو رنج کشید و قدر ندید. اما تا آنجا که توانست تاج «لقد کرَّمنا بنی آدمَ» را با هیچ کلاهی عوض نکرد و آزاده زیست. سالها قبل دوستی یکی از سخنرانیهای قابل با عنوان «بیمها و امیدهای دینداری» را برایم فرستاد که بهمناسبت عاشورا ایراد شده بود.
قابل در آن سخنرانی ضمن نقدِ روایتِ رسمی از حوادث محرم ۶۱ هجری صراحتاً ادعا میکند که «امام حسین از دست حکومت یزید فرار کرد؛ نه اینکه قیام کرد… قصد امام از خروج از مدینه، حفظ امنیت خود و خانوادهاش بوده است؛ نه جنگ بر علیه یزید…». قابل برای اثبات این ادعا به روایتخوانی (نقل) میپردازد و در تایید خوانشِ خود، فرازهایی از نامهها و خطابههای منقول از حسین بن علی را کنار هم میگذارد. مثلا رندیِ راویانِ رسمی واقعه را در نقل نکردن این فراز از وصیت حسین بن علی به برادرش، محمد حنفیه، مینکوهد و کلمهی صبر را نشانهای از عزمِ امام در حفظِ جان و پرهیز از جنگ با یزید میشمارد: «فمن قَبَلَني بقبولِ الحقِ فاللهُ أولى بالحقِ، ومن ردَّ علي هذا أصبِرُ حتى يقضي الله بيني وبين القوم بالحق وهو خيرُ الحاكمين.»
یا فرازی دیگر از سخنان حسین را هنگام خروج از مدینه شاهد میگیرد بر اینکه حسین پسر علی در این امید است که مکه «مامنی» برای او و خانوادهاش باشد. حتی عزیمت حسین بن علی از مکه به کوفه را بیشتر معطوف به خاطرجمعی او از امن بودن کوفه برای زندگی میداند و اینکه او احتمالِ تشکیلِ حکومت را با حمایت کوفیان میداده، عَرَض میشمارد. این حُسنِ ظنِ قابلْ به حدی امتداد مییابد که حسین را در برابر سپاه عمر سعد، مستاصل و مجبور به یک واکنش انفعالی تصویر میکند؛ یعنی حسین از آنها میخواهد نکُشندَش تا در عوض او هم از بلاد اسلام خارج شود.
انحرافِ معیارِ دیدگاهِ جناب قابل در مباحثات «دروندینی» حتی با دگراندیشان دیگر، آنقَدَر هست که به گوشِ مخاطبِ بیغرضومرض هم نغمهی ناجور شنیده شود. من معتقدم او پیرامونِ انگیزهی حسین بن علی به مباحثاتِ کلامیِ بزرگان احاطه داشته است. قابل جایگاهِ فکریِ خود را نقطهی مقابلِ اندیشهی کسانی مانند صاحبِ کتابِ «شهید جاوید» نمیبیند. قابلْ با زیرکی از کنار موضوع «علم امام» میگذرد و خود را درگیر اختلاف «سید مرتضی» و شاگردش «محمد بن حسن طوسی» نمیکند؛ نکتهای که اگر در این سخنرانی بر زبان میراند، با گفتهی دیگرش در مورد «صحیفهی علی» (که طبق باور قابل «علم اولین و آخرین در آن جمع است و از امامی به امام دیگر به ارث برده میشود») در تعارض قرار میگرفت. این نظریه، مزاحم خوانشِ اوست. چون اگر حسین، وارثِ علمِ علی است و همهچیز هم در مصحف علی هست، پس حسین بهواسطهی فیض روحالقدس همهچیز را میداند. لاجرم «فرار» از مدینه برای حفظِ جان، تلاشی مذبوحانه جلوه میکند؛ مگر چنین استدلال کند که امام «یفر من قضاء الله الی قدره»!
به هر حال فضل تقدمِ بحثِ کلامی در حوزهی «علم» حسین بن علی، متعلق است به سید مرتضی و شاگردش شیخ طوسی؛ چنانکه شیخ طوسی نظریهی استادش، سید مرتضی، دربارهی علمِ اجمالی امام را رد میکند و قائل به علم تفصیلی امام به «ما کان و ما یکون» است. هر چند که در کمال شگفتی برخی دگراندیشان حتی بحثهای کلامی سید مرتضی در کتاب «تنزیه الانبیاء» و کتاب «الشافی فی الائمه» را حمل بر این کردهاند که او میخواهد بگوید حسین، پسر علی، آغاز و فرجام کار خویش را نمیدانسته! 👇
YouTube
بیم و امیدهای دینداری, احمد قابل - کامل
سخنرانی احمد قابل بیم و امیدهای دینداری, - کامل
عجب آنکه شیخ طوسی در کتاب «تلخیص شافی» ضمن ذکر نظر استاد، سید مرتضی، و تایید اینکه «امام حسین» از همان آغاز عاقبت خویش را میدانسته، با استاد خود تنها دربارهی میزانِ علمِ امام به جزئیاتِ عاقبتِ این راه جدل میکند و نه بیشتر:
«إن الحسين عليه السّلام كان يعلم ما ينتهي إليه أمره، و أنه يقتل و يخذله من راسله و كاتبه، و إنما تعبّد بالجهاد و الصبر على القتل…»
خوانندهی این سطور از یادداشت خلیفهی بازی به یاد دارد که من ارادتی به نقل ندارم و آن را رهزن کشف حقیقت میدانم. معتقد هم نیستم که عقل بهتنهایی قادر است به پرسشهای تاریخی پاسخی بایسته بدهد. اگر در یک پژوهش تاریخی، کورسوی امیدی به استفاده از روشهای عقلی وجود داشته باشد، هرگز نقل را به بازی نخواهم گرفت. در ما نحن فیه چه جدلهای هرمنوتیکیای که دربارهی واژگان انجام نیافته! مثلا ریشه «خَرَجَ» در سخنان حسین را گروهی حمل بر خروج بر حکومت کردهاند و برخی با قرینهیابیهای قرآنی، آن را بهمعنای خارج شدن حسین از شهری قلمداد نمودهاند. گاهی با دامِ تزویر کردنِ قرآن*، رندانه بخشی از آیه را که موافق رایشان بوده آوردهاند و برخی را حذف کردهاند.
موسی را در «خرج منها خائفا» دیدهاند که از ترس ملاء فرعون میگریزد و دعا میکند که بارالهی من را از دست قوم ظالمین نجات بده، ولی فراموش میکنند که موسی ماموریتی دیگری هم دارد و باید فرعون را سرنگون کند. هر چه هست از این جدلها نتیجهای حاصل نشده و شاهدش انشقاقی است که از ازل تا به ابد درون مذهب وجود داشته و دارد. پس این پرسش وجاهت دارد اگر بپرسیم که: کدام حسین منظور ماست؟
یک: حسینی که مخالف یزید بود و میخواست امر به معروف و نهی از منکر کند، ولی قصد براندازی نداشت. اگر در این راه کشته میشد، باکی نبود و اگر هم یزید سرنگون میشد که نور علی نور!
دو: حسینی که مخالف یزید بود و میخواست امر به معروف و نهی از منکر کند، اما از جانش هم بیمناک بود و حفظ جان، اولویت اولش بود. از این رو برای حفظ جان، از مدینه به مکه و از مکه به کوفه هجرت کرد. این همان مراد و مطلوب احمد قابل است.
سه: حسینی که به دنیا آمده بود تا برای بیدار کردن مردم و حفظ دین جدش، عاشورای سال ۶۱ هجری را رقم بزند. در این ورژن یا حسین تمام جزئیات این مسیر را به پشتوانهی علم امامت میدانسته، یا اینکه فقط کلیات و فرجام را میدانسته است.
چهار: حسینی که مخالف یزید بود و میخواست حکومت اسلامی تشکیل بدهد و نمیخواسته در این راه خود را به کشتن بدهد اما دست سرنوشت فرجامی دیگر برای او رقم زده. (صاحب کتاب «شهید جاوید» صالحی نجفآبادی)
برگزیدن یکی از این «حسین»ها اجتنابناپذیر است (خواننده ممکن است حسینهای دیگری را هم متصور شود) اما همهی این «حسین»ها در اصول زیر مشترکند:
یک: حسین به هیچ وجه با یزید بیعت نمیکرد. (و لا یبایع مثلی بمثله)
دو: یزید به هیچ وجه حسینِ بیعتنکرده را تحمل نمیکرد؛ یعنی یا حسین با یزید بود یا بر یزید (حالت پلاسما نداریم)
قصد دارم در روزهای آینده در این سلسلهیاداشت، سناریوپردازی کنم. سناریوها را بر مبنای احتمالات مینویسم و بر مبنای تئوری بیزین محاسباتی کامپیوتری انجام میدهم. نه سودای تلطفی دارم، نه پروای تحکمی. بیتوجه به این هر دو ضد، به دنبال پاسخ این پرسشم که:
آیا حسین، پسر علی، برای حفظ جانش از مدینه به مکه گریخت تا اگر آنجا امن باشد رحل اقامت بیفکند و امر به معروف کند؟ آیا با دلیل مشابه، از مکه به کوفه رهسپار شد؟
میخواهم با کمک استنتاج بیزی دریابم که حسین از روز اول (در مدینه) تا روز آخر (در کربلا) برای حفظ جان خود و خانوادهاش تا چه حد تصمیمهای درستی گرفته است؟ حسین اگر امام هم نبوده باشد، انسان است. عقل دارد و مانند هر انسانی ممکن است در تصمیم گیری خطا کند. میخواهم ببینم که تصمیمات او تا چه حد منطقی بوده است؟
برای یافتن پاسخ این پرسشها ناچار خواهیم بود تا محاسباتی انجام دهیم. فروض مورد استفاده ما مورد قبول همهی ابناء بشر خواهد بود و جانب هیچ عقیده، سلیقه، خوانش و ذائقه را نخواهیم گرفت. حتی برای اطمینان از صحت نتایج، از محاسبات کامپیوتری استفاده خواهیم کرد.
ادامه دارد…
«إن الحسين عليه السّلام كان يعلم ما ينتهي إليه أمره، و أنه يقتل و يخذله من راسله و كاتبه، و إنما تعبّد بالجهاد و الصبر على القتل…»
خوانندهی این سطور از یادداشت خلیفهی بازی به یاد دارد که من ارادتی به نقل ندارم و آن را رهزن کشف حقیقت میدانم. معتقد هم نیستم که عقل بهتنهایی قادر است به پرسشهای تاریخی پاسخی بایسته بدهد. اگر در یک پژوهش تاریخی، کورسوی امیدی به استفاده از روشهای عقلی وجود داشته باشد، هرگز نقل را به بازی نخواهم گرفت. در ما نحن فیه چه جدلهای هرمنوتیکیای که دربارهی واژگان انجام نیافته! مثلا ریشه «خَرَجَ» در سخنان حسین را گروهی حمل بر خروج بر حکومت کردهاند و برخی با قرینهیابیهای قرآنی، آن را بهمعنای خارج شدن حسین از شهری قلمداد نمودهاند. گاهی با دامِ تزویر کردنِ قرآن*، رندانه بخشی از آیه را که موافق رایشان بوده آوردهاند و برخی را حذف کردهاند.
موسی را در «خرج منها خائفا» دیدهاند که از ترس ملاء فرعون میگریزد و دعا میکند که بارالهی من را از دست قوم ظالمین نجات بده، ولی فراموش میکنند که موسی ماموریتی دیگری هم دارد و باید فرعون را سرنگون کند. هر چه هست از این جدلها نتیجهای حاصل نشده و شاهدش انشقاقی است که از ازل تا به ابد درون مذهب وجود داشته و دارد. پس این پرسش وجاهت دارد اگر بپرسیم که: کدام حسین منظور ماست؟
یک: حسینی که مخالف یزید بود و میخواست امر به معروف و نهی از منکر کند، ولی قصد براندازی نداشت. اگر در این راه کشته میشد، باکی نبود و اگر هم یزید سرنگون میشد که نور علی نور!
دو: حسینی که مخالف یزید بود و میخواست امر به معروف و نهی از منکر کند، اما از جانش هم بیمناک بود و حفظ جان، اولویت اولش بود. از این رو برای حفظ جان، از مدینه به مکه و از مکه به کوفه هجرت کرد. این همان مراد و مطلوب احمد قابل است.
سه: حسینی که به دنیا آمده بود تا برای بیدار کردن مردم و حفظ دین جدش، عاشورای سال ۶۱ هجری را رقم بزند. در این ورژن یا حسین تمام جزئیات این مسیر را به پشتوانهی علم امامت میدانسته، یا اینکه فقط کلیات و فرجام را میدانسته است.
چهار: حسینی که مخالف یزید بود و میخواست حکومت اسلامی تشکیل بدهد و نمیخواسته در این راه خود را به کشتن بدهد اما دست سرنوشت فرجامی دیگر برای او رقم زده. (صاحب کتاب «شهید جاوید» صالحی نجفآبادی)
برگزیدن یکی از این «حسین»ها اجتنابناپذیر است (خواننده ممکن است حسینهای دیگری را هم متصور شود) اما همهی این «حسین»ها در اصول زیر مشترکند:
یک: حسین به هیچ وجه با یزید بیعت نمیکرد. (و لا یبایع مثلی بمثله)
دو: یزید به هیچ وجه حسینِ بیعتنکرده را تحمل نمیکرد؛ یعنی یا حسین با یزید بود یا بر یزید (حالت پلاسما نداریم)
قصد دارم در روزهای آینده در این سلسلهیاداشت، سناریوپردازی کنم. سناریوها را بر مبنای احتمالات مینویسم و بر مبنای تئوری بیزین محاسباتی کامپیوتری انجام میدهم. نه سودای تلطفی دارم، نه پروای تحکمی. بیتوجه به این هر دو ضد، به دنبال پاسخ این پرسشم که:
آیا حسین، پسر علی، برای حفظ جانش از مدینه به مکه گریخت تا اگر آنجا امن باشد رحل اقامت بیفکند و امر به معروف کند؟ آیا با دلیل مشابه، از مکه به کوفه رهسپار شد؟
میخواهم با کمک استنتاج بیزی دریابم که حسین از روز اول (در مدینه) تا روز آخر (در کربلا) برای حفظ جان خود و خانوادهاش تا چه حد تصمیمهای درستی گرفته است؟ حسین اگر امام هم نبوده باشد، انسان است. عقل دارد و مانند هر انسانی ممکن است در تصمیم گیری خطا کند. میخواهم ببینم که تصمیمات او تا چه حد منطقی بوده است؟
برای یافتن پاسخ این پرسشها ناچار خواهیم بود تا محاسباتی انجام دهیم. فروض مورد استفاده ما مورد قبول همهی ابناء بشر خواهد بود و جانب هیچ عقیده، سلیقه، خوانش و ذائقه را نخواهیم گرفت. حتی برای اطمینان از صحت نتایج، از محاسبات کامپیوتری استفاده خواهیم کرد.
ادامه دارد…
Telegram
یادداشتها بر داشتها
خلیفه بازی!
"He of whom I am the master, of him All is also the master," he said.
"God be the friend of he who is his friend, and the enemy of he who is his
enemy."
«لزلی هزْلِتون» با تجربهی دههها روزنامهنگاری، یکی از مهمترین نویسندگان معاصری است که…
"He of whom I am the master, of him All is also the master," he said.
"God be the friend of he who is his friend, and the enemy of he who is his
enemy."
«لزلی هزْلِتون» با تجربهی دههها روزنامهنگاری، یکی از مهمترین نویسندگان معاصری است که…
👍1
بهیاد شاعر شعرهایی با قافیهی خون، با کلمهی انسان، با مارشِ فردا
شاملو زبان فارسی را پیراسته میخواست؛ در امان از گزند باد. خود پاسدار حقیقی این هویت ملی بود. گاه با طنز و کنایه از آسیبها انتقاد میکرد، گاه نیز آتشفشان خشمی میشد و بر هر چه و هر که ناروا میپنداشت، سخت میتاخت. او طریق خطر را برگزیده بود و مقام مصاف! هر چه بود خودش بود؛ بیپیرایه، بیغش. گاهی آنچنان رویینتن مینمود که با زخم صد خنجر از پای درنمیآمد و گاه با یک آری در هم میشکست.
واژه در چشمهسار فکر او چون ماهی گریز در دالانهای خیالش میلغزید. شاملو واژه را هنگامی محترم میشمرد که خرج «انسان» شود. انسانی مغرور که تجسد وظیفه است و در پی آفرینش خدایی دیگرگونه که شایستهی پرستیدن باشد! اما انسان را دستنیافتنی نمیخواست. اگر همین انسان بر بالای برجی از واژگانِ مقدس میشد تا دستنیافتنی باشد، اولین دشمنش خود شاملو بود. فرقی نمیکرد انسان مدنظر شاملو، کجای تاریخ ایستاده باشد یا لابهلای کدام نوشتهی اساطیری خود را پنهان کرده باشد. او نشان داد که حتی در وادی نشانهها و اسطورهها دچار حیرانی و مرعوب تقدسمآبی نمیشود و قلم را بهسان تبر میچرخاند. پروایی ندارد که آن قهرمان، اسطورهای در شاهنامه است یا رضاشاه.
شاملو از آفرینش خدا شروع کرد و در سالهای پایانی عمرش، خدایی را در برابر خود نشاند که دایره حضورش تمام جهان را در بر گرفته است و او اینچنین با خدایش نجوا میکند که: نام توام من، به یاوه معنایم نکن!
شاملو زبان فارسی را پیراسته میخواست؛ در امان از گزند باد. خود پاسدار حقیقی این هویت ملی بود. گاه با طنز و کنایه از آسیبها انتقاد میکرد، گاه نیز آتشفشان خشمی میشد و بر هر چه و هر که ناروا میپنداشت، سخت میتاخت. او طریق خطر را برگزیده بود و مقام مصاف! هر چه بود خودش بود؛ بیپیرایه، بیغش. گاهی آنچنان رویینتن مینمود که با زخم صد خنجر از پای درنمیآمد و گاه با یک آری در هم میشکست.
واژه در چشمهسار فکر او چون ماهی گریز در دالانهای خیالش میلغزید. شاملو واژه را هنگامی محترم میشمرد که خرج «انسان» شود. انسانی مغرور که تجسد وظیفه است و در پی آفرینش خدایی دیگرگونه که شایستهی پرستیدن باشد! اما انسان را دستنیافتنی نمیخواست. اگر همین انسان بر بالای برجی از واژگانِ مقدس میشد تا دستنیافتنی باشد، اولین دشمنش خود شاملو بود. فرقی نمیکرد انسان مدنظر شاملو، کجای تاریخ ایستاده باشد یا لابهلای کدام نوشتهی اساطیری خود را پنهان کرده باشد. او نشان داد که حتی در وادی نشانهها و اسطورهها دچار حیرانی و مرعوب تقدسمآبی نمیشود و قلم را بهسان تبر میچرخاند. پروایی ندارد که آن قهرمان، اسطورهای در شاهنامه است یا رضاشاه.
شاملو از آفرینش خدا شروع کرد و در سالهای پایانی عمرش، خدایی را در برابر خود نشاند که دایره حضورش تمام جهان را در بر گرفته است و او اینچنین با خدایش نجوا میکند که: نام توام من، به یاوه معنایم نکن!
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در این ثبت تاریخی، شاملو با زبان طنز فرنگرفتگان را مینوازد که چگونه واژههای بیگانه را بیمورد به کار میگیرند و به ما زنهار میدهد که تب استفاده از واژگان فرنگی در گفتهها و نوشتههایمان تا چه اندازه میتواند کیان هویت ملی را در خطر اندازد.
تحلیل سناریوهای فرضی واقعهی عاشورا بر مبنای تئوری بیزین
قسمت دوم
برای پاسخ به پرسشهایی که در قسمت اول مطرح کردیم، نیاز به مقدمهی کوتاهی هست. از جمله مهمترین انتخابهای اباعبدالله تصمیم به ماندن در مدینه یا رفتن از آن بوده است. بیآنکه اکنون بخواهیم بیندیشیم که اگر مدینه نه، پس کجا؟
چالش بعدی او در تصمیمگیری، انتخاب مقصد عزیمت بوده و چنانکه بهطور یقینی میدانیم، از مدینه به مکه رفته است.
در این یادداشت میخواهیم با صدای بلند بیزی فکر کنیم. گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که در این یادداشتها قصد اثبات یا نفی تفکری را نداریم. بلکه صرفا میخواهیم سنجهای به دست دهیم برای واکاوی بهتر! به عبارت دیگر، مثلا تفاوتی نمیکند که «حسین» ما کدام یک از حسینهایی باشد که در قسمت اول برشمردهام. زیرا نتایج این تحلیلِ استنتاجی، برای همهی آن حسینها صادق است.
در کمک گرفتن از تئوری بیزین، نیاز داریم یقینیات و احتمالاتی را در نظر بگیریم که به نحو پیشینی به آنها واقفیم. لحاظ کردنِ چنین پیشفرضهایی میتواند مناقشهبرانگیز باشد. باید مراقبت کرد که در وضع یقینیات و محتملات در چاهِ ویلِ نقل نیفتیم. من پیشفرضهای این سلسلهتحلیل را در قالب گزارههایی با شما در میان میگذارم تا خودتان هم تصدیق کنید که هر یک از مردمانِ عصرِ حسین زنده شود و این گزارهها را بخواند، بر درستی آن صحه خواهد گذاشت:
یقینیات: در نگارش این گزارهها از رخدادهای تاریخی استفاده شده و نامها، سِمَتها، مکانها و قوانین موضوعه را در بر میگیرد. مجموعهی اینها را یقینیات میشماریم. بدیهی است در این قسمت، آنهایی را بیان کردهایم که در تحلیل به کارمان میآید؛ نه همه را.
1- حسین در مدینه اقامت داشته است. حسین از قبیلهی بنیهاشم است که در مدینه پایگاه دارند.
2- پس از معاویه و به تدبیر او، یزید خلیفه شده است. یزید در دمشق اقامت دارد.
3- جغرافیای تحت حکومت یزید (بلاد اسلام) شامل شهرهای مکه، مدینه، کوفه و... میشود.
4- همهی مسلمانانی که در قلمروِ حاکمیتِ خلیفهی مسلمین زندگی میکنند، باید با او بیعت کنند و از او تبعیت کنند.
5- یزید دربارهی موضوع بیعت باینری میاندیشد؛ یعنی یا مسلمانی بیعت میکند، یا بیعت نمیکند و از نظر او حالت سومی وجود ندارد.
6- عاقبت بیعت نکردن برای مسلمانان در صورتی که در دسترس یزید باشند، مرگ است.
7- حسین مسلمان است.
8- حسین با یزید بیعت نمیکند.
9- خلیفه میتواند بر سراسر قلمروِ حکومتش حاکمانی بگمارد و آن حاکمان موظف به تبعیت از خلیفه هستند.
10- حاکم مدینه شخصی به نام «ولید» است که دستنشادهی یزید است.
11- حاکم مکه شخصی به نام «عبدالله بن زبیر» است.
12- عبدالله بن زبیر گماشتهی معاویه بوده است و پس از مرگِ معاویه، سودای خلافت دارد. از این رو قصد تبعیت از یزید را ندارد.
13- قانونِ بیعت با خلیفه و تبعیت از او، در صورت به قدرت رسیدن عبدالله بن زبیر درست مثل خلیفهگری یزید است. (موارد 4و 5و 6).
محتملات: در تدوینِ احتمالات باید بهصورت پیشینی بیندیشیم، نه پسینی. یعنی باید تخمینهایمان مطابق با واقعیتهای زمانِ ماه رجب سال 60 هجری و مکانِ مدینه باشد؛ نه عصرِ عاشورای سال 61 هجری در کربلا (تقلب ممنوع است!). همچنین برای بیان احتمالات، لازم است حدسهایمان را کمّی کنیم. مثلا از نظر زبانی، باید به عبارات زیر (در حوزهی زبانی) مقدار عددی نسبت دهیم:
احتمال خیلی کم: بین (%1 تا %20)
احتمال کم: بین (%20 تا %45)
احتمال متوسط: بین (%45 تا %60)
احتمال زیاد: بین (%60 تا %80)
احتمال خیلی زیاد: بین (%80 تا %99)
لازم به تذکار است که شما میتوانید آزادانه با این بازهها بازی کنید و تغییرشان دهید و نگرانِ تاثیرش در نتیجهی تحلیل نباشید. مثلا شاید در نظر شما «احتمال خیلی کم» عددی بین 1 تا 10 درصد باشد والخ!
با این مقدمه در باب محتملات بیایید روی گزارههای زیر هم توافق کنیم:
1- احتمال اینکه آحاد مسلمانان (در سرتاسر بلاد) از یزید تبعیت کنند، متوسط است.
2- احتمال کشته شدن در اثر بیعت نکردن با خلیفه، زیاد است.
3- با فرار از دست یزید (به جایی در بلاد اسلام) احتمالِ در امان ماندن زیاد است.
4- احتمال فرمانبریِ ولید (حاکم مدینه) از یزید زیاد است.
5- احتمال فرمانبریِ پسر زبیر (حاکم مکه) از یزید خیلی کم است.
حال با مجموع بدیهیات و محتملات فوقالذکر میخواهیم احتمال سه سوال زیر را به کمک تئوری بیزین حساب کنیم:
سوال اول: احتمال زنده ماندنِ حسین (در صورت فرار از مدینه به هر جایی در قلمرو حکومت اسلامی) چقدر است؟
سوال دوم:احتمال زنده ماندنِ حسین (درصورت فرار از مدینه به مکه، در پایان ماه رجب سال 60 هجری) چقدر است؟
سوال سوم: احتمال زنده ماندنِ حسین (در صورت فرار نکردن و ماندن در مدینه) چقدر است؟ 👇
قسمت دوم
برای پاسخ به پرسشهایی که در قسمت اول مطرح کردیم، نیاز به مقدمهی کوتاهی هست. از جمله مهمترین انتخابهای اباعبدالله تصمیم به ماندن در مدینه یا رفتن از آن بوده است. بیآنکه اکنون بخواهیم بیندیشیم که اگر مدینه نه، پس کجا؟
چالش بعدی او در تصمیمگیری، انتخاب مقصد عزیمت بوده و چنانکه بهطور یقینی میدانیم، از مدینه به مکه رفته است.
در این یادداشت میخواهیم با صدای بلند بیزی فکر کنیم. گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که در این یادداشتها قصد اثبات یا نفی تفکری را نداریم. بلکه صرفا میخواهیم سنجهای به دست دهیم برای واکاوی بهتر! به عبارت دیگر، مثلا تفاوتی نمیکند که «حسین» ما کدام یک از حسینهایی باشد که در قسمت اول برشمردهام. زیرا نتایج این تحلیلِ استنتاجی، برای همهی آن حسینها صادق است.
در کمک گرفتن از تئوری بیزین، نیاز داریم یقینیات و احتمالاتی را در نظر بگیریم که به نحو پیشینی به آنها واقفیم. لحاظ کردنِ چنین پیشفرضهایی میتواند مناقشهبرانگیز باشد. باید مراقبت کرد که در وضع یقینیات و محتملات در چاهِ ویلِ نقل نیفتیم. من پیشفرضهای این سلسلهتحلیل را در قالب گزارههایی با شما در میان میگذارم تا خودتان هم تصدیق کنید که هر یک از مردمانِ عصرِ حسین زنده شود و این گزارهها را بخواند، بر درستی آن صحه خواهد گذاشت:
یقینیات: در نگارش این گزارهها از رخدادهای تاریخی استفاده شده و نامها، سِمَتها، مکانها و قوانین موضوعه را در بر میگیرد. مجموعهی اینها را یقینیات میشماریم. بدیهی است در این قسمت، آنهایی را بیان کردهایم که در تحلیل به کارمان میآید؛ نه همه را.
1- حسین در مدینه اقامت داشته است. حسین از قبیلهی بنیهاشم است که در مدینه پایگاه دارند.
2- پس از معاویه و به تدبیر او، یزید خلیفه شده است. یزید در دمشق اقامت دارد.
3- جغرافیای تحت حکومت یزید (بلاد اسلام) شامل شهرهای مکه، مدینه، کوفه و... میشود.
4- همهی مسلمانانی که در قلمروِ حاکمیتِ خلیفهی مسلمین زندگی میکنند، باید با او بیعت کنند و از او تبعیت کنند.
5- یزید دربارهی موضوع بیعت باینری میاندیشد؛ یعنی یا مسلمانی بیعت میکند، یا بیعت نمیکند و از نظر او حالت سومی وجود ندارد.
6- عاقبت بیعت نکردن برای مسلمانان در صورتی که در دسترس یزید باشند، مرگ است.
7- حسین مسلمان است.
8- حسین با یزید بیعت نمیکند.
9- خلیفه میتواند بر سراسر قلمروِ حکومتش حاکمانی بگمارد و آن حاکمان موظف به تبعیت از خلیفه هستند.
10- حاکم مدینه شخصی به نام «ولید» است که دستنشادهی یزید است.
11- حاکم مکه شخصی به نام «عبدالله بن زبیر» است.
12- عبدالله بن زبیر گماشتهی معاویه بوده است و پس از مرگِ معاویه، سودای خلافت دارد. از این رو قصد تبعیت از یزید را ندارد.
13- قانونِ بیعت با خلیفه و تبعیت از او، در صورت به قدرت رسیدن عبدالله بن زبیر درست مثل خلیفهگری یزید است. (موارد 4و 5و 6).
محتملات: در تدوینِ احتمالات باید بهصورت پیشینی بیندیشیم، نه پسینی. یعنی باید تخمینهایمان مطابق با واقعیتهای زمانِ ماه رجب سال 60 هجری و مکانِ مدینه باشد؛ نه عصرِ عاشورای سال 61 هجری در کربلا (تقلب ممنوع است!). همچنین برای بیان احتمالات، لازم است حدسهایمان را کمّی کنیم. مثلا از نظر زبانی، باید به عبارات زیر (در حوزهی زبانی) مقدار عددی نسبت دهیم:
احتمال خیلی کم: بین (%1 تا %20)
احتمال کم: بین (%20 تا %45)
احتمال متوسط: بین (%45 تا %60)
احتمال زیاد: بین (%60 تا %80)
احتمال خیلی زیاد: بین (%80 تا %99)
لازم به تذکار است که شما میتوانید آزادانه با این بازهها بازی کنید و تغییرشان دهید و نگرانِ تاثیرش در نتیجهی تحلیل نباشید. مثلا شاید در نظر شما «احتمال خیلی کم» عددی بین 1 تا 10 درصد باشد والخ!
با این مقدمه در باب محتملات بیایید روی گزارههای زیر هم توافق کنیم:
1- احتمال اینکه آحاد مسلمانان (در سرتاسر بلاد) از یزید تبعیت کنند، متوسط است.
2- احتمال کشته شدن در اثر بیعت نکردن با خلیفه، زیاد است.
3- با فرار از دست یزید (به جایی در بلاد اسلام) احتمالِ در امان ماندن زیاد است.
4- احتمال فرمانبریِ ولید (حاکم مدینه) از یزید زیاد است.
5- احتمال فرمانبریِ پسر زبیر (حاکم مکه) از یزید خیلی کم است.
حال با مجموع بدیهیات و محتملات فوقالذکر میخواهیم احتمال سه سوال زیر را به کمک تئوری بیزین حساب کنیم:
سوال اول: احتمال زنده ماندنِ حسین (در صورت فرار از مدینه به هر جایی در قلمرو حکومت اسلامی) چقدر است؟
سوال دوم:احتمال زنده ماندنِ حسین (درصورت فرار از مدینه به مکه، در پایان ماه رجب سال 60 هجری) چقدر است؟
سوال سوم: احتمال زنده ماندنِ حسین (در صورت فرار نکردن و ماندن در مدینه) چقدر است؟ 👇
Telegram
یادداشتها بر داشتها
تحلیل سناریوهای فرضی واقعهی عاشورا بر مبنای تئوری بیزین
قسمت اول
خدایش رحمت کناد مرحوم «احمد قابل» را که سرنوشتش همچون بسیاری از دگراندیشان قرین محنت بود. از یک سو بهخاطر تفاوت خوانشش از حوزهی دین با قرائت رسمی حکومت، مطرود و مغضوب بود و از سویی دیگر…
قسمت اول
خدایش رحمت کناد مرحوم «احمد قابل» را که سرنوشتش همچون بسیاری از دگراندیشان قرین محنت بود. از یک سو بهخاطر تفاوت خوانشش از حوزهی دین با قرائت رسمی حکومت، مطرود و مغضوب بود و از سویی دیگر…
سوال اول: احتمال زنده ماندن حسین در صورت فرار از مدینه به هر جایی (در قلمرو حکومت اسلامی) چقدر است؟
در پاسخ به این سوال ابتدا لازم است برای هر یک از آن گروههای احتمالی (خیلی کم، کم، متوسط، زیاد و خیلی زیاد) یک معدل برگزینیم (مثلا با محاسبهی میانه یا میانگین هر بازه):
1- Very low probability = 10%
2- Low probability = 32.5% 3- Medium Probability = 55%
4- High probability = 70% 5- Very high probability = 89.5%
همچنین از حروف زیر بهجای اسامی و عبارات، استفاده شده است:
نقیض: ~
بیعت: F
حسین: H
فرار: M
در امان ماندن: S
کشته شدن: K
حال میتوانیم بدیهیات و محتملات مساله را با جایگذاریِ مقادیرِ فوق، بازنویسی کنیم:
1- حسین با یزید بیعت نمیکند: P(~F|H) = 1 or 100%
2- بیعت نکردن با یزید به احتمال زیاد منجر به کشته شدن می شود: P(K|~F) = 70%
3- حسین فرار میکند: P(M|H) = 1 or 100%
4- احتمال اینکه هر مسلمان (که بهشکل تصادفی از جامعهی مسلمین آنروز برکشیده شود) با یزید بیعت کند، متوسط است: P(F) = Medium = 55%5-
احتمال در امان ماندن در صورت فرار زیاد است: P(S|M) = High = 70%
بر اساس پرسش نخست حالا میخواهیم با کمک تئوری بیزین حساب کنیم که احتمال زنده بودن حسین در صورت فرار از مدینه چقدر است. چون میدانیم که حسین، هم فرار میکند (فرض سوال) و هم حسین بیعت نخواهد کرد (از بدیهیات) و همچنین که احتمال زنده ماندن هر کسی که فرار کند زیاد است. پس: حسین در صورتی کشته خواهد شد که بیعت نکند و فرار کردن جان او را نجات ندهد.
P(K|H) = P(K and ~S|H) = P(K|~S, H) * P(~S|H)
ما میدانیم که احتمال در امان نماندن حتی با مهاجرت کردن برابر است با:
P(~S|M) = 1 - P(S|M) = 1 - 70% = 30%
و از آنجایی که طبق فرض سوالمان، میدانیم حسین فرار کرده است پس می توانیم بهجای P(~S|H) از مقدار محاسبهشدهی P(~S|M) استفاده کنیم.
بنابراین گمشدهی ما، محاسبهی احتمال P(K|H) خواهد بود:
P(K|H) = P(K|~S, H) * P(~S|H) = P(K|~S, H) * 30%
که در آن، P(K|~S, H) احتمال کشته شدن حسین است، اگر حتی در صورت مهاجرت هم در امان نباشد. از بدیهیات مربوط به بیعت (موارد 4 و 5 و 6) میتوان مقدار احتمال P(K|~F) را که 70 درصد (زیاد) است جایگزین P(K|~S, H) کرد.
اما کشته شدن حسین را با احتمال زیر دنبال میکند؛ حتی با فرار:
P(K|H) = 70% * 30% = 21%
👇
در پاسخ به این سوال ابتدا لازم است برای هر یک از آن گروههای احتمالی (خیلی کم، کم، متوسط، زیاد و خیلی زیاد) یک معدل برگزینیم (مثلا با محاسبهی میانه یا میانگین هر بازه):
1- Very low probability = 10%
2- Low probability = 32.5% 3- Medium Probability = 55%
4- High probability = 70% 5- Very high probability = 89.5%
همچنین از حروف زیر بهجای اسامی و عبارات، استفاده شده است:
نقیض: ~
بیعت: F
حسین: H
فرار: M
در امان ماندن: S
کشته شدن: K
حال میتوانیم بدیهیات و محتملات مساله را با جایگذاریِ مقادیرِ فوق، بازنویسی کنیم:
1- حسین با یزید بیعت نمیکند: P(~F|H) = 1 or 100%
2- بیعت نکردن با یزید به احتمال زیاد منجر به کشته شدن می شود: P(K|~F) = 70%
3- حسین فرار میکند: P(M|H) = 1 or 100%
4- احتمال اینکه هر مسلمان (که بهشکل تصادفی از جامعهی مسلمین آنروز برکشیده شود) با یزید بیعت کند، متوسط است: P(F) = Medium = 55%5-
احتمال در امان ماندن در صورت فرار زیاد است: P(S|M) = High = 70%
بر اساس پرسش نخست حالا میخواهیم با کمک تئوری بیزین حساب کنیم که احتمال زنده بودن حسین در صورت فرار از مدینه چقدر است. چون میدانیم که حسین، هم فرار میکند (فرض سوال) و هم حسین بیعت نخواهد کرد (از بدیهیات) و همچنین که احتمال زنده ماندن هر کسی که فرار کند زیاد است. پس: حسین در صورتی کشته خواهد شد که بیعت نکند و فرار کردن جان او را نجات ندهد.
P(K|H) = P(K and ~S|H) = P(K|~S, H) * P(~S|H)
ما میدانیم که احتمال در امان نماندن حتی با مهاجرت کردن برابر است با:
P(~S|M) = 1 - P(S|M) = 1 - 70% = 30%
و از آنجایی که طبق فرض سوالمان، میدانیم حسین فرار کرده است پس می توانیم بهجای P(~S|H) از مقدار محاسبهشدهی P(~S|M) استفاده کنیم.
بنابراین گمشدهی ما، محاسبهی احتمال P(K|H) خواهد بود:
P(K|H) = P(K|~S, H) * P(~S|H) = P(K|~S, H) * 30%
که در آن، P(K|~S, H) احتمال کشته شدن حسین است، اگر حتی در صورت مهاجرت هم در امان نباشد. از بدیهیات مربوط به بیعت (موارد 4 و 5 و 6) میتوان مقدار احتمال P(K|~F) را که 70 درصد (زیاد) است جایگزین P(K|~S, H) کرد.
اما کشته شدن حسین را با احتمال زیر دنبال میکند؛ حتی با فرار:
P(K|H) = 70% * 30% = 21%
👇
سوال دوم: احتمال زنده ماندن حسین در صورت فرار از مدینه به مکه (در پایان ماه رجب سال 60 هجری) چقدر است؟
بگذارید در شروعِ پاسخ به پرسش دوم، بدیهیات و محتملات را با زبان احتمال بازنویسی کنیم:
1- احتمال فرمانبری ولید (حاکم مدینه) از یزید زیاد است:
P(Walid obeys Yazid) = High = 70%
2- احتمال فرمانبری پسر زبیر (حاکم مکه) از یزید بسیار کم است:
P(IbnZobeir obeys Yazid) = Very Low = 10%
3- احتمال برخورد قهرآمیز (کشتن) یزید و عبدالله بن زبیر (خلیفهی خوابیده در آبنمک) با کسانی که بیعت نکنند، مشابه هم و زیاد است.
P(IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules) = High = 70%
حالا برای پاسخ به پرسش دوم لازم است احتمالات زیر را نیز در نظر بگیریم:
1- احتمال اینکه عبدالله بن زبیر خلیفه شود چقدر است؟
2- احتمال اینکه حسین از دست عبدالله بن زبیر (وقتی که به خلافت برسد) در امان باشد چقدر است؟ (پسر زبیر همانند یزید سرپیچی را برنمیتابد و به احتمال زیاد سرکوب میکند).
P(Hussein survives | IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
محاسبهی احتمالِ در امان ماندن حسین در صورت فرار به مکه برابر خواهد بود با:
P(Hussein survives) = P(Hussein survives | IbnZobeir becomes Caliphate and IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules) * P(IbnZobeir becomes Caliphate and IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
= P(Hussein survives | IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules) * P(IbnZobeir becomes Caliphate) * P(IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
= (1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)) * (1 - P(IbnZobeir obeys Yazid)) * P(IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
= (1 - 0.7) * (1 - 0.1) * 0.7
= 0.3 * 0.9 * 0.7 = 0.189 = 18.9%
یعنی اگر حسین از مدینه به مکه فرار کند با احتمال 18.9% آنجا برای او امن خواهد بود!
شاید برای شما هم پاسخ به این پرسش فرعی جذاب باشد که «خلیفه شدن عبدالله بن زبیر چقدر میتوانسته احتمال در امان ماندن امام حسین را در مکه افزایش دهد؟» با انجام محاسبات بیزی بر مبنای بدیهیات و احتمالات بالا، عددهای زیر محاسبه شد:
1- اگر احتمال خلیفه شدن عبدالل بن زبیر %40 باشد، حسین بن علی %8.4 احتمال دارد که در مکه در امان باشد.
2- اگر احتمال خلیفه شدن پسر زبیر بالاتر رود (مثلا تا 60 درصد) آنگاه احتمال در امان ماندن حسین %12.6 خواهد بود!
به عبارت دیگر در آن بازهی زمانی، هرچه احتمال قدرت گرفتن عبدالله بن زبیر بیشتر میشد احتمال در امان ماندن حسین هم بیشتر میشد.
سوال سوم: احتمال زنده ماندن حسین درصورت فرار نکردن و ماندن در مدینه چقدر است؟
اگر حسین در مدینه میماند، میبایست با ولید مواجههای میداشت (مروان هم آنجا بود). ولید گماشتهی یزید بود و به احتمال زیادی (%80) از او فرمانبرداری داشت و خطر کشته شدن، حسین بن علی را تهدید میکرد. اما تا چه اندازه؟
P(Hussein survives in Medina) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and Walid enforces Yazid's rules) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow) * P(Walid enforces Yazid's rules) = 1 - 0.7 * 0.8 (assuming high obedience from Walid translates to an 80% likelihood of enforcing Yazid's rules) = 1 - 0.56 = 0.44 = 44%
یعنی اگر حسین در مدینه میماند، احتمال در امان ماندنش 44 درصد بود. این را مقایسه کنید با احتمال در امان ماندن او اگر روشِ فرار را اتخاذ میکرد (22 درصد) و اگر مکه را مقصد فرار خود تعیین میکرد (%18.9).
ادامه دارد…
بگذارید در شروعِ پاسخ به پرسش دوم، بدیهیات و محتملات را با زبان احتمال بازنویسی کنیم:
1- احتمال فرمانبری ولید (حاکم مدینه) از یزید زیاد است:
P(Walid obeys Yazid) = High = 70%
2- احتمال فرمانبری پسر زبیر (حاکم مکه) از یزید بسیار کم است:
P(IbnZobeir obeys Yazid) = Very Low = 10%
3- احتمال برخورد قهرآمیز (کشتن) یزید و عبدالله بن زبیر (خلیفهی خوابیده در آبنمک) با کسانی که بیعت نکنند، مشابه هم و زیاد است.
P(IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules) = High = 70%
حالا برای پاسخ به پرسش دوم لازم است احتمالات زیر را نیز در نظر بگیریم:
1- احتمال اینکه عبدالله بن زبیر خلیفه شود چقدر است؟
2- احتمال اینکه حسین از دست عبدالله بن زبیر (وقتی که به خلافت برسد) در امان باشد چقدر است؟ (پسر زبیر همانند یزید سرپیچی را برنمیتابد و به احتمال زیاد سرکوب میکند).
P(Hussein survives | IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
محاسبهی احتمالِ در امان ماندن حسین در صورت فرار به مکه برابر خواهد بود با:
P(Hussein survives) = P(Hussein survives | IbnZobeir becomes Caliphate and IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules) * P(IbnZobeir becomes Caliphate and IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
= P(Hussein survives | IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules) * P(IbnZobeir becomes Caliphate) * P(IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
= (1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)) * (1 - P(IbnZobeir obeys Yazid)) * P(IbnZobeir's disobedience rules = Yazid's disobedience rules)
= (1 - 0.7) * (1 - 0.1) * 0.7
= 0.3 * 0.9 * 0.7 = 0.189 = 18.9%
یعنی اگر حسین از مدینه به مکه فرار کند با احتمال 18.9% آنجا برای او امن خواهد بود!
شاید برای شما هم پاسخ به این پرسش فرعی جذاب باشد که «خلیفه شدن عبدالله بن زبیر چقدر میتوانسته احتمال در امان ماندن امام حسین را در مکه افزایش دهد؟» با انجام محاسبات بیزی بر مبنای بدیهیات و احتمالات بالا، عددهای زیر محاسبه شد:
1- اگر احتمال خلیفه شدن عبدالل بن زبیر %40 باشد، حسین بن علی %8.4 احتمال دارد که در مکه در امان باشد.
2- اگر احتمال خلیفه شدن پسر زبیر بالاتر رود (مثلا تا 60 درصد) آنگاه احتمال در امان ماندن حسین %12.6 خواهد بود!
به عبارت دیگر در آن بازهی زمانی، هرچه احتمال قدرت گرفتن عبدالله بن زبیر بیشتر میشد احتمال در امان ماندن حسین هم بیشتر میشد.
سوال سوم: احتمال زنده ماندن حسین درصورت فرار نکردن و ماندن در مدینه چقدر است؟
اگر حسین در مدینه میماند، میبایست با ولید مواجههای میداشت (مروان هم آنجا بود). ولید گماشتهی یزید بود و به احتمال زیادی (%80) از او فرمانبرداری داشت و خطر کشته شدن، حسین بن علی را تهدید میکرد. اما تا چه اندازه؟
P(Hussein survives in Medina) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and Walid enforces Yazid's rules) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow) * P(Walid enforces Yazid's rules) = 1 - 0.7 * 0.8 (assuming high obedience from Walid translates to an 80% likelihood of enforcing Yazid's rules) = 1 - 0.56 = 0.44 = 44%
یعنی اگر حسین در مدینه میماند، احتمال در امان ماندنش 44 درصد بود. این را مقایسه کنید با احتمال در امان ماندن او اگر روشِ فرار را اتخاذ میکرد (22 درصد) و اگر مکه را مقصد فرار خود تعیین میکرد (%18.9).
ادامه دارد…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمیشود در بوشهر زندگی کرده باشی و عاشق نشده باشی. نمیشود در بافت قدیم آن قدم زده باشی و خاطره تو را به یغما نبرده باشد. نمیشود ماه محرم بوشهر باشی و نوای سنج و دمام تو را به سماع درنیاورد! نمیشود که خود را از نواهای محلی آن دیار محروم کنی. دیار لیان! دیار سیراف! به هر نامش که بخوانی ترجمان عشق است. هنوز که هنوز است مردم شهر وقتی نام «بخشو» میآید گوش تیز میکنند تا سروشی آسمانی نیوش کنند. یاد باد روزگارانی که در میان آن مردم نفس کشیدم!
نوحهی «لیلا بگفتا ای شه لبتشنهکامان» اجرا شده توسط مرحوم بخشو - سال 1349
نوحهی «لیلا بگفتا ای شه لبتشنهکامان» اجرا شده توسط مرحوم بخشو - سال 1349
تحلیل سناریوهای فرضی واقعهی عاشورا بر مبنای تئوری بیزین
قسمت سوم (قسمت آخر)
در قسمت قبل با کمک تئوری بیزی تحلیل کردیم که امام سوم شیعیان در ماه رجب سال ۶۰ هجری پس از آنکه از طرف نوچهی یزید در مدینه، ولید، برای بیعت کردن تحت فشار قرار گرفت، چه انتخابهایی داشته است. نتیجهی تحلیلها این بود که حسین:
اگر در مدینه میماند ۴۴ درصد بخت آن را میداشته در امان بماند.
اگر به مکه میرفته تنها ۱۸.۹ درصد امکان داشته زنده بماند.
اگر به هر جایی غیر از مکه میگریخته (تعبیری که مرحوم قابل و امثاله به کار میبرند) ممکن بوده تا ۲۲ درصد از این مهلکه جان سالم به در ببرد.
همچنین با استفاده از همین تئوری دریافتیم که در صورت زنده بودن یزید و عبدالله بن زبیر (حاکم مکه که خود سودای خلافت داشت) هرچه پسر زبیر (حاکم مکه) در مقابل یزید بیشتر قدرت میگرفت، احتمال در امان ماندن ابی عبدالله بیشتر میشد.
بیایید قسمت حساستر ماجرا را بکاویم. اینکه اباعبدالله به دلیل حفظ جان (و حفظ حرمت کعبه) حج خود را نیمه تمام گذاشت و از مکه هم «فرار» کرد. بگذارید بدیهیات و محتملات را برشماریم:
بدیهیات:
1- حسین از مکه به سمت کوفه خارج شده است.
2- کوفه شهری است در بلاد اسلام که تحت حکومت یزید است.
3- حاکم کوفه شخصی به نام نُعمان است.
4- حاکم کوفه را یزید انتخاب میکند و باید فرمانبردار او باشد.
محتملات:
1- پیروی نعمان از دستورات یزید متوسط است
2- حدود ۷۰ درصد از مردم کوفه از اباعبدالله دعوت کردهاند تا به آنجا برود و قول حمایت دادهاند.
حالا تصور کنید که بهجای اباعبدالله در هشتم ذیالحجهی سال ۶۰ هستید و نامهی کوفیان در دستان شماست. کوفه چقدر برایتان امن است؟
P(Hussein survives in Kufa) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and Nu'man enforces Yazid's rules) =
1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow) * P(Nu'man enforces Yazid's rules)
= 1 - 0.7 * 0.5 (assuming medium obedience from Nu'man translates to a 50% likelihood of enforcing Yazid's rules) = 1 - 0.35 = 0.65 = 65%
یعنی در هشتم ذیالحجهی سال ۶۰ هجری، کوفه برای اباعبدالله چیزی حدود ۶۵ درصد امنیت داشته است و این در مقابلِ احتمالِ در امان بودن او در مکه (که حالا به زیر ۱۸.۹ درصد هم رسیده است) نقطهی امیدی به شمار میرود.
تاریخ نقل کرده که حسین و همراهانش نهم ذیالحجهی سال ۶۰ از مکه به سمت کوفه راه افتادهاند. در اواسط راه، در مکانی به نام «زُباله» به حسین خبر میدهند که فرستادهات به کوفه، مسلم بن عقیل، کشته شده. همچنین حاکم کوفه عوض شده و مردم از ترسِ جانشان دست از حمایت تو کشیدهاند. در اینجا بنا بر نقلِ متواتر، حسین در مشورت با اصحابِ خود دربارهی ادامه دادن مسیر به سمت کوفه بیشتر «نه» شنید، اما تصمیم گرفت که به راه خود به سمت کوفه ادامه دهد. این تصمیم بسیار سرنوشتساز بوده است. در این مکان (زباله) بود که حسین با یاران خود اتمام حجت کرد و بسیاری هم او را ترک کردند. حال میخواهیم بدانیم که احتمال در امان ماندن حسین در کوفه چقدر خواهد بود؟ مطمئنا دیگر 65 درصد نیست! بگذارید بدیهیات و محتملات زیر را به مساله بیفزاییم:
بدیهیات:
1- حاکم کوفه تغییر کرده و عبیدالله حاکم شده است.
2- فرستادهی اباعبدلله به کوفه، توسط حکومت کشته شده است.
محتملات:
1- میزان پیروی عبیدالله بن زیاد از یزید خیلی زیاد است (اساسا به همین خاطر بهجای نعمان انتخاب شد).
2- میزان حمایت مردم از اباعبدالله خیلی کم شده است.
حال ببینیم در ۲۳ ذیالحجه در منطقهی زباله، پاسخ به این سوال چیست؟ چقدر کوفه میتواند برای اباعبدلله امن باشد و جانش در امان بماند؟
P(Hussein survives in Kufa) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and IbnZiyad enforces Yazid's rules)
= 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow) * P(IbnZiyad enforces Yazid's rules)
= 1 - 0.7 * 0.9
= 1 - 0.63 = 0.37 = 37%
بله! احتمال امن بودن کوفه برای حسین از ۶۵ درصد به ۳۷ درصد رسیده است.
مابقی داستان را میدانیم. پسر فاطمه به سمت کوفه رفت و شد آنچه {نباید} میشد.
جالب است که در تمامی محاسبات، بالاترین درصدِ در امان بودن مربوط به کوفهای است که ۷۰ درصد مردم حسین را میخواستند (به فرض اشباه الرجال! نبودن آنها) که حلوای نسیه است و ۴۴ درصد امنیت در مدینه که نقد است.
آیا برای فهم این موضوع در سال ۶۰ هجری، نیازی بوده کسی تئوری بیزین بداند؟! 👇
قسمت سوم (قسمت آخر)
در قسمت قبل با کمک تئوری بیزی تحلیل کردیم که امام سوم شیعیان در ماه رجب سال ۶۰ هجری پس از آنکه از طرف نوچهی یزید در مدینه، ولید، برای بیعت کردن تحت فشار قرار گرفت، چه انتخابهایی داشته است. نتیجهی تحلیلها این بود که حسین:
اگر در مدینه میماند ۴۴ درصد بخت آن را میداشته در امان بماند.
اگر به مکه میرفته تنها ۱۸.۹ درصد امکان داشته زنده بماند.
اگر به هر جایی غیر از مکه میگریخته (تعبیری که مرحوم قابل و امثاله به کار میبرند) ممکن بوده تا ۲۲ درصد از این مهلکه جان سالم به در ببرد.
همچنین با استفاده از همین تئوری دریافتیم که در صورت زنده بودن یزید و عبدالله بن زبیر (حاکم مکه که خود سودای خلافت داشت) هرچه پسر زبیر (حاکم مکه) در مقابل یزید بیشتر قدرت میگرفت، احتمال در امان ماندن ابی عبدالله بیشتر میشد.
بیایید قسمت حساستر ماجرا را بکاویم. اینکه اباعبدالله به دلیل حفظ جان (و حفظ حرمت کعبه) حج خود را نیمه تمام گذاشت و از مکه هم «فرار» کرد. بگذارید بدیهیات و محتملات را برشماریم:
بدیهیات:
1- حسین از مکه به سمت کوفه خارج شده است.
2- کوفه شهری است در بلاد اسلام که تحت حکومت یزید است.
3- حاکم کوفه شخصی به نام نُعمان است.
4- حاکم کوفه را یزید انتخاب میکند و باید فرمانبردار او باشد.
محتملات:
1- پیروی نعمان از دستورات یزید متوسط است
2- حدود ۷۰ درصد از مردم کوفه از اباعبدالله دعوت کردهاند تا به آنجا برود و قول حمایت دادهاند.
حالا تصور کنید که بهجای اباعبدالله در هشتم ذیالحجهی سال ۶۰ هستید و نامهی کوفیان در دستان شماست. کوفه چقدر برایتان امن است؟
P(Hussein survives in Kufa) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and Nu'man enforces Yazid's rules) =
1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow) * P(Nu'man enforces Yazid's rules)
= 1 - 0.7 * 0.5 (assuming medium obedience from Nu'man translates to a 50% likelihood of enforcing Yazid's rules) = 1 - 0.35 = 0.65 = 65%
یعنی در هشتم ذیالحجهی سال ۶۰ هجری، کوفه برای اباعبدالله چیزی حدود ۶۵ درصد امنیت داشته است و این در مقابلِ احتمالِ در امان بودن او در مکه (که حالا به زیر ۱۸.۹ درصد هم رسیده است) نقطهی امیدی به شمار میرود.
تاریخ نقل کرده که حسین و همراهانش نهم ذیالحجهی سال ۶۰ از مکه به سمت کوفه راه افتادهاند. در اواسط راه، در مکانی به نام «زُباله» به حسین خبر میدهند که فرستادهات به کوفه، مسلم بن عقیل، کشته شده. همچنین حاکم کوفه عوض شده و مردم از ترسِ جانشان دست از حمایت تو کشیدهاند. در اینجا بنا بر نقلِ متواتر، حسین در مشورت با اصحابِ خود دربارهی ادامه دادن مسیر به سمت کوفه بیشتر «نه» شنید، اما تصمیم گرفت که به راه خود به سمت کوفه ادامه دهد. این تصمیم بسیار سرنوشتساز بوده است. در این مکان (زباله) بود که حسین با یاران خود اتمام حجت کرد و بسیاری هم او را ترک کردند. حال میخواهیم بدانیم که احتمال در امان ماندن حسین در کوفه چقدر خواهد بود؟ مطمئنا دیگر 65 درصد نیست! بگذارید بدیهیات و محتملات زیر را به مساله بیفزاییم:
بدیهیات:
1- حاکم کوفه تغییر کرده و عبیدالله حاکم شده است.
2- فرستادهی اباعبدلله به کوفه، توسط حکومت کشته شده است.
محتملات:
1- میزان پیروی عبیدالله بن زیاد از یزید خیلی زیاد است (اساسا به همین خاطر بهجای نعمان انتخاب شد).
2- میزان حمایت مردم از اباعبدالله خیلی کم شده است.
حال ببینیم در ۲۳ ذیالحجه در منطقهی زباله، پاسخ به این سوال چیست؟ چقدر کوفه میتواند برای اباعبدلله امن باشد و جانش در امان بماند؟
P(Hussein survives in Kufa) = 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow and IbnZiyad enforces Yazid's rules)
= 1 - P(Hussein is killed | Hussein doesn't follow) * P(IbnZiyad enforces Yazid's rules)
= 1 - 0.7 * 0.9
= 1 - 0.63 = 0.37 = 37%
بله! احتمال امن بودن کوفه برای حسین از ۶۵ درصد به ۳۷ درصد رسیده است.
مابقی داستان را میدانیم. پسر فاطمه به سمت کوفه رفت و شد آنچه {نباید} میشد.
جالب است که در تمامی محاسبات، بالاترین درصدِ در امان بودن مربوط به کوفهای است که ۷۰ درصد مردم حسین را میخواستند (به فرض اشباه الرجال! نبودن آنها) که حلوای نسیه است و ۴۴ درصد امنیت در مدینه که نقد است.
آیا برای فهم این موضوع در سال ۶۰ هجری، نیازی بوده کسی تئوری بیزین بداند؟! 👇
Telegram
یادْ داشتها برْ داشتها
تحلیل سناریوهای فرضی واقعهی عاشورا بر مبنای تئوری بیزین
قسمت دوم
برای پاسخ به پرسشهایی که در قسمت اول مطرح کردیم، نیاز به مقدمهی کوتاهی هست. از جمله مهمترین انتخابهای اباعبدالله تصمیم به ماندن در مدینه یا رفتن از آن بوده است. بیآنکه اکنون بخواهیم بیندیشیم…
قسمت دوم
برای پاسخ به پرسشهایی که در قسمت اول مطرح کردیم، نیاز به مقدمهی کوتاهی هست. از جمله مهمترین انتخابهای اباعبدالله تصمیم به ماندن در مدینه یا رفتن از آن بوده است. بیآنکه اکنون بخواهیم بیندیشیم…
آیا در میان اطرافیان حسین، کسی به او دربارهی اشتباه بودن تصمیمهایش {در جهت حفظ جانش} چیزی نگفته بود؟
آیا درک اباعبدلله از اوضاع و شرایط، از برادرش محمد حنفیه هم کمتر بوده است؟
من حرکت حسین را طور دیگری میبینم. چیزی از جنس قربانی کردن اسماعیل! پای استدلالیون را هم در تبیین عقلی حرکت حسین، سخت چوبین میبینم. اگر چرتکه بیندازیم، محمد حنفیه و عبدالله، پسر عٌمَر، فهمیدهتر از اباعبدلله به نظر میرسند. آن که به دنبال اثبات عقلی این حرکت است، مانند کسی است که میخواهد اثبات کند فلسفهی دولا و راست شدن در نماز، ورزش کردن (یا عرفانیترش را بگوییم یوگا کردن) است!
پس در این تحلیل، سخن گفتن از اینکه امام برای حفظ جان خویش از مدینه گریخته! بسیار پرت به نظر میآید. خداوند مرحوم قابل را میهمان سفرهی ابیعبدالله کند که بهانهی نوشتن این سلسله یادداشت شد.
و سیَعلمُ الذین ظلموا أی منقلبٍ یَنقلِبون...
آیا درک اباعبدلله از اوضاع و شرایط، از برادرش محمد حنفیه هم کمتر بوده است؟
من حرکت حسین را طور دیگری میبینم. چیزی از جنس قربانی کردن اسماعیل! پای استدلالیون را هم در تبیین عقلی حرکت حسین، سخت چوبین میبینم. اگر چرتکه بیندازیم، محمد حنفیه و عبدالله، پسر عٌمَر، فهمیدهتر از اباعبدلله به نظر میرسند. آن که به دنبال اثبات عقلی این حرکت است، مانند کسی است که میخواهد اثبات کند فلسفهی دولا و راست شدن در نماز، ورزش کردن (یا عرفانیترش را بگوییم یوگا کردن) است!
پس در این تحلیل، سخن گفتن از اینکه امام برای حفظ جان خویش از مدینه گریخته! بسیار پرت به نظر میآید. خداوند مرحوم قابل را میهمان سفرهی ابیعبدالله کند که بهانهی نوشتن این سلسله یادداشت شد.
و سیَعلمُ الذین ظلموا أی منقلبٍ یَنقلِبون...
Telegram
یادداشتها بر داشتها
خویش فربه مینماییم از پی قربان عید
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین…
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین…
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حسین فخری از معدود نوحهخوانانی است که میراث گذشتگانی چون «بخشو» را حفظ کرده. همین است که نغمهاش زخمه بر دل میزند.