خویش فربه مینماییم از پی قربان عید
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین شخصیتپردازیای توجیه فنی دارد.
دومین تفاوت به مکان این واقعه برمیگشت که هم عهد عتیق و هم عهد جدید آن را کوه «موریا» (تپهای در اورشلیم امروزی) میدانند. شاید موریا عبریشدهی کلمهی «مروه» باشد! البته سیر تطور تاریخی میگوید شاید مروه معرب موریا است!
سومین تفاوت اما به پیام این واقعه برمیگردد. با خواندن متن و فرامتن اناجیل چنین استیفاد میشود که مسیحیت سعی دارد واقعهی «قربانی» را اشارهی خداوند به «مسیح» تلقی کند. مطابق این خوانش، خدا پیشگویانه خبر از قربانیای میدهد که هم پسر خودش است، هم با قربانی شدنش گناهان مردم را پاک میکند. تا اینجا عناصر داستان، هنرمندانه کنار هم قرارگرفتهاند.
روایات عهد عتیق، در سفر پیدایش، موافق روایت گفته شده است. چون اعتبار داستان به اسحاق، پدر قوم بنی اسرائیل، بخشیده شده است. مکان واقعه نیز اورشلیم ذکر شده است.
در همهی این روایتها بار امتحان بر دوش ابراهیم است. از این رو با ختم به خیر شدن داستان، هم یهودیان هم مسلمانان واقعه را جشن میگیرند. ولی همانطور که اشاره شد چون مسیحیان آن را نشانهای از قربانی شدن «عیسی» میدانند، این روز برایشان عید نیست.
نکتهی دیگر، واکنش فیلسوفان و متفکران به چرایی این واقعه است. نگاه فیلسوفان به ماجرای ابراهیم-اسحاق در واقعهی قربانی، به غایت رادیکال است. به عنوان نمونه، کانت در کتاب «دین در محدودهی عقل تنها» با عینک اخلاق به ماجرا مینگرد. او معتقد است که کار ابراهیم اخلاقی نیست و اصولا نمیتوان به بهانهی تبعیت محض از اجرای دستورات الهی، به انجام دستوراتی اولویت داد که ضد ارزشهای اخلاقی هستند. از نظر کانت، ابراهیم میبایست ماهیت این فرمان را بررسی میکرده تا ببیند آیا اجرای فرمان، قوانین اخلاقی را (که کشتن بیگناه را مذموم میداند) نقض میکند یا خیر؟!
مثالی دیگر «برتراند راسل» است که در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» به تصویر خدا در کتاب «عهد عتیق» اشکالات اخلاقی صریحی وارد میکند. وی معتقد است داستان ابراهیم-اسحاق یک نقیصهی اخلاقی است که نمیتوان آن را به دیدهی اغماض نگریست. راسل از این داستان به عنوان نمونهای از اشکالات اخلاقی شخصیت «خدا» یاد میکند.
«سورن کییرکگور» نیز فیلسوفی مسیحی است که از او با عنوان پدر مکتب «اگزیستانسیالیسم» یاد میشود. او در کتاب «ترس و لرز» (که بهطور ویژه به مسالهی ابراهیم-اسحاق پرداخته است) روی درگیری ذهنی و ایمان ابراهیم تمرکز دارد و او را «شوالیهی ایمان» مینامد. کییر کگور میگوید که تمایل ابراهیم برای قربانی کردن پسرش، از نظر اخلاقی اشتباه، اما از نظر دینی درست است. از نظر او ابراهیم اخلاقیات را بهخاطر هدف یا مقصود والاتری (انجام وظیفه برای خدا) به حالت تعلیق درمیآورد. ابراهیم را شوالیهی ایمان میخواند؛ زیرا با ایمان، جهشی میکند که از عقل و اخلاق فراتر میایستد. ایمان او بهقدری قوی است که او آمادگی انجام کارهایی را دارد که با نُرمهای اخلاقیِ عمومی در تضادند؛ با این باور که خدا هنوز هم وعدهاش را از طریق اسحاق به اجرا درمیآورد. حتی اگرتحقق این وعده نیاز به معجزهای مانند رستاخیز داشته باشد. سورن کیرکگور تأکید میکند که ایمان، تناقضی است که عقل توانایی درک آن را ندارد. ابراهیم نمیتوانست به کسی، حتی اسحاق، توضیح دهد که چرا آن کار را انجام میدهد. زیرا این عمل، بر اساس ارتباطی غیرعقلانی و شخصی با خدا بود. کیرکگارد معتقد است که ایمان واقعی با دستهبندیهای اندیشهی انسانی، قابل سنجش نیست و نمیتواند در حوزههای اجتماعی یا اخلاقی نقش میانجی را بازی کند. از دید این فیلسوف شهیر، ایمانی که ابراهیم را از دیگران متمایز میکند به شدت شخصی است و نمیتوان به درستی با استانداردهای جامعه، درک یا قضاوتش کرد. همچنانکه رنج و غم درونی ابراهیم را ناشی از یک اطاعت ساده محض نمیداند؛ بلکه آن را نشاتگرفته از آزمایشی شخصی، عمیق و دردناک میانگارد.
بگذریم! فکر نمیکنم هرگز عقلِ فلسفیِ زخمِعشقناچشیده بتواند قضاوت یا تفسیر درستی از این قاب تاریخی ارائه کند. هرچند هیچ یک از این فیلسوفان را ملامت نمیکنم و به احترام بلندی فکرشان کلاه از سر برمیدارم! آنها قابی را دیدهاند که در آن «سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت». شاعران هم از این نمد کلاهها دوختهاند. (۱/۲)👇🏻
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین شخصیتپردازیای توجیه فنی دارد.
دومین تفاوت به مکان این واقعه برمیگشت که هم عهد عتیق و هم عهد جدید آن را کوه «موریا» (تپهای در اورشلیم امروزی) میدانند. شاید موریا عبریشدهی کلمهی «مروه» باشد! البته سیر تطور تاریخی میگوید شاید مروه معرب موریا است!
سومین تفاوت اما به پیام این واقعه برمیگردد. با خواندن متن و فرامتن اناجیل چنین استیفاد میشود که مسیحیت سعی دارد واقعهی «قربانی» را اشارهی خداوند به «مسیح» تلقی کند. مطابق این خوانش، خدا پیشگویانه خبر از قربانیای میدهد که هم پسر خودش است، هم با قربانی شدنش گناهان مردم را پاک میکند. تا اینجا عناصر داستان، هنرمندانه کنار هم قرارگرفتهاند.
روایات عهد عتیق، در سفر پیدایش، موافق روایت گفته شده است. چون اعتبار داستان به اسحاق، پدر قوم بنی اسرائیل، بخشیده شده است. مکان واقعه نیز اورشلیم ذکر شده است.
در همهی این روایتها بار امتحان بر دوش ابراهیم است. از این رو با ختم به خیر شدن داستان، هم یهودیان هم مسلمانان واقعه را جشن میگیرند. ولی همانطور که اشاره شد چون مسیحیان آن را نشانهای از قربانی شدن «عیسی» میدانند، این روز برایشان عید نیست.
نکتهی دیگر، واکنش فیلسوفان و متفکران به چرایی این واقعه است. نگاه فیلسوفان به ماجرای ابراهیم-اسحاق در واقعهی قربانی، به غایت رادیکال است. به عنوان نمونه، کانت در کتاب «دین در محدودهی عقل تنها» با عینک اخلاق به ماجرا مینگرد. او معتقد است که کار ابراهیم اخلاقی نیست و اصولا نمیتوان به بهانهی تبعیت محض از اجرای دستورات الهی، به انجام دستوراتی اولویت داد که ضد ارزشهای اخلاقی هستند. از نظر کانت، ابراهیم میبایست ماهیت این فرمان را بررسی میکرده تا ببیند آیا اجرای فرمان، قوانین اخلاقی را (که کشتن بیگناه را مذموم میداند) نقض میکند یا خیر؟!
مثالی دیگر «برتراند راسل» است که در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» به تصویر خدا در کتاب «عهد عتیق» اشکالات اخلاقی صریحی وارد میکند. وی معتقد است داستان ابراهیم-اسحاق یک نقیصهی اخلاقی است که نمیتوان آن را به دیدهی اغماض نگریست. راسل از این داستان به عنوان نمونهای از اشکالات اخلاقی شخصیت «خدا» یاد میکند.
«سورن کییرکگور» نیز فیلسوفی مسیحی است که از او با عنوان پدر مکتب «اگزیستانسیالیسم» یاد میشود. او در کتاب «ترس و لرز» (که بهطور ویژه به مسالهی ابراهیم-اسحاق پرداخته است) روی درگیری ذهنی و ایمان ابراهیم تمرکز دارد و او را «شوالیهی ایمان» مینامد. کییر کگور میگوید که تمایل ابراهیم برای قربانی کردن پسرش، از نظر اخلاقی اشتباه، اما از نظر دینی درست است. از نظر او ابراهیم اخلاقیات را بهخاطر هدف یا مقصود والاتری (انجام وظیفه برای خدا) به حالت تعلیق درمیآورد. ابراهیم را شوالیهی ایمان میخواند؛ زیرا با ایمان، جهشی میکند که از عقل و اخلاق فراتر میایستد. ایمان او بهقدری قوی است که او آمادگی انجام کارهایی را دارد که با نُرمهای اخلاقیِ عمومی در تضادند؛ با این باور که خدا هنوز هم وعدهاش را از طریق اسحاق به اجرا درمیآورد. حتی اگرتحقق این وعده نیاز به معجزهای مانند رستاخیز داشته باشد. سورن کیرکگور تأکید میکند که ایمان، تناقضی است که عقل توانایی درک آن را ندارد. ابراهیم نمیتوانست به کسی، حتی اسحاق، توضیح دهد که چرا آن کار را انجام میدهد. زیرا این عمل، بر اساس ارتباطی غیرعقلانی و شخصی با خدا بود. کیرکگارد معتقد است که ایمان واقعی با دستهبندیهای اندیشهی انسانی، قابل سنجش نیست و نمیتواند در حوزههای اجتماعی یا اخلاقی نقش میانجی را بازی کند. از دید این فیلسوف شهیر، ایمانی که ابراهیم را از دیگران متمایز میکند به شدت شخصی است و نمیتوان به درستی با استانداردهای جامعه، درک یا قضاوتش کرد. همچنانکه رنج و غم درونی ابراهیم را ناشی از یک اطاعت ساده محض نمیداند؛ بلکه آن را نشاتگرفته از آزمایشی شخصی، عمیق و دردناک میانگارد.
بگذریم! فکر نمیکنم هرگز عقلِ فلسفیِ زخمِعشقناچشیده بتواند قضاوت یا تفسیر درستی از این قاب تاریخی ارائه کند. هرچند هیچ یک از این فیلسوفان را ملامت نمیکنم و به احترام بلندی فکرشان کلاه از سر برمیدارم! آنها قابی را دیدهاند که در آن «سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت». شاعران هم از این نمد کلاهها دوختهاند. (۱/۲)👇🏻
👍4
میگویند یکی از بهترین اشعار پیرامون این واقعه شعری از «راینر ماریا ریلکه» است؛ همانی که «آل احمد» داستان «بوف کور» را متاثر از آثارش میداند! او در شعری با عنوان «قربانی» به این واقعه اشاره میکند و بهزیبایی، درگیری ذهنی ابراهیم را تصویر میکند، آن هنگام که چاقوی او در هوا بیحرکت میشود. «ریلکه» اما پایان داستان را شادی رهایی قربانی نمیداند. چون در نظر او چاقوهای بیشماری در دنیا بر گلوی مظلومان فرود میآیند. آری باید آرزو کنیم که مردم دنیا «حرص» و «طمع» را به قربانگاه ببرند و به قول شاملو «کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند». در پایان، شعر «ریلکه» را با هم میخوانیم:
O what an awful act was acted then
when Isaac by his father was laid down
upon the pile that, piled up, waited, strewn
with wood, as Isaac watched him with no sound
until he had arranged it, and his son
was so to death exposed. Then, old and wild,
the father tied him (as the two were bound
together, by the knife, and reconciled),
and raised the knife to kill the child.
Heaven opened to that unnatural prayer
and saw the unnatural act that it conceived,
the knife suspended in the quivering air,
the hand that shook with age, the child bereaved
of life before the blow, by what he saw.
But no; an angel cried. The father heard.
And Isaac felt the hold upon him thaw
and saw the knife no longer by him wave
but in a ram’s fleece caught, that God forgave.
O but the angel, where was he to stay
the other knife that rises even now
over the creatures who have, every day,
only one life to give? He does not know,
the angel, nor the sky that opened once,
for it is closed. And God does not conceive
an act that is so awful. But it’s done.
Not in God’s name, who did his will retrieve,
but in man’s, is this awful acting done.
(۲/۲)
O what an awful act was acted then
when Isaac by his father was laid down
upon the pile that, piled up, waited, strewn
with wood, as Isaac watched him with no sound
until he had arranged it, and his son
was so to death exposed. Then, old and wild,
the father tied him (as the two were bound
together, by the knife, and reconciled),
and raised the knife to kill the child.
Heaven opened to that unnatural prayer
and saw the unnatural act that it conceived,
the knife suspended in the quivering air,
the hand that shook with age, the child bereaved
of life before the blow, by what he saw.
But no; an angel cried. The father heard.
And Isaac felt the hold upon him thaw
and saw the knife no longer by him wave
but in a ram’s fleece caught, that God forgave.
O but the angel, where was he to stay
the other knife that rises even now
over the creatures who have, every day,
only one life to give? He does not know,
the angel, nor the sky that opened once,
for it is closed. And God does not conceive
an act that is so awful. But it’s done.
Not in God’s name, who did his will retrieve,
but in man’s, is this awful acting done.
(۲/۲)
👍3
There are three kinds of lies: lies, damned lies and statistics!*
خبر کوتاه بود و جانکاه! «آسپارتام» هم در لیست سیاه قرار گرفت. ترجمهاش برای من، خداحافظی با آدامسهای بدون قند است. باید به صمغها سلامی دوباره کرد. چون مادرم همیشه از صمغهای کردستان تعریف میکند.
سرطانزا بودن آسپارتام برای خیل کثیری که مصرفکنندهی دائمی انواع نوشابههای رژیمی هستند، قطعا باعث رنجش عمیقی خواهد شد. همین دو ماه پیش بود که با «اریتریتول» هم خداحافظی کردم. چون اعلام شده بود مصرف بیش از اندازهاش ارتباط مستقیمی با افزایش خطر سکتهی مغزی و حملهی قلبی دارد. اریتریتول را با نسبت 99 درصد به 1 درصد با استویا مخلوط میکنند و به همین دلیل بسیاری از شیرینکنندههای استویا هم دیگر ترکیب قابل اعتمادی نیستند.
خلاصهی پژوهشهای بشری تا سال 2021 دربارهی رابطهی «سوء مصرف» اسپارتام و سرطانها بر اساس نمونههای حیوانی بوده است. بهوضوح دیده شده بود که مصرف بیش از حد اسپارتام در حیوانات، منجر به افزایش ژنهای آنکوژن در بافتهای کلیه، مغز استخوان و لنف میشود. به همین دلیل هشدارها مبتنی بر تعمیمیافتههایی بود که از خوراندن اسپارتام به حیوانات تحت آزمایش به دست میآمد.
اما سال 2022 در فرانسه نتایج پژوهشی پیرامون «ریسک سرطان و مصرف شیرینکنندههای مصنوعی» منتشر شد که یکی از مقوم های هشدار اخیر، در رابطه با سرطانزا بودن آسپارتام است.
مقادیر احتمالِ (P-Value) محاسبهشده برای آزمونها در این پژوهش، حاکی از آن است که رابطهی معناداری هست میان برخی از سرطانها (سرطان سینه، سرطان پروستات و سرطانهای مرتبط با چاقی) و شیرینکنندههای مصنوعی (بهویژه آسپارتام).
مجریان این پژوهش لطف کردهاند و بخشی از فرادادهی مربوط به پژوهش را نیز با عوامالناس به اشتراک گذاشتهاند. بر این اساس حقایق زیر دربارهی این پژوهش مسجل است:
دادهی این پژوهش از راه پرسشنامههای آنلاین جمعآوری شده است (از سال 2009) و 102 هزار نفر داوطلب بهشکل آنلاین پرسشنامهها را پر کردهاند.
پارامترهای سنجش با هم همبستگی دارند. مثلا سابقهی خانوادگی و ریسک سرطان، چاقی و ریسک سرطان، مصرف الکل و ریسک سرطان، میزان فعالیت فیزیکی و ریسک سرطان.
توزیع نمونهها در این جامعهی آماری نُرمال نیست. خودِ مقاله معترف است که مثلا توزیع جنسیت دارای چولگی است.
تعداد سال فالوآپ (پیگیری) برای تشخیص هر یک از انواع سرطان در این جامعهی آماری 7.7 سال است که برای محاسبهی آن مقدارMedian محاسبه شده است.
تا همین جا هر یک از واقعیتهای فوق میتواند هر تحلیل آماریای را با چالش جدی مواجه کند.
جمعآوری آنلاین داده، برخلاف ظاهرالصلاح بودنش، فرصت برابر را از تمام کاندیداها میگیرد. در سال 2009 چند درصد اشخاص، دسترسی یا تمایل به پرکردن پرسشنامهی آنلاین داشتهاند؟ آیا همگانی شدن اینترنت، تدریجی نبوده است؟ آیا جمعآوری داده از طریق پرسشنامهی آنلاین، در سالهای 2009-2013 به فیلتر شدن جامعهی آماری و در نتیجه به Bias شدن آن نینجامیده است؟ آیا «تنها» کسانی که به سلامت شخصی خود بسیار بها میدادهاند و در عین حال دسترسی به منابع آنلاین نیز داشتهاند، انگیزهی لازم برای پرکردن این فرمها نداشتهاند؟
اینکه در تعیین پارامترهای (مستقل و وابسته) سنجش چگونه و با چه فرض سادهانگارانهای (Naïve) همبستگی میان آنها نادیده انگاشته شده، محل سوال جدی است. دانش بشری در سال 2009 میتوانست پارامترهایی را در سنجش لحاظ کند که ربط بسیطی با مصرف شیرینکنندهها دارند و قابل سنجش آزمایشگاهی هم هستند. اما انتخاب پارامترهای عمومیتر خطر خطای همبستگی را به همراه دارد که پژوهشگران، فروتنانه آن را به عنوان چالش این پژوهش مطرح کردهاند!
اینکه پراکندگی داده (بر اساس متغیرهای گوناگون این پژوهش) دارای چه توزیعی است نیز بسیار مهم است. یکی از مبادی خطا که در اثر بیتوجهی به توزیع داده به وجود میآید، انتخاب پارامتر نامناسب برای معدلگیری است. دیگری، مواجههی نادرست با دادهی پرت (Outlier) است و از همه مهمتر انتخاب آزمون آماری نامناسب را نباید از قلم بیندازیم! در این پژوهش رد پایی از توجه به توزیع دادهها دیده نمیشود و هرجا که فسق عیان میشود (مانند تفوق جمعیت زن به مرد در جامعهی آماری) آن را به حساب چالش نمونهگیری میگذارند و اظهار تاسف میکنند. (۱/۲)👇🏻
خبر کوتاه بود و جانکاه! «آسپارتام» هم در لیست سیاه قرار گرفت. ترجمهاش برای من، خداحافظی با آدامسهای بدون قند است. باید به صمغها سلامی دوباره کرد. چون مادرم همیشه از صمغهای کردستان تعریف میکند.
سرطانزا بودن آسپارتام برای خیل کثیری که مصرفکنندهی دائمی انواع نوشابههای رژیمی هستند، قطعا باعث رنجش عمیقی خواهد شد. همین دو ماه پیش بود که با «اریتریتول» هم خداحافظی کردم. چون اعلام شده بود مصرف بیش از اندازهاش ارتباط مستقیمی با افزایش خطر سکتهی مغزی و حملهی قلبی دارد. اریتریتول را با نسبت 99 درصد به 1 درصد با استویا مخلوط میکنند و به همین دلیل بسیاری از شیرینکنندههای استویا هم دیگر ترکیب قابل اعتمادی نیستند.
خلاصهی پژوهشهای بشری تا سال 2021 دربارهی رابطهی «سوء مصرف» اسپارتام و سرطانها بر اساس نمونههای حیوانی بوده است. بهوضوح دیده شده بود که مصرف بیش از حد اسپارتام در حیوانات، منجر به افزایش ژنهای آنکوژن در بافتهای کلیه، مغز استخوان و لنف میشود. به همین دلیل هشدارها مبتنی بر تعمیمیافتههایی بود که از خوراندن اسپارتام به حیوانات تحت آزمایش به دست میآمد.
اما سال 2022 در فرانسه نتایج پژوهشی پیرامون «ریسک سرطان و مصرف شیرینکنندههای مصنوعی» منتشر شد که یکی از مقوم های هشدار اخیر، در رابطه با سرطانزا بودن آسپارتام است.
مقادیر احتمالِ (P-Value) محاسبهشده برای آزمونها در این پژوهش، حاکی از آن است که رابطهی معناداری هست میان برخی از سرطانها (سرطان سینه، سرطان پروستات و سرطانهای مرتبط با چاقی) و شیرینکنندههای مصنوعی (بهویژه آسپارتام).
مجریان این پژوهش لطف کردهاند و بخشی از فرادادهی مربوط به پژوهش را نیز با عوامالناس به اشتراک گذاشتهاند. بر این اساس حقایق زیر دربارهی این پژوهش مسجل است:
دادهی این پژوهش از راه پرسشنامههای آنلاین جمعآوری شده است (از سال 2009) و 102 هزار نفر داوطلب بهشکل آنلاین پرسشنامهها را پر کردهاند.
پارامترهای سنجش با هم همبستگی دارند. مثلا سابقهی خانوادگی و ریسک سرطان، چاقی و ریسک سرطان، مصرف الکل و ریسک سرطان، میزان فعالیت فیزیکی و ریسک سرطان.
توزیع نمونهها در این جامعهی آماری نُرمال نیست. خودِ مقاله معترف است که مثلا توزیع جنسیت دارای چولگی است.
تعداد سال فالوآپ (پیگیری) برای تشخیص هر یک از انواع سرطان در این جامعهی آماری 7.7 سال است که برای محاسبهی آن مقدارMedian محاسبه شده است.
تا همین جا هر یک از واقعیتهای فوق میتواند هر تحلیل آماریای را با چالش جدی مواجه کند.
جمعآوری آنلاین داده، برخلاف ظاهرالصلاح بودنش، فرصت برابر را از تمام کاندیداها میگیرد. در سال 2009 چند درصد اشخاص، دسترسی یا تمایل به پرکردن پرسشنامهی آنلاین داشتهاند؟ آیا همگانی شدن اینترنت، تدریجی نبوده است؟ آیا جمعآوری داده از طریق پرسشنامهی آنلاین، در سالهای 2009-2013 به فیلتر شدن جامعهی آماری و در نتیجه به Bias شدن آن نینجامیده است؟ آیا «تنها» کسانی که به سلامت شخصی خود بسیار بها میدادهاند و در عین حال دسترسی به منابع آنلاین نیز داشتهاند، انگیزهی لازم برای پرکردن این فرمها نداشتهاند؟
اینکه در تعیین پارامترهای (مستقل و وابسته) سنجش چگونه و با چه فرض سادهانگارانهای (Naïve) همبستگی میان آنها نادیده انگاشته شده، محل سوال جدی است. دانش بشری در سال 2009 میتوانست پارامترهایی را در سنجش لحاظ کند که ربط بسیطی با مصرف شیرینکنندهها دارند و قابل سنجش آزمایشگاهی هم هستند. اما انتخاب پارامترهای عمومیتر خطر خطای همبستگی را به همراه دارد که پژوهشگران، فروتنانه آن را به عنوان چالش این پژوهش مطرح کردهاند!
اینکه پراکندگی داده (بر اساس متغیرهای گوناگون این پژوهش) دارای چه توزیعی است نیز بسیار مهم است. یکی از مبادی خطا که در اثر بیتوجهی به توزیع داده به وجود میآید، انتخاب پارامتر نامناسب برای معدلگیری است. دیگری، مواجههی نادرست با دادهی پرت (Outlier) است و از همه مهمتر انتخاب آزمون آماری نامناسب را نباید از قلم بیندازیم! در این پژوهش رد پایی از توجه به توزیع دادهها دیده نمیشود و هرجا که فسق عیان میشود (مانند تفوق جمعیت زن به مرد در جامعهی آماری) آن را به حساب چالش نمونهگیری میگذارند و اظهار تاسف میکنند. (۱/۲)👇🏻
journals.plos.org
Artificial sweeteners and cancer risk: Results from the NutriNet-Santé population-based cohort study
Charlotte Debras and colleagues investigate investigate associations between artificial sweetener intakes and cancer risk in adults from a French population-based cohort.
👍1
نکتهی دیگر، اصرار پژوهشگرانِ این پژوهش، به استفاده از Median در معدلگیریها است. در دو جای مهم این پژوهش از Median استفاده شده است: یکی در بیان میانگین زمان برای تشخیص سرطان و دیگری دربارهی سنجشِ میانگینِ مصرفِ شیرینکنندهها!
این تصریح یک پیام دارد: توزیعِ میزانِ مصرفِ شیرینکنندهها یا توزیعِ زمانیِ تشخیصِ سرطانها در جامعهی آماری، چوله است! اگر چنین است چرا اعداد گزارششده در مورد تعداد کممصرف، پرمصرف و مصرف متعادلِ شیرینکنندهها، بیانگر یک توزیع نرمال است؟ اگر چنین نیست چرا از Mean استفاده نشده است؟
بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید که میخواهید در محلهی بنی هاشم (در پاسداران) خانهای بخرید و فرض کنید که قیمت خانه در این محله بین متری 1000 تومان تا 10000 تومان است. به مشاور املاک مراجعه میکنید و او خانهای را که در اصل متری 2000 تومان میارزد، به شما متری 3500 تومان پیشنهاد میدهد و توجیهش این است که این خانه ارزشش را دارد. چون از میانگین قیمت خانه در این محله (متری 1000 تا 10000 تومان) که متری 5500 تومان است، به اندازهی معناداری کمتر است! لابد گول میخورید. حالا همین سناریو را طور دیگری فرض کنید؛ خانهای در خیابان بنی هاشم دارید که قیمت واقعی آن متری 8000 تومان است. برای فروش به بنگاه میروید. مشاور املاک میگوید در همسایگیتان، خانههایی با قیمت کمتر از متری 4000 تومان بیشتر از خانههایی است که از این قیمت بالاتر هستند. پس میانگین قیمت خانه در محلهی شما 4000 تومان است. در نهایت شما را راضی میکند که اگر ملک خود را مثلا به قیمت 6000 تومان بفروشید، سود هنگفتی کردهاید. لابد این بار هم گول میخورید. اما بنگاهدار تقوای الهی را رعایت کرده است که طوبی له و حسن مآب! چرا؟! چون دروغی نگفته و چولگی قیمت متراژ خانه در آن منطقه باعث شده که او در سناریوی اول از Mean برای میانگینگیری استفاده کند و در سناریوی دوم از Median و هر دوی اینها از مصادیق میانگین هستند! باز هم بگذریم!
اگر در پژوهشها، دادهی مربوط به پژوهش در اختیار عوام قرار بگیرد، شاید باعث همافزایی شود! در این عوامانگاریِ اغیار، دو گروه از مردمان بسیار به هم شبیهند. طبیبان و ملایان!
یادم میآید وقتی نوجوان بودم و تازه موهای صورتم از رستنگاه روییده بود، هر روز در تخاصم با این رویش، نقش و نگارهایی به خط ارغوان بر صورتم مینشست. پدر که نگران بود، روزی من را خواست و در همراهی او برای خرید یک ماشین ریشتراشی فیلیپس به بازار رفتیم. از آن روز اگرچه صورتم خونین نمیشد، اما دلم خونین بود. چون ازالهی موهای صورتم با ماشین ریشتراشی، نافی صدق ریش بود و حرام شرعی! مدتی گذشت و روزی به اتفاق عمویم به قم رفتیم. او به دنبال نوارهای مرحوم مدرس افغانی بود تا بتواند مباحث صرف و نحو «جامع المقدمات» را غیرحضوری بفهمد. پس از تهیهی نوارها برای خواندن نماز ظهر به خانهی یکی از مراجع رفتیم. پس از نماز، شاگردان او گعده کردند و از او سوالات علمی خود را میپرسیدند. در آن میان من هم مترصد فرصتی بودم تا دلیل حرمت تراشیدن ریش را بپرسم. تا لحظهای دست داد و همراهان مشغول نوشیدن چای شدند. در میانهی صدای چکاچک استکانها و نعلبکیها، سوال من سکوتی مرگبار را به جمع تحمیل کرد. بهوضوح صدای قلب عمویم را که مضطرب شده بود، میشنیدم. اما کار از کار گذشته بود و تیر از چله رهیده بود. پرسیدم! آن مرجع تقلید لَختی درنگ کرد و با کلماتی سادهسازیشده احادیثی را خواند مبنی بر اینکه بزرگانِ دین، تراشیدن ریش را نهی کردهاند! شاید از نگاه من دریافت که دست یازیدن به «نقل» برای توضیحِ حکم، من را راضی نمیکند. پس بدون درنگ ادامه داد که ریش تراشیدنِ مسلمانان، آنها را شبیه به پیروان سایر ادیان یا کافران میکند و هرگونه تشبُّهی در این وادی، انحراف است! از من پرسید که قانع شدم؟ چون صدای تپش قلب عمو مانند موسیقیِ پسزمینه در اتاق شنیده میشد به دروغ خود را از پاسخ، راضی نشان دادم! سالها از این واقعه گذشت تا با کند و کاو در منابع فقهی و شخم زدن دروس خارج، توانستم به فحوای این اجتهاد دسترسی پیدا کنم که البته همراستا با توضیحات آن مرجع بود و تاثیری در تحلیل عقلیام از این حکم نگذاشت!
(۲/۲)
* Benjamin Disraeli
این تصریح یک پیام دارد: توزیعِ میزانِ مصرفِ شیرینکنندهها یا توزیعِ زمانیِ تشخیصِ سرطانها در جامعهی آماری، چوله است! اگر چنین است چرا اعداد گزارششده در مورد تعداد کممصرف، پرمصرف و مصرف متعادلِ شیرینکنندهها، بیانگر یک توزیع نرمال است؟ اگر چنین نیست چرا از Mean استفاده نشده است؟
بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید که میخواهید در محلهی بنی هاشم (در پاسداران) خانهای بخرید و فرض کنید که قیمت خانه در این محله بین متری 1000 تومان تا 10000 تومان است. به مشاور املاک مراجعه میکنید و او خانهای را که در اصل متری 2000 تومان میارزد، به شما متری 3500 تومان پیشنهاد میدهد و توجیهش این است که این خانه ارزشش را دارد. چون از میانگین قیمت خانه در این محله (متری 1000 تا 10000 تومان) که متری 5500 تومان است، به اندازهی معناداری کمتر است! لابد گول میخورید. حالا همین سناریو را طور دیگری فرض کنید؛ خانهای در خیابان بنی هاشم دارید که قیمت واقعی آن متری 8000 تومان است. برای فروش به بنگاه میروید. مشاور املاک میگوید در همسایگیتان، خانههایی با قیمت کمتر از متری 4000 تومان بیشتر از خانههایی است که از این قیمت بالاتر هستند. پس میانگین قیمت خانه در محلهی شما 4000 تومان است. در نهایت شما را راضی میکند که اگر ملک خود را مثلا به قیمت 6000 تومان بفروشید، سود هنگفتی کردهاید. لابد این بار هم گول میخورید. اما بنگاهدار تقوای الهی را رعایت کرده است که طوبی له و حسن مآب! چرا؟! چون دروغی نگفته و چولگی قیمت متراژ خانه در آن منطقه باعث شده که او در سناریوی اول از Mean برای میانگینگیری استفاده کند و در سناریوی دوم از Median و هر دوی اینها از مصادیق میانگین هستند! باز هم بگذریم!
اگر در پژوهشها، دادهی مربوط به پژوهش در اختیار عوام قرار بگیرد، شاید باعث همافزایی شود! در این عوامانگاریِ اغیار، دو گروه از مردمان بسیار به هم شبیهند. طبیبان و ملایان!
یادم میآید وقتی نوجوان بودم و تازه موهای صورتم از رستنگاه روییده بود، هر روز در تخاصم با این رویش، نقش و نگارهایی به خط ارغوان بر صورتم مینشست. پدر که نگران بود، روزی من را خواست و در همراهی او برای خرید یک ماشین ریشتراشی فیلیپس به بازار رفتیم. از آن روز اگرچه صورتم خونین نمیشد، اما دلم خونین بود. چون ازالهی موهای صورتم با ماشین ریشتراشی، نافی صدق ریش بود و حرام شرعی! مدتی گذشت و روزی به اتفاق عمویم به قم رفتیم. او به دنبال نوارهای مرحوم مدرس افغانی بود تا بتواند مباحث صرف و نحو «جامع المقدمات» را غیرحضوری بفهمد. پس از تهیهی نوارها برای خواندن نماز ظهر به خانهی یکی از مراجع رفتیم. پس از نماز، شاگردان او گعده کردند و از او سوالات علمی خود را میپرسیدند. در آن میان من هم مترصد فرصتی بودم تا دلیل حرمت تراشیدن ریش را بپرسم. تا لحظهای دست داد و همراهان مشغول نوشیدن چای شدند. در میانهی صدای چکاچک استکانها و نعلبکیها، سوال من سکوتی مرگبار را به جمع تحمیل کرد. بهوضوح صدای قلب عمویم را که مضطرب شده بود، میشنیدم. اما کار از کار گذشته بود و تیر از چله رهیده بود. پرسیدم! آن مرجع تقلید لَختی درنگ کرد و با کلماتی سادهسازیشده احادیثی را خواند مبنی بر اینکه بزرگانِ دین، تراشیدن ریش را نهی کردهاند! شاید از نگاه من دریافت که دست یازیدن به «نقل» برای توضیحِ حکم، من را راضی نمیکند. پس بدون درنگ ادامه داد که ریش تراشیدنِ مسلمانان، آنها را شبیه به پیروان سایر ادیان یا کافران میکند و هرگونه تشبُّهی در این وادی، انحراف است! از من پرسید که قانع شدم؟ چون صدای تپش قلب عمو مانند موسیقیِ پسزمینه در اتاق شنیده میشد به دروغ خود را از پاسخ، راضی نشان دادم! سالها از این واقعه گذشت تا با کند و کاو در منابع فقهی و شخم زدن دروس خارج، توانستم به فحوای این اجتهاد دسترسی پیدا کنم که البته همراستا با توضیحات آن مرجع بود و تاثیری در تحلیل عقلیام از این حکم نگذاشت!
(۲/۲)
* Benjamin Disraeli
👍2👏1
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد!
در یک عکس، دانشجوی پزشکی یا احتمالا طبیب جوانی، کنار ستونی از کتابهای قطور پزشکی ایستاده است. همکارش این عکس را منتشر کرده و ارتفاع کتابها را دلیل دانشمندی پزشکیخواندهها (و پزشکیخوانان) دانسته و عوامالناس را نصیحت کرده که: «به پزشکتان نگویید در اینترنت چنین گفته!»
کاش مشارالیه یا همکارش این بار با کتابهای ناخوانده هم ستونهایی هم میساختند و کنارش میایستادند و عکس میگرفتند تا از همان ارتفاع کتب، به جهلشان هم پی میبردند. اما انگیزهی من از نوشتن این یادداشت، بیان حقیقتی دیگر است.
در گرماگرم نوشتن رسالهی دکتریم، روزی استاد راهنما کتابی را به من داد و خواست تا قبل از روز دفاع حتما آن را مطالعه کرده باشم. عنوان کتاب «دکتری کافی نیست» بود. «پیتر جی. فایبلمن» در این کتاب تأکید میکند که علاوه بر گرفتن مدرک دکتری، برای موفقیت و مفید واقع شدن، مهارتها و ویژگیهای دیگری نیز ضروری هستند. او به ما یاد میدهد که چگونه داشتن درک درستی از محیط کار، مهارتهای ارتباطی، ساختن شهرت علمی و مسائلی از این دست، پلی است که میتواند خاتمهی تحصیلات آکادمیک را به موفقیت در محیط کاری متصل کند. محتوای این کتاب، راهنمایی الهامبخش بود که یک دانشآموختهی دکتری را از وهم دانایی و خودبرتربینی میرهاند و آشکارا به او گوشزد میکرد که در علم و از علم فراغتی نیست؛ آموزهای که در تربیت دورهی پزشکی این طبیب جوان و دوستانش مغفول مانده است.
نحوهی تعامل بیمار و پزشک در بخش خصوصی و دولتی، نقیصهی بزرگی است. شاید هر دو طرف، قربانی این شیوهی تعامل باشند. پزشک توضیح بیمار را در «شرححالگیری» با انواع متدهای مایکرواگرشن (Micro Aggression) تحدید میکند. اگر آن لحظه بتوانید فکر پزشک را بخوانید، احتمالا با استدلالی مشابه همین طبیب داستان ما مواجه میشوید: «ما سالها کتابهای قطور و سنگینی خواندهایم که شما نخواندهاید. پس بینیاز از توضیح اضافات هستیم»!
چه بسیار آزمایشهای تشخیصی و انواع گوناگون تصویربرداریهای تشخیصی و در پارهای موارد عملهای جراحی، بلاموضوع میشدند؛ اگر پزشک بهدقت و بدون پیشداوری «شرح حال» میگرفت و معاینهی مفصل بالینی انجام میداد.
حتی اگر این دو به درستی انجام شوند تعصبات دیگری ممکن است تشخیص قطعی پزشک را در میان تشخیصهای افتراقی به محاق ببرد «Availability Bias» است. این موضوع را در یادداشت دیگری شرح خواهم داد.
اما چرا بیمار نباید به پزشکش بروز بدهد که بیماری، علائم مشترک بیماریها یا حتی روش درمان یا دارو را در محیط وب جستوجو کرده؟ چرا پزشک در برابر چنین مسالهای گارد میگیرد؟ این بیحوصلگیِ از سرِ تفرعن، از کجا آب میخورَد؟ انتظار تسلیم محض و بیچونوچرا از کجا میآید؟ خود پزشک محترم در موقعیتهای دیگر همچون برهی راعی مقلد است یا توقع دارد که مثلا تعمیرکار ماشینش ایراد ماشین و راهکار رفع آن را توضیح بدهد؟
اگر پروتکل و قانون حرف آخر را میزند، باید به عرض این پزشک محترم رساند که نهتنها به قول ایشان بر مبنای «اینترنت» و حتی بر اساس حرف «مادربزرگ آن بیمار» هم میتوان دربارهی نوع بیماری، تشخیص و نحوهی درمان تشکیک کرد و از پزشک خواست تا با لسانِ قوم، بیمار را در هر سه موضوع مجاب کند. در زمانهی ما «الگوریتمها» هم بر مبنای میزان (Explainable) بودن سنجیده میشوند، چه برسد به انسانها!
هرچه میزان تاثیر هوش مصنوعی در مظاهر تکنولوژی بیشتر میشود، اشخاص بیشتری احساس خطر میکنند و مخالفان بیشتری در صنوف مختلف در برابرش صف میکشند. از جمله و بهویژه پزشکان خودآگاه یا ناخوآگاه هوش مصنوعی را مزاحم و ناکارآمد تلقی میکنند. آنها نمیدانند یا نمیخواهند بپذیرند که مجال یافتن هوش مصنوعی، بهمعنای بینیازی به خدمات پزشکان نخواهد بود. حتی «سینگولاریتی» هم موجب نخواهد شد که انسان از صحنه کنار زده شود. البته که نقش انسان تغییر میکند. اما انسان در مواجهه با ماشین حذفشدنی نیست.
در حوزهی پزشکی، یک پارادایم شیفت در نوع وظایف پزشکان و تبدیلشان به ناظران ماشینها در حال وقوع است. این ماشینها با فرمان هوش مصنوعی بیماریها را با دقت بالایی تشخیص میدهند، نسخه میپیچند، دارو میسازند یا درمان اختصاصی برای فرد طراحی میکنند. در تمام طول مسیر، حضور پزشک برای تایید و کنترل الزامی است. خط تولید مکانیزهای را در نظر بگیرید که افرادی بهعنوان ناظرِ تولید بر فرایند، نظارت میکنند.
حتی دههها قبل «سیستمهای خبره»ای بود که میتوانستند بیماریهایی مانند بیماریهای عفونی، چشم و غیره را با دقت بسیار بالایی تشخیص بدهند. اما امروزه دیگر اوضاع کاملا دیگرگون شده است. (۱/۲)
👇🏻
در یک عکس، دانشجوی پزشکی یا احتمالا طبیب جوانی، کنار ستونی از کتابهای قطور پزشکی ایستاده است. همکارش این عکس را منتشر کرده و ارتفاع کتابها را دلیل دانشمندی پزشکیخواندهها (و پزشکیخوانان) دانسته و عوامالناس را نصیحت کرده که: «به پزشکتان نگویید در اینترنت چنین گفته!»
کاش مشارالیه یا همکارش این بار با کتابهای ناخوانده هم ستونهایی هم میساختند و کنارش میایستادند و عکس میگرفتند تا از همان ارتفاع کتب، به جهلشان هم پی میبردند. اما انگیزهی من از نوشتن این یادداشت، بیان حقیقتی دیگر است.
در گرماگرم نوشتن رسالهی دکتریم، روزی استاد راهنما کتابی را به من داد و خواست تا قبل از روز دفاع حتما آن را مطالعه کرده باشم. عنوان کتاب «دکتری کافی نیست» بود. «پیتر جی. فایبلمن» در این کتاب تأکید میکند که علاوه بر گرفتن مدرک دکتری، برای موفقیت و مفید واقع شدن، مهارتها و ویژگیهای دیگری نیز ضروری هستند. او به ما یاد میدهد که چگونه داشتن درک درستی از محیط کار، مهارتهای ارتباطی، ساختن شهرت علمی و مسائلی از این دست، پلی است که میتواند خاتمهی تحصیلات آکادمیک را به موفقیت در محیط کاری متصل کند. محتوای این کتاب، راهنمایی الهامبخش بود که یک دانشآموختهی دکتری را از وهم دانایی و خودبرتربینی میرهاند و آشکارا به او گوشزد میکرد که در علم و از علم فراغتی نیست؛ آموزهای که در تربیت دورهی پزشکی این طبیب جوان و دوستانش مغفول مانده است.
نحوهی تعامل بیمار و پزشک در بخش خصوصی و دولتی، نقیصهی بزرگی است. شاید هر دو طرف، قربانی این شیوهی تعامل باشند. پزشک توضیح بیمار را در «شرححالگیری» با انواع متدهای مایکرواگرشن (Micro Aggression) تحدید میکند. اگر آن لحظه بتوانید فکر پزشک را بخوانید، احتمالا با استدلالی مشابه همین طبیب داستان ما مواجه میشوید: «ما سالها کتابهای قطور و سنگینی خواندهایم که شما نخواندهاید. پس بینیاز از توضیح اضافات هستیم»!
چه بسیار آزمایشهای تشخیصی و انواع گوناگون تصویربرداریهای تشخیصی و در پارهای موارد عملهای جراحی، بلاموضوع میشدند؛ اگر پزشک بهدقت و بدون پیشداوری «شرح حال» میگرفت و معاینهی مفصل بالینی انجام میداد.
حتی اگر این دو به درستی انجام شوند تعصبات دیگری ممکن است تشخیص قطعی پزشک را در میان تشخیصهای افتراقی به محاق ببرد «Availability Bias» است. این موضوع را در یادداشت دیگری شرح خواهم داد.
اما چرا بیمار نباید به پزشکش بروز بدهد که بیماری، علائم مشترک بیماریها یا حتی روش درمان یا دارو را در محیط وب جستوجو کرده؟ چرا پزشک در برابر چنین مسالهای گارد میگیرد؟ این بیحوصلگیِ از سرِ تفرعن، از کجا آب میخورَد؟ انتظار تسلیم محض و بیچونوچرا از کجا میآید؟ خود پزشک محترم در موقعیتهای دیگر همچون برهی راعی مقلد است یا توقع دارد که مثلا تعمیرکار ماشینش ایراد ماشین و راهکار رفع آن را توضیح بدهد؟
اگر پروتکل و قانون حرف آخر را میزند، باید به عرض این پزشک محترم رساند که نهتنها به قول ایشان بر مبنای «اینترنت» و حتی بر اساس حرف «مادربزرگ آن بیمار» هم میتوان دربارهی نوع بیماری، تشخیص و نحوهی درمان تشکیک کرد و از پزشک خواست تا با لسانِ قوم، بیمار را در هر سه موضوع مجاب کند. در زمانهی ما «الگوریتمها» هم بر مبنای میزان (Explainable) بودن سنجیده میشوند، چه برسد به انسانها!
هرچه میزان تاثیر هوش مصنوعی در مظاهر تکنولوژی بیشتر میشود، اشخاص بیشتری احساس خطر میکنند و مخالفان بیشتری در صنوف مختلف در برابرش صف میکشند. از جمله و بهویژه پزشکان خودآگاه یا ناخوآگاه هوش مصنوعی را مزاحم و ناکارآمد تلقی میکنند. آنها نمیدانند یا نمیخواهند بپذیرند که مجال یافتن هوش مصنوعی، بهمعنای بینیازی به خدمات پزشکان نخواهد بود. حتی «سینگولاریتی» هم موجب نخواهد شد که انسان از صحنه کنار زده شود. البته که نقش انسان تغییر میکند. اما انسان در مواجهه با ماشین حذفشدنی نیست.
در حوزهی پزشکی، یک پارادایم شیفت در نوع وظایف پزشکان و تبدیلشان به ناظران ماشینها در حال وقوع است. این ماشینها با فرمان هوش مصنوعی بیماریها را با دقت بالایی تشخیص میدهند، نسخه میپیچند، دارو میسازند یا درمان اختصاصی برای فرد طراحی میکنند. در تمام طول مسیر، حضور پزشک برای تایید و کنترل الزامی است. خط تولید مکانیزهای را در نظر بگیرید که افرادی بهعنوان ناظرِ تولید بر فرایند، نظارت میکنند.
حتی دههها قبل «سیستمهای خبره»ای بود که میتوانستند بیماریهایی مانند بیماریهای عفونی، چشم و غیره را با دقت بسیار بالایی تشخیص بدهند. اما امروزه دیگر اوضاع کاملا دیگرگون شده است. (۱/۲)
👇🏻
👍2👎1
هماکنون «زیمنس» یا «فیلیپس» روی دستگاههای گوناگون پرتوگرافی، مدلهای تشخیصی تولیدشدهی «شبکههای عصبی عمیق» را آزمایش میکنند که قادر است با دقت میانگین بالای ۹۵ درصد، تشخیص قطعی بیماری را با تحلیل تصاویر «سی تی اسکن » یا «ام آر آی» ارائه دهد.
«اینترنت» که دوست پزشکمان به علت ناآشنایی با «گوگل دُرْک» شاید عاجز از انجام یک جستجوی کارا در آن باشد و به سبک قدمایی تنها به جستوجوی واژه یا نام مقاله اکتفا کند، حالا هوشمندتر شده است. متونِ مورد استفادهی دوستمان اکنون به چمنزارهایی بدل شده که مدلهای هوش مصنوعی در آن میچرند. زمین بازی عوض شده است. عوام اکنون میتوانند در «اینترنت» دنبال مدلهای تشخیصی بگردند تا چشماندازی از مریضی و درمان به آنها بدهد.
چالش هنگامی است که مثلا علائم بیماری و اطلاعات بالینی یک بیمار مغز و اعصاب را به همراه تشخیص «پزشکش» به یک مدل بزرگ زبانی « LLM» که مثلا با متن Bradley آموزش دیده است، بدهید و از آن مدل بخواهید که عیار تشخیص را بسنجد و له یا علیه آن دلیل اقامه کند. عمومی شدن چنین ابزارهایی از آنچه میاندیشید نزدیکتر است. (۲/۲)
«اینترنت» که دوست پزشکمان به علت ناآشنایی با «گوگل دُرْک» شاید عاجز از انجام یک جستجوی کارا در آن باشد و به سبک قدمایی تنها به جستوجوی واژه یا نام مقاله اکتفا کند، حالا هوشمندتر شده است. متونِ مورد استفادهی دوستمان اکنون به چمنزارهایی بدل شده که مدلهای هوش مصنوعی در آن میچرند. زمین بازی عوض شده است. عوام اکنون میتوانند در «اینترنت» دنبال مدلهای تشخیصی بگردند تا چشماندازی از مریضی و درمان به آنها بدهد.
چالش هنگامی است که مثلا علائم بیماری و اطلاعات بالینی یک بیمار مغز و اعصاب را به همراه تشخیص «پزشکش» به یک مدل بزرگ زبانی « LLM» که مثلا با متن Bradley آموزش دیده است، بدهید و از آن مدل بخواهید که عیار تشخیص را بسنجد و له یا علیه آن دلیل اقامه کند. عمومی شدن چنین ابزارهایی از آنچه میاندیشید نزدیکتر است. (۲/۲)
👍3
خلیفه بازی!
"He of whom I am the master, of him All is also the master," he said.
"God be the friend of he who is his friend, and the enemy of he who is his
enemy."
«لزلی هزْلِتون» با تجربهی دههها روزنامهنگاری، یکی از مهمترین نویسندگان معاصری است که تاریخ شیعه و سنی را شخم زده است. خود را وامدار «طبری» میداند و پژوهش را بدون مطالعهی آثار طبری ناممکن میپندارد. شمّ ژورنالیستیاش در تتبع، او را به دپارتمانهای دین و فلسفهی دانشگاههای مشهوری چون آکسفورد کشانده تا پای سخن پژوهشگران نامسلمان بنشیند و پازلهای تحقیقاتی خود را با کمک آنها حل کند. فهرستی از این افراد را در کتاب «پس از پیامبر، داستان حماسی جدایی شیعه-سنی» به تفصیل آورده است.
همیشه خوانش پژوهشگران غیرمسلمان -که تحت تاثیر مسلمانان نبودهاند- از وقایع صدر اسلام برایم جذاب بوده و به داوری پنهان در نوشتههایشان به دیدهی احترام نگریستهام. در میان معاصران اما برای لزلی و خوانش او اهمیت بیشتری قائلم. چون اولا از منابع شیعی استفادهای نکرده، ثانیا هدفش از این پژوهش، وارد شدن به نمایش «خلیفهبازی» نیست. او به دنبال پاسخهایی است که غرب را در مواجهه با باتلاق خاورمیانه یاری دهد و حل مشکل را در شناختن ایدوئولوژی دشمنان غرب میداند و در جایجای کتابش به این مساله ارجاع میدهد. مثلا در روایت وقایع مربوط به بستر بیماری و ارتحال پیامبر، جملهای را از جناب «عمر» نقل میکند (در پاسخ به درخواست پیامبر مبنی بر فراهم کردن قلم و کاغذ برای نگارش وصیتنامه) که گفته بود «برای ما قرآن کافی است» و لزلی هنرمندانه تا فصلهای پایانی کتاب، تاثیرات این جمله را در مانیفست سلفیگری زمانهی ما نشان میدهد.
راقم این سطور سالهاست از «خلیفهبازی» گذر کرده و دیگر در پی اثبات خلیفهی بازی نیست! به دوستانی هم که مؤمنانه در این دام میافتند، سفارش میکند که عمر خود را هدر ندهند. از مرحوم امینی (که به باورم هیچ مسلمانی به اندازهی او سندِ دست اول دربارهی این بازی نخوانده) نقل است که گفته «به تحقیق هر جملهای را که در تاریخ در بیان فضیلت امام علی خواندهام، مشابه یا برتر از آن را دربارهی خلفای راشدین دیدهام». «نقل» چاه وِیلی است و گروهی «علی ما نُقِل» گویان بر تحیر پژوهشگر میافزایند و او را از یافتن حقیقت محروم میکنند.
حتی دربارهی بدیهیترینِِ فضایل چون سابقهی اسلام آوردن، اسلام آوردن «علی» را چون سیزدهساله بوده، فضیلت نمیخوانند و جناب ابوبکر را که بعدها اسلام آورده اولین مرد «بالغی» میدانند که به اسلام گرویده!
در تیه گمراهی نقل، حتی اگر مانند مرحوم علامه مرتضی عسکری در قلهی علم حدیث ایستاده باشی، تا جایی که احادیث منقول از «جناب عایشه» را در پژوهشی رد کنی و شیخ الازهر هم بیاید و بر نتیجهی پژوهشت تقریظی بنویسد، باز چنان انبان حدیثکاران (جاعلان حدیث) پر است از احادیث ساختگی که هر پژوهشی میان آن انبار کاه گم میشود.
حوالی سال ۲۰۱۷ با الهام از شیوهی رجالی «مرحوم خویی» و متدولوژی قیاسی مرحوم عسکری در حدیث (که با مذاق پژوهشی من سازگارتر است) از الگوریتمهای «یادگیری ماشین» مدد گرفتم و با استفاده از احادیث ثقه و جعلی، یک «مدل طبقهبندی» احادیث طراحی کردم. نتیجه آن شد که حتی برخی از احادیث «کافی» هم نامعتبر از آب درآمدند. از ترس «تکفیر شیعیان» نتیجهی پژوهش را آشکار نکردم. مدتی گذشت تا در آثار مرحوم خویی رد پای تشکیک در برخی احادیث کتاب «کافی» را یافتم! نتیجه اینکه از این بازیهای متکی به «نقل» حقیقتی درنمیآید؛ چرا که دیوار حاشا بلند است.
به کتاب «لزلی» برگردیم. لزلی زیرکانه به «عدم قطعیت» در نقل اشاره کرده است و میگوید جناب عمر از فراهم ساختن شرایط نگارش وصیتنامهی پیامبر در بستر بیماری طفره رفت، چون او و جناب ابوبکر و همسران پیامبر واهمه داشتند تصریح پیامبر، بعدها راه را بر هرگونه تاویلی ببندد.
On the ninth day of Muhammad's illness, he appeared to recover somewhat- the kind
of illusory improvement that often precedes the end. He seemed perfectly lucid
as he sat up, sipped some water, and made what many believe was one final
attempt to make his wishes known. But even this came laden with ambiguity.
"Bring me writing materials that I may write something for you, after
which you will not be led into error," he said. It seems a simple enough
request and a perfectly reasonable one under the circumstances, but it produced
near panic among those in the room at the time: the wives, Omar, and Abu Bakr.
Nobody there knew what it was Muhammad wanted to write or rather, as tradition
has it
(۱/۲)👇
"He of whom I am the master, of him All is also the master," he said.
"God be the friend of he who is his friend, and the enemy of he who is his
enemy."
«لزلی هزْلِتون» با تجربهی دههها روزنامهنگاری، یکی از مهمترین نویسندگان معاصری است که تاریخ شیعه و سنی را شخم زده است. خود را وامدار «طبری» میداند و پژوهش را بدون مطالعهی آثار طبری ناممکن میپندارد. شمّ ژورنالیستیاش در تتبع، او را به دپارتمانهای دین و فلسفهی دانشگاههای مشهوری چون آکسفورد کشانده تا پای سخن پژوهشگران نامسلمان بنشیند و پازلهای تحقیقاتی خود را با کمک آنها حل کند. فهرستی از این افراد را در کتاب «پس از پیامبر، داستان حماسی جدایی شیعه-سنی» به تفصیل آورده است.
همیشه خوانش پژوهشگران غیرمسلمان -که تحت تاثیر مسلمانان نبودهاند- از وقایع صدر اسلام برایم جذاب بوده و به داوری پنهان در نوشتههایشان به دیدهی احترام نگریستهام. در میان معاصران اما برای لزلی و خوانش او اهمیت بیشتری قائلم. چون اولا از منابع شیعی استفادهای نکرده، ثانیا هدفش از این پژوهش، وارد شدن به نمایش «خلیفهبازی» نیست. او به دنبال پاسخهایی است که غرب را در مواجهه با باتلاق خاورمیانه یاری دهد و حل مشکل را در شناختن ایدوئولوژی دشمنان غرب میداند و در جایجای کتابش به این مساله ارجاع میدهد. مثلا در روایت وقایع مربوط به بستر بیماری و ارتحال پیامبر، جملهای را از جناب «عمر» نقل میکند (در پاسخ به درخواست پیامبر مبنی بر فراهم کردن قلم و کاغذ برای نگارش وصیتنامه) که گفته بود «برای ما قرآن کافی است» و لزلی هنرمندانه تا فصلهای پایانی کتاب، تاثیرات این جمله را در مانیفست سلفیگری زمانهی ما نشان میدهد.
راقم این سطور سالهاست از «خلیفهبازی» گذر کرده و دیگر در پی اثبات خلیفهی بازی نیست! به دوستانی هم که مؤمنانه در این دام میافتند، سفارش میکند که عمر خود را هدر ندهند. از مرحوم امینی (که به باورم هیچ مسلمانی به اندازهی او سندِ دست اول دربارهی این بازی نخوانده) نقل است که گفته «به تحقیق هر جملهای را که در تاریخ در بیان فضیلت امام علی خواندهام، مشابه یا برتر از آن را دربارهی خلفای راشدین دیدهام». «نقل» چاه وِیلی است و گروهی «علی ما نُقِل» گویان بر تحیر پژوهشگر میافزایند و او را از یافتن حقیقت محروم میکنند.
حتی دربارهی بدیهیترینِِ فضایل چون سابقهی اسلام آوردن، اسلام آوردن «علی» را چون سیزدهساله بوده، فضیلت نمیخوانند و جناب ابوبکر را که بعدها اسلام آورده اولین مرد «بالغی» میدانند که به اسلام گرویده!
در تیه گمراهی نقل، حتی اگر مانند مرحوم علامه مرتضی عسکری در قلهی علم حدیث ایستاده باشی، تا جایی که احادیث منقول از «جناب عایشه» را در پژوهشی رد کنی و شیخ الازهر هم بیاید و بر نتیجهی پژوهشت تقریظی بنویسد، باز چنان انبان حدیثکاران (جاعلان حدیث) پر است از احادیث ساختگی که هر پژوهشی میان آن انبار کاه گم میشود.
حوالی سال ۲۰۱۷ با الهام از شیوهی رجالی «مرحوم خویی» و متدولوژی قیاسی مرحوم عسکری در حدیث (که با مذاق پژوهشی من سازگارتر است) از الگوریتمهای «یادگیری ماشین» مدد گرفتم و با استفاده از احادیث ثقه و جعلی، یک «مدل طبقهبندی» احادیث طراحی کردم. نتیجه آن شد که حتی برخی از احادیث «کافی» هم نامعتبر از آب درآمدند. از ترس «تکفیر شیعیان» نتیجهی پژوهش را آشکار نکردم. مدتی گذشت تا در آثار مرحوم خویی رد پای تشکیک در برخی احادیث کتاب «کافی» را یافتم! نتیجه اینکه از این بازیهای متکی به «نقل» حقیقتی درنمیآید؛ چرا که دیوار حاشا بلند است.
به کتاب «لزلی» برگردیم. لزلی زیرکانه به «عدم قطعیت» در نقل اشاره کرده است و میگوید جناب عمر از فراهم ساختن شرایط نگارش وصیتنامهی پیامبر در بستر بیماری طفره رفت، چون او و جناب ابوبکر و همسران پیامبر واهمه داشتند تصریح پیامبر، بعدها راه را بر هرگونه تاویلی ببندد.
On the ninth day of Muhammad's illness, he appeared to recover somewhat- the kind
of illusory improvement that often precedes the end. He seemed perfectly lucid
as he sat up, sipped some water, and made what many believe was one final
attempt to make his wishes known. But even this came laden with ambiguity.
"Bring me writing materials that I may write something for you, after
which you will not be led into error," he said. It seems a simple enough
request and a perfectly reasonable one under the circumstances, but it produced
near panic among those in the room at the time: the wives, Omar, and Abu Bakr.
Nobody there knew what it was Muhammad wanted to write or rather, as tradition
has it
(۱/۲)👇
👍1
What if it really was to write his will favor? What if it named Ali as his successor not Abu Bakr, or Omar or another of his close companions? And if it was indeed his will to write, why not simply speak it? Why insist on pen and paper? Did that mean that even on his deathbed, he did not trust trust them to carry it out and so wanted it written down, unambiguously, for all to see?
لزلی در بخش دیگر این کتاب، به داستان «غدیر» میپردازد و آنجا بیان میکند که پس از اتمام سخنان پیامبر، جناب عُمر به عنوان نخستین کسی که به «علی» تبریک گفت، میدانست معنای سخنان پیامبر «جانشینی»ای است که به طور «رسمی» در آن واقعه بیان شد:
It seemed clear enough at the time. Certainly Omar thought it was He came up to Ali and congratulated him. "Now morning and evening you are the master of every believing man and woman," he said.
Surely this meant that Omar had taken Muhammad's declaration to mean that Ali was now formally his heir, and it is hard to imagine that Omar was the only one to understand Muhammad's words this way.
بگذریم!
در نقد این کتاب که به قلم مسلمانان سنی نوشته شده، نگرانیها حول تصویری است که از «علی» و «خلفای راشدین» ارائه میشود. میگویند چرا لزلی روی القاب علی مثل «اسدالله» یا «ابوتراب» مانور میدهد:
Dust and thorns are a vivid image of life in exile- not physical but aristential exile, from one's sense of purpose and self. But for Ali, the image was also cruelly ironic. The Lion of God was only one of the many titles the Prophet had bestowed on him; the one that would haunt him now was Abu Turab, Father of Dust. A lowly title to Western ears, but not to Arabian ones.
یا چرا داستان خِطبه جناب عمر و جناب ابوبکر از دختر پیامبر و به عقد علی درآوردن او را «نشانه» فرض کرده؟ یا چرا لزلی دربارهی دانش و خرد علی اغراق میکند:
The collection of his speeches and sermons known as Nah al-Balagha, or the Path of Eloquence, would be taught for centuries as the exemplar of perfection in language and spirit. Famed for his depth and his insight, he would represent the ideal combination of warrior and scholar, courage and chivalry.
در نظر مسلمانان سنی این مسائل، نشانهی تعصب لزلی است که رهزن حقیقت است! نمیبینند که او عمدتا از طبری بهره جسته و برای تحلیلِ واقعه، به منابع شیعی استناد نکرده است. مهمتر اینکه لزلی کتاب را نوشته تا به غرب کمک کند یک استراتژی صحیح اتخاذ کند و بتواند از باتلاق عراق و افغانستان در حد فاصل سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ بیرون بیاید.
البته چنین تنگنظریهایی به کشف حقیقت کمک بیشتری میکند. «لزلی» هم انسان است و از آنچه خوانده و شنیده درکی دارد؛ هرچند که او هم خود را در بازی تعیین خلیفه وارد نمیکند، چون به دنبال پاسخ سوال دیگری است. اما سراسر کتابش مشحون از چنین اشاراتی است:
If there was a single person who seemed destined to be Muhammad's successor, it was Ali, his first cousin and the man whose name the Shia were to take as their own.
شاعر عرب «ابوتمام» به زیبایی نشان داده حسودان چگونه موجب نشر فضائل میشوند:
إذا أراد الله نشر فضیلة
طویت أتاح لها لسان حسود
لو لا اشتعال النار فیما جاورت
ما کان یعرف طیب عرف العود
میگوید:
اگر خدا بخواهد فضیلت مکتومی را آشکار کند
آن را بر زبان حسود جاری میکند
اگر شعلهی آتش گسترده نمیگشت
عطر خوش عود شناخته نمیشد
(۲/۲)
لزلی در بخش دیگر این کتاب، به داستان «غدیر» میپردازد و آنجا بیان میکند که پس از اتمام سخنان پیامبر، جناب عُمر به عنوان نخستین کسی که به «علی» تبریک گفت، میدانست معنای سخنان پیامبر «جانشینی»ای است که به طور «رسمی» در آن واقعه بیان شد:
It seemed clear enough at the time. Certainly Omar thought it was He came up to Ali and congratulated him. "Now morning and evening you are the master of every believing man and woman," he said.
Surely this meant that Omar had taken Muhammad's declaration to mean that Ali was now formally his heir, and it is hard to imagine that Omar was the only one to understand Muhammad's words this way.
بگذریم!
در نقد این کتاب که به قلم مسلمانان سنی نوشته شده، نگرانیها حول تصویری است که از «علی» و «خلفای راشدین» ارائه میشود. میگویند چرا لزلی روی القاب علی مثل «اسدالله» یا «ابوتراب» مانور میدهد:
Dust and thorns are a vivid image of life in exile- not physical but aristential exile, from one's sense of purpose and self. But for Ali, the image was also cruelly ironic. The Lion of God was only one of the many titles the Prophet had bestowed on him; the one that would haunt him now was Abu Turab, Father of Dust. A lowly title to Western ears, but not to Arabian ones.
یا چرا داستان خِطبه جناب عمر و جناب ابوبکر از دختر پیامبر و به عقد علی درآوردن او را «نشانه» فرض کرده؟ یا چرا لزلی دربارهی دانش و خرد علی اغراق میکند:
The collection of his speeches and sermons known as Nah al-Balagha, or the Path of Eloquence, would be taught for centuries as the exemplar of perfection in language and spirit. Famed for his depth and his insight, he would represent the ideal combination of warrior and scholar, courage and chivalry.
در نظر مسلمانان سنی این مسائل، نشانهی تعصب لزلی است که رهزن حقیقت است! نمیبینند که او عمدتا از طبری بهره جسته و برای تحلیلِ واقعه، به منابع شیعی استناد نکرده است. مهمتر اینکه لزلی کتاب را نوشته تا به غرب کمک کند یک استراتژی صحیح اتخاذ کند و بتواند از باتلاق عراق و افغانستان در حد فاصل سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ بیرون بیاید.
البته چنین تنگنظریهایی به کشف حقیقت کمک بیشتری میکند. «لزلی» هم انسان است و از آنچه خوانده و شنیده درکی دارد؛ هرچند که او هم خود را در بازی تعیین خلیفه وارد نمیکند، چون به دنبال پاسخ سوال دیگری است. اما سراسر کتابش مشحون از چنین اشاراتی است:
If there was a single person who seemed destined to be Muhammad's successor, it was Ali, his first cousin and the man whose name the Shia were to take as their own.
شاعر عرب «ابوتمام» به زیبایی نشان داده حسودان چگونه موجب نشر فضائل میشوند:
إذا أراد الله نشر فضیلة
طویت أتاح لها لسان حسود
لو لا اشتعال النار فیما جاورت
ما کان یعرف طیب عرف العود
میگوید:
اگر خدا بخواهد فضیلت مکتومی را آشکار کند
آن را بر زبان حسود جاری میکند
اگر شعلهی آتش گسترده نمیگشت
عطر خوش عود شناخته نمیشد
(۲/۲)
👍5👎1
پیشنماز که سرفه کند تکلیف پسنماز معلوم است!
هفتهی گذشته در یکی از جلسات هفتگی با دانشجویانِ تحصیلاتِ تکمیلیای که من را بهعنوان استاد راهنمای رسالهی خود برگزیدهاند، دانشجویی عنوانی را که برای پژوهش خود انتخاب کرده بود، مطرح کرد. بیاختیار مشوش شدم. طنین عنوان به من میگفت که موضوع پیشنهادی نمیتواند تراوش ذهن آن دانشجو باشد؛ ضربآهنگ واژگان برایم آشنا بود. از او پرسیدم آیا در انتخاب این عنوان از جایی مددی گرفته است؟ من را به مقالات و جستوجو در وب حواله داد. راضی نمیشدم. به قول ناصرخسرو «رسید از عالم غیبم سروشی» که واقعیت چیز دیگری است. مجددا از او پرسیدم آیا کسی به او در یافتن عنوان پژوهش کمک کرده است یا نه؟ لختی درنگ کرد، ولی من مهلت ندادم و اضافه کردم آیا در یافتن عنوان پژوهش، از فرمول «داگلاس کومر» استفاده کرده؟ رنگ از رخ دانشجو پرید. آب دهانش را بهسختی قورت داد و با ترس و افسوس سری به علامت تایید تکان داد. اما کومر کیست؟ چه فرمولی دارد؟ و چرا چنین تقلیدی از کومر من را مشوش میکند؟
در همهگیری کرونا دلنگرانیم از دست دادن دانشمندانی بود که سالخورده بودند. از این رو در هنگامهی قرنطینهی اول و دوم در انگلستان که خانهنشین بودیم، هر از گاهی به بهانهای برای برخیشان ایمیلی میفرستادم یا با برخی دیگر تماس میگرفتم تا از سلامتشان مطمئن شوم. در این میان بزرگانی بودند که افتخار شاگردی مستقیم آنها را نداشتم، ولی با آثارشان مانوس بودم. برای این گروه، جز چک کردن صفحاتشان در ویکیپدیا چارهای نبود. دلهرهی غریبی بود تا صفحه باز شود و به چشم ببینی و مطمئن شوی در سطر اول پس از نامِ شخص، تنها سال تولد درج شده است. از جملهی این بزرگان «داگلاس ای. کومر» بود؛ پروفسور برجستهی دانشگاه «پردو Purdue» که آثار قلمی او در معرفی پروتکل TCP/IP (مجموعه پروتکلهایی که اینترنت بر مبنای آن کار میکند) شهرهی عام و خاص است. مواجههی من با آثار او به اواخر دههی ۹۰ میلادی بازمیگردد؛ کومر با کتابی بهنام «کتاب اینترنت» من را با دنیای اینترنت آشنا کرد. بهواسطهی آن آشنایی، شاهکار او، کتاب «شبکهسازی - ارتباط بین شبکهای- با استفاده از پروتکل TCP/IP» را به دیدهی عقل خواندم.
کومر از طراحان و پیادهسازان دو پروتکل TCP (که اطمینان از صحت ارسال و دریافت داده را ممکن میسازد) و IP (زیربنای آیپی آدرس است) بوده است. اما بعدها در پیادهسازی پروتکلهای SMTP (که ارسال و دریافت ایمیل را ممکن میسازد)، پروتکل HTTP (اسباب وبگردیهایتان) و پروتکل DNS (کارش ترجمهی آدرس وبسایت به آدرس آیپی و بالعکس است) مشارکت داشته است. پس لاجرم باید ردپای او را در روزمرهنویسیهای فنی مربوط به پروژه ARPANET (این پروژه در وزارت دفاع آمریکا در دهه ۶۰ میلادی برای ساخت اینترنت تعریف شد) را یافت! کافی است به متون مقدس شبکهبازان بهنام RFC سری بزنید و در سِفْرِ پیدایش (مزاح میکنم) یادداشتهای (بخوانید آیههای) ۹۹۸، ۱۰۰۹ و ۱۰۳۱ را تورقی کنید تا با نام کومرمواجه شوید. بخت من بلند بوده که واسطهی اولین آشناییام با این مفاهیم، شخصِ خالقِ آنها بوده است. «ریچارد فاینمن» -انار الله برهانه- در این باب جملهای دارد که من در عملِ به آن خیر کثیر دیدهام. به همین سبب آن را با شما به اشتراک میگذارم:
If you want to learn about science, you don’t look it up in a book. You have to read the books scientists wrote. Not the science book that’s written for dummies, but the real books that scientists wrote about their own discoveries.
آری اینچنین است برادر! همیشه رجوع به آثار دانشمندانی که خود پدیدآورندهی مفاهیم، متدها یا ابزارها هستند، برای یادگیری در اولویت قرار میگیرد. (۱/۳)👇
هفتهی گذشته در یکی از جلسات هفتگی با دانشجویانِ تحصیلاتِ تکمیلیای که من را بهعنوان استاد راهنمای رسالهی خود برگزیدهاند، دانشجویی عنوانی را که برای پژوهش خود انتخاب کرده بود، مطرح کرد. بیاختیار مشوش شدم. طنین عنوان به من میگفت که موضوع پیشنهادی نمیتواند تراوش ذهن آن دانشجو باشد؛ ضربآهنگ واژگان برایم آشنا بود. از او پرسیدم آیا در انتخاب این عنوان از جایی مددی گرفته است؟ من را به مقالات و جستوجو در وب حواله داد. راضی نمیشدم. به قول ناصرخسرو «رسید از عالم غیبم سروشی» که واقعیت چیز دیگری است. مجددا از او پرسیدم آیا کسی به او در یافتن عنوان پژوهش کمک کرده است یا نه؟ لختی درنگ کرد، ولی من مهلت ندادم و اضافه کردم آیا در یافتن عنوان پژوهش، از فرمول «داگلاس کومر» استفاده کرده؟ رنگ از رخ دانشجو پرید. آب دهانش را بهسختی قورت داد و با ترس و افسوس سری به علامت تایید تکان داد. اما کومر کیست؟ چه فرمولی دارد؟ و چرا چنین تقلیدی از کومر من را مشوش میکند؟
در همهگیری کرونا دلنگرانیم از دست دادن دانشمندانی بود که سالخورده بودند. از این رو در هنگامهی قرنطینهی اول و دوم در انگلستان که خانهنشین بودیم، هر از گاهی به بهانهای برای برخیشان ایمیلی میفرستادم یا با برخی دیگر تماس میگرفتم تا از سلامتشان مطمئن شوم. در این میان بزرگانی بودند که افتخار شاگردی مستقیم آنها را نداشتم، ولی با آثارشان مانوس بودم. برای این گروه، جز چک کردن صفحاتشان در ویکیپدیا چارهای نبود. دلهرهی غریبی بود تا صفحه باز شود و به چشم ببینی و مطمئن شوی در سطر اول پس از نامِ شخص، تنها سال تولد درج شده است. از جملهی این بزرگان «داگلاس ای. کومر» بود؛ پروفسور برجستهی دانشگاه «پردو Purdue» که آثار قلمی او در معرفی پروتکل TCP/IP (مجموعه پروتکلهایی که اینترنت بر مبنای آن کار میکند) شهرهی عام و خاص است. مواجههی من با آثار او به اواخر دههی ۹۰ میلادی بازمیگردد؛ کومر با کتابی بهنام «کتاب اینترنت» من را با دنیای اینترنت آشنا کرد. بهواسطهی آن آشنایی، شاهکار او، کتاب «شبکهسازی - ارتباط بین شبکهای- با استفاده از پروتکل TCP/IP» را به دیدهی عقل خواندم.
کومر از طراحان و پیادهسازان دو پروتکل TCP (که اطمینان از صحت ارسال و دریافت داده را ممکن میسازد) و IP (زیربنای آیپی آدرس است) بوده است. اما بعدها در پیادهسازی پروتکلهای SMTP (که ارسال و دریافت ایمیل را ممکن میسازد)، پروتکل HTTP (اسباب وبگردیهایتان) و پروتکل DNS (کارش ترجمهی آدرس وبسایت به آدرس آیپی و بالعکس است) مشارکت داشته است. پس لاجرم باید ردپای او را در روزمرهنویسیهای فنی مربوط به پروژه ARPANET (این پروژه در وزارت دفاع آمریکا در دهه ۶۰ میلادی برای ساخت اینترنت تعریف شد) را یافت! کافی است به متون مقدس شبکهبازان بهنام RFC سری بزنید و در سِفْرِ پیدایش (مزاح میکنم) یادداشتهای (بخوانید آیههای) ۹۹۸، ۱۰۰۹ و ۱۰۳۱ را تورقی کنید تا با نام کومرمواجه شوید. بخت من بلند بوده که واسطهی اولین آشناییام با این مفاهیم، شخصِ خالقِ آنها بوده است. «ریچارد فاینمن» -انار الله برهانه- در این باب جملهای دارد که من در عملِ به آن خیر کثیر دیدهام. به همین سبب آن را با شما به اشتراک میگذارم:
If you want to learn about science, you don’t look it up in a book. You have to read the books scientists wrote. Not the science book that’s written for dummies, but the real books that scientists wrote about their own discoveries.
آری اینچنین است برادر! همیشه رجوع به آثار دانشمندانی که خود پدیدآورندهی مفاهیم، متدها یا ابزارها هستند، برای یادگیری در اولویت قرار میگیرد. (۱/۳)👇
❤1👍1
باری، در سالهای ابتداییِ هزارهی سوم میلادی، نامهای به کومر نوشتم و ضمن توضیحِ شرایطِ حقوقِ مولفان و مصنفان در ایران، از او کسب اجازه کردم تا کتاب سه جلدیش را در TCP/IP به فارسی برگردانم. چندی بعد منشی کومر در جواب ایمیل من ضمن نقل قول از او خواست تا درصورت انتشار ترجمه، نسخهای برایشان بفرستم. البته آرزوی من در انجام آن کار هیچگاه جامهی عمل نپوشید و مجالی برای بیان دلایل آن در این یادداشت نیست. اما ذکر این نکته خالی از لطف نیست که مجموعه کتابهای او در حوزهی شبکههای کامپیوتری، بیش از کتابهای همهی نویسندگانِ دیگرِ این حوزه، به زبانهای گوناگون ترجمه شده است. شاید یکی از علتهایش همین گشادهرویی نویسنده، در مواجهه با درخواستهای ترجمهی آثارش در کشورهای مختلف باشد.
برخوردِ دیگرِ من با کومر که به موضوع این یادداشت برمیگردد نحوهی روبهرو شدن او با پژوهش است. کومر بیش از دو دهه پیش برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی در رشتهی کامپیوتر، فرمول سادهای را جهت ساختِ عنوانِ پژوهش ارائه کرد.
او ابتدا سه ستون واژه را ارائه میدهد (تصویر در پایان یادداشت). آنگاه پیشنهاد میکند که به ترتیب از هر ستون یک واژه تصادفی انتخاب شود. مثلا فرض کنید من از ستون اول واژه Scalable و از ستون دوم واژه Distributed و از ستون سوم واژه Algorithm را برمیگزینم. با قرار دادن این سه واژه در کنار هم، عبارت زیر را میسازم:
Scalable distributed algorithm
حال باید همین کار را دوباره انجام دهم؛ یعنی از هر ستون بهترتیب و تصادفی، واژهای را انتخاب کنم و در پایان سه واژه را کنار هم قرار دهم. مثلا:
Collaborative secure network
اکنون دو عبارت ساختهام.آخرین مرحلهی پیشنهادیِ کومر، اتصالِ این دو عبارت با یکی از متصلکنندههای زیر (با توجه به زمینهی موضوع و البته به زبان انگلیسی) است:
for
related to
derived from
applied to
embedded in
بر مبنای عباراتی که تا کنون تولید کردهام، میتوان از متصلکنندهی for استفاده کرد:
[A] scalable distributed algorithm for collaborative secure network
مبارکمان باشد! حالا دیگر برای رسالهمان صاحب یک عنوان پژوهشی منحصربهفرد شدهایم! ضمنا این همان عنوان پرطمطراقی بود که دانشجویم روی میز گذاشت!
دربارهی دلایل نادرستیِ روشِ پیشنهادیِ کومر از جنبههای گوناگونی میتوان بحث کرد:
عنوان پژوهش باید با علاقه و تواناییهای پیشینی پژوهشگر نسبتی داشته باشد. مثلا تصور کنید که به برنامهنویسیِ موازیِ تحتِ شبکه علاقهمند نیستید یا هیچ سابقه و مهارتی در این زمینه ندارید و با عنوان تولید شده ما مواجه میشوید.
عنوان پژوهشی باید ناظر بر پرسشی باشد که پژوهشگر متعاقب یک مشاهده، در ذهن خود پرورده است. اینکه برای پژوهشگر پرسش یا مدعای پژوهشی تولید شود، نقض غرض است.
واژگان درجشده در این جدول، بسیار کلی General terms and concepts هستند. چینش کاتورهای Ad hoc (اینجا یعنی یلخی قرار دادن کلمات در کنار هم) آنها نمیتواند برای پژوهشگر، پرسش و یا مدعای پژوهشی Research Claim تولید کند. در بهترین حالت شاید بتواند زمینهای برای انجام مرور ادبیات Literature Review فراهم سازد. اما در بسیاری موارد همین زمینه هم با تولید تصادفی و چینش کاتورهای به دست نمیآید.
حوزه یا علم کامپیوتر، اگر نگوییم در طول دو دههی گذشته، حتی در پنج سال اخیر دستخوش تغییرات فراوانی شده است. واژگان فهرستشده در جدول کومر نه به اندازهی کافی دقیق هستند که حامل ریزمفاهیم این حوزه شوند، نه مجموعهی آنها جامعیت لازم را برای بازنمایی تمام ابعاد این حوزه دارد.
مثلا دربارهی عنوانی که بر اساس این جدول تولید کردهایم (عنوان ارائهشده توسط دانشجوی بختبرگشته) میتوان دهها پرسش (انتخاب پاسخ هر کدام، سرنوشت پژوهش و یافتههایش را کاملا دگرگون میکند) مطرح کرد:
کدام جهات از مقیاسپذیری مد نظر است؟
آیا مراد از مقیاسپذیری مثلا کمینه کردن پیچیدگیهای پردازشی است؟
بستر بهکارگیری الگوریتم توزیعپذیر چیست؟ آیا پردازش دادهی بزرگ Big data processing است؟
آیا یادگیری ماشین توزیعیافته است؟ Distributed machine learning، آیا پردازش ابری Cloud computing است؟ آیا پایگاههای داده Distributed database توزیعیافته است؟
مراد از شبکهی امن چیست؟ امنیت این شبکه، چه شاخصههایی دارد که مقیاسپذیری را به مسلخ میبرد؟
شبکهی تعاملیِ امن، چه نیازی دارد که قرار است پاسخ به آن، ارائهی یک الگوریتم توزیعیافتهی مقیاسپذیر باشد؟ (۲/۳) 👇
برخوردِ دیگرِ من با کومر که به موضوع این یادداشت برمیگردد نحوهی روبهرو شدن او با پژوهش است. کومر بیش از دو دهه پیش برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی در رشتهی کامپیوتر، فرمول سادهای را جهت ساختِ عنوانِ پژوهش ارائه کرد.
او ابتدا سه ستون واژه را ارائه میدهد (تصویر در پایان یادداشت). آنگاه پیشنهاد میکند که به ترتیب از هر ستون یک واژه تصادفی انتخاب شود. مثلا فرض کنید من از ستون اول واژه Scalable و از ستون دوم واژه Distributed و از ستون سوم واژه Algorithm را برمیگزینم. با قرار دادن این سه واژه در کنار هم، عبارت زیر را میسازم:
Scalable distributed algorithm
حال باید همین کار را دوباره انجام دهم؛ یعنی از هر ستون بهترتیب و تصادفی، واژهای را انتخاب کنم و در پایان سه واژه را کنار هم قرار دهم. مثلا:
Collaborative secure network
اکنون دو عبارت ساختهام.آخرین مرحلهی پیشنهادیِ کومر، اتصالِ این دو عبارت با یکی از متصلکنندههای زیر (با توجه به زمینهی موضوع و البته به زبان انگلیسی) است:
for
related to
derived from
applied to
embedded in
بر مبنای عباراتی که تا کنون تولید کردهام، میتوان از متصلکنندهی for استفاده کرد:
[A] scalable distributed algorithm for collaborative secure network
مبارکمان باشد! حالا دیگر برای رسالهمان صاحب یک عنوان پژوهشی منحصربهفرد شدهایم! ضمنا این همان عنوان پرطمطراقی بود که دانشجویم روی میز گذاشت!
دربارهی دلایل نادرستیِ روشِ پیشنهادیِ کومر از جنبههای گوناگونی میتوان بحث کرد:
عنوان پژوهش باید با علاقه و تواناییهای پیشینی پژوهشگر نسبتی داشته باشد. مثلا تصور کنید که به برنامهنویسیِ موازیِ تحتِ شبکه علاقهمند نیستید یا هیچ سابقه و مهارتی در این زمینه ندارید و با عنوان تولید شده ما مواجه میشوید.
عنوان پژوهشی باید ناظر بر پرسشی باشد که پژوهشگر متعاقب یک مشاهده، در ذهن خود پرورده است. اینکه برای پژوهشگر پرسش یا مدعای پژوهشی تولید شود، نقض غرض است.
واژگان درجشده در این جدول، بسیار کلی General terms and concepts هستند. چینش کاتورهای Ad hoc (اینجا یعنی یلخی قرار دادن کلمات در کنار هم) آنها نمیتواند برای پژوهشگر، پرسش و یا مدعای پژوهشی Research Claim تولید کند. در بهترین حالت شاید بتواند زمینهای برای انجام مرور ادبیات Literature Review فراهم سازد. اما در بسیاری موارد همین زمینه هم با تولید تصادفی و چینش کاتورهای به دست نمیآید.
حوزه یا علم کامپیوتر، اگر نگوییم در طول دو دههی گذشته، حتی در پنج سال اخیر دستخوش تغییرات فراوانی شده است. واژگان فهرستشده در جدول کومر نه به اندازهی کافی دقیق هستند که حامل ریزمفاهیم این حوزه شوند، نه مجموعهی آنها جامعیت لازم را برای بازنمایی تمام ابعاد این حوزه دارد.
مثلا دربارهی عنوانی که بر اساس این جدول تولید کردهایم (عنوان ارائهشده توسط دانشجوی بختبرگشته) میتوان دهها پرسش (انتخاب پاسخ هر کدام، سرنوشت پژوهش و یافتههایش را کاملا دگرگون میکند) مطرح کرد:
کدام جهات از مقیاسپذیری مد نظر است؟
آیا مراد از مقیاسپذیری مثلا کمینه کردن پیچیدگیهای پردازشی است؟
بستر بهکارگیری الگوریتم توزیعپذیر چیست؟ آیا پردازش دادهی بزرگ Big data processing است؟
آیا یادگیری ماشین توزیعیافته است؟ Distributed machine learning، آیا پردازش ابری Cloud computing است؟ آیا پایگاههای داده Distributed database توزیعیافته است؟
مراد از شبکهی امن چیست؟ امنیت این شبکه، چه شاخصههایی دارد که مقیاسپذیری را به مسلخ میبرد؟
شبکهی تعاملیِ امن، چه نیازی دارد که قرار است پاسخ به آن، ارائهی یک الگوریتم توزیعیافتهی مقیاسپذیر باشد؟ (۲/۳) 👇
👍1
دربارهی نادرستی این روش در سال ۲۰۱۲ با کومر نامهنگاری کردم که البته بیپاسخ ماند. صفحهی وب مربوط به او کماکان ارائهدهندهی چنین راهکاری است و تبلیغ میکند که دیگر نگران نباشید. ظرف ده ثانیه صاحب عنوان پژوهشی خواهید شد!
برگردیم به آن دانشجوی نگونبخت! خودتان میتوانید بلندای بخت او را با پاسخ به این پرسش بسنجید: چقدر احتمال دارد استادی یازده سال پیش با فرمول کومر -که لابهلای صفحات وب دانشگاهیاش پنهان بوده- نه تنها آشنا باشد، بلکه دستبهگریبان هم شده باشد و حالا در اتاقی در یک دانشگاه در گوشهای از لندن برابر دانشجو با استناد به حافظهی خود از حقیقت ماجرا پرده بردارد؟ یک در پانصدهزار (مثلا اگر ۵۰۰ هزار استاد دانشگاه در فیلد پژوهشی مرتبط در سراسر دنیا داشته باشیم)؟ یک در هشت میلیارد (یکی از خلایق خدا)؟
نام کومر در زمرهی بزرگان «تالار مشاهیر اینترنت» ثبت شده است. اما آیا چنین افتخار بزرگی بر او جامهی نقدناپذیری پوشانده؟ قطعا نه. آیا کومر هم میتواند چنین خطای علمیِ گلدرشتی بکند؟ ممکن است! آیا میتواند به هر دلیلی بر خطای خود اصرار ورزد؟ ممکن است! آیا باید به او القابی چون «نادان» یا «بیسواد» نسبت داد؟ معاذ الله! چه باید کرد؟ باید «خاکستری دیدن» را یاد گرفت. هیچ انسانی از خطا مصون نیست و هر خطایی با هر درجه از بزرگی، قابل تعمیم به سایر شئون انسان خطاکار نیست. برای من البته بد نشد. چون با رد عنوان تولیدشده و توبیخ دانشجو، بر مواضع از پیش اعلامشدهام در دپارتمان (مبنی بر رعایت تمام و کمال اصول پژوهش) تاکیدی مجدد کردم و البته به مصداق «کم من ثناء جمیل لَستُ اهل له نشرته» نامدار هم شدم. اما مثلی عربی هست که میگوید «إذا کانَ ربُّ البَیتِ بالدفِّ ناقِراً/ فَشیمةُ أهلِ البیتِ کلّهم الرقصُ».* ترجمهی تحتاللفظش میشود «اگر صاحبخانه دف بنوازد، اهل خانه نیز به رقص و پایکوبی مشغول شوند». همچنان امیدوارم کومر، صاحبخانه، این الباقیات الفاسدات را اصلاح کند! (۳/۳)
* فرهنگ امثال و تعابیر عربی-فارسی، رضا ناظمیان، فرهنگ معاصر
برگردیم به آن دانشجوی نگونبخت! خودتان میتوانید بلندای بخت او را با پاسخ به این پرسش بسنجید: چقدر احتمال دارد استادی یازده سال پیش با فرمول کومر -که لابهلای صفحات وب دانشگاهیاش پنهان بوده- نه تنها آشنا باشد، بلکه دستبهگریبان هم شده باشد و حالا در اتاقی در یک دانشگاه در گوشهای از لندن برابر دانشجو با استناد به حافظهی خود از حقیقت ماجرا پرده بردارد؟ یک در پانصدهزار (مثلا اگر ۵۰۰ هزار استاد دانشگاه در فیلد پژوهشی مرتبط در سراسر دنیا داشته باشیم)؟ یک در هشت میلیارد (یکی از خلایق خدا)؟
نام کومر در زمرهی بزرگان «تالار مشاهیر اینترنت» ثبت شده است. اما آیا چنین افتخار بزرگی بر او جامهی نقدناپذیری پوشانده؟ قطعا نه. آیا کومر هم میتواند چنین خطای علمیِ گلدرشتی بکند؟ ممکن است! آیا میتواند به هر دلیلی بر خطای خود اصرار ورزد؟ ممکن است! آیا باید به او القابی چون «نادان» یا «بیسواد» نسبت داد؟ معاذ الله! چه باید کرد؟ باید «خاکستری دیدن» را یاد گرفت. هیچ انسانی از خطا مصون نیست و هر خطایی با هر درجه از بزرگی، قابل تعمیم به سایر شئون انسان خطاکار نیست. برای من البته بد نشد. چون با رد عنوان تولیدشده و توبیخ دانشجو، بر مواضع از پیش اعلامشدهام در دپارتمان (مبنی بر رعایت تمام و کمال اصول پژوهش) تاکیدی مجدد کردم و البته به مصداق «کم من ثناء جمیل لَستُ اهل له نشرته» نامدار هم شدم. اما مثلی عربی هست که میگوید «إذا کانَ ربُّ البَیتِ بالدفِّ ناقِراً/ فَشیمةُ أهلِ البیتِ کلّهم الرقصُ».* ترجمهی تحتاللفظش میشود «اگر صاحبخانه دف بنوازد، اهل خانه نیز به رقص و پایکوبی مشغول شوند». همچنان امیدوارم کومر، صاحبخانه، این الباقیات الفاسدات را اصلاح کند! (۳/۳)
* فرهنگ امثال و تعابیر عربی-فارسی، رضا ناظمیان، فرهنگ معاصر
💯1
سه اَبَرخیالباف
ترمهایی که با دانشجویان کارشناسی ارشد، درس ارتباطات ماهوارهای Satellite Communication دارم، معمولا مقالهی «آرتور. سی. کلارک» Arthur C. Clarke نویسندهی ژانر علمی-تخیلی را (که سال ۱۹۴۵ با عنوان «رلههای فرازمینی» در مجلهی «دنیای بیسیم» منتشر شده است) بِهِشان میدهم تا با هم مرور کنیم. واکنشها جالب است. دانشجویان از اینکه میبینند چگونه خیالپردازیهای یک داستاننویس ۱۹ سال بعد، رنگ واقعیت به خود گرفته مبهوت میشوند.
جزئیاتی که کلارک در آن مقاله دربارهی مدار قرارگیری ماهواره و کاربرد ماهواره در انتقال امواج بیان میکند، بهگونهای است که گویی نقشهی راه ماهوارهی سینکام ۳ را -که در سال ۱۹۶۴ ناسا به فضا پرتاب کرد- ترسیم کرده است. کلارک سکههای پیشگویی دیگری هم به نام خود ضرب کرده است. مثلا در مصاحبهای در سال ۱۹۷۴ پیشبینی کرد که کامپیوترهای شخصی بهزودی میآیند و دنیا توسط شبکهای از اطلاعات، به هم متصل میشود؛ اینترنت! یا مثلا دو سال بعد از آن در سال ۱۹۷۶ پیشبینی کرد که زمانی خواهد آمد که درس خواندن بهصورت از راه دور و از طریق کامپیوتر شخصی ممکن میشود.
کلارک در اینگونه پیشگوییها تنها نیست. آیزاک آسیموف Issac Asimov سایه به سایهی او میآید. آسیموف نخستین بشری بود که مفهوم ربات هوشمند را در داستانهایش (سال ۱۹۴۲) معرفی کرد. هماو بود که در سال ۱۹۵۵ مفهوم گجتهای (ابزارکها) هوشمند را نیز در داستانهایش مطرح کرد. آسیموف پا را فراتر از خیالبافی گذاشت و دربارهی مسائل مبتلابهِ بشر، بعد از پدیدار شدن این رؤیاها سخن گفت؛ مثلا دربارهی تاثیرات اجتماعیِ تکنولوژی بر انسان یا چالشهای اخلاقی پیرامون رابطهی انسان و ربات! وی سعی کرد که در همان سال ۱۹۴۲ (و بعدها در رمان «ربات» نوشتهشده در سال ۱۹۵۰) با وضع سه قانون، این تعامل را اخلاقی کند.
غول سوم این عرصه «رابرت هینلین» Robert Heinlein است. کسی که در رمان «ماورای این افق» (منتشرشده در سال ۱۹۴۲) برای اولبار از مهندسی ژنتیک سخن گفت! به باورم آنچه ویلیامسون در رمان «تاریکتر از آنچه میاندیشی» در سال ۱۹۴۸ دربارهی دستکاری ژنتیکی میبافد، وامگرفته از هینلین باشد. هینلین در داستانهای خود رؤیاپردازیهای زیادی هم با موضوع فضانوردی دارد؛ مفاهیمی مانند سفر به کُرات دیگر برای اقامت در آنها در داستانهایش موج میزند.
این سه تن را «سهی بزرگ» The Big Three نامیدهاند. در بزرگیشان همین بس که اگر به اختراعات و اکتشافاتِ بزرگِ بشر در قرن بیستم نگاهی بیندازید و آنگاه داستانهای این سه اَبَرخیالباف را بخوانید، خواهید گفت که دانشمندان، ایدهی اختراعات خود را از این سه دزدیدهاند! اعتبار اصالت ایده در حوزههای گفتهشده، به این سه تفنگدار میرسد. گویی گفتنیها را گفتهاند و چون گوش شنوایی نبوده، دیگرانی (دانشمندانی) با زبانی دیگر بازگو کردهاند. «ویلیام اینگ» چه زیبا آب پاکی را روی دستمان ریخته است:
What is originality? Undetected Plagiarism!
ترمهایی که با دانشجویان کارشناسی ارشد، درس ارتباطات ماهوارهای Satellite Communication دارم، معمولا مقالهی «آرتور. سی. کلارک» Arthur C. Clarke نویسندهی ژانر علمی-تخیلی را (که سال ۱۹۴۵ با عنوان «رلههای فرازمینی» در مجلهی «دنیای بیسیم» منتشر شده است) بِهِشان میدهم تا با هم مرور کنیم. واکنشها جالب است. دانشجویان از اینکه میبینند چگونه خیالپردازیهای یک داستاننویس ۱۹ سال بعد، رنگ واقعیت به خود گرفته مبهوت میشوند.
جزئیاتی که کلارک در آن مقاله دربارهی مدار قرارگیری ماهواره و کاربرد ماهواره در انتقال امواج بیان میکند، بهگونهای است که گویی نقشهی راه ماهوارهی سینکام ۳ را -که در سال ۱۹۶۴ ناسا به فضا پرتاب کرد- ترسیم کرده است. کلارک سکههای پیشگویی دیگری هم به نام خود ضرب کرده است. مثلا در مصاحبهای در سال ۱۹۷۴ پیشبینی کرد که کامپیوترهای شخصی بهزودی میآیند و دنیا توسط شبکهای از اطلاعات، به هم متصل میشود؛ اینترنت! یا مثلا دو سال بعد از آن در سال ۱۹۷۶ پیشبینی کرد که زمانی خواهد آمد که درس خواندن بهصورت از راه دور و از طریق کامپیوتر شخصی ممکن میشود.
کلارک در اینگونه پیشگوییها تنها نیست. آیزاک آسیموف Issac Asimov سایه به سایهی او میآید. آسیموف نخستین بشری بود که مفهوم ربات هوشمند را در داستانهایش (سال ۱۹۴۲) معرفی کرد. هماو بود که در سال ۱۹۵۵ مفهوم گجتهای (ابزارکها) هوشمند را نیز در داستانهایش مطرح کرد. آسیموف پا را فراتر از خیالبافی گذاشت و دربارهی مسائل مبتلابهِ بشر، بعد از پدیدار شدن این رؤیاها سخن گفت؛ مثلا دربارهی تاثیرات اجتماعیِ تکنولوژی بر انسان یا چالشهای اخلاقی پیرامون رابطهی انسان و ربات! وی سعی کرد که در همان سال ۱۹۴۲ (و بعدها در رمان «ربات» نوشتهشده در سال ۱۹۵۰) با وضع سه قانون، این تعامل را اخلاقی کند.
غول سوم این عرصه «رابرت هینلین» Robert Heinlein است. کسی که در رمان «ماورای این افق» (منتشرشده در سال ۱۹۴۲) برای اولبار از مهندسی ژنتیک سخن گفت! به باورم آنچه ویلیامسون در رمان «تاریکتر از آنچه میاندیشی» در سال ۱۹۴۸ دربارهی دستکاری ژنتیکی میبافد، وامگرفته از هینلین باشد. هینلین در داستانهای خود رؤیاپردازیهای زیادی هم با موضوع فضانوردی دارد؛ مفاهیمی مانند سفر به کُرات دیگر برای اقامت در آنها در داستانهایش موج میزند.
این سه تن را «سهی بزرگ» The Big Three نامیدهاند. در بزرگیشان همین بس که اگر به اختراعات و اکتشافاتِ بزرگِ بشر در قرن بیستم نگاهی بیندازید و آنگاه داستانهای این سه اَبَرخیالباف را بخوانید، خواهید گفت که دانشمندان، ایدهی اختراعات خود را از این سه دزدیدهاند! اعتبار اصالت ایده در حوزههای گفتهشده، به این سه تفنگدار میرسد. گویی گفتنیها را گفتهاند و چون گوش شنوایی نبوده، دیگرانی (دانشمندانی) با زبانی دیگر بازگو کردهاند. «ویلیام اینگ» چه زیبا آب پاکی را روی دستمان ریخته است:
What is originality? Undetected Plagiarism!
👍1
مصائب همبستگی
امروز با یکی از دوستان مصاحبت تلفنی اوفتاد. حدود یکساعت از عمر گرانمایه در این صرف شد که در پاسخ به پرسش ایشان نظرم را دربارهی سرمایهگذاری در ارز دیجیتال به عرضشان برسانم. نفَس نمیداد حرف بزنم. مدتی که از تماس گذشته بود، گفتم مگر زنگ نزدهای نظر من را بپرسی؟ گفت بلی! گفتم رخصت دهید به عرض میرسانم. چنین عادتی را در بین دوستان زیاد میبینم که حتی وقتی در مقام پرسشگری (برای مشورت) جلوه میکنند، گویی تصمیم خویش را در امر مورد مشاوره گرفتهاند و به دنبال مؤید میگردند، نه مشاور! بماند.
لُبِّ لُباب استدلال مشارالیه این بود که تحقیق کرده و دریافته که در یک بازهی زمانی نسبتا طولانی، قیمت نفت خام و ارز دیجیتالِ مورد نظر او، همبستگی قوی داشتهاند و چون پیشبینی او از تغییرات قیمت نفت در بازهی زمانی شش ماه آینده یک روند صعودی است، لاجرم ارزش ارز دیجیتال مورد نظرش هم رشد خواهد کرد. ابتدا حدس زدم که او در چه دام تحلیلیای افتاده است. اما برای اینکه مطمئن شوم، سوالاتی را دربارهی جزئیاتِ تحلیل همبستگی (Correlation Analysis) که انجام داده بود، پرسیدم. آنگاه با خونسردی گفتم راجع به پیشبینیای که دربارهی قیمت نفت کرده، نظری ندارم. اما فرض میکنیم که قیمت نفت، صعودی باشد. حتی در چنین حالتی نتیجهگیری تو از صعودی بودن ارز دیجیتال بر مبنای تحلیلِ همبستگی، اشتباه است. چون اگر قیمت ارز دیجیتال در یک مدتزمانی با بالا رفتن قیمت نفت بالا رفته، این مطلب استیفاد نمیشود که یکی از این دو بر دیگری تاثیر داشته و باعث آن بوده است.
این یکی از بدویترین خطاهای تحلیل همبستگی است. به او گفتم نتیجهی این خطا، مغالطهای است که میکنی؛ که «علت شمردن مقدم» Post hoc Fallacy نام دارد. باز از او پرسیدم اوضاع سایر ارزهای دیجیتال در دورهی مشابه (که قیمت نفت صعودی بوده) چگونه بوده. پاسخ داد ارزهای گوناگون، رفتار گوناگونی داشتهاند. برخی صعودی، برخی نزولی و برخی هم در نوسان! گفتم ارز مورد نظر تو در بازههای مشابه زمانیِ گذشته چه نسبتی با روند کاهشی یا افزایشی قیمت نفت داشتهاند؟ گفت متغیر بوده! گاهی صعودی، ولی در بیشتر مواقع نوسانی! گفتم پس خطای دومی هم داری! برآشفت. گفتم خطای «همبستگی تصادفی». افزودم با در نظر گرفتن یک برش زمانی توانستهای روند دو متغیرِ مستقل از یکدیگر را همراستا و صعودی ببینی. چون تصادفا در این بازه، این دو همروند بودهاند. چنانکه به اعتراف خودت قبل از این بازهی زمانی، تحلیل همبستگی تو رابطهای را نشان نمیدهد و احتمالا در آینده هم اگر دوباره تحلیل همبستگی را تکرار کنی، نخواهی توانست نتیجهی مشابهی بگیری. چون بهطور تصادفی Correlation produced by chance در بازهای که برای تحلیل انتخاب کردهای، این دو (قیمت ارز دیجیتال مورد نظرت و قیمت نفت خام) صعودی بودهاند. به اینجای مکالمه که رسید دوست گرامی ضمن تشکر، کفایت مذاکرات را اعلام کرد.
بگذارید مصیبت سومی را هم بیان کنم. تصور کنید که دادهی قابل توجهی از میزان درآمد افراد و میزان سرمایهگذاری آنها در بورس جمعآوری کردهاید و با انجام آزمونهای همبستگی، فرضیهی شما مبنی بر وجود رابطهی مثبت بین این دو تایید شده است. به عبارت دیگر هرچه درآمد افراد بیشتر باشد میزان سرمایهگذاریِشان در بورس نیز بیشتر خواهد بود. حالا اگر از شما بپرسم که به نظرتان کدام یک میتواند باعث دیگری شود، چه میگویید؟ درآمد بیشتر باعث سرمایهگذاری بیشتر میشود یا سرمایهگذاری بیشتر به عایدی بیشتر میانجامد؟ اینجاست که با چالش «سبب-و-تاثیر Cause-and-effect» مواجهیم و برای پاسخ به سوال ذکرشده نیاز به اطلاعات جانبی داریم. هرگونه پاسخی به این سوال که صرفا بر مبنای تحلیل همبستگی باشد، «چاهنمایی» است (بهجای راهنمایی).
گاهی هم پژوهشگر با نتایجی مواجه میشود که ردّ آن نیاز به کمی تحلیل (بخوانید شعور) دارد. باید بداند هر گردی گردو نیست! اینکه دو متغیر با هم همبستگی قوی نشان میدهند، به این معنا نیست که میتوان از آن نتیجهای گرفت. مثلا فرض کنید نتیجهی یک مطالعه، بیانگر وجود همبستگی میان تعداد ماشینهای آتشنشانی در یک صحنه آتشسوزی و میزان خسارت به ساختمان آتشگرفته باشد. آیا باید نتیجه گرفت تعداد ماشین آتشنشانی بیشتر یعنی خسارت بیشتر! یا باید گفت تعداد ماشین آتشنشانی بیشتر، یعنی آتشسوزی مهیبتر و آتش مهیبتر یعنی خسارت بیشتر!
این بدیهیات از مصائب رایج تحلیل همبستگی هستند که در ذهن و زبان ما جاریاند. خود را با آنها میفریبیم یا سعی در مجاب کردن دیگران داریم و بدتر آنکه با چنگ زدن بِهِشان برای شکستها و پیروزیهایمان دلایل نامربوط میتراشیم. این یادداشت هم درآمدی است بر یادداشتهای دیگری که در دههی اول محرم منتشر خواهند شد.
امروز با یکی از دوستان مصاحبت تلفنی اوفتاد. حدود یکساعت از عمر گرانمایه در این صرف شد که در پاسخ به پرسش ایشان نظرم را دربارهی سرمایهگذاری در ارز دیجیتال به عرضشان برسانم. نفَس نمیداد حرف بزنم. مدتی که از تماس گذشته بود، گفتم مگر زنگ نزدهای نظر من را بپرسی؟ گفت بلی! گفتم رخصت دهید به عرض میرسانم. چنین عادتی را در بین دوستان زیاد میبینم که حتی وقتی در مقام پرسشگری (برای مشورت) جلوه میکنند، گویی تصمیم خویش را در امر مورد مشاوره گرفتهاند و به دنبال مؤید میگردند، نه مشاور! بماند.
لُبِّ لُباب استدلال مشارالیه این بود که تحقیق کرده و دریافته که در یک بازهی زمانی نسبتا طولانی، قیمت نفت خام و ارز دیجیتالِ مورد نظر او، همبستگی قوی داشتهاند و چون پیشبینی او از تغییرات قیمت نفت در بازهی زمانی شش ماه آینده یک روند صعودی است، لاجرم ارزش ارز دیجیتال مورد نظرش هم رشد خواهد کرد. ابتدا حدس زدم که او در چه دام تحلیلیای افتاده است. اما برای اینکه مطمئن شوم، سوالاتی را دربارهی جزئیاتِ تحلیل همبستگی (Correlation Analysis) که انجام داده بود، پرسیدم. آنگاه با خونسردی گفتم راجع به پیشبینیای که دربارهی قیمت نفت کرده، نظری ندارم. اما فرض میکنیم که قیمت نفت، صعودی باشد. حتی در چنین حالتی نتیجهگیری تو از صعودی بودن ارز دیجیتال بر مبنای تحلیلِ همبستگی، اشتباه است. چون اگر قیمت ارز دیجیتال در یک مدتزمانی با بالا رفتن قیمت نفت بالا رفته، این مطلب استیفاد نمیشود که یکی از این دو بر دیگری تاثیر داشته و باعث آن بوده است.
این یکی از بدویترین خطاهای تحلیل همبستگی است. به او گفتم نتیجهی این خطا، مغالطهای است که میکنی؛ که «علت شمردن مقدم» Post hoc Fallacy نام دارد. باز از او پرسیدم اوضاع سایر ارزهای دیجیتال در دورهی مشابه (که قیمت نفت صعودی بوده) چگونه بوده. پاسخ داد ارزهای گوناگون، رفتار گوناگونی داشتهاند. برخی صعودی، برخی نزولی و برخی هم در نوسان! گفتم ارز مورد نظر تو در بازههای مشابه زمانیِ گذشته چه نسبتی با روند کاهشی یا افزایشی قیمت نفت داشتهاند؟ گفت متغیر بوده! گاهی صعودی، ولی در بیشتر مواقع نوسانی! گفتم پس خطای دومی هم داری! برآشفت. گفتم خطای «همبستگی تصادفی». افزودم با در نظر گرفتن یک برش زمانی توانستهای روند دو متغیرِ مستقل از یکدیگر را همراستا و صعودی ببینی. چون تصادفا در این بازه، این دو همروند بودهاند. چنانکه به اعتراف خودت قبل از این بازهی زمانی، تحلیل همبستگی تو رابطهای را نشان نمیدهد و احتمالا در آینده هم اگر دوباره تحلیل همبستگی را تکرار کنی، نخواهی توانست نتیجهی مشابهی بگیری. چون بهطور تصادفی Correlation produced by chance در بازهای که برای تحلیل انتخاب کردهای، این دو (قیمت ارز دیجیتال مورد نظرت و قیمت نفت خام) صعودی بودهاند. به اینجای مکالمه که رسید دوست گرامی ضمن تشکر، کفایت مذاکرات را اعلام کرد.
بگذارید مصیبت سومی را هم بیان کنم. تصور کنید که دادهی قابل توجهی از میزان درآمد افراد و میزان سرمایهگذاری آنها در بورس جمعآوری کردهاید و با انجام آزمونهای همبستگی، فرضیهی شما مبنی بر وجود رابطهی مثبت بین این دو تایید شده است. به عبارت دیگر هرچه درآمد افراد بیشتر باشد میزان سرمایهگذاریِشان در بورس نیز بیشتر خواهد بود. حالا اگر از شما بپرسم که به نظرتان کدام یک میتواند باعث دیگری شود، چه میگویید؟ درآمد بیشتر باعث سرمایهگذاری بیشتر میشود یا سرمایهگذاری بیشتر به عایدی بیشتر میانجامد؟ اینجاست که با چالش «سبب-و-تاثیر Cause-and-effect» مواجهیم و برای پاسخ به سوال ذکرشده نیاز به اطلاعات جانبی داریم. هرگونه پاسخی به این سوال که صرفا بر مبنای تحلیل همبستگی باشد، «چاهنمایی» است (بهجای راهنمایی).
گاهی هم پژوهشگر با نتایجی مواجه میشود که ردّ آن نیاز به کمی تحلیل (بخوانید شعور) دارد. باید بداند هر گردی گردو نیست! اینکه دو متغیر با هم همبستگی قوی نشان میدهند، به این معنا نیست که میتوان از آن نتیجهای گرفت. مثلا فرض کنید نتیجهی یک مطالعه، بیانگر وجود همبستگی میان تعداد ماشینهای آتشنشانی در یک صحنه آتشسوزی و میزان خسارت به ساختمان آتشگرفته باشد. آیا باید نتیجه گرفت تعداد ماشین آتشنشانی بیشتر یعنی خسارت بیشتر! یا باید گفت تعداد ماشین آتشنشانی بیشتر، یعنی آتشسوزی مهیبتر و آتش مهیبتر یعنی خسارت بیشتر!
این بدیهیات از مصائب رایج تحلیل همبستگی هستند که در ذهن و زبان ما جاریاند. خود را با آنها میفریبیم یا سعی در مجاب کردن دیگران داریم و بدتر آنکه با چنگ زدن بِهِشان برای شکستها و پیروزیهایمان دلایل نامربوط میتراشیم. این یادداشت هم درآمدی است بر یادداشتهای دیگری که در دههی اول محرم منتشر خواهند شد.
👍1
تدریس آخر
تابستان که میشود، مجالی مییابم تا محتوا و شیوهی تدریس خود را نو کنم. گاهی هوس میکنم تا از کنج عافیت خود Comfort Zone گامی فراتر نهم. به همین سبب از مدیر گروه یا رئیس دانشکده میخواهم یکی از درسهای من را برای ترم بعد عوض کند. همکارانم سرزنشم میکنند. چون معتقدند درسهایی که خود را برای آن آماده کردهاند، به بچههایشان میماند. از من میپرسند چگونه آدمی میتواند از بچهی خود دل بکند. من البته همیشه پاسخ میدهم که به سرپرستی گرفتن بچهی جدید، فضیلت است!
اما چه هوس درس جدیدی بکنم یا نه، چند حکم اخلاقی و فلسفی در تدریس دارم:
نخست اینکه حتما یکی از درسهای پایهایِ سال اول کارشناسی را در فهرست تدریس خود نگاه خواهم داشت. این گزینه چون نه نامی دارد و نه نانی، بر سرِ نخواستنش دعواست. این ریاضت را به جان میخرم، چون خوب دریافتهام که درسِ اول یا مواجههی اول چقدر مهم است. بیاغراق هر دانشجوی تحصیلات تکمیلی که از درسی گریزان است، معلم نابلدی داشته که در اولین برخورد، بذر نفرتی از درس مزبوررا در دل دانشجو کاشته و بعدها این احساس انزجار طوری تنومند شده که دانشجو نتوانسته از احساسش عبور کند و با آن درس بهخصوص کنار بیاید.
اولین وظیفهی معلم، ایجاد انگیزه در دانشجو است؛ نه آموزش و صِرفِ انتقالِ مفاهیم. معلم باید دانشجو را عاشق کند. وگرنه که یادگیری به طرق گوناگون ممکن و میسر است. اگر دانشجویی عاشقِ موضوعِ درس نبود، بهتر است دور آن مادهی درسی را قلم بگیرد؛ چون لا یَزیدُهم إلّا خَسارا!
دومین قانون شخصیم در تدریس، دم به دم نو شدن است. اگر فیلم کلاسهایم (یک درس مشخص) را در ترمهای متوالی ببینید، طول میکشد تا دریابید که مبحث همان مبحث، و درس همان درسِ ترم گذشته است. حتی اندیشیدن به این موضوع که برخی معتقدند میتوان حتی در یک دوره (مثلا در یک ترم) مطلب واحدی را به شیوهای واحد (محتوا و ارائه) به دو گروه متفاوت از «انسان»ها یاد داد، پریشانم میکند. بگذارید به شما نگویم که حتی شیوهی امتحان گرفتنم هم کاملا منحصر به فرد است و از دانشجویی به دانشجوی دیگر متفاوت! اگر چنین تمایزی را در سنجش رعایت نکنم، از عدالت عدول کردهام. شاید خوانندهای بر من خرده بگیرد که این حجم از سفارشیسازیها آیا علمی است؟ و آیا سلیقهمحور نیست؟ در آینده (به فراخور موضوع یادداشتها) دربارهی مبانی عقلی چنین سفارشیسازیهایی به تفصیل توضیح خواهم داد.
برگردیم به عنوان یادداشت تدریس آخر Last Lecture. تدریس آخر، یک درام تراژیک است؛ از آن ژانرهایی که بغض را در گلو میشکند. البته همین ژانر، میتواند بسیار به «شام آخر» شبیه شود. استاد میانسالی را در نظر بگیرید که پزشکان به او گفتهاند تنها تا شش ماه دیگر زنده است و حالا میخواهد طی مراسمی آخرین لکچر زندگی خود را بدهد! (بعدا در این باره قصهای تعریف خواهم کرد)
تابستانها و در هنگامهی تجدیدنظرهایم همیشه به آخرین لِکچِری که در زندگی کاری خود خواهم داد میاندیشم. آمفی تئاتر دانشکده را تصور میکنم؛ هر دو طبقهاش مملو از جمعیت است؛ دانشجویان سابق و خانوادههایشان، همکارانم، دوستانم و اعضای خانوادهام. همه آمدهاند تا آخرین نغمهی یک خنیاگر غمگین را بشنوند. من هم یک لکچر یکساعته آماده کردهام. در تهیهی محتوا با خودم کلنجار رفتهام که مانند منبریها موعظه نکنم. جایی میخواندم «هر کس که دیگری را نصیحت میکند دارد با خودش در گذشته صحبت میکند!».
برای آماده کردن محتوای لکچر آخر، باید درباره بسیاری از مسائل تصمیم بگیرم. تردیدها از طراحی شیوهی شروعش آغاز میشود. «پرسش» مهمترین جز تدریسم است. لکچردادن من همیشه چنین است که با یک سوال Open End شروع میشود؛ سوالی که خودم هم جوابش را نمیدانم و قرار است موضوع آن را در لکچر به دانشجو یاد بدهم.
لکچر با پرسش Open End آغاز میشود. با سه گونهی اصلی پرسش: پرسشهایی که دانستن پاسخشان الزامی است Must to know، پرسشهایی که دانستن پاسخشان خوب است Good to know و پرسشهایی که پاسخ آن را عاقلان دانند Best to know ادامه مییابد و با پرسشی بیپاسخ نیز تمام میشود. شبیه آن فیلمهای لجدربیاری که انتظار دارد شما سکانس پایانیش را کارگردانی کنید. در همین اول قدم میمانم که چه کنم.
یادم افتاد در اوان تدریس در دانشگاه، مدیرگروه جوانی داشتیم که به من میگفت دانشجو دوست دارد پاسخ سوالی را که از او میپرسی بداند و اگر لکچری تمام شود و او پاسخ را درنیابد، ناامید میشود. بعد گفت که یادم باشد منظور از «پاسخ» یک پاسخ قطعی است بدون هیچ نقطهی تردیدی. به این مقدار بسنده نکرد و تذکر داد که ادامهی این روند، اعتراض دانشجو را بر خواهد انگیخت. به او گفتم در علم کامپیوتر (اگر علم بخوانیمش!) دنبال جواب قطعی نگرد. همه هرچه هست، تقریب است؛ تا چه در نظر افتد و چه قبول آید. (۱/۲)👇🏻
تابستان که میشود، مجالی مییابم تا محتوا و شیوهی تدریس خود را نو کنم. گاهی هوس میکنم تا از کنج عافیت خود Comfort Zone گامی فراتر نهم. به همین سبب از مدیر گروه یا رئیس دانشکده میخواهم یکی از درسهای من را برای ترم بعد عوض کند. همکارانم سرزنشم میکنند. چون معتقدند درسهایی که خود را برای آن آماده کردهاند، به بچههایشان میماند. از من میپرسند چگونه آدمی میتواند از بچهی خود دل بکند. من البته همیشه پاسخ میدهم که به سرپرستی گرفتن بچهی جدید، فضیلت است!
اما چه هوس درس جدیدی بکنم یا نه، چند حکم اخلاقی و فلسفی در تدریس دارم:
نخست اینکه حتما یکی از درسهای پایهایِ سال اول کارشناسی را در فهرست تدریس خود نگاه خواهم داشت. این گزینه چون نه نامی دارد و نه نانی، بر سرِ نخواستنش دعواست. این ریاضت را به جان میخرم، چون خوب دریافتهام که درسِ اول یا مواجههی اول چقدر مهم است. بیاغراق هر دانشجوی تحصیلات تکمیلی که از درسی گریزان است، معلم نابلدی داشته که در اولین برخورد، بذر نفرتی از درس مزبوررا در دل دانشجو کاشته و بعدها این احساس انزجار طوری تنومند شده که دانشجو نتوانسته از احساسش عبور کند و با آن درس بهخصوص کنار بیاید.
اولین وظیفهی معلم، ایجاد انگیزه در دانشجو است؛ نه آموزش و صِرفِ انتقالِ مفاهیم. معلم باید دانشجو را عاشق کند. وگرنه که یادگیری به طرق گوناگون ممکن و میسر است. اگر دانشجویی عاشقِ موضوعِ درس نبود، بهتر است دور آن مادهی درسی را قلم بگیرد؛ چون لا یَزیدُهم إلّا خَسارا!
دومین قانون شخصیم در تدریس، دم به دم نو شدن است. اگر فیلم کلاسهایم (یک درس مشخص) را در ترمهای متوالی ببینید، طول میکشد تا دریابید که مبحث همان مبحث، و درس همان درسِ ترم گذشته است. حتی اندیشیدن به این موضوع که برخی معتقدند میتوان حتی در یک دوره (مثلا در یک ترم) مطلب واحدی را به شیوهای واحد (محتوا و ارائه) به دو گروه متفاوت از «انسان»ها یاد داد، پریشانم میکند. بگذارید به شما نگویم که حتی شیوهی امتحان گرفتنم هم کاملا منحصر به فرد است و از دانشجویی به دانشجوی دیگر متفاوت! اگر چنین تمایزی را در سنجش رعایت نکنم، از عدالت عدول کردهام. شاید خوانندهای بر من خرده بگیرد که این حجم از سفارشیسازیها آیا علمی است؟ و آیا سلیقهمحور نیست؟ در آینده (به فراخور موضوع یادداشتها) دربارهی مبانی عقلی چنین سفارشیسازیهایی به تفصیل توضیح خواهم داد.
برگردیم به عنوان یادداشت تدریس آخر Last Lecture. تدریس آخر، یک درام تراژیک است؛ از آن ژانرهایی که بغض را در گلو میشکند. البته همین ژانر، میتواند بسیار به «شام آخر» شبیه شود. استاد میانسالی را در نظر بگیرید که پزشکان به او گفتهاند تنها تا شش ماه دیگر زنده است و حالا میخواهد طی مراسمی آخرین لکچر زندگی خود را بدهد! (بعدا در این باره قصهای تعریف خواهم کرد)
تابستانها و در هنگامهی تجدیدنظرهایم همیشه به آخرین لِکچِری که در زندگی کاری خود خواهم داد میاندیشم. آمفی تئاتر دانشکده را تصور میکنم؛ هر دو طبقهاش مملو از جمعیت است؛ دانشجویان سابق و خانوادههایشان، همکارانم، دوستانم و اعضای خانوادهام. همه آمدهاند تا آخرین نغمهی یک خنیاگر غمگین را بشنوند. من هم یک لکچر یکساعته آماده کردهام. در تهیهی محتوا با خودم کلنجار رفتهام که مانند منبریها موعظه نکنم. جایی میخواندم «هر کس که دیگری را نصیحت میکند دارد با خودش در گذشته صحبت میکند!».
برای آماده کردن محتوای لکچر آخر، باید درباره بسیاری از مسائل تصمیم بگیرم. تردیدها از طراحی شیوهی شروعش آغاز میشود. «پرسش» مهمترین جز تدریسم است. لکچردادن من همیشه چنین است که با یک سوال Open End شروع میشود؛ سوالی که خودم هم جوابش را نمیدانم و قرار است موضوع آن را در لکچر به دانشجو یاد بدهم.
لکچر با پرسش Open End آغاز میشود. با سه گونهی اصلی پرسش: پرسشهایی که دانستن پاسخشان الزامی است Must to know، پرسشهایی که دانستن پاسخشان خوب است Good to know و پرسشهایی که پاسخ آن را عاقلان دانند Best to know ادامه مییابد و با پرسشی بیپاسخ نیز تمام میشود. شبیه آن فیلمهای لجدربیاری که انتظار دارد شما سکانس پایانیش را کارگردانی کنید. در همین اول قدم میمانم که چه کنم.
یادم افتاد در اوان تدریس در دانشگاه، مدیرگروه جوانی داشتیم که به من میگفت دانشجو دوست دارد پاسخ سوالی را که از او میپرسی بداند و اگر لکچری تمام شود و او پاسخ را درنیابد، ناامید میشود. بعد گفت که یادم باشد منظور از «پاسخ» یک پاسخ قطعی است بدون هیچ نقطهی تردیدی. به این مقدار بسنده نکرد و تذکر داد که ادامهی این روند، اعتراض دانشجو را بر خواهد انگیخت. به او گفتم در علم کامپیوتر (اگر علم بخوانیمش!) دنبال جواب قطعی نگرد. همه هرچه هست، تقریب است؛ تا چه در نظر افتد و چه قبول آید. (۱/۲)👇🏻
👌1
دیدم نمیپذیرد، Soft Computing را برایش معنا کردم. اتلاف وقت بود. باید گذشت و فراز آمد از آستان دری که کوبه ندارد!
امسال تابستان هم به همهی اینها میاندیشم. که میداند آن نغمه آخرین من چه خواهد بود؟! خودم هم نمیدانم. اما مثلا مطمئنم که به حضار فرمولی ارائه نخواهم کرد. یادم میآید بیش از دوازده سال پیش با «سیمور رسولاف» در اصفهان اتفاق مبیت افتاد. در یک بعد از ظهر اردیبهشت ماه که «اصفهان چون افسانه افسون شده است» در حیاط هتل عباسی آش رشته میخوردیم. آنجا از من خواست تا دربارهی محتوای سخنرانی تدتاکش Ted Talk نظر بدهم. فقط گفتم دنبال فرموله کردن «انسان» نباش! اما بعدها که سخنرانیش را گوش دادم، دیدم کلام من اثر نکرده است.
هرچه هست و نیست میدانم باید از عشق بگویم. تصویر والتر لوین Walter Lewin از ذهنم محو نمیشود. پربسامدترین مفهوم در لکچر آخرش عشق بود؛ عشق به فیزیک! از نظر او عشق به فیزیک «عشق به همهی خوبیهاست!» لوین آشکارا به من نشان داده عشق معلمی معجزه میکند. سالها قبل وقتی میگفت که برای یک جلسه تدریس چهل تا شصت ساعت تمرین میکند، در دل او را تحسین میکردم. چون میدانستم رسم عاشقی چنین است.
لوین در کلاسهایش بارها آزمایش «نوسان آونگ» را با یک گوی سنگین فلزی اجرا کرده و میخواهد به ما بگوید به علت العلل عاشقی، حاضر است جان را در طبق اخلاص بگذارد. چون اگر علم فیزیک درست کار نکند، انجام این آزمایش منجر به مرگش میشود. در همین لکچر آخر هم این آزمایش را تکرار میکند. لوین در معلمی امضای خاص خودش را دارد. امضای هر عاشق نغمهی وجود اوست، اگر دریابدش! امضای لوین و نغمهاش عشق است. هیچ دو عاشقی مانند هم نیستند. من اما با گذشت چهار دهه از عمر خویش، هنوز رسم عاشقی نیاموختهام! (۲/۲)
امسال تابستان هم به همهی اینها میاندیشم. که میداند آن نغمه آخرین من چه خواهد بود؟! خودم هم نمیدانم. اما مثلا مطمئنم که به حضار فرمولی ارائه نخواهم کرد. یادم میآید بیش از دوازده سال پیش با «سیمور رسولاف» در اصفهان اتفاق مبیت افتاد. در یک بعد از ظهر اردیبهشت ماه که «اصفهان چون افسانه افسون شده است» در حیاط هتل عباسی آش رشته میخوردیم. آنجا از من خواست تا دربارهی محتوای سخنرانی تدتاکش Ted Talk نظر بدهم. فقط گفتم دنبال فرموله کردن «انسان» نباش! اما بعدها که سخنرانیش را گوش دادم، دیدم کلام من اثر نکرده است.
هرچه هست و نیست میدانم باید از عشق بگویم. تصویر والتر لوین Walter Lewin از ذهنم محو نمیشود. پربسامدترین مفهوم در لکچر آخرش عشق بود؛ عشق به فیزیک! از نظر او عشق به فیزیک «عشق به همهی خوبیهاست!» لوین آشکارا به من نشان داده عشق معلمی معجزه میکند. سالها قبل وقتی میگفت که برای یک جلسه تدریس چهل تا شصت ساعت تمرین میکند، در دل او را تحسین میکردم. چون میدانستم رسم عاشقی چنین است.
لوین در کلاسهایش بارها آزمایش «نوسان آونگ» را با یک گوی سنگین فلزی اجرا کرده و میخواهد به ما بگوید به علت العلل عاشقی، حاضر است جان را در طبق اخلاص بگذارد. چون اگر علم فیزیک درست کار نکند، انجام این آزمایش منجر به مرگش میشود. در همین لکچر آخر هم این آزمایش را تکرار میکند. لوین در معلمی امضای خاص خودش را دارد. امضای هر عاشق نغمهی وجود اوست، اگر دریابدش! امضای لوین و نغمهاش عشق است. هیچ دو عاشقی مانند هم نیستند. من اما با گذشت چهار دهه از عمر خویش، هنوز رسم عاشقی نیاموختهام! (۲/۲)
Wikipedia
Walter Lewin
Dutch-born American physicist (born 1936)
👍1
مباهله با بزرگ ترسایان
پردهی اول:
خدایش رحمت کناد، جنتمکان خلدآشیان «برتراند راسل» را که تخم لق شک را اول بار خودش در ذهنم شکست. قبل از خواندن کتاب «علم و دین» او بندگکی سربهراه بودم.* هر چه از اصول دین که بهصورت تقلیدی به آنها مومن شده بودم، یکشبه رنگ باخت. با کتاب «چرا من مسیحی نیستم» او، دیگر دنیای من نیازی به خدای برآمده از برهان علیت نداشت. حتی برهان نظم یا رفع بیعدالتی هم برای اثبات وجود خدا کارساز نبود. راسلِ دههی سی میلادی فیزیک کوانتوم خوانده بود و راست میگفت که میتوان نه یک جهان، بلکه جهانهای موازیای داشت که کاملا تصادفی خلق شده باشند؛ بی نیاز از خالق! همزمان در التهابات دههی هفتاد شمسی، پولتوجیبی من عمدتا صَرف خرید کتابهای ضالّه میشد. در این میان یکی از کتابهای دکتر سروش کار را تمام کرد. «بسط تجربهی نبوی» دومین ضربه به برج پیزای ایمان من بود. برداشتهای من از فرامتن آن کتاب، فرار از نگرشهای باینری به مفاهیم دینی بود و به رسمیت شناختن برداشتهای غیررسمی. به برکت این دو ضربه ملحد شدم.
پردهی دوم:
پانزده سال پس از آن دوران جاهلیت اُولی در انگلستان و در دورهی دکتری یکی از همکارانم جوانی انگلیسی بود که در همان برخورد اول فسقش ظاهر بود. آتئیست کاتولیکزادهای که شک از سر رو رویش میبارید. شک؛ همان جهل مقدس! همانی که میتوان دربارهاش گفت: شک میکنم پس «انسان» هستم. جوانی که مصداق تمام و کمال یُعرَفُ المجرمونَ بسیماهم.
خیلی زود همدیگر را پیدا کردیم و تا چشم باز کردم، دیدم هفتهها از مباحثههای منظممان میگذرد و هر دو مشتاقتر از پیش ادامه میدهیم. نقاط مشترک زیادی داشتیم. هر دو راسل خوانده بودیم و با مباحثات شبهِ علمیِ آتئیستها آشنا بودیم. قرار ناگفتهای میانمان بود: هرگاه در بحثها با استدلالی مواجه شدیم که به قول «پوپر» نتوانستیم آن را باطل Falsify کنیم، تا زمان ابطال آن را بپذیریم و جدل نکنیم. بارها دیدم که او مومنانه بر این عهد ماند. ولی من یکی دوباری عهد شکستم.
شاید خالی از لطف نباشد که بگویم جرقهی نخستینِ این مباحثهها «محبتی» بود از جانب او. روزی در آزمایشگاه دانشگاه طبق معمول تکه کارتنی را که در گوشهای پنهان کرده بودم، جانماز کردم و نمازم را به کمرم زدم. بعد از نماز پرسید چرا کارتن پهن کردهام؟ گفتم چون با کفش روی موکت راه میرویم و در نماز پیشانی و دست با زمین تماس برقرار میکنند. دوست دارم کارتن حائل شود. صبحِ دو روز بعد که به اتاقم آمدم دیدم سجادهای روی میزم است. بعدها دوست مشترکمان لو داد که سجاده را رفیق آتئیستم خریده و برای پیدا کردنش هم چقدر به دردسر افتاده بوده است.
این دوست داستان ما تا روزی که دورهی دکتری را تمام کردم، از نتایج حاصل از چهارسال تضارب آرا به این نتیجه رسیده بود که مفهوم خدا اگرچه از نظر او وجود خارجی ندارد، اما انسان سخت به آن محتاج است. از آن جنس نیازها که انسان به یک بزرگتر، مانند پدر، دارد؛ همانی که بودنش کافی است تا تو را دلگرم کند، اگر حتی کاری از دستش برنیاید. نمیدانستم به الهیات آتئیستی جدید او باید چه عنوانی میدادم. ولی فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم که از نتیجه راضی بودم. در مقابل معرفت من نیز نو شده بود. حاصلم از این بحثها پاسخ به پارهای از مجهولات دربارهی رابطهی جبر و اختیار و عدم قطعیت کوانتومی بود.
هشت سال بعد، یعنی همین امسال، دیدم که دیوید بدیل David Baddliel نویسندهی فیلمنامهی فیلم کافر The infidel که امید جلیلی (کمدین مشهور ایرانی) در آن بازی کرده، کتابی نوشته بهنام تمنای خدا The God Desire . جانمایهی سخن او این است: مفهوم خدا با سرشت انسان سخت تنیده است. او از واژهی Hard-wired استفاده میکند و آتئیستها میپندارند که باید آن را با مفهومی دیگر عوض کنند و اشتباه میکنند. چون خدا همان مفهوم حامی است که خلأ حیرانی (wonder) را پر میکند و الخ. او برای اینکه موحدان، پررو نشوند، آنان را به یک تحدی فرامیخواند: ثابت کنید که در اثبات وجود خدا، میل شخصیتان به او، دخالتی ندارد. پیشینهی «دیوید بدیل» هم برای خودش پارادوکس طنزی است. بدیل یک یهودی است و خود را کماکان یهودی میداند، ولی از نوع آتئیست آن! (خدایا نجاتی بفرست!). کتاب معروفش که در زمرهی پرفروشترینها هم بوده، کتاب یهودیان را به حساب نیاورید Jews Don’t Count است که در نقد یهودیستیزی نوشته شده است. خلاصه اگر عقائد دوست آتئیست من را در سال ۲۰۱۵ میشنیدید و در سال ۲۰۲۳ کتاب داوود خان، دیوید بدیل، را میخواندید، حتما حکم میکردید که کل ایده را از آن دوست مسیحیزادهی من «خاخامخور» کرده است.
پردهی سوم:
دیروز به گواه تاریخ سالروز مباهله بود. همزمان دانشگاهمان مراسم جشن فارغالتحصیلی داشت. در انگلستان رسم است که جشنهای فارغالتحصیلی را در کلیسا برگزار میکنند. (۱/۳)👇🏻
پردهی اول:
خدایش رحمت کناد، جنتمکان خلدآشیان «برتراند راسل» را که تخم لق شک را اول بار خودش در ذهنم شکست. قبل از خواندن کتاب «علم و دین» او بندگکی سربهراه بودم.* هر چه از اصول دین که بهصورت تقلیدی به آنها مومن شده بودم، یکشبه رنگ باخت. با کتاب «چرا من مسیحی نیستم» او، دیگر دنیای من نیازی به خدای برآمده از برهان علیت نداشت. حتی برهان نظم یا رفع بیعدالتی هم برای اثبات وجود خدا کارساز نبود. راسلِ دههی سی میلادی فیزیک کوانتوم خوانده بود و راست میگفت که میتوان نه یک جهان، بلکه جهانهای موازیای داشت که کاملا تصادفی خلق شده باشند؛ بی نیاز از خالق! همزمان در التهابات دههی هفتاد شمسی، پولتوجیبی من عمدتا صَرف خرید کتابهای ضالّه میشد. در این میان یکی از کتابهای دکتر سروش کار را تمام کرد. «بسط تجربهی نبوی» دومین ضربه به برج پیزای ایمان من بود. برداشتهای من از فرامتن آن کتاب، فرار از نگرشهای باینری به مفاهیم دینی بود و به رسمیت شناختن برداشتهای غیررسمی. به برکت این دو ضربه ملحد شدم.
پردهی دوم:
پانزده سال پس از آن دوران جاهلیت اُولی در انگلستان و در دورهی دکتری یکی از همکارانم جوانی انگلیسی بود که در همان برخورد اول فسقش ظاهر بود. آتئیست کاتولیکزادهای که شک از سر رو رویش میبارید. شک؛ همان جهل مقدس! همانی که میتوان دربارهاش گفت: شک میکنم پس «انسان» هستم. جوانی که مصداق تمام و کمال یُعرَفُ المجرمونَ بسیماهم.
خیلی زود همدیگر را پیدا کردیم و تا چشم باز کردم، دیدم هفتهها از مباحثههای منظممان میگذرد و هر دو مشتاقتر از پیش ادامه میدهیم. نقاط مشترک زیادی داشتیم. هر دو راسل خوانده بودیم و با مباحثات شبهِ علمیِ آتئیستها آشنا بودیم. قرار ناگفتهای میانمان بود: هرگاه در بحثها با استدلالی مواجه شدیم که به قول «پوپر» نتوانستیم آن را باطل Falsify کنیم، تا زمان ابطال آن را بپذیریم و جدل نکنیم. بارها دیدم که او مومنانه بر این عهد ماند. ولی من یکی دوباری عهد شکستم.
شاید خالی از لطف نباشد که بگویم جرقهی نخستینِ این مباحثهها «محبتی» بود از جانب او. روزی در آزمایشگاه دانشگاه طبق معمول تکه کارتنی را که در گوشهای پنهان کرده بودم، جانماز کردم و نمازم را به کمرم زدم. بعد از نماز پرسید چرا کارتن پهن کردهام؟ گفتم چون با کفش روی موکت راه میرویم و در نماز پیشانی و دست با زمین تماس برقرار میکنند. دوست دارم کارتن حائل شود. صبحِ دو روز بعد که به اتاقم آمدم دیدم سجادهای روی میزم است. بعدها دوست مشترکمان لو داد که سجاده را رفیق آتئیستم خریده و برای پیدا کردنش هم چقدر به دردسر افتاده بوده است.
این دوست داستان ما تا روزی که دورهی دکتری را تمام کردم، از نتایج حاصل از چهارسال تضارب آرا به این نتیجه رسیده بود که مفهوم خدا اگرچه از نظر او وجود خارجی ندارد، اما انسان سخت به آن محتاج است. از آن جنس نیازها که انسان به یک بزرگتر، مانند پدر، دارد؛ همانی که بودنش کافی است تا تو را دلگرم کند، اگر حتی کاری از دستش برنیاید. نمیدانستم به الهیات آتئیستی جدید او باید چه عنوانی میدادم. ولی فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم که از نتیجه راضی بودم. در مقابل معرفت من نیز نو شده بود. حاصلم از این بحثها پاسخ به پارهای از مجهولات دربارهی رابطهی جبر و اختیار و عدم قطعیت کوانتومی بود.
هشت سال بعد، یعنی همین امسال، دیدم که دیوید بدیل David Baddliel نویسندهی فیلمنامهی فیلم کافر The infidel که امید جلیلی (کمدین مشهور ایرانی) در آن بازی کرده، کتابی نوشته بهنام تمنای خدا The God Desire . جانمایهی سخن او این است: مفهوم خدا با سرشت انسان سخت تنیده است. او از واژهی Hard-wired استفاده میکند و آتئیستها میپندارند که باید آن را با مفهومی دیگر عوض کنند و اشتباه میکنند. چون خدا همان مفهوم حامی است که خلأ حیرانی (wonder) را پر میکند و الخ. او برای اینکه موحدان، پررو نشوند، آنان را به یک تحدی فرامیخواند: ثابت کنید که در اثبات وجود خدا، میل شخصیتان به او، دخالتی ندارد. پیشینهی «دیوید بدیل» هم برای خودش پارادوکس طنزی است. بدیل یک یهودی است و خود را کماکان یهودی میداند، ولی از نوع آتئیست آن! (خدایا نجاتی بفرست!). کتاب معروفش که در زمرهی پرفروشترینها هم بوده، کتاب یهودیان را به حساب نیاورید Jews Don’t Count است که در نقد یهودیستیزی نوشته شده است. خلاصه اگر عقائد دوست آتئیست من را در سال ۲۰۱۵ میشنیدید و در سال ۲۰۲۳ کتاب داوود خان، دیوید بدیل، را میخواندید، حتما حکم میکردید که کل ایده را از آن دوست مسیحیزادهی من «خاخامخور» کرده است.
پردهی سوم:
دیروز به گواه تاریخ سالروز مباهله بود. همزمان دانشگاهمان مراسم جشن فارغالتحصیلی داشت. در انگلستان رسم است که جشنهای فارغالتحصیلی را در کلیسا برگزار میکنند. (۱/۳)👇🏻
👍1
برای جشن دیروز، کلیسای مشهوری که یک تاریخ سیصد و بیست ساله دارد انتخاب شده بود. به کلیسا رفتیم. هدایت شدیم به اتاقی که در آن لباسهای گان Gown قرار داده شده بود. گان خود را یافتم و بر تن کردم. همکاران بیرونِ کلیسا دورِ هم جمع شده بودند تا برای برگزاری مراسم با هم هماهنگ شوند. زرهپوشیده در جمعشان حاضر شدم.
مراسم ظریفکاریهای خاصی دارد. مثلا اساتید باید منظم و در دو ستون، از یک درِ کلیسا وارد شوند و با عبور از میان جمعیت، روی سن بروند. آنگاه مراسم شروع میشود. چیزی شبیه رژهی کاروانِ المپیک با یک پیشقراول که بیرقی (در اینجا چوبی شبیه عَلَم و کُتل) را حمل میکند. یکی از همکاران داشت در مدحت معماریِ کلیسا داد سخن میداد و آن را با کلیسای واتیکان مقایسه میکرد؛ از همان تعارفات مبالغهآمیزی که ما هم در فرهنگمان فت و فراوان داریم: هنر نزد بریتانیاییهاست و بس! دست بر قضا این همکار ما، آتئیست دوآتشه هم هست و هر از گاهی در جلسات ماهانهی گروه، همه را به فیض زورکی میرساند. فرصت را مغتنم شمردم و در حضور همهی همکاران گفتم: «فلانی! لباس کلیسا چقدر به تو میآید!» برآشفت و گفت گان ربطی به کلیسا ندارد. گفتم «تاریخ دانشگاه را اگر خوانده بودی، میدانستی که گان کپی لباسِ کشیشها است، بدون رعایت حقوق مولف». همکاری دیگر تکمضرابی زد و ضمن تایید مطلب، از قرن شانزده به بعد برای این ادعا گواه تاریخی ردیف کرد. هنوز گَرد این مصاف را از کجکلاهش نتکانده بود که گفتم «نمیدانم چرا ما دانشگاهیان دست از سر کلیسا بر نمیداریم؟! در بستههای ولکام ویک Welcome week (بستههایی که در آغاز سال تحصیلی به دانشجویان جدیدالورود هدیه داده میشود) کتاب مقدس میگذاریم و دست آخر هم مجبورشان میکنیم در کلیسا با دانشگاه خداحافظی کنند.» همکاران خندیدند. او هم تلخندی زد. چون فرصتهای خوب مثل ابر میگذرند، گفتم آن را غنیمت بشمرم. به همین خاطر ادامه دادم که «حالا اینها به کنار، چرا زحمت علمی دانشمندانی مثل استفان هاوکینگ را که عمری در نفی خدا نوشتهاند، با تدفین و خاکسپاریشان در کلیسا به باد میدهید؟» این سومی را که گفتم تقریبا همه تایید کردند که کار نکوهیدهای است و نقض غرض!
دیدم همکار مسنی که قبلا او را زیارت نکرده بودم، جلوی صف میآید و همه به او احترام میکنند. به من که رسید، عرض ادب کردم. به مینیسترِ (کاهن) کلیسا اشاره کرد و او هم عَلَمی را که شبیه مشعل المپیک بود با خود آورد. همکاری پرسید این چیست؟ همکار مسن گفت که این نماد دانشگاه است که باید پیشاپیشتان حرکت کند تا به جایگاه و محل جلوس خود برسید. همزمان هم دربارهی اجزای آن توضیح میداد: «دستهی مشعلی که شرحش رفت، پنج گره دارد. چون دانشگاه ما رتبهی پنجم در فلان است. چوبش از فلان درخت است. چون این درخت از گیاهان منطقهای است که دانشگاه درش قرار گرفته و چه و چه.» دیدم فضایل این چوبدستی از جمیع فضایلِ زنده و مردهی ما بیشتر شد و پیر ما هم از منبر پایین نمیآید. آمدم حال و هوای جمع را عوض کنم، گفتم ظاهرا این مشعل از چوبدستی «هری پاتر» هم مهمتر است و اگر «جیکیرولینگ» شستش خبردار شده بود، جای آن چوب دیلاق، این یکی را لای پای هری پاتر میگذاشت. لبخند ملیحی که خاص انگلیسیها است بر لبان همکار مسن نقش بست. اما از دیگرْ همکاران نهتنها کسی لبخند نزد، بلکه حتی نفس هم نمیکشیدند. بلافاصله خبر دادند که جمعیت داخل کلیسا منتظر ما است و باید داخل برویم.
طبق برنامه رژه انجام شد و روی سن رفتیم. مجری پشت تریبون رفت و از رییسِ دانشگاه (در انگلستان مقامی با عنوان رییس دانشگاه نداریم) خواست تا خیر مقدم بگوید. وقتی رئیس Vice challencer پشت تریبون رفت، از محضر جناب مستطاب سِر Sir که با تشریففرمایی خود همهی ما را به فیض رساندهاند، کسب اجازه کرد تا مراسم را شروع کنند و ایشان منت بگذارند و شخصا فارغ التحصیلان را مورد تفقد قرار دهند. چشم دوخته بودم به در کلیسا تا ببینم حضرتشان کی نزول اجلال میکنند و چشممان به جمالشان روشن میشود. اما چشمتان روز بد نبیند؛ ناگهان همان همکار مسنی که قبلا توفیق زیارتش را نداشتم و اکنون کنار دستم نشسته بود، بلند شد و ایستاد.
دیگر تا آخر مراسم چیزی نفهمیدم. حال خودم را نمیفهمیدم. تبسمی بر لبهایم جراحی شده بود. هروقت همگان کف میزدند، من هم میزدم. هر وقت بلند میشدند، من هم بلند میشدم. مینشستند، مینشستم. دیگر تقلید غیرارادی داشت به جاهای باریک میکشید. کم مانده بود کسی جاییش را بخاراند تا من هم بخارانم. خدا خدا میکردم مراسم زودتر تمام شود. پس از پایان مراسم، وقتی نام همکار مسن را گوگل کردم، دیدم نهتنها سِراست، بلکه دوک کمبریج هم شخصا و راسا او را مفتخر کرده به عنوانی در آموزش عالی. (۲/۳)👇🏻
مراسم ظریفکاریهای خاصی دارد. مثلا اساتید باید منظم و در دو ستون، از یک درِ کلیسا وارد شوند و با عبور از میان جمعیت، روی سن بروند. آنگاه مراسم شروع میشود. چیزی شبیه رژهی کاروانِ المپیک با یک پیشقراول که بیرقی (در اینجا چوبی شبیه عَلَم و کُتل) را حمل میکند. یکی از همکاران داشت در مدحت معماریِ کلیسا داد سخن میداد و آن را با کلیسای واتیکان مقایسه میکرد؛ از همان تعارفات مبالغهآمیزی که ما هم در فرهنگمان فت و فراوان داریم: هنر نزد بریتانیاییهاست و بس! دست بر قضا این همکار ما، آتئیست دوآتشه هم هست و هر از گاهی در جلسات ماهانهی گروه، همه را به فیض زورکی میرساند. فرصت را مغتنم شمردم و در حضور همهی همکاران گفتم: «فلانی! لباس کلیسا چقدر به تو میآید!» برآشفت و گفت گان ربطی به کلیسا ندارد. گفتم «تاریخ دانشگاه را اگر خوانده بودی، میدانستی که گان کپی لباسِ کشیشها است، بدون رعایت حقوق مولف». همکاری دیگر تکمضرابی زد و ضمن تایید مطلب، از قرن شانزده به بعد برای این ادعا گواه تاریخی ردیف کرد. هنوز گَرد این مصاف را از کجکلاهش نتکانده بود که گفتم «نمیدانم چرا ما دانشگاهیان دست از سر کلیسا بر نمیداریم؟! در بستههای ولکام ویک Welcome week (بستههایی که در آغاز سال تحصیلی به دانشجویان جدیدالورود هدیه داده میشود) کتاب مقدس میگذاریم و دست آخر هم مجبورشان میکنیم در کلیسا با دانشگاه خداحافظی کنند.» همکاران خندیدند. او هم تلخندی زد. چون فرصتهای خوب مثل ابر میگذرند، گفتم آن را غنیمت بشمرم. به همین خاطر ادامه دادم که «حالا اینها به کنار، چرا زحمت علمی دانشمندانی مثل استفان هاوکینگ را که عمری در نفی خدا نوشتهاند، با تدفین و خاکسپاریشان در کلیسا به باد میدهید؟» این سومی را که گفتم تقریبا همه تایید کردند که کار نکوهیدهای است و نقض غرض!
دیدم همکار مسنی که قبلا او را زیارت نکرده بودم، جلوی صف میآید و همه به او احترام میکنند. به من که رسید، عرض ادب کردم. به مینیسترِ (کاهن) کلیسا اشاره کرد و او هم عَلَمی را که شبیه مشعل المپیک بود با خود آورد. همکاری پرسید این چیست؟ همکار مسن گفت که این نماد دانشگاه است که باید پیشاپیشتان حرکت کند تا به جایگاه و محل جلوس خود برسید. همزمان هم دربارهی اجزای آن توضیح میداد: «دستهی مشعلی که شرحش رفت، پنج گره دارد. چون دانشگاه ما رتبهی پنجم در فلان است. چوبش از فلان درخت است. چون این درخت از گیاهان منطقهای است که دانشگاه درش قرار گرفته و چه و چه.» دیدم فضایل این چوبدستی از جمیع فضایلِ زنده و مردهی ما بیشتر شد و پیر ما هم از منبر پایین نمیآید. آمدم حال و هوای جمع را عوض کنم، گفتم ظاهرا این مشعل از چوبدستی «هری پاتر» هم مهمتر است و اگر «جیکیرولینگ» شستش خبردار شده بود، جای آن چوب دیلاق، این یکی را لای پای هری پاتر میگذاشت. لبخند ملیحی که خاص انگلیسیها است بر لبان همکار مسن نقش بست. اما از دیگرْ همکاران نهتنها کسی لبخند نزد، بلکه حتی نفس هم نمیکشیدند. بلافاصله خبر دادند که جمعیت داخل کلیسا منتظر ما است و باید داخل برویم.
طبق برنامه رژه انجام شد و روی سن رفتیم. مجری پشت تریبون رفت و از رییسِ دانشگاه (در انگلستان مقامی با عنوان رییس دانشگاه نداریم) خواست تا خیر مقدم بگوید. وقتی رئیس Vice challencer پشت تریبون رفت، از محضر جناب مستطاب سِر Sir که با تشریففرمایی خود همهی ما را به فیض رساندهاند، کسب اجازه کرد تا مراسم را شروع کنند و ایشان منت بگذارند و شخصا فارغ التحصیلان را مورد تفقد قرار دهند. چشم دوخته بودم به در کلیسا تا ببینم حضرتشان کی نزول اجلال میکنند و چشممان به جمالشان روشن میشود. اما چشمتان روز بد نبیند؛ ناگهان همان همکار مسنی که قبلا توفیق زیارتش را نداشتم و اکنون کنار دستم نشسته بود، بلند شد و ایستاد.
دیگر تا آخر مراسم چیزی نفهمیدم. حال خودم را نمیفهمیدم. تبسمی بر لبهایم جراحی شده بود. هروقت همگان کف میزدند، من هم میزدم. هر وقت بلند میشدند، من هم بلند میشدم. مینشستند، مینشستم. دیگر تقلید غیرارادی داشت به جاهای باریک میکشید. کم مانده بود کسی جاییش را بخاراند تا من هم بخارانم. خدا خدا میکردم مراسم زودتر تمام شود. پس از پایان مراسم، وقتی نام همکار مسن را گوگل کردم، دیدم نهتنها سِراست، بلکه دوک کمبریج هم شخصا و راسا او را مفتخر کرده به عنوانی در آموزش عالی. (۲/۳)👇🏻
😁1
اما قضیه به همینجا ختم نمیشود؛ رییس شورای اجرایی دانشگاه ما هم هست و مثل هلال ماه شوال فقط سالی یک مرتبه رویت میشود؛ آن هم از طالع بلند من فقط در مراسم فارغ التحصیلی! حالا من ماندم و «کهنهدلقی کآتش در آن توان زد». تازه هفتهی دیگر معلوم میشود که در کلکلِ (بخوانید مباهله) یک تازهمسلمان با بزرگ علمایِ ترسایان کیست که جا میزند؟! (۳/۳)
* شعری از شاملو
* شعری از شاملو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرتور سی کلارک در سال 1964 از آیندهی فناوری پیشبینیهای جالبی دارد که البته در نوع خود ارزشمند است. اما جالبتر و ارزشمندتر آن است که محمدعلی فروغی تقریبا بیست سال پیش از او در یکی از مقالاتش، آینده را با دقت حیرتانگیزی پیشبینی کرده و به همین موضوعات پرداخته. اما فضل تقدم و تقدم فضل او به چشم نیامده و افتخارش از آن دیگرانی شده که قدر دیدهاند و بر صدر نشستهاند. در یادداشت مفصلی به مهجوری فروغی خواهم پرداخت.
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد*
وقتی به ساختمان جدید دانشکده منتقل شدیم، از پنجرهی اتاقم نقاشی دختر جوانی بر دیوار روبهرو پیدا بود که از فرط شباهت، خاطرهی مریم میرزاخانی را تداعی میکرد. یاد مریم حسهای متفاوتی را در من برمیانگیزد؛ غم، حسرت و خشم. داستان مریم را زندگی کردهام.
با مراجعه به شواهد عینی، مثلا مصاحبهی دکتر شهشهانی (استاد مریم در دانشگاه شریف) میبینید که مریم میرزاخانی استاد دانشگاه استنفورد هیچ شانسی نداشت کرسی استادی را در دانشگاههای مطرح ایران، مانند دانشگاه شریف، کسب کند. چون گروهی خودنخبهپندار رزومهی علمی مریم را کافی نمیدانستند!
نخبهنماهای ما با اینکه بیشترشان تحصیلکردهی فرنگِ قبل از انقلاب بودهاند، رهآوردشان برای وطن، بسط خودکامگی موجود در ساحت علم بوده است و بس. کافی است نگاهی بیندازید به داوریهایشان. مثلا در مصاحبههای پذیرش دکتری یا گزینشهای مربوط به استخدام هیات علمی چه استعدادهای نابی که با تنگنظریهای اینان آوارهی ینگهی دنیا نشدند. چه زندگیها که از مسیر خود منحرف نشد و چه نخبگانی که به محاق رانده نشدند؛ تنها برای اینکه استادِ فرنگرفته یا نرفتهای ملبس به ردای شوم قاضیان سلیقهی خود را معیار تشخیص میزان خوبی افراد کرده و چنین سرنوشت غمباری را برای جوانان و کشور رقم زده است. انگیزههای سیاسی، امنیتی و مذهبی را در نظر نگرفتم، ورنه چنان که افتد و دانید، این عوامل هم در فاجعهی عمیق امروز سهیمند. اما نقش فرنگرفتههای دیروز را نه میبخشم، نه فراموش میکنم. چون آنها در اتمسفری رشد کردهاند که قضاوت نکوهیده است و سلیقه جایی در تصمیمگیری ندارد. هر چه هست همه نمایشی از عقلانیت است.
پس از به بار نشستن پروژهی منهتن (ساخت اولین بمب اتم توسط آمریکا) و آشکار شدن ابر قارچی، دانشمندانِ درگیرِ پروژه، دچار شک فلسفی-اخلاقیای شدند که آثار آن تا پایان عمر بر ذهن و روانشان باقی ماند. فاینمن به عنوان یکی از بازیگران اصلی این پروژه سالهای سال از پیوستن به هر پروژه ملیای طفره میرفت و عهد کرده بود که خود را وقف دانشگاه کند. گاهی در مکاتباتش با آزمایشگاه معظم Los Alamos میتوان لحن پرخاشگرانهای را یافت که نشانهای از سرخوردگیاش بود. تلخکامی او حتی بیش از دو دهه ادامه پیدا کرد و در این مدت تا حد امکان از القاب و مناصب علمی دولتی پرهیز میکرد. تنها منصبی که فاینمن را به آن مفتخر کرده بودند، عضویت در آکادمی ملی علوم ایالات متحده بود (چیزی شبیه فرهنگستان علوم در ایران). در سال 1960 به آکادمی نامهای نوشت و با پرداخت 40 دلار حق عضویت خودش تقاضای استعفاء کرد. داستان از این قرار بود که روزی منشی آکادمی از فاینمن میخواهد که حق عضویتش در آکادمی را (15 دلار) که دو سال به تعویق افتاده، بپردازد. دانشمند عزیز ما هم ده دلار دیگر هم رویش میگذارد و چهل دلار برایشان میفرستد که فقط دست از سرش بردارند!
واقعیت استعفای فاینمن تا مدتها انکار میشد و هنوز هم هستند آمریکوفیلهایی که با قلب این حقیقت، روایت دیگری از ماجرا ارائه میدهند؛ فاینمن هیچگاه عضو آکادمی نبوده است. دعوتش کردند، نپذیرفت!
چندماه بعد رییس آکادمی، پروفسور برانک Bronk در پاسخ نامهی فاینمن با تمجید از مقام علمی والای او خواهش کرد تا در تصمیم خود تجدید نظر کند. زیرا به باور او این فاینمن است که به آکادمی ملی علوم آمریکا اعتبار میدهد نه برعکس.
فاینمن در پاسخِ نامه، خاطرهای از دوران دانشجویی خود (بیست سال قبل از این نامهنگاریها) تعریف میکند و میگوید که آنزمان آرزو داشته برانک را از نزدیک ببیند. دلیل مهمی برای استعفای خود میآورد. صراحتا از اینکه در فرآیند داوری علمی برای قضاوت کردن دیگران مشارکت کند، ابراز انزجار میکند. استدلالش این است که او به چه حقی میتواند دیگران را ارزش گذاری کند، صلاحیت علمیشان را برای پیوستن به آکادمیِ علوم تشخیص دهد و ارزیابی کند؟! از نظر فاینمن این آپارتاید است که گروهی خود را نخبه بنامند و با تشکیل انجمنی در پی ارزشگذاری دیگران باشند؛ که آیا دیگران به اندازهی کافی خوب هستند تا به آنها بپیوندند یا نه! فاینمن از این که چنین ردای شومی برتن کند ابراز انزجار میکند. (۱/۳)👇🏻
وقتی به ساختمان جدید دانشکده منتقل شدیم، از پنجرهی اتاقم نقاشی دختر جوانی بر دیوار روبهرو پیدا بود که از فرط شباهت، خاطرهی مریم میرزاخانی را تداعی میکرد. یاد مریم حسهای متفاوتی را در من برمیانگیزد؛ غم، حسرت و خشم. داستان مریم را زندگی کردهام.
با مراجعه به شواهد عینی، مثلا مصاحبهی دکتر شهشهانی (استاد مریم در دانشگاه شریف) میبینید که مریم میرزاخانی استاد دانشگاه استنفورد هیچ شانسی نداشت کرسی استادی را در دانشگاههای مطرح ایران، مانند دانشگاه شریف، کسب کند. چون گروهی خودنخبهپندار رزومهی علمی مریم را کافی نمیدانستند!
نخبهنماهای ما با اینکه بیشترشان تحصیلکردهی فرنگِ قبل از انقلاب بودهاند، رهآوردشان برای وطن، بسط خودکامگی موجود در ساحت علم بوده است و بس. کافی است نگاهی بیندازید به داوریهایشان. مثلا در مصاحبههای پذیرش دکتری یا گزینشهای مربوط به استخدام هیات علمی چه استعدادهای نابی که با تنگنظریهای اینان آوارهی ینگهی دنیا نشدند. چه زندگیها که از مسیر خود منحرف نشد و چه نخبگانی که به محاق رانده نشدند؛ تنها برای اینکه استادِ فرنگرفته یا نرفتهای ملبس به ردای شوم قاضیان سلیقهی خود را معیار تشخیص میزان خوبی افراد کرده و چنین سرنوشت غمباری را برای جوانان و کشور رقم زده است. انگیزههای سیاسی، امنیتی و مذهبی را در نظر نگرفتم، ورنه چنان که افتد و دانید، این عوامل هم در فاجعهی عمیق امروز سهیمند. اما نقش فرنگرفتههای دیروز را نه میبخشم، نه فراموش میکنم. چون آنها در اتمسفری رشد کردهاند که قضاوت نکوهیده است و سلیقه جایی در تصمیمگیری ندارد. هر چه هست همه نمایشی از عقلانیت است.
پس از به بار نشستن پروژهی منهتن (ساخت اولین بمب اتم توسط آمریکا) و آشکار شدن ابر قارچی، دانشمندانِ درگیرِ پروژه، دچار شک فلسفی-اخلاقیای شدند که آثار آن تا پایان عمر بر ذهن و روانشان باقی ماند. فاینمن به عنوان یکی از بازیگران اصلی این پروژه سالهای سال از پیوستن به هر پروژه ملیای طفره میرفت و عهد کرده بود که خود را وقف دانشگاه کند. گاهی در مکاتباتش با آزمایشگاه معظم Los Alamos میتوان لحن پرخاشگرانهای را یافت که نشانهای از سرخوردگیاش بود. تلخکامی او حتی بیش از دو دهه ادامه پیدا کرد و در این مدت تا حد امکان از القاب و مناصب علمی دولتی پرهیز میکرد. تنها منصبی که فاینمن را به آن مفتخر کرده بودند، عضویت در آکادمی ملی علوم ایالات متحده بود (چیزی شبیه فرهنگستان علوم در ایران). در سال 1960 به آکادمی نامهای نوشت و با پرداخت 40 دلار حق عضویت خودش تقاضای استعفاء کرد. داستان از این قرار بود که روزی منشی آکادمی از فاینمن میخواهد که حق عضویتش در آکادمی را (15 دلار) که دو سال به تعویق افتاده، بپردازد. دانشمند عزیز ما هم ده دلار دیگر هم رویش میگذارد و چهل دلار برایشان میفرستد که فقط دست از سرش بردارند!
واقعیت استعفای فاینمن تا مدتها انکار میشد و هنوز هم هستند آمریکوفیلهایی که با قلب این حقیقت، روایت دیگری از ماجرا ارائه میدهند؛ فاینمن هیچگاه عضو آکادمی نبوده است. دعوتش کردند، نپذیرفت!
چندماه بعد رییس آکادمی، پروفسور برانک Bronk در پاسخ نامهی فاینمن با تمجید از مقام علمی والای او خواهش کرد تا در تصمیم خود تجدید نظر کند. زیرا به باور او این فاینمن است که به آکادمی ملی علوم آمریکا اعتبار میدهد نه برعکس.
فاینمن در پاسخِ نامه، خاطرهای از دوران دانشجویی خود (بیست سال قبل از این نامهنگاریها) تعریف میکند و میگوید که آنزمان آرزو داشته برانک را از نزدیک ببیند. دلیل مهمی برای استعفای خود میآورد. صراحتا از اینکه در فرآیند داوری علمی برای قضاوت کردن دیگران مشارکت کند، ابراز انزجار میکند. استدلالش این است که او به چه حقی میتواند دیگران را ارزش گذاری کند، صلاحیت علمیشان را برای پیوستن به آکادمیِ علوم تشخیص دهد و ارزیابی کند؟! از نظر فاینمن این آپارتاید است که گروهی خود را نخبه بنامند و با تشکیل انجمنی در پی ارزشگذاری دیگران باشند؛ که آیا دیگران به اندازهی کافی خوب هستند تا به آنها بپیوندند یا نه! فاینمن از این که چنین ردای شومی برتن کند ابراز انزجار میکند. (۱/۳)👇🏻