برگردیم به اصل ماجرا. پس از آن که جرقهی استفاده از رزپبریپای بهجای گوشیهای هوشمند در آموزش مجازی در ذهنم زده شد، بلافاصله با تهیهی طرح توجیهی و البته در نظر گرفتن ملاحظات تحریمی، با همهی دشواریهای سفر کردن در آن دوره راهی ایران شدم.
کسی را میشناختم دانشآموخته مدیریت آموزشی که مقام بالایی در وزارت آموزش و پرورش داشت. وقت ملاقاتی گرفتم و به دفترش رفتم. هدفم از آن دیدار، نشان دادنِ عملیِ قابلیت رزپبری پای در آموزش مجازی دانش آموزان بود. در جلسهای دو ساعته با یک دموی عملی به او ثابت کردم که بهکارگیری این بوردِ ارزان در استانهای محروم میتواند راهگشا باشد.
در جلسه چند کارشناس فنی هم به دعوت او حاضر شده بودند که به سوالات فنیشان پاسخ میدادم. دو سه روز بعد همان مقام تماس گرفت و خواست تا در محل دیگری همدیگر را ملاقات کنیم. در موعد قرار خود را در مکانی شبیه به انبار یافتم! میگفت از روزی که در آن منصب به کار گمارده شده، پروندهای به دستش دادهاند مربوط به خریدهای سختافزاری که پول زیادی از بودجهی آموزش و پرورش را بلعیده و اکنون در آن انبار خاک میخورد. چون معلوم شده که آن خریدهای عمده گرچه هیچ گرهی از گرههای آموزشی را برای آموزش و پرورش باز نکرده اما در عوض برکات فراوانی به جیب خریدار یا واسطهها داشته است!
من را آنجا خواسته بود تا به رای العین ببینم کانتینرهایی پر از لپتاپها و کامپیوترهای معیوب را. میگفت بعد از این فاجعه برای بخش تکنولوژی آموزشی نه توان مالیای مانده (که از ردیف بودجهای آن بتوانیم طرح جدیدی اجرا کنیم) و نه دیگر به طرحهای جدید اعتماد میشود! گذشتهها را بگذاریم و بگذریم!
جناب آذرینژاد! یک ماشین رزپبری پای تمامی اینترفیسهای لازم را -که آنها را بر روی کامپیوترها میبینید- دارد. از پورت HDMI گرفته تا کارت شبکهی WiFi تا پورت شبکه تا بلوتوث و البته پورتهای متعدد USB. ولتاژ مصرفی -برق مصرفی- این بردها از یک پورت USB تامین میشود. یعنی با یک پورت USB میتوانید کامپیوتر خود را، همین ماشین رزپبری پای را، روشن کنید. این بوردها از پردازندههای قدرتمندی دارای هستههای متعدد برای پشتیبانی از پردازشهای موازی بهره میبرند که تمامی اهداف آموزشی شما را از صفر تا صد پوشش میدهد.
این بوردها با داشتن حافظهی ۴ و ۸ گیگابایت -RAM- امکان اجرای روان تمامی نرمافزارهایی را که مد نظر دارید، فراهم میکند. مثلا همین نرمافزار Scratch بهصورت پیشفرض بر روی سیستم عامل این ماشینها نصب میشود و آمادهی اجرا بر روی ماشینهایی با ۴ گیگا بایت رم هست. این بوردها از حافظهی SSD (که بر روی دوربینها و تلفنهای هوشمند نیز استفاده میشوند )برای ذخیرهسازی سیستم عامل و فایلهای کاربر خود استفاده میکنند. این امر به برتری سرعت ذخیرهسازی و بازیابی داده کمک شایانی میکند. بوردهای یادشده به کمک پینهای سختافزاری خود ،مثل یک درگاه ارتباطی سختافزاری، این امکان را به ما میدهند که بتوانیم قطعات الکترونیکی، سنسورها و بوردهای دیگر را به آنها متصل کنیم و این آغاز ماجراجوییهایی است که به معلم و متعلم امکان میدهد تا آنچه را که از برنامهنویسی یاد گرفته بر روی قطعات الکترونیکی به کار بگیرد تا محصولی بیافریند!
نامی برازنده برای این ترکیب ساختهاند: Physical Computing with Raspberry Pi. بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید که یک سنسور دماسنج/رطوبتسنج داریم و میخواهیم به کمک ماشین رزپبری پای یک ایستگاه هواشناسی درست کنیم تا هر لحظه گزارش وضع هوا را بدهد. در اینجا کافی است یک سنسور -مثلا DHT11 به قیمت ۵۰ هزارتومان- تهیه کنیم و آن را به ماشین رزپیری متصل کنیم و با همان دانش پایهای برنامهنویسی پایتون یا اسکرچ بتوانیم یک سامانهی هواشناسی -در مقیاس دانشآموزی- طراحی کنیم.
این یک مثال بسیار پیش پا افتاده بود. ترکیب رزپبریپای و سنسورها امروز در طراحی اسبابکهایی در متن هوش مصنوعی به کار میروند و باید به آن سو حرکت کرد. به این ترتیب آنچه دانشآموز فرامیگیرد، تنها یک مفهوم انتزاعی -در حوزهی برنامهنویسی- نیست و میتواند بر مبنای آن محصول بیافریند. و البته ارزان هستند و در جیب جا میشوند. یاد آن تبلیغ گوشی هوشمند ایرانی بهخیر! (۳/۴) 👇
@onejot
کسی را میشناختم دانشآموخته مدیریت آموزشی که مقام بالایی در وزارت آموزش و پرورش داشت. وقت ملاقاتی گرفتم و به دفترش رفتم. هدفم از آن دیدار، نشان دادنِ عملیِ قابلیت رزپبری پای در آموزش مجازی دانش آموزان بود. در جلسهای دو ساعته با یک دموی عملی به او ثابت کردم که بهکارگیری این بوردِ ارزان در استانهای محروم میتواند راهگشا باشد.
در جلسه چند کارشناس فنی هم به دعوت او حاضر شده بودند که به سوالات فنیشان پاسخ میدادم. دو سه روز بعد همان مقام تماس گرفت و خواست تا در محل دیگری همدیگر را ملاقات کنیم. در موعد قرار خود را در مکانی شبیه به انبار یافتم! میگفت از روزی که در آن منصب به کار گمارده شده، پروندهای به دستش دادهاند مربوط به خریدهای سختافزاری که پول زیادی از بودجهی آموزش و پرورش را بلعیده و اکنون در آن انبار خاک میخورد. چون معلوم شده که آن خریدهای عمده گرچه هیچ گرهی از گرههای آموزشی را برای آموزش و پرورش باز نکرده اما در عوض برکات فراوانی به جیب خریدار یا واسطهها داشته است!
من را آنجا خواسته بود تا به رای العین ببینم کانتینرهایی پر از لپتاپها و کامپیوترهای معیوب را. میگفت بعد از این فاجعه برای بخش تکنولوژی آموزشی نه توان مالیای مانده (که از ردیف بودجهای آن بتوانیم طرح جدیدی اجرا کنیم) و نه دیگر به طرحهای جدید اعتماد میشود! گذشتهها را بگذاریم و بگذریم!
جناب آذرینژاد! یک ماشین رزپبری پای تمامی اینترفیسهای لازم را -که آنها را بر روی کامپیوترها میبینید- دارد. از پورت HDMI گرفته تا کارت شبکهی WiFi تا پورت شبکه تا بلوتوث و البته پورتهای متعدد USB. ولتاژ مصرفی -برق مصرفی- این بردها از یک پورت USB تامین میشود. یعنی با یک پورت USB میتوانید کامپیوتر خود را، همین ماشین رزپبری پای را، روشن کنید. این بوردها از پردازندههای قدرتمندی دارای هستههای متعدد برای پشتیبانی از پردازشهای موازی بهره میبرند که تمامی اهداف آموزشی شما را از صفر تا صد پوشش میدهد.
این بوردها با داشتن حافظهی ۴ و ۸ گیگابایت -RAM- امکان اجرای روان تمامی نرمافزارهایی را که مد نظر دارید، فراهم میکند. مثلا همین نرمافزار Scratch بهصورت پیشفرض بر روی سیستم عامل این ماشینها نصب میشود و آمادهی اجرا بر روی ماشینهایی با ۴ گیگا بایت رم هست. این بوردها از حافظهی SSD (که بر روی دوربینها و تلفنهای هوشمند نیز استفاده میشوند )برای ذخیرهسازی سیستم عامل و فایلهای کاربر خود استفاده میکنند. این امر به برتری سرعت ذخیرهسازی و بازیابی داده کمک شایانی میکند. بوردهای یادشده به کمک پینهای سختافزاری خود ،مثل یک درگاه ارتباطی سختافزاری، این امکان را به ما میدهند که بتوانیم قطعات الکترونیکی، سنسورها و بوردهای دیگر را به آنها متصل کنیم و این آغاز ماجراجوییهایی است که به معلم و متعلم امکان میدهد تا آنچه را که از برنامهنویسی یاد گرفته بر روی قطعات الکترونیکی به کار بگیرد تا محصولی بیافریند!
نامی برازنده برای این ترکیب ساختهاند: Physical Computing with Raspberry Pi. بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید که یک سنسور دماسنج/رطوبتسنج داریم و میخواهیم به کمک ماشین رزپبری پای یک ایستگاه هواشناسی درست کنیم تا هر لحظه گزارش وضع هوا را بدهد. در اینجا کافی است یک سنسور -مثلا DHT11 به قیمت ۵۰ هزارتومان- تهیه کنیم و آن را به ماشین رزپیری متصل کنیم و با همان دانش پایهای برنامهنویسی پایتون یا اسکرچ بتوانیم یک سامانهی هواشناسی -در مقیاس دانشآموزی- طراحی کنیم.
این یک مثال بسیار پیش پا افتاده بود. ترکیب رزپبریپای و سنسورها امروز در طراحی اسبابکهایی در متن هوش مصنوعی به کار میروند و باید به آن سو حرکت کرد. به این ترتیب آنچه دانشآموز فرامیگیرد، تنها یک مفهوم انتزاعی -در حوزهی برنامهنویسی- نیست و میتواند بر مبنای آن محصول بیافریند. و البته ارزان هستند و در جیب جا میشوند. یاد آن تبلیغ گوشی هوشمند ایرانی بهخیر! (۳/۴) 👇
@onejot
👍2
جناب آذرینژاد! برای اینکه بتوانیم از این «مجمع خوبی و لطف» بهره ببریم باید کوچ کنیم؛ از سیستم عامل ویندوز به سیستم عامل لینوکس! اما بیایید به من اعتماد کنید. این کوچ مبدا تغییرات شگرفی خواهد شد. همانگونه که نوشتم سیستم عامل پیشفرض این کامپیوترهای کوچک با برنامهی Scratch عجین هستند و خوب چون این سیستمعاملها از جنس لینوکس هستند، بهطور پیشفرض پایتون را هم در خود نصب و آمادهی اجرا دارند.
به پیشنهاد من فکر کنید! قرار نیست برنامهریزیهای قبلیتان را به هم بزنید. کافی است تنها یک خانهی بلوط را بهصورت پایلوت با این ماشینها تجهیز کنید! برای این کار علاوه بر سختافزارِ گفتهشده که هزینهی آن یکچندم یک کامپیوتر (با هشت گیگابایت رم است) شما نیاز خواهید داشت تا جمعی از همکارانتان را ترغیب کنید اندکی آموزش ببینند.
همزمان با انتشار این یادداشت دو ماشین رزپبری پای را از طریق دوستانم تقدیمتان خواهم کرد و البته خواهم کوشید تا منابع بیشتری را در این جهت سازماندهی کرده و برایتان بفرستم. همچنین از طریق دوستانم امکان آموزش از راه دور همکارانی را که شما معرفی خواهید کرد به صورت رایگان فراهم میکنم تا در یک دورهی آموزشی با همان عنوان Physical Computing with Raspberry Pi مبانی برنامهنویسی پایتون «با سرفصلهای پیشنهادی جناب دکتر زارچی» به همراه یادگیری مبانی الکترونیک و کار با سنسورها را به نیروهای مورد نظر شما آموزش دهیم تا آنها سفیران نور آن بخش از سرزمینمان باشند. باید بتوانیم یک خانهی بلوط را با درایت شما به Raspberry Pi مجهز کنیم و این هدفی دستیافتنی است. از نور میتوان منشور ساخت. (۴/۴)
@onejot
به پیشنهاد من فکر کنید! قرار نیست برنامهریزیهای قبلیتان را به هم بزنید. کافی است تنها یک خانهی بلوط را بهصورت پایلوت با این ماشینها تجهیز کنید! برای این کار علاوه بر سختافزارِ گفتهشده که هزینهی آن یکچندم یک کامپیوتر (با هشت گیگابایت رم است) شما نیاز خواهید داشت تا جمعی از همکارانتان را ترغیب کنید اندکی آموزش ببینند.
همزمان با انتشار این یادداشت دو ماشین رزپبری پای را از طریق دوستانم تقدیمتان خواهم کرد و البته خواهم کوشید تا منابع بیشتری را در این جهت سازماندهی کرده و برایتان بفرستم. همچنین از طریق دوستانم امکان آموزش از راه دور همکارانی را که شما معرفی خواهید کرد به صورت رایگان فراهم میکنم تا در یک دورهی آموزشی با همان عنوان Physical Computing with Raspberry Pi مبانی برنامهنویسی پایتون «با سرفصلهای پیشنهادی جناب دکتر زارچی» به همراه یادگیری مبانی الکترونیک و کار با سنسورها را به نیروهای مورد نظر شما آموزش دهیم تا آنها سفیران نور آن بخش از سرزمینمان باشند. باید بتوانیم یک خانهی بلوط را با درایت شما به Raspberry Pi مجهز کنیم و این هدفی دستیافتنی است. از نور میتوان منشور ساخت. (۴/۴)
@onejot
👍4❤3🔥1
جای خالی «منافع ملی» در میان ملت
پردهی اول
در تابستان سال هفتاد و هفت روزی مراسم تشییع شهدایی بود که تازه تفحص شدهاند. بعد از نماز جمعه همراه جمعیت در خیابان انقلاب راه افتادیم. از پدرم آموخته بودم که در مراسم تشییع شهدا به هر نحو ممکن ادای احترام کنم. رسم خودش این بود. تابوتها میرفتند و ما نیز در پیشان روان بودیم. غرق افکار خود بودم. خدایش رحمت کند مرحوم ابوترابیفرد هم در چند قدمی من بود؛ افتاده؛ خاکی. یک جا میان جمعیت همهمهای شد. نفهمیدم چه شده. فقط میدیدیم هراز گاهی صف طولانی متوقف میشد. عاقبت از سر و صداها فهمیدم که جناب عطاءالله مهاجرانی و عبدالله نوری که همراه مشایعتکنندگان بودهاند، مورد ضرب و شتم قرار گرفتهاند و دلیل پریشانی مراسم این است.
من را میگویی؟! انگار به خر تیتاپ داده باشند؛ از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. آخر من با رویکردهای وزیر کشور خاتمی مخالف بودم! میدانستم پدرم هم از برخی کارهایش دل خوشی ندارد. پدرم معتقد بود تندروی میکند و همین تندرویها کل دولت را زمینگیر خواهد کرد. تا این مژده را زودتر به پدر بدهم، مراسم تشییع را ناتمام گذاشتم و خود را به خانه رساندم. پدرم در اتاقش مشغول مطالعه بود. سلام کرده و نکرده گفتم بابا همین ساعتی پیش مهاجرانی و عبدالله نوری را در نماز جمعه حسابی کتک زدند. همزمان که خبر را میدادم نیشم تا بناگوش باز بود. پدر من را با نام جانوری مخاطب قرار دادند و پرخاش کردند. جا خوردم! فکر میکردم بابت دادن این خبر صلهای هم به من بدهند! اما محاسباتم اشتباه از آب درآمده بود. غرق این فکر بودم که مگر پدر در طول این دوسال بارها نقدشان نکرده بود؟! پس چرا از گوشمالی شدن اینها خوشحال نشد؟ تا اینکه پدر گفت احمق! در مملکتی که وزرایش روز روشن و در پایتخت هتک حرمت میکنند، من و توی شهروند عادی نیز به طریق اولی دیگر هیچ امنیت و احترامی نخواهیم داشت! هضم این جملهی او برای من یک دهه طول کشید!
پردهی دوم
معمولا به محض اینکه نمرات ترم دوم دانشجویان را نهایی میکنم، دیگر خیلی سخت است من را در لندن نگه دارند. گفته و نگفته بلیط میگیرم و خود را به ایران میرسانم. دست مادر را میبوسم و خود را به مزار پدر میرسانم. راستش را بخواهید در آرامگاه شهر، دلم میخواهد بلافاصله به سمت مزار پدر بروم. اما از او خجالت میکشم. چون صدها باری که با خودش همینجا آمدهام، شاهد بودهام که ابتدا قطعهی شهدا را زیارت میکند. قبلش یک به یک مزار شهیدان را مینگرد. برخی نامها برایش آشنا هستند؛ برخی اقوامش هستند و برخی شاگردانش. تازه وقتی از زیارتشان سیر شد، بیتابانه سوی مزار پدرش میشتابد. میدانم اگر رسم او را به جا نیاورم، ناخرسند میشود. من هم از او تقلید میکنم؛ حتی از شیوهی قدم زدنش در کنار مزار شهدا!
از وقتی فاجعهی هواپیمای اوکراین رخ داده، مجبورم با هواپیماهای ترکیهای به ایران سفر کنم. به همین سبب در فاصلهی لندن تا تهران باید در استانبول هواپیما عوض کنم. این شد که در سفر اخیرم بعد از سه ساعت در فرودگاه استانبول نشستیم. حدود یک ساعت زمان بین دو پرواز بود که صرف دوان دوان رساندن خود به هواپیمای بعدی شد. نفسنفسزنان در صندلیم قرار گرفتم. صندلی کناری مردی حدودا پنجاه ساله نشسته بود. موبایلش را نزدیک گوشش گرفته بود و به یک فایل صوتی گوش میداد و همزمان هم قاه قاه میخندید. صدایی که پخش میشد به گوشم آشنا بود؛ حدس زدم صدای آقای رئیسی، رئیس جمهور، باشد. صاحب صدا میگفت که در جنگل گم شده و گرسنه نیز هست! مرد ریسه میرفت. فایل صوتی دیگری پخش کرد که این بار آقای رئیسی میگفت اکنون یک خرس در جنگل به آنها نزدیک شده و میخواهد بخوردشان. مرد به قدری خندیده بود که اشک از چشمانش سرازیر شده بود. اما من نکتهی خندهداری در این دو وُیس نمیدیدم.
مرد نگاهم میکرد و متعجب بود که چرا نمیخندم یا واکنشی نشان نمیدهم. بالاخره گفت آقا، معلوم نیست رئیس جمهور داریم یا نه! با خود گفتم این دیگر چه سبک شروع مکالمه است؟! صرفا از سر ادب گفتم منظورتان را نمیفهمم.
گفت گم شدن آقای رئیسی را میگویم! هنوز در جنگل پیدایش نکردهاند! گفتم جنگل؟! گفت چطور خبر ندارید؟ امروز هلیکوپتر آقای رییسی در جنگل سقوط کرده و کل کشور دارد دنبالش میگردد و ادامه داد فقط نمیدانم طفلکی ناهار خورده بود یا نه! «توفان خندهها». دنیا روی سرم خراب شد. (۱/۴) 👇
@onejot
پردهی اول
در تابستان سال هفتاد و هفت روزی مراسم تشییع شهدایی بود که تازه تفحص شدهاند. بعد از نماز جمعه همراه جمعیت در خیابان انقلاب راه افتادیم. از پدرم آموخته بودم که در مراسم تشییع شهدا به هر نحو ممکن ادای احترام کنم. رسم خودش این بود. تابوتها میرفتند و ما نیز در پیشان روان بودیم. غرق افکار خود بودم. خدایش رحمت کند مرحوم ابوترابیفرد هم در چند قدمی من بود؛ افتاده؛ خاکی. یک جا میان جمعیت همهمهای شد. نفهمیدم چه شده. فقط میدیدیم هراز گاهی صف طولانی متوقف میشد. عاقبت از سر و صداها فهمیدم که جناب عطاءالله مهاجرانی و عبدالله نوری که همراه مشایعتکنندگان بودهاند، مورد ضرب و شتم قرار گرفتهاند و دلیل پریشانی مراسم این است.
من را میگویی؟! انگار به خر تیتاپ داده باشند؛ از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. آخر من با رویکردهای وزیر کشور خاتمی مخالف بودم! میدانستم پدرم هم از برخی کارهایش دل خوشی ندارد. پدرم معتقد بود تندروی میکند و همین تندرویها کل دولت را زمینگیر خواهد کرد. تا این مژده را زودتر به پدر بدهم، مراسم تشییع را ناتمام گذاشتم و خود را به خانه رساندم. پدرم در اتاقش مشغول مطالعه بود. سلام کرده و نکرده گفتم بابا همین ساعتی پیش مهاجرانی و عبدالله نوری را در نماز جمعه حسابی کتک زدند. همزمان که خبر را میدادم نیشم تا بناگوش باز بود. پدر من را با نام جانوری مخاطب قرار دادند و پرخاش کردند. جا خوردم! فکر میکردم بابت دادن این خبر صلهای هم به من بدهند! اما محاسباتم اشتباه از آب درآمده بود. غرق این فکر بودم که مگر پدر در طول این دوسال بارها نقدشان نکرده بود؟! پس چرا از گوشمالی شدن اینها خوشحال نشد؟ تا اینکه پدر گفت احمق! در مملکتی که وزرایش روز روشن و در پایتخت هتک حرمت میکنند، من و توی شهروند عادی نیز به طریق اولی دیگر هیچ امنیت و احترامی نخواهیم داشت! هضم این جملهی او برای من یک دهه طول کشید!
پردهی دوم
معمولا به محض اینکه نمرات ترم دوم دانشجویان را نهایی میکنم، دیگر خیلی سخت است من را در لندن نگه دارند. گفته و نگفته بلیط میگیرم و خود را به ایران میرسانم. دست مادر را میبوسم و خود را به مزار پدر میرسانم. راستش را بخواهید در آرامگاه شهر، دلم میخواهد بلافاصله به سمت مزار پدر بروم. اما از او خجالت میکشم. چون صدها باری که با خودش همینجا آمدهام، شاهد بودهام که ابتدا قطعهی شهدا را زیارت میکند. قبلش یک به یک مزار شهیدان را مینگرد. برخی نامها برایش آشنا هستند؛ برخی اقوامش هستند و برخی شاگردانش. تازه وقتی از زیارتشان سیر شد، بیتابانه سوی مزار پدرش میشتابد. میدانم اگر رسم او را به جا نیاورم، ناخرسند میشود. من هم از او تقلید میکنم؛ حتی از شیوهی قدم زدنش در کنار مزار شهدا!
از وقتی فاجعهی هواپیمای اوکراین رخ داده، مجبورم با هواپیماهای ترکیهای به ایران سفر کنم. به همین سبب در فاصلهی لندن تا تهران باید در استانبول هواپیما عوض کنم. این شد که در سفر اخیرم بعد از سه ساعت در فرودگاه استانبول نشستیم. حدود یک ساعت زمان بین دو پرواز بود که صرف دوان دوان رساندن خود به هواپیمای بعدی شد. نفسنفسزنان در صندلیم قرار گرفتم. صندلی کناری مردی حدودا پنجاه ساله نشسته بود. موبایلش را نزدیک گوشش گرفته بود و به یک فایل صوتی گوش میداد و همزمان هم قاه قاه میخندید. صدایی که پخش میشد به گوشم آشنا بود؛ حدس زدم صدای آقای رئیسی، رئیس جمهور، باشد. صاحب صدا میگفت که در جنگل گم شده و گرسنه نیز هست! مرد ریسه میرفت. فایل صوتی دیگری پخش کرد که این بار آقای رئیسی میگفت اکنون یک خرس در جنگل به آنها نزدیک شده و میخواهد بخوردشان. مرد به قدری خندیده بود که اشک از چشمانش سرازیر شده بود. اما من نکتهی خندهداری در این دو وُیس نمیدیدم.
مرد نگاهم میکرد و متعجب بود که چرا نمیخندم یا واکنشی نشان نمیدهم. بالاخره گفت آقا، معلوم نیست رئیس جمهور داریم یا نه! با خود گفتم این دیگر چه سبک شروع مکالمه است؟! صرفا از سر ادب گفتم منظورتان را نمیفهمم.
گفت گم شدن آقای رئیسی را میگویم! هنوز در جنگل پیدایش نکردهاند! گفتم جنگل؟! گفت چطور خبر ندارید؟ امروز هلیکوپتر آقای رییسی در جنگل سقوط کرده و کل کشور دارد دنبالش میگردد و ادامه داد فقط نمیدانم طفلکی ناهار خورده بود یا نه! «توفان خندهها». دنیا روی سرم خراب شد. (۱/۴) 👇
@onejot
👍5💔3
مبهوت شنیدن خبر بودم. خواستم بر سرش فریاد بزنم که مردک خفه شو. دیدم بیفایده است. اوضاعش خرابتر از این حرفهاست. پرسیدم کجا سقوط کرده؟ گفت از پیش الهام علیف میآمده. در جنگلهای آذربایجان خودمان! تا گفت الهام علیف نام اسرائیل به ذهنم خطور کرد. داشتم در سرم حرفهایش را مرور میکردم که دیدم دوباره شروع کرد به پخش ویسهای کذایی تا من را هم بخنداند. یاد سخن پدر افتادم. به او گفتم هی عمو! اگر شخص دوم مملکت در سفر هوایی امنیتش تا به این حد مختل باشد که تو میگویی، پس من و توی شهروند معمولی دیگر کلاهمان پس معرکه است! خنده بر لبانش خشک شد و ناخوداگاه دستش رفت سمت کمربند صندلی.
پردهی سوم
در لندن دوستی دارم که از بچگی آنجاست. از آنهایی که وقتی پیشش انگلیسی صحبت میکنم، به لهجهام میخندد. چون لهجه بریتیش خودش بینقص است. امین تبحر خاصی در پاس کردن مصاحبهی ویزا دارد. همان اوان دولت تحفهی ارادان باید برای ویزای دکتری اقدام میکردم. به امین گفتم. گفت فردا آفیسر ویزا این سوالات را از تو میپرسد و چندین سوال مطرح کرد. یکی ازسوالها این بود چرا برای دورهی دکتری کشور انگلستان را انتخاب کردهای؟ هرطور به این سوال پاسخ میدادم لب برمیچید! آخر گفتم گور پدر ملکه! اصلا نخواستم، به جهنم! گفت کاری ندارد. بعد شروع کرد کلماتی را القاء کرد که برایم تازگی داشت. گفت در جواب بگو به خاطر British Values. گفتم ارزشهای بریتانیایی دیگر چه صیغهای است؟ گفت حالا میفهمم آمدنت به اینجا مثل رفتن صمدآقا به شهر بوده! واقعا نمیدانی British Values چیست؟! دولت انگلستان از سال ۲۰۰۵ به اینسو با توجه به تهدیدهای فرهنگی و هویتی، شروع کرد به ترویج پنج اصل مهم به عنوان عناصر سازندهی هویت فرهنگی بریتانیا و به مردم کشورش قبولاند که فارغ از هر رنگ، دین، نژاد و طبقهی اجتماعی اگر میخواهید در بریتانیا زندگی کنید، باید ملتزم به این اصول باشید: ۱- دموکراسی ۲- حکومت قانون ۳- آزادی فردی ۴- احترام متقابل و ۵- پذیرش و تحمل عقاید و ادیان گوناگون.
ماجرای آشنایی من با امین روز اول کلاسهای کارشناسی ارشد بود. رئیس دپارتمان میخواست یخ ماها بشکند. پس از دانشجویان خواست یک به یک برخیزند و خودشان را معرفی کنند. وقتی نوبت من شد ضمن معرفی خودم گفتم هکر هستم! نوبت امین شد. گفت از کشوری میآیم که مردمش به تازگی یک دهاتی را به ریاست جمهوری برگزیدهاند و در واقع داشت به معجزهی هزارهی سوم کنایه میزد. پوزخندی هم چاشنی کرد، اما کسی نخندید.
بعد از اتمام معارفه رئیس دپارتمان ما را جداگانه خواست و اول خوشآمد گفت و بعد گفت در انگلستان فعالیتهایی با عناوین هک و هکری جرم است و اگر کسی با این عنوان شناخته شود، تحت تعقیب قرار میگیرد. آنچه را امروز گفت دیگر جایی نگو!
امین از سر فضولی پشت سرم ایستاده بود و سعی میکرد بفهمد ما چه میگوییم. ناگهان رئیس خطاب به او گفت از این که رئیس جمهور کشورت را پیش همکلاسیهایت ضایع کردی، چه چیزی حاصلت شد؟ امین جواب داد که او رئیس جمهور من نیست و بسیاری از هموطنانم او را قبول ندارند و الخ! پروفسور گفت چه بخواهی چه نخواهی، در عرصههای بینالمللی او را رئیس جمهور کشور شما میدانند! میخواست به امین تلنگر بزند، که خورد به من! از قضای روزگار همین ماجرا بود که باعث درگرفتن گفتوگو و دوستی میان ما شد. یعنی همان که برای من در باب منافع ملی بریتانیا داد سخن میداد، روزی روزگاری خود بر خلاف منافع ملی کشور خودش متلک میانداخت. (۲/۴) 👇
@onejot
پردهی سوم
در لندن دوستی دارم که از بچگی آنجاست. از آنهایی که وقتی پیشش انگلیسی صحبت میکنم، به لهجهام میخندد. چون لهجه بریتیش خودش بینقص است. امین تبحر خاصی در پاس کردن مصاحبهی ویزا دارد. همان اوان دولت تحفهی ارادان باید برای ویزای دکتری اقدام میکردم. به امین گفتم. گفت فردا آفیسر ویزا این سوالات را از تو میپرسد و چندین سوال مطرح کرد. یکی ازسوالها این بود چرا برای دورهی دکتری کشور انگلستان را انتخاب کردهای؟ هرطور به این سوال پاسخ میدادم لب برمیچید! آخر گفتم گور پدر ملکه! اصلا نخواستم، به جهنم! گفت کاری ندارد. بعد شروع کرد کلماتی را القاء کرد که برایم تازگی داشت. گفت در جواب بگو به خاطر British Values. گفتم ارزشهای بریتانیایی دیگر چه صیغهای است؟ گفت حالا میفهمم آمدنت به اینجا مثل رفتن صمدآقا به شهر بوده! واقعا نمیدانی British Values چیست؟! دولت انگلستان از سال ۲۰۰۵ به اینسو با توجه به تهدیدهای فرهنگی و هویتی، شروع کرد به ترویج پنج اصل مهم به عنوان عناصر سازندهی هویت فرهنگی بریتانیا و به مردم کشورش قبولاند که فارغ از هر رنگ، دین، نژاد و طبقهی اجتماعی اگر میخواهید در بریتانیا زندگی کنید، باید ملتزم به این اصول باشید: ۱- دموکراسی ۲- حکومت قانون ۳- آزادی فردی ۴- احترام متقابل و ۵- پذیرش و تحمل عقاید و ادیان گوناگون.
ماجرای آشنایی من با امین روز اول کلاسهای کارشناسی ارشد بود. رئیس دپارتمان میخواست یخ ماها بشکند. پس از دانشجویان خواست یک به یک برخیزند و خودشان را معرفی کنند. وقتی نوبت من شد ضمن معرفی خودم گفتم هکر هستم! نوبت امین شد. گفت از کشوری میآیم که مردمش به تازگی یک دهاتی را به ریاست جمهوری برگزیدهاند و در واقع داشت به معجزهی هزارهی سوم کنایه میزد. پوزخندی هم چاشنی کرد، اما کسی نخندید.
بعد از اتمام معارفه رئیس دپارتمان ما را جداگانه خواست و اول خوشآمد گفت و بعد گفت در انگلستان فعالیتهایی با عناوین هک و هکری جرم است و اگر کسی با این عنوان شناخته شود، تحت تعقیب قرار میگیرد. آنچه را امروز گفت دیگر جایی نگو!
امین از سر فضولی پشت سرم ایستاده بود و سعی میکرد بفهمد ما چه میگوییم. ناگهان رئیس خطاب به او گفت از این که رئیس جمهور کشورت را پیش همکلاسیهایت ضایع کردی، چه چیزی حاصلت شد؟ امین جواب داد که او رئیس جمهور من نیست و بسیاری از هموطنانم او را قبول ندارند و الخ! پروفسور گفت چه بخواهی چه نخواهی، در عرصههای بینالمللی او را رئیس جمهور کشور شما میدانند! میخواست به امین تلنگر بزند، که خورد به من! از قضای روزگار همین ماجرا بود که باعث درگرفتن گفتوگو و دوستی میان ما شد. یعنی همان که برای من در باب منافع ملی بریتانیا داد سخن میداد، روزی روزگاری خود بر خلاف منافع ملی کشور خودش متلک میانداخت. (۲/۴) 👇
@onejot
👍6
بعدها دریافتم هر یک از اصول پنجگانهی منافع ملی بریتانیا برگرفته از برشی تاریخی از گذشتهی این کشور است. یعنی برای هر یک از این اصول پنجگانه مردم بریتانیا در طول تاریخ هزینهها دادهاند. مثلا به رسمیت شناختن آزادی فردی به سال ۱۲۱۵ میلادی و تصویب منشور کبیر باز میگردد یا دموکراسی محصول انقلاب بدون خونریزی سال 1688 میلادی است که انقلاب شکوهمند نام گرفت. حکومت قانون، محصول تطورات عصر ویکتوریا و تحولات قرن ۱۹ میلادی بوده است. تحولات اجتماعی بعد از جنگ دوم در بریتانیا باعث شد مردم آن کشور اصل احترام متقابل را کمکم بپذیرند و رعایت کنند.
البته فرهنگ مدارا با عقاید و ادیان مربوط به دهههای اخیر و بهویژه قرن یست و یک در بریتانیاست. آنچه موجب حیرانی من است، نوعی توافق جمعی مردم در بریتانیا بر این اصول است. کشوری که چیزی به نام قانون اساسی مدون و مکتوب مانند سایر کشورها ندارد و بر اساس مجموعهای از قوانین پارلمانی و قراردادها در طول اعصار اداره میشود. کشوری که در زمرهی معدود کشورهای دارای پدیدهی تکثر فرهنگی در حد اعلای خود است، در گوشه گوشهی کشور، مردم این موارد پنجگانه را میثاق ملی خود میدانند و به آن افتخار میکنند.
پردهی آخر
بارها در جمع ایرانیان (دوستان، دانشجویان، خویشاوندان) خواستهام هر کسی مخفیانه به ترتیب اولویتی که در ذهن دارد سه عنوان را برای «منافع ملی» برگزینند و روی تکه کاغذی بنویسند. حتما از شمای خوانندهی این سطور میخواهم امتحان کنید! شگفتزده میشوید. مثلا برای سه اولویت به عنوان منافع ملی در یک جمع ۱۵-۲۰ نفره شانس این که یک عنوان مشترک در همهی فهرستها ببینید، چیزی حدود ۲۵ درصد است. اگر تعداد اولویتها را از سه به پنج افزایش دهید، احتمال آن که یک اولویت در همهی فهرستها مشترک باشد، حدود ۴۰ درصد خواهد بود. البته برای این که شگفتزدهتر شوید، سعی کنید جمعهایی را انتخاب کنید که تکثر فرهنگی و اجتماعی در آن وجود داشته باشد.
نکتهی دیگر این است که حتی اگر بتوانید در مثلا نیمی از فهرستها اولویتی تکراری را ببینید، اجماع بر مفهوم آن اولویت در بین انتخابکنندگانش وجود ندارد! بگذارید مثال بزنم. فرض کنید نیمی از مخاطبان شما عنوان «استقلال» را به عنوان یکی از اولویتهای پنجگانهی خویش ذیل منافع ملی برشمردهاند. آیا فکر میکنید که پاسخشان به وجوه مختلف از استقلال که در پرسشهای زیر میآید یکسان است؟
۱- آیا استقلال علمی و تکنولوژیکی مطلوب است؟ آیا دستیافتنی است؟ (یعنی به عنوان یک منفعت ملی باید به دنبال آن بود و برایش برنامهریزی کرد؟) ۲- آیا خودکفایی در صنعت و کشاورزی برای نیل به استقلال در این حوزهها مطلوب است؟ آیا امکان پذیر است؟ (یعنی به عنوان یک منفعت ملی باید به دنبالآن بود و برایش برنامهریزی کرد؟) ۳- جایگاه استقلال در فرهنگ ما کجاست؟ آیا مثلا باید وجود سه فرهنگ ایرانی، اسلامی و غربی را به رسمیت شناخت؟ باید فرهنگ ایرانی را از آن دو زدود؟ باید فقط در مقابل فرهنگ غربی به مثابه یک شبیخون مقاومت کرد یا اینکه باید در فرهنگ اسلامی ذوب شد؟ و دهها پرسش دیگر!
آیا فکر میکنید تلقی ایرانیان از استقلال در حوزههای گوناگون یکی است؟ حاشا و کلا! در این جستار نمیخواهم با واژگان و تعاریف بازی کنم. اما درک نسلهای بعد از انقلاب از واژگان و مفاهیمی چون استقلال، آزادی، جمهوریت و نظایر اینها تفاوتهای فاحشی با مفاهیم مشابه قبلی دارد! لذا حتی اگر نسلهای متفاوت واژگان یکسانی را هم به عنوان منافع ملی برگزینند، باید دید که درکشان از این مفاهیم چه تفاوتهایی با هم دارد. آیا مثلا آنچه جوان دههی۶۰ از آزادی میفهمید با آنچه جوان دههی ۸۰ یا ۹۰ میفهمد یکی است؟ حال اگر هر دو آزادی را فریاد زدند، دامنهی پژواکشان سازنده است یا ویرانگر؟ مسئول این مفاهمهی ملی کیست؟ اگر اکثریت مردمِ کشوری تلقی مشترکی از منافع ملی نداشته باشند سرنوشت محتوم آن کشور چیست؟ آیا اگر آنچه منافع ملی، ارزشهای ملی ونظایر اینها میخوانیم در ظاهر امر در تضاد یقینی با منافع و ارزشهای انسانی قرار داشته باشد آیا قابل اعتنا خواهند بود؟ مثلا به ارزشهای پنجگانهی انگلیس خبیث مراجعه کنید. آیا میتوانید به عنوان فردی که مثلا در آن جامعه زندگی میکند آن ارزشها را در تضاد با منافع و ارزشهای فردی ببینید؟ خیر! اما اگر مثلا در آن جامعه تبعیض دینی یا عقیدتی یا جنسیتی به عنوان ارزش، هنجار یا منافع ملی برجسته شد (که مثالهایش در کشور ما کم نیست) آنگاه نه یک تن نه صد تن بلکه میلیونها انسان در تقابل با آن صف میکشند! از سویی دیگر اگر مفهوم یا گزارهای موجه به عنوان ارزش یا منفعت ملی در کشوری مطرح شد، آیا شهروندان آن کشور میتوانند عالما عامدا پرچم مخالفت علیه آن بلند کنند؟ و اگر چنین کنند صدایشان به جایی میرسد؟ هرگز! (۳/۴) 👇
@onejot
البته فرهنگ مدارا با عقاید و ادیان مربوط به دهههای اخیر و بهویژه قرن یست و یک در بریتانیاست. آنچه موجب حیرانی من است، نوعی توافق جمعی مردم در بریتانیا بر این اصول است. کشوری که چیزی به نام قانون اساسی مدون و مکتوب مانند سایر کشورها ندارد و بر اساس مجموعهای از قوانین پارلمانی و قراردادها در طول اعصار اداره میشود. کشوری که در زمرهی معدود کشورهای دارای پدیدهی تکثر فرهنگی در حد اعلای خود است، در گوشه گوشهی کشور، مردم این موارد پنجگانه را میثاق ملی خود میدانند و به آن افتخار میکنند.
پردهی آخر
بارها در جمع ایرانیان (دوستان، دانشجویان، خویشاوندان) خواستهام هر کسی مخفیانه به ترتیب اولویتی که در ذهن دارد سه عنوان را برای «منافع ملی» برگزینند و روی تکه کاغذی بنویسند. حتما از شمای خوانندهی این سطور میخواهم امتحان کنید! شگفتزده میشوید. مثلا برای سه اولویت به عنوان منافع ملی در یک جمع ۱۵-۲۰ نفره شانس این که یک عنوان مشترک در همهی فهرستها ببینید، چیزی حدود ۲۵ درصد است. اگر تعداد اولویتها را از سه به پنج افزایش دهید، احتمال آن که یک اولویت در همهی فهرستها مشترک باشد، حدود ۴۰ درصد خواهد بود. البته برای این که شگفتزدهتر شوید، سعی کنید جمعهایی را انتخاب کنید که تکثر فرهنگی و اجتماعی در آن وجود داشته باشد.
نکتهی دیگر این است که حتی اگر بتوانید در مثلا نیمی از فهرستها اولویتی تکراری را ببینید، اجماع بر مفهوم آن اولویت در بین انتخابکنندگانش وجود ندارد! بگذارید مثال بزنم. فرض کنید نیمی از مخاطبان شما عنوان «استقلال» را به عنوان یکی از اولویتهای پنجگانهی خویش ذیل منافع ملی برشمردهاند. آیا فکر میکنید که پاسخشان به وجوه مختلف از استقلال که در پرسشهای زیر میآید یکسان است؟
۱- آیا استقلال علمی و تکنولوژیکی مطلوب است؟ آیا دستیافتنی است؟ (یعنی به عنوان یک منفعت ملی باید به دنبال آن بود و برایش برنامهریزی کرد؟) ۲- آیا خودکفایی در صنعت و کشاورزی برای نیل به استقلال در این حوزهها مطلوب است؟ آیا امکان پذیر است؟ (یعنی به عنوان یک منفعت ملی باید به دنبالآن بود و برایش برنامهریزی کرد؟) ۳- جایگاه استقلال در فرهنگ ما کجاست؟ آیا مثلا باید وجود سه فرهنگ ایرانی، اسلامی و غربی را به رسمیت شناخت؟ باید فرهنگ ایرانی را از آن دو زدود؟ باید فقط در مقابل فرهنگ غربی به مثابه یک شبیخون مقاومت کرد یا اینکه باید در فرهنگ اسلامی ذوب شد؟ و دهها پرسش دیگر!
آیا فکر میکنید تلقی ایرانیان از استقلال در حوزههای گوناگون یکی است؟ حاشا و کلا! در این جستار نمیخواهم با واژگان و تعاریف بازی کنم. اما درک نسلهای بعد از انقلاب از واژگان و مفاهیمی چون استقلال، آزادی، جمهوریت و نظایر اینها تفاوتهای فاحشی با مفاهیم مشابه قبلی دارد! لذا حتی اگر نسلهای متفاوت واژگان یکسانی را هم به عنوان منافع ملی برگزینند، باید دید که درکشان از این مفاهیم چه تفاوتهایی با هم دارد. آیا مثلا آنچه جوان دههی۶۰ از آزادی میفهمید با آنچه جوان دههی ۸۰ یا ۹۰ میفهمد یکی است؟ حال اگر هر دو آزادی را فریاد زدند، دامنهی پژواکشان سازنده است یا ویرانگر؟ مسئول این مفاهمهی ملی کیست؟ اگر اکثریت مردمِ کشوری تلقی مشترکی از منافع ملی نداشته باشند سرنوشت محتوم آن کشور چیست؟ آیا اگر آنچه منافع ملی، ارزشهای ملی ونظایر اینها میخوانیم در ظاهر امر در تضاد یقینی با منافع و ارزشهای انسانی قرار داشته باشد آیا قابل اعتنا خواهند بود؟ مثلا به ارزشهای پنجگانهی انگلیس خبیث مراجعه کنید. آیا میتوانید به عنوان فردی که مثلا در آن جامعه زندگی میکند آن ارزشها را در تضاد با منافع و ارزشهای فردی ببینید؟ خیر! اما اگر مثلا در آن جامعه تبعیض دینی یا عقیدتی یا جنسیتی به عنوان ارزش، هنجار یا منافع ملی برجسته شد (که مثالهایش در کشور ما کم نیست) آنگاه نه یک تن نه صد تن بلکه میلیونها انسان در تقابل با آن صف میکشند! از سویی دیگر اگر مفهوم یا گزارهای موجه به عنوان ارزش یا منفعت ملی در کشوری مطرح شد، آیا شهروندان آن کشور میتوانند عالما عامدا پرچم مخالفت علیه آن بلند کنند؟ و اگر چنین کنند صدایشان به جایی میرسد؟ هرگز! (۳/۴) 👇
@onejot
👍4
اینجاست که نمیتوان به عنوان یک شهروند «ناامنی» را برای شخص دوم حاکمیت دستمایهی طنز کنی و از همان حکومت تضمین امنیت خودت را بخواهی! نمیشود سیلی خوردن وزیر یک حکومت را در خیابان جشن بگیری اما خشم ناشی از پایمال شدن روزانهی حرمت شهروندان همین حکومت را فریاد کنی! پس اگر مثلا «امنیت» به معنای موسع آن یکی از اولویتها در منافع ملی است، شاه و گدا ندارد و برای همهی آحاد مردم است. نمیشود در لجنپراکنی نسبت به حاکمان کشورت و حامیانشان در نزد بیگانه، برای جلب ترحم یا رسیدن به اغراض سیاسی اغراق کنی و توقع داشته باشی که بیگانه حریم و حرمت کشورت را پاس بدارد.
کشور ما بهویژه نخست در سطح نخبگانش نیاز به یک مفاهمهی ملی و البته بین نسلی در زمینهی شناخت و احصاء منافع ملی دارد. این یک باید است! آنچه قبل و بعد از انقلاب ۱۳۵۷ به عنوان ارزشها و منافع ملی از سوی حاکمیتها مطرح شده و میشود، امروزه نزد اکثریت مردم ایران مقبولیت عام ندارد. باید این گسست ملی هرچه سریعتر اصلاح شود. اگر اکثریت مردم ایران روی عناصر سازندهی منافع ملی خود اجماع کنند، آنوقت بسیاری از نابسامانیهای امروز ایران رنگ میبازد. امیدوارم آن روز خیلی زود برسد. (۴/۴)
@onejot
کشور ما بهویژه نخست در سطح نخبگانش نیاز به یک مفاهمهی ملی و البته بین نسلی در زمینهی شناخت و احصاء منافع ملی دارد. این یک باید است! آنچه قبل و بعد از انقلاب ۱۳۵۷ به عنوان ارزشها و منافع ملی از سوی حاکمیتها مطرح شده و میشود، امروزه نزد اکثریت مردم ایران مقبولیت عام ندارد. باید این گسست ملی هرچه سریعتر اصلاح شود. اگر اکثریت مردم ایران روی عناصر سازندهی منافع ملی خود اجماع کنند، آنوقت بسیاری از نابسامانیهای امروز ایران رنگ میبازد. امیدوارم آن روز خیلی زود برسد. (۴/۴)
@onejot
👍9❤3👎2🔥1
امضاء
پردهی اول
یکی از گرفتاریهای من انتخاب و جمعآوری کشکولی از خواندنیها و شنیدنیها برای استفاده در طول سفرهای هوایی طولانیمدت است. مثلا اگر پروازی هفت ساعت طول بکشد حتما باید با دست پر وارد هواپیما شد. در همین سفر اخیر به ایران در راه بازگشت یکی از انتخابهایم مجموعهشعری از نزار قبانی بود. پس از خواندن تمامی اشعار آن مجموعه نکتهای که نظرم را به خود جلب میکرد توجه ویژهی نزار به عطر تن یا بوی معشوق است. به این شعر نگاه کنید:
عطر المرأة فضیحة علنیة
لا تهتمُّ بتکذیبها
یعنی عطر زن رسوایی آشکاری است که نمیتواند تکذیبش کند.
یا این یکی:
هذا العطر الذی تضعینه علی جسدك
هو موسیقی سائلة
وهو توقیعك الخصوصی الذی لا یمکن تقلیده.
نزار عطر یا بوی خوش معشوق را «امضاء» مخصوص او میداند که نمیشود آن را جعل کرد.
امضای خود نزار البته به نظر من «زن» است و چه شاهکارهایی هم در این باب آفریده است!
پردهی دوم
در ابتدای سال تحصیلی رسم است که دانشگاهها یک هفته زودتر از شروع رسمی ترم برای دانشجویان جدیدالورود سخنرانیهایی را ترتیب میدهند که تشکیلدهندهی مجموعهای با عنوان Welcome Week است. در طول این هفته چه بخواهی و چه نخواهی یک روز قرعه به نام تو خواهد افتاد که دو ساعتی در جمع دانشجویان جدیدالورود سخنرانی کنی. از حدود دو ماه پیش روز و ساعت سخنرانی را به من اعلام کرده بودند و من به فکر انتخاب موضوع جذابی برای سخنرانی بودم. در روز موعود هنگامی که به سالن سخنرانی دانشکده رفتم حدود یکصد دانشجوی جدیدالورود نشسته بودند اما میان آنها افراد دیگری هم که معلوم بود دانشجو نیستند حضور داشتند. سخنرانیم را ایراد کردم. در بخشی از آن، دمویی به حضار نشان دادم که در آن یکی از حملات سایبری با عامل هوش مصنوعی بهصورت خودمختار پیادهسازی و اجرا میشد. در میانهی کار دانشجویی پرسید آیا این تکنیک را میتوان برای حمله DNS Hijacking استفاده کرد؟ آمدم پاسخ علمی مبسوطی بدهم، اما همان اول از دهانم این جمله خارج شد که با اجازه از هکرهای ترکیهای بله!
تقریبا کسی نفهمید چه میگویم. خودم اما پشیمان شده بودم. جلسه تمام شد. بعد از جلسه برای استراحت به اتاق کارم بازگشتم. موقع صرف ناهار دیدم یکی از آن چهرههای ناشناس که در جمع دانشجویان نشسته بود، آمد و اجازه گرفت تا سر میز من بنشیند. پرسیدم دانشجو که نیستید؟ گفت نه! و ادامه داد که من سخنران مدعو امروز بودم که درست بعد از شما سخنرانی کردم. گفتم از کجا میآیی گفت که من عضو تیم امنیت سایبری Red Team وزارت … هستم. عرق سردی بر پیشانیم نشست تا خواستم افکارم را منسجم کنم پرسید شما باید سابق بر این هکر بوده باشی؟ گفتم آری ولی از نوع کلاه سفید آن! میدانستم آن داستان هکرهای ترکیه کار دستم داده. از این رو ادامه دادم: دانستن «امضا»ی کشورها در جنگهای سایبری نیاز به هکر بودن ندارد. هرچند حرفم را تصدیق کرد اما باورش نکرد.
پردهی سوم
تابستانی که گذشت پسر یکی از اقوام قرار بود از پایاننامهی مقطع تحصیلات تکمیلی خود در یکی از دانشگاههای نامدار تهران دفاع کند. مادر دانشجو به مادرم گفته بود که اگر امکان دارد پسرم قبل از روز دفاع دقایقی به منزل شما بیاید تا سوالاتی را از پسر شما بپرسد. به امر مادر آن روز پذیرای آن جوان پرانرژی شدم و ساعتی به سوالات او پاسخ دادم. دربارهی روز، مکان و ساعت جلسهی دفاع پرسیدم و برایش آرزوی موفقیت کردم. هرچند نسبت به متدولوژی پژوهش ایرادهای جدی داشتم اما مجالی برای تصحیح راه طیشده نبود و به همین علت تصمیم گرفتم دانشجو را مشوش نکنم.
در همین اثناء بود که داستان ترور اسماعیل هنیه در تهران پیش آمد. موضوع کار پژوهشی دانشجو بیارتباط با جنگ سیگنالها نبود و چه بسا اگر پژوهش او به درستی انجام میگرفت، میتوانست روزنهای تازه در این حوزه بگشاید. از این رو به سرم زد که روز دفاع سرزده به جلسهی دفاع بروم و از قضا این کار را کردم. ساعت هشت صبح در دانشکدهی برق و کامپیوتر دنبال اتاق گشتم و وقتی وارد شدم، دیدم غیر از پدر و مادر دانشجو از بستگان کسی نبود. خوش و بش کردیم. جلسهی دفاع شروع نشده بود. آرام به دانشجو گفتم که من را به عنوان یک شخصیت آکادمیک معرفی نکند. حضور من در آن جلسه به این علت بود که یکی از نامداران مخابرات ایران استاد داور بود. میخواستم ببینم آیا او متوجه ایراد اساسی پایاننامه شده است یا نه!
جلسهی دفاع برگزار شد. تقریبا تا انتهای کار کسی به آن ایراد اشارهای نکرد. وقتی داوران حاضر در جلسه پرسشهای خود را پرسیدند رو به ما کردند و گفتند حضار سوالی ندارند؟ دیدم اگر اکنون طرح موضوع کنم مستقیما بر نمرهی دانشجو تاثیر خواهد گذاشت.
(۱/۲)👇🏼
پردهی اول
یکی از گرفتاریهای من انتخاب و جمعآوری کشکولی از خواندنیها و شنیدنیها برای استفاده در طول سفرهای هوایی طولانیمدت است. مثلا اگر پروازی هفت ساعت طول بکشد حتما باید با دست پر وارد هواپیما شد. در همین سفر اخیر به ایران در راه بازگشت یکی از انتخابهایم مجموعهشعری از نزار قبانی بود. پس از خواندن تمامی اشعار آن مجموعه نکتهای که نظرم را به خود جلب میکرد توجه ویژهی نزار به عطر تن یا بوی معشوق است. به این شعر نگاه کنید:
عطر المرأة فضیحة علنیة
لا تهتمُّ بتکذیبها
یعنی عطر زن رسوایی آشکاری است که نمیتواند تکذیبش کند.
یا این یکی:
هذا العطر الذی تضعینه علی جسدك
هو موسیقی سائلة
وهو توقیعك الخصوصی الذی لا یمکن تقلیده.
نزار عطر یا بوی خوش معشوق را «امضاء» مخصوص او میداند که نمیشود آن را جعل کرد.
امضای خود نزار البته به نظر من «زن» است و چه شاهکارهایی هم در این باب آفریده است!
پردهی دوم
در ابتدای سال تحصیلی رسم است که دانشگاهها یک هفته زودتر از شروع رسمی ترم برای دانشجویان جدیدالورود سخنرانیهایی را ترتیب میدهند که تشکیلدهندهی مجموعهای با عنوان Welcome Week است. در طول این هفته چه بخواهی و چه نخواهی یک روز قرعه به نام تو خواهد افتاد که دو ساعتی در جمع دانشجویان جدیدالورود سخنرانی کنی. از حدود دو ماه پیش روز و ساعت سخنرانی را به من اعلام کرده بودند و من به فکر انتخاب موضوع جذابی برای سخنرانی بودم. در روز موعود هنگامی که به سالن سخنرانی دانشکده رفتم حدود یکصد دانشجوی جدیدالورود نشسته بودند اما میان آنها افراد دیگری هم که معلوم بود دانشجو نیستند حضور داشتند. سخنرانیم را ایراد کردم. در بخشی از آن، دمویی به حضار نشان دادم که در آن یکی از حملات سایبری با عامل هوش مصنوعی بهصورت خودمختار پیادهسازی و اجرا میشد. در میانهی کار دانشجویی پرسید آیا این تکنیک را میتوان برای حمله DNS Hijacking استفاده کرد؟ آمدم پاسخ علمی مبسوطی بدهم، اما همان اول از دهانم این جمله خارج شد که با اجازه از هکرهای ترکیهای بله!
تقریبا کسی نفهمید چه میگویم. خودم اما پشیمان شده بودم. جلسه تمام شد. بعد از جلسه برای استراحت به اتاق کارم بازگشتم. موقع صرف ناهار دیدم یکی از آن چهرههای ناشناس که در جمع دانشجویان نشسته بود، آمد و اجازه گرفت تا سر میز من بنشیند. پرسیدم دانشجو که نیستید؟ گفت نه! و ادامه داد که من سخنران مدعو امروز بودم که درست بعد از شما سخنرانی کردم. گفتم از کجا میآیی گفت که من عضو تیم امنیت سایبری Red Team وزارت … هستم. عرق سردی بر پیشانیم نشست تا خواستم افکارم را منسجم کنم پرسید شما باید سابق بر این هکر بوده باشی؟ گفتم آری ولی از نوع کلاه سفید آن! میدانستم آن داستان هکرهای ترکیه کار دستم داده. از این رو ادامه دادم: دانستن «امضا»ی کشورها در جنگهای سایبری نیاز به هکر بودن ندارد. هرچند حرفم را تصدیق کرد اما باورش نکرد.
پردهی سوم
تابستانی که گذشت پسر یکی از اقوام قرار بود از پایاننامهی مقطع تحصیلات تکمیلی خود در یکی از دانشگاههای نامدار تهران دفاع کند. مادر دانشجو به مادرم گفته بود که اگر امکان دارد پسرم قبل از روز دفاع دقایقی به منزل شما بیاید تا سوالاتی را از پسر شما بپرسد. به امر مادر آن روز پذیرای آن جوان پرانرژی شدم و ساعتی به سوالات او پاسخ دادم. دربارهی روز، مکان و ساعت جلسهی دفاع پرسیدم و برایش آرزوی موفقیت کردم. هرچند نسبت به متدولوژی پژوهش ایرادهای جدی داشتم اما مجالی برای تصحیح راه طیشده نبود و به همین علت تصمیم گرفتم دانشجو را مشوش نکنم.
در همین اثناء بود که داستان ترور اسماعیل هنیه در تهران پیش آمد. موضوع کار پژوهشی دانشجو بیارتباط با جنگ سیگنالها نبود و چه بسا اگر پژوهش او به درستی انجام میگرفت، میتوانست روزنهای تازه در این حوزه بگشاید. از این رو به سرم زد که روز دفاع سرزده به جلسهی دفاع بروم و از قضا این کار را کردم. ساعت هشت صبح در دانشکدهی برق و کامپیوتر دنبال اتاق گشتم و وقتی وارد شدم، دیدم غیر از پدر و مادر دانشجو از بستگان کسی نبود. خوش و بش کردیم. جلسهی دفاع شروع نشده بود. آرام به دانشجو گفتم که من را به عنوان یک شخصیت آکادمیک معرفی نکند. حضور من در آن جلسه به این علت بود که یکی از نامداران مخابرات ایران استاد داور بود. میخواستم ببینم آیا او متوجه ایراد اساسی پایاننامه شده است یا نه!
جلسهی دفاع برگزار شد. تقریبا تا انتهای کار کسی به آن ایراد اشارهای نکرد. وقتی داوران حاضر در جلسه پرسشهای خود را پرسیدند رو به ما کردند و گفتند حضار سوالی ندارند؟ دیدم اگر اکنون طرح موضوع کنم مستقیما بر نمرهی دانشجو تاثیر خواهد گذاشت.
(۱/۲)👇🏼
❤1💩1
صبر کردم. هیات داوران برای شور از ما خواستند که از اتاق بیرون برویم. پس از حدود نیم ساعت برگشتیم. نتیجهی داوری این بود: کار دانشجو با نمرهی خیلی خوب مورد ارزیابی قرار گرفت و مدرک… به ایشان اعطا شد. گذاشتم بیانیه را بخوانند. موقع خروج تعمدا برخاستم و جعبهی شیرینی را که از قبل تهیه شده بود دور گرداندم. به استادان که رسیدم، پرسیدم آیا نتیجهی شبیهسازی در کانال شبه MIMO با فقط دو کاربر قابل اعتنا است؟ گفت نه! از دیگری پرسیدم آیا فرض گوسی بودن کانال برای کانالهای ارتباطی امروزی سادهسازی افراطی صورت مساله نیست؟ گفت آری! از یکی دیگر پرسیدم آیا انتخابهای بهتری برای کانال نظیر 3gpp وجود نداشت؟ گفت آری! یکیشان که دوزاریش افتاده بود گفت ما وقت نداشتیم که پایاننامه را دقیق بخوانیم ولی این آقا درست میگوید. به دانشجو گفتند شبیهسازیهایش را با همان setting برای بیش از دو کاربر انجام دهد. یکی از استادها رو به من کرد و گفت معلوم است درسخوانده هستی. گفتم حضرت استاد درس پس میدهم. اما مگر «امضا»ی کار شما تئوری اطلاعات نیست؟ من شما را فردی سرشناش در آن حوزه میشناختم؛ چرا در حوزهی شبکههای بیسیم قبول زحمت میکنید؟ گفت راست میگویی اما شاید باورت نشود من گاهی در حوزهی ارتباطات بیسیم با برخی دانشجویان قرار میگذارم تا از آنها بیاموزم. هرچند در دلم از چیزی که میدیدم و میشنیدم ناخرسند بودم اما اقرارش من را به تحسین واداشت. به او گفتم استاد آنچه امروز در صحنهی نبرد ایران با دشمنانش پاشنهی آشیلش شده، جنگ سیگنال است و اتفاقا کار باید از همین جلسات دفاع و پایاننامهها درست شود. تصدیق کرد.
پردهی آخر
سه آیه در قرآن هست که هر جا باشم و کسی آن را قرائت کند بیاختیار اشک از چشمانم جاری میشود. اولینش «أدخلوها بسلام امنین» است. یادم هست پدربزرگم عکسی داشت از حرم سیدالشهداء که این آیه بر سردر یکی از ورودیهای حرم حک شده بود. همیشه با خود میگفتم آیا میشود روزی مشرف شوم و این آیه را آنجا ببینم؟! و به عشق آن روز هر گاه این آیه را میبینم و میشنوم، اشکم سرازیر میشود. گویی این آیه برایم «امضاء» ورودی حرم سیدالشهدا شده است.
دومین آیه را از پدر به یادگار دارم. ایشان در روز تاسوعا معمولا این آیه را زمزمه میکردند «و فَضَّلَ الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما» راستش را بخواهید از کودکی هر وقت این آیه را میشنیدم بیاختیار یاد تاسوعا میافتادم. شاید اینطور در ذهنم باشد که حضرت پدر گفته باشند این آیه جایی بر در، یا ضریح قمر بنیهاشم نوشته شده است. اما بزرگتر که شدم و درست هنگامی که سخنرانیهای «سید حسن نصرالله» را در روز عاشورا گوش میدادم بیاختیار یاد این آیه میافتادم.
و سومین آیه که مرا از خود بیخود میکند آیهی «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا» است. نخستین باری که با تصویر «حاج قاسم سلیمانی» مواجه شدم برنامهای از روایت فتح بود که برای شهید همت ساخته شده بود. تا قبل از آن تصویری از شهید سلیمانی ندیده بودم و خوب یادم هست که از آن موقع، او با این آیه در ذهنم کدگذاری شد.
از روزی که سید حسن کشته شده، دارم به جنگ سیگنالها فکر میکنم. از نظر من داستان ترور هنیه، انفجار پیجرها و ردیابی و ترور فرماندهان میدانی جنگ با اسرائیل همه یک مخرج مشترک تکنیکی دارند. اما آموختهام در این شدائد خود را اینگونه تسکین بدهم:
«امضا»ی آن شیعهای که سید حسن اینگونه توصیفش میکند: «نحن شيعة علي بن ابي طالب في العالم. لَنْ نتخلّى عن فلسطين ولا عن شعب فلسطين ولا عن مقدسات الأمة في فلسطين» کشته شدن است و این امضاء قابل جعل یا تکذیب نیست.
(۲/۲)
پردهی آخر
سه آیه در قرآن هست که هر جا باشم و کسی آن را قرائت کند بیاختیار اشک از چشمانم جاری میشود. اولینش «أدخلوها بسلام امنین» است. یادم هست پدربزرگم عکسی داشت از حرم سیدالشهداء که این آیه بر سردر یکی از ورودیهای حرم حک شده بود. همیشه با خود میگفتم آیا میشود روزی مشرف شوم و این آیه را آنجا ببینم؟! و به عشق آن روز هر گاه این آیه را میبینم و میشنوم، اشکم سرازیر میشود. گویی این آیه برایم «امضاء» ورودی حرم سیدالشهدا شده است.
دومین آیه را از پدر به یادگار دارم. ایشان در روز تاسوعا معمولا این آیه را زمزمه میکردند «و فَضَّلَ الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما» راستش را بخواهید از کودکی هر وقت این آیه را میشنیدم بیاختیار یاد تاسوعا میافتادم. شاید اینطور در ذهنم باشد که حضرت پدر گفته باشند این آیه جایی بر در، یا ضریح قمر بنیهاشم نوشته شده است. اما بزرگتر که شدم و درست هنگامی که سخنرانیهای «سید حسن نصرالله» را در روز عاشورا گوش میدادم بیاختیار یاد این آیه میافتادم.
و سومین آیه که مرا از خود بیخود میکند آیهی «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا» است. نخستین باری که با تصویر «حاج قاسم سلیمانی» مواجه شدم برنامهای از روایت فتح بود که برای شهید همت ساخته شده بود. تا قبل از آن تصویری از شهید سلیمانی ندیده بودم و خوب یادم هست که از آن موقع، او با این آیه در ذهنم کدگذاری شد.
از روزی که سید حسن کشته شده، دارم به جنگ سیگنالها فکر میکنم. از نظر من داستان ترور هنیه، انفجار پیجرها و ردیابی و ترور فرماندهان میدانی جنگ با اسرائیل همه یک مخرج مشترک تکنیکی دارند. اما آموختهام در این شدائد خود را اینگونه تسکین بدهم:
«امضا»ی آن شیعهای که سید حسن اینگونه توصیفش میکند: «نحن شيعة علي بن ابي طالب في العالم. لَنْ نتخلّى عن فلسطين ولا عن شعب فلسطين ولا عن مقدسات الأمة في فلسطين» کشته شدن است و این امضاء قابل جعل یا تکذیب نیست.
(۲/۲)
❤26👍7💩4
دلواپس
شبی یاد دارم که در استکهلم مقیم شدم و هنگام خواب فکر میکردم که چگونه از میان هزار و یک کاری که در آغاز زندگی در یک کشور جدید بر سرم ریخته فرصتی دست و پا کنم و برای دیدن سالن قرمزی که آبی (Blue Hall) مینامندش به محلهی هانتورکارگاتن بروم؛ به همانجایی که برندگان نوبل در مسیرش گام برمیدارند.
از نوجوانی دوست داشتم مراسم نوبل را بهدقت دنبال کنم؛ مخصوصا در رشته فیزیک! این عشق به علوم پایه را پدر در جان من کاشته بود. از این رو حتی تا دورهی دکتری هم هر گاه با کسی معاشرت میکردم که تحصیلاتی در علوم پایه داشت، در دل و با زبان تحسینش میکردم. از آن هنگام هم که با ریچارد فاینمن آشنا شدم گویی که شمس زندگی خود را یافته باشم، دیدگاهم چنان دستخوش تغییر شد که مثلا در مباحث فلسفهی علم اگر کسی بخواهد کامپیوتر را علم بنامد و برای اثباتش موضوع و محمول ببافد، با لنگهکفش دفع شر میکنم.
در پیگیری شاهکارهای علمی و البته بزرگانش دو موضوع مکدرم میکرد؛ نخست اینکه چرا باید برای پیگیری شگفتیها در رشتهی ریاضی چشم به جایزه Fields بدوزم (همانی که مریم میرزاخانی ما را تا ابد به داشتنش مفتخر کرد) و دیگر اینکه چرا همپالگیهای خودم در رشتهی کامپیوتر، جایزهی تورینگ را عَلَم کردهاند؟!
حتی اگر برای این دومی در ذهنم دهها دلیل میتراشیدم، باز دلم با غیبت علم ریاضی در نوبل صاف نمیشد.
باری هر چه که بود جایزهی امسال شاخهی فیزیک در نوبل چُرت من یکی را پاره کرد. اعلام نام Geoffrey E. Hinton همراه John Hopfield به عنوان برندگان جایزهی نوبلِ فیزیک، احساسات متناقضی را در من برانگیخته است. از سویی شگفتزدهام که بالاخره پای یک استاد کامپیوتر که تحصیلات تکمیلی و دکتریش در کامپیوتر است، برای موضوعی مرتبط با کامپیوتر (هوش مصنوعی و زیرشاخه آن، شبکههای عصبی) به جایزه نوبل باز شده. از سوی دیگر انگار با این انتخاب در حق علم فیزیک اجحاف شده است. هرچند که کوشیدهاند با همراه کردن John Hopfield از واکنشهای احتمالی به جسارت این انتخاب بکاهند.
از دیگر سو فکر میکنم حالا جایزهی تورینگ یک مدال به فیزیکدانها بدهکار است و دیر یا زود یکی را باید مثلا در حوزهی نیمههادیها بر صدر بنشاند.
اصلا حالا حال آنهایی را که در جشنوارهی فیلم فجر وقتی دیدند پژمان جمشیدی (فوتبالیست سابق) برندهی سیمرغ بهترین بازیگر شد هو کشیدند میفهمم. البته هم آن موقع و هم اکنون هوچیها را تخطئه میکنم. الغرض!
حالا از احساسات متناقض شخصی که بگذریم میخواهم شما را با عصارهی تفکرات جناب هینتون آشنا کنم، بیآنکه داوری خودم را مطرح نمایم.
برای دانشگاهیان رشتهی هوش مصنوعی نام جفری هینتونِ هفتاد و شش ساله نامی آشنا است. اما اگر پیش از این انتخاب، میپرسیدید که در ناصیهی کدام یک از اهالی این رشته چنین اقبالی میبینی، نام یکی از شاگردان او را میبردم نه خودش را!
در همان شهر استکهلم در یکی از تعطیلاتهای آخر هفته خانداییم من را برای صرف ناهار به منزلشان دعوت کرده بود و تلفنی بشارت داده بود حتما بیا. پسرمان مهمانی گرامی از دانشگاه استنفورد دارد که برای شرکت در کنفرانسی چند روزی است به سوئد آمده و چون هوس قرمهسبزی کرده، آنها را هم دعوت کردهایم.
عیدم دو عیده شده بود. آخر پسر دایی برای خودش عمو ساینسی است! استاد دانشگاهی معروف در سوئد. از معدود کسانی است که هر ساله گوشش به تلفن است تا از آکادمی نوبل سوئد به او زنگ بزنند و خبرش کنند که یک تُک پا بیاید و نوبلش را بگیرد و برود! فکر میکردم معاشرت با او همیشه محسناتی دارد و لابد حالا هم که یکی در قد و قوارهی خودش از استنفورد مهمانش شده، دیگر شرکت در این جلسه با حضور علما خالی از لطف نیست و مجلس علم است و با کمال میل قبول دعوت کردم.
اما چشمتان روز بد نبیند؛ در روز واقعه (مهمانی) دیدم مهمان یادشده، یک یهودی کیپا به سر و متعصب ساکن اسرائیل است و مردک هیات علمی دانشگاه بن گورین بوده و با گرفتن فرصت مطالعاتی از دانشگاه استنفورد در حال حاضر مشغول یک پروژهی تحقیقاتی است.
تا اینجای کار هم مشکل غیر قابل تحملی نبود. حداقل مطمئن بودم داییجان برای زحمت تهیهی گوشت حلال، تنها به من یکی غر نخواهد زد و مهمتر آنکه مشروبی سرو نخواهد شد. اما دردسر از جایی شروع شد که پسردایی در معارفه علاوه بر معرفی علاقهمندیهای پژوهشی من فرمودند که بابک جان به ایران هم رفت و آمد دارند. هنوز حرف از دهان پسردایی درنیامده بود که مهمانی تبدیل شد به جلسهی بازپرسی! مِردک جهود یکلاقبا شروع کرد به سین جیم کردن؛ از سایز دور کمر من گرفته تا اینکه در ایران کجاها کار کردهای؟ از پروژههای علمی بزرگ ایران در رشتهی خودت برایمان بگو و الخ! یک لحظه به خودم آمدم دیدم یک ساعت است دارم حساب پس میدهم و طرف هم ولکن ماجرا نیست.
(۱/۳)👇🏼
شبی یاد دارم که در استکهلم مقیم شدم و هنگام خواب فکر میکردم که چگونه از میان هزار و یک کاری که در آغاز زندگی در یک کشور جدید بر سرم ریخته فرصتی دست و پا کنم و برای دیدن سالن قرمزی که آبی (Blue Hall) مینامندش به محلهی هانتورکارگاتن بروم؛ به همانجایی که برندگان نوبل در مسیرش گام برمیدارند.
از نوجوانی دوست داشتم مراسم نوبل را بهدقت دنبال کنم؛ مخصوصا در رشته فیزیک! این عشق به علوم پایه را پدر در جان من کاشته بود. از این رو حتی تا دورهی دکتری هم هر گاه با کسی معاشرت میکردم که تحصیلاتی در علوم پایه داشت، در دل و با زبان تحسینش میکردم. از آن هنگام هم که با ریچارد فاینمن آشنا شدم گویی که شمس زندگی خود را یافته باشم، دیدگاهم چنان دستخوش تغییر شد که مثلا در مباحث فلسفهی علم اگر کسی بخواهد کامپیوتر را علم بنامد و برای اثباتش موضوع و محمول ببافد، با لنگهکفش دفع شر میکنم.
در پیگیری شاهکارهای علمی و البته بزرگانش دو موضوع مکدرم میکرد؛ نخست اینکه چرا باید برای پیگیری شگفتیها در رشتهی ریاضی چشم به جایزه Fields بدوزم (همانی که مریم میرزاخانی ما را تا ابد به داشتنش مفتخر کرد) و دیگر اینکه چرا همپالگیهای خودم در رشتهی کامپیوتر، جایزهی تورینگ را عَلَم کردهاند؟!
حتی اگر برای این دومی در ذهنم دهها دلیل میتراشیدم، باز دلم با غیبت علم ریاضی در نوبل صاف نمیشد.
باری هر چه که بود جایزهی امسال شاخهی فیزیک در نوبل چُرت من یکی را پاره کرد. اعلام نام Geoffrey E. Hinton همراه John Hopfield به عنوان برندگان جایزهی نوبلِ فیزیک، احساسات متناقضی را در من برانگیخته است. از سویی شگفتزدهام که بالاخره پای یک استاد کامپیوتر که تحصیلات تکمیلی و دکتریش در کامپیوتر است، برای موضوعی مرتبط با کامپیوتر (هوش مصنوعی و زیرشاخه آن، شبکههای عصبی) به جایزه نوبل باز شده. از سوی دیگر انگار با این انتخاب در حق علم فیزیک اجحاف شده است. هرچند که کوشیدهاند با همراه کردن John Hopfield از واکنشهای احتمالی به جسارت این انتخاب بکاهند.
از دیگر سو فکر میکنم حالا جایزهی تورینگ یک مدال به فیزیکدانها بدهکار است و دیر یا زود یکی را باید مثلا در حوزهی نیمههادیها بر صدر بنشاند.
اصلا حالا حال آنهایی را که در جشنوارهی فیلم فجر وقتی دیدند پژمان جمشیدی (فوتبالیست سابق) برندهی سیمرغ بهترین بازیگر شد هو کشیدند میفهمم. البته هم آن موقع و هم اکنون هوچیها را تخطئه میکنم. الغرض!
حالا از احساسات متناقض شخصی که بگذریم میخواهم شما را با عصارهی تفکرات جناب هینتون آشنا کنم، بیآنکه داوری خودم را مطرح نمایم.
برای دانشگاهیان رشتهی هوش مصنوعی نام جفری هینتونِ هفتاد و شش ساله نامی آشنا است. اما اگر پیش از این انتخاب، میپرسیدید که در ناصیهی کدام یک از اهالی این رشته چنین اقبالی میبینی، نام یکی از شاگردان او را میبردم نه خودش را!
در همان شهر استکهلم در یکی از تعطیلاتهای آخر هفته خانداییم من را برای صرف ناهار به منزلشان دعوت کرده بود و تلفنی بشارت داده بود حتما بیا. پسرمان مهمانی گرامی از دانشگاه استنفورد دارد که برای شرکت در کنفرانسی چند روزی است به سوئد آمده و چون هوس قرمهسبزی کرده، آنها را هم دعوت کردهایم.
عیدم دو عیده شده بود. آخر پسر دایی برای خودش عمو ساینسی است! استاد دانشگاهی معروف در سوئد. از معدود کسانی است که هر ساله گوشش به تلفن است تا از آکادمی نوبل سوئد به او زنگ بزنند و خبرش کنند که یک تُک پا بیاید و نوبلش را بگیرد و برود! فکر میکردم معاشرت با او همیشه محسناتی دارد و لابد حالا هم که یکی در قد و قوارهی خودش از استنفورد مهمانش شده، دیگر شرکت در این جلسه با حضور علما خالی از لطف نیست و مجلس علم است و با کمال میل قبول دعوت کردم.
اما چشمتان روز بد نبیند؛ در روز واقعه (مهمانی) دیدم مهمان یادشده، یک یهودی کیپا به سر و متعصب ساکن اسرائیل است و مردک هیات علمی دانشگاه بن گورین بوده و با گرفتن فرصت مطالعاتی از دانشگاه استنفورد در حال حاضر مشغول یک پروژهی تحقیقاتی است.
تا اینجای کار هم مشکل غیر قابل تحملی نبود. حداقل مطمئن بودم داییجان برای زحمت تهیهی گوشت حلال، تنها به من یکی غر نخواهد زد و مهمتر آنکه مشروبی سرو نخواهد شد. اما دردسر از جایی شروع شد که پسردایی در معارفه علاوه بر معرفی علاقهمندیهای پژوهشی من فرمودند که بابک جان به ایران هم رفت و آمد دارند. هنوز حرف از دهان پسردایی درنیامده بود که مهمانی تبدیل شد به جلسهی بازپرسی! مِردک جهود یکلاقبا شروع کرد به سین جیم کردن؛ از سایز دور کمر من گرفته تا اینکه در ایران کجاها کار کردهای؟ از پروژههای علمی بزرگ ایران در رشتهی خودت برایمان بگو و الخ! یک لحظه به خودم آمدم دیدم یک ساعت است دارم حساب پس میدهم و طرف هم ولکن ماجرا نیست.
(۱/۳)👇🏼
👍5
در اثنای سوالات بیشمارش حماقت کرد و پرسید آیا دولت ایران تا کنون برایت پاپوشی ندوخته و خیالت بابت رفت و آمد راحت است؟ پاس گل را گرفتم و خواباندم در دروازه؛ ناگهان خیلی جدی صدایم را قدری پایین آوردم و گفتم راستش را بخواهی هیچ بعید نیست که عوامل دولت ایران همینجا هم من را تعقیب یا شنود کنند! ناگهان رنگش به گچ دیوار گرایید و به مبل تکیه داد. دیدم خان دایی نکته را گرفته چون دارد متصل میخندد.
نوبت پاتک من شد. شروع کردم به پرسش! اما نه از جنس تجسسهای چندشآور او!
پرسیدم ایلیا ساتسکیور را میشناسی؟ گفت رفیق جینگ من است. پسر دایی پرسید ایلیا با تو چه صنمی دارد؟ گفتم در شبکهی عصبی از نوادر روزگار ماست! فکر کردم چون ایلیا اسرائیلی است، مهمان همینجوری دارد بلوفی میزند. تلفنش را درآورد و تماس تصویری گرفت! با هم عبری حرف زدند که چیزی حالیمان نشد فقط کلمهی «ایران» را دو سه باری در مکالمهشان شنیدم. بعد هم دوستش را که پسردایی بنده باشد معرفی کرد و او هم تلفن را قاپید تا یک کلهگندهی دیگر را به شبکهی علمی خود اضافه کند. وقتی تلفن به من رسید به ایلیا گفتم که شبکهی عصبی الکس او را (که با سرپرستی همین جناب هینتون داستان ما طراحی کرده است) در کلاسها درس میدهم و برایش آرزوی موفقیت بیشتر کردم.
بعدها که چتجیپیتی در نوامبر ۲۰۲۲ معرفی شد و خب جناب ایلیا هم از بنیانگذاران آن بود فهمیدم در همان بازهی زمانی برگزاری مهمانی او و تیمش داشتهاند روی اولین مدل زبانی GPT کار میکردهاند. من همیشه او را دم بخت جایزهی تورینگ میدانستم. چه آنکه هم استحقاق علمیش را داشت، هم تاریخچهی جایزهی تورینگ گویا با قوم یهود موانست قدیمی دارند. حالا استاد او جناب هینتون نه جایزه تورینگ، بلکه جایزهی نوبل را برده است.
اما برگردیم به جناب هینتون و جایزهی نوبلش! یکی از پرسشهای بیشماری که دربارهی هوش مصنوعی و اذنابش در افواه میچرخد این است که آیا روزی هوش مصنوعی بر هوش انسانی فائق خواهد آمد؟ در پاسخ به این پرسش میان علما اختلاف است و جناب هینتون با قطعیت پاسخش به این پرسش مثبت است! برای وقوع آن هم وعدهی آینده دور و سر خرمن نمیدهد! او یکی از شناختهشدهترین «دلواپسان» تبعات هوش مصنوعی است.
مثلا در همان قضایای مربوط به شروع به کار ChatGPT که گروهی جمع شدند و با راهاندازی کارزاری خواستار توقف موقت عمومیسازی کاربردهای هوش مصنوعی مولد شدند، همین جناب هینتون از امضاکنندگان آن بیانیه بود و نامش در کنار افرادی چون الون ماسک نشست! او معتقد است فربهتر شدن هوش مصنوعی در کوتاهمدت منجر به بیکاری وسیع میشود و حتی همچون تیغ برانی در دست زنگی مست میتواند منجر به ساخت سلاحهای مخوف سایبری یا حتی موجب یک پاندمی دیگر مانند کرونا شود!
البته در این فقرات گفتهشده بیشتر علما با او همدلند. الا اینکه در باب بیکاری گسترده، گروهی بر این باورند که یک تغییر پارادایم در محتوا و شکل مشاغل اتفاق خواهد افتاد؛ نه اینکه مشاغل به طور کلی محو شوند.
اما آنچه امثال من، جناب هینتون را به آن میشناسند، نقدی است که بر مکتب چامسکی و پیروانش وارد میسازد. هینتون معتقد است که فرایند یادگیری در شبکههای عصبی مصنوعی از همان جنس یادگیری بایولوژیکی است! یعنی همانی که در مغز انسان رخ میدهد. او همچنین باور دارد زمانهی چامسکی و شرکا گذشته و آنان در اشتباهند که گمان میکنند مثلا ابرمدلهای زبانی مانند چتجیبیتی تنها با کمک گرفتن از روابط و تحلیلهای آماری میتوانند برای ساختن جمله کلمات را کنار یکدیگر بچینند. بلکه این مدلها «میفهمند» و تولید میکنند و تصادفی در کار نیست! به عبارت دیگر میلیاردها تعاملی که هنگام یادگیری در شبکههای عصبی مصنوعی عمیق رخ میدهد، همان «یادگیری» از جنس بایولوژیکی است.
البته او برای این مدعای خود از ادعاهای روانشناسانی وام میگیرد که معتقدند مغز انسان هم واژه را درست شبیه چیزی تولید میکند که بهواسطهی تعاملات در شبکه عصبی مصنوعی تولید میشود. مغز انسان برای به یاد سپردن هم شبیه شبکههای عصبی مصنوعی از «وزن دادن» به رویدادها، افراد و الخ استفاده میکند. هر چه رویدادی نزدیکتر باشد (چون مغز انسان وزن بیشتری به آن اختصاص داده) لاجرم یادآوری آن رویداد و جزئیاتش از دقت بیشتری برخوردار خواهد بود.
(۲/۳) 👇🏼
نوبت پاتک من شد. شروع کردم به پرسش! اما نه از جنس تجسسهای چندشآور او!
پرسیدم ایلیا ساتسکیور را میشناسی؟ گفت رفیق جینگ من است. پسر دایی پرسید ایلیا با تو چه صنمی دارد؟ گفتم در شبکهی عصبی از نوادر روزگار ماست! فکر کردم چون ایلیا اسرائیلی است، مهمان همینجوری دارد بلوفی میزند. تلفنش را درآورد و تماس تصویری گرفت! با هم عبری حرف زدند که چیزی حالیمان نشد فقط کلمهی «ایران» را دو سه باری در مکالمهشان شنیدم. بعد هم دوستش را که پسردایی بنده باشد معرفی کرد و او هم تلفن را قاپید تا یک کلهگندهی دیگر را به شبکهی علمی خود اضافه کند. وقتی تلفن به من رسید به ایلیا گفتم که شبکهی عصبی الکس او را (که با سرپرستی همین جناب هینتون داستان ما طراحی کرده است) در کلاسها درس میدهم و برایش آرزوی موفقیت بیشتر کردم.
بعدها که چتجیپیتی در نوامبر ۲۰۲۲ معرفی شد و خب جناب ایلیا هم از بنیانگذاران آن بود فهمیدم در همان بازهی زمانی برگزاری مهمانی او و تیمش داشتهاند روی اولین مدل زبانی GPT کار میکردهاند. من همیشه او را دم بخت جایزهی تورینگ میدانستم. چه آنکه هم استحقاق علمیش را داشت، هم تاریخچهی جایزهی تورینگ گویا با قوم یهود موانست قدیمی دارند. حالا استاد او جناب هینتون نه جایزه تورینگ، بلکه جایزهی نوبل را برده است.
اما برگردیم به جناب هینتون و جایزهی نوبلش! یکی از پرسشهای بیشماری که دربارهی هوش مصنوعی و اذنابش در افواه میچرخد این است که آیا روزی هوش مصنوعی بر هوش انسانی فائق خواهد آمد؟ در پاسخ به این پرسش میان علما اختلاف است و جناب هینتون با قطعیت پاسخش به این پرسش مثبت است! برای وقوع آن هم وعدهی آینده دور و سر خرمن نمیدهد! او یکی از شناختهشدهترین «دلواپسان» تبعات هوش مصنوعی است.
مثلا در همان قضایای مربوط به شروع به کار ChatGPT که گروهی جمع شدند و با راهاندازی کارزاری خواستار توقف موقت عمومیسازی کاربردهای هوش مصنوعی مولد شدند، همین جناب هینتون از امضاکنندگان آن بیانیه بود و نامش در کنار افرادی چون الون ماسک نشست! او معتقد است فربهتر شدن هوش مصنوعی در کوتاهمدت منجر به بیکاری وسیع میشود و حتی همچون تیغ برانی در دست زنگی مست میتواند منجر به ساخت سلاحهای مخوف سایبری یا حتی موجب یک پاندمی دیگر مانند کرونا شود!
البته در این فقرات گفتهشده بیشتر علما با او همدلند. الا اینکه در باب بیکاری گسترده، گروهی بر این باورند که یک تغییر پارادایم در محتوا و شکل مشاغل اتفاق خواهد افتاد؛ نه اینکه مشاغل به طور کلی محو شوند.
اما آنچه امثال من، جناب هینتون را به آن میشناسند، نقدی است که بر مکتب چامسکی و پیروانش وارد میسازد. هینتون معتقد است که فرایند یادگیری در شبکههای عصبی مصنوعی از همان جنس یادگیری بایولوژیکی است! یعنی همانی که در مغز انسان رخ میدهد. او همچنین باور دارد زمانهی چامسکی و شرکا گذشته و آنان در اشتباهند که گمان میکنند مثلا ابرمدلهای زبانی مانند چتجیبیتی تنها با کمک گرفتن از روابط و تحلیلهای آماری میتوانند برای ساختن جمله کلمات را کنار یکدیگر بچینند. بلکه این مدلها «میفهمند» و تولید میکنند و تصادفی در کار نیست! به عبارت دیگر میلیاردها تعاملی که هنگام یادگیری در شبکههای عصبی مصنوعی عمیق رخ میدهد، همان «یادگیری» از جنس بایولوژیکی است.
البته او برای این مدعای خود از ادعاهای روانشناسانی وام میگیرد که معتقدند مغز انسان هم واژه را درست شبیه چیزی تولید میکند که بهواسطهی تعاملات در شبکه عصبی مصنوعی تولید میشود. مغز انسان برای به یاد سپردن هم شبیه شبکههای عصبی مصنوعی از «وزن دادن» به رویدادها، افراد و الخ استفاده میکند. هر چه رویدادی نزدیکتر باشد (چون مغز انسان وزن بیشتری به آن اختصاص داده) لاجرم یادآوری آن رویداد و جزئیاتش از دقت بیشتری برخوردار خواهد بود.
(۲/۳) 👇🏼
👍7👎1
هینتون به شدت معتقد است که نظریهی بارتلت در دههی ۱۹۳۰ میلادی پیرامون حافظه، خوانشی دقیق از چیزی است که در مغز انسان میگذرد. یعنی انسان هیچ واقعهای را مستقلا و کاملا در یک مکان از مغز ذخیره نمیکند؛ بلکه ذهن انسان مملو از طرحوارههایی است که به هنگام یادآوری رویدادهای گذشته (از جنس بازآفرینی و نه بازخوانی) با توجه به بسیاری از تعاملات درونمغزی برخیشان اولویت بیشتری برای ساختن خاطرهی انسان خواهند داشت و برخی کمتر! درست به مانند آنچه امروز در شبکههای عصبی مصنوعی (همین زیرمجموعهی هوش مصنوعی) شاهدش هستیم.
البته اعتقاد به آن نظریه لوازمی دارد که مداقه در آنها خواننده را به این باور میرساند که مثلا تغییر و تبدیل وزنها در شبکهی عصبی مصنوعی مؤید این است که طبق نظریهی بارتلت، ما نیاز نداریم میان بهیادآوری درست و غلط از حوادث مرز متقنی بکشیم. همه چیز به وزن حوادث و جزئیات بستگی دارد و تغییر آنها میتواند بازآفرینی ما را (در حافظه) از آن رویداد دستخوش تغییر کند.
هینتون البته تنها در این ادعای بزرگ خلاصه نمیشود. او چند سالی است هوای دنیای آنالوگ به سرش زده و میخواهد بشر را از پردازش دیجیتال به سمت پردازش آنالوگ بکوچاند. دلیلش هم صرفهجویی در مصرف انرژی است! البته تا این لحظه قبول دارد که خروجی بوردهای آنالوگ کممصرف که قرار است برای او و ما پردازش نامیرا را به ارمغان بیاورند، از دقت لازم برخوردار نیستند. اما کار نشد ندارد، مشروط به اینکه راندمان شبکههای عصبی (که او بابت توسعهاش جایزه نوبل را گرفت) علیرغم بازی با اوزان نادقیق به واسطهی یادگیریِ عمیقِ روابط بین اجزایش بالا باشد. پس شاید برای ایدهی پردازش نامیرای او هم به همان سیاق راهی گشوده شود.
جایزهی نوبل فیزیک به صدای جناب هینتون ضریب میدهد تا رساتر شنیده شود. دیدم در تماس تلفنی ضبطشده با هینتون (ظاهراً در هتلی ارزان و فاقد دسترسی اینترنت در کالیفرنیا اقامت داشته) همین نکته را به خبرنگار سایت آکادمی نوبل گوشزد کرد. او گفت حالا حرفهایم ضریب میگیرد.
شاید سیاست انتخاب او هم همین باشد، میخواهند صدای دلواپسان در حوزهی هوش مصنوعی شنیده شود.
(۳/۳)
البته اعتقاد به آن نظریه لوازمی دارد که مداقه در آنها خواننده را به این باور میرساند که مثلا تغییر و تبدیل وزنها در شبکهی عصبی مصنوعی مؤید این است که طبق نظریهی بارتلت، ما نیاز نداریم میان بهیادآوری درست و غلط از حوادث مرز متقنی بکشیم. همه چیز به وزن حوادث و جزئیات بستگی دارد و تغییر آنها میتواند بازآفرینی ما را (در حافظه) از آن رویداد دستخوش تغییر کند.
هینتون البته تنها در این ادعای بزرگ خلاصه نمیشود. او چند سالی است هوای دنیای آنالوگ به سرش زده و میخواهد بشر را از پردازش دیجیتال به سمت پردازش آنالوگ بکوچاند. دلیلش هم صرفهجویی در مصرف انرژی است! البته تا این لحظه قبول دارد که خروجی بوردهای آنالوگ کممصرف که قرار است برای او و ما پردازش نامیرا را به ارمغان بیاورند، از دقت لازم برخوردار نیستند. اما کار نشد ندارد، مشروط به اینکه راندمان شبکههای عصبی (که او بابت توسعهاش جایزه نوبل را گرفت) علیرغم بازی با اوزان نادقیق به واسطهی یادگیریِ عمیقِ روابط بین اجزایش بالا باشد. پس شاید برای ایدهی پردازش نامیرای او هم به همان سیاق راهی گشوده شود.
جایزهی نوبل فیزیک به صدای جناب هینتون ضریب میدهد تا رساتر شنیده شود. دیدم در تماس تلفنی ضبطشده با هینتون (ظاهراً در هتلی ارزان و فاقد دسترسی اینترنت در کالیفرنیا اقامت داشته) همین نکته را به خبرنگار سایت آکادمی نوبل گوشزد کرد. او گفت حالا حرفهایم ضریب میگیرد.
شاید سیاست انتخاب او هم همین باشد، میخواهند صدای دلواپسان در حوزهی هوش مصنوعی شنیده شود.
(۳/۳)
👍9
به بهانهی دوسالگی چتجیپیتی
هشیوار و بیدار و بسیارویر*
پردهی اول
در سالی که گذشت به یاد عهد شباب تصمیم گرفتم دوباره دانشجو شوم. اما اینبار دانشجوی رشتهی معلمی!
در انگلستان برای اینکه بتوان بهعنوان استاد دانشگاه استخدام شد، باید علاوه بر مدارک تحصیلی مرتبط با حوزهی تدریس، متقاضی کار مدرکی با عنوان PGCE ارائه دهند. این واژهی مختصر سرنام عبارت Postgraduate Certificate in Education است. ترجمهاش میشود چیزی شبیه «گواهی تحصیلات تکمیلی در آموزش». فرض بر آن است که دارندهی چنین گواهیای شرط لازم برای شروع به کار در آموزش عالی در کسوت معلمی را دارد (هر چند که من معتقدم جوهرهی معلمی بیشتر ذاتی است تا اکتسابی!). برای اخذ چنین گواهیای نیاز به گذراندن یک دوره تقریبا دو ترمه است؛ چیزی حدود شصت واحد آموزشی.
اما از آنجا که علم برای خود درجاتی دارد و از دانشآموزی فراغتی نیست، برخی استادان هوس میکنند که ۱۲۰ واحد دیگر هم پشت سر بگذارند و در مجموع یک مدرک ناقابل فوقلیسانس در رشتهی آموزش -در تحصیلات تکمیلی- بگیرند. شاید به مثابه جوری جنس، روزی به کار آید و خب این دومی همان داستان متعلمی من در سال گذشته بود.
برای این منظور یک دانشگاه بسیار خوب در انگلستان را انتخاب کردم. از آن دانشگاههایی که در زمرهی ده دانشگاه برتر دنیاست و پس از انجام مراحل ثبت نام مثل یک بچهی خوب در کلاسها شرکت کردم. خوبی شرکت در این کلاسها این است که همکلاسیهایت هم تقریبا همسن و سالت هستند و البته همکسوت و همکار نیز هستند! اینکه همهی دانشجویان کلاس، خود در جای دیگری استاد هستند محاسنی دارد. مثلا نوبتی چرت میزنند و در تشخیص تکنیکهای مدیریت استادان تبحر دارند، چشم و همچشمی درکارشان نیست و مهمتر از همه اینکه فضا بسیار محترمانه و حرفهای است.
برای انتخاب موضوع پایاننامه دغدغهای نداشتم چون حتی قبل از شروع دوره به این فکر میکردم که چه حیطهی پژوهشیای مهمتر از نقش هوش مصنوعی مولد در آموزش؟! ذیل چنین حیطهای پژوهشی چندین پرسش پژوهش جاندار فرموله کرده بودم که مو لای درز درستیشان چه به لحاظ بداعت، مختصبودن، قابل انجام بودن و الخ نمیرفت. اساتید را هم حسابی زیر نظر داشتم تا گلشان را برای خود سوا کنم و البته اینکار را کردم. کمیتهای علمسنجی در کارنامه استادی که من زیر نظرش گرفته بودم به حدی بالا بود که مثلا باید تمامی کمیتهای مشابه کارنامه علمی خود را در عددی شبیه دو یا حتی سه ضرب میکردم تا مانند او میشدم.
یک خانم پروفسورتمام با h-index ای جادویی که البته شباهتهای ظاهری زیادی با مادربزرگم داشت. از آنها که مانند آنگلا مرکل لباس میپوشند و البته به سختی هم میخندید ولی در تخصص خودش کتبی نوشته بود که از آمریکای شمالی گرفته تا کره جنوبی کتب مرجع دانشگاهی شناخته میشوند. از او وقت گرفتم و به دفترش رفتم. برایش یک جلد ترجمه اشعار عمرخیام هم تهیه کرده بودم که دستخالی نباشم. دقایقی به خوش و بش گذشت و از دانشگاه محل خدمتم پرسید. از شیوه تدریس Pedagogy محبوبم سوال کرد. اجازه خواستم تا درباره پرسشهای پژوهشی مورد علاقهام صحبت کنم. یکان یکان (به قول صالح علا) پرسشها را با آب و تاب برایش شرح دادم به دقت گوش میکرد. حتی از قبل فکر این را کرده بودم که پرسشها را قلمی کنم و با فونت درشت برایش پرینت بگیرم و چنین بود که همزمان که داشتم درباره متغیرهای هر پرسش توضیح میدادم او هم از بالای عینک میخواند.
در پایان توضیحات من سرش را از روی کاغذ بلند نکرد اما از بالای عینک نگاهی کرد و گفت بابک بیخیال هوش مصنوعی شو! هوش مصنوعی مولد همهما را دچار Hallucination کرده. گفتم جسارت نباشد اما همین توهم در جهان داده تا ۲۰۳۰ چنان عالم گیر میشود که داده مصنوعی تولید شده و مصرف شده از حجم داده تولید شده توسط انسان پیشی میگیرد. پرسید تو به داده مصنوعی اعتماد میکنی؟ گفتم تا کیفیتش چه باشد گفت ضوابط تشخیص کیفیت داده سنتز شده چیست؟ برایش به تفصیل شرح دادم گفت قبول داری که دادهای که امروزه تولید میشود به چنان استانداردی که تو از آن دم میزنی نرسیده است. آمدم بگویم آنقدر هست که بانگ جرسی میآید که نفس نداد گفت اینکه یک مدل زبانی کلماتی را تصادفی و کاتورهای کنار هم مینشاند را نباید آنقدر جدی گرفت در حدی که برایش نقش تعیین کننده سلبی یا ایجابی در آموزش قائل شد. باز آمدم از تئوریهای یادگیری و استنتاج و شباهت بینظیر ترنسفورمرها - به عنوان موتور پیشران این مدلهای زبانی- با مغز انسان بگویم که بلافاصله گفت من برایت یک سورپرایز دارم. لبخند تلخی زدم ادامه داد به تازگی دانشگاه ما یک پلتفرم تعاملی برای آموزش از راه دور خریده است که مجهز به سرویسهای مبتنی بر هوش مصنوعی است. (۶/۱) 👇
@onejot
بیتی از خواجوی کرمانی:
نباشد به گیتی چو او یک دلیر
هشیوار و بیدار و بسیارویر
هشیوار و بیدار و بسیارویر*
پردهی اول
در سالی که گذشت به یاد عهد شباب تصمیم گرفتم دوباره دانشجو شوم. اما اینبار دانشجوی رشتهی معلمی!
در انگلستان برای اینکه بتوان بهعنوان استاد دانشگاه استخدام شد، باید علاوه بر مدارک تحصیلی مرتبط با حوزهی تدریس، متقاضی کار مدرکی با عنوان PGCE ارائه دهند. این واژهی مختصر سرنام عبارت Postgraduate Certificate in Education است. ترجمهاش میشود چیزی شبیه «گواهی تحصیلات تکمیلی در آموزش». فرض بر آن است که دارندهی چنین گواهیای شرط لازم برای شروع به کار در آموزش عالی در کسوت معلمی را دارد (هر چند که من معتقدم جوهرهی معلمی بیشتر ذاتی است تا اکتسابی!). برای اخذ چنین گواهیای نیاز به گذراندن یک دوره تقریبا دو ترمه است؛ چیزی حدود شصت واحد آموزشی.
اما از آنجا که علم برای خود درجاتی دارد و از دانشآموزی فراغتی نیست، برخی استادان هوس میکنند که ۱۲۰ واحد دیگر هم پشت سر بگذارند و در مجموع یک مدرک ناقابل فوقلیسانس در رشتهی آموزش -در تحصیلات تکمیلی- بگیرند. شاید به مثابه جوری جنس، روزی به کار آید و خب این دومی همان داستان متعلمی من در سال گذشته بود.
برای این منظور یک دانشگاه بسیار خوب در انگلستان را انتخاب کردم. از آن دانشگاههایی که در زمرهی ده دانشگاه برتر دنیاست و پس از انجام مراحل ثبت نام مثل یک بچهی خوب در کلاسها شرکت کردم. خوبی شرکت در این کلاسها این است که همکلاسیهایت هم تقریبا همسن و سالت هستند و البته همکسوت و همکار نیز هستند! اینکه همهی دانشجویان کلاس، خود در جای دیگری استاد هستند محاسنی دارد. مثلا نوبتی چرت میزنند و در تشخیص تکنیکهای مدیریت استادان تبحر دارند، چشم و همچشمی درکارشان نیست و مهمتر از همه اینکه فضا بسیار محترمانه و حرفهای است.
برای انتخاب موضوع پایاننامه دغدغهای نداشتم چون حتی قبل از شروع دوره به این فکر میکردم که چه حیطهی پژوهشیای مهمتر از نقش هوش مصنوعی مولد در آموزش؟! ذیل چنین حیطهای پژوهشی چندین پرسش پژوهش جاندار فرموله کرده بودم که مو لای درز درستیشان چه به لحاظ بداعت، مختصبودن، قابل انجام بودن و الخ نمیرفت. اساتید را هم حسابی زیر نظر داشتم تا گلشان را برای خود سوا کنم و البته اینکار را کردم. کمیتهای علمسنجی در کارنامه استادی که من زیر نظرش گرفته بودم به حدی بالا بود که مثلا باید تمامی کمیتهای مشابه کارنامه علمی خود را در عددی شبیه دو یا حتی سه ضرب میکردم تا مانند او میشدم.
یک خانم پروفسورتمام با h-index ای جادویی که البته شباهتهای ظاهری زیادی با مادربزرگم داشت. از آنها که مانند آنگلا مرکل لباس میپوشند و البته به سختی هم میخندید ولی در تخصص خودش کتبی نوشته بود که از آمریکای شمالی گرفته تا کره جنوبی کتب مرجع دانشگاهی شناخته میشوند. از او وقت گرفتم و به دفترش رفتم. برایش یک جلد ترجمه اشعار عمرخیام هم تهیه کرده بودم که دستخالی نباشم. دقایقی به خوش و بش گذشت و از دانشگاه محل خدمتم پرسید. از شیوه تدریس Pedagogy محبوبم سوال کرد. اجازه خواستم تا درباره پرسشهای پژوهشی مورد علاقهام صحبت کنم. یکان یکان (به قول صالح علا) پرسشها را با آب و تاب برایش شرح دادم به دقت گوش میکرد. حتی از قبل فکر این را کرده بودم که پرسشها را قلمی کنم و با فونت درشت برایش پرینت بگیرم و چنین بود که همزمان که داشتم درباره متغیرهای هر پرسش توضیح میدادم او هم از بالای عینک میخواند.
در پایان توضیحات من سرش را از روی کاغذ بلند نکرد اما از بالای عینک نگاهی کرد و گفت بابک بیخیال هوش مصنوعی شو! هوش مصنوعی مولد همهما را دچار Hallucination کرده. گفتم جسارت نباشد اما همین توهم در جهان داده تا ۲۰۳۰ چنان عالم گیر میشود که داده مصنوعی تولید شده و مصرف شده از حجم داده تولید شده توسط انسان پیشی میگیرد. پرسید تو به داده مصنوعی اعتماد میکنی؟ گفتم تا کیفیتش چه باشد گفت ضوابط تشخیص کیفیت داده سنتز شده چیست؟ برایش به تفصیل شرح دادم گفت قبول داری که دادهای که امروزه تولید میشود به چنان استانداردی که تو از آن دم میزنی نرسیده است. آمدم بگویم آنقدر هست که بانگ جرسی میآید که نفس نداد گفت اینکه یک مدل زبانی کلماتی را تصادفی و کاتورهای کنار هم مینشاند را نباید آنقدر جدی گرفت در حدی که برایش نقش تعیین کننده سلبی یا ایجابی در آموزش قائل شد. باز آمدم از تئوریهای یادگیری و استنتاج و شباهت بینظیر ترنسفورمرها - به عنوان موتور پیشران این مدلهای زبانی- با مغز انسان بگویم که بلافاصله گفت من برایت یک سورپرایز دارم. لبخند تلخی زدم ادامه داد به تازگی دانشگاه ما یک پلتفرم تعاملی برای آموزش از راه دور خریده است که مجهز به سرویسهای مبتنی بر هوش مصنوعی است. (۶/۱) 👇
@onejot
بیتی از خواجوی کرمانی:
نباشد به گیتی چو او یک دلیر
هشیوار و بیدار و بسیارویر
👍8🙏1
گفت این سیستم از ترم تحصیلی گذشته به کار گرفته شده است و دانشگاه از من خواسته با انجام یک پژوهش، تاثیرات آن را بر یادگیری متعلمان بسنجم و خب چه کسی بهتر از تو؟!
آمدم بگویم انجام چنین پژوهشهایی (در سطحی که او تشریح کرد) که پرسشنامهمحور هستند دیگر نیازی به اتلاف وقت من و شما ندارد و میتوان به یک دانشجوی کارشناسی ارشد سپرد که یادم آمد اکنون خودم یک دانشجوی کارشناسی ارشد هستم! ناچار تیر آخر را در چله گذاشتم و رندانه گفتم استاد چه فرق ماهویای میان پیشنهاد من و شماست؟ در هر دوی این پژوهشها ما به دنبال بررسی تاثیرات هوش مصنوعی در آموزش هستیم. در پاسخ گفت آنچه را که کاش نمیگفت! گفت هوش مصنوعی مولد آنقدر بالغ نشده است که من بخواهم به او نقش محوری در آموزش و یادگیری بدهم و در تمامی پرسشهای پژوهشی که تو مطرح کردی، هوش مصنوعی مولد فعال ما یشاء است و آموزش و یادگیری نقش پسینی دارند و فرضیهی پژوهشی تو در آنها چه رد شود چه تایید، نتیجهی پژوهش رسمیت دادن به هوش مصنوعی مولد در این حوزه است؛ چیزی که اکنون از نظر زمانی زود است.
در ادامه جملهی دیگری هم گفت که بیشتر آتشم زد: و اینچنین که تو خیز برداشتهای فرضیههای پژوهشیت هم تایید خواهند شد که در آنصورت نام من به عنوان تاییدکنندهی پژوهش به آن یافتههای ناصواب در مجامع علمی ضریب میدهد. این جمله آخری را با لبخند شیطنتآمیزی بیان کرد تا زهر کلام را بگیرد. بلافاصله گفتم نمیدانم از کجای توضیحات من چنین برداشت کرده است که من نسبت به فرضیهی پژوهشی خودم تعصب پیشینی دارم. اما دیگر اصراری بر تصویب آن پرسشها ندارم. ادامه دادم که همین پژوهشی را که او میگوید، حاضرم انجام دهم. خوشحال شد و گفت همواره میخواسته این پژوهش را کسی انجام دهد که در حوزهی هوش مصنوعی تخصصی داشته باشد. بقیهی آن ملاقات به طراحی یک زمانبندی برای انجام پژوهش گذشت…
هنگامی که پای خود را از دفتر خانم پروفسور بیرون گذاشتم لبریز از خشم بودم. خشمگین از حجم مسالهنافهمی! خشمگین از تعصبات علمی! و خشمگین از غرور علمی اینکه تو در نحلهای از نحل علمی متخصص باشی و چنان به خود غره شوی که در حوزهی دیگری از علم به خود اجازه دهی قاطعانه حکم کنی! فشارهای ناشی از این خشم باعث شد که یک تصمیم جاهلانه بگیرم. مصمم شدم همهی این پژوهش را که مبدل به پایاننامهام خواهد شد، با کمک هوش مصنوعی مولد انجام دهم. قسم خوردم جز نام خودم حتی یک کلمه در پایاننامه از آن من نباشد!
بهعنوان یک دانشگاهی واقف بودم که در صورت شکست این کار یا لو رفتنش نهتنها مدرک فوق لیسانس به فنا میرود؛ بلکه حتی ممکن است به جرم سرقت علمی ادامهی کار آکادمیک من در انگلستان با مشکل مواجه شود.
اما شد آنچه که شد. خوب یادم هست که تمامی مراحل پژوهش از فرموله کردن پرسش تا برکشیدن متغیرهای وابسته و پیوسته و Confounding تا انجام و نوشتن مرور ادبیات پژوهش به صورت انتقادی تا طراحی پرسشهای متناظر با متغیرها برای پرسشنامه تا طراحی مدل نمونهگیری و حتی طراحی اینترفیس جمعآوری داده (از پرسشنامههای پسینی و پیشینی) و جمعآوری داده و البته انجام آزمونهای آماری سنجش پایایی و… تحلیل نتایج و حتی خلاصه و جهتگیری آیندهی پژوهش را با کمک ابرمدلهای زبانی (با بهرهکشی از سه ابرمدل GPT ؛ LLAMA و Gemini در یک محیط چندعاملی و تعاملی) تماما انجام دادم و برای اینکه قسمم راست دربیاید تنها کلمهای که از خودم بر جبین پایاننامه نشاندم، دکتر بابک حکمت بود!
با عشق این پژوهش را به خود پروفسور تقدیم کردم ولی شرم کردم که به رسم معهود خود که در آغاز هر متن علمیای که مینویسم نام حضرت حق را در پیشانی آن قرار میدهم عمل کنم. جالب است بگویم پایاننامهی سنتزشده دارای یک درصد تشابه با متون علمی بود! حدس بزنید نتیجه چه شد؟ دکتر بابک حکمت موفق به دریافت مدرک کارشناسی ارشد از آن دانشگاه معروف دنیا شد و توانست با نمرهی عالی (Distinction) فارغالتحصیل شود!
استادم که خود از نامداران رشته خودش در دنیاست به پژوهش من مینازد و اصرار هم دارد که به زودی آن را مقاله کنم! هرچند این راز تا زندهام سر به مهر خواهد ماند اما آنچه فاش و عیان شد عمق ناآشنایی جامعهی علمی با پدیدهی ابرمدلهای زبانی است. (۶/۲) 👇
@onejot
آمدم بگویم انجام چنین پژوهشهایی (در سطحی که او تشریح کرد) که پرسشنامهمحور هستند دیگر نیازی به اتلاف وقت من و شما ندارد و میتوان به یک دانشجوی کارشناسی ارشد سپرد که یادم آمد اکنون خودم یک دانشجوی کارشناسی ارشد هستم! ناچار تیر آخر را در چله گذاشتم و رندانه گفتم استاد چه فرق ماهویای میان پیشنهاد من و شماست؟ در هر دوی این پژوهشها ما به دنبال بررسی تاثیرات هوش مصنوعی در آموزش هستیم. در پاسخ گفت آنچه را که کاش نمیگفت! گفت هوش مصنوعی مولد آنقدر بالغ نشده است که من بخواهم به او نقش محوری در آموزش و یادگیری بدهم و در تمامی پرسشهای پژوهشی که تو مطرح کردی، هوش مصنوعی مولد فعال ما یشاء است و آموزش و یادگیری نقش پسینی دارند و فرضیهی پژوهشی تو در آنها چه رد شود چه تایید، نتیجهی پژوهش رسمیت دادن به هوش مصنوعی مولد در این حوزه است؛ چیزی که اکنون از نظر زمانی زود است.
در ادامه جملهی دیگری هم گفت که بیشتر آتشم زد: و اینچنین که تو خیز برداشتهای فرضیههای پژوهشیت هم تایید خواهند شد که در آنصورت نام من به عنوان تاییدکنندهی پژوهش به آن یافتههای ناصواب در مجامع علمی ضریب میدهد. این جمله آخری را با لبخند شیطنتآمیزی بیان کرد تا زهر کلام را بگیرد. بلافاصله گفتم نمیدانم از کجای توضیحات من چنین برداشت کرده است که من نسبت به فرضیهی پژوهشی خودم تعصب پیشینی دارم. اما دیگر اصراری بر تصویب آن پرسشها ندارم. ادامه دادم که همین پژوهشی را که او میگوید، حاضرم انجام دهم. خوشحال شد و گفت همواره میخواسته این پژوهش را کسی انجام دهد که در حوزهی هوش مصنوعی تخصصی داشته باشد. بقیهی آن ملاقات به طراحی یک زمانبندی برای انجام پژوهش گذشت…
هنگامی که پای خود را از دفتر خانم پروفسور بیرون گذاشتم لبریز از خشم بودم. خشمگین از حجم مسالهنافهمی! خشمگین از تعصبات علمی! و خشمگین از غرور علمی اینکه تو در نحلهای از نحل علمی متخصص باشی و چنان به خود غره شوی که در حوزهی دیگری از علم به خود اجازه دهی قاطعانه حکم کنی! فشارهای ناشی از این خشم باعث شد که یک تصمیم جاهلانه بگیرم. مصمم شدم همهی این پژوهش را که مبدل به پایاننامهام خواهد شد، با کمک هوش مصنوعی مولد انجام دهم. قسم خوردم جز نام خودم حتی یک کلمه در پایاننامه از آن من نباشد!
بهعنوان یک دانشگاهی واقف بودم که در صورت شکست این کار یا لو رفتنش نهتنها مدرک فوق لیسانس به فنا میرود؛ بلکه حتی ممکن است به جرم سرقت علمی ادامهی کار آکادمیک من در انگلستان با مشکل مواجه شود.
اما شد آنچه که شد. خوب یادم هست که تمامی مراحل پژوهش از فرموله کردن پرسش تا برکشیدن متغیرهای وابسته و پیوسته و Confounding تا انجام و نوشتن مرور ادبیات پژوهش به صورت انتقادی تا طراحی پرسشهای متناظر با متغیرها برای پرسشنامه تا طراحی مدل نمونهگیری و حتی طراحی اینترفیس جمعآوری داده (از پرسشنامههای پسینی و پیشینی) و جمعآوری داده و البته انجام آزمونهای آماری سنجش پایایی و… تحلیل نتایج و حتی خلاصه و جهتگیری آیندهی پژوهش را با کمک ابرمدلهای زبانی (با بهرهکشی از سه ابرمدل GPT ؛ LLAMA و Gemini در یک محیط چندعاملی و تعاملی) تماما انجام دادم و برای اینکه قسمم راست دربیاید تنها کلمهای که از خودم بر جبین پایاننامه نشاندم، دکتر بابک حکمت بود!
با عشق این پژوهش را به خود پروفسور تقدیم کردم ولی شرم کردم که به رسم معهود خود که در آغاز هر متن علمیای که مینویسم نام حضرت حق را در پیشانی آن قرار میدهم عمل کنم. جالب است بگویم پایاننامهی سنتزشده دارای یک درصد تشابه با متون علمی بود! حدس بزنید نتیجه چه شد؟ دکتر بابک حکمت موفق به دریافت مدرک کارشناسی ارشد از آن دانشگاه معروف دنیا شد و توانست با نمرهی عالی (Distinction) فارغالتحصیل شود!
استادم که خود از نامداران رشته خودش در دنیاست به پژوهش من مینازد و اصرار هم دارد که به زودی آن را مقاله کنم! هرچند این راز تا زندهام سر به مهر خواهد ماند اما آنچه فاش و عیان شد عمق ناآشنایی جامعهی علمی با پدیدهی ابرمدلهای زبانی است. (۶/۲) 👇
@onejot
👍7😁1
پردهی دوم
راهی که در یک سال اخیر و پس از انتشار یادداشتم به مناسبت نخستین سالروز تولد ChatGPT پیموده شده در مقایسه با سیر خطی پیشرفتهای تکنولوژیک در حوزههای دیگر حیرتانگیز است. اگر بخواهم به مطایبه بگویم گویی مدل تغییرات چیزی بین خطی و غیرخطی است. کافی است مثلا به قدرت استنتاج و حل مساله در بهروزرسانیهای یک سال اخیر ابرمدلهای زبانی نگاه کنیم. هوش از سر انسان میبرد.
اگر رندی کنید و با استفاده از تکنیکهایی نظیر Chain of Thought از این مدلها بخواهید که مقر بیایند و بگویند که چگونه برایتان صغری و کبری کردهاند، خواهید دید که رسما با مدل هوشمندی طرف هستید که شفاف است و پاسخگو و جزئیات استنتاج خود را نیز مو به مو برایتان شرح میدهد؛ آن هم با کیفیتی که شاید دچار این توهم شوید که دارید از یک سیستم Explainable AI استفاده میکنید.
همین یک فقره قدرت استنتاج میتواند برای شما نقش یک دستیاری را بازی کند که واجد توانایی تفکر انتقادی است و خدا میداند که اگر به من و شما ذرهای از آن شیوهی تفکر را داده بودند، چه سیرهای آفاق و انفسی که نمیکردیم! شاید روزی در همین کانال دربارهی کاربرد هوش مصنوعی مولد در تفکر انتقادی نوشتم. قدرت استدلال و موشکافی ابرمدلهای زبانی در ابطال اوهام و تلبیس، و البته تدلیس، دکان بسیاری از شیادان در شئونات مختلف زندگی و بهویژه مذهب و شبه علم (در ایران هنوز عدهای دکاندارشان هستند) را خواهد بست.
در این سالی که گذشت مثلا همین کمپانی OpenAI که چتجیپیتی را به دنیا عرضه کرده، با معرفی مدل دیگری به نام توتفرنگی چرت همه را پاره کرد. توتفرنگی قادر است در مسائل بسیار پیچیده (مثل مسائل دشوار ریاضی) بهصورت استدلالی راه حل ارائه نماید. همین توت فرنگی توانسته اعضای کمیتهی امنیت ملی آمریکا را متقاعد کند که ابزار کارامدی در تدوین استراتژیهای بلندمدت و کلان است. شاید هم همین امر موجب شده که معرفی عمومی این ابزار به تعویق بیفتد. اینکه در مدل آتی چتجیپیتی تا چه میزان از این هوش استنتاجی استفاده شود پرسشی است که عوامل تحدیدکنندهی خارجی پاسخ را معلوم خواهند کرد.
ریشهی ارتقاء توان استدلال مدلهای زبانی، استفاده از تکنیکی به نام Self Taught Reasoning است. در تکنیک استدلال خودآموز با استفاده از انجام فرآیندی تکراری برای تولید و بهبود استدلالها، توانایی استدلال مدلهای زبانی تقویت میشود. برای این منظور یک مدل زبانی آموزشدیده (LLM) با نمونههای محدودی از استدلالها، وادار به تولید استدلالهای گامبهگام برای حل مسائل میشود. سپس استدلالهای تولیدشده فیلتر شده و فقط استدلالهایی که منجر به پاسخ صحیح میشوند، پذیرفته و حفظ میگردند. برای مسائلی که مدل موفق به ارائهی استدلال (منتج به پاسخ صحیح) نمیشود، با استفاده از پاسخ صحیح، استدلالهای جدیدی ایجاد میشود (که به آن منطقسازی میگوییم) و در نهایت مدل بر روی دادههای جمعآوریشده از استدلالها (استدلالهای ارائهشده از سمت خودش و انسان) آموزش میبیند و این فرآیند در یک چرخه بهصورت تکراری انجام میشود.
به بیان غیرعلمی، چیزی شبیه تلفیق تکنیکهای Chain of Thought و Few-Shot-Training در مقیاس بزرگ و بر روی دادهی استدلالی و منطقی بزرگ! حتی بدون این پیشرفتها همین نسخههای موجود ابرمدلهای زبانی در حل مسائل ریاضی یا امتحانات پزشکی (مبتنی بر تشخیص بیماری و پیشنهاد درمان) کارنامهی خوبی از خود بر جا گذاشتهاند. حالا فرض کنید که اگر پای چوبین استدلالی آنها با تکنیکهایی مانند استدلال خودآموز تقویت شود، شاهد چه دستاوردهایی خواهیم بود!
نکتهی مهم دیگری که سال گذشته خودنمایی میکرد، روی آوردن اکثر ابرمدلهای زبانی (نظیر GPT؛ LLAMA؛ Gemini و…) به رویکرد چندرسانهای است. اگر در ابتدا تنها راه ارتباطی با موتور این مدلها فقط از طریق متن و چت کردن بود، حالا دیگر این مدلها دارند در پذیرفتن انواع دیگر دادهی ورودی از کاربر از یکدیگر سبقت میگیرند. دیگر شما میتوانید با این ابرمدلها حرف بزنید؛ تصویر خود را بارگذاری کنید یا متن مقالهی خود را (PDF یا Docx) ضمیمه کنید و ورودیهایتان را با هر تنوع دادهای که دارند در خدمت یک هدف (یا Task) ردیف کنید.
هرچند کارایی این ابرمدلهای زبانی در پردازش تصاویر (در استخراج -یا تبدیل- تصویر به متن یا استخراج مفهوم از تصویر) یا در پردازش صوت (تبدیل دقیق صوت به متن) مانند هم نیست، اما جوابگوی نیازهای روزمرهی ما هستند. شاید متوجه شده باشید که این پیشرفتهای بالادستی تبعات مثبت پاییندستی هم داشتهاند. مثلا پیشرفت در حوزهی NLP (پردازش زبان طبیعی) که نتایجش را مستقیما میتوان در کاربردهایی مانند ترجمهی ماشینی دید. سرویسهای ترجمهی ماشینی رشد شگفتآوری کردهاند. همچنین سرویسهای تبدیل عکس به متن و امثالهم. (۶/۳) 👇
@onejot
راهی که در یک سال اخیر و پس از انتشار یادداشتم به مناسبت نخستین سالروز تولد ChatGPT پیموده شده در مقایسه با سیر خطی پیشرفتهای تکنولوژیک در حوزههای دیگر حیرتانگیز است. اگر بخواهم به مطایبه بگویم گویی مدل تغییرات چیزی بین خطی و غیرخطی است. کافی است مثلا به قدرت استنتاج و حل مساله در بهروزرسانیهای یک سال اخیر ابرمدلهای زبانی نگاه کنیم. هوش از سر انسان میبرد.
اگر رندی کنید و با استفاده از تکنیکهایی نظیر Chain of Thought از این مدلها بخواهید که مقر بیایند و بگویند که چگونه برایتان صغری و کبری کردهاند، خواهید دید که رسما با مدل هوشمندی طرف هستید که شفاف است و پاسخگو و جزئیات استنتاج خود را نیز مو به مو برایتان شرح میدهد؛ آن هم با کیفیتی که شاید دچار این توهم شوید که دارید از یک سیستم Explainable AI استفاده میکنید.
همین یک فقره قدرت استنتاج میتواند برای شما نقش یک دستیاری را بازی کند که واجد توانایی تفکر انتقادی است و خدا میداند که اگر به من و شما ذرهای از آن شیوهی تفکر را داده بودند، چه سیرهای آفاق و انفسی که نمیکردیم! شاید روزی در همین کانال دربارهی کاربرد هوش مصنوعی مولد در تفکر انتقادی نوشتم. قدرت استدلال و موشکافی ابرمدلهای زبانی در ابطال اوهام و تلبیس، و البته تدلیس، دکان بسیاری از شیادان در شئونات مختلف زندگی و بهویژه مذهب و شبه علم (در ایران هنوز عدهای دکاندارشان هستند) را خواهد بست.
در این سالی که گذشت مثلا همین کمپانی OpenAI که چتجیپیتی را به دنیا عرضه کرده، با معرفی مدل دیگری به نام توتفرنگی چرت همه را پاره کرد. توتفرنگی قادر است در مسائل بسیار پیچیده (مثل مسائل دشوار ریاضی) بهصورت استدلالی راه حل ارائه نماید. همین توت فرنگی توانسته اعضای کمیتهی امنیت ملی آمریکا را متقاعد کند که ابزار کارامدی در تدوین استراتژیهای بلندمدت و کلان است. شاید هم همین امر موجب شده که معرفی عمومی این ابزار به تعویق بیفتد. اینکه در مدل آتی چتجیپیتی تا چه میزان از این هوش استنتاجی استفاده شود پرسشی است که عوامل تحدیدکنندهی خارجی پاسخ را معلوم خواهند کرد.
ریشهی ارتقاء توان استدلال مدلهای زبانی، استفاده از تکنیکی به نام Self Taught Reasoning است. در تکنیک استدلال خودآموز با استفاده از انجام فرآیندی تکراری برای تولید و بهبود استدلالها، توانایی استدلال مدلهای زبانی تقویت میشود. برای این منظور یک مدل زبانی آموزشدیده (LLM) با نمونههای محدودی از استدلالها، وادار به تولید استدلالهای گامبهگام برای حل مسائل میشود. سپس استدلالهای تولیدشده فیلتر شده و فقط استدلالهایی که منجر به پاسخ صحیح میشوند، پذیرفته و حفظ میگردند. برای مسائلی که مدل موفق به ارائهی استدلال (منتج به پاسخ صحیح) نمیشود، با استفاده از پاسخ صحیح، استدلالهای جدیدی ایجاد میشود (که به آن منطقسازی میگوییم) و در نهایت مدل بر روی دادههای جمعآوریشده از استدلالها (استدلالهای ارائهشده از سمت خودش و انسان) آموزش میبیند و این فرآیند در یک چرخه بهصورت تکراری انجام میشود.
به بیان غیرعلمی، چیزی شبیه تلفیق تکنیکهای Chain of Thought و Few-Shot-Training در مقیاس بزرگ و بر روی دادهی استدلالی و منطقی بزرگ! حتی بدون این پیشرفتها همین نسخههای موجود ابرمدلهای زبانی در حل مسائل ریاضی یا امتحانات پزشکی (مبتنی بر تشخیص بیماری و پیشنهاد درمان) کارنامهی خوبی از خود بر جا گذاشتهاند. حالا فرض کنید که اگر پای چوبین استدلالی آنها با تکنیکهایی مانند استدلال خودآموز تقویت شود، شاهد چه دستاوردهایی خواهیم بود!
نکتهی مهم دیگری که سال گذشته خودنمایی میکرد، روی آوردن اکثر ابرمدلهای زبانی (نظیر GPT؛ LLAMA؛ Gemini و…) به رویکرد چندرسانهای است. اگر در ابتدا تنها راه ارتباطی با موتور این مدلها فقط از طریق متن و چت کردن بود، حالا دیگر این مدلها دارند در پذیرفتن انواع دیگر دادهی ورودی از کاربر از یکدیگر سبقت میگیرند. دیگر شما میتوانید با این ابرمدلها حرف بزنید؛ تصویر خود را بارگذاری کنید یا متن مقالهی خود را (PDF یا Docx) ضمیمه کنید و ورودیهایتان را با هر تنوع دادهای که دارند در خدمت یک هدف (یا Task) ردیف کنید.
هرچند کارایی این ابرمدلهای زبانی در پردازش تصاویر (در استخراج -یا تبدیل- تصویر به متن یا استخراج مفهوم از تصویر) یا در پردازش صوت (تبدیل دقیق صوت به متن) مانند هم نیست، اما جوابگوی نیازهای روزمرهی ما هستند. شاید متوجه شده باشید که این پیشرفتهای بالادستی تبعات مثبت پاییندستی هم داشتهاند. مثلا پیشرفت در حوزهی NLP (پردازش زبان طبیعی) که نتایجش را مستقیما میتوان در کاربردهایی مانند ترجمهی ماشینی دید. سرویسهای ترجمهی ماشینی رشد شگفتآوری کردهاند. همچنین سرویسهای تبدیل عکس به متن و امثالهم. (۶/۳) 👇
@onejot
Telegram
یادداشتها بر داشتها
از جنبش خزینه تا جنبش خزانه!
بهمناسبت یکسالگی چت جیپیتی
شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیدهاید یا فراموش کردهاید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینهی حمامها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب…
بهمناسبت یکسالگی چت جیپیتی
شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیدهاید یا فراموش کردهاید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینهی حمامها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب…
👍5👏3❤2
از رهگذر چنین پیشرفتهایی است که حالا صدای ماشینهای خودران به وضوح و در همین نزدیکیها شنیده میشود. مثلا شرکت Waymo که خود از السابقون این حوزه است ابایی ندارد بگوید که از همین ویژگی Multimodal بودن Gemini شرکت گوگل نهایت بهره را در طراحی مدل هوش مصنوعی ماشینهای خود برده است و تا حدقابل اطمینانی توانسته دقت و کارایی سیستم مسیریابی و تشخیص مانع خودروهایش را ارتقاء دهد. البته اگر خودروی خودران هنوز در دسترس من و شما نیست، شاید برای ما کاربران معمولی، سرویس NotebookLM شرکت گوگل مظهر استفاده از منابع دادهای چندرسانهای برای انجام کارهای روزمرهمان باشد که خوشبختانه این دیگر در دسترس است.
اما آنچه برای من بیش از هر چیز اهمیت دارد موج Open Source ای است که در دنیای ابرمدلهای زبانی به راه افتاده است. هرجا تشکیلات متن-باز راه افتاد خلاقیت و شکوفایی آنجاست! این تجربهی زیستهی بیش از چهاردههی من است. اگر بخواهم در دنیای سایبر حوزهای را از این سور عمومی منفک کنم شاید تنها بخشهایی از امنیت سایبر باشد. خوشبختانه دنیای ابرمدلهای زبانی از این قاعده مستثنی نماندهاند. احتمالا برجستهترین تلاشها هم در این حوزه مربوط به ابرمدل زبانی LLAMA باشد. گویی مارک زاکربرگ میخواهد کفارهی گناهانش را ( در ارتباط با فروش دادهی مردم در فیسبوک به شرکت Cambridge Analytica) بدهد. البته که او در این راه تنها نیست؛ شرکت مایکروسافت هم مدلهای زبانی متن-باز عرضه کرده است؛ با نام Phi!
گوگل هم با Gemma! جنبش متن-باز؛ موتور پیشران پدیدهی میمون دیگری است به نام مدلهای زبانی کوچک (Small Language Models). این SLMها به علت سایز کوچکشان قابلیت استقرار بر روی کامپیوترهای شخصی را دارند و به همین دلیل گزینههای بسیار مناسبی هستند برای آموزش این مدلها با دادهی شخصی و تدقیق آنها برای بهکارگیری در حوزههای تخصصیای نظیر بورس، درمان، آموزش و غیره باشد. از این جا میخواهم به نکتهی مهم دیگری که در سال گذشته جلوه کرده است اشاره کنم.
شخصیسازی هوش مصنوعی مولد که بیش از همه مرهون نهضت متن-باز و SLMهاست، از رویشهای یک سال اخیرِ دنیای هوش مصنوعی مولد در حوزه مدلهای زبانی است. صدها استارتاپ با ایدههای جاندار که مبتنی بر Fine-Tunning و شخصیسازی مدلهای زبانی (بزرگ و کوچک) هستند شکل گرفته است. عنصر محوری در همهی این کسب و کارها استفاده از یک مدل زبانی است. شاید برخی را در فروشگاههای اپلیکیشن اندروید یا اپل دیده باشید. یکی برایتان فیلم زیرنویس میکند دیگری برایتان (و به جایتان)در بورس تجارت میکند. آن یکی کمک میکند برای تدریس یا ارائهی مطلب، از دستنوشتهها و فایلهای صوتی و تصویری اسلاید بسازید و الخ!
البته اپلیکیشنها و سرویسهای رایج (و قدیمی) در حوزههای گوناگون هم از این موج شخصیسازی بینصیب نماندهاند. شاهد این مدعا بهبود چشمگیر سیستمهای توصیهکننده (Recommender System) در اپلیکیشنها یا سرویسهای مجازی است. یا ارتقاء سیستمهای مدیریت (یا پشتیبانی) مشتریان یا قابلیتهای تعاملی آنها با پشتیبانی از ورودی چندرسانهای! (۶/۴) 👇
@onejot
اما آنچه برای من بیش از هر چیز اهمیت دارد موج Open Source ای است که در دنیای ابرمدلهای زبانی به راه افتاده است. هرجا تشکیلات متن-باز راه افتاد خلاقیت و شکوفایی آنجاست! این تجربهی زیستهی بیش از چهاردههی من است. اگر بخواهم در دنیای سایبر حوزهای را از این سور عمومی منفک کنم شاید تنها بخشهایی از امنیت سایبر باشد. خوشبختانه دنیای ابرمدلهای زبانی از این قاعده مستثنی نماندهاند. احتمالا برجستهترین تلاشها هم در این حوزه مربوط به ابرمدل زبانی LLAMA باشد. گویی مارک زاکربرگ میخواهد کفارهی گناهانش را ( در ارتباط با فروش دادهی مردم در فیسبوک به شرکت Cambridge Analytica) بدهد. البته که او در این راه تنها نیست؛ شرکت مایکروسافت هم مدلهای زبانی متن-باز عرضه کرده است؛ با نام Phi!
گوگل هم با Gemma! جنبش متن-باز؛ موتور پیشران پدیدهی میمون دیگری است به نام مدلهای زبانی کوچک (Small Language Models). این SLMها به علت سایز کوچکشان قابلیت استقرار بر روی کامپیوترهای شخصی را دارند و به همین دلیل گزینههای بسیار مناسبی هستند برای آموزش این مدلها با دادهی شخصی و تدقیق آنها برای بهکارگیری در حوزههای تخصصیای نظیر بورس، درمان، آموزش و غیره باشد. از این جا میخواهم به نکتهی مهم دیگری که در سال گذشته جلوه کرده است اشاره کنم.
شخصیسازی هوش مصنوعی مولد که بیش از همه مرهون نهضت متن-باز و SLMهاست، از رویشهای یک سال اخیرِ دنیای هوش مصنوعی مولد در حوزه مدلهای زبانی است. صدها استارتاپ با ایدههای جاندار که مبتنی بر Fine-Tunning و شخصیسازی مدلهای زبانی (بزرگ و کوچک) هستند شکل گرفته است. عنصر محوری در همهی این کسب و کارها استفاده از یک مدل زبانی است. شاید برخی را در فروشگاههای اپلیکیشن اندروید یا اپل دیده باشید. یکی برایتان فیلم زیرنویس میکند دیگری برایتان (و به جایتان)در بورس تجارت میکند. آن یکی کمک میکند برای تدریس یا ارائهی مطلب، از دستنوشتهها و فایلهای صوتی و تصویری اسلاید بسازید و الخ!
البته اپلیکیشنها و سرویسهای رایج (و قدیمی) در حوزههای گوناگون هم از این موج شخصیسازی بینصیب نماندهاند. شاهد این مدعا بهبود چشمگیر سیستمهای توصیهکننده (Recommender System) در اپلیکیشنها یا سرویسهای مجازی است. یا ارتقاء سیستمهای مدیریت (یا پشتیبانی) مشتریان یا قابلیتهای تعاملی آنها با پشتیبانی از ورودی چندرسانهای! (۶/۴) 👇
@onejot
👍6❤1
پردهی آخر
با تمام این تحولات اما وضعیت ما در ایران دستخوش تغییرات شگرفی نشده است. به عبارت دیگر هنوز ارادهی ملی در حوزهی توسعهی ابرمدلهای زبانی حول زبان فارسی شکل نگرفته است.
آنچه امثال من به آن دلبستهایم گسترش آگاهی و آموزش عمومی است تا شاید با ارتقاء سطح سواد هوش مصنوعی در جامعه ارتقاء سطح مطالبهگری راه را بر سوء مدیریتها ببندد. به همین منظور نکاتی را سفارش میکنم و امید دارم با ارتقاء سواد عمومی خود در بهکارگیری هوش مصنوعی مولد استانداردهای زندگی مجازی خود را ارتقاء بدهند:
نخست آنکه تا اطلاع ثانوی بهینهترین راه ارتباطی شما با ابرمدلهای زبانی از طریق طراحی دستورات موسوم به Prompt به زبان انگلیسی است. بازدهی این مدلهای زبانی به زبان انگلیسی قابل مقایسه با استفاده از آن به زبان فارسی نیست. پس لاجرم اگر دقت و کیفیت خروجی این مدلها برایتان اهمیت دارد، به زبان انگلیسی با آنها تعامل کنید و دست آخر خروجیهایشان را به زبان فارسی ترجمه کنید.
دوم اینکه مدلهای زبانی برای کندوکاو در وب طراحی نشدهاند. هر چند در یکسال گذشته به این دلیل که استفادهی نابهجا از این مدلهای زبانی و فرکانس بالای پرسشهایی شبیه وبگردی، سازندگان این سرویسها را بر آن داشته است تا جستوجوی وب را نیز در کنار پردازش مدل زبانی ارائه دهند. ولی همچنان این توصیهی موکد پابرجاست که: مدلهای زبانی برای سوالاتی از قبیل اینکه کدام پادشاه در چه سالی مرد یا به تخت نشست یا مساحت فلان کشور چند کیلومتر مربع است؟ یا مزامیر داوود چند کتاب را مشمول میشود و... طراحی نشده است.
سوم اینکه هنگام کار با مدلهای زبانی باید صبور بود. امکان آنکه شما برای انجام یککار بتوانید با یک Prompt به مقصود خود برسید تقریبا صفر است. باید آهسته و پیوسته تلاش کنید گاهی برای انجام یک کار نیاز به نوشتن ۸ الی ۹ Prompt دارید. هنگام کار با مدلهای زبانی باید نتیجهگرا باشید و به کاوش روی باز نشان دهید.
چهارم اینکه باید از طراحی دستورات به صورت اتمیک و استاندارد پرهیز کنید. با آنکه اینترفیس مدلهای زبانی باهوشتر شده و لکنت زبانی موجود در Promptها را تشخیص میدهند، دیگر زمان آن گذشته که برای انجام کارهای خود توسط مدلهای زبانی مانند ChatGPT دستوراتی مانند Write و Generate و Create استفاده کنید. باید پا را فراتر گذاشت. پیشنهاد من این است که دیگر انواع Promptها را امتحان کنید:
۱- مانند Promptهای دستوری: باید در Promptهای خود دستورالعملهای صریح با لحاظ کردن نقاط تمرکز مشخص باشد. مثلا برای خلاصه کردن یک مقاله بجای Prompt زیر:
summerize the attached file
اینگونه بنویسید:
write a review of the attached file focusing on on “زاویه نگاهی که میخواهید این مقاله را از جهت آن خلاصه کنید”
۲- استفاده از Promptهای نقشمحور: مدل زبانی را وادارید تا یک نقشی را در زمینهی کار شما بازی کند. مثلا اگر دانشجو هستید و میخواهید نامهای به سوپروایزر خود بنویسید بهجای اینکه بنویسید:
write an email asking “مقصودتان از نوشتن نامه”
اینگونه بنویسید:
As a PhD student, write an email to my supervisor asking “مقصودتان از نوشتن نامه”
۳- بکارگیری Promptهای مخاطب محور: برای مدلهای زبانی مشخص کنید که مخاطب خروجی مدلزبانی کیست.
(۵/۶)👇🏼
@onejot
با تمام این تحولات اما وضعیت ما در ایران دستخوش تغییرات شگرفی نشده است. به عبارت دیگر هنوز ارادهی ملی در حوزهی توسعهی ابرمدلهای زبانی حول زبان فارسی شکل نگرفته است.
آنچه امثال من به آن دلبستهایم گسترش آگاهی و آموزش عمومی است تا شاید با ارتقاء سطح سواد هوش مصنوعی در جامعه ارتقاء سطح مطالبهگری راه را بر سوء مدیریتها ببندد. به همین منظور نکاتی را سفارش میکنم و امید دارم با ارتقاء سواد عمومی خود در بهکارگیری هوش مصنوعی مولد استانداردهای زندگی مجازی خود را ارتقاء بدهند:
نخست آنکه تا اطلاع ثانوی بهینهترین راه ارتباطی شما با ابرمدلهای زبانی از طریق طراحی دستورات موسوم به Prompt به زبان انگلیسی است. بازدهی این مدلهای زبانی به زبان انگلیسی قابل مقایسه با استفاده از آن به زبان فارسی نیست. پس لاجرم اگر دقت و کیفیت خروجی این مدلها برایتان اهمیت دارد، به زبان انگلیسی با آنها تعامل کنید و دست آخر خروجیهایشان را به زبان فارسی ترجمه کنید.
دوم اینکه مدلهای زبانی برای کندوکاو در وب طراحی نشدهاند. هر چند در یکسال گذشته به این دلیل که استفادهی نابهجا از این مدلهای زبانی و فرکانس بالای پرسشهایی شبیه وبگردی، سازندگان این سرویسها را بر آن داشته است تا جستوجوی وب را نیز در کنار پردازش مدل زبانی ارائه دهند. ولی همچنان این توصیهی موکد پابرجاست که: مدلهای زبانی برای سوالاتی از قبیل اینکه کدام پادشاه در چه سالی مرد یا به تخت نشست یا مساحت فلان کشور چند کیلومتر مربع است؟ یا مزامیر داوود چند کتاب را مشمول میشود و... طراحی نشده است.
سوم اینکه هنگام کار با مدلهای زبانی باید صبور بود. امکان آنکه شما برای انجام یککار بتوانید با یک Prompt به مقصود خود برسید تقریبا صفر است. باید آهسته و پیوسته تلاش کنید گاهی برای انجام یک کار نیاز به نوشتن ۸ الی ۹ Prompt دارید. هنگام کار با مدلهای زبانی باید نتیجهگرا باشید و به کاوش روی باز نشان دهید.
چهارم اینکه باید از طراحی دستورات به صورت اتمیک و استاندارد پرهیز کنید. با آنکه اینترفیس مدلهای زبانی باهوشتر شده و لکنت زبانی موجود در Promptها را تشخیص میدهند، دیگر زمان آن گذشته که برای انجام کارهای خود توسط مدلهای زبانی مانند ChatGPT دستوراتی مانند Write و Generate و Create استفاده کنید. باید پا را فراتر گذاشت. پیشنهاد من این است که دیگر انواع Promptها را امتحان کنید:
۱- مانند Promptهای دستوری: باید در Promptهای خود دستورالعملهای صریح با لحاظ کردن نقاط تمرکز مشخص باشد. مثلا برای خلاصه کردن یک مقاله بجای Prompt زیر:
summerize the attached file
اینگونه بنویسید:
write a review of the attached file focusing on on “زاویه نگاهی که میخواهید این مقاله را از جهت آن خلاصه کنید”
۲- استفاده از Promptهای نقشمحور: مدل زبانی را وادارید تا یک نقشی را در زمینهی کار شما بازی کند. مثلا اگر دانشجو هستید و میخواهید نامهای به سوپروایزر خود بنویسید بهجای اینکه بنویسید:
write an email asking “مقصودتان از نوشتن نامه”
اینگونه بنویسید:
As a PhD student, write an email to my supervisor asking “مقصودتان از نوشتن نامه”
۳- بکارگیری Promptهای مخاطب محور: برای مدلهای زبانی مشخص کنید که مخاطب خروجی مدلزبانی کیست.
(۵/۶)👇🏼
@onejot
👍8
مثلا فرض کنید که از یک مدل زبانی بخواهید فرآیندی را به شما توضیح دهد. بهجای اینکه بنویسید:
Explain the process of “موضوعی که میخواهید مدل زبانی برایتان فرآیندش را توضیح دهد”
بنویسید:
As a lecturer, Explain the process of “موضوعی که میخواهید مدل زبانی برایتان فرآیندش را توضیح دهد” for a master student in Psychology.
۴- بکارگیری اصلاحکنندهها در Prompt: باید در Promptهایتان کلمات یا عباراتی را درباره چگونگی انجام کار محول شده به مدل زبانی بگنجانید. به این کلمات Modifier میگویند. مثلا بهجای اینکه بنویسید:
As a lecturer, write an email to my student discussing his absences.
بنویسید:
As a lecturer, write an informal and short email to my student discussing his absences
اینجا دو کلمه informal و short اصلاحکنندههای ما هستند که لحن و کیفیت خروجی را مشخص میکنند.
۵- در Prompt هایتان همیشه از مدلهای زبانی بخواهید تا بیش از یک پاسخ (خروجی) برایتان تولید کند. این تکنیک باعث میشود مدل زبانی انبوهی از پاسخهای محتمل را برایتان تولید کند و هر یک از آنها صورتی از صور پرسش شما را بکاود. مثلا بهجای اینکه بنویسید:
Generate an interview question about a job in “data science”
بنویسید:
As an employer, generate three questions for a job interview for “Data Scientist” position in “a cyber security” related company.
۶- زنجیرهی Promptها رمز موفقیت شماست. در Prompt هایتان همواره به دنبال پالایش زنجیرهی دستورات خود در انجام Taskهایتان باشید. همانگونه که قبلا هم اشاره شد هرگز به نوشتن یک یا دو Prompt و پاسخهای ابرمدلهای زبانی به آنها راضی نباشید. با گرفتن هر پاسخی به Prompt قبلی خود سعی کنید کمبودهای پاسخ تولیدشده را با طراحی Prompt دیگری از ابرمدل زبانی بخواهید.
۷- از تکنیک Chain of Thought غافل نشوید. این تکنیک از ابرمدل زبانی میخواهد تا استدلال یا فرایند انجام وظیفهی محولشده به او را قدم به قدم برای شما توضیح دهد. چنین شرح مبسوطی نه تنها باعث شفافیت فرایند استنتاج مدل زبانی میشود، بلکه از بینبرندهی ابهامات و حتی آشکارکنندهی خظاهای محاسباتی یا منطقی مدلهای زبانی خواهد بود. مثال:
As a researcher in AI, I am conducting a research on “optimising neural network for image classification”. Explain step by step how to approach the problem of “overfitting”, including the reasoning behind each solution.
در این Prompt؛ درخواست برای خروجی به صورت تشریح قدم به قدم و توضیح دلیل پشت آن، مدل زبانی را مجبور میکند تا به تشریح منطق پشت انجام این وظیفهی محولشده بپردازد.
۸- آموزش دادن مدل زبانی با چند مثال (few-shot-training): ترجمهی لغوی این تکنیک چیزی شبیه این است: «تمرین با چند پیمانه». در این روش شما سعی خواهید کرد تا ابرمدل زبانی با نوشتن Prompt آموزش دهید که چگونه وظیفهای را که از او میخواهید انجام دهد، برایتان بهبود دهد و به آن سامان بخشد. مثلا میتوان از این تکنیک در آموزش یک مدل زبانی برای تحلیل احساسات (Sentiment Analysis) در متن استفاده کرد:
Classify the sentiment of the following sentences as Positive or Negative:
1. "I love this product!" -> Positive
2. "This is the best day ever!" -> Positive
3. "I am so disappointed with this." -> Negative
4. "This is absolutely terrible." -> Negative
حال اگر بپرسید که:
5. "The service was great, I will come back!" ->
پاسخ میگیرید:
Positive!
به نظرم اگر چهار نکتهی فوقالذکر (که برای نکتهی چهارم ۸ تکنیک در اینجا بحث شد) را به هنگام مواجهه خود با ابرمدلهای زبانی نظیر ChatGPT یا Gemini و امثالش لحاظ کنید، میتوانید قدرت واقعی این زیرمجموعه از هوش مصنوعی مولد را در زندگی خود ببینید و از پیشرفت علم متلذذ و بهرهمند شوید. (۶/۶)
@onejot
Explain the process of “موضوعی که میخواهید مدل زبانی برایتان فرآیندش را توضیح دهد”
بنویسید:
As a lecturer, Explain the process of “موضوعی که میخواهید مدل زبانی برایتان فرآیندش را توضیح دهد” for a master student in Psychology.
۴- بکارگیری اصلاحکنندهها در Prompt: باید در Promptهایتان کلمات یا عباراتی را درباره چگونگی انجام کار محول شده به مدل زبانی بگنجانید. به این کلمات Modifier میگویند. مثلا بهجای اینکه بنویسید:
As a lecturer, write an email to my student discussing his absences.
بنویسید:
As a lecturer, write an informal and short email to my student discussing his absences
اینجا دو کلمه informal و short اصلاحکنندههای ما هستند که لحن و کیفیت خروجی را مشخص میکنند.
۵- در Prompt هایتان همیشه از مدلهای زبانی بخواهید تا بیش از یک پاسخ (خروجی) برایتان تولید کند. این تکنیک باعث میشود مدل زبانی انبوهی از پاسخهای محتمل را برایتان تولید کند و هر یک از آنها صورتی از صور پرسش شما را بکاود. مثلا بهجای اینکه بنویسید:
Generate an interview question about a job in “data science”
بنویسید:
As an employer, generate three questions for a job interview for “Data Scientist” position in “a cyber security” related company.
۶- زنجیرهی Promptها رمز موفقیت شماست. در Prompt هایتان همواره به دنبال پالایش زنجیرهی دستورات خود در انجام Taskهایتان باشید. همانگونه که قبلا هم اشاره شد هرگز به نوشتن یک یا دو Prompt و پاسخهای ابرمدلهای زبانی به آنها راضی نباشید. با گرفتن هر پاسخی به Prompt قبلی خود سعی کنید کمبودهای پاسخ تولیدشده را با طراحی Prompt دیگری از ابرمدل زبانی بخواهید.
۷- از تکنیک Chain of Thought غافل نشوید. این تکنیک از ابرمدل زبانی میخواهد تا استدلال یا فرایند انجام وظیفهی محولشده به او را قدم به قدم برای شما توضیح دهد. چنین شرح مبسوطی نه تنها باعث شفافیت فرایند استنتاج مدل زبانی میشود، بلکه از بینبرندهی ابهامات و حتی آشکارکنندهی خظاهای محاسباتی یا منطقی مدلهای زبانی خواهد بود. مثال:
As a researcher in AI, I am conducting a research on “optimising neural network for image classification”. Explain step by step how to approach the problem of “overfitting”, including the reasoning behind each solution.
در این Prompt؛ درخواست برای خروجی به صورت تشریح قدم به قدم و توضیح دلیل پشت آن، مدل زبانی را مجبور میکند تا به تشریح منطق پشت انجام این وظیفهی محولشده بپردازد.
۸- آموزش دادن مدل زبانی با چند مثال (few-shot-training): ترجمهی لغوی این تکنیک چیزی شبیه این است: «تمرین با چند پیمانه». در این روش شما سعی خواهید کرد تا ابرمدل زبانی با نوشتن Prompt آموزش دهید که چگونه وظیفهای را که از او میخواهید انجام دهد، برایتان بهبود دهد و به آن سامان بخشد. مثلا میتوان از این تکنیک در آموزش یک مدل زبانی برای تحلیل احساسات (Sentiment Analysis) در متن استفاده کرد:
Classify the sentiment of the following sentences as Positive or Negative:
1. "I love this product!" -> Positive
2. "This is the best day ever!" -> Positive
3. "I am so disappointed with this." -> Negative
4. "This is absolutely terrible." -> Negative
حال اگر بپرسید که:
5. "The service was great, I will come back!" ->
پاسخ میگیرید:
Positive!
به نظرم اگر چهار نکتهی فوقالذکر (که برای نکتهی چهارم ۸ تکنیک در اینجا بحث شد) را به هنگام مواجهه خود با ابرمدلهای زبانی نظیر ChatGPT یا Gemini و امثالش لحاظ کنید، میتوانید قدرت واقعی این زیرمجموعه از هوش مصنوعی مولد را در زندگی خود ببینید و از پیشرفت علم متلذذ و بهرهمند شوید. (۶/۶)
@onejot
👍13❤9
آقای پَنتِر و کلید جهنم
پردهی اول
در دانشگاههای انگلستان اتاقی را به پیروان ادیان مختلف اختصاص دادهاند و اسمش را گذاشتنهاند Multi-faith chaplaincy نزدیک بیست سال است اینجا زندگی میکنم و در چهار دانشگاه این کشور درس دادهام و خواندهام، اما تا به حال یک بار هم ندیدهام غیر از مسلمانان پیروی از پیروان سایر ادیان از این فضا استفاده کرده باشد. اسمش چند دینی است و در قرق مسلمین است.
اما نکتهی جالبش اینجاست که همهی این اتاقها (بخوانید نمازخانهها) را دولت فخیمهی عربستان تجهیز میکند. گهگداری هم در برخی دانشگاهها ادوات اهدایی دولت ترکیه نیز مشاهده میشود؛ چیزهایی مثل فرش و کتابخانه و ساعت و تزئیاتی از این قبیل. من از این اتاق ادیان خاطرات تلخ و شیرین فراوانی دارم.
همان اوان که خاشقچی را کاردآجین (اسیدشویی) کرده بودند، در یکی از نمازخانههای پیشگفته در حال رکوع نگاهم میافتاد به آرم پرچم سعودی که بر فرش قرمز زیر پایم حک شده بود. هر بار احساس میکردم چیزی نمانده در خون خاشقچی شیرجه بزنم. آن شمشیرهای اطراف نخل آرم، خوفناک جلوه میکرد.
با توجه به این نکات عجبی نیست که سوگلی کتابخانههای این نمازخانهها کتب ابن تیمیة است. کافی است عربی بدانید و در پی اثبات خلیفهبازی، کتابهای این شیخ پرحاشیه را تورقی بکنید. آن وقت از فرط سلفیگریش دچار شرم نیابتی میشوید. معمولا هم کتاب «السنة النبویة فی نقض کلام الشیعة والقدریة» را در معرض نمایش گذاشتهاند تا برای یافتن مهملاتش خواننده سرگردان نشود. البته گاهی نیز برخی از مجموعههای صحاح ستة هم آنجاها یافت میشود که در نهایت برتری با صحیح بخاری است. بگذریم...
سستی شیعیان در برگزاری نماز جماعت کامم را تلخ میکرد. اهل تسنن خیلی مرتب و منظم نمازهای جماعتشان را برپا میکنند. اما ما به اصطلاح شیعیان هر یک امام بیمامومی هستیم که نهتنها دلمان با اقتدا به اهل سنت صاف نیست، بلکه به همدیگر هم نمیتوانیم اقتدا کنیم! موجهترین عذری که میآورند بحث «عدالت» امام جماعت است.
در یکی از این دانشگاهها هموطن نازنینی بود که بسیار دوستش داشته و میدارم و یک بار در نمازخانه کم مانده بود دستبهیقه شویم؛ نمیپذیرفت جلو بایستد و به او اقتدا کنم. مدام میگفت که متصف به صفت «عدالت» تام و تمام نیست. سر آخر گریبان یکدیگر را رها کردیم و نمازمان را خواندیم. (۱/۵) 👇
پردهی اول
در دانشگاههای انگلستان اتاقی را به پیروان ادیان مختلف اختصاص دادهاند و اسمش را گذاشتنهاند Multi-faith chaplaincy نزدیک بیست سال است اینجا زندگی میکنم و در چهار دانشگاه این کشور درس دادهام و خواندهام، اما تا به حال یک بار هم ندیدهام غیر از مسلمانان پیروی از پیروان سایر ادیان از این فضا استفاده کرده باشد. اسمش چند دینی است و در قرق مسلمین است.
اما نکتهی جالبش اینجاست که همهی این اتاقها (بخوانید نمازخانهها) را دولت فخیمهی عربستان تجهیز میکند. گهگداری هم در برخی دانشگاهها ادوات اهدایی دولت ترکیه نیز مشاهده میشود؛ چیزهایی مثل فرش و کتابخانه و ساعت و تزئیاتی از این قبیل. من از این اتاق ادیان خاطرات تلخ و شیرین فراوانی دارم.
همان اوان که خاشقچی را کاردآجین (اسیدشویی) کرده بودند، در یکی از نمازخانههای پیشگفته در حال رکوع نگاهم میافتاد به آرم پرچم سعودی که بر فرش قرمز زیر پایم حک شده بود. هر بار احساس میکردم چیزی نمانده در خون خاشقچی شیرجه بزنم. آن شمشیرهای اطراف نخل آرم، خوفناک جلوه میکرد.
با توجه به این نکات عجبی نیست که سوگلی کتابخانههای این نمازخانهها کتب ابن تیمیة است. کافی است عربی بدانید و در پی اثبات خلیفهبازی، کتابهای این شیخ پرحاشیه را تورقی بکنید. آن وقت از فرط سلفیگریش دچار شرم نیابتی میشوید. معمولا هم کتاب «السنة النبویة فی نقض کلام الشیعة والقدریة» را در معرض نمایش گذاشتهاند تا برای یافتن مهملاتش خواننده سرگردان نشود. البته گاهی نیز برخی از مجموعههای صحاح ستة هم آنجاها یافت میشود که در نهایت برتری با صحیح بخاری است. بگذریم...
سستی شیعیان در برگزاری نماز جماعت کامم را تلخ میکرد. اهل تسنن خیلی مرتب و منظم نمازهای جماعتشان را برپا میکنند. اما ما به اصطلاح شیعیان هر یک امام بیمامومی هستیم که نهتنها دلمان با اقتدا به اهل سنت صاف نیست، بلکه به همدیگر هم نمیتوانیم اقتدا کنیم! موجهترین عذری که میآورند بحث «عدالت» امام جماعت است.
در یکی از این دانشگاهها هموطن نازنینی بود که بسیار دوستش داشته و میدارم و یک بار در نمازخانه کم مانده بود دستبهیقه شویم؛ نمیپذیرفت جلو بایستد و به او اقتدا کنم. مدام میگفت که متصف به صفت «عدالت» تام و تمام نیست. سر آخر گریبان یکدیگر را رها کردیم و نمازمان را خواندیم. (۱/۵) 👇
Telegram
یادداشتها بر داشتها
خلیفه بازی!
"He of whom I am the master, of him All is also the master," he said.
"God be the friend of he who is his friend, and the enemy of he who is his
enemy."
«لزلی هزْلِتون» با تجربهی دههها روزنامهنگاری، یکی از مهمترین نویسندگان معاصری است که…
"He of whom I am the master, of him All is also the master," he said.
"God be the friend of he who is his friend, and the enemy of he who is his
enemy."
«لزلی هزْلِتون» با تجربهی دههها روزنامهنگاری، یکی از مهمترین نویسندگان معاصری است که…
😁2
پردهی دوم
در دانشگاه فعلی محل خدمت، تنظیمات نمازخانه کمابیش شبیه سایر دانشگاههاست؛ با این تفاوت که تعداد بهاصطلاح شیعیان در کل دانشگاه بدون در نظر گرفتن من، منفی یک میشود! از این رو در نمازخانهی ما تنها یک مهر نماز کوچک لبهی دیوار جا خوش کرده است. که آن را هم اغلب استفاده نمیکنم تا مبادا هر بار مجبور شوم به دانشجوی اهل سنت که با چشمانی از حدقه درآمده زنهار از شرک میدهد، جدل کنم و بگویم سجده بر مهر شرک نیست. از شما چه پنهان بدم نمیآید یک بار به یکیشان توضیح بدهم که چرا سر بر خاک گذاشتن شرف دارد به خوردن آب غسل جنازهی ابن تیمیة. حتی برای نسل جدید دانشجویان هم باید مثالهای مدرنتری از شرک بزنم تا بلکه کمی به فکر وادارشان کنم. به قول معروف «کفر چو منی گزاف و آسان نبود».
در میان دانشجویان مسلمان دانشگاهمان دانشجویی هست که طرز لباس پوشیدنش او را آشکارا از بقیه متمایز میکند. خودش هم تنش میخارد. در قلب لندن با دشداشه و چفیه و عقال دانشگاه میآید. البته تا اینجا از نظر من هیچ اشکالی ندارد. مشکل در سلیقهاش در انتخاب رنگ او است و بس! اگر به گوش بن سلمان برسد که چه رنگهایی را برای چفیهاش انتخاب میکند فورا یک مهمانی در سفارت ترتیب میدهد!
پدرسوخته با هیبت عمر بن عبدود یک چفیهی صورتی هم ست میکند که تمام طراحان مد و فشن اروپا را به چالش میکشد!
هر وقت در نمازخانه با عبدود صورتی مواجه میشوم، مانند شتری که به نعلبندش نگاه کند، نگاهم میکند و احتمالا در دل میگوید کاش فرصتی پا میداد و میشد دانشگاه را لوث وجود این مجوس زندیق پاک کنم! تقریبا میدانم آبشخور نگاه محبتآمیزش به من چیست. همان اوائل آمدنم به این دانشگاه، روزی در نمازخانه کنار عبدود صورتی قرار گرفتم. حالا همیشه در صف آخر میایستم ها؛ عدل آن روز دیدم یک جای خالی در صف یکی مانده به آخر هست و ویرم گرفت آنجا نماز بخوانم. فرادایم را که خواندم داشتم با عجله و بیحواس به سوی کلاس میرفتم که از قضای روزگار از مقابل روی زیبای عبدود گذشتم و او هم نامردی نکرد و مشت محکمی به پایم زد.
جا خوردم. ایستادم تا نمازش تمام شود. بلافاصله درآمد که چرا نمازم را خراب کردی؟ پرسیم جریان چیست؟ گفت مگر از مقابل من رد نشدی؟ خب نمازم را شکستی! مطایبه کردم و گفتم یعنی میگویی پایم را روی سیمت گذاشتم؟! گفت منظورت چیست؟ با همان طنز ادامه دادم، نماز من وایریلس است، نماز تو مگر کابلی است؟! رو ترش کرد. خواستم بگویم آن مشتی هم که به پایم زدی هم مبطل نماز است. اما دیگر وقت نداشتم و عن قریب کلاسم شروع میشد.
کمی بعد از روز واقعه متوجه شدم دیگر آن یک دانه مهر هم ناپدید شد. بو بردم که کار، کار خود عمر بن عبدود است. مطمئن بودم از روی غیرت دینیش مهر را سر به نیست کرده است. تقاضای بررسی دوربینهای مداربسته را دادم ولی وقتی متوجه شدم که نیازمند صرف وقت و قرطاسبازیهای طویل و درازی است، قیدش را زدم. اما تحقیقات میدانیم از کارگر مسلمان کافیشاپ امر را بر من محرز کرد که حدسم اشتباه نبوده؛ گفت با چشم خودش دیده که یک جوانک با چفیهی صورتی مهر را برداشته است. (۲/۵) 👇
در دانشگاه فعلی محل خدمت، تنظیمات نمازخانه کمابیش شبیه سایر دانشگاههاست؛ با این تفاوت که تعداد بهاصطلاح شیعیان در کل دانشگاه بدون در نظر گرفتن من، منفی یک میشود! از این رو در نمازخانهی ما تنها یک مهر نماز کوچک لبهی دیوار جا خوش کرده است. که آن را هم اغلب استفاده نمیکنم تا مبادا هر بار مجبور شوم به دانشجوی اهل سنت که با چشمانی از حدقه درآمده زنهار از شرک میدهد، جدل کنم و بگویم سجده بر مهر شرک نیست. از شما چه پنهان بدم نمیآید یک بار به یکیشان توضیح بدهم که چرا سر بر خاک گذاشتن شرف دارد به خوردن آب غسل جنازهی ابن تیمیة. حتی برای نسل جدید دانشجویان هم باید مثالهای مدرنتری از شرک بزنم تا بلکه کمی به فکر وادارشان کنم. به قول معروف «کفر چو منی گزاف و آسان نبود».
در میان دانشجویان مسلمان دانشگاهمان دانشجویی هست که طرز لباس پوشیدنش او را آشکارا از بقیه متمایز میکند. خودش هم تنش میخارد. در قلب لندن با دشداشه و چفیه و عقال دانشگاه میآید. البته تا اینجا از نظر من هیچ اشکالی ندارد. مشکل در سلیقهاش در انتخاب رنگ او است و بس! اگر به گوش بن سلمان برسد که چه رنگهایی را برای چفیهاش انتخاب میکند فورا یک مهمانی در سفارت ترتیب میدهد!
پدرسوخته با هیبت عمر بن عبدود یک چفیهی صورتی هم ست میکند که تمام طراحان مد و فشن اروپا را به چالش میکشد!
هر وقت در نمازخانه با عبدود صورتی مواجه میشوم، مانند شتری که به نعلبندش نگاه کند، نگاهم میکند و احتمالا در دل میگوید کاش فرصتی پا میداد و میشد دانشگاه را لوث وجود این مجوس زندیق پاک کنم! تقریبا میدانم آبشخور نگاه محبتآمیزش به من چیست. همان اوائل آمدنم به این دانشگاه، روزی در نمازخانه کنار عبدود صورتی قرار گرفتم. حالا همیشه در صف آخر میایستم ها؛ عدل آن روز دیدم یک جای خالی در صف یکی مانده به آخر هست و ویرم گرفت آنجا نماز بخوانم. فرادایم را که خواندم داشتم با عجله و بیحواس به سوی کلاس میرفتم که از قضای روزگار از مقابل روی زیبای عبدود گذشتم و او هم نامردی نکرد و مشت محکمی به پایم زد.
جا خوردم. ایستادم تا نمازش تمام شود. بلافاصله درآمد که چرا نمازم را خراب کردی؟ پرسیم جریان چیست؟ گفت مگر از مقابل من رد نشدی؟ خب نمازم را شکستی! مطایبه کردم و گفتم یعنی میگویی پایم را روی سیمت گذاشتم؟! گفت منظورت چیست؟ با همان طنز ادامه دادم، نماز من وایریلس است، نماز تو مگر کابلی است؟! رو ترش کرد. خواستم بگویم آن مشتی هم که به پایم زدی هم مبطل نماز است. اما دیگر وقت نداشتم و عن قریب کلاسم شروع میشد.
کمی بعد از روز واقعه متوجه شدم دیگر آن یک دانه مهر هم ناپدید شد. بو بردم که کار، کار خود عمر بن عبدود است. مطمئن بودم از روی غیرت دینیش مهر را سر به نیست کرده است. تقاضای بررسی دوربینهای مداربسته را دادم ولی وقتی متوجه شدم که نیازمند صرف وقت و قرطاسبازیهای طویل و درازی است، قیدش را زدم. اما تحقیقات میدانیم از کارگر مسلمان کافیشاپ امر را بر من محرز کرد که حدسم اشتباه نبوده؛ گفت با چشم خودش دیده که یک جوانک با چفیهی صورتی مهر را برداشته است. (۲/۵) 👇
😁3👍1
پردهی سوم
در ماه دسامبر نامهای از طرف رئیس دانشکده به دستم رسید که در آن دستور داده بود در جلسهی کمیتهی انضباطی Disciplinary Meeting شرکت کنم. معمولا در هر ترم تحصیلی یکی دو باری ممکن است از من بخواهند در چنین جلسهای شرکت کنم. اما لحن این نامه متفاوت بود. به من ماموریت داده بودند که در مقام داور فنی-علمی نظر خود را دربارهی تخلف یک دانشجو اعلام کنم. چون این دانشجو حسابهای کاربری دانشگاه را هک کرده بود.
با خواندن موارد اتهامی حس دوگانهای در من به وجود آمد. از یک سو با خودم میگفتم که این دیگر چه احمقی است که به خودش جرات داده در این دپارتمان و زیر چشمان تیزبین متخصصان همین رشته چنین خبطی بکند و از سویی دیگر تحسینش میکردم که به بالاخره سرفصلهای آموزشی توانسته مخ یکی را به کار بیندازد. اسم دانشجو «پنتر» بود. رئیس دانشکده غیر از من پنج نفر دیگر را هم ملزم کرده بود در آن جلسه شرکت کنند. به من اطمینان داده بود جزئیات و سیاههی Log فعالیتهای مخرب دانشجو را در روز موعود در اختیارم خواهد گذاشت.
بالاخره روز موعود فرارسید. صبح دیدم واحد حقوقی دانشگاه ایمیل مفصلی برایم فرستاده، شامل ضمائمی که از پروندهی مزبور ضمیمه کرده بودند. در گزارش آمده بود پنتر داستان ما با سه مورد اتهام مواجه بود. اول تلاش برای کشف توپولوژی شبکهی داخلی دانشگاه و نفوذ به اکانتهای همکلاسیهایش در دامنهی دانشجویی. دوم تلاش برای هک شبکهی بیسیم دانشگاه به کمک یک کارت شبکهی بیسیم که قابلیت تزریق بستهی داده Packet injection را دارد. سوم استفاده از وبکم و پخش زندهی کلاسهای دانشگاه در دیسکورد.
برای هر سه مورد اتهامی مدارک متقن و غیرقابلانکاری وجود داشت. وظیفهی من بازپرسی از پنتر دربارهی انگیزه و دلایل ارتکاب این جرائم بود. اگر پنتر اقرار میکرد که این کارها را کرده، اقرارش ثبت میشد و من داوری نهایی را به رئیس دانشکده و واحد حقوقی دانشگاه ارسال میکردم.
اعضای پنل همگی در اتاق جلسه حاضر شده بودیم و وظایف هر کس از قبل مشخص شده بود. یکی میرزا بنویس یا همان منشی جلسه بود، دیگری باید به متهم تفهیم اتهام میکرد، دیگری جلسه را میگرداند و الخ. همه چیز حاضر بود و فقط منتظر بودیم جناب پنتر از راه برسد. بالاخره انتظارمان به سررسید و دانشجوی خاطی وارد شد. پنتر از در درآمد و لبخند فاتحانه بر لب عین چناری مقابلمان ایستاد. به آنچه چشمانم میدید شک داشتم. دوباره پرونده را بررسی کردم که ببینم نام دانشجوی خاطی را درست خواندهام؟! اسمش را پرسیدم. با لهجهی عربی گفت «بنتر». هکر متخلف دانشگاه، بنتر، همان عمر بن عبدود با چفیهی صورتی است. گفتم بنشین.
جلسه رسما آغاز شد و برایش شرح دادند که موضوع جلسه چیست. در اثنای صحبت هر از گاهی نیشش تا بناگوش باز میشد و لبخند حرصدرآری میزد. برای آرام کردن خودم میگفتم لابد لبخند هیستریک است. نوبت من شد و پرسیدم چرا به روش آزمون و خطا و غیر مجاز میخواستی به اکانتهای همکلاسانت دسترسی داشته باشی؟ از در انکار وارد شد و گفت من چنین کاری نکردم. اسلایدهایی را که دربارهی ساعت، دقیقه و توالی دستوراتی که اجرا کرده بود ساخته بودم، نشانش دادم. گفت صرفا از روی کنجکاوی بوده و شروع کرد دربارهی اهمیت کنجکاوی و کاوش علمی داد سخن دادن. صبر کردم افاضاتش تمام شود. بعد گفتم اگر من این خودکار را در شکمت فرو کنم و در پاسخ به اعتراضت بگویم که صرفا کنجکاو بودم ببینم با خودکار میتوان شکم کسی را سوراخ کرد یا نه، از من میپذیری؟
گفت در مثالی که زدی قبح عمل از پیش برایت روشن است. اما من نمیدانستم اجرای این فرامین بالذات مغایر قانون است. گفتم تو ملزم به حضور در جلسات Welcome Week بودهای و طبق ثبت و ضبط صورتگرفته در آن شرکت کردهای. گفت بله. گفتم در یکی از جلسات آن هفته تمامی مخاطرات امنیتی و حریم شخصی مربوط به مباحث امنیت سایبر به شما آموزش داده شده است. چیزی نگفت. ادامه دادم چون اسلایدها را من تهیه کرده بودم، یادم هست حتی دربارهی اجرای دستور Ping هم هشدارهای لازم را گنجانده بودم. با سر تایید کرد که از قبل میدانسته چه خلافی را مرتکب میشود. (۳/۵) 👇
در ماه دسامبر نامهای از طرف رئیس دانشکده به دستم رسید که در آن دستور داده بود در جلسهی کمیتهی انضباطی Disciplinary Meeting شرکت کنم. معمولا در هر ترم تحصیلی یکی دو باری ممکن است از من بخواهند در چنین جلسهای شرکت کنم. اما لحن این نامه متفاوت بود. به من ماموریت داده بودند که در مقام داور فنی-علمی نظر خود را دربارهی تخلف یک دانشجو اعلام کنم. چون این دانشجو حسابهای کاربری دانشگاه را هک کرده بود.
با خواندن موارد اتهامی حس دوگانهای در من به وجود آمد. از یک سو با خودم میگفتم که این دیگر چه احمقی است که به خودش جرات داده در این دپارتمان و زیر چشمان تیزبین متخصصان همین رشته چنین خبطی بکند و از سویی دیگر تحسینش میکردم که به بالاخره سرفصلهای آموزشی توانسته مخ یکی را به کار بیندازد. اسم دانشجو «پنتر» بود. رئیس دانشکده غیر از من پنج نفر دیگر را هم ملزم کرده بود در آن جلسه شرکت کنند. به من اطمینان داده بود جزئیات و سیاههی Log فعالیتهای مخرب دانشجو را در روز موعود در اختیارم خواهد گذاشت.
بالاخره روز موعود فرارسید. صبح دیدم واحد حقوقی دانشگاه ایمیل مفصلی برایم فرستاده، شامل ضمائمی که از پروندهی مزبور ضمیمه کرده بودند. در گزارش آمده بود پنتر داستان ما با سه مورد اتهام مواجه بود. اول تلاش برای کشف توپولوژی شبکهی داخلی دانشگاه و نفوذ به اکانتهای همکلاسیهایش در دامنهی دانشجویی. دوم تلاش برای هک شبکهی بیسیم دانشگاه به کمک یک کارت شبکهی بیسیم که قابلیت تزریق بستهی داده Packet injection را دارد. سوم استفاده از وبکم و پخش زندهی کلاسهای دانشگاه در دیسکورد.
برای هر سه مورد اتهامی مدارک متقن و غیرقابلانکاری وجود داشت. وظیفهی من بازپرسی از پنتر دربارهی انگیزه و دلایل ارتکاب این جرائم بود. اگر پنتر اقرار میکرد که این کارها را کرده، اقرارش ثبت میشد و من داوری نهایی را به رئیس دانشکده و واحد حقوقی دانشگاه ارسال میکردم.
اعضای پنل همگی در اتاق جلسه حاضر شده بودیم و وظایف هر کس از قبل مشخص شده بود. یکی میرزا بنویس یا همان منشی جلسه بود، دیگری باید به متهم تفهیم اتهام میکرد، دیگری جلسه را میگرداند و الخ. همه چیز حاضر بود و فقط منتظر بودیم جناب پنتر از راه برسد. بالاخره انتظارمان به سررسید و دانشجوی خاطی وارد شد. پنتر از در درآمد و لبخند فاتحانه بر لب عین چناری مقابلمان ایستاد. به آنچه چشمانم میدید شک داشتم. دوباره پرونده را بررسی کردم که ببینم نام دانشجوی خاطی را درست خواندهام؟! اسمش را پرسیدم. با لهجهی عربی گفت «بنتر». هکر متخلف دانشگاه، بنتر، همان عمر بن عبدود با چفیهی صورتی است. گفتم بنشین.
جلسه رسما آغاز شد و برایش شرح دادند که موضوع جلسه چیست. در اثنای صحبت هر از گاهی نیشش تا بناگوش باز میشد و لبخند حرصدرآری میزد. برای آرام کردن خودم میگفتم لابد لبخند هیستریک است. نوبت من شد و پرسیدم چرا به روش آزمون و خطا و غیر مجاز میخواستی به اکانتهای همکلاسانت دسترسی داشته باشی؟ از در انکار وارد شد و گفت من چنین کاری نکردم. اسلایدهایی را که دربارهی ساعت، دقیقه و توالی دستوراتی که اجرا کرده بود ساخته بودم، نشانش دادم. گفت صرفا از روی کنجکاوی بوده و شروع کرد دربارهی اهمیت کنجکاوی و کاوش علمی داد سخن دادن. صبر کردم افاضاتش تمام شود. بعد گفتم اگر من این خودکار را در شکمت فرو کنم و در پاسخ به اعتراضت بگویم که صرفا کنجکاو بودم ببینم با خودکار میتوان شکم کسی را سوراخ کرد یا نه، از من میپذیری؟
گفت در مثالی که زدی قبح عمل از پیش برایت روشن است. اما من نمیدانستم اجرای این فرامین بالذات مغایر قانون است. گفتم تو ملزم به حضور در جلسات Welcome Week بودهای و طبق ثبت و ضبط صورتگرفته در آن شرکت کردهای. گفت بله. گفتم در یکی از جلسات آن هفته تمامی مخاطرات امنیتی و حریم شخصی مربوط به مباحث امنیت سایبر به شما آموزش داده شده است. چیزی نگفت. ادامه دادم چون اسلایدها را من تهیه کرده بودم، یادم هست حتی دربارهی اجرای دستور Ping هم هشدارهای لازم را گنجانده بودم. با سر تایید کرد که از قبل میدانسته چه خلافی را مرتکب میشود. (۳/۵) 👇
😁2👍1
مورد دوم اتهامی او البته سنگینتر بود. از او پرسیدم دلیل به همراه آوردن یک کارت شبکهی Alfa با خودش به دانشگاه چیست؟ موضوع را کلا انکار کرد. با نشان دادن سری دوم اسلایدها به او ثابت کردم که این کارت شبکهی بیسیم با مارک Alfa همانی است که او با آن به شبکهی بیسیم دانشگاه گاهی متصل میشده و کارهای روتین خود را مانند چک کردن ایمیلها و غیره را انجام میداده و با توجه به ثبت و ضبط آدرس سختافزاری MAC آن نمیتواند منکر داشتنش شود. پاسخ داد که خب دوست داشتم که لپتاپم با این کارت شبکه کار کند. دلیلش را پرسیدم. گفت کنجکاوی! گفتم چرا از کارت شبکهای استفاده کردهای که قابلیت Packet Injection دارد؟ گفت اصلا نمیداند Packet Injection چیست! با نشان دادن سری بعدی اسلایدها به او ثابت کردم که خود کذابش بارها اقدام به تزریق Packet به شبکهی بیسیم دانشگاه کرده است. چیزی نداشت بگوید.
مورد اتهامی سوم این دانشجو برای دانشگاه حیثیتی بود. دانشجو بدون اطلاع دیگران به صورت زنده کلاسهای دانشگاه را با Discord پخش زنده کرده بود. آن هم محتوای Copyright دار! پرسیدم چرا؟ گفت هرگز این کار را نکرده است. اسلاید آخر را، تصاویر دوربین مداربستهی کلاسی که او درش حضور داشت، نشانش دادم؛ به وضوح داشت با یک وبکم External و متصل به لپتاپش کلاس را Stream میکرد. چیزی نگفت.
پرسیدم آیا حالا موارد اتهامی را قبول داری؟ باز گفت نه! گفتم خوب است تمام اسناد و شواهد را دیدی. گفت هر چه کرده صرفا از سر کنجکاوی بوده و کنجکاوی سرآغاز کشف علمی است. کلافه شده بودم ولی قصد جر و بحث با او را نداشتم. بسنده کردم به گفتن اینکه آخرین دفاعیاتت را بگو! گفت حرفی نمانده و فکر نمیکند که علاقهی ذاتیش به کشف و کنجکاوی علمی جرم تلقی شود. دیدم طرف به رغم رنگ وردیّة (صورتی) چفیهاش اصلا در باغ نیست! گفتم بنتر جان! فقط همین یک قلم مورد اتهامی سومت، سوای اخراج از دانشگاه صدها هزار پوند در دادگاه برایت جریمه دارد. اینجا دیگر نیشش را بست و دستهایش لرزان شد. دیدم موقعیت خوبی است. سرم را اندکی نزدیک بردم و گفتم «کنجکاوی» به دادت نمیرسد. دیگر عرق بر پیشانیش نشسته بود. گفت چه کار کنم؟ گفتم اگر قبول داری چه شکرهایی خوردهای، مکتوبش کن و تقاضای بخشش کن. بیدرنگ قلم و کاغذ خواست و تند تند نوشت.
در همین اثنا رئیس دانشکده من را به بیرون از اتاق صدا زد. تعجب کردم که به چه مناسبت شخصا قدم رنجه کرده؟
بیرون که رفتم دیدم شخص دیگری هم همراهش هست. گفت بابک این آقا از بخش ضد تروریسم فلان جا آمده است. طی تحقیقات دیگری کاشف به عمل آمده این دانشجو در شبکههای اجتماعی از عکس پروفایلی استفاده میکند که بسیار شبیه به پرچم داعش است. فلذاست که این آقا هم در جلسه حضور خواهند داشت. شما هم وقتی کارتان تمام شد از اتاق بیرون بروید. وقتی برگشتم بنتر دو صفحه کامل اقرار کرده بود. ختم جلسه را اعلام کردیم و گفتیم ما میرویم ولی ایشان فعلا تشریف داشته باشند. (۴/۵) 👇
مورد اتهامی سوم این دانشجو برای دانشگاه حیثیتی بود. دانشجو بدون اطلاع دیگران به صورت زنده کلاسهای دانشگاه را با Discord پخش زنده کرده بود. آن هم محتوای Copyright دار! پرسیدم چرا؟ گفت هرگز این کار را نکرده است. اسلاید آخر را، تصاویر دوربین مداربستهی کلاسی که او درش حضور داشت، نشانش دادم؛ به وضوح داشت با یک وبکم External و متصل به لپتاپش کلاس را Stream میکرد. چیزی نگفت.
پرسیدم آیا حالا موارد اتهامی را قبول داری؟ باز گفت نه! گفتم خوب است تمام اسناد و شواهد را دیدی. گفت هر چه کرده صرفا از سر کنجکاوی بوده و کنجکاوی سرآغاز کشف علمی است. کلافه شده بودم ولی قصد جر و بحث با او را نداشتم. بسنده کردم به گفتن اینکه آخرین دفاعیاتت را بگو! گفت حرفی نمانده و فکر نمیکند که علاقهی ذاتیش به کشف و کنجکاوی علمی جرم تلقی شود. دیدم طرف به رغم رنگ وردیّة (صورتی) چفیهاش اصلا در باغ نیست! گفتم بنتر جان! فقط همین یک قلم مورد اتهامی سومت، سوای اخراج از دانشگاه صدها هزار پوند در دادگاه برایت جریمه دارد. اینجا دیگر نیشش را بست و دستهایش لرزان شد. دیدم موقعیت خوبی است. سرم را اندکی نزدیک بردم و گفتم «کنجکاوی» به دادت نمیرسد. دیگر عرق بر پیشانیش نشسته بود. گفت چه کار کنم؟ گفتم اگر قبول داری چه شکرهایی خوردهای، مکتوبش کن و تقاضای بخشش کن. بیدرنگ قلم و کاغذ خواست و تند تند نوشت.
در همین اثنا رئیس دانشکده من را به بیرون از اتاق صدا زد. تعجب کردم که به چه مناسبت شخصا قدم رنجه کرده؟
بیرون که رفتم دیدم شخص دیگری هم همراهش هست. گفت بابک این آقا از بخش ضد تروریسم فلان جا آمده است. طی تحقیقات دیگری کاشف به عمل آمده این دانشجو در شبکههای اجتماعی از عکس پروفایلی استفاده میکند که بسیار شبیه به پرچم داعش است. فلذاست که این آقا هم در جلسه حضور خواهند داشت. شما هم وقتی کارتان تمام شد از اتاق بیرون بروید. وقتی برگشتم بنتر دو صفحه کامل اقرار کرده بود. ختم جلسه را اعلام کردیم و گفتیم ما میرویم ولی ایشان فعلا تشریف داشته باشند. (۴/۵) 👇
😱2👍1