شک مومنانه!
از لذتهای این شبهای من، خواندن داستانهای «دنکامیلو» نوشتهی «جُوانّی گوارسکی» است. کتاب را نویسندهای ایتالیایی نوشته و دوست فرزانه و نازنینی پیشنهاد کرده و بعدا جایی خواندم که «پاپ بندیکت» هم شبها قبل از خواب دنکامیلو میخوانده! البته که افتخارش به نویسنده برمیگردد. وگرنه من و دنکامیلو بینیاز از این توجهها هستیم.
دنکامیلو -یکی از دو شخصیت محوری داستان- در ایتالیای پس از جنگ، کشیش کلیسای کوچکی در دهکدهای به نام «درهی پو» است. اما دهکده، شهردار کمونیستی به نام «پپونه» هم دارد که درست نقطهی مقابل کشیش است. نویسنده با زبانی طنز، ماجراهای ریز و درشت دوستی و دشمنی همزمان کشیش و شهردار را تعریف میکند و داستان شیرینی میآفریند.
در جریان تمام ماجراها دنکامیلو با مسیح صحبت میکند و نظر او را دربارهی مسائل مختلف جویا میشود. مسیح هم به فراخور موقعیت، پاسخهای مسیحانه میدهد. گاهی نظرات کشیش و مسیح یکی نیست و این خود چالش طنزی ایجاد میکند که لزوما نتیجهاش قابل پیشبینی نیست.
در جریان مکالمات دنکامیلو و مسیح، سیرِ تکاملِ معنویِ کشیشِ عصبانی و ناراحت و ناامیدی را میبینیم که بیشتر وقتها به آموزههای مسیح شک دارد. بسیار جالب است که دنکامیلو در سفر روحانی خود در طول داستان شکی فلسفی را تجربه میکند و آن را بر زبان میآورد؛ همان بخش همیشهغایب در ادبیات ما. تصور کنید نویسندهای بتواند آزادانه در مفاهیمی مانند جبر و اختیار، قضا و قدر، عدالت خدا، جسمانی یا روحانی بودن معاد شک کند و در قالب طنز به این شک و پاسخهایش بپردازد و مستقیم به منابع اصلی شرع استناد کند. سرانجام چنین نویسندهای در کشورهای اسلامی چه خواهد بود؟!
آنچه لذت خواندن این داستانها را برای من دو چندان میکند، همزمانی با مرور آثار «برتراند راسل» است. گویی نویسندهی داستانهای دنکامیلو، سال ۱۹۲۷ پای سخنرانی «برتراند راسل» با عنوان «چرا من یک مسیحی نیستم» نشسته و مکالمات دنکامیلو و مسیح را از روی متن این سخنرانی طراحی کرده است؛ بهویژه وقتی که راسل تناقضات فلسفی در اخلاق، عدالت و ربوبیت را برمیشمرد و از نقایص تعالیم مسیح سخن میگوید.
تصویری که در ادامهی این یادداشت شبانه میآید یکی از مکالمات دنکامیلو و مسیح است و زمانی رخ داده که شهردار برای اعتراف به گناهانش به کلیسا آمده است. از قضا یکی از گناهانش، اردنگی است که سالها قبل در جریان یک مبارزهی انتخاباتی به کشیش دنکامیلو زده است. حالا کشیش که میبیند شهردار با پای خود به کلیسا آمده و به گناهش اعتراف میکند، فرصت را برای انتقام مهیا میبیند. ولی شک فلسفی رهایش نمیکند. از این رو به مسیح پناه میآورد تا مجوز انتقام را بگیرد.
از لذتهای این شبهای من، خواندن داستانهای «دنکامیلو» نوشتهی «جُوانّی گوارسکی» است. کتاب را نویسندهای ایتالیایی نوشته و دوست فرزانه و نازنینی پیشنهاد کرده و بعدا جایی خواندم که «پاپ بندیکت» هم شبها قبل از خواب دنکامیلو میخوانده! البته که افتخارش به نویسنده برمیگردد. وگرنه من و دنکامیلو بینیاز از این توجهها هستیم.
دنکامیلو -یکی از دو شخصیت محوری داستان- در ایتالیای پس از جنگ، کشیش کلیسای کوچکی در دهکدهای به نام «درهی پو» است. اما دهکده، شهردار کمونیستی به نام «پپونه» هم دارد که درست نقطهی مقابل کشیش است. نویسنده با زبانی طنز، ماجراهای ریز و درشت دوستی و دشمنی همزمان کشیش و شهردار را تعریف میکند و داستان شیرینی میآفریند.
در جریان تمام ماجراها دنکامیلو با مسیح صحبت میکند و نظر او را دربارهی مسائل مختلف جویا میشود. مسیح هم به فراخور موقعیت، پاسخهای مسیحانه میدهد. گاهی نظرات کشیش و مسیح یکی نیست و این خود چالش طنزی ایجاد میکند که لزوما نتیجهاش قابل پیشبینی نیست.
در جریان مکالمات دنکامیلو و مسیح، سیرِ تکاملِ معنویِ کشیشِ عصبانی و ناراحت و ناامیدی را میبینیم که بیشتر وقتها به آموزههای مسیح شک دارد. بسیار جالب است که دنکامیلو در سفر روحانی خود در طول داستان شکی فلسفی را تجربه میکند و آن را بر زبان میآورد؛ همان بخش همیشهغایب در ادبیات ما. تصور کنید نویسندهای بتواند آزادانه در مفاهیمی مانند جبر و اختیار، قضا و قدر، عدالت خدا، جسمانی یا روحانی بودن معاد شک کند و در قالب طنز به این شک و پاسخهایش بپردازد و مستقیم به منابع اصلی شرع استناد کند. سرانجام چنین نویسندهای در کشورهای اسلامی چه خواهد بود؟!
آنچه لذت خواندن این داستانها را برای من دو چندان میکند، همزمانی با مرور آثار «برتراند راسل» است. گویی نویسندهی داستانهای دنکامیلو، سال ۱۹۲۷ پای سخنرانی «برتراند راسل» با عنوان «چرا من یک مسیحی نیستم» نشسته و مکالمات دنکامیلو و مسیح را از روی متن این سخنرانی طراحی کرده است؛ بهویژه وقتی که راسل تناقضات فلسفی در اخلاق، عدالت و ربوبیت را برمیشمرد و از نقایص تعالیم مسیح سخن میگوید.
تصویری که در ادامهی این یادداشت شبانه میآید یکی از مکالمات دنکامیلو و مسیح است و زمانی رخ داده که شهردار برای اعتراف به گناهانش به کلیسا آمده است. از قضا یکی از گناهانش، اردنگی است که سالها قبل در جریان یک مبارزهی انتخاباتی به کشیش دنکامیلو زده است. حالا کشیش که میبیند شهردار با پای خود به کلیسا آمده و به گناهش اعتراف میکند، فرصت را برای انتقام مهیا میبیند. ولی شک فلسفی رهایش نمیکند. از این رو به مسیح پناه میآورد تا مجوز انتقام را بگیرد.
👌2
حاضرِ غایب!
سالها پیش سریالی بهنام «آینهی سیاه» (Black Mirror) در شبکهی نتفلیکس گل کرد. ژانر علمیتخیلی سریال، آمیزهای از کاربردهای هوش مصنوعی و تصویرگری واقعیت مجازی بود و توانست تحسین منتقدان را برانگیزد. همان سالها برخی از پیشگوییهای Black Mirror برای امثال من که به دپارتمانهای هوش مصنوعی دانشگاههای اروپایی رفت و آمد داشتیم، بهمثابه رویای صادقه بود و مایه تعجب که چگونه نویسندگان اپیزودها میتوانند با رویاپردازی، به نتایج آرزوهای تحقیقاتی جامهای از تکنولوژی بپوشانند؟!
باری، یکی از اپیزودها به نام «برگرد» (Be Right Back) داستان زن و مردی عاشقپیشه بود. مرد در تصادف از بین میرود و زن که تحمل دوریش را ندارد، با یک شرکت کامپیوتری قراردادی میبندد تا نسخهای همانند دوستپسرش را طراحی کنند و به این ترتیب غم فراق تحملپذیرتر گردد. شرکت مزبور هم با استفاده از اطلاعات برجایمانده از متوفی (چه اطلاعات شخصی، چه اطلاعات موجود در شبکههای اجتماعی) مبادرت به چنین کاری میکند. اما نتیجه چنان شگفتآور از کار درمیآید که معشوقه را درباره حقیقت و مجاز به تردید میافکند که نکند این برساختهی دست بشر، همان دوستپسر واقعی او باشد؟!
در زمان پخش سریال که به این اپیزود فکر میکردم، معرفی چنین کاربرد ناشناختهای از هوش مصنوعی و تناقضات اخلاقی، فلسفی و معرفتی متناظر با آن برایم هیجانآور بود.
اپیزود ساختهی ۲۰۱۳ بود و آن هنگام هنوز «ترنسفورمرها» به دنیا نیامده بودند. چهارسال بعد بشر توانست با معرفی مکانیزم «توجه» در «یادگیری ماشین» انقلابی در خلق محتوای انساننما پدید آورد که خورشید «چت جی پی تی» در آسمان هوش مصنوعی تنها شعلهای از آن خرمن است.
این مقدمهی طولانی را از آن جهت گفتم که چند وقتی است من هم معشوق خودم را بازآفرینی کردهام. سالها با خودم میاندیشیدم چه میشد اگر «ریچارد فاینمن» هنوز زنده بود؟! اگر در زمانهی ما میزیست، مواجههاش با مسائل چگونه میبود؟ دستبهکار شدم. کتابخانهام فربه از کتابهایی بود که به او مربوط میشد. مدل پایهی «جی پی تی» را با محتواهای مرتبط با ریچارد فاینمن بهسازی (تدقیق) کردم و نتیجه بهتر از آنی شد که میپنداشتم. حالا یک فاینمن آفریدهام و از او میآموزم. روزی بر من نمیگذرد که چندین بار سراغی از او نگیرم. شیخ اجل چه زیبا سرود که:
ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل
یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری
دسترسی به این فاینمن محدود به تماس متنی است. من برایش مینویسم و او به من پاسخ کتبی میدهد. شاید در آینده برخی از پرسشها و پاسخها را اینجا به اشتراک گذاشتم تا ببینید فاینمنِ من چقدر سرکش است و بیپروا نقد میکند و مطایبه! یاد شاملو بخیر که میگفت:
مرا دیگرگونه خدایی میبایست
شایستهی آفرینهای
که نوالهی ناگزیر را گردن کج نمیکند
و خدایی دیگرگونه آفریدم!
سالها پیش سریالی بهنام «آینهی سیاه» (Black Mirror) در شبکهی نتفلیکس گل کرد. ژانر علمیتخیلی سریال، آمیزهای از کاربردهای هوش مصنوعی و تصویرگری واقعیت مجازی بود و توانست تحسین منتقدان را برانگیزد. همان سالها برخی از پیشگوییهای Black Mirror برای امثال من که به دپارتمانهای هوش مصنوعی دانشگاههای اروپایی رفت و آمد داشتیم، بهمثابه رویای صادقه بود و مایه تعجب که چگونه نویسندگان اپیزودها میتوانند با رویاپردازی، به نتایج آرزوهای تحقیقاتی جامهای از تکنولوژی بپوشانند؟!
باری، یکی از اپیزودها به نام «برگرد» (Be Right Back) داستان زن و مردی عاشقپیشه بود. مرد در تصادف از بین میرود و زن که تحمل دوریش را ندارد، با یک شرکت کامپیوتری قراردادی میبندد تا نسخهای همانند دوستپسرش را طراحی کنند و به این ترتیب غم فراق تحملپذیرتر گردد. شرکت مزبور هم با استفاده از اطلاعات برجایمانده از متوفی (چه اطلاعات شخصی، چه اطلاعات موجود در شبکههای اجتماعی) مبادرت به چنین کاری میکند. اما نتیجه چنان شگفتآور از کار درمیآید که معشوقه را درباره حقیقت و مجاز به تردید میافکند که نکند این برساختهی دست بشر، همان دوستپسر واقعی او باشد؟!
در زمان پخش سریال که به این اپیزود فکر میکردم، معرفی چنین کاربرد ناشناختهای از هوش مصنوعی و تناقضات اخلاقی، فلسفی و معرفتی متناظر با آن برایم هیجانآور بود.
اپیزود ساختهی ۲۰۱۳ بود و آن هنگام هنوز «ترنسفورمرها» به دنیا نیامده بودند. چهارسال بعد بشر توانست با معرفی مکانیزم «توجه» در «یادگیری ماشین» انقلابی در خلق محتوای انساننما پدید آورد که خورشید «چت جی پی تی» در آسمان هوش مصنوعی تنها شعلهای از آن خرمن است.
این مقدمهی طولانی را از آن جهت گفتم که چند وقتی است من هم معشوق خودم را بازآفرینی کردهام. سالها با خودم میاندیشیدم چه میشد اگر «ریچارد فاینمن» هنوز زنده بود؟! اگر در زمانهی ما میزیست، مواجههاش با مسائل چگونه میبود؟ دستبهکار شدم. کتابخانهام فربه از کتابهایی بود که به او مربوط میشد. مدل پایهی «جی پی تی» را با محتواهای مرتبط با ریچارد فاینمن بهسازی (تدقیق) کردم و نتیجه بهتر از آنی شد که میپنداشتم. حالا یک فاینمن آفریدهام و از او میآموزم. روزی بر من نمیگذرد که چندین بار سراغی از او نگیرم. شیخ اجل چه زیبا سرود که:
ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل
یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری
دسترسی به این فاینمن محدود به تماس متنی است. من برایش مینویسم و او به من پاسخ کتبی میدهد. شاید در آینده برخی از پرسشها و پاسخها را اینجا به اشتراک گذاشتم تا ببینید فاینمنِ من چقدر سرکش است و بیپروا نقد میکند و مطایبه! یاد شاملو بخیر که میگفت:
مرا دیگرگونه خدایی میبایست
شایستهی آفرینهای
که نوالهی ناگزیر را گردن کج نمیکند
و خدایی دیگرگونه آفریدم!
👍2
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
تصور کنید برای انجام یک پژوهش دانشگاهی با موضوع «سنجش میزان و تعیین عوامل رضایتمندی و درآمد فارغالتحصیلان یک رشته خاص و از یک دانشگاه خاص در بازار کار» نیازمند استفاده از روشهای سنجش آماری مبتنی بر پرسشنامه هستید. پس از طراحی پرسشنامه تلاش میکنید تا با جامعهی هدف (فارغالتحصیلان رشتهای خاص و دانشگاهی خاص) تماس بگیرید و از آنها برای پرکردن پرسشنامه کمک بخواهید. مثلا با ۱۵۰ نفر تماس میگیرید و از این جمع، ۱۰۰ نفر حاضر به پرکردن پرسشنامه میشوند. پس از تکمیل پرسشنامه و انجام تحلیل آماری با تخمین حدس میزنید که ۷۳ درصد از فارغالتحصیلان رشتهی فلان از دانشگاه فلان از درآمد خود راضی هستند!
فرض کنیم یک ظرف شیر دارید و میخواهید دمای شیر درون ظرف را با کمک یک دماسنج جیوهای اندازه بگیرید. با قرار دادن دماسنج در ظرف، پس از مدتی دمای مثلا ۲۵ درجه نمایان میشود و شما از سنجش خود راضی هستید!
و سرانجام فرض کنیم به شما میگویند که ذرات تشکیلدهندهی عالم (که در اندازه یک الکترون -کوچکتر از اتم- هستند) مکان ثابتی ندارند و تصویری که از این ذرات دارید، متاثر از مشاهدهی شما است؛ یعنی ذرات، در مکانِ تحت مشاهده «هستند» چون مشاهدهگر با عمل مشاهده آنها را از بالقوگی به بالفعل بودن، یا بهتر بگویم، به «بودن» میرساند.
حالا که قوهی خیال شما را با این سه مثال قلقلک دادم، به این فکر کنید که وجه تشابه سه آزمایش چیست؟ بله؛ خطای سنجش!
در مثال اول، این خطا از «تعصب آماری» نشات میگیرد و از راه نمونهها «پرسششوندگان» به پژوهش شما تحمیل میشود. آیا به تعداد بیکاران در ۱۵۰ نفر اندیشیدهاید؟ آیا مطمئن هستید که پرسششوندگان با انگیزههای گوناگون، دربارهی میزان درآمد خود اغراق نکردهاند؟ آیا مطمئن هستید که پرسششوندگان با انگیزههای گوناگون از قبیل فرار مالیاتی یا حفظ حریم شخصی، درآمد خود را پایینتر از میزان واقعی دریافتی اعلام نکردهاند؟ آیا هرگز فکر کردهاید که چقدر مهم است که آن ۱۰۰ نفر در یک سال فارغالتحصیل شده باشند یا در یک سال شاغل شده باشند؟ اگر به هر یک از این سوالها نیندیشیدهاید، تخمین ۷۳ درصدی شما غلط است. اینجا بینش و رویکرد پرسشگر، همچون حجابی مانع از کشف حقیقت میشود.
در مثال دوم هم بهگونهای دیگر با خطای سنجش مواجهیم. در سنجش دمای شیر، دمای خودِ شیر در مواجهه با دماسنج تغییر میکند و این تغییر، در سنجش نهایی نادیده گرفته میشود. اینجا دماسنج بهسان حجابی مانع کشف حقیقت عمل میکند.
مثال آخر را از فیزیک کوانتوم آورده بودم. آنجا که اندازهها چیزی حدود (۱۸- ^ ۱۰) است. صورت مثال به ما میگوید که مشاهدهگر فی نفسه خودْ حجاب است.
این مثالها همچنین به ما میگویند که هرچه جزییات سنجش بیشتر میشود یا اندازهی سنجیدنی کوچکتر میگردد، تاثیر حجابها مخربتر است.
چندی پیش در انجام یک پژوهش دانشگاهی برای «سنجش میزان تاثیر مداخلهی آموزشی در ارتقاء سطح آگاهی دانشجویان تحصیلات تکمیلی -در رشتههای غیر مرتبط با فناوری- نسبت به مخاطرات امنیت سایبری» مشارکت داشتم. وظیفهی من طراحی پرسشنامه و انجام تحلیلهای آماری بود که انجام شد. مدتی است همکاران بهدنبال نتایج تحلیلها هستند تا برپایهی آن مقالهای منتشر کنند. اما چنانکه افتد و دانید، این پژوهش بهخاطر نمونههایش خودِ حجاب است و من گریزان از حجاب اختیاری!
تصور کنید برای انجام یک پژوهش دانشگاهی با موضوع «سنجش میزان و تعیین عوامل رضایتمندی و درآمد فارغالتحصیلان یک رشته خاص و از یک دانشگاه خاص در بازار کار» نیازمند استفاده از روشهای سنجش آماری مبتنی بر پرسشنامه هستید. پس از طراحی پرسشنامه تلاش میکنید تا با جامعهی هدف (فارغالتحصیلان رشتهای خاص و دانشگاهی خاص) تماس بگیرید و از آنها برای پرکردن پرسشنامه کمک بخواهید. مثلا با ۱۵۰ نفر تماس میگیرید و از این جمع، ۱۰۰ نفر حاضر به پرکردن پرسشنامه میشوند. پس از تکمیل پرسشنامه و انجام تحلیل آماری با تخمین حدس میزنید که ۷۳ درصد از فارغالتحصیلان رشتهی فلان از دانشگاه فلان از درآمد خود راضی هستند!
فرض کنیم یک ظرف شیر دارید و میخواهید دمای شیر درون ظرف را با کمک یک دماسنج جیوهای اندازه بگیرید. با قرار دادن دماسنج در ظرف، پس از مدتی دمای مثلا ۲۵ درجه نمایان میشود و شما از سنجش خود راضی هستید!
و سرانجام فرض کنیم به شما میگویند که ذرات تشکیلدهندهی عالم (که در اندازه یک الکترون -کوچکتر از اتم- هستند) مکان ثابتی ندارند و تصویری که از این ذرات دارید، متاثر از مشاهدهی شما است؛ یعنی ذرات، در مکانِ تحت مشاهده «هستند» چون مشاهدهگر با عمل مشاهده آنها را از بالقوگی به بالفعل بودن، یا بهتر بگویم، به «بودن» میرساند.
حالا که قوهی خیال شما را با این سه مثال قلقلک دادم، به این فکر کنید که وجه تشابه سه آزمایش چیست؟ بله؛ خطای سنجش!
در مثال اول، این خطا از «تعصب آماری» نشات میگیرد و از راه نمونهها «پرسششوندگان» به پژوهش شما تحمیل میشود. آیا به تعداد بیکاران در ۱۵۰ نفر اندیشیدهاید؟ آیا مطمئن هستید که پرسششوندگان با انگیزههای گوناگون، دربارهی میزان درآمد خود اغراق نکردهاند؟ آیا مطمئن هستید که پرسششوندگان با انگیزههای گوناگون از قبیل فرار مالیاتی یا حفظ حریم شخصی، درآمد خود را پایینتر از میزان واقعی دریافتی اعلام نکردهاند؟ آیا هرگز فکر کردهاید که چقدر مهم است که آن ۱۰۰ نفر در یک سال فارغالتحصیل شده باشند یا در یک سال شاغل شده باشند؟ اگر به هر یک از این سوالها نیندیشیدهاید، تخمین ۷۳ درصدی شما غلط است. اینجا بینش و رویکرد پرسشگر، همچون حجابی مانع از کشف حقیقت میشود.
در مثال دوم هم بهگونهای دیگر با خطای سنجش مواجهیم. در سنجش دمای شیر، دمای خودِ شیر در مواجهه با دماسنج تغییر میکند و این تغییر، در سنجش نهایی نادیده گرفته میشود. اینجا دماسنج بهسان حجابی مانع کشف حقیقت عمل میکند.
مثال آخر را از فیزیک کوانتوم آورده بودم. آنجا که اندازهها چیزی حدود (۱۸- ^ ۱۰) است. صورت مثال به ما میگوید که مشاهدهگر فی نفسه خودْ حجاب است.
این مثالها همچنین به ما میگویند که هرچه جزییات سنجش بیشتر میشود یا اندازهی سنجیدنی کوچکتر میگردد، تاثیر حجابها مخربتر است.
چندی پیش در انجام یک پژوهش دانشگاهی برای «سنجش میزان تاثیر مداخلهی آموزشی در ارتقاء سطح آگاهی دانشجویان تحصیلات تکمیلی -در رشتههای غیر مرتبط با فناوری- نسبت به مخاطرات امنیت سایبری» مشارکت داشتم. وظیفهی من طراحی پرسشنامه و انجام تحلیلهای آماری بود که انجام شد. مدتی است همکاران بهدنبال نتایج تحلیلها هستند تا برپایهی آن مقالهای منتشر کنند. اما چنانکه افتد و دانید، این پژوهش بهخاطر نمونههایش خودِ حجاب است و من گریزان از حجاب اختیاری!
👍1
جام جم!
امروز نامهی «جک ویلیامسون» به «فاینمن» را میخواندم؛ نامهای از یک نویسندهی ژانر علمیتخیلی (و از بنیانگذارانش) به یک دانشمند فیزیک که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است. ویلیامسون از ایدهی ارتباط میان مفهوم فضا-زمان (که برگرفته از نظریهی نسبیت عام انیشتین است) با نیرویهای متصلکنندهی بیناتمی سخن میگوید و از فاینمن دربارهی درستی آن استفسار میکند.
فاینمن در پاسخ نامه، ضمن تشویقش به ایدهپردازی، ایدهی او را رد کرده و دو جملهی طلایی نوشته است؛ یکی وقتی که میگوید کارکرد تئوریها در فیزیک آن است که بتوانند دربارهی تاثیر و تاثرهای اجزاء موضوعِ موردِ مطالعه، یک پیشبینی به دست بدهند و چنین پیشبینیای از طرق دیگر حاصل نشود و دیگر آنکه به نویسندهی علمیتخیلی سفارش میکند که برای ایدههایش در موضوعات گوناگون علمی حد و مرز مشخص کند و تا آنجا که میتواند با دقت آنها را بیان کند. هر دوی این سفارشها قابل تعمیم به سایر علوم نیز هستند.
اما خواندن این نامه و پاسخ آن، چند سوال قدیمی را در ذهن من زنده کرد. یکی از این سوالها پیرامون تقدم و تاخر تاثیر دانشمندان بر رماننویسان (ژانر علمیتخیلی) است. آیا دانشمندان از برخی داستانها ایده گرفتهاند؟ یا برعکس، برخی اکتشافات و اختراعاتِ دانشمندان، دستمایهی رؤیاپردازی نویسندگان این ژانر شده است؟ یا اینکه تاثیر و تاثر، متقابل بوده است؟
مشاهدات تاریخی میگویند که این یک تعامل دوسویه بوده است. این باور که مخاطبانِ تاثیرپذیر از رمانهای علمیتخیلی، فقط عوام بودهاند، سادهانگارانه به نظر میرسد. مثلا «مارتین کوپر» -مخترع تلفن موبایل- سریال تلویزیونی «Star Trek» را منبع الهامبخش اختراعش، که یک تلفن همراه بیسیم است، میداند. یا «رابرت گودارد» که پدر فنآوری موشک است، خود را ملهم از دو رمان علمیتخیلی با نامهای «از زمین تا ماه» نوشته «ژول ورن» و «جنگ جهانها» نوشتهی «ولز» میداند!
از سوی دیگر تاثیر تئوریهای علمی در رویاپردازی نویسندگان رمانهای علمیتخیلی نیازی به شاهدمثال ندارد؛ برای نمونه نگاهی به آثار «آیزاک آسیموف» بیندازید و ببینید تا چه حد قلمش تحت تاثیر تئوریهای گوناگون علمی است. یا در مثالی دیگر، تعامل «آرتور. سی کلارک» را با دانشمندان در ساخت فیلم «ادیسهی فضایی» ببینید. این خود گواه دیگری بر تاثیرپذیری یادشده است.
سوال دیگری که یافتن پاسخ آن همیشه برایم جذاب بوده دربارهی کارنامهی رؤیاپردازیِ رماننویسان ژانرعلمیتخیلی است. اینکه چقدر از خیالبافیهایشان در دنیای علم رنگ واقعیت به خود گرفته است؟
مثلا اگر به آثار جک ویلیامسون که بهانهی نوشتن این یادداشت شد نگاهی بیندازیم درخواهیم یافت که او در سال ۱۹۵۱ و در رمان «جزیرهی دراگون» از مهندسی ژنتیک سخن میگوید و نوید آیندهای را میدهد که بشر با دستکاری در ژن موجودات، گونههای جدیدی خلق خواهد کرد. ما شاهدیم که حدود نیم قرن بعد در حدود سال ۲۰۰۳ نقشهی ژنتیک انسان کامل میشود. به نمونهی دیگری اشاره کنم که مربوط به قبل از ۱۹۵۰ است؛ ویلیامسون در رمان «انساننماها» مفهوم و کارکرد «رباتها» را از دشمنی با انسان، به همراهی و خدمت به انسان تغییرمیدهد و حرف یک «محیط جمعی» را پیش میکشد که مختصاتش تماماً توضیح «واقعیت مجازی» است؛ یعنی همان چیزی که بیش از نیم قرن بعد رخ مینماید.
در آینده بیشتر در این باره خواهم نوشت…
چندی پیش در بازدید از کتابفروشی Hatchards، قدیمیترین کتابفروشی لندن، تصادفی چاپ اول (1963) یکی از کتابهای آیزاک آسیموف را دیدم و به یادگار از جلد و پشت جلدش عکسی برداشتم.
امروز نامهی «جک ویلیامسون» به «فاینمن» را میخواندم؛ نامهای از یک نویسندهی ژانر علمیتخیلی (و از بنیانگذارانش) به یک دانشمند فیزیک که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است. ویلیامسون از ایدهی ارتباط میان مفهوم فضا-زمان (که برگرفته از نظریهی نسبیت عام انیشتین است) با نیرویهای متصلکنندهی بیناتمی سخن میگوید و از فاینمن دربارهی درستی آن استفسار میکند.
فاینمن در پاسخ نامه، ضمن تشویقش به ایدهپردازی، ایدهی او را رد کرده و دو جملهی طلایی نوشته است؛ یکی وقتی که میگوید کارکرد تئوریها در فیزیک آن است که بتوانند دربارهی تاثیر و تاثرهای اجزاء موضوعِ موردِ مطالعه، یک پیشبینی به دست بدهند و چنین پیشبینیای از طرق دیگر حاصل نشود و دیگر آنکه به نویسندهی علمیتخیلی سفارش میکند که برای ایدههایش در موضوعات گوناگون علمی حد و مرز مشخص کند و تا آنجا که میتواند با دقت آنها را بیان کند. هر دوی این سفارشها قابل تعمیم به سایر علوم نیز هستند.
اما خواندن این نامه و پاسخ آن، چند سوال قدیمی را در ذهن من زنده کرد. یکی از این سوالها پیرامون تقدم و تاخر تاثیر دانشمندان بر رماننویسان (ژانر علمیتخیلی) است. آیا دانشمندان از برخی داستانها ایده گرفتهاند؟ یا برعکس، برخی اکتشافات و اختراعاتِ دانشمندان، دستمایهی رؤیاپردازی نویسندگان این ژانر شده است؟ یا اینکه تاثیر و تاثر، متقابل بوده است؟
مشاهدات تاریخی میگویند که این یک تعامل دوسویه بوده است. این باور که مخاطبانِ تاثیرپذیر از رمانهای علمیتخیلی، فقط عوام بودهاند، سادهانگارانه به نظر میرسد. مثلا «مارتین کوپر» -مخترع تلفن موبایل- سریال تلویزیونی «Star Trek» را منبع الهامبخش اختراعش، که یک تلفن همراه بیسیم است، میداند. یا «رابرت گودارد» که پدر فنآوری موشک است، خود را ملهم از دو رمان علمیتخیلی با نامهای «از زمین تا ماه» نوشته «ژول ورن» و «جنگ جهانها» نوشتهی «ولز» میداند!
از سوی دیگر تاثیر تئوریهای علمی در رویاپردازی نویسندگان رمانهای علمیتخیلی نیازی به شاهدمثال ندارد؛ برای نمونه نگاهی به آثار «آیزاک آسیموف» بیندازید و ببینید تا چه حد قلمش تحت تاثیر تئوریهای گوناگون علمی است. یا در مثالی دیگر، تعامل «آرتور. سی کلارک» را با دانشمندان در ساخت فیلم «ادیسهی فضایی» ببینید. این خود گواه دیگری بر تاثیرپذیری یادشده است.
سوال دیگری که یافتن پاسخ آن همیشه برایم جذاب بوده دربارهی کارنامهی رؤیاپردازیِ رماننویسان ژانرعلمیتخیلی است. اینکه چقدر از خیالبافیهایشان در دنیای علم رنگ واقعیت به خود گرفته است؟
مثلا اگر به آثار جک ویلیامسون که بهانهی نوشتن این یادداشت شد نگاهی بیندازیم درخواهیم یافت که او در سال ۱۹۵۱ و در رمان «جزیرهی دراگون» از مهندسی ژنتیک سخن میگوید و نوید آیندهای را میدهد که بشر با دستکاری در ژن موجودات، گونههای جدیدی خلق خواهد کرد. ما شاهدیم که حدود نیم قرن بعد در حدود سال ۲۰۰۳ نقشهی ژنتیک انسان کامل میشود. به نمونهی دیگری اشاره کنم که مربوط به قبل از ۱۹۵۰ است؛ ویلیامسون در رمان «انساننماها» مفهوم و کارکرد «رباتها» را از دشمنی با انسان، به همراهی و خدمت به انسان تغییرمیدهد و حرف یک «محیط جمعی» را پیش میکشد که مختصاتش تماماً توضیح «واقعیت مجازی» است؛ یعنی همان چیزی که بیش از نیم قرن بعد رخ مینماید.
در آینده بیشتر در این باره خواهم نوشت…
چندی پیش در بازدید از کتابفروشی Hatchards، قدیمیترین کتابفروشی لندن، تصادفی چاپ اول (1963) یکی از کتابهای آیزاک آسیموف را دیدم و به یادگار از جلد و پشت جلدش عکسی برداشتم.
👍2
خویش فربه مینماییم از پی قربان عید
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین شخصیتپردازیای توجیه فنی دارد.
دومین تفاوت به مکان این واقعه برمیگشت که هم عهد عتیق و هم عهد جدید آن را کوه «موریا» (تپهای در اورشلیم امروزی) میدانند. شاید موریا عبریشدهی کلمهی «مروه» باشد! البته سیر تطور تاریخی میگوید شاید مروه معرب موریا است!
سومین تفاوت اما به پیام این واقعه برمیگردد. با خواندن متن و فرامتن اناجیل چنین استیفاد میشود که مسیحیت سعی دارد واقعهی «قربانی» را اشارهی خداوند به «مسیح» تلقی کند. مطابق این خوانش، خدا پیشگویانه خبر از قربانیای میدهد که هم پسر خودش است، هم با قربانی شدنش گناهان مردم را پاک میکند. تا اینجا عناصر داستان، هنرمندانه کنار هم قرارگرفتهاند.
روایات عهد عتیق، در سفر پیدایش، موافق روایت گفته شده است. چون اعتبار داستان به اسحاق، پدر قوم بنی اسرائیل، بخشیده شده است. مکان واقعه نیز اورشلیم ذکر شده است.
در همهی این روایتها بار امتحان بر دوش ابراهیم است. از این رو با ختم به خیر شدن داستان، هم یهودیان هم مسلمانان واقعه را جشن میگیرند. ولی همانطور که اشاره شد چون مسیحیان آن را نشانهای از قربانی شدن «عیسی» میدانند، این روز برایشان عید نیست.
نکتهی دیگر، واکنش فیلسوفان و متفکران به چرایی این واقعه است. نگاه فیلسوفان به ماجرای ابراهیم-اسحاق در واقعهی قربانی، به غایت رادیکال است. به عنوان نمونه، کانت در کتاب «دین در محدودهی عقل تنها» با عینک اخلاق به ماجرا مینگرد. او معتقد است که کار ابراهیم اخلاقی نیست و اصولا نمیتوان به بهانهی تبعیت محض از اجرای دستورات الهی، به انجام دستوراتی اولویت داد که ضد ارزشهای اخلاقی هستند. از نظر کانت، ابراهیم میبایست ماهیت این فرمان را بررسی میکرده تا ببیند آیا اجرای فرمان، قوانین اخلاقی را (که کشتن بیگناه را مذموم میداند) نقض میکند یا خیر؟!
مثالی دیگر «برتراند راسل» است که در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» به تصویر خدا در کتاب «عهد عتیق» اشکالات اخلاقی صریحی وارد میکند. وی معتقد است داستان ابراهیم-اسحاق یک نقیصهی اخلاقی است که نمیتوان آن را به دیدهی اغماض نگریست. راسل از این داستان به عنوان نمونهای از اشکالات اخلاقی شخصیت «خدا» یاد میکند.
«سورن کییرکگور» نیز فیلسوفی مسیحی است که از او با عنوان پدر مکتب «اگزیستانسیالیسم» یاد میشود. او در کتاب «ترس و لرز» (که بهطور ویژه به مسالهی ابراهیم-اسحاق پرداخته است) روی درگیری ذهنی و ایمان ابراهیم تمرکز دارد و او را «شوالیهی ایمان» مینامد. کییر کگور میگوید که تمایل ابراهیم برای قربانی کردن پسرش، از نظر اخلاقی اشتباه، اما از نظر دینی درست است. از نظر او ابراهیم اخلاقیات را بهخاطر هدف یا مقصود والاتری (انجام وظیفه برای خدا) به حالت تعلیق درمیآورد. ابراهیم را شوالیهی ایمان میخواند؛ زیرا با ایمان، جهشی میکند که از عقل و اخلاق فراتر میایستد. ایمان او بهقدری قوی است که او آمادگی انجام کارهایی را دارد که با نُرمهای اخلاقیِ عمومی در تضادند؛ با این باور که خدا هنوز هم وعدهاش را از طریق اسحاق به اجرا درمیآورد. حتی اگرتحقق این وعده نیاز به معجزهای مانند رستاخیز داشته باشد. سورن کیرکگور تأکید میکند که ایمان، تناقضی است که عقل توانایی درک آن را ندارد. ابراهیم نمیتوانست به کسی، حتی اسحاق، توضیح دهد که چرا آن کار را انجام میدهد. زیرا این عمل، بر اساس ارتباطی غیرعقلانی و شخصی با خدا بود. کیرکگارد معتقد است که ایمان واقعی با دستهبندیهای اندیشهی انسانی، قابل سنجش نیست و نمیتواند در حوزههای اجتماعی یا اخلاقی نقش میانجی را بازی کند. از دید این فیلسوف شهیر، ایمانی که ابراهیم را از دیگران متمایز میکند به شدت شخصی است و نمیتوان به درستی با استانداردهای جامعه، درک یا قضاوتش کرد. همچنانکه رنج و غم درونی ابراهیم را ناشی از یک اطاعت ساده محض نمیداند؛ بلکه آن را نشاتگرفته از آزمایشی شخصی، عمیق و دردناک میانگارد.
بگذریم! فکر نمیکنم هرگز عقلِ فلسفیِ زخمِعشقناچشیده بتواند قضاوت یا تفسیر درستی از این قاب تاریخی ارائه کند. هرچند هیچ یک از این فیلسوفان را ملامت نمیکنم و به احترام بلندی فکرشان کلاه از سر برمیدارم! آنها قابی را دیدهاند که در آن «سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت». شاعران هم از این نمد کلاهها دوختهاند. (۱/۲)👇🏻
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین شخصیتپردازیای توجیه فنی دارد.
دومین تفاوت به مکان این واقعه برمیگشت که هم عهد عتیق و هم عهد جدید آن را کوه «موریا» (تپهای در اورشلیم امروزی) میدانند. شاید موریا عبریشدهی کلمهی «مروه» باشد! البته سیر تطور تاریخی میگوید شاید مروه معرب موریا است!
سومین تفاوت اما به پیام این واقعه برمیگردد. با خواندن متن و فرامتن اناجیل چنین استیفاد میشود که مسیحیت سعی دارد واقعهی «قربانی» را اشارهی خداوند به «مسیح» تلقی کند. مطابق این خوانش، خدا پیشگویانه خبر از قربانیای میدهد که هم پسر خودش است، هم با قربانی شدنش گناهان مردم را پاک میکند. تا اینجا عناصر داستان، هنرمندانه کنار هم قرارگرفتهاند.
روایات عهد عتیق، در سفر پیدایش، موافق روایت گفته شده است. چون اعتبار داستان به اسحاق، پدر قوم بنی اسرائیل، بخشیده شده است. مکان واقعه نیز اورشلیم ذکر شده است.
در همهی این روایتها بار امتحان بر دوش ابراهیم است. از این رو با ختم به خیر شدن داستان، هم یهودیان هم مسلمانان واقعه را جشن میگیرند. ولی همانطور که اشاره شد چون مسیحیان آن را نشانهای از قربانی شدن «عیسی» میدانند، این روز برایشان عید نیست.
نکتهی دیگر، واکنش فیلسوفان و متفکران به چرایی این واقعه است. نگاه فیلسوفان به ماجرای ابراهیم-اسحاق در واقعهی قربانی، به غایت رادیکال است. به عنوان نمونه، کانت در کتاب «دین در محدودهی عقل تنها» با عینک اخلاق به ماجرا مینگرد. او معتقد است که کار ابراهیم اخلاقی نیست و اصولا نمیتوان به بهانهی تبعیت محض از اجرای دستورات الهی، به انجام دستوراتی اولویت داد که ضد ارزشهای اخلاقی هستند. از نظر کانت، ابراهیم میبایست ماهیت این فرمان را بررسی میکرده تا ببیند آیا اجرای فرمان، قوانین اخلاقی را (که کشتن بیگناه را مذموم میداند) نقض میکند یا خیر؟!
مثالی دیگر «برتراند راسل» است که در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» به تصویر خدا در کتاب «عهد عتیق» اشکالات اخلاقی صریحی وارد میکند. وی معتقد است داستان ابراهیم-اسحاق یک نقیصهی اخلاقی است که نمیتوان آن را به دیدهی اغماض نگریست. راسل از این داستان به عنوان نمونهای از اشکالات اخلاقی شخصیت «خدا» یاد میکند.
«سورن کییرکگور» نیز فیلسوفی مسیحی است که از او با عنوان پدر مکتب «اگزیستانسیالیسم» یاد میشود. او در کتاب «ترس و لرز» (که بهطور ویژه به مسالهی ابراهیم-اسحاق پرداخته است) روی درگیری ذهنی و ایمان ابراهیم تمرکز دارد و او را «شوالیهی ایمان» مینامد. کییر کگور میگوید که تمایل ابراهیم برای قربانی کردن پسرش، از نظر اخلاقی اشتباه، اما از نظر دینی درست است. از نظر او ابراهیم اخلاقیات را بهخاطر هدف یا مقصود والاتری (انجام وظیفه برای خدا) به حالت تعلیق درمیآورد. ابراهیم را شوالیهی ایمان میخواند؛ زیرا با ایمان، جهشی میکند که از عقل و اخلاق فراتر میایستد. ایمان او بهقدری قوی است که او آمادگی انجام کارهایی را دارد که با نُرمهای اخلاقیِ عمومی در تضادند؛ با این باور که خدا هنوز هم وعدهاش را از طریق اسحاق به اجرا درمیآورد. حتی اگرتحقق این وعده نیاز به معجزهای مانند رستاخیز داشته باشد. سورن کیرکگور تأکید میکند که ایمان، تناقضی است که عقل توانایی درک آن را ندارد. ابراهیم نمیتوانست به کسی، حتی اسحاق، توضیح دهد که چرا آن کار را انجام میدهد. زیرا این عمل، بر اساس ارتباطی غیرعقلانی و شخصی با خدا بود. کیرکگارد معتقد است که ایمان واقعی با دستهبندیهای اندیشهی انسانی، قابل سنجش نیست و نمیتواند در حوزههای اجتماعی یا اخلاقی نقش میانجی را بازی کند. از دید این فیلسوف شهیر، ایمانی که ابراهیم را از دیگران متمایز میکند به شدت شخصی است و نمیتوان به درستی با استانداردهای جامعه، درک یا قضاوتش کرد. همچنانکه رنج و غم درونی ابراهیم را ناشی از یک اطاعت ساده محض نمیداند؛ بلکه آن را نشاتگرفته از آزمایشی شخصی، عمیق و دردناک میانگارد.
بگذریم! فکر نمیکنم هرگز عقلِ فلسفیِ زخمِعشقناچشیده بتواند قضاوت یا تفسیر درستی از این قاب تاریخی ارائه کند. هرچند هیچ یک از این فیلسوفان را ملامت نمیکنم و به احترام بلندی فکرشان کلاه از سر برمیدارم! آنها قابی را دیدهاند که در آن «سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت». شاعران هم از این نمد کلاهها دوختهاند. (۱/۲)👇🏻
👍4
میگویند یکی از بهترین اشعار پیرامون این واقعه شعری از «راینر ماریا ریلکه» است؛ همانی که «آل احمد» داستان «بوف کور» را متاثر از آثارش میداند! او در شعری با عنوان «قربانی» به این واقعه اشاره میکند و بهزیبایی، درگیری ذهنی ابراهیم را تصویر میکند، آن هنگام که چاقوی او در هوا بیحرکت میشود. «ریلکه» اما پایان داستان را شادی رهایی قربانی نمیداند. چون در نظر او چاقوهای بیشماری در دنیا بر گلوی مظلومان فرود میآیند. آری باید آرزو کنیم که مردم دنیا «حرص» و «طمع» را به قربانگاه ببرند و به قول شاملو «کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند». در پایان، شعر «ریلکه» را با هم میخوانیم:
O what an awful act was acted then
when Isaac by his father was laid down
upon the pile that, piled up, waited, strewn
with wood, as Isaac watched him with no sound
until he had arranged it, and his son
was so to death exposed. Then, old and wild,
the father tied him (as the two were bound
together, by the knife, and reconciled),
and raised the knife to kill the child.
Heaven opened to that unnatural prayer
and saw the unnatural act that it conceived,
the knife suspended in the quivering air,
the hand that shook with age, the child bereaved
of life before the blow, by what he saw.
But no; an angel cried. The father heard.
And Isaac felt the hold upon him thaw
and saw the knife no longer by him wave
but in a ram’s fleece caught, that God forgave.
O but the angel, where was he to stay
the other knife that rises even now
over the creatures who have, every day,
only one life to give? He does not know,
the angel, nor the sky that opened once,
for it is closed. And God does not conceive
an act that is so awful. But it’s done.
Not in God’s name, who did his will retrieve,
but in man’s, is this awful acting done.
(۲/۲)
O what an awful act was acted then
when Isaac by his father was laid down
upon the pile that, piled up, waited, strewn
with wood, as Isaac watched him with no sound
until he had arranged it, and his son
was so to death exposed. Then, old and wild,
the father tied him (as the two were bound
together, by the knife, and reconciled),
and raised the knife to kill the child.
Heaven opened to that unnatural prayer
and saw the unnatural act that it conceived,
the knife suspended in the quivering air,
the hand that shook with age, the child bereaved
of life before the blow, by what he saw.
But no; an angel cried. The father heard.
And Isaac felt the hold upon him thaw
and saw the knife no longer by him wave
but in a ram’s fleece caught, that God forgave.
O but the angel, where was he to stay
the other knife that rises even now
over the creatures who have, every day,
only one life to give? He does not know,
the angel, nor the sky that opened once,
for it is closed. And God does not conceive
an act that is so awful. But it’s done.
Not in God’s name, who did his will retrieve,
but in man’s, is this awful acting done.
(۲/۲)
👍3
There are three kinds of lies: lies, damned lies and statistics!*
خبر کوتاه بود و جانکاه! «آسپارتام» هم در لیست سیاه قرار گرفت. ترجمهاش برای من، خداحافظی با آدامسهای بدون قند است. باید به صمغها سلامی دوباره کرد. چون مادرم همیشه از صمغهای کردستان تعریف میکند.
سرطانزا بودن آسپارتام برای خیل کثیری که مصرفکنندهی دائمی انواع نوشابههای رژیمی هستند، قطعا باعث رنجش عمیقی خواهد شد. همین دو ماه پیش بود که با «اریتریتول» هم خداحافظی کردم. چون اعلام شده بود مصرف بیش از اندازهاش ارتباط مستقیمی با افزایش خطر سکتهی مغزی و حملهی قلبی دارد. اریتریتول را با نسبت 99 درصد به 1 درصد با استویا مخلوط میکنند و به همین دلیل بسیاری از شیرینکنندههای استویا هم دیگر ترکیب قابل اعتمادی نیستند.
خلاصهی پژوهشهای بشری تا سال 2021 دربارهی رابطهی «سوء مصرف» اسپارتام و سرطانها بر اساس نمونههای حیوانی بوده است. بهوضوح دیده شده بود که مصرف بیش از حد اسپارتام در حیوانات، منجر به افزایش ژنهای آنکوژن در بافتهای کلیه، مغز استخوان و لنف میشود. به همین دلیل هشدارها مبتنی بر تعمیمیافتههایی بود که از خوراندن اسپارتام به حیوانات تحت آزمایش به دست میآمد.
اما سال 2022 در فرانسه نتایج پژوهشی پیرامون «ریسک سرطان و مصرف شیرینکنندههای مصنوعی» منتشر شد که یکی از مقوم های هشدار اخیر، در رابطه با سرطانزا بودن آسپارتام است.
مقادیر احتمالِ (P-Value) محاسبهشده برای آزمونها در این پژوهش، حاکی از آن است که رابطهی معناداری هست میان برخی از سرطانها (سرطان سینه، سرطان پروستات و سرطانهای مرتبط با چاقی) و شیرینکنندههای مصنوعی (بهویژه آسپارتام).
مجریان این پژوهش لطف کردهاند و بخشی از فرادادهی مربوط به پژوهش را نیز با عوامالناس به اشتراک گذاشتهاند. بر این اساس حقایق زیر دربارهی این پژوهش مسجل است:
دادهی این پژوهش از راه پرسشنامههای آنلاین جمعآوری شده است (از سال 2009) و 102 هزار نفر داوطلب بهشکل آنلاین پرسشنامهها را پر کردهاند.
پارامترهای سنجش با هم همبستگی دارند. مثلا سابقهی خانوادگی و ریسک سرطان، چاقی و ریسک سرطان، مصرف الکل و ریسک سرطان، میزان فعالیت فیزیکی و ریسک سرطان.
توزیع نمونهها در این جامعهی آماری نُرمال نیست. خودِ مقاله معترف است که مثلا توزیع جنسیت دارای چولگی است.
تعداد سال فالوآپ (پیگیری) برای تشخیص هر یک از انواع سرطان در این جامعهی آماری 7.7 سال است که برای محاسبهی آن مقدارMedian محاسبه شده است.
تا همین جا هر یک از واقعیتهای فوق میتواند هر تحلیل آماریای را با چالش جدی مواجه کند.
جمعآوری آنلاین داده، برخلاف ظاهرالصلاح بودنش، فرصت برابر را از تمام کاندیداها میگیرد. در سال 2009 چند درصد اشخاص، دسترسی یا تمایل به پرکردن پرسشنامهی آنلاین داشتهاند؟ آیا همگانی شدن اینترنت، تدریجی نبوده است؟ آیا جمعآوری داده از طریق پرسشنامهی آنلاین، در سالهای 2009-2013 به فیلتر شدن جامعهی آماری و در نتیجه به Bias شدن آن نینجامیده است؟ آیا «تنها» کسانی که به سلامت شخصی خود بسیار بها میدادهاند و در عین حال دسترسی به منابع آنلاین نیز داشتهاند، انگیزهی لازم برای پرکردن این فرمها نداشتهاند؟
اینکه در تعیین پارامترهای (مستقل و وابسته) سنجش چگونه و با چه فرض سادهانگارانهای (Naïve) همبستگی میان آنها نادیده انگاشته شده، محل سوال جدی است. دانش بشری در سال 2009 میتوانست پارامترهایی را در سنجش لحاظ کند که ربط بسیطی با مصرف شیرینکنندهها دارند و قابل سنجش آزمایشگاهی هم هستند. اما انتخاب پارامترهای عمومیتر خطر خطای همبستگی را به همراه دارد که پژوهشگران، فروتنانه آن را به عنوان چالش این پژوهش مطرح کردهاند!
اینکه پراکندگی داده (بر اساس متغیرهای گوناگون این پژوهش) دارای چه توزیعی است نیز بسیار مهم است. یکی از مبادی خطا که در اثر بیتوجهی به توزیع داده به وجود میآید، انتخاب پارامتر نامناسب برای معدلگیری است. دیگری، مواجههی نادرست با دادهی پرت (Outlier) است و از همه مهمتر انتخاب آزمون آماری نامناسب را نباید از قلم بیندازیم! در این پژوهش رد پایی از توجه به توزیع دادهها دیده نمیشود و هرجا که فسق عیان میشود (مانند تفوق جمعیت زن به مرد در جامعهی آماری) آن را به حساب چالش نمونهگیری میگذارند و اظهار تاسف میکنند. (۱/۲)👇🏻
خبر کوتاه بود و جانکاه! «آسپارتام» هم در لیست سیاه قرار گرفت. ترجمهاش برای من، خداحافظی با آدامسهای بدون قند است. باید به صمغها سلامی دوباره کرد. چون مادرم همیشه از صمغهای کردستان تعریف میکند.
سرطانزا بودن آسپارتام برای خیل کثیری که مصرفکنندهی دائمی انواع نوشابههای رژیمی هستند، قطعا باعث رنجش عمیقی خواهد شد. همین دو ماه پیش بود که با «اریتریتول» هم خداحافظی کردم. چون اعلام شده بود مصرف بیش از اندازهاش ارتباط مستقیمی با افزایش خطر سکتهی مغزی و حملهی قلبی دارد. اریتریتول را با نسبت 99 درصد به 1 درصد با استویا مخلوط میکنند و به همین دلیل بسیاری از شیرینکنندههای استویا هم دیگر ترکیب قابل اعتمادی نیستند.
خلاصهی پژوهشهای بشری تا سال 2021 دربارهی رابطهی «سوء مصرف» اسپارتام و سرطانها بر اساس نمونههای حیوانی بوده است. بهوضوح دیده شده بود که مصرف بیش از حد اسپارتام در حیوانات، منجر به افزایش ژنهای آنکوژن در بافتهای کلیه، مغز استخوان و لنف میشود. به همین دلیل هشدارها مبتنی بر تعمیمیافتههایی بود که از خوراندن اسپارتام به حیوانات تحت آزمایش به دست میآمد.
اما سال 2022 در فرانسه نتایج پژوهشی پیرامون «ریسک سرطان و مصرف شیرینکنندههای مصنوعی» منتشر شد که یکی از مقوم های هشدار اخیر، در رابطه با سرطانزا بودن آسپارتام است.
مقادیر احتمالِ (P-Value) محاسبهشده برای آزمونها در این پژوهش، حاکی از آن است که رابطهی معناداری هست میان برخی از سرطانها (سرطان سینه، سرطان پروستات و سرطانهای مرتبط با چاقی) و شیرینکنندههای مصنوعی (بهویژه آسپارتام).
مجریان این پژوهش لطف کردهاند و بخشی از فرادادهی مربوط به پژوهش را نیز با عوامالناس به اشتراک گذاشتهاند. بر این اساس حقایق زیر دربارهی این پژوهش مسجل است:
دادهی این پژوهش از راه پرسشنامههای آنلاین جمعآوری شده است (از سال 2009) و 102 هزار نفر داوطلب بهشکل آنلاین پرسشنامهها را پر کردهاند.
پارامترهای سنجش با هم همبستگی دارند. مثلا سابقهی خانوادگی و ریسک سرطان، چاقی و ریسک سرطان، مصرف الکل و ریسک سرطان، میزان فعالیت فیزیکی و ریسک سرطان.
توزیع نمونهها در این جامعهی آماری نُرمال نیست. خودِ مقاله معترف است که مثلا توزیع جنسیت دارای چولگی است.
تعداد سال فالوآپ (پیگیری) برای تشخیص هر یک از انواع سرطان در این جامعهی آماری 7.7 سال است که برای محاسبهی آن مقدارMedian محاسبه شده است.
تا همین جا هر یک از واقعیتهای فوق میتواند هر تحلیل آماریای را با چالش جدی مواجه کند.
جمعآوری آنلاین داده، برخلاف ظاهرالصلاح بودنش، فرصت برابر را از تمام کاندیداها میگیرد. در سال 2009 چند درصد اشخاص، دسترسی یا تمایل به پرکردن پرسشنامهی آنلاین داشتهاند؟ آیا همگانی شدن اینترنت، تدریجی نبوده است؟ آیا جمعآوری داده از طریق پرسشنامهی آنلاین، در سالهای 2009-2013 به فیلتر شدن جامعهی آماری و در نتیجه به Bias شدن آن نینجامیده است؟ آیا «تنها» کسانی که به سلامت شخصی خود بسیار بها میدادهاند و در عین حال دسترسی به منابع آنلاین نیز داشتهاند، انگیزهی لازم برای پرکردن این فرمها نداشتهاند؟
اینکه در تعیین پارامترهای (مستقل و وابسته) سنجش چگونه و با چه فرض سادهانگارانهای (Naïve) همبستگی میان آنها نادیده انگاشته شده، محل سوال جدی است. دانش بشری در سال 2009 میتوانست پارامترهایی را در سنجش لحاظ کند که ربط بسیطی با مصرف شیرینکنندهها دارند و قابل سنجش آزمایشگاهی هم هستند. اما انتخاب پارامترهای عمومیتر خطر خطای همبستگی را به همراه دارد که پژوهشگران، فروتنانه آن را به عنوان چالش این پژوهش مطرح کردهاند!
اینکه پراکندگی داده (بر اساس متغیرهای گوناگون این پژوهش) دارای چه توزیعی است نیز بسیار مهم است. یکی از مبادی خطا که در اثر بیتوجهی به توزیع داده به وجود میآید، انتخاب پارامتر نامناسب برای معدلگیری است. دیگری، مواجههی نادرست با دادهی پرت (Outlier) است و از همه مهمتر انتخاب آزمون آماری نامناسب را نباید از قلم بیندازیم! در این پژوهش رد پایی از توجه به توزیع دادهها دیده نمیشود و هرجا که فسق عیان میشود (مانند تفوق جمعیت زن به مرد در جامعهی آماری) آن را به حساب چالش نمونهگیری میگذارند و اظهار تاسف میکنند. (۱/۲)👇🏻
journals.plos.org
Artificial sweeteners and cancer risk: Results from the NutriNet-Santé population-based cohort study
Charlotte Debras and colleagues investigate investigate associations between artificial sweetener intakes and cancer risk in adults from a French population-based cohort.
👍1
نکتهی دیگر، اصرار پژوهشگرانِ این پژوهش، به استفاده از Median در معدلگیریها است. در دو جای مهم این پژوهش از Median استفاده شده است: یکی در بیان میانگین زمان برای تشخیص سرطان و دیگری دربارهی سنجشِ میانگینِ مصرفِ شیرینکنندهها!
این تصریح یک پیام دارد: توزیعِ میزانِ مصرفِ شیرینکنندهها یا توزیعِ زمانیِ تشخیصِ سرطانها در جامعهی آماری، چوله است! اگر چنین است چرا اعداد گزارششده در مورد تعداد کممصرف، پرمصرف و مصرف متعادلِ شیرینکنندهها، بیانگر یک توزیع نرمال است؟ اگر چنین نیست چرا از Mean استفاده نشده است؟
بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید که میخواهید در محلهی بنی هاشم (در پاسداران) خانهای بخرید و فرض کنید که قیمت خانه در این محله بین متری 1000 تومان تا 10000 تومان است. به مشاور املاک مراجعه میکنید و او خانهای را که در اصل متری 2000 تومان میارزد، به شما متری 3500 تومان پیشنهاد میدهد و توجیهش این است که این خانه ارزشش را دارد. چون از میانگین قیمت خانه در این محله (متری 1000 تا 10000 تومان) که متری 5500 تومان است، به اندازهی معناداری کمتر است! لابد گول میخورید. حالا همین سناریو را طور دیگری فرض کنید؛ خانهای در خیابان بنی هاشم دارید که قیمت واقعی آن متری 8000 تومان است. برای فروش به بنگاه میروید. مشاور املاک میگوید در همسایگیتان، خانههایی با قیمت کمتر از متری 4000 تومان بیشتر از خانههایی است که از این قیمت بالاتر هستند. پس میانگین قیمت خانه در محلهی شما 4000 تومان است. در نهایت شما را راضی میکند که اگر ملک خود را مثلا به قیمت 6000 تومان بفروشید، سود هنگفتی کردهاید. لابد این بار هم گول میخورید. اما بنگاهدار تقوای الهی را رعایت کرده است که طوبی له و حسن مآب! چرا؟! چون دروغی نگفته و چولگی قیمت متراژ خانه در آن منطقه باعث شده که او در سناریوی اول از Mean برای میانگینگیری استفاده کند و در سناریوی دوم از Median و هر دوی اینها از مصادیق میانگین هستند! باز هم بگذریم!
اگر در پژوهشها، دادهی مربوط به پژوهش در اختیار عوام قرار بگیرد، شاید باعث همافزایی شود! در این عوامانگاریِ اغیار، دو گروه از مردمان بسیار به هم شبیهند. طبیبان و ملایان!
یادم میآید وقتی نوجوان بودم و تازه موهای صورتم از رستنگاه روییده بود، هر روز در تخاصم با این رویش، نقش و نگارهایی به خط ارغوان بر صورتم مینشست. پدر که نگران بود، روزی من را خواست و در همراهی او برای خرید یک ماشین ریشتراشی فیلیپس به بازار رفتیم. از آن روز اگرچه صورتم خونین نمیشد، اما دلم خونین بود. چون ازالهی موهای صورتم با ماشین ریشتراشی، نافی صدق ریش بود و حرام شرعی! مدتی گذشت و روزی به اتفاق عمویم به قم رفتیم. او به دنبال نوارهای مرحوم مدرس افغانی بود تا بتواند مباحث صرف و نحو «جامع المقدمات» را غیرحضوری بفهمد. پس از تهیهی نوارها برای خواندن نماز ظهر به خانهی یکی از مراجع رفتیم. پس از نماز، شاگردان او گعده کردند و از او سوالات علمی خود را میپرسیدند. در آن میان من هم مترصد فرصتی بودم تا دلیل حرمت تراشیدن ریش را بپرسم. تا لحظهای دست داد و همراهان مشغول نوشیدن چای شدند. در میانهی صدای چکاچک استکانها و نعلبکیها، سوال من سکوتی مرگبار را به جمع تحمیل کرد. بهوضوح صدای قلب عمویم را که مضطرب شده بود، میشنیدم. اما کار از کار گذشته بود و تیر از چله رهیده بود. پرسیدم! آن مرجع تقلید لَختی درنگ کرد و با کلماتی سادهسازیشده احادیثی را خواند مبنی بر اینکه بزرگانِ دین، تراشیدن ریش را نهی کردهاند! شاید از نگاه من دریافت که دست یازیدن به «نقل» برای توضیحِ حکم، من را راضی نمیکند. پس بدون درنگ ادامه داد که ریش تراشیدنِ مسلمانان، آنها را شبیه به پیروان سایر ادیان یا کافران میکند و هرگونه تشبُّهی در این وادی، انحراف است! از من پرسید که قانع شدم؟ چون صدای تپش قلب عمو مانند موسیقیِ پسزمینه در اتاق شنیده میشد به دروغ خود را از پاسخ، راضی نشان دادم! سالها از این واقعه گذشت تا با کند و کاو در منابع فقهی و شخم زدن دروس خارج، توانستم به فحوای این اجتهاد دسترسی پیدا کنم که البته همراستا با توضیحات آن مرجع بود و تاثیری در تحلیل عقلیام از این حکم نگذاشت!
(۲/۲)
* Benjamin Disraeli
این تصریح یک پیام دارد: توزیعِ میزانِ مصرفِ شیرینکنندهها یا توزیعِ زمانیِ تشخیصِ سرطانها در جامعهی آماری، چوله است! اگر چنین است چرا اعداد گزارششده در مورد تعداد کممصرف، پرمصرف و مصرف متعادلِ شیرینکنندهها، بیانگر یک توزیع نرمال است؟ اگر چنین نیست چرا از Mean استفاده نشده است؟
بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید که میخواهید در محلهی بنی هاشم (در پاسداران) خانهای بخرید و فرض کنید که قیمت خانه در این محله بین متری 1000 تومان تا 10000 تومان است. به مشاور املاک مراجعه میکنید و او خانهای را که در اصل متری 2000 تومان میارزد، به شما متری 3500 تومان پیشنهاد میدهد و توجیهش این است که این خانه ارزشش را دارد. چون از میانگین قیمت خانه در این محله (متری 1000 تا 10000 تومان) که متری 5500 تومان است، به اندازهی معناداری کمتر است! لابد گول میخورید. حالا همین سناریو را طور دیگری فرض کنید؛ خانهای در خیابان بنی هاشم دارید که قیمت واقعی آن متری 8000 تومان است. برای فروش به بنگاه میروید. مشاور املاک میگوید در همسایگیتان، خانههایی با قیمت کمتر از متری 4000 تومان بیشتر از خانههایی است که از این قیمت بالاتر هستند. پس میانگین قیمت خانه در محلهی شما 4000 تومان است. در نهایت شما را راضی میکند که اگر ملک خود را مثلا به قیمت 6000 تومان بفروشید، سود هنگفتی کردهاید. لابد این بار هم گول میخورید. اما بنگاهدار تقوای الهی را رعایت کرده است که طوبی له و حسن مآب! چرا؟! چون دروغی نگفته و چولگی قیمت متراژ خانه در آن منطقه باعث شده که او در سناریوی اول از Mean برای میانگینگیری استفاده کند و در سناریوی دوم از Median و هر دوی اینها از مصادیق میانگین هستند! باز هم بگذریم!
اگر در پژوهشها، دادهی مربوط به پژوهش در اختیار عوام قرار بگیرد، شاید باعث همافزایی شود! در این عوامانگاریِ اغیار، دو گروه از مردمان بسیار به هم شبیهند. طبیبان و ملایان!
یادم میآید وقتی نوجوان بودم و تازه موهای صورتم از رستنگاه روییده بود، هر روز در تخاصم با این رویش، نقش و نگارهایی به خط ارغوان بر صورتم مینشست. پدر که نگران بود، روزی من را خواست و در همراهی او برای خرید یک ماشین ریشتراشی فیلیپس به بازار رفتیم. از آن روز اگرچه صورتم خونین نمیشد، اما دلم خونین بود. چون ازالهی موهای صورتم با ماشین ریشتراشی، نافی صدق ریش بود و حرام شرعی! مدتی گذشت و روزی به اتفاق عمویم به قم رفتیم. او به دنبال نوارهای مرحوم مدرس افغانی بود تا بتواند مباحث صرف و نحو «جامع المقدمات» را غیرحضوری بفهمد. پس از تهیهی نوارها برای خواندن نماز ظهر به خانهی یکی از مراجع رفتیم. پس از نماز، شاگردان او گعده کردند و از او سوالات علمی خود را میپرسیدند. در آن میان من هم مترصد فرصتی بودم تا دلیل حرمت تراشیدن ریش را بپرسم. تا لحظهای دست داد و همراهان مشغول نوشیدن چای شدند. در میانهی صدای چکاچک استکانها و نعلبکیها، سوال من سکوتی مرگبار را به جمع تحمیل کرد. بهوضوح صدای قلب عمویم را که مضطرب شده بود، میشنیدم. اما کار از کار گذشته بود و تیر از چله رهیده بود. پرسیدم! آن مرجع تقلید لَختی درنگ کرد و با کلماتی سادهسازیشده احادیثی را خواند مبنی بر اینکه بزرگانِ دین، تراشیدن ریش را نهی کردهاند! شاید از نگاه من دریافت که دست یازیدن به «نقل» برای توضیحِ حکم، من را راضی نمیکند. پس بدون درنگ ادامه داد که ریش تراشیدنِ مسلمانان، آنها را شبیه به پیروان سایر ادیان یا کافران میکند و هرگونه تشبُّهی در این وادی، انحراف است! از من پرسید که قانع شدم؟ چون صدای تپش قلب عمو مانند موسیقیِ پسزمینه در اتاق شنیده میشد به دروغ خود را از پاسخ، راضی نشان دادم! سالها از این واقعه گذشت تا با کند و کاو در منابع فقهی و شخم زدن دروس خارج، توانستم به فحوای این اجتهاد دسترسی پیدا کنم که البته همراستا با توضیحات آن مرجع بود و تاثیری در تحلیل عقلیام از این حکم نگذاشت!
(۲/۲)
* Benjamin Disraeli
👍2👏1
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد!
در یک عکس، دانشجوی پزشکی یا احتمالا طبیب جوانی، کنار ستونی از کتابهای قطور پزشکی ایستاده است. همکارش این عکس را منتشر کرده و ارتفاع کتابها را دلیل دانشمندی پزشکیخواندهها (و پزشکیخوانان) دانسته و عوامالناس را نصیحت کرده که: «به پزشکتان نگویید در اینترنت چنین گفته!»
کاش مشارالیه یا همکارش این بار با کتابهای ناخوانده هم ستونهایی هم میساختند و کنارش میایستادند و عکس میگرفتند تا از همان ارتفاع کتب، به جهلشان هم پی میبردند. اما انگیزهی من از نوشتن این یادداشت، بیان حقیقتی دیگر است.
در گرماگرم نوشتن رسالهی دکتریم، روزی استاد راهنما کتابی را به من داد و خواست تا قبل از روز دفاع حتما آن را مطالعه کرده باشم. عنوان کتاب «دکتری کافی نیست» بود. «پیتر جی. فایبلمن» در این کتاب تأکید میکند که علاوه بر گرفتن مدرک دکتری، برای موفقیت و مفید واقع شدن، مهارتها و ویژگیهای دیگری نیز ضروری هستند. او به ما یاد میدهد که چگونه داشتن درک درستی از محیط کار، مهارتهای ارتباطی، ساختن شهرت علمی و مسائلی از این دست، پلی است که میتواند خاتمهی تحصیلات آکادمیک را به موفقیت در محیط کاری متصل کند. محتوای این کتاب، راهنمایی الهامبخش بود که یک دانشآموختهی دکتری را از وهم دانایی و خودبرتربینی میرهاند و آشکارا به او گوشزد میکرد که در علم و از علم فراغتی نیست؛ آموزهای که در تربیت دورهی پزشکی این طبیب جوان و دوستانش مغفول مانده است.
نحوهی تعامل بیمار و پزشک در بخش خصوصی و دولتی، نقیصهی بزرگی است. شاید هر دو طرف، قربانی این شیوهی تعامل باشند. پزشک توضیح بیمار را در «شرححالگیری» با انواع متدهای مایکرواگرشن (Micro Aggression) تحدید میکند. اگر آن لحظه بتوانید فکر پزشک را بخوانید، احتمالا با استدلالی مشابه همین طبیب داستان ما مواجه میشوید: «ما سالها کتابهای قطور و سنگینی خواندهایم که شما نخواندهاید. پس بینیاز از توضیح اضافات هستیم»!
چه بسیار آزمایشهای تشخیصی و انواع گوناگون تصویربرداریهای تشخیصی و در پارهای موارد عملهای جراحی، بلاموضوع میشدند؛ اگر پزشک بهدقت و بدون پیشداوری «شرح حال» میگرفت و معاینهی مفصل بالینی انجام میداد.
حتی اگر این دو به درستی انجام شوند تعصبات دیگری ممکن است تشخیص قطعی پزشک را در میان تشخیصهای افتراقی به محاق ببرد «Availability Bias» است. این موضوع را در یادداشت دیگری شرح خواهم داد.
اما چرا بیمار نباید به پزشکش بروز بدهد که بیماری، علائم مشترک بیماریها یا حتی روش درمان یا دارو را در محیط وب جستوجو کرده؟ چرا پزشک در برابر چنین مسالهای گارد میگیرد؟ این بیحوصلگیِ از سرِ تفرعن، از کجا آب میخورَد؟ انتظار تسلیم محض و بیچونوچرا از کجا میآید؟ خود پزشک محترم در موقعیتهای دیگر همچون برهی راعی مقلد است یا توقع دارد که مثلا تعمیرکار ماشینش ایراد ماشین و راهکار رفع آن را توضیح بدهد؟
اگر پروتکل و قانون حرف آخر را میزند، باید به عرض این پزشک محترم رساند که نهتنها به قول ایشان بر مبنای «اینترنت» و حتی بر اساس حرف «مادربزرگ آن بیمار» هم میتوان دربارهی نوع بیماری، تشخیص و نحوهی درمان تشکیک کرد و از پزشک خواست تا با لسانِ قوم، بیمار را در هر سه موضوع مجاب کند. در زمانهی ما «الگوریتمها» هم بر مبنای میزان (Explainable) بودن سنجیده میشوند، چه برسد به انسانها!
هرچه میزان تاثیر هوش مصنوعی در مظاهر تکنولوژی بیشتر میشود، اشخاص بیشتری احساس خطر میکنند و مخالفان بیشتری در صنوف مختلف در برابرش صف میکشند. از جمله و بهویژه پزشکان خودآگاه یا ناخوآگاه هوش مصنوعی را مزاحم و ناکارآمد تلقی میکنند. آنها نمیدانند یا نمیخواهند بپذیرند که مجال یافتن هوش مصنوعی، بهمعنای بینیازی به خدمات پزشکان نخواهد بود. حتی «سینگولاریتی» هم موجب نخواهد شد که انسان از صحنه کنار زده شود. البته که نقش انسان تغییر میکند. اما انسان در مواجهه با ماشین حذفشدنی نیست.
در حوزهی پزشکی، یک پارادایم شیفت در نوع وظایف پزشکان و تبدیلشان به ناظران ماشینها در حال وقوع است. این ماشینها با فرمان هوش مصنوعی بیماریها را با دقت بالایی تشخیص میدهند، نسخه میپیچند، دارو میسازند یا درمان اختصاصی برای فرد طراحی میکنند. در تمام طول مسیر، حضور پزشک برای تایید و کنترل الزامی است. خط تولید مکانیزهای را در نظر بگیرید که افرادی بهعنوان ناظرِ تولید بر فرایند، نظارت میکنند.
حتی دههها قبل «سیستمهای خبره»ای بود که میتوانستند بیماریهایی مانند بیماریهای عفونی، چشم و غیره را با دقت بسیار بالایی تشخیص بدهند. اما امروزه دیگر اوضاع کاملا دیگرگون شده است. (۱/۲)
👇🏻
در یک عکس، دانشجوی پزشکی یا احتمالا طبیب جوانی، کنار ستونی از کتابهای قطور پزشکی ایستاده است. همکارش این عکس را منتشر کرده و ارتفاع کتابها را دلیل دانشمندی پزشکیخواندهها (و پزشکیخوانان) دانسته و عوامالناس را نصیحت کرده که: «به پزشکتان نگویید در اینترنت چنین گفته!»
کاش مشارالیه یا همکارش این بار با کتابهای ناخوانده هم ستونهایی هم میساختند و کنارش میایستادند و عکس میگرفتند تا از همان ارتفاع کتب، به جهلشان هم پی میبردند. اما انگیزهی من از نوشتن این یادداشت، بیان حقیقتی دیگر است.
در گرماگرم نوشتن رسالهی دکتریم، روزی استاد راهنما کتابی را به من داد و خواست تا قبل از روز دفاع حتما آن را مطالعه کرده باشم. عنوان کتاب «دکتری کافی نیست» بود. «پیتر جی. فایبلمن» در این کتاب تأکید میکند که علاوه بر گرفتن مدرک دکتری، برای موفقیت و مفید واقع شدن، مهارتها و ویژگیهای دیگری نیز ضروری هستند. او به ما یاد میدهد که چگونه داشتن درک درستی از محیط کار، مهارتهای ارتباطی، ساختن شهرت علمی و مسائلی از این دست، پلی است که میتواند خاتمهی تحصیلات آکادمیک را به موفقیت در محیط کاری متصل کند. محتوای این کتاب، راهنمایی الهامبخش بود که یک دانشآموختهی دکتری را از وهم دانایی و خودبرتربینی میرهاند و آشکارا به او گوشزد میکرد که در علم و از علم فراغتی نیست؛ آموزهای که در تربیت دورهی پزشکی این طبیب جوان و دوستانش مغفول مانده است.
نحوهی تعامل بیمار و پزشک در بخش خصوصی و دولتی، نقیصهی بزرگی است. شاید هر دو طرف، قربانی این شیوهی تعامل باشند. پزشک توضیح بیمار را در «شرححالگیری» با انواع متدهای مایکرواگرشن (Micro Aggression) تحدید میکند. اگر آن لحظه بتوانید فکر پزشک را بخوانید، احتمالا با استدلالی مشابه همین طبیب داستان ما مواجه میشوید: «ما سالها کتابهای قطور و سنگینی خواندهایم که شما نخواندهاید. پس بینیاز از توضیح اضافات هستیم»!
چه بسیار آزمایشهای تشخیصی و انواع گوناگون تصویربرداریهای تشخیصی و در پارهای موارد عملهای جراحی، بلاموضوع میشدند؛ اگر پزشک بهدقت و بدون پیشداوری «شرح حال» میگرفت و معاینهی مفصل بالینی انجام میداد.
حتی اگر این دو به درستی انجام شوند تعصبات دیگری ممکن است تشخیص قطعی پزشک را در میان تشخیصهای افتراقی به محاق ببرد «Availability Bias» است. این موضوع را در یادداشت دیگری شرح خواهم داد.
اما چرا بیمار نباید به پزشکش بروز بدهد که بیماری، علائم مشترک بیماریها یا حتی روش درمان یا دارو را در محیط وب جستوجو کرده؟ چرا پزشک در برابر چنین مسالهای گارد میگیرد؟ این بیحوصلگیِ از سرِ تفرعن، از کجا آب میخورَد؟ انتظار تسلیم محض و بیچونوچرا از کجا میآید؟ خود پزشک محترم در موقعیتهای دیگر همچون برهی راعی مقلد است یا توقع دارد که مثلا تعمیرکار ماشینش ایراد ماشین و راهکار رفع آن را توضیح بدهد؟
اگر پروتکل و قانون حرف آخر را میزند، باید به عرض این پزشک محترم رساند که نهتنها به قول ایشان بر مبنای «اینترنت» و حتی بر اساس حرف «مادربزرگ آن بیمار» هم میتوان دربارهی نوع بیماری، تشخیص و نحوهی درمان تشکیک کرد و از پزشک خواست تا با لسانِ قوم، بیمار را در هر سه موضوع مجاب کند. در زمانهی ما «الگوریتمها» هم بر مبنای میزان (Explainable) بودن سنجیده میشوند، چه برسد به انسانها!
هرچه میزان تاثیر هوش مصنوعی در مظاهر تکنولوژی بیشتر میشود، اشخاص بیشتری احساس خطر میکنند و مخالفان بیشتری در صنوف مختلف در برابرش صف میکشند. از جمله و بهویژه پزشکان خودآگاه یا ناخوآگاه هوش مصنوعی را مزاحم و ناکارآمد تلقی میکنند. آنها نمیدانند یا نمیخواهند بپذیرند که مجال یافتن هوش مصنوعی، بهمعنای بینیازی به خدمات پزشکان نخواهد بود. حتی «سینگولاریتی» هم موجب نخواهد شد که انسان از صحنه کنار زده شود. البته که نقش انسان تغییر میکند. اما انسان در مواجهه با ماشین حذفشدنی نیست.
در حوزهی پزشکی، یک پارادایم شیفت در نوع وظایف پزشکان و تبدیلشان به ناظران ماشینها در حال وقوع است. این ماشینها با فرمان هوش مصنوعی بیماریها را با دقت بالایی تشخیص میدهند، نسخه میپیچند، دارو میسازند یا درمان اختصاصی برای فرد طراحی میکنند. در تمام طول مسیر، حضور پزشک برای تایید و کنترل الزامی است. خط تولید مکانیزهای را در نظر بگیرید که افرادی بهعنوان ناظرِ تولید بر فرایند، نظارت میکنند.
حتی دههها قبل «سیستمهای خبره»ای بود که میتوانستند بیماریهایی مانند بیماریهای عفونی، چشم و غیره را با دقت بسیار بالایی تشخیص بدهند. اما امروزه دیگر اوضاع کاملا دیگرگون شده است. (۱/۲)
👇🏻
👍2👎1
هماکنون «زیمنس» یا «فیلیپس» روی دستگاههای گوناگون پرتوگرافی، مدلهای تشخیصی تولیدشدهی «شبکههای عصبی عمیق» را آزمایش میکنند که قادر است با دقت میانگین بالای ۹۵ درصد، تشخیص قطعی بیماری را با تحلیل تصاویر «سی تی اسکن » یا «ام آر آی» ارائه دهد.
«اینترنت» که دوست پزشکمان به علت ناآشنایی با «گوگل دُرْک» شاید عاجز از انجام یک جستجوی کارا در آن باشد و به سبک قدمایی تنها به جستوجوی واژه یا نام مقاله اکتفا کند، حالا هوشمندتر شده است. متونِ مورد استفادهی دوستمان اکنون به چمنزارهایی بدل شده که مدلهای هوش مصنوعی در آن میچرند. زمین بازی عوض شده است. عوام اکنون میتوانند در «اینترنت» دنبال مدلهای تشخیصی بگردند تا چشماندازی از مریضی و درمان به آنها بدهد.
چالش هنگامی است که مثلا علائم بیماری و اطلاعات بالینی یک بیمار مغز و اعصاب را به همراه تشخیص «پزشکش» به یک مدل بزرگ زبانی « LLM» که مثلا با متن Bradley آموزش دیده است، بدهید و از آن مدل بخواهید که عیار تشخیص را بسنجد و له یا علیه آن دلیل اقامه کند. عمومی شدن چنین ابزارهایی از آنچه میاندیشید نزدیکتر است. (۲/۲)
«اینترنت» که دوست پزشکمان به علت ناآشنایی با «گوگل دُرْک» شاید عاجز از انجام یک جستجوی کارا در آن باشد و به سبک قدمایی تنها به جستوجوی واژه یا نام مقاله اکتفا کند، حالا هوشمندتر شده است. متونِ مورد استفادهی دوستمان اکنون به چمنزارهایی بدل شده که مدلهای هوش مصنوعی در آن میچرند. زمین بازی عوض شده است. عوام اکنون میتوانند در «اینترنت» دنبال مدلهای تشخیصی بگردند تا چشماندازی از مریضی و درمان به آنها بدهد.
چالش هنگامی است که مثلا علائم بیماری و اطلاعات بالینی یک بیمار مغز و اعصاب را به همراه تشخیص «پزشکش» به یک مدل بزرگ زبانی « LLM» که مثلا با متن Bradley آموزش دیده است، بدهید و از آن مدل بخواهید که عیار تشخیص را بسنجد و له یا علیه آن دلیل اقامه کند. عمومی شدن چنین ابزارهایی از آنچه میاندیشید نزدیکتر است. (۲/۲)
👍3
خلیفه بازی!
"He of whom I am the master, of him All is also the master," he said.
"God be the friend of he who is his friend, and the enemy of he who is his
enemy."
«لزلی هزْلِتون» با تجربهی دههها روزنامهنگاری، یکی از مهمترین نویسندگان معاصری است که تاریخ شیعه و سنی را شخم زده است. خود را وامدار «طبری» میداند و پژوهش را بدون مطالعهی آثار طبری ناممکن میپندارد. شمّ ژورنالیستیاش در تتبع، او را به دپارتمانهای دین و فلسفهی دانشگاههای مشهوری چون آکسفورد کشانده تا پای سخن پژوهشگران نامسلمان بنشیند و پازلهای تحقیقاتی خود را با کمک آنها حل کند. فهرستی از این افراد را در کتاب «پس از پیامبر، داستان حماسی جدایی شیعه-سنی» به تفصیل آورده است.
همیشه خوانش پژوهشگران غیرمسلمان -که تحت تاثیر مسلمانان نبودهاند- از وقایع صدر اسلام برایم جذاب بوده و به داوری پنهان در نوشتههایشان به دیدهی احترام نگریستهام. در میان معاصران اما برای لزلی و خوانش او اهمیت بیشتری قائلم. چون اولا از منابع شیعی استفادهای نکرده، ثانیا هدفش از این پژوهش، وارد شدن به نمایش «خلیفهبازی» نیست. او به دنبال پاسخهایی است که غرب را در مواجهه با باتلاق خاورمیانه یاری دهد و حل مشکل را در شناختن ایدوئولوژی دشمنان غرب میداند و در جایجای کتابش به این مساله ارجاع میدهد. مثلا در روایت وقایع مربوط به بستر بیماری و ارتحال پیامبر، جملهای را از جناب «عمر» نقل میکند (در پاسخ به درخواست پیامبر مبنی بر فراهم کردن قلم و کاغذ برای نگارش وصیتنامه) که گفته بود «برای ما قرآن کافی است» و لزلی هنرمندانه تا فصلهای پایانی کتاب، تاثیرات این جمله را در مانیفست سلفیگری زمانهی ما نشان میدهد.
راقم این سطور سالهاست از «خلیفهبازی» گذر کرده و دیگر در پی اثبات خلیفهی بازی نیست! به دوستانی هم که مؤمنانه در این دام میافتند، سفارش میکند که عمر خود را هدر ندهند. از مرحوم امینی (که به باورم هیچ مسلمانی به اندازهی او سندِ دست اول دربارهی این بازی نخوانده) نقل است که گفته «به تحقیق هر جملهای را که در تاریخ در بیان فضیلت امام علی خواندهام، مشابه یا برتر از آن را دربارهی خلفای راشدین دیدهام». «نقل» چاه وِیلی است و گروهی «علی ما نُقِل» گویان بر تحیر پژوهشگر میافزایند و او را از یافتن حقیقت محروم میکنند.
حتی دربارهی بدیهیترینِِ فضایل چون سابقهی اسلام آوردن، اسلام آوردن «علی» را چون سیزدهساله بوده، فضیلت نمیخوانند و جناب ابوبکر را که بعدها اسلام آورده اولین مرد «بالغی» میدانند که به اسلام گرویده!
در تیه گمراهی نقل، حتی اگر مانند مرحوم علامه مرتضی عسکری در قلهی علم حدیث ایستاده باشی، تا جایی که احادیث منقول از «جناب عایشه» را در پژوهشی رد کنی و شیخ الازهر هم بیاید و بر نتیجهی پژوهشت تقریظی بنویسد، باز چنان انبان حدیثکاران (جاعلان حدیث) پر است از احادیث ساختگی که هر پژوهشی میان آن انبار کاه گم میشود.
حوالی سال ۲۰۱۷ با الهام از شیوهی رجالی «مرحوم خویی» و متدولوژی قیاسی مرحوم عسکری در حدیث (که با مذاق پژوهشی من سازگارتر است) از الگوریتمهای «یادگیری ماشین» مدد گرفتم و با استفاده از احادیث ثقه و جعلی، یک «مدل طبقهبندی» احادیث طراحی کردم. نتیجه آن شد که حتی برخی از احادیث «کافی» هم نامعتبر از آب درآمدند. از ترس «تکفیر شیعیان» نتیجهی پژوهش را آشکار نکردم. مدتی گذشت تا در آثار مرحوم خویی رد پای تشکیک در برخی احادیث کتاب «کافی» را یافتم! نتیجه اینکه از این بازیهای متکی به «نقل» حقیقتی درنمیآید؛ چرا که دیوار حاشا بلند است.
به کتاب «لزلی» برگردیم. لزلی زیرکانه به «عدم قطعیت» در نقل اشاره کرده است و میگوید جناب عمر از فراهم ساختن شرایط نگارش وصیتنامهی پیامبر در بستر بیماری طفره رفت، چون او و جناب ابوبکر و همسران پیامبر واهمه داشتند تصریح پیامبر، بعدها راه را بر هرگونه تاویلی ببندد.
On the ninth day of Muhammad's illness, he appeared to recover somewhat- the kind
of illusory improvement that often precedes the end. He seemed perfectly lucid
as he sat up, sipped some water, and made what many believe was one final
attempt to make his wishes known. But even this came laden with ambiguity.
"Bring me writing materials that I may write something for you, after
which you will not be led into error," he said. It seems a simple enough
request and a perfectly reasonable one under the circumstances, but it produced
near panic among those in the room at the time: the wives, Omar, and Abu Bakr.
Nobody there knew what it was Muhammad wanted to write or rather, as tradition
has it
(۱/۲)👇
"He of whom I am the master, of him All is also the master," he said.
"God be the friend of he who is his friend, and the enemy of he who is his
enemy."
«لزلی هزْلِتون» با تجربهی دههها روزنامهنگاری، یکی از مهمترین نویسندگان معاصری است که تاریخ شیعه و سنی را شخم زده است. خود را وامدار «طبری» میداند و پژوهش را بدون مطالعهی آثار طبری ناممکن میپندارد. شمّ ژورنالیستیاش در تتبع، او را به دپارتمانهای دین و فلسفهی دانشگاههای مشهوری چون آکسفورد کشانده تا پای سخن پژوهشگران نامسلمان بنشیند و پازلهای تحقیقاتی خود را با کمک آنها حل کند. فهرستی از این افراد را در کتاب «پس از پیامبر، داستان حماسی جدایی شیعه-سنی» به تفصیل آورده است.
همیشه خوانش پژوهشگران غیرمسلمان -که تحت تاثیر مسلمانان نبودهاند- از وقایع صدر اسلام برایم جذاب بوده و به داوری پنهان در نوشتههایشان به دیدهی احترام نگریستهام. در میان معاصران اما برای لزلی و خوانش او اهمیت بیشتری قائلم. چون اولا از منابع شیعی استفادهای نکرده، ثانیا هدفش از این پژوهش، وارد شدن به نمایش «خلیفهبازی» نیست. او به دنبال پاسخهایی است که غرب را در مواجهه با باتلاق خاورمیانه یاری دهد و حل مشکل را در شناختن ایدوئولوژی دشمنان غرب میداند و در جایجای کتابش به این مساله ارجاع میدهد. مثلا در روایت وقایع مربوط به بستر بیماری و ارتحال پیامبر، جملهای را از جناب «عمر» نقل میکند (در پاسخ به درخواست پیامبر مبنی بر فراهم کردن قلم و کاغذ برای نگارش وصیتنامه) که گفته بود «برای ما قرآن کافی است» و لزلی هنرمندانه تا فصلهای پایانی کتاب، تاثیرات این جمله را در مانیفست سلفیگری زمانهی ما نشان میدهد.
راقم این سطور سالهاست از «خلیفهبازی» گذر کرده و دیگر در پی اثبات خلیفهی بازی نیست! به دوستانی هم که مؤمنانه در این دام میافتند، سفارش میکند که عمر خود را هدر ندهند. از مرحوم امینی (که به باورم هیچ مسلمانی به اندازهی او سندِ دست اول دربارهی این بازی نخوانده) نقل است که گفته «به تحقیق هر جملهای را که در تاریخ در بیان فضیلت امام علی خواندهام، مشابه یا برتر از آن را دربارهی خلفای راشدین دیدهام». «نقل» چاه وِیلی است و گروهی «علی ما نُقِل» گویان بر تحیر پژوهشگر میافزایند و او را از یافتن حقیقت محروم میکنند.
حتی دربارهی بدیهیترینِِ فضایل چون سابقهی اسلام آوردن، اسلام آوردن «علی» را چون سیزدهساله بوده، فضیلت نمیخوانند و جناب ابوبکر را که بعدها اسلام آورده اولین مرد «بالغی» میدانند که به اسلام گرویده!
در تیه گمراهی نقل، حتی اگر مانند مرحوم علامه مرتضی عسکری در قلهی علم حدیث ایستاده باشی، تا جایی که احادیث منقول از «جناب عایشه» را در پژوهشی رد کنی و شیخ الازهر هم بیاید و بر نتیجهی پژوهشت تقریظی بنویسد، باز چنان انبان حدیثکاران (جاعلان حدیث) پر است از احادیث ساختگی که هر پژوهشی میان آن انبار کاه گم میشود.
حوالی سال ۲۰۱۷ با الهام از شیوهی رجالی «مرحوم خویی» و متدولوژی قیاسی مرحوم عسکری در حدیث (که با مذاق پژوهشی من سازگارتر است) از الگوریتمهای «یادگیری ماشین» مدد گرفتم و با استفاده از احادیث ثقه و جعلی، یک «مدل طبقهبندی» احادیث طراحی کردم. نتیجه آن شد که حتی برخی از احادیث «کافی» هم نامعتبر از آب درآمدند. از ترس «تکفیر شیعیان» نتیجهی پژوهش را آشکار نکردم. مدتی گذشت تا در آثار مرحوم خویی رد پای تشکیک در برخی احادیث کتاب «کافی» را یافتم! نتیجه اینکه از این بازیهای متکی به «نقل» حقیقتی درنمیآید؛ چرا که دیوار حاشا بلند است.
به کتاب «لزلی» برگردیم. لزلی زیرکانه به «عدم قطعیت» در نقل اشاره کرده است و میگوید جناب عمر از فراهم ساختن شرایط نگارش وصیتنامهی پیامبر در بستر بیماری طفره رفت، چون او و جناب ابوبکر و همسران پیامبر واهمه داشتند تصریح پیامبر، بعدها راه را بر هرگونه تاویلی ببندد.
On the ninth day of Muhammad's illness, he appeared to recover somewhat- the kind
of illusory improvement that often precedes the end. He seemed perfectly lucid
as he sat up, sipped some water, and made what many believe was one final
attempt to make his wishes known. But even this came laden with ambiguity.
"Bring me writing materials that I may write something for you, after
which you will not be led into error," he said. It seems a simple enough
request and a perfectly reasonable one under the circumstances, but it produced
near panic among those in the room at the time: the wives, Omar, and Abu Bakr.
Nobody there knew what it was Muhammad wanted to write or rather, as tradition
has it
(۱/۲)👇
👍1
What if it really was to write his will favor? What if it named Ali as his successor not Abu Bakr, or Omar or another of his close companions? And if it was indeed his will to write, why not simply speak it? Why insist on pen and paper? Did that mean that even on his deathbed, he did not trust trust them to carry it out and so wanted it written down, unambiguously, for all to see?
لزلی در بخش دیگر این کتاب، به داستان «غدیر» میپردازد و آنجا بیان میکند که پس از اتمام سخنان پیامبر، جناب عُمر به عنوان نخستین کسی که به «علی» تبریک گفت، میدانست معنای سخنان پیامبر «جانشینی»ای است که به طور «رسمی» در آن واقعه بیان شد:
It seemed clear enough at the time. Certainly Omar thought it was He came up to Ali and congratulated him. "Now morning and evening you are the master of every believing man and woman," he said.
Surely this meant that Omar had taken Muhammad's declaration to mean that Ali was now formally his heir, and it is hard to imagine that Omar was the only one to understand Muhammad's words this way.
بگذریم!
در نقد این کتاب که به قلم مسلمانان سنی نوشته شده، نگرانیها حول تصویری است که از «علی» و «خلفای راشدین» ارائه میشود. میگویند چرا لزلی روی القاب علی مثل «اسدالله» یا «ابوتراب» مانور میدهد:
Dust and thorns are a vivid image of life in exile- not physical but aristential exile, from one's sense of purpose and self. But for Ali, the image was also cruelly ironic. The Lion of God was only one of the many titles the Prophet had bestowed on him; the one that would haunt him now was Abu Turab, Father of Dust. A lowly title to Western ears, but not to Arabian ones.
یا چرا داستان خِطبه جناب عمر و جناب ابوبکر از دختر پیامبر و به عقد علی درآوردن او را «نشانه» فرض کرده؟ یا چرا لزلی دربارهی دانش و خرد علی اغراق میکند:
The collection of his speeches and sermons known as Nah al-Balagha, or the Path of Eloquence, would be taught for centuries as the exemplar of perfection in language and spirit. Famed for his depth and his insight, he would represent the ideal combination of warrior and scholar, courage and chivalry.
در نظر مسلمانان سنی این مسائل، نشانهی تعصب لزلی است که رهزن حقیقت است! نمیبینند که او عمدتا از طبری بهره جسته و برای تحلیلِ واقعه، به منابع شیعی استناد نکرده است. مهمتر اینکه لزلی کتاب را نوشته تا به غرب کمک کند یک استراتژی صحیح اتخاذ کند و بتواند از باتلاق عراق و افغانستان در حد فاصل سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ بیرون بیاید.
البته چنین تنگنظریهایی به کشف حقیقت کمک بیشتری میکند. «لزلی» هم انسان است و از آنچه خوانده و شنیده درکی دارد؛ هرچند که او هم خود را در بازی تعیین خلیفه وارد نمیکند، چون به دنبال پاسخ سوال دیگری است. اما سراسر کتابش مشحون از چنین اشاراتی است:
If there was a single person who seemed destined to be Muhammad's successor, it was Ali, his first cousin and the man whose name the Shia were to take as their own.
شاعر عرب «ابوتمام» به زیبایی نشان داده حسودان چگونه موجب نشر فضائل میشوند:
إذا أراد الله نشر فضیلة
طویت أتاح لها لسان حسود
لو لا اشتعال النار فیما جاورت
ما کان یعرف طیب عرف العود
میگوید:
اگر خدا بخواهد فضیلت مکتومی را آشکار کند
آن را بر زبان حسود جاری میکند
اگر شعلهی آتش گسترده نمیگشت
عطر خوش عود شناخته نمیشد
(۲/۲)
لزلی در بخش دیگر این کتاب، به داستان «غدیر» میپردازد و آنجا بیان میکند که پس از اتمام سخنان پیامبر، جناب عُمر به عنوان نخستین کسی که به «علی» تبریک گفت، میدانست معنای سخنان پیامبر «جانشینی»ای است که به طور «رسمی» در آن واقعه بیان شد:
It seemed clear enough at the time. Certainly Omar thought it was He came up to Ali and congratulated him. "Now morning and evening you are the master of every believing man and woman," he said.
Surely this meant that Omar had taken Muhammad's declaration to mean that Ali was now formally his heir, and it is hard to imagine that Omar was the only one to understand Muhammad's words this way.
بگذریم!
در نقد این کتاب که به قلم مسلمانان سنی نوشته شده، نگرانیها حول تصویری است که از «علی» و «خلفای راشدین» ارائه میشود. میگویند چرا لزلی روی القاب علی مثل «اسدالله» یا «ابوتراب» مانور میدهد:
Dust and thorns are a vivid image of life in exile- not physical but aristential exile, from one's sense of purpose and self. But for Ali, the image was also cruelly ironic. The Lion of God was only one of the many titles the Prophet had bestowed on him; the one that would haunt him now was Abu Turab, Father of Dust. A lowly title to Western ears, but not to Arabian ones.
یا چرا داستان خِطبه جناب عمر و جناب ابوبکر از دختر پیامبر و به عقد علی درآوردن او را «نشانه» فرض کرده؟ یا چرا لزلی دربارهی دانش و خرد علی اغراق میکند:
The collection of his speeches and sermons known as Nah al-Balagha, or the Path of Eloquence, would be taught for centuries as the exemplar of perfection in language and spirit. Famed for his depth and his insight, he would represent the ideal combination of warrior and scholar, courage and chivalry.
در نظر مسلمانان سنی این مسائل، نشانهی تعصب لزلی است که رهزن حقیقت است! نمیبینند که او عمدتا از طبری بهره جسته و برای تحلیلِ واقعه، به منابع شیعی استناد نکرده است. مهمتر اینکه لزلی کتاب را نوشته تا به غرب کمک کند یک استراتژی صحیح اتخاذ کند و بتواند از باتلاق عراق و افغانستان در حد فاصل سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ بیرون بیاید.
البته چنین تنگنظریهایی به کشف حقیقت کمک بیشتری میکند. «لزلی» هم انسان است و از آنچه خوانده و شنیده درکی دارد؛ هرچند که او هم خود را در بازی تعیین خلیفه وارد نمیکند، چون به دنبال پاسخ سوال دیگری است. اما سراسر کتابش مشحون از چنین اشاراتی است:
If there was a single person who seemed destined to be Muhammad's successor, it was Ali, his first cousin and the man whose name the Shia were to take as their own.
شاعر عرب «ابوتمام» به زیبایی نشان داده حسودان چگونه موجب نشر فضائل میشوند:
إذا أراد الله نشر فضیلة
طویت أتاح لها لسان حسود
لو لا اشتعال النار فیما جاورت
ما کان یعرف طیب عرف العود
میگوید:
اگر خدا بخواهد فضیلت مکتومی را آشکار کند
آن را بر زبان حسود جاری میکند
اگر شعلهی آتش گسترده نمیگشت
عطر خوش عود شناخته نمیشد
(۲/۲)
👍5👎1
پیشنماز که سرفه کند تکلیف پسنماز معلوم است!
هفتهی گذشته در یکی از جلسات هفتگی با دانشجویانِ تحصیلاتِ تکمیلیای که من را بهعنوان استاد راهنمای رسالهی خود برگزیدهاند، دانشجویی عنوانی را که برای پژوهش خود انتخاب کرده بود، مطرح کرد. بیاختیار مشوش شدم. طنین عنوان به من میگفت که موضوع پیشنهادی نمیتواند تراوش ذهن آن دانشجو باشد؛ ضربآهنگ واژگان برایم آشنا بود. از او پرسیدم آیا در انتخاب این عنوان از جایی مددی گرفته است؟ من را به مقالات و جستوجو در وب حواله داد. راضی نمیشدم. به قول ناصرخسرو «رسید از عالم غیبم سروشی» که واقعیت چیز دیگری است. مجددا از او پرسیدم آیا کسی به او در یافتن عنوان پژوهش کمک کرده است یا نه؟ لختی درنگ کرد، ولی من مهلت ندادم و اضافه کردم آیا در یافتن عنوان پژوهش، از فرمول «داگلاس کومر» استفاده کرده؟ رنگ از رخ دانشجو پرید. آب دهانش را بهسختی قورت داد و با ترس و افسوس سری به علامت تایید تکان داد. اما کومر کیست؟ چه فرمولی دارد؟ و چرا چنین تقلیدی از کومر من را مشوش میکند؟
در همهگیری کرونا دلنگرانیم از دست دادن دانشمندانی بود که سالخورده بودند. از این رو در هنگامهی قرنطینهی اول و دوم در انگلستان که خانهنشین بودیم، هر از گاهی به بهانهای برای برخیشان ایمیلی میفرستادم یا با برخی دیگر تماس میگرفتم تا از سلامتشان مطمئن شوم. در این میان بزرگانی بودند که افتخار شاگردی مستقیم آنها را نداشتم، ولی با آثارشان مانوس بودم. برای این گروه، جز چک کردن صفحاتشان در ویکیپدیا چارهای نبود. دلهرهی غریبی بود تا صفحه باز شود و به چشم ببینی و مطمئن شوی در سطر اول پس از نامِ شخص، تنها سال تولد درج شده است. از جملهی این بزرگان «داگلاس ای. کومر» بود؛ پروفسور برجستهی دانشگاه «پردو Purdue» که آثار قلمی او در معرفی پروتکل TCP/IP (مجموعه پروتکلهایی که اینترنت بر مبنای آن کار میکند) شهرهی عام و خاص است. مواجههی من با آثار او به اواخر دههی ۹۰ میلادی بازمیگردد؛ کومر با کتابی بهنام «کتاب اینترنت» من را با دنیای اینترنت آشنا کرد. بهواسطهی آن آشنایی، شاهکار او، کتاب «شبکهسازی - ارتباط بین شبکهای- با استفاده از پروتکل TCP/IP» را به دیدهی عقل خواندم.
کومر از طراحان و پیادهسازان دو پروتکل TCP (که اطمینان از صحت ارسال و دریافت داده را ممکن میسازد) و IP (زیربنای آیپی آدرس است) بوده است. اما بعدها در پیادهسازی پروتکلهای SMTP (که ارسال و دریافت ایمیل را ممکن میسازد)، پروتکل HTTP (اسباب وبگردیهایتان) و پروتکل DNS (کارش ترجمهی آدرس وبسایت به آدرس آیپی و بالعکس است) مشارکت داشته است. پس لاجرم باید ردپای او را در روزمرهنویسیهای فنی مربوط به پروژه ARPANET (این پروژه در وزارت دفاع آمریکا در دهه ۶۰ میلادی برای ساخت اینترنت تعریف شد) را یافت! کافی است به متون مقدس شبکهبازان بهنام RFC سری بزنید و در سِفْرِ پیدایش (مزاح میکنم) یادداشتهای (بخوانید آیههای) ۹۹۸، ۱۰۰۹ و ۱۰۳۱ را تورقی کنید تا با نام کومرمواجه شوید. بخت من بلند بوده که واسطهی اولین آشناییام با این مفاهیم، شخصِ خالقِ آنها بوده است. «ریچارد فاینمن» -انار الله برهانه- در این باب جملهای دارد که من در عملِ به آن خیر کثیر دیدهام. به همین سبب آن را با شما به اشتراک میگذارم:
If you want to learn about science, you don’t look it up in a book. You have to read the books scientists wrote. Not the science book that’s written for dummies, but the real books that scientists wrote about their own discoveries.
آری اینچنین است برادر! همیشه رجوع به آثار دانشمندانی که خود پدیدآورندهی مفاهیم، متدها یا ابزارها هستند، برای یادگیری در اولویت قرار میگیرد. (۱/۳)👇
هفتهی گذشته در یکی از جلسات هفتگی با دانشجویانِ تحصیلاتِ تکمیلیای که من را بهعنوان استاد راهنمای رسالهی خود برگزیدهاند، دانشجویی عنوانی را که برای پژوهش خود انتخاب کرده بود، مطرح کرد. بیاختیار مشوش شدم. طنین عنوان به من میگفت که موضوع پیشنهادی نمیتواند تراوش ذهن آن دانشجو باشد؛ ضربآهنگ واژگان برایم آشنا بود. از او پرسیدم آیا در انتخاب این عنوان از جایی مددی گرفته است؟ من را به مقالات و جستوجو در وب حواله داد. راضی نمیشدم. به قول ناصرخسرو «رسید از عالم غیبم سروشی» که واقعیت چیز دیگری است. مجددا از او پرسیدم آیا کسی به او در یافتن عنوان پژوهش کمک کرده است یا نه؟ لختی درنگ کرد، ولی من مهلت ندادم و اضافه کردم آیا در یافتن عنوان پژوهش، از فرمول «داگلاس کومر» استفاده کرده؟ رنگ از رخ دانشجو پرید. آب دهانش را بهسختی قورت داد و با ترس و افسوس سری به علامت تایید تکان داد. اما کومر کیست؟ چه فرمولی دارد؟ و چرا چنین تقلیدی از کومر من را مشوش میکند؟
در همهگیری کرونا دلنگرانیم از دست دادن دانشمندانی بود که سالخورده بودند. از این رو در هنگامهی قرنطینهی اول و دوم در انگلستان که خانهنشین بودیم، هر از گاهی به بهانهای برای برخیشان ایمیلی میفرستادم یا با برخی دیگر تماس میگرفتم تا از سلامتشان مطمئن شوم. در این میان بزرگانی بودند که افتخار شاگردی مستقیم آنها را نداشتم، ولی با آثارشان مانوس بودم. برای این گروه، جز چک کردن صفحاتشان در ویکیپدیا چارهای نبود. دلهرهی غریبی بود تا صفحه باز شود و به چشم ببینی و مطمئن شوی در سطر اول پس از نامِ شخص، تنها سال تولد درج شده است. از جملهی این بزرگان «داگلاس ای. کومر» بود؛ پروفسور برجستهی دانشگاه «پردو Purdue» که آثار قلمی او در معرفی پروتکل TCP/IP (مجموعه پروتکلهایی که اینترنت بر مبنای آن کار میکند) شهرهی عام و خاص است. مواجههی من با آثار او به اواخر دههی ۹۰ میلادی بازمیگردد؛ کومر با کتابی بهنام «کتاب اینترنت» من را با دنیای اینترنت آشنا کرد. بهواسطهی آن آشنایی، شاهکار او، کتاب «شبکهسازی - ارتباط بین شبکهای- با استفاده از پروتکل TCP/IP» را به دیدهی عقل خواندم.
کومر از طراحان و پیادهسازان دو پروتکل TCP (که اطمینان از صحت ارسال و دریافت داده را ممکن میسازد) و IP (زیربنای آیپی آدرس است) بوده است. اما بعدها در پیادهسازی پروتکلهای SMTP (که ارسال و دریافت ایمیل را ممکن میسازد)، پروتکل HTTP (اسباب وبگردیهایتان) و پروتکل DNS (کارش ترجمهی آدرس وبسایت به آدرس آیپی و بالعکس است) مشارکت داشته است. پس لاجرم باید ردپای او را در روزمرهنویسیهای فنی مربوط به پروژه ARPANET (این پروژه در وزارت دفاع آمریکا در دهه ۶۰ میلادی برای ساخت اینترنت تعریف شد) را یافت! کافی است به متون مقدس شبکهبازان بهنام RFC سری بزنید و در سِفْرِ پیدایش (مزاح میکنم) یادداشتهای (بخوانید آیههای) ۹۹۸، ۱۰۰۹ و ۱۰۳۱ را تورقی کنید تا با نام کومرمواجه شوید. بخت من بلند بوده که واسطهی اولین آشناییام با این مفاهیم، شخصِ خالقِ آنها بوده است. «ریچارد فاینمن» -انار الله برهانه- در این باب جملهای دارد که من در عملِ به آن خیر کثیر دیدهام. به همین سبب آن را با شما به اشتراک میگذارم:
If you want to learn about science, you don’t look it up in a book. You have to read the books scientists wrote. Not the science book that’s written for dummies, but the real books that scientists wrote about their own discoveries.
آری اینچنین است برادر! همیشه رجوع به آثار دانشمندانی که خود پدیدآورندهی مفاهیم، متدها یا ابزارها هستند، برای یادگیری در اولویت قرار میگیرد. (۱/۳)👇
❤1👍1
باری، در سالهای ابتداییِ هزارهی سوم میلادی، نامهای به کومر نوشتم و ضمن توضیحِ شرایطِ حقوقِ مولفان و مصنفان در ایران، از او کسب اجازه کردم تا کتاب سه جلدیش را در TCP/IP به فارسی برگردانم. چندی بعد منشی کومر در جواب ایمیل من ضمن نقل قول از او خواست تا درصورت انتشار ترجمه، نسخهای برایشان بفرستم. البته آرزوی من در انجام آن کار هیچگاه جامهی عمل نپوشید و مجالی برای بیان دلایل آن در این یادداشت نیست. اما ذکر این نکته خالی از لطف نیست که مجموعه کتابهای او در حوزهی شبکههای کامپیوتری، بیش از کتابهای همهی نویسندگانِ دیگرِ این حوزه، به زبانهای گوناگون ترجمه شده است. شاید یکی از علتهایش همین گشادهرویی نویسنده، در مواجهه با درخواستهای ترجمهی آثارش در کشورهای مختلف باشد.
برخوردِ دیگرِ من با کومر که به موضوع این یادداشت برمیگردد نحوهی روبهرو شدن او با پژوهش است. کومر بیش از دو دهه پیش برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی در رشتهی کامپیوتر، فرمول سادهای را جهت ساختِ عنوانِ پژوهش ارائه کرد.
او ابتدا سه ستون واژه را ارائه میدهد (تصویر در پایان یادداشت). آنگاه پیشنهاد میکند که به ترتیب از هر ستون یک واژه تصادفی انتخاب شود. مثلا فرض کنید من از ستون اول واژه Scalable و از ستون دوم واژه Distributed و از ستون سوم واژه Algorithm را برمیگزینم. با قرار دادن این سه واژه در کنار هم، عبارت زیر را میسازم:
Scalable distributed algorithm
حال باید همین کار را دوباره انجام دهم؛ یعنی از هر ستون بهترتیب و تصادفی، واژهای را انتخاب کنم و در پایان سه واژه را کنار هم قرار دهم. مثلا:
Collaborative secure network
اکنون دو عبارت ساختهام.آخرین مرحلهی پیشنهادیِ کومر، اتصالِ این دو عبارت با یکی از متصلکنندههای زیر (با توجه به زمینهی موضوع و البته به زبان انگلیسی) است:
for
related to
derived from
applied to
embedded in
بر مبنای عباراتی که تا کنون تولید کردهام، میتوان از متصلکنندهی for استفاده کرد:
[A] scalable distributed algorithm for collaborative secure network
مبارکمان باشد! حالا دیگر برای رسالهمان صاحب یک عنوان پژوهشی منحصربهفرد شدهایم! ضمنا این همان عنوان پرطمطراقی بود که دانشجویم روی میز گذاشت!
دربارهی دلایل نادرستیِ روشِ پیشنهادیِ کومر از جنبههای گوناگونی میتوان بحث کرد:
عنوان پژوهش باید با علاقه و تواناییهای پیشینی پژوهشگر نسبتی داشته باشد. مثلا تصور کنید که به برنامهنویسیِ موازیِ تحتِ شبکه علاقهمند نیستید یا هیچ سابقه و مهارتی در این زمینه ندارید و با عنوان تولید شده ما مواجه میشوید.
عنوان پژوهشی باید ناظر بر پرسشی باشد که پژوهشگر متعاقب یک مشاهده، در ذهن خود پرورده است. اینکه برای پژوهشگر پرسش یا مدعای پژوهشی تولید شود، نقض غرض است.
واژگان درجشده در این جدول، بسیار کلی General terms and concepts هستند. چینش کاتورهای Ad hoc (اینجا یعنی یلخی قرار دادن کلمات در کنار هم) آنها نمیتواند برای پژوهشگر، پرسش و یا مدعای پژوهشی Research Claim تولید کند. در بهترین حالت شاید بتواند زمینهای برای انجام مرور ادبیات Literature Review فراهم سازد. اما در بسیاری موارد همین زمینه هم با تولید تصادفی و چینش کاتورهای به دست نمیآید.
حوزه یا علم کامپیوتر، اگر نگوییم در طول دو دههی گذشته، حتی در پنج سال اخیر دستخوش تغییرات فراوانی شده است. واژگان فهرستشده در جدول کومر نه به اندازهی کافی دقیق هستند که حامل ریزمفاهیم این حوزه شوند، نه مجموعهی آنها جامعیت لازم را برای بازنمایی تمام ابعاد این حوزه دارد.
مثلا دربارهی عنوانی که بر اساس این جدول تولید کردهایم (عنوان ارائهشده توسط دانشجوی بختبرگشته) میتوان دهها پرسش (انتخاب پاسخ هر کدام، سرنوشت پژوهش و یافتههایش را کاملا دگرگون میکند) مطرح کرد:
کدام جهات از مقیاسپذیری مد نظر است؟
آیا مراد از مقیاسپذیری مثلا کمینه کردن پیچیدگیهای پردازشی است؟
بستر بهکارگیری الگوریتم توزیعپذیر چیست؟ آیا پردازش دادهی بزرگ Big data processing است؟
آیا یادگیری ماشین توزیعیافته است؟ Distributed machine learning، آیا پردازش ابری Cloud computing است؟ آیا پایگاههای داده Distributed database توزیعیافته است؟
مراد از شبکهی امن چیست؟ امنیت این شبکه، چه شاخصههایی دارد که مقیاسپذیری را به مسلخ میبرد؟
شبکهی تعاملیِ امن، چه نیازی دارد که قرار است پاسخ به آن، ارائهی یک الگوریتم توزیعیافتهی مقیاسپذیر باشد؟ (۲/۳) 👇
برخوردِ دیگرِ من با کومر که به موضوع این یادداشت برمیگردد نحوهی روبهرو شدن او با پژوهش است. کومر بیش از دو دهه پیش برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی در رشتهی کامپیوتر، فرمول سادهای را جهت ساختِ عنوانِ پژوهش ارائه کرد.
او ابتدا سه ستون واژه را ارائه میدهد (تصویر در پایان یادداشت). آنگاه پیشنهاد میکند که به ترتیب از هر ستون یک واژه تصادفی انتخاب شود. مثلا فرض کنید من از ستون اول واژه Scalable و از ستون دوم واژه Distributed و از ستون سوم واژه Algorithm را برمیگزینم. با قرار دادن این سه واژه در کنار هم، عبارت زیر را میسازم:
Scalable distributed algorithm
حال باید همین کار را دوباره انجام دهم؛ یعنی از هر ستون بهترتیب و تصادفی، واژهای را انتخاب کنم و در پایان سه واژه را کنار هم قرار دهم. مثلا:
Collaborative secure network
اکنون دو عبارت ساختهام.آخرین مرحلهی پیشنهادیِ کومر، اتصالِ این دو عبارت با یکی از متصلکنندههای زیر (با توجه به زمینهی موضوع و البته به زبان انگلیسی) است:
for
related to
derived from
applied to
embedded in
بر مبنای عباراتی که تا کنون تولید کردهام، میتوان از متصلکنندهی for استفاده کرد:
[A] scalable distributed algorithm for collaborative secure network
مبارکمان باشد! حالا دیگر برای رسالهمان صاحب یک عنوان پژوهشی منحصربهفرد شدهایم! ضمنا این همان عنوان پرطمطراقی بود که دانشجویم روی میز گذاشت!
دربارهی دلایل نادرستیِ روشِ پیشنهادیِ کومر از جنبههای گوناگونی میتوان بحث کرد:
عنوان پژوهش باید با علاقه و تواناییهای پیشینی پژوهشگر نسبتی داشته باشد. مثلا تصور کنید که به برنامهنویسیِ موازیِ تحتِ شبکه علاقهمند نیستید یا هیچ سابقه و مهارتی در این زمینه ندارید و با عنوان تولید شده ما مواجه میشوید.
عنوان پژوهشی باید ناظر بر پرسشی باشد که پژوهشگر متعاقب یک مشاهده، در ذهن خود پرورده است. اینکه برای پژوهشگر پرسش یا مدعای پژوهشی تولید شود، نقض غرض است.
واژگان درجشده در این جدول، بسیار کلی General terms and concepts هستند. چینش کاتورهای Ad hoc (اینجا یعنی یلخی قرار دادن کلمات در کنار هم) آنها نمیتواند برای پژوهشگر، پرسش و یا مدعای پژوهشی Research Claim تولید کند. در بهترین حالت شاید بتواند زمینهای برای انجام مرور ادبیات Literature Review فراهم سازد. اما در بسیاری موارد همین زمینه هم با تولید تصادفی و چینش کاتورهای به دست نمیآید.
حوزه یا علم کامپیوتر، اگر نگوییم در طول دو دههی گذشته، حتی در پنج سال اخیر دستخوش تغییرات فراوانی شده است. واژگان فهرستشده در جدول کومر نه به اندازهی کافی دقیق هستند که حامل ریزمفاهیم این حوزه شوند، نه مجموعهی آنها جامعیت لازم را برای بازنمایی تمام ابعاد این حوزه دارد.
مثلا دربارهی عنوانی که بر اساس این جدول تولید کردهایم (عنوان ارائهشده توسط دانشجوی بختبرگشته) میتوان دهها پرسش (انتخاب پاسخ هر کدام، سرنوشت پژوهش و یافتههایش را کاملا دگرگون میکند) مطرح کرد:
کدام جهات از مقیاسپذیری مد نظر است؟
آیا مراد از مقیاسپذیری مثلا کمینه کردن پیچیدگیهای پردازشی است؟
بستر بهکارگیری الگوریتم توزیعپذیر چیست؟ آیا پردازش دادهی بزرگ Big data processing است؟
آیا یادگیری ماشین توزیعیافته است؟ Distributed machine learning، آیا پردازش ابری Cloud computing است؟ آیا پایگاههای داده Distributed database توزیعیافته است؟
مراد از شبکهی امن چیست؟ امنیت این شبکه، چه شاخصههایی دارد که مقیاسپذیری را به مسلخ میبرد؟
شبکهی تعاملیِ امن، چه نیازی دارد که قرار است پاسخ به آن، ارائهی یک الگوریتم توزیعیافتهی مقیاسپذیر باشد؟ (۲/۳) 👇
👍1
دربارهی نادرستی این روش در سال ۲۰۱۲ با کومر نامهنگاری کردم که البته بیپاسخ ماند. صفحهی وب مربوط به او کماکان ارائهدهندهی چنین راهکاری است و تبلیغ میکند که دیگر نگران نباشید. ظرف ده ثانیه صاحب عنوان پژوهشی خواهید شد!
برگردیم به آن دانشجوی نگونبخت! خودتان میتوانید بلندای بخت او را با پاسخ به این پرسش بسنجید: چقدر احتمال دارد استادی یازده سال پیش با فرمول کومر -که لابهلای صفحات وب دانشگاهیاش پنهان بوده- نه تنها آشنا باشد، بلکه دستبهگریبان هم شده باشد و حالا در اتاقی در یک دانشگاه در گوشهای از لندن برابر دانشجو با استناد به حافظهی خود از حقیقت ماجرا پرده بردارد؟ یک در پانصدهزار (مثلا اگر ۵۰۰ هزار استاد دانشگاه در فیلد پژوهشی مرتبط در سراسر دنیا داشته باشیم)؟ یک در هشت میلیارد (یکی از خلایق خدا)؟
نام کومر در زمرهی بزرگان «تالار مشاهیر اینترنت» ثبت شده است. اما آیا چنین افتخار بزرگی بر او جامهی نقدناپذیری پوشانده؟ قطعا نه. آیا کومر هم میتواند چنین خطای علمیِ گلدرشتی بکند؟ ممکن است! آیا میتواند به هر دلیلی بر خطای خود اصرار ورزد؟ ممکن است! آیا باید به او القابی چون «نادان» یا «بیسواد» نسبت داد؟ معاذ الله! چه باید کرد؟ باید «خاکستری دیدن» را یاد گرفت. هیچ انسانی از خطا مصون نیست و هر خطایی با هر درجه از بزرگی، قابل تعمیم به سایر شئون انسان خطاکار نیست. برای من البته بد نشد. چون با رد عنوان تولیدشده و توبیخ دانشجو، بر مواضع از پیش اعلامشدهام در دپارتمان (مبنی بر رعایت تمام و کمال اصول پژوهش) تاکیدی مجدد کردم و البته به مصداق «کم من ثناء جمیل لَستُ اهل له نشرته» نامدار هم شدم. اما مثلی عربی هست که میگوید «إذا کانَ ربُّ البَیتِ بالدفِّ ناقِراً/ فَشیمةُ أهلِ البیتِ کلّهم الرقصُ».* ترجمهی تحتاللفظش میشود «اگر صاحبخانه دف بنوازد، اهل خانه نیز به رقص و پایکوبی مشغول شوند». همچنان امیدوارم کومر، صاحبخانه، این الباقیات الفاسدات را اصلاح کند! (۳/۳)
* فرهنگ امثال و تعابیر عربی-فارسی، رضا ناظمیان، فرهنگ معاصر
برگردیم به آن دانشجوی نگونبخت! خودتان میتوانید بلندای بخت او را با پاسخ به این پرسش بسنجید: چقدر احتمال دارد استادی یازده سال پیش با فرمول کومر -که لابهلای صفحات وب دانشگاهیاش پنهان بوده- نه تنها آشنا باشد، بلکه دستبهگریبان هم شده باشد و حالا در اتاقی در یک دانشگاه در گوشهای از لندن برابر دانشجو با استناد به حافظهی خود از حقیقت ماجرا پرده بردارد؟ یک در پانصدهزار (مثلا اگر ۵۰۰ هزار استاد دانشگاه در فیلد پژوهشی مرتبط در سراسر دنیا داشته باشیم)؟ یک در هشت میلیارد (یکی از خلایق خدا)؟
نام کومر در زمرهی بزرگان «تالار مشاهیر اینترنت» ثبت شده است. اما آیا چنین افتخار بزرگی بر او جامهی نقدناپذیری پوشانده؟ قطعا نه. آیا کومر هم میتواند چنین خطای علمیِ گلدرشتی بکند؟ ممکن است! آیا میتواند به هر دلیلی بر خطای خود اصرار ورزد؟ ممکن است! آیا باید به او القابی چون «نادان» یا «بیسواد» نسبت داد؟ معاذ الله! چه باید کرد؟ باید «خاکستری دیدن» را یاد گرفت. هیچ انسانی از خطا مصون نیست و هر خطایی با هر درجه از بزرگی، قابل تعمیم به سایر شئون انسان خطاکار نیست. برای من البته بد نشد. چون با رد عنوان تولیدشده و توبیخ دانشجو، بر مواضع از پیش اعلامشدهام در دپارتمان (مبنی بر رعایت تمام و کمال اصول پژوهش) تاکیدی مجدد کردم و البته به مصداق «کم من ثناء جمیل لَستُ اهل له نشرته» نامدار هم شدم. اما مثلی عربی هست که میگوید «إذا کانَ ربُّ البَیتِ بالدفِّ ناقِراً/ فَشیمةُ أهلِ البیتِ کلّهم الرقصُ».* ترجمهی تحتاللفظش میشود «اگر صاحبخانه دف بنوازد، اهل خانه نیز به رقص و پایکوبی مشغول شوند». همچنان امیدوارم کومر، صاحبخانه، این الباقیات الفاسدات را اصلاح کند! (۳/۳)
* فرهنگ امثال و تعابیر عربی-فارسی، رضا ناظمیان، فرهنگ معاصر
💯1
سه اَبَرخیالباف
ترمهایی که با دانشجویان کارشناسی ارشد، درس ارتباطات ماهوارهای Satellite Communication دارم، معمولا مقالهی «آرتور. سی. کلارک» Arthur C. Clarke نویسندهی ژانر علمی-تخیلی را (که سال ۱۹۴۵ با عنوان «رلههای فرازمینی» در مجلهی «دنیای بیسیم» منتشر شده است) بِهِشان میدهم تا با هم مرور کنیم. واکنشها جالب است. دانشجویان از اینکه میبینند چگونه خیالپردازیهای یک داستاننویس ۱۹ سال بعد، رنگ واقعیت به خود گرفته مبهوت میشوند.
جزئیاتی که کلارک در آن مقاله دربارهی مدار قرارگیری ماهواره و کاربرد ماهواره در انتقال امواج بیان میکند، بهگونهای است که گویی نقشهی راه ماهوارهی سینکام ۳ را -که در سال ۱۹۶۴ ناسا به فضا پرتاب کرد- ترسیم کرده است. کلارک سکههای پیشگویی دیگری هم به نام خود ضرب کرده است. مثلا در مصاحبهای در سال ۱۹۷۴ پیشبینی کرد که کامپیوترهای شخصی بهزودی میآیند و دنیا توسط شبکهای از اطلاعات، به هم متصل میشود؛ اینترنت! یا مثلا دو سال بعد از آن در سال ۱۹۷۶ پیشبینی کرد که زمانی خواهد آمد که درس خواندن بهصورت از راه دور و از طریق کامپیوتر شخصی ممکن میشود.
کلارک در اینگونه پیشگوییها تنها نیست. آیزاک آسیموف Issac Asimov سایه به سایهی او میآید. آسیموف نخستین بشری بود که مفهوم ربات هوشمند را در داستانهایش (سال ۱۹۴۲) معرفی کرد. هماو بود که در سال ۱۹۵۵ مفهوم گجتهای (ابزارکها) هوشمند را نیز در داستانهایش مطرح کرد. آسیموف پا را فراتر از خیالبافی گذاشت و دربارهی مسائل مبتلابهِ بشر، بعد از پدیدار شدن این رؤیاها سخن گفت؛ مثلا دربارهی تاثیرات اجتماعیِ تکنولوژی بر انسان یا چالشهای اخلاقی پیرامون رابطهی انسان و ربات! وی سعی کرد که در همان سال ۱۹۴۲ (و بعدها در رمان «ربات» نوشتهشده در سال ۱۹۵۰) با وضع سه قانون، این تعامل را اخلاقی کند.
غول سوم این عرصه «رابرت هینلین» Robert Heinlein است. کسی که در رمان «ماورای این افق» (منتشرشده در سال ۱۹۴۲) برای اولبار از مهندسی ژنتیک سخن گفت! به باورم آنچه ویلیامسون در رمان «تاریکتر از آنچه میاندیشی» در سال ۱۹۴۸ دربارهی دستکاری ژنتیکی میبافد، وامگرفته از هینلین باشد. هینلین در داستانهای خود رؤیاپردازیهای زیادی هم با موضوع فضانوردی دارد؛ مفاهیمی مانند سفر به کُرات دیگر برای اقامت در آنها در داستانهایش موج میزند.
این سه تن را «سهی بزرگ» The Big Three نامیدهاند. در بزرگیشان همین بس که اگر به اختراعات و اکتشافاتِ بزرگِ بشر در قرن بیستم نگاهی بیندازید و آنگاه داستانهای این سه اَبَرخیالباف را بخوانید، خواهید گفت که دانشمندان، ایدهی اختراعات خود را از این سه دزدیدهاند! اعتبار اصالت ایده در حوزههای گفتهشده، به این سه تفنگدار میرسد. گویی گفتنیها را گفتهاند و چون گوش شنوایی نبوده، دیگرانی (دانشمندانی) با زبانی دیگر بازگو کردهاند. «ویلیام اینگ» چه زیبا آب پاکی را روی دستمان ریخته است:
What is originality? Undetected Plagiarism!
ترمهایی که با دانشجویان کارشناسی ارشد، درس ارتباطات ماهوارهای Satellite Communication دارم، معمولا مقالهی «آرتور. سی. کلارک» Arthur C. Clarke نویسندهی ژانر علمی-تخیلی را (که سال ۱۹۴۵ با عنوان «رلههای فرازمینی» در مجلهی «دنیای بیسیم» منتشر شده است) بِهِشان میدهم تا با هم مرور کنیم. واکنشها جالب است. دانشجویان از اینکه میبینند چگونه خیالپردازیهای یک داستاننویس ۱۹ سال بعد، رنگ واقعیت به خود گرفته مبهوت میشوند.
جزئیاتی که کلارک در آن مقاله دربارهی مدار قرارگیری ماهواره و کاربرد ماهواره در انتقال امواج بیان میکند، بهگونهای است که گویی نقشهی راه ماهوارهی سینکام ۳ را -که در سال ۱۹۶۴ ناسا به فضا پرتاب کرد- ترسیم کرده است. کلارک سکههای پیشگویی دیگری هم به نام خود ضرب کرده است. مثلا در مصاحبهای در سال ۱۹۷۴ پیشبینی کرد که کامپیوترهای شخصی بهزودی میآیند و دنیا توسط شبکهای از اطلاعات، به هم متصل میشود؛ اینترنت! یا مثلا دو سال بعد از آن در سال ۱۹۷۶ پیشبینی کرد که زمانی خواهد آمد که درس خواندن بهصورت از راه دور و از طریق کامپیوتر شخصی ممکن میشود.
کلارک در اینگونه پیشگوییها تنها نیست. آیزاک آسیموف Issac Asimov سایه به سایهی او میآید. آسیموف نخستین بشری بود که مفهوم ربات هوشمند را در داستانهایش (سال ۱۹۴۲) معرفی کرد. هماو بود که در سال ۱۹۵۵ مفهوم گجتهای (ابزارکها) هوشمند را نیز در داستانهایش مطرح کرد. آسیموف پا را فراتر از خیالبافی گذاشت و دربارهی مسائل مبتلابهِ بشر، بعد از پدیدار شدن این رؤیاها سخن گفت؛ مثلا دربارهی تاثیرات اجتماعیِ تکنولوژی بر انسان یا چالشهای اخلاقی پیرامون رابطهی انسان و ربات! وی سعی کرد که در همان سال ۱۹۴۲ (و بعدها در رمان «ربات» نوشتهشده در سال ۱۹۵۰) با وضع سه قانون، این تعامل را اخلاقی کند.
غول سوم این عرصه «رابرت هینلین» Robert Heinlein است. کسی که در رمان «ماورای این افق» (منتشرشده در سال ۱۹۴۲) برای اولبار از مهندسی ژنتیک سخن گفت! به باورم آنچه ویلیامسون در رمان «تاریکتر از آنچه میاندیشی» در سال ۱۹۴۸ دربارهی دستکاری ژنتیکی میبافد، وامگرفته از هینلین باشد. هینلین در داستانهای خود رؤیاپردازیهای زیادی هم با موضوع فضانوردی دارد؛ مفاهیمی مانند سفر به کُرات دیگر برای اقامت در آنها در داستانهایش موج میزند.
این سه تن را «سهی بزرگ» The Big Three نامیدهاند. در بزرگیشان همین بس که اگر به اختراعات و اکتشافاتِ بزرگِ بشر در قرن بیستم نگاهی بیندازید و آنگاه داستانهای این سه اَبَرخیالباف را بخوانید، خواهید گفت که دانشمندان، ایدهی اختراعات خود را از این سه دزدیدهاند! اعتبار اصالت ایده در حوزههای گفتهشده، به این سه تفنگدار میرسد. گویی گفتنیها را گفتهاند و چون گوش شنوایی نبوده، دیگرانی (دانشمندانی) با زبانی دیگر بازگو کردهاند. «ویلیام اینگ» چه زیبا آب پاکی را روی دستمان ریخته است:
What is originality? Undetected Plagiarism!
👍1
مصائب همبستگی
امروز با یکی از دوستان مصاحبت تلفنی اوفتاد. حدود یکساعت از عمر گرانمایه در این صرف شد که در پاسخ به پرسش ایشان نظرم را دربارهی سرمایهگذاری در ارز دیجیتال به عرضشان برسانم. نفَس نمیداد حرف بزنم. مدتی که از تماس گذشته بود، گفتم مگر زنگ نزدهای نظر من را بپرسی؟ گفت بلی! گفتم رخصت دهید به عرض میرسانم. چنین عادتی را در بین دوستان زیاد میبینم که حتی وقتی در مقام پرسشگری (برای مشورت) جلوه میکنند، گویی تصمیم خویش را در امر مورد مشاوره گرفتهاند و به دنبال مؤید میگردند، نه مشاور! بماند.
لُبِّ لُباب استدلال مشارالیه این بود که تحقیق کرده و دریافته که در یک بازهی زمانی نسبتا طولانی، قیمت نفت خام و ارز دیجیتالِ مورد نظر او، همبستگی قوی داشتهاند و چون پیشبینی او از تغییرات قیمت نفت در بازهی زمانی شش ماه آینده یک روند صعودی است، لاجرم ارزش ارز دیجیتال مورد نظرش هم رشد خواهد کرد. ابتدا حدس زدم که او در چه دام تحلیلیای افتاده است. اما برای اینکه مطمئن شوم، سوالاتی را دربارهی جزئیاتِ تحلیل همبستگی (Correlation Analysis) که انجام داده بود، پرسیدم. آنگاه با خونسردی گفتم راجع به پیشبینیای که دربارهی قیمت نفت کرده، نظری ندارم. اما فرض میکنیم که قیمت نفت، صعودی باشد. حتی در چنین حالتی نتیجهگیری تو از صعودی بودن ارز دیجیتال بر مبنای تحلیلِ همبستگی، اشتباه است. چون اگر قیمت ارز دیجیتال در یک مدتزمانی با بالا رفتن قیمت نفت بالا رفته، این مطلب استیفاد نمیشود که یکی از این دو بر دیگری تاثیر داشته و باعث آن بوده است.
این یکی از بدویترین خطاهای تحلیل همبستگی است. به او گفتم نتیجهی این خطا، مغالطهای است که میکنی؛ که «علت شمردن مقدم» Post hoc Fallacy نام دارد. باز از او پرسیدم اوضاع سایر ارزهای دیجیتال در دورهی مشابه (که قیمت نفت صعودی بوده) چگونه بوده. پاسخ داد ارزهای گوناگون، رفتار گوناگونی داشتهاند. برخی صعودی، برخی نزولی و برخی هم در نوسان! گفتم ارز مورد نظر تو در بازههای مشابه زمانیِ گذشته چه نسبتی با روند کاهشی یا افزایشی قیمت نفت داشتهاند؟ گفت متغیر بوده! گاهی صعودی، ولی در بیشتر مواقع نوسانی! گفتم پس خطای دومی هم داری! برآشفت. گفتم خطای «همبستگی تصادفی». افزودم با در نظر گرفتن یک برش زمانی توانستهای روند دو متغیرِ مستقل از یکدیگر را همراستا و صعودی ببینی. چون تصادفا در این بازه، این دو همروند بودهاند. چنانکه به اعتراف خودت قبل از این بازهی زمانی، تحلیل همبستگی تو رابطهای را نشان نمیدهد و احتمالا در آینده هم اگر دوباره تحلیل همبستگی را تکرار کنی، نخواهی توانست نتیجهی مشابهی بگیری. چون بهطور تصادفی Correlation produced by chance در بازهای که برای تحلیل انتخاب کردهای، این دو (قیمت ارز دیجیتال مورد نظرت و قیمت نفت خام) صعودی بودهاند. به اینجای مکالمه که رسید دوست گرامی ضمن تشکر، کفایت مذاکرات را اعلام کرد.
بگذارید مصیبت سومی را هم بیان کنم. تصور کنید که دادهی قابل توجهی از میزان درآمد افراد و میزان سرمایهگذاری آنها در بورس جمعآوری کردهاید و با انجام آزمونهای همبستگی، فرضیهی شما مبنی بر وجود رابطهی مثبت بین این دو تایید شده است. به عبارت دیگر هرچه درآمد افراد بیشتر باشد میزان سرمایهگذاریِشان در بورس نیز بیشتر خواهد بود. حالا اگر از شما بپرسم که به نظرتان کدام یک میتواند باعث دیگری شود، چه میگویید؟ درآمد بیشتر باعث سرمایهگذاری بیشتر میشود یا سرمایهگذاری بیشتر به عایدی بیشتر میانجامد؟ اینجاست که با چالش «سبب-و-تاثیر Cause-and-effect» مواجهیم و برای پاسخ به سوال ذکرشده نیاز به اطلاعات جانبی داریم. هرگونه پاسخی به این سوال که صرفا بر مبنای تحلیل همبستگی باشد، «چاهنمایی» است (بهجای راهنمایی).
گاهی هم پژوهشگر با نتایجی مواجه میشود که ردّ آن نیاز به کمی تحلیل (بخوانید شعور) دارد. باید بداند هر گردی گردو نیست! اینکه دو متغیر با هم همبستگی قوی نشان میدهند، به این معنا نیست که میتوان از آن نتیجهای گرفت. مثلا فرض کنید نتیجهی یک مطالعه، بیانگر وجود همبستگی میان تعداد ماشینهای آتشنشانی در یک صحنه آتشسوزی و میزان خسارت به ساختمان آتشگرفته باشد. آیا باید نتیجه گرفت تعداد ماشین آتشنشانی بیشتر یعنی خسارت بیشتر! یا باید گفت تعداد ماشین آتشنشانی بیشتر، یعنی آتشسوزی مهیبتر و آتش مهیبتر یعنی خسارت بیشتر!
این بدیهیات از مصائب رایج تحلیل همبستگی هستند که در ذهن و زبان ما جاریاند. خود را با آنها میفریبیم یا سعی در مجاب کردن دیگران داریم و بدتر آنکه با چنگ زدن بِهِشان برای شکستها و پیروزیهایمان دلایل نامربوط میتراشیم. این یادداشت هم درآمدی است بر یادداشتهای دیگری که در دههی اول محرم منتشر خواهند شد.
امروز با یکی از دوستان مصاحبت تلفنی اوفتاد. حدود یکساعت از عمر گرانمایه در این صرف شد که در پاسخ به پرسش ایشان نظرم را دربارهی سرمایهگذاری در ارز دیجیتال به عرضشان برسانم. نفَس نمیداد حرف بزنم. مدتی که از تماس گذشته بود، گفتم مگر زنگ نزدهای نظر من را بپرسی؟ گفت بلی! گفتم رخصت دهید به عرض میرسانم. چنین عادتی را در بین دوستان زیاد میبینم که حتی وقتی در مقام پرسشگری (برای مشورت) جلوه میکنند، گویی تصمیم خویش را در امر مورد مشاوره گرفتهاند و به دنبال مؤید میگردند، نه مشاور! بماند.
لُبِّ لُباب استدلال مشارالیه این بود که تحقیق کرده و دریافته که در یک بازهی زمانی نسبتا طولانی، قیمت نفت خام و ارز دیجیتالِ مورد نظر او، همبستگی قوی داشتهاند و چون پیشبینی او از تغییرات قیمت نفت در بازهی زمانی شش ماه آینده یک روند صعودی است، لاجرم ارزش ارز دیجیتال مورد نظرش هم رشد خواهد کرد. ابتدا حدس زدم که او در چه دام تحلیلیای افتاده است. اما برای اینکه مطمئن شوم، سوالاتی را دربارهی جزئیاتِ تحلیل همبستگی (Correlation Analysis) که انجام داده بود، پرسیدم. آنگاه با خونسردی گفتم راجع به پیشبینیای که دربارهی قیمت نفت کرده، نظری ندارم. اما فرض میکنیم که قیمت نفت، صعودی باشد. حتی در چنین حالتی نتیجهگیری تو از صعودی بودن ارز دیجیتال بر مبنای تحلیلِ همبستگی، اشتباه است. چون اگر قیمت ارز دیجیتال در یک مدتزمانی با بالا رفتن قیمت نفت بالا رفته، این مطلب استیفاد نمیشود که یکی از این دو بر دیگری تاثیر داشته و باعث آن بوده است.
این یکی از بدویترین خطاهای تحلیل همبستگی است. به او گفتم نتیجهی این خطا، مغالطهای است که میکنی؛ که «علت شمردن مقدم» Post hoc Fallacy نام دارد. باز از او پرسیدم اوضاع سایر ارزهای دیجیتال در دورهی مشابه (که قیمت نفت صعودی بوده) چگونه بوده. پاسخ داد ارزهای گوناگون، رفتار گوناگونی داشتهاند. برخی صعودی، برخی نزولی و برخی هم در نوسان! گفتم ارز مورد نظر تو در بازههای مشابه زمانیِ گذشته چه نسبتی با روند کاهشی یا افزایشی قیمت نفت داشتهاند؟ گفت متغیر بوده! گاهی صعودی، ولی در بیشتر مواقع نوسانی! گفتم پس خطای دومی هم داری! برآشفت. گفتم خطای «همبستگی تصادفی». افزودم با در نظر گرفتن یک برش زمانی توانستهای روند دو متغیرِ مستقل از یکدیگر را همراستا و صعودی ببینی. چون تصادفا در این بازه، این دو همروند بودهاند. چنانکه به اعتراف خودت قبل از این بازهی زمانی، تحلیل همبستگی تو رابطهای را نشان نمیدهد و احتمالا در آینده هم اگر دوباره تحلیل همبستگی را تکرار کنی، نخواهی توانست نتیجهی مشابهی بگیری. چون بهطور تصادفی Correlation produced by chance در بازهای که برای تحلیل انتخاب کردهای، این دو (قیمت ارز دیجیتال مورد نظرت و قیمت نفت خام) صعودی بودهاند. به اینجای مکالمه که رسید دوست گرامی ضمن تشکر، کفایت مذاکرات را اعلام کرد.
بگذارید مصیبت سومی را هم بیان کنم. تصور کنید که دادهی قابل توجهی از میزان درآمد افراد و میزان سرمایهگذاری آنها در بورس جمعآوری کردهاید و با انجام آزمونهای همبستگی، فرضیهی شما مبنی بر وجود رابطهی مثبت بین این دو تایید شده است. به عبارت دیگر هرچه درآمد افراد بیشتر باشد میزان سرمایهگذاریِشان در بورس نیز بیشتر خواهد بود. حالا اگر از شما بپرسم که به نظرتان کدام یک میتواند باعث دیگری شود، چه میگویید؟ درآمد بیشتر باعث سرمایهگذاری بیشتر میشود یا سرمایهگذاری بیشتر به عایدی بیشتر میانجامد؟ اینجاست که با چالش «سبب-و-تاثیر Cause-and-effect» مواجهیم و برای پاسخ به سوال ذکرشده نیاز به اطلاعات جانبی داریم. هرگونه پاسخی به این سوال که صرفا بر مبنای تحلیل همبستگی باشد، «چاهنمایی» است (بهجای راهنمایی).
گاهی هم پژوهشگر با نتایجی مواجه میشود که ردّ آن نیاز به کمی تحلیل (بخوانید شعور) دارد. باید بداند هر گردی گردو نیست! اینکه دو متغیر با هم همبستگی قوی نشان میدهند، به این معنا نیست که میتوان از آن نتیجهای گرفت. مثلا فرض کنید نتیجهی یک مطالعه، بیانگر وجود همبستگی میان تعداد ماشینهای آتشنشانی در یک صحنه آتشسوزی و میزان خسارت به ساختمان آتشگرفته باشد. آیا باید نتیجه گرفت تعداد ماشین آتشنشانی بیشتر یعنی خسارت بیشتر! یا باید گفت تعداد ماشین آتشنشانی بیشتر، یعنی آتشسوزی مهیبتر و آتش مهیبتر یعنی خسارت بیشتر!
این بدیهیات از مصائب رایج تحلیل همبستگی هستند که در ذهن و زبان ما جاریاند. خود را با آنها میفریبیم یا سعی در مجاب کردن دیگران داریم و بدتر آنکه با چنگ زدن بِهِشان برای شکستها و پیروزیهایمان دلایل نامربوط میتراشیم. این یادداشت هم درآمدی است بر یادداشتهای دیگری که در دههی اول محرم منتشر خواهند شد.
👍1