یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
آیا علم اعراب سرزمین حجاز در سال ۶۰ هجری قمری به علم آناتومی با این جزئیات دسترسی داشته است؟ آیا امام سوم شیعیان از تجربه‌های زیستی خود چنین واژه‌هایی را از آناتومی بدن انسان برکشیده است؟ آیا او به متون علمی اشاره‌شده در آناتومی که به‌دست مصریان و یونانیان کاویده شده بوده آگاهی داشته است؟ و یا این‌که او پسر علی است! همانی که ادعا می‌کرد راه‌های آسمان را بهتر از زمین می‌شناسد و می‌گفت هرچه می‌خواهید از من بپرسید. هرچه که بود خدای حسین راز و نیازش را به عالی‌ترین وجه پذیرفت. شاهد این مدعا مقاتل معتبر است. آنجا نشانی همین جوارحی که پسر فاطمه در دعای عرفه می‌دهد را بجویید! گویی علامت قبولی این راز و نیاز، قربانی‌ای است با بدنی پاره‌پاره و جوارحی که حسین آن‌ها را در مناجاتش تشریح کرده بود. (۲/۲)

@onejot
❤7👍6👎1
آن ذره که در حساب ناید ماییم

انجیل یوحنا با این عبارات آغاز می‌شود: «آغاز (از ازل) کلمه بود -کلمه با خدا بود- کلمه خود خدا بود- از ازل کلمه با خدا بود.»
«کلمه» (یا همان واژه) همانی است که در قرآن نیز تعلیمش به انسان، فصل تمایز او و فرشتگان دانسته می‌شود؛ وقتی خداوند فرشتگان مقرب درگاهش را با واژه آزموده و به سبب آگاهی آدم بر واژگان، تاج کرّمنا را بر سر انسان نشاند.

برای من هم واژه مقدس است و باور دارم الاسماء تنزل من السماء. مثلا وقتی می‌خواستم این کانال را برای یادداشت‌نویسی بسازم، نام‌گزینی برایم چالش بزرگی شد. پس از اندیشیدن‌های طولانی و ارزیابی‌های فراوان، با وسواس One Jot را پسندیدم و برگزیدم و از شما چه پنهان هر چه گذشت بیشتر بر دلم نشست.

این عبارت در زبان انگلیسی تقریبا ناچیز، پشیز، چیز قابل چشم‌پوشی یا فاقد ارزش معنی می‌دهد. اگر بگوییم «ذره‌ی ناچیز» شاید دقیق‌تر باشد؛ همان ذره‌ای که در حساب ناید. لابد تصدیق می‌کنید که اسم بامسمایی است. البته عبارت دیگری هم بر پیشانی این صفحه نشسته است؛ «یادداشت‌ها بر داشت‌ها». هرچند ویراستار فرهیخته‌ی این کانال هیچ‌گاه مجالی به بنده نداد تا با علائم سجاوندی به روشی که در نظر دارم مقصودم را از این عبارت بیان کنم؛ «یاد داشت‌ها بر، داشت‌ها». چیزی به معنای به‌یادداشته‌ها از آنچه داشته‌ام، نه یادداشت‌هایم و برداشت‌هایم!

وقتی می‌خواستم نوشتن در این کانال را شروع کنم، دو دغدغه‌ی عمده داشتم. نخست خودسانسوری و دوم نوشتن از برای نام و نان. تا از این دغدغه‌ها رها شوم، ناشناس ماندن را چاره‌ی کار دیدم؛ هر چند اگر با نام واقعی می‌نوشتم، می‌توانستم از اعتبار علمی خود برای رونق بیشتر کانالم استفاده کنم. اما بعدها خود را چنین متقاعد کردم که اگر هم در جذب مخاطب برای این صفحه توفیقی نیافتم، می‌توانم این یادداشت‌ها را گونه‌ای از خاطره‌نویسی -یا حتی روزمره‌نویسی- به حساب بیاورم که نیک می‌دانم پس از مرگم برای برخی از کَسانم ارزشمند خواهند بود. از این ‌رو بی توجه به عِده و عُده، راه را ادامه خواهم داد.

فردا اولین سالروز شروع به کار این کانال است و طی این مدت مخاطبانی پیدا کرده است که می‌خوانند و می‌اندیشند و گاه در موافقت و مخالفت نظر خود را ابراز می‌کنند و مونولوگ را به دیالوگ تبدیل می‌کنند. جای خوش‌وقتی است که حتی وقتی مشغله‌های زندگی چند هفته‌ای فرصت نوشتن نداده، خوانندگان یادداشت‌ها هم‌چنان پی‌گیر بوده‌اند. لابد مخاطبان تصدیق می‌کنند که روال این بوده تا حد امکان از آموزش مستقیم هر مطلب علمی بپرهیزم. همچنین کوشیده‌ام از سوگیری سیاسی و مذهبی احتراز کنم. البته بدیهی است که در هر موضوعی خود دارای نظری بوده‌ام، اما هیچ‌گاه اصراری نداشته‌ام مخاطب را قانع کنم تا مجاب شود و نظر من را بپذیرد. قرار هم نیست روال را بر هم زنم و اساسا غیر از این را غلط می‌دانم. اما از شنیدن نظرات مخاطبان و آشنایی با دیدگاه‌های مختلف خوشحال می‌شوم و همیشه کنجکاو هستم که بدانم دیگران چطور به مسائل نگاه می‌کنند.

@onejot
❤18👍3
من الغریب الی الطبیب

از آواره‌ی آن‌سر دنیا به آن‌که هم به نام طبیب است و هم به صفت!

از یک شهروندِ بیزار از شیوه‌ی حکمرانی جمهوری اسلامی به منتخب برآمده از رای نیمی از جمهور!

از یک معلم دانشگاهِ ناخواسته‌ دور از وطن به یک استادتمام دانشگاه که در ایران تا کنون کسی با رتبه‌ی علمی او بر صندلی ریاست جمهوریش تکیه نزده است.

آن‌چه می‌نویسم وجیزه‌ای است از سر عشق به ایران. نیک می‌دانم تلخی آن را پذیرا خواهی شد؛ چون با مرامِ امیرِ کلام، مانوس بوده‌ای و تو هم نیک می‌دانی که جاده‌ی طلب‌کاری در نهجِ علی یک‌طرفه و از سمت مردم به سوی حاکمان است و شان و منزلت حکمران به میزان نقدپذیریش بستگی دارد. و چقدر دقیق از کلام علی وام می‌گرفتی. در ایام مناظرات دوستی می‌گفت کاش به‌جای جدل‌های بی‌حاصل، دو واحدی نهج‌البلاغه می‌گفتی!

شاید ماندگارترین سخن که از شما در ذهن من نشسته این است که گفتی «همین قدر می‌دانم که نمی‌دانم» و رقیبان نفهمیدند که با همین اعتراف، چطور در نظر عالمان دانا جلوه کردی. به تاسی از این اندیشه‌ی والا آنچه می‌نویسم صرفا حول مباحثی است که می‌دانم.

اکنون که دست تقدیر، زنده باد سرنوشت، طبیبی را بر بالین مام بیمار وطن نشانده، فرصتی است تا برخی زخم‌های مادرمان، ایران، به دست تدبیر التیام یابد. از این‌ رو سعی می‌کنم خلاصه نکاتی را به ترتیب اولویت تقدیم کنم:

1- حوزه‌ی آموزش و پژوهش (که سه وزارتخانه در آن عاملیت دارند) در تصمیم‌گیری و انتصابات به‌شدت سیاست‌آلوده است. دولت‌ها برای ارتکاب چنین جنایتی در حق نسل‌های متوالی «خالص‌سازی» (شما بخوانید همان پاک‌سازی دهه‌ی شصت) و «کادرسازی برای انقلاب!» را بهانه می‌کنند. برای نمونه کافی است پرونده‌های جذب هیات علمی را از اوایل دهه‌ی 90 تا کنون تورقی کنید تا ببینید که چه نخبگانی به بهانه های واهی طرد شدند و چه کسانی جای آن‌ها بر کرسی‌های دانشگاه تکیه زندند. نظیر همین «شایسته‌گزینی‌ها» در مصاحبه‌های پذیرش دانشجویان دکتری نیز وجود داشته و دارد. آنان که در ردای شوم قاضیان با حذف نخبگان از ساحت آموزش و پژوهش این کشور با وهم ناپاک خویش برای آینده‌ی انقلاب کادرسازی کردند، هم امروز ایران را تباه کردند و هم چند نسل آینده را! باور دارم نخستین آزمونِ پیش روی شما گزینش وزرایی دانا، خردمند و البته مورد وثوق جامعه‌ی نخبگان کشور برای سه وزارتخانه‌ی « آموزش و پرورش»، «وزارت علوم» و «وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی» است. آن شایستگان علمی‌ای را برای این وزارتخانه‌ها برگزینید که هیچ گردی از دنیای سیاست بر رختشان ننشسته باشد.

2- به عنوان کسی که در طول دو دهه در حوزه‌‌ی کاربردهای هوش مصنوعی در دانشگاه‌های کشورهای اروپایی مشغول تحصیل، پژوهش و تدریس بوده‌ام، از شما مصرانه می‌خواهم دغدغه‌های زیر را با جامعه‌ی نخبگان در میان بگذارید و برای آن چاره‌ای بیندیشید:

یکم: ایران نیازمند یک جهش در حوزه هوش مصنوعی مولد است. چالش اصلی ما در این حوزه ایجاد یک Corpus برای زبان فارسی است که بر مبنای آن بتوان مدل‌های زبانی کارایی را برای مقاصد گوناگون طراحی کرد. این یک کلان‌پروژه‌ی ملی است که با کارهای پوپولیستی و مدیریت جزیره‌ای و بخشی‌نگر سامان نمی‌یابد. این‌که مثلا مجموعه‌هایی مانند آستان قدس رضوی در پستوی خود مدلی را توسعه دهند و از آن پرده‌برداری کنند، شاید برای مجریانش نانی داشته باشد، اما برای کشور آبی نخواهد داشت. اکنون زبان‌های دنیا غیر از زبان انگلیسی که عمده‌ی کارها بر اساس آن است، متولیانی یافته‌اند. مثلا هوش مصنوعی مولد مبتنی بر زبان عربی را عربستان و امارات تولیت می‌کنند. (۱/۳) 👇

@onejot
❤6👏3👍1
شما این اختیار و توان را دارید که نیروی انسانی و امکانات کشور را در این حوزه بسیج کنید؛ چرا که هر روز تاخیر در این حوزه، نرخ عقب‌ماندگی ما را از جهان، به‌صورت نمایی ضریب خواهد داد.

از سوی دیگر، کشور ما نیازمند یک سیاست‌گذاری در حوزه‌ی تعمیمِ سوادِ عمومیِ هوشِ مصنوعی برای عامه‌ی مردم است. کاربردهای هوش مصنوعی در زندگی مردم هر روز بیشتر می‌شود. به همین سبب باید برای آموزشِ همگانیِ الفبای آن به گرو‌ه‌های مختلف سِنی کمر همت ببندیم.

دوم: حوزه‌ی امنیت سایبر در ایران بسیار مورد تعدی و تاخت و تاز دوست و دشمن است. اینجا از دشمنان ایران سخن نمی‌گویم بلکه روی سخنم با به‌اصطلاح «خودی‌ها» است. دو گروه از خودی‌ها که از یک آبشخور فکری تغذیه می‌شوند، مانند دو لبه‌ی قیچی مشغول دراندن جامه‌ی امنیت و حریم شخصی شهروندان هستند. از یک طرف گروهکی که دچار جهل مرکب است سال‌هاست با عنوان سازمان «پدافند غیرعامل» از بیت‌المال بودجه می‌دوشد، بی‌آن‌که اندک تاثیری در پیشگیری از فجایع امنیت سایبری یا ارتقاء تاب‌آوری امنیتی فضای سایبری در ایران داشته باشند. از سوی دیگر سال‌هاست جزم‌اندیشانی در لباس دانشگاهی بومی‌سازی را دستاویز قرار داده‌اند تا به بهانه‌ی صیانت، گردش آزاد اطلاعات را تحدید کنند و خدا می‌داند که اینان چه میزان انرژی و وقت مردم را به یغما برده‌اند! و البته از اندیشه‌ی کوتاهشان چه آسیب‌های امنیتی‌ای متوجه فضای سایبری کشور شده، من الله علیهم ما یستحقون!

کوتاه کردن دست این دو گروه از فضای سایبر، گره‌های بسیاری را خواهد گشود که مثلا مباحث مربوط به فیلترینگ خردترینشان به شمار می‌آید. شما در مقام رئیس شورای عالیِ فضای مجازی می‌توانید و باید آن شورا را از لوث این جزم‌اندیشی‌ها و افکار ناپاک (که در سال‌های اخیر مخاطرات امنیتی و حفظ حریم شخصی سترگی را بر مردم ایران تحمیل کرده‌اند) پاک کنید.
جالب است هر دوی این گروه‌ها در اجرای سیاست‌هایی که خود تدوین کرده‌اند، با واسطه‌هایی از طریق ثبت شرکت‌های دانش‌بنیان، تعارض منافع عجیبی را رقم زده‌اند که شرح و بسطش از حوصله‌ی این نوشته خارج است.

شما می‌توانید و باید سند اجرایی امنیت سایبر ایران را با کمک نخبگان تدوین کنید و بر اجرای آن پای بفشارید. ایران امروز ما در حوزه‌ی امنیت سایبر، محل تاخت و تاز شرق و غرب است و تاسف‌بار آن‌که مُنهیان امور، مجریانِ دستِ چندم این بلوک‌ها هستند بی آن‌که بدانند.
به منافع شرق و غرب عالم در تطاول امنیت فضای سایبر نه بگویید و با قطع ید دو گروهِ پیش‌گفته، «استقلال» را در این حوزه به ارمغان بیاورید. می‌دانم که واقفید مراد از استقلال، اختراعِ دوباره‌ی چرخ نیست؛ بلکه تبعیت از اصول علمی امنیت سایبر است.

سوم: دنیای پردازش کوانتومی از آنچه تصور می‌شود، به ما نزدیک‌تر است. آینده (از سال 2030 به بعد) آینده‌ی کاربردهای کوانتوم است. پردازش کوانتوم محور و البته تبادل داده کوانتوم‌محور تمامی شئونات زندگی بشر را متحول خواهد کرد و زیر سلطه‌ی خود خواهد گرفت. البته انقلاب حقیقی در ورای تلاقی آن با هوش مصنوعی مولد رخ می‌کند.
اکنون ایران نیازمند یک سندِ اجراییِ جامع در این زمینه است. باید با تدبیرتان این مباحث را از حالت تجملاتی دربیاورید و آن را به یک کارویژه‌ی حقیقی تبدیل کنید. برکات پیشرفت در این حوزه‌ی میان‌رشته‌ای، هوش مصنوعیِ کوانتوم‌محور، اگر برای ایران بیش از انرژی هسته‌ای نباشد، کمتر هم نیست.

چهارم: همان‌گونه که به‌درستی گفته‌اید انزوای ایران ثمره‌ای جز عقب‌ماندگی بیشتر در پی نخواهد داشت، در موضوعات فوق‌الذکر مراودات علمی با قطب‌های علمی جهان، ناگزیر است. البته برخی از آن‌ها از اقلام استراتژیک محسوب می‌شوند و کشورها به‌سادگی حاضر به تبادل آخرین یافته‌های خود نیستند. اما کافی است سری به دانشگاه‌های اروپایی و آمریکایی بزنید تا به چشم خود ببینید که درِ هر دپارتمانی را بگشایید، نام چندین استاد ایرانی بر روی اتاق‌های استادان نقش بسته است. بیشتر این‌ها دلشان برای ایران می‌تپد و اگر ببینند قلب مادرشان ایران به دست جراح حاذقی در حال درمان است، در یاری رساندن و تبادل دانش لحظه‌ای تردید نمی‌کنند. از این ظرفیت عظیم برای سامان دادن به گروه‌های نخبگانی در رشته‌های مختلف علمی استفاده کنید.

رقبای انتخاباتی شما سفارتخانه‌های ایران را تا حد خواروبارفروشی که تبلیغ کالای ایرانی کند، تنزل می‌دادند تا به خیالشان به صادرات و تولید کمک کرده باشند. هر سفارتخانه‌ی شما باید قبل از همه‌چیز مامور شود تا نخبگان ایرانی را برای حل مشکلات ایران بسیج کند. انتقال دانش و تجربه‌ی جهانی به‌دست اینان می‌تواند بخشی از سال‌های عقب‌ماندگیمان را با سرعت بیشتری جبران کند و البته در علوم استراتژیک شاید تنها راه همین باشد. (۲/۳) 👇

@onejot
❤7👍1👏1
آقای دکتر پزشکیان!

از لحظه‌ای که انتخاب شدید برخی لمپن‌های دنیای سیاست انتهای کار شما را استیضاح یا استعفا پیش‌گویی کرده‌اند. شنیده‌ام حتی برخی عالم‌نماها هم در محیط‌های آکادمیک از عمر مستعجل دولت شما تُرَهات می‌بافند. لطفا وارد بازی کوتوله‌ها نشوید. مطابق تشخیص درست شما، قلب ایران مجروح است و فرصت اندک!

کم نبودند کسانی همچو من که سال‌هاست انتخابات را از معنی تهی می‌دانستند، اما این‌بار با دلی خون و چشمی اشکبار به شما رای داده‌اند تا شاید مرهمی بر زخمهای سرزمینمان باشید. یقین دارم که «إنَّ حَيَاةَ القَلبِ بِالعِلمِ وَالإِرَادَةِ وَالهِمَّةِ/ بی‌شک زنده ماندن قلب به علم، خواستن و تلاش بستگی دارد»*، من یقین دارم کسی که این فراز از شعر حیدربابا را در ایام انتخابات به‌زیبایی هرچه تمام برایمان خواند، جوانمرد است و پای عهد خویش می‌ماند:

حیدربابا ایگیت امک ایتیرمز
عمر کچه‌ر افسوس بره بیتیرمز
نامرداولان عمری باشا یتیرمز
بیزده والاه اونوتماریق سیزلری
گورممسک حلال ائدین بیزلری

حیدربابا! جوانمرد محبت را از یاد نمی‌برد
عمر می‌گذرد و افسوس حاصلی ندارد
ناجوانمرد به سرمنزل مقصود نمی‌رسد
به خدا قسم که ما شما را فراموش نمی‌کنیم
اگر هم ندیدیمتان حلالمان کنید
(۳/۳)

* ابن القیم جوزیة، مدارج السالکین

@onejot
❤10👍2👎1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«در آغاز کلمه بود. کلمه نزد خدا بود. کلمه خدا بود.»
اولین آیات انجیل یوحنا
❤8❤‍🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به قول عرب «حُزن العزاء ووقار الأداء». این را با شکوه هر چه تمام‌تر در حسین فخری می‌توان یافت.

@onejot
❤8👍2
تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست
حدیث بادفروشان چه می‌کنی باور؟!

سال‌ها پیش در یک مهمانی خانوادگی در استکهلم خانم مهندس کامپیوتر جوانی از من درباره‌ی چیستی بیت‌کوین سوال کرد. خود را کارمند شرکت Systemboleget معرفی می‌کرد. Systembolaget واژه‌ای سوئدی است به معنی کمپانی سیستم! خواننده شاید فکر کند که این واژه، نام برازنده‌ای برای یک شرکت در حوزه‌ی «فناوری اطلاعات و ارتباطات» است؛ غافل از این‌که نام تنها کمپانیِ انحصاریِ عرضه‌ی مشروبات الکلی در سوئد است که در سراسر سوئد فروشگاه‌های زنجیره‌ای دارد.

درباره‌ی سلیقه (یا منطق) سوئدی‌ها در نام‌گزینی همین بس که یادم می‌آید روزی که به دعوت دانشگاه استکهلم در منطقه Kista (مشغول الذمه هستید اگر کیستا بخوانید تلفظش در سوئدی شیستا است) وقتی وارد دپارتمان کامپیوتر شدم، دیدم نام دپارتمان Department of computer and Systems Sciences است ترجمه‌اش چیزی در این مایه‌ها می‌شود: «دپارتمان کامپیوتر و علوم سیستم‌ها! آخر چرا؟! به قول مرحوم شاملو هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خویش برنخاست که این‌ها به نام‌گذاری نشسته‌اند! دقایقی درباره منطق و معنای نامگذاری پرسیدم. بسیاری از اعضای دپارتمان معتقد بودند که اسمی بی‌مسما است، اما کسی پا پیش نگذاشته بود تا تغییرش دهد. من هم که مهمان بودم و زیاده جسارت بود. دست آخر هم که دیدند دست‌بردار نیستم گفتند «حالا چایتان سرد نشود!».

برگردیم به بیت‌کوین! خانم مهندس پرسش اصلی‌اش این بود که مابه‌ازای ارزهای دیجیتال چیست؟ و وقتی پاسخ شنید «هیچ!» برآشفت که خب پس برای چه برخی معتقدند که به علت پایان‌پذیر بودن معادن طلا و … در آینده بشر نمی‌تواند برای پول‌های رایج (غیر از دلار بی‌پشتوانه) پشتوانه‌ای از طلا و نفت و … بتراشد و به نفع محیط زیست است که بشر به‌جای چاپ پول و پشتیبانی از آن، به ارز دیجیتال روی بیاورد. ضربه‌ی آخر را به منارجنبان ایگوهایش زمانی زدم که گفتم همین بیت‌کوین که سنگش را به سینه می‌زنی، یکی از بزرگ‌ترین قاتلان انرژی است و منبع تامین آن عمدتا سوخت‌های فسیلی است. اگر چرتکه بیندازی، از ارزهای مرسوم برای محیط‌زیست خطرناک‌تر است.

راستش را بخواهید از او به عنوان یک مهندس کامپیوتر فارغ‌التحصیل از دانشگاه چالمرز توقع نداشتم که این‌ها را بداند. چون در دو دانشگاه مختلف از نزدیک دید‌ه‌ام که وقتی بودجه‌ی پژوهشی دپارتمان به‌درستی جذب نمی‌شود و سال تحصیلی رو به اتمام است، رئیس دپارتمان‌ها چگونه با به ابتذال کشاندن علم و پژوهش با راه‌اندازی سمینارهایی با عناوینی مانند Circular Economy و یا Sustainable Business برخی کمپانی‌ها را به طمع می‌اندازند که «آی خانه‌دار و بچه‌دار! بیایید و با کمک تکنولوژی بیت‌کوین و نظایر آن بهره‌وری و صرفه‌جویی را برای کسب و کارتان به ارمغان ببرید» و اگر همان موقع یقه‌ی جناب رئیس دپارتمان را بگیری و بپرسی «آیا درباره‌ی اقتصادِ انرژیِ نسخه‌ای که برای این بینوایان می‌پیچی، چرتکه انداخته‌ای یا نه؟!» خواهد گفت که درویش را دم غنیمت است!

این یادداشت در پی بیان حقایقی از پشت پرده‌ی ارزهای دیجیتالی (نظیر بیت کوین) است تا به خواننده بینش صحیحی‌ از همستر تلگرام بدهد. همستری که یکی از اذناب همین شجره‌ی خبیثه است و با بیش از دویست میلیون کاربر فعال و به لطف مردم همیشه در صحنه‌ی ما توانسته رتبه سوم سرعت رشد یک اپلیکیشن را در طول تاریخ بشر کسب نماید.

اما می‌خواهم حرف آخر را همین اول بزنم؛ بیت کوین به وجود آمد (در سال 2008 میلادی) تا مفهوم ارز دیجیتال را به دنیا عرضه کند، اما تکنولوژی پشت پرده‌ی آن، بلاک چین Blockchain، کاربردهای بسیار مهم‌تر و ارزشمندتری در حوزه‌های گوناگون دارد و به‌راحتی می‌توان چشم بر بیت کوین و اذنابش بست. به عبارت دیگر حاشیه‌ی بیت کوین پررنگ‌تر از متن آن است!

با مثالی ساده توضیحش می‌دهم. قرص آسپیرین را همه می‌شناسیم. جناب فلیکس هافمن، شیمیدان شرکت بایر آلمان، در سال 1897 میلادی آن را فرموله کرد. هدف اصلی از ساخت این دارو استفاده از آن به عنوان یک تسکین‌دهنده‌ی درد (و ضد التهاب) بود و سالیان سال هم همین کاربرد را داشت. حتی شاید هنوز هم به همین منظور تجویز شود. اما بعدها آسپیرین حاشیه‌ای یافت از متن آن بسیار پررنگ‌تر؛ تحقیقات نشان داد که این دارو در رقیق‌کردن خون و در نتیجه پیشگیری از سکته‌های قلبی و مغزی موثر است و چنین بود که امروزه بیشترین تجویزش برای بیماران قلبی و عروقی است.

درباره بیت‌کوین (و البته تکنولوژی پشت آن یعنی بلاک‌چین) در سال 2008 میلادی مقاله‌ای چاپ شد با عنوان سیستم پول الکترونیکی همتا به همتا (Peer-To-Peer) با نام مستعار ساتوشی نیکاموتا. همین نقطه‌ی مبدئی شد و سیستم ارز دیجیتال بیت‌کوین در ژانویه‌ی سال بعد از آن (2009) شروع به کار کرد. (۴/۱)👇

@onejot
👏4
پیش از هر چیز باید دید بلاک‌چین چگونه کار می‌کند؟ فرض کنید که یک کتابخانه شعبه‌هایی دارد (هر شعبه‌ی کتابخانه در این تمثیل، تشبیهی از یک Node است). هر شعبه دفتری دارد برای ثبت کتبِ به‌امانت‌گرفته‌شده و کتب موجود خود. (این دفتر در این تمثیل تشبیهی است از Ledger یا همان دفتر مفاصاحساب.
تمامی شعب در بدو کار، قوانینی را به‌صورت اتوماتیک پذیرفته‌اند. مثلا میزانِ جریمه‌ی دیرکرد کتاب (که در این تمثیل تشبیهی از Smart Contract یا همان قرارداد هوشمند است).

درخواست به امانت گرفتن هر کتاب را یک تراکنش (transaction) می‌نامیم. اگر کسی کتابی را از شعبه‌ای به امانت بگیرد،
تمامی دفترهای ثبت (Ledger ها) در تمامی شعب باید آن را ثبت کنند.
قبل از به امانت سپردنِ هر کتاب، در هر شعبه‌ای، تمامی شعب مطابق قوانینِ ازپیش‌تعیین‌شده و مورد توافق (Consensus Algorithm یا همان الگوریتم اجماع) تمامی ملاحظاتِ درخواست را می‌سنجند و تنها در صورتی درخواست اجرا و ثبت می‌شود که همه‌ی شعب، متفق‌القول صحت آن را تایید کنند. اگر کتابی در یک شعبه به امانت سپرده شد (یعنی تراکنشی اتفاق افتاد) آن‌گاه تمامی شعب موظفند که دفتر ثبت خود را با درج آن تراکنش به‌روزرسانی کنند.

به نظر من با تشبیهات فوق می‌توان کل فرایند بلاک‌چین را این‌طور ساده‌سازی کرد: در هر شبکه‌ی بلاک‌چین که شما عضو می‌شوید (عضو شدن منوط به نصب نرم‌افزار مربوطه، ایجاد اکانت، کیف پول الکترونیکی و... است) شما به منزله‌ی یکی از آن شعب کتابخانه هستید. عضو شدن شما به‌معنیِ پذیرفتنِ قوانین آن شبکه‌ی بلاک‌چین (Smart Contract) است. در شبکه‌های بلاک‌چین نظیر BitCoin هدف از عضو شدن، انجام تراکنشی (Transaction) با کامپیوتر شما است که مثلا در مثال بیت‌کوین استخراج (Mining) سکه‌ی دیجیتال است.

آن خانم مهندس مشتاق بود بداند که مثلا در بیت کوین استخراج رمزارز به چه معنی است؟ به او گفتم معنایش این است که مثلا کامپیوتر شما (یا همان ماینر) موظف است یک پازلی را حل کند و در صورت حل آن یک جایزه به او می‌دهند که آن جایزه مثلا یک سکه مجازی است. و ادامه دادم این پازل برای همه اعضاء (همه کامپیوترهای عضو شبکه آن رمزارز) یکسان است. پرسید پس اگر چند کامپیوتر توانستند آن را حل کنند جایزه به چه کسی تعلق می‌گیرد؟ گفتم مثلا هر کس زودتر حل کند. پرسید اگر چند کامپیوتر همزمان بتوانند آن پازل را حل کنند، جایزه به چه کسی تعلق می‌گیرد؟ گفتم مطابق قوانین در شبکه‌های مختلف (رمزارزها) برای حل این چالش راهکارهای مختلفی وجود دارد. مثلا جایزه را به کامپیوتری می‌دهند که مطابقِ پرونده‌اش پیشینه‌ی تلاش بیشتری در حل پازل‌های ماقبل آن داشته است! پرسید اصلا این پازل‌ها چیستند؟

حسابی از سورچرانی در مهمانی عقب افتاده بودم و رقبا دیگر نفس خوردن نداشتند و از *مائده‌ی مهمانی صرفا خوانی باقی مانده بود و دیدم این هم دست‌بردار نیست. خواستم قلم و کاغذی بیاورد تا برایش ماهیت این‌گونه پازل‌ها را توضیح بدهم. راستش را بخواهید چون این پازل‌ها ماهیت محاسباتی دارند با خودم گفتم تا شروع به توضیح دادن کنم از یادگیری منصرف می‌شود، اما از قضای روزگار کاشف به عمل آمد لیسانسش را در ریاضیات محض از دانشگاه شریف گرفته است! انجام محاسبات مبتنی بر توابع درهمساز (Hash Functions) را توضیح دادم و گفتم که چگونه به کامپیوترها تکلیف می‌شود که مثلا با محاسبات پی‌در‌پی تلاش کنند تا یک مقدار عددی (که حاصل از خروجی آن توابع درهمساز است) را پیدا کنند که واجد شرایط خاصی باشد (آن شرایط خاص مثلا می‌تواند این باشد که عدد محاسبه‌شده با ماشین‌ها باید کوچک‌تر از یک عدد تعیین‌شده‌در پازل باشد).

تا انتهای مطلب را با دقت گوش فراداد. دیگر کم مانده بود درباره‌ی به وجود نیامدن تصادم (Collision) در الگوریتم SHA256 از من اثبات ریاضی بخواهد! اما برملا شدنِ ماهیت این‌گونه پازل‌ها باعث شده بود که یک سوال فلسفی برایش پیش بیاید که خب صرف توان پردازشی انرژی برق و … برای حل چنین پازل‌هایی چه نفعی برای بشر دارد؟ به عبارت دیگر می‌پرسید حالا مثلا پازل‌هایی از این قبیل حل هم شد. ثم ماذا؟ پاسخ شنید هیچ! (۴/۲) 👇

@onejot
👏5👍1
شاید چنین حجمی از بیهودگی، شما را نیز دلزده کند. اما از واقعیت گریزی نیست. این داستان کلی رمزارزهاست که معروفترینشان بیت کوین یا اتریم است. حالا تصور کنید کسی شبکه‌ی رمزارزی بسازد و به دنبال جذب مشتریان جدیدی باشد تا پس از مدتی بتواند بزرگی شبکه‌ی مشتریان را (که اعتبار شبکه‌ی رمزارزش است) به ارزش افزوده تبدیل کند. هیچ مهم نیست که پشت پرده‌ی این رمزارز نوظهور چه کسی با چه توان اقتصادی یا حتی با چه انگیزه‌ای نشسته است. کارکرد آن رمزارز (به هر نامی که باشد حتی ShitCoin) همانی است که گفتیم.

خانم مهندس جوان داستان ما بعد از روضه‌هایی که از من شنید، این بار مصر بود که بداند آیا باید به انگیزه‌ی کسب سود، وارد این بازی شد یا نه؟! به چندین زبان فنی منصرفش کردم و به او گفتم که تنها کارکرد مطمئن رمزارزها برای اشخاص عادی، جابه‌جایی سریع پول از یک کشور به کشور دیگر است.

آنچه او نپرسید ولی در این یادداشت به آن خواهم پرداخت کارکردهای مفید تکنولوژی بلاک‌چین است. چنان که در مثال کتابخانه شرح دادم، معماری‌ای‌ که برای‌ بلاک‌چین پیشنهاد شده عبارت است از زنجیره‌ای‌ از تراکنش‌های ثبت‌شده که به لطف استفاده از تکنیک‌های رمزنگاری و درهم‌سازی‌ (شرح جزئیاتش از حوصله‌ی این نبشته خارج است) واجد دو‌ شرط مهم است:
اول: اصالت تراکنش‌ها خدشه‌ناپذیر است، به کتابخانه بازگردیم. اگر هر یک از شعب آن کتابخانه کتابی را به کسی قرض دهد (یعنی در عالم واقع تراکنشی انجام شود یا، به زبان بلاک‌چینی، پازلی حل شود) شرح ماوقع در سیاهه‌ای Ledger ثبت می‌شود. آن هم نه یک بار بلکه هزاران بار و به‌مجرد ثبت هر تراکنش، دیگر یک واو آن‌ را هم نمی‌توان تغییر داد.

میان علما رایج است هرگاه که بخواهند بلاک‌چین را تخفیف بدهند اتفاقا همین نقطه‌قوت آن را با گفتن این جمله به باد هجو می‌گیرند: Garbage in, Garbage out یعنی اگر آشغال واردش شود عین همان آشغال بی هیچ تغییر یا تبدیلی از آن خارج می‌شود. با قدری تامل شاید بتوان برای این خاصیت بلاک‌چین کاربردهای متفاوتی تراشید. مثلا رای‌گیری الکترونیکی! (E-Voting). تعداد پایان‌نامه‌ها و مقالات در این حوزه روزافزون است. همچنین استارت‌آپ‌های موفقی نظیر Voatz در سال‌های اخیر کارنامه‌ی درخشانی در این حوزه از خود بر جای گذاشته‌اند.

کاربرد دیگر بلاک‌چین می‌تواند امن‌سازی سایبری زنجیره‌های تولید یا توزیع باشد. گویی که ساختار متصل و زنجیره‌وار بلاک‌چین برای این‌گونه کاربردها ساخته شده باشد. یک مثال مبرز در این حوزه به پلتفرم شرکت IBM در به کار گرفتن بلاک‌چین در حوزه‌ی زنجیره‌ی تامین صنعت غذایی مربوط می‌شود. از دیگر کاربردهای بسیار مهم بلاک‌چین استفاده از آن در حوزه‌ی امن‌سازی ثبت اطلاعات محرمانه در راستای حفظ حریم شخصی است. مثلا می‌توان به کمک بلاک‌چین می‌توان ذخیره‌سازی و امن‌سازی تبادل مدارک پزشکی بیماران را انجام داد.این شرکت مثال موفقی از این کارکرد به شمار می‌آید.

در خود اقتصاد بلاک‌چین نسبت به ارز دیجیتال کاربردهای بسیار مفیدتری دارد. مثلا به کار بستن بلاک‌چین (و به تبع آن به کار گرفتن قراردادهای هوشمند) در چانه‌زنی‌های معاملاتی و همچنین عقد قراردادها و ثبت تراکنش‌های مالی و اقتصادی، می‌تواند به حذف بسیاری از واسطه‌ها منجر شود و در نتیجه هزینه‌ها به نفع طرفین معامله کاهش یابد. با جست‌وجویی ساده روشن می‌شود در دنیا چه مطالعات آکادمیکی در این حوزه‌ها انجام شده است. این‌ها مثال‌های گل‌درشتی از بکارگیری بلاک‌چین در اقتصاد بود.

بگذارید یک مثال جزئی‌تر بزنم. شما اگر ساکن ایالات متحده باشید، بسیاری از کمپانی‌های بیمه پس از عقد قرارداد بیمه‌ی ماشینتان، شما را به عضویت شبکه بلاک‌چینی خود (که درون اپلیکیشن موبایل کمپانی تعبیه شده) درمی‌آورند. حال اگر برای ماشینتان اتفاقی بیفتد، کافی است گوشی موبایلتان را به گوشی موبایل راننده‌ی طرف تصادف خود بزنید (Tap). چون به‌صورت خودکار و با قدرتِ اعجازِ احرازِ هویت مبتنی بر بلاک‌چین، طرفین تصادف در کسری از ثانیه احراز هویت می‌شوند. یعنی دیگر نیازی نیست اطلاعات یا مدارک شخصیشان را با یکدیگر یا با شرکت‌های بیمه‌ی طرف قرارداد خود تبادل کنند. زیرا همه عضو یک شبکه‌ی بلاک‌چین هستند که فرایند احراز هویتشان در ابتدای عضویت انجام شده و نیازی به دوباره‌کاری نیست. کمپانی‌هایی نظیر Allstate و Geico از السابقون السابقون چنین استفاده‌هایی از بلاک‌چین در صنعت بیمه هستند. (۴/۳) 👇
@onejot
👏3👍1
دوم: بلاک‌چین به علت بهره‌گیری از یک سیستم رمزنگاری (به‌نام نامتقارن یا کلید عمومی) از سویی اصالت هر تراکنش و انجام‌دهنده‌ی آن تراکنش را تضمین می‌کند (چنین تضمینی برای اعضای هر شبکه‌ی بلاک‌چین اعتمادآور و لازم است) و از سوی دیگر آن سیستم رمزنگاری (نامتقارن) این امکان را به اعضای یک شبکه‌ی بلاک‌چین می‌دهد تا با برگزیدن یک شناسه‌ی عمومی بتوانند اطلاعات شخصی خود را مکتوم نگاه دارند و از دید سایر اعضا ناشناس بمانند. درست مانند اینکه شما عضو یک شبکه‌ی مجازی هستید ولی از نام مستعار و یک آواتار به جای نام و تصویر واقعی خود استفاده می‌کنید. در این ناشناسی فواید و مضراتی وجود دارد البته لقوم یتفکرون!

یکی از مهم‌ترین فواید ناشناس ماندن استفاده از شبکه‌های بلاک‌چینی نظیر بیت‌کوین برای پول‌شویی و معاملات سیاه و حتی دور زدن تحریم‌هاست. و خب در این آخری ایران هم از طرق کشورهای پراکسی خود منتفع است. شاید بپرسید که «ناشناس ماندن» برای یک شبکه‌ی ارزی بسیار خطرناک است! آری چنین است برادر. اما شما برای همقطاران خود ناشناسید نه برای صاحبان آن شبکه! البته هر چه شبکه گسترده‌تر باشد (نظیر بیت‌کوین) و در جغرافیای قضایی پهناورتری گسترانده شده باشد (یعنی اعضای آن شبکه شهروندان کشورهای مختلف دنیا باشند که تحت سیستم‌های قضایی گوناگون زندگی کنند) به همان میزان تعقیب خطاکاران مشکل‌تر خواهد بود. وانگهی در شبکه‌ای که میلیون‌ها تراکنش زنجیروار و متعامد آن هم با نام‌های مستعار در حال انجام است گاها پیدا کردن تراکنش‌های سیاه کار ساده‌ای نیست؛ حتی اگر سه‌جلد تمامی اعضای آن شبکه زیر بغلت باشد!

بروز و ظهور سیستم‌های قارچ‌گونه‌ی مبتنی بر رمزارز مانند همسترکامبت درست مدیون همین خاصیت دوم شبکه‌های بلاک‌چینی است؛ یعنی «ناشناسی»!

در کشوری که دولت‌های ورشکسته‌ی آن بیشترین میزان یارانه را به بخش انرژی می‌دهند و روی مصرف آن تقریبا هیچ نظارت موثری ندارند، در کشوری که یک بطری بنزین از یک بطری آب ارزان‌تر است، در کشوری که شبکه‌ی انتقال برق آن به شدت فرسوده و نامطمئن شده، در کشوری (دومین دارنده‌ی ذخایر گاز دنیا) که برای تولید همین برق و مصارف صنعتی وزیر نفتش با افتخار از واردات گاز از روسیه به عنوان دستاورد معجزه‌سان دوره‌ی وزارتش یاد می‌کند، مردمانش حالا دارند برق بیشتری مصرف می‌کنند تا با فیلترشکن به تلگرام متصل شوند که بتوانند از طریق کانال ناشناسی به عضویت شبکه‌ی بلاک‌چین‌محوری درآیند و با جنباندن انگشتان خود پول در بیاورند و هرگز از خود نمی‌پرسند که در این بیزینس‌پلن چه می‌دهند و چه می‌ستانند!

البته آنچه در ایران ارزان است این‌ها که گفتم نیست؛ بلکه «زمان» است که بعد از «جان» و «آبرو» پشیزی ارزش ندارد! آیا هرگز از خودمان پرسیده‌ایم که چرا مردم سایر قاره‌های جهان به بازی همسترکامبت روی خوش نشان نمی‌دهند؟ آیا فکر می‌کنید که مثلا آن‌ها در تامین معاش خود مشکلی ندارند و لاجرم نیازی به منبع درآمد اضافی ندارند؟ آیا هرگز از خود پرسیده‌ایم که با تحمیل این حجم از بار انرژی و اتلاف وقتمان اگر این بازی شبه رمزارزی نتواند جایگاهی در جدول ارزش رمزارزها پیدا کند آنگاه هوده‌ی من و شما چه خواهد بود؟ حتی جا دارد بپرسیم که حتی اگر آن سرابی را که فراهم‌آورندگان این بازی مژده می‌دهند به حقیقت نزدیک باشد (قیمت‌های پیش‌ساخته‌شده برای هر HMSTR) باز هم آیا کاربر ایرانی از آن طرفی خواهد بست؟

آن که تا کنون از این بازی سود برده، سازندگان آن بوده‌اند و بس. یک بازار کاذبی برای من و شما ایجاد کرده‌اند که برای پیوستن به آن سر و دست می‌شکنیم و هزینه‌هایی را بر خود هموار می‌کنیم؛ گاهی برای خرید توکن حتی از جیب پول می‌دهیم تا روزی با سودش برگردد! همه‌ی این‌ها به امید واهی آن که برایمان در آینده مابه‌ازایی داشته باشد. شاید فلسفی‌ترین مغالطه‌ای که من در این باب شنیده باشم این بوده که سنگ مفت گنجشک مفت! اما حاشا که سنگی که می‌اندازی مفت بوده باشد!

برای متخصصان امنیت البته ظهور این قبیل از بازی‌های موسوم به کریپتو زنگ خطری جدی است. به خصوص در جامعه‌ای مانند ما که فقر و طمع در تار و پود جامعه تنیده و کوچک‌ترین کورسوی امیدی به کسب درآمد همه را وسوسه می‌کند. از این‌ رو بروز حملات سایبری (مانند DDoS و Phishing) مبتنی بر سناریوهایی مشابه این بازی‌ها قطعی است.

خلاصه عرض کنم:

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
(۴/۴)
@onejot
👏11👍2
إن الظنَ لا یُغني من الحق شیئا

پرده‌ی اول

نوشتن مقاله‌ی مروری در دانشگاه کار پرمنفعتی است. هم فال است هم تماشا! نویسندگان چنین مقالاتی بیشتر به فکر ارتقاء ضریب h-index خود هستند. زیرا ارجاع به مقالات مروری در یک بازه‌ی زمانی کمتر از پنج سال، بیش از سایر انواع مقالات است. هنگامی که قصد می‌کنید تا در موضوعی چنین مقاله‌ای بنویسید، باید درباره‌ی موضوع مورد نظرتان در سایر مقالات چاپ‌شده کند و کاو کنید. برای نوشتنش گاه ممکن است مجبور شوید بیش از دویست مقاله بخوانید، فیش‌برداری کنید و خلاصه‌سازی کنید تا بالاخره بتوانید داستان خود را ببافید.

میان کاسبان مقاله هم رسم است هرچه تعداد مقالات مذکور در مقاله‌ی مروریتان بیشتر باشد، ماجورترید و احتمال چاپ آن بالاتر می‌رود. اما همین روزنه‌ی کسب روزی برای بنده تقریبا کور است. چرا؟ چون سوراخ غربال مقالات من بسیار ریز است و مقاله درست و حسابی به‌ندرت از آن رد می‌شود. فلذا مثلا در موضوعی که من صد مقاله درباره‌اش یافته باشم، مقالاتی که در اثر تفحص در خورجینم می‌ماند حدود پانزده تا می‌شود. با پانزده مقاله هم اگر بخواهم Taxonomy جدیدی ارائه دهم یا ادبیات Literature نویی تولید کنم (فلسفه‌ی وجودی هر مقاله‌ی مروری است) که یک کار علمی کرده باشم، آنچه از تراوشات ذهنی خود باید اضافه کنم بیش از تکرار مکررات آن پانزده تا است. این است که ترجیح می‌دهم تراوشات ذهنیم را نگه دارم بلکه آغازگر ایده‌ای برای یک مقاله‌ی پژوهشی شد.

اگر بپرسید این چه ظلمی است که در حق کارنامه‌ی علمی خودت می‌کنی پاسخم یک کلمه است: هم وثاقت سندی برایم مهم است و هم وثوق صدوری! شاید این وسواس از علوم حدیث به جانم افتاده باشد. از نظر خودم هر چه هست، مرض مبارکی است. بین دانشگاهیان فرض است که اگر مقاله‌ای در یک مجله یا کنفرانسِ دارای هیاتِ داوری چاپ شد، یعنی به آن مقاله می‌توان اعتماد کرد. اما این فرض برای من باطل است. چون اگر مقاله‌‌ی چاپ‌شده‌ای را هم ببینم، ابتدا درباره‌ی نویسندگان و محل چاپش تحقیق می‌کنم و بعد مقاله را به‌سان یک داور می‌خوانم تا ببینم که سوال پژوهش و متدولوژی به‌کاررفته، صحیح بوده است یا نه؟ و چون در بسیاری از موارد، نتیجه‌ی یکی از این جست‌وجوها ناامیدم می‌کند، قید استفاده از آن مقاله را می‌زنم.

این وسواس از زمان دانشجویی با من است. یادم می‌آید در دوره‌ی دکتری سالی مجبورمان کردند در یک Summer School دانشگاهی در یونان شرکت کنیم که مکان این رویداد را در جزیره‌ی حانیا گذاشته بود. در آن فصل سال شاید توریستی‌تر از آنجا در عالم پیدا نمی‌شد. ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودند که به بهانه‌ی آن رویداد علمی سیر آفاق کنیم؛ از آنها که حافظ می‌گوید گل در بر و می در کف و معشوق به کام است… اما چشمتان روز بد نبیند؛ در سخنرانی روز اول رئیس رویداد که نخستین سخنران هم بود ضمن نشان دادن اسلایدها ادعایی کرد که بامداد خمار شد؛ گفت آیا می‌دانید اگر سگی که در خانه نگه می‌دارید بدنش خیس باشد و بین شما و روتر وایرلس (مودم اینترنت بی‌سیم)‌ قرار بگیرد، مثل منبع نویز عمل می‌کند و رد و بدل شدن سیگنال را مختل می‌سازد؟! دست بلند کردم و پرسیدم منبع این یافته کجاست؟ گفت بعد از جلسه بیا تا نشانت بدهم! در تمام چهار روز اقامت در جزیره، کار من این شده بود که کشیک بدهم این شارلاتان کی وقت می‌دهد تا خفتش کنم. عاقبت الامر هم نشد که نشد! هم عیشمان منغص شد و هم با من سرسنگین شده بود؛ آن هم سر یک سگ! آخر سر هم کاشف به عمل آمد چغولی من را به سوپروایزرم کرده؛ چون او‌ ایمیلاً به مطایبه پیغام داد که مگر تو مسلمان نیستی؟! دیگر پاپی سگ نشو!

پرده‌ی دوم

راستش را بخواهید وقتی دانشجویانم از من می‌خواهند درباره‌ی مقالات مروریشان اظهار نظر کنم، ضمن مرور خاطرات خودم، یاد علوم حدیث می‌افتم و یک نام در ذهنم برجسته می‌شود؛ مرحوم محدث نوری! مرحوم مغفور با نوشتن کتابی به‌نام «فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الارباب» تبری به کمر شیعه و اسلام زد که کمتر تبرزنی زده است. نام‌برده در این کتاب در صدد اثبات تحریف قرآن برآمد تا بگوید قرآن ناقص است، چون آیات و کلماتی که مؤید اهل بیت پیامبر بوده از آن حذف شده است. پایش را از این گلیم درازتر هم کرد و سوره‌ای نیز در تایید اوهامش جعل کرد. شاید باورتان نشود که ترکش خطای علمی او به من هم اصابت کرده است. اگر داستان رئیس کل بانک مرکزی یک کشور آسیایی یادتان باشد، آنجا و در سه روزی که با او اتفاق مبیت افتاد، یکی از ابهاماتش که بر آن پای می‌فشرد این بود که شما شیعیان ایرانی قرآنتان چه فرق‌هایی با ما دارد و نسخه‌ای از قرآن خودتان را به من بده! (۳/۱) 👇

@onejot
هرچه قسم حضرت عباس (ع) می‌خوردم که ما هم به همین قرآن روایت حفص (درگذشته به ۱۹۰ هجری) از عاصم (درگذشته به ۱۲۸ هجری) شما مؤمنیم و قرآن دیگری در کار نیست، به خرجش نمی‌رفت. البته تقیه کردم و نگفتم که دو راوی از عاصم نقل کرده‌اند ولی قرعه‌ی شهرت به نام حفص افتاد که از قضا به دروغگویی و فسق هم مشهور بوده است (ر.ک جلد سوم کتاب مستند عروة الوثقی، آیت‌الله خویی، صفحه‌ی ۴۷۴). در دوره‌ی دکتری هم یک همکلاسی داشتم از عربستان؛ شهر مکه و طایفه قریش که اصلا دنباله‌ی اسم فامیلش هم «القریشی» بود. شش ماه طول کشید ثابت کنم که قرآن من همین قرآن شماست! بگذریم!

جناب محدث نوری در آن کتاب با استفاده از حدود ۱۱۲۲ حدیث و در دوازده فصل سعی نموده که تحریف به نقیصه را در قرآن اثبات کند (یعنی ثابت کند از قرآن آیاتی حذف شده که موجب نقصان آن شده است).
نخستین دلیلی که اقامه می‌کند امکان تحریف قرآن است و می‌کوشد مخاطب را با احادیثی سرگرم کند که در آن تحریف کتب آسمانی دیگر را شاهدی بر امکان تحریف قرآن گرفته‌اند.
دلیل دوم او به روش‌ گردآوری قرآن برمی‌گردد. با ذکر احادیثی تشویش‌ها و موازی‌کاری‌ها را در جمع‌آوری قرآن، دلیل بر امکان حذف کلمات و آیات قرآن می‌داند.
دلیل سوم شاید فنی‌تر باشد. او نَسخِ تلاوت را بهانه‌ای برای اثبات مدعای خود می‌داند. نسخ تلاوت یعنی آیاتی که در ابتدا تلاوت می‌شده اما بعدها با این‌که احکام آن آیات پابرجا مانده‌ اما حذف شده‌اند. او نسخ تلاوت را با احادیثی پررنگ می‌کند تا نتیجه بگیرد که چه استبعادی دارد که آیات مربوط به اهل‌بیت و جانشینی پیامبر از جمله محذوفات باشد؟!
دلیل چهارم، پنجم و ششم او درباره‌ی تحریف قرآن، ناظر به روایاتی از مصحف علی (ع) مصحف ابن مسعود و مصحف ابی ابن کعب است که تفاوت‌هایی با قرآن رایج دارند.
دلیل هفتم او ظنش به خلیفه‌ی سوم است و با آوردن احادیثی می‌کوشد که او را تحریف‌کننده‌ی قرآن معرفی کند. یعنی می‌گوید عثمان با تحریف از جنس نقصان، کاری کرده که متن قرآن منافی خلافتش نباشد. در این بخش روایاتی که محدث نوری به آن‌ها استناد می‌کند، به گزارش‌هایی مربوط است و به تفاوت نُسخی از قرآن اشاره دارد که در زمان عثمان به بلاد مختلف گسیل شده است.
اما شاهکار پیرمرد پرحاشیه‌ی داستان ما مربوط به فصل هشتم (یا دلیل هشتم) است. آنجا که بدون کمک جن و انس (که قرآن همکاری آن‌ها را هم در تعدی خویش آورده) خودش یک‌تنه از سوره‌ای به نام ولایت -با استناد به کتاب دبستان المذاهب- رونمایی می‌کند!
دلیل نهم جناب نوری مبتنی بر احادیثی است که روایت می‌کنند در کتب آسمانی دیگر نام پیامبر، جانشین و دخترش آمده است. پس چرا در قرآن هیچ نامی از آن‌ها نباید باشد؟! در سه فصل پایانی که قافیه بسیار تنگ می‌آید، ابتدا اختلاف قرائات را -با ذکر روایات- دلیل موجهی بر تحریف (از جنس نقصان) می‌شمارد و در ادامه روایاتی را نقل می‌کند که به طور عام و خاص اشاره به تحریف قرآن دارد.

پرده‌ی سوم

از آن‌جا که در این کتاب مبانی و مناط مورد استفاده‌ی حاجی نوری روایات است، لاجرم بدون شناخت متدولوژی او در اعتبارسنجی روایات، تلاش برای نوشتن ردیه بر مهملاتش کوششی بی‌فایده است. اما آن‌چه از روش او می‌توان فهمید این است که محدث نوری تلاش وثیقی در مقابله‌ی متون روایات کرده است و ملاک او در داوری‌ها (یعنی انتخاب متن راجح) اظبط بودن مولف آن است. اگر بخواهیم از نظر مبانیِ رجالی، شیوه‌ی محدث نوری را در انتخاب احادیث داوری کنیم، باید اذعان کنیم که او پیرو مکتب وثوق صدوری است و نه وثوق سندی! پیروان مکتب وثوق صدوری در علم رجال، تکرار و تواتر حدیث در کتب مختلف را گواهی بر ثقه بودن آن می‌دانند.

برگردیم به داستان من و نوشتن مقالات مروری! اگر بخواهم همچون محدث نوری عمل کنم، باید بگویم صِرفِ این‌که مقاله‌ای پس از داوری Peer Review چاپ شد یا مقاله‌ای به آن ارجاع شد، دیگر مورد وثوق است! حاشا و کلا که چنین خطایی بکنم. اما مختصات دیگرِ منهاجِ محدث نوری گزینش احادیث بر مبنای حجیت ظن است! به عبارت دیگر اگر حدیثی ظن و گمان به وثاقت ایجاد کند، دیگر نیازی به احراز و اثبات صحت سند و توثیق راوی آن نیست! اعتماد به ظن نزد شیخ نوری به بررسیِ وثاقتِ مشایخِ اجازه (کسانی که از او حدیث دریافت می‌کنند) هم کشیده شده است. از نظر محدث نوری برای احراز وثاقت مشایخ اجازه، باید به حصول ظن از اشارات و امارات اکتفا کرد و نیازی به تصریح در وثاقت نیست! چنین گشاده‌‌رویی‌ای در برابر پذیرشِ روایات، نتیجه‌اش استنباطی ابتر از مشتی حدیثِ ضعیف است که به‌شکل کتابی متجسد شد که آیات شیطانی سلمان رشدی پیشش سهو قلمی بیش نیست! سیئه‌ای که به قول شاملو «بالای جهنم پیش عصیان او پست است». با این وجود محدث نوری را خاتم المحدثین هم نامیده‌اند. این لقب برای کتاب حدیثی مشهور او «مستدرك الوسائل» است. (۳/۲) 👇

@onejot
👍2👎1
مستدرک یعنی متمم و وسایل اشاره به کتاب حدیث وسائل الشیعه مرحوم حرّ عاملی دارد. محدث نوری مدعی است در مستدرک حدود ۲۳۵۱۴ حدیث گرد‌آورده که حرَ عاملی یا آن‌ها را ندیده یا اگر هم دیده به اشتباه نادیده گرفته‌شان است. البته روش محدث نوری در جمع‌آوری این تعداد حدیث همانی بود که از نظرتان گذشت و می‌توان گفت که حرَ عاملی با ندیدن یا نیاوردن این احادیث خدمت بزرگی به مجموعه‌های حدیثی کرده است. به عبارت دیگر محدث نوری در مستدرک برای جمع‌آوری هرچه بیشتر حدیث به هر ریسمانی چنگ زده است. او حتی در مواردی که با اخبار متعارض مواجه شده (یعنی دو حدیثی که در معنی با هم در تضاد و تعارض هستند و قبول یکی مستلزم نفی دیگری است) بیشتر کوشیده هر دو حدیث متعارض را با آوردن مغالطه‌هایی مانند تقیه و اجماع با هم بپذیرد و در مستدرک بگنجاند!
در رد کتاب «فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الارباب» کتاب‌های بسیاری به قلم علمای برجسته‌ی شیعه نوشته شده است. یکی از صریح‌ترین ردیه‌ها را آیت‌الله خمینی نوشته است و در حاشیه‌ی درس خارج اصول در مبحث حجیت ظواهر کتاب درباره‌ی محدث نوری می‌گوید: «کتاب‌های او نه فایده‌ی علمی دارد و نه فایده‌ی عملی!». دلیلش را هم «اشتیاق او به جمع‌آوری روایات غیر معتبر و مطالب عجیب و غریب» می‌داند. درباره‌ی کیفیت احادیث بحارالانوار هم قضاوت‌های مشابهی می‌شود. بله. در کتاب حدیثی با حدود ۸۵ هزار حدیث حتما مهملات و احادیث ضعیف هم هست. حتی اخیرا دیده‌ام کسانی به تعریض جناب دکتر رنانی به مرحوم مجلسی صاحب بحارالانوار ایراد گرفته‌اند. هرچند که ظاهر سخن من تشابهاتی با حرف‌هایشان دارد، اما شیعه‌ی صفوی نیاز به واکاوی‌های عمیق‌تری دارد. باید دانست که انگیزه‌ی مرحوم مجلسی جمع‌آوری یک Encyclopedia از احادیث بوده و جهان شمول بودن آن (در جهان اسلام اعم از شیعه و سنی) محل توجه او بوده است. اما نمی‌توانیم صاحب مستدرک را با همین دستاویز تبرئه کنیم. زیرا همان‌طور که اشاره شد نتیجه‌ی متدولوژی محدث نوری چیزی جز جمع‌آوری کشکولی از عجایب و غرائب و طرح ادعاهای شاذ بر مبنای آنها نبوده است.

پرده‌ی آخر

طنز تلخ روزگار ما این است که نویسنده‌ی کتاب «فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الارباب» یعنی محدث نوری شاید اولین کتاب را درباره تحریفات عاشورا نوشته باشد! تنها جاعل قرآن در واپسین سال‌های زندگیش نخستین کتاب را در تبیین تحریفات قیام اباعبدالله با نام «لؤلؤ و مرجان» نوشته است. نقل است که علمای شیعه‌ی هند از او خواسته بودند کتابی بنویسد و در آن منبری‌های هندی را که سکانس‌های بالیوودی از واقعه عاشورا ترسیم می‌کنند بر حذر دارد. نتیجه آن شد که محدث نوری هم کتابی در این باب نوشت و با توضیح دو پیش‌نیاز هر منبری (اخلاص و صدق)‌ به برخی از این تحریفات پرداخت. در کتاب «حماسه‌ی حسینی» مرحوم مطهری از محدث نوری بابت نوشتن این کتاب ذکرخیری شده است.

از شاگرد او، آقابزرگ تهرانی، نقل است که محدث نوری در اواخر عمر پشیمان بوده که چرا مثلا نام کتاب را «فصل الخطاب فی عدم تحریف کتاب رب الارباب» نگذاشته است! گویی مشکل ما با کتاب فقط افزودن کلمه‌ی «عدم» به عنوان کتاب است تا بگوید تحریف نه از باب تغییر یا تبدیل بلکه از باب حذف اتفاق افتاده و به این ترتیب زبان عامه به ملامت دراز نشود. یا در نقلی دیگر گفته می‌شود که محدث نوری سوره را به تحریک یکی از کارمندان سفارت انگلستان که در لباس یک شیعه‌ی غالی بر او ظاهر شده و درخواست نموده که حاجی نوری برای غربت اهل‌بیت در قرآن کاری بکند، جعل کرده است. فارغ از راست و دروغ این حکایت، باز هم عذر سخیفی است.

از کارنامه‌ی محدث نوری در مرور و جمع‌آوری حدیث در ننوشتن مقالات مروری آموخته‌ام که گاهی بی‌کارنامگی بهتر است از ساختن فهرستی از کج‌فهمی‌‌ها و پریشان‌نویسی در قالب کتاب یا مقاله. به هزار زبان اشاره به دانشجویانم می‌گویم که: بچه‌ها، بیایید در پژوهش و کاویدن آثار پیشینیان مثل حاجی نوری نباشیم! در بررسی آثار علمی پیشینیان، هم باید بررسی کنید که چه کسی (با چه صلاحیت علمی) ادعایی کرده هم ببینید که صحت آن ادعا را چه کسانی تایید کرده‌اند (آن ادعا در کدام مجمع علمی، کنفرانس، مجله و… پس‌از تایید به چاپ رسیده) و مهم‌تر این‌که پرسش پژوهش، متدولوژی و البته روش راستی‌آزماییِ پژوهش او را به دقت تحلیل کنید. تنها با انجام چنین کنترل‌هایی است که در نهایت وثاقت آن روایت علمی برایتان محرز می‌شود. البته جای شکرش باقی است که دانشجویانم خبر ندارند ما نام محدث نوری را بر سردرِ دانشگاه هم گذاشته‌ایم! (۳/۳)

@onejot
👍4❤2
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند*

راستش را بخواهید چند روزی مثل اسپندِ روی آتش بودم. جناب اسماعیل آذری‌نژاد به بهانه‌ی تغییر دولت، در دلنوشته‌ای آموزش و پرورش ایران را نیازمند بازسازی دانسته بود؛ چیزی فراتر از اصلاح! شیخکی حسود هم به طعنه ترهاتی بافته بود. تصمیم گرفتم دقایقی از عمر گران را تبه کنم؛ چون مجبور بودم کارنامه‌ی پربار علمی و عملی آن شیخک حسود را بررسی کنم تا ببینم با چه وزانت علمی یا عملی، جناب آذری‌نژاد را از اظهارنظر درباره‌ی «وزارت آموزش و پرورش» «مسائل کلان کشور» و «تغییرات اساسی» بر حذر داشته است.  

چشمتان روز بد نبیند؛ کاش غور نکرده بودم. چراکه مشارالیه خود را مسئول قرارگاهِ «مکتب توحید» معرفی کرده بود و از شما چه پنهان هرگاه با واژه‌ی «قرارگاه» مواجه می‌شوم به دنبال پاسخ این پرسشم‌ که این بار قرار است کدام مفهوم والایی بازیچه و مبتذل شود و تنها دستاوردش بشود حرمان؟‌! ردیف بودجه‌ای قرارگاه از کجاست و میزانش چقدر است؟ خروجی این قرارگاه تا کنون چه بوده؟ و البته چه کسانی از آن بودجه بهره برده‌اند؟ از قرارگاه که بگذریم با نوشته‌های او، که با نام «پژوهش» بر روی وب بود، آشنا شدم. با خود می‌گفتم که ای کاش رشحه‌ای از رشحات آن به‌اصطلاح «پژوهشی» که در حوزه و حدیث «معرفت نفس» کرده بودی، به نفس لوامه‌ات ترشح کرده بود تا آتش حسد خود را چنین عریان بر خرمن اعتماد خلق نیفکنی!  

دو سه روزی از اسائه‌ی ادبش در غلیان بودم که این داغ با داغ دیگری تازه شد. دیدم در فضای مجازی سندی منتشر شده که در آن جمع «قرارگاه‌ها» جمع است و گویی نذر کرده‌اند که از بیت‌المال مردم فدیه بدوشند؛ از حساب مردم، آن هم آسیب‌پذیرترینشان یعنی صندوق بازنشستگان، به‌نام اربعین!‌  

ارادت من به خدمات جناب آذری‌نژاد چندین وجه دارد. نخست آن‌که حوزه‌ی استحفاظی او استان کهگلویه و بویراحمد است و من در کودکی، دقیق‌تر بگویم حدود هفت سالگی، سعادت زندگی در شهر یاسوج را داشته‌ام. از آن دوران یادگارانی هم برایم مانده؛ آن هم یادِ چه گارانی! در همین لندن گاهی که فیلم یاد هندوستان می‌کند، از برخی خواروبارفروشی‌ها «بنه» یا «گلخنک» می‌خرم. با آن‌که برای دندانم مضرند، اما مزه کردنش من را به یاسوج می‌برد؛ به سیسخت، به گچساران! از آن دوران خاطرات تلخ و شیرین بسیاری در ذهن دارم. یادم می‌آید که خانه‌مان در یاسوج روبه‌روی تنها بیمارستان شهر بود. از این همسایگی قاب‌هایی در خاطر دارم. مثلا هنوز مویه‌ها و شروه‌های زنان عشایر در سوگ کسانشان که در بیمارستان از دنیا می‌رفتند در خاطرم مانده. نمی‌دانم چرا در سوگ «کِل» می‌کشند! هنوز بعد از چهل سال اگر در عروسی‌ها کل بکشند، ناخودآگاه پریشان می‌شوم! 

یاسوج از جهات دیگری نیز برایم شهر اولین‌ها بود. مثلا اولین بار آنجا به سینما رفتم؛ فیلم بایسیکل‌ران بود. و اولین بار عشق به ریاضی، که عشق به همه‌ی خوبی‌هاست، همان‌جا در دلم افتاد. معلمی داشتم که به من آموخت چگونه با مسئله در ریاضیات مواجه شوم. چگونه معلومات و مجهولات را از هم تفکیک کنم. حتی یادم هست من را مکلف کرده بود که با خط‌کشی‌هایی‌ معلومات و مجهولات را علی‌حده بنویسم. او که مدرس مرکز تربیت معلم بود، روزی من را با خود به کلاسش برد و به دانشجویانش معرفیم کرد.

اما یادم هم نمی‌رود که در همین شهر ناظم مدرسه‌مان، آقای افتخاری، که دستِ بزن داشت، چنان رعبی در دل‌ها افکنده بود که کسی جرات نطق کشیدن نداشت. این خاطره هنوز می‌آزاردم؛ روزی من را به دفتر خواند و در حضور همه‌ی معلمان از من پرسید: حکمت، بگو ببینم تو از من بیشتر می‌ترسی یا از خدا؟ چه مومنانه پاسخ دادم که «از شما» و چه بی‌پروا خندید! تلخی و فشار آن روز را نمی‌توانم فراموش کنم. من بختیار بودم که به خاطر امتیازاتی که زندگی نصیبم کرده بود از آن بزنگاه به سلامت رهیدم. اما بسیاری از همکلاسی‌هایم زیر بار تحقیرهای خرد می‌شدند و راه رهایی نداشتند. طفلک رفیعی دچار تروما شده بود.   

حال که می‌بینم مردی از آن خطه برخاسته و می‌خواهد با «قصه»، «رنگ» و «توپ» انسان‌گرایی را در آموزش و پرورش خلاق کودکان رواج دهد و به داد رفیعی‌ها برسد، بی‌آن‌که ریالی از بیت‌المال بردارد یا «قرارگاه» و موکب بزند و بدوشد، در پوست خود نمی‌گنجم. انگار پاک‌کنی به دستم داده باشی تا تمام خاطرات بد آن زمان و زمین را از کودکیم محو کنم. باید با آن مردم زندگی کرده باشی تا بفهمی چگونه رنجِ زندگی، جوانانشان را میانسال و میانسالانشان را کهنسال جلوه می‌دهد. باید میانشان نشسته باشی تا ببینی بار همین ناملایمات چگونه قدرت ابراز و اظهار وجود را‌ از‌ آن‌ها گرفته، اعتماد به نفس را در وجودشان کشته و از این منظر چه استعدادهای نابی را سرکوب کرده است. (۱/۴) 👇

* بیتی از جناب لسان‌الغیب:

بر این رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

@onejot
👍3
آنچه جناب آذری‌نژاد می‌کند از جنس‌ حیات بخشیدن است! زنده کردن! کیست که نداند وقتی کودک آن خطه بی‌لکنت در جمع لب به سخن می‌گشاید یا اثری می‌آفریند، چه معجزه‌ای رخ داده؟! جناب آذری‌نژاد نه‌تنها او را زنده کرده بلکه به پدر و مادر او نیز جانی دوباره بخشیده. چون جبران تمام تلخکامی‌ها و رنج‌های زندگیشان را در بالیدن دوباره‌ی فرزندشان می‌بینند. اینجاست که باید بر دستان او بوسه زد و به احترامش کلاه از سر برداشت.

اما همه‌ی این‌ها را گفتم تا به اصل ماجرا برسم. به رویکرد تازه‌ی جناب‌آذری‌نژاد در فعالیت‌هایش: آشنایی با کامپیوتر و برنامه‌نویسی!
حضرتش برخی خانه‌های بلوط را به کامپیوترهایی مجهز کرده‌ و آموزش کاربری عمومی کامپیوتر و برنامه‌نویسی (از طریق اسکرچ و البته پایتون) را هدف‌گذاری کرده‌ است. دست‌مریزاد! و دیدم جناب دکتر زارچی به ایشان توصیه کرده‌اند که از دوره‌ی آموزشی رایگانی که دانشگاه شریف با عنوان «خلاقیت الگوریتمی و برنامه‌نویسی پایتون» طراحیش کرده، بهره گیرند. تمام سخن من با آقای آذری‌نژاد این است که در این هدف‌گذاری جدید تا آنجا که می‌تواند:

۱- برنامه‌ی آموزشی را از اسارت کامپیوتر‌های مرسوم (رومیزی و لپ‌تاپ) برهاند
۲- خلاقیت را نه‌تنها در عرصه‌ی نرم‌افزار (با برنامه‌نویسی که خود مظهر آفرینش است) بلکه در عرصه‌ی سخت‌افزار (با طراحی و ساختن ابزارک‌های مفید مبتنی بر همین پایتون) ببیند.

برای تبیین این استراتژی خاطره‌ای بگویم. در دوران کرونا که مدارس به اجبار تعطیل می‌شدند، آموزش و پرورش ایران سامانه‌ی شاد را به عنوان پلتفرمی برای آموزش مجازی معرفی نمود. لازمه‌ی دسترسی به آن سامانه داشتن حداقل یک گوشی هوشمند بود. بسیاری از خانواده‌ها توان تهیه‌ی گوشی‌ هوشمند برای بچه‌هایشان را نداشتند. هربار خبری می‌شنیدیم که در ایران بچه‌ای به‌خاطر نداشتن گوشی هوشمند خودکشی کرده است، دنیا پیش چشممان تیره و تار می‌شد. همان روزها در جمع دوستان خارج‌نشینمان بارها پول جمع کردیم تا با ارسال آن به ایران (با اولویت مناطق محروم) بتوانیم تعدادی گوشی هوشمند تهیه کنیم.

در تکاپوها روزی در لابراتوار «اینترنت اشیاء» دانشگاه نشسته بودم و غرق‌ در تفکر بودم که ناگهان چشمم به رزپبری پای روی میز افتاد. انگار کشفی کرده باشم ناگهان با خود گفتم چرا به‌جای گوشی‌ هوشمند رزپبری پای تهیه و ارسال نکنیم؟!
آشنایی من با رزپبری پای به انتهای دوره‌ی دکتری بازمی‌گشت. روزی سوپروایزرم من را به دفترش فراخواند. در حالی که روی میز کارش هشت عدد برد کوچک الکترونیکی بود از من پرسید چیزی درباره‌ی کارکرد پردازنده‌های مبتنی بر معماری ARM می‌دانم؟ برایش از کلنجارهایم با بردهای Ardinu گفتم. چشمانش برق زد و گفت این بردها را یک کمپانی در همین انگلیس ساخته و ایده‌ی طراحیشان ساخت کامپیوتر ارزان‌قیمت بوده که بتوان با آن مبانی کامپیوتر و برنامه‌نویسی را در مدارس و البته در کشورهای در حال توسعه آموزش داد.

یکی از آن‌ها را قرض گرفتم و همان شب وقتی سیستم‌عاملش را نصب کردم، پی‌ به برکت وجودش بردم. کم‌کم این زیبای‌ کوچک بخشی از پژوهش و بعدها تدریسم شد. اگر به نسخه‌های به‌روز‌شده‌اش (نسخه‌های ارائه‌شده بعد از ۲۰۱۳) نگاه کنید با یک کامپیوتر همه‌فن‌حریف طرفید که در جیب جا می‌شود و همه کار از دستش بر‌می‌آید.

این روزها وقتی می‌خواهم به دانشجویانم رزپبزی پای‌را‌ معرفی کنم، می‌پرسم آیا می‌دانید که من با همین زیبای‌کوچک مدل‌های‌ یادگیری ماشین train می‌کنم؟ یا برای فخرفروشی بیشتر می‌گویم آیا می‌دانید که با این زیبای کوچک تولید یک کلید عمومی و خصوصی رمزنگاری با الگوریتم RSA با سایز ۲۰۴۸ بیت چقدر زمان می‌برد؟ هدف از این پرسش‌ها القای این واقعیت است که بوردهای پیش‌گفته آن‌قدری که می‌خواهید، قدرتمند (قدرت پردازشی) هستند. با نشان دادن گوشه‌ای از این توانمندی‌ها دانشجویان دکتری مجاب می‌شوند که تقریبا برای تمامی کارهایشان از این کامپیوترهای جیبی استفاده کنند. دانشجویان دکتری امنیت سایبر البته قدر ماشین رزپبری پای را بهتر می‌دانند. به آن‌ها گفته‌ام که اگر روی این زیبای کوچک توزیع Kali سیستم عامل رایگان لینوکس را نصب کنید، می‌توانید بر این ترکیب نام Weapon of Mass Destruction یا سلاح کشتار جمعی بگذارید!

اینها که گفتم یعنی با حدود ۷ میلیون تومان می‌توان یک ماشین رزپبری پای‌ خرید که تمامی کارهای پردازشی و لابراتواری و پژوهشی یک دانشجوی‌ مقطع دکتری را انجام دهد! اکنون چندسالی است که چینیان دست شفایی به این بوردهای انگلیسی کشیده‌اند و نسخه‌ی چینی‌اش را هم بی هیچ کم و کاستی روانه‌ی بازار کرده‌اند که البته ارزان‌تر از نسخه‌ی اصلی است. (۲/۴) 👇

@onejot
👍2
برگردیم به اصل ماجرا. پس از آن که جرقه‌ی استفاده از رزپبری‌پای به‌جای گوشی‌های هوشمند در آموزش مجازی در ذهنم زده شد، بلافاصله با تهیه‌ی طرح توجیهی و البته در نظر گرفتن ملاحظات تحریمی، با همه‌ی دشواری‌های سفر کردن در آن دوره راهی ایران شدم.

کسی را می‌شناختم دانش‌آموخته مدیریت آموزشی که مقام بالایی در وزارت آموزش و پرورش داشت. وقت ملاقاتی گرفتم و به دفترش رفتم. هدفم از آن دیدار، نشان دادنِ عملیِ قابلیت رزپبری پای در آموزش مجازی دانش آموزان بود. در جلسه‌ای دو ساعته با یک دموی عملی به او ثابت کردم که به‌کارگیری این بوردِ ارزان در استان‌های محروم می‌تواند راهگشا باشد.

در جلسه چند کارشناس فنی هم به دعوت او حاضر شده بودند که به سوالات فنیشان پاسخ می‌دادم. دو سه روز بعد همان مقام تماس گرفت و خواست تا در محل دیگری همدیگر را ملاقات کنیم. در موعد قرار خود را در مکانی شبیه به انبار یافتم! می‌گفت از روزی که در آن منصب به کار گمارده شده، پرونده‌ای به دستش داده‌اند مربوط به خریدهای سخت‌افزاری که پول زیادی از بودجه‌ی آموزش و پرورش را بلعیده و اکنون در آن انبار خاک می‌خورد. چون معلوم شده که آن خریدهای عمده گرچه هیچ گرهی از گره‌های آموزشی را برای آموزش‌ و پرورش باز نکرده اما در عوض برکات فراوانی به جیب خریدار یا واسطه‌ها داشته است!

من را آن‌جا خواسته بود تا به رای العین ببینم کانتینرهایی پر از لپتاپ‌ها و کامپیوترهای معیوب را. می‌گفت بعد از این فاجعه برای بخش تکنولوژی آموزشی نه توان مالی‌ای مانده (که از ردیف بودجه‌ای آن بتوانیم طرح جدیدی اجرا کنیم) و نه دیگر به طرح‌های جدید اعتماد می‌شود! گذشته‌ها را بگذاریم و بگذریم!

جناب آذری‌نژاد! یک ماشین رزپبری پای تمامی اینترفیس‌های لازم را -که آن‌ها را بر روی کامپیوترها می‌بینید- دارد. از پورت HDMI گرفته تا کارت شبکه‌ی WiFi تا پورت شبکه تا بلوتوث و البته پورت‌های متعدد USB. ولتاژ مصرفی -برق مصرفی- این بردها از یک پورت USB تامین می‌شود. یعنی با یک پورت USB می‌توانید کامپیوتر خود را، همین ماشین رزپبری پای را، روشن کنید. این بوردها از پردازنده‌های قدرتمندی دارای هسته‌های متعدد برای پشتیبانی از پردازش‌های موازی بهره می‌برند که تمامی اهداف آموزشی شما را از صفر تا صد پوشش می‌دهد.

این بوردها با داشتن حافظه‌ی ۴ و ۸ گیگابایت -RAM- امکان اجرای روان تمامی نرم‌افزارهایی را که مد نظر دارید، فراهم می‌کند. مثلا همین نرم‌افزار Scratch به‌صورت پیش‌فرض بر روی سیستم عامل این ماشین‌ها نصب می‌شود و آماده‌ی اجرا بر روی ماشین‌هایی با ۴ گیگا بایت رم هست. این بوردها از حافظه‌ی SSD (که بر روی دوربین‌ها و تلفن‌های هوشمند نیز استفاده می‌شوند )برای ذخیره‌سازی سیستم عامل و فایل‌های کاربر خود استفاده می‌کنند. این امر به برتری سرعت ذخیره‌سازی و بازیابی داده کمک شایانی می‌کند. بوردهای یادشده به کمک پین‌های سخت‌افزاری خود ،مثل یک درگاه ارتباطی سخت‌افزاری، این امکان را به ما می‌دهند که بتوانیم قطعات الکترونیکی، سنسورها و بوردهای دیگر را به آن‌ها متصل کنیم و این آغاز ماجراجویی‌هایی است که به معلم و متعلم امکان می‌دهد تا آنچه را که از برنامه‌نویسی یاد گرفته بر روی قطعات الکترونیکی به کار بگیرد تا محصولی بیافریند!

نامی برازنده برای این ترکیب ساخته‌اند: Physical Computing with Raspberry Pi. بگذارید مثالی بزنم؛ فرض کنید که یک سنسور دماسنج/رطوبت‌سنج داریم و می‌خواهیم به کمک ماشین رزپبری پای یک ایستگاه هواشناسی درست کنیم تا هر لحظه گزارش وضع هوا را بدهد. در اینجا کافی است یک سنسور -مثلا DHT11 به قیمت ۵۰ هزارتومان- تهیه کنیم و آن‌ را به ماشین رزپیری متصل کنیم و با همان دانش پایه‌ای برنامه‌نویسی پایتون یا اسکرچ بتوانیم یک سامانه‌ی هواشناسی -در مقیاس دانش‌آموزی- طراحی کنیم.

این یک مثال بسیار پیش پا افتاده بود. ترکیب رزپبری‌پای و سنسورها امروز در طراحی اسبابک‌هایی در متن هوش مصنوعی به کار می‌روند و باید به آن سو حرکت کرد. به این ترتیب آن‌چه دانش‌آموز فرامی‌گیرد، تنها یک مفهوم انتزاعی -در حوزه‌ی برنامه‌نویسی- نیست و می‌تواند بر مبنای آن محصول بیافریند. و البته ارزان هستند و در جیب جا می‌شوند. یاد آن تبلیغ گوشی هوشمند ایرانی به‌خیر! (۳/۴) 👇

@onejot
👍2
جناب آذری‌نژاد! برای این‌که بتوانیم از این «مجمع خوبی و لطف» بهره ببریم باید کوچ کنیم؛ از سیستم عامل ویندوز به سیستم عامل لینوکس! اما بیایید به من اعتماد کنید. این کوچ مبدا تغییرات شگرفی خواهد شد. همان‌گونه که نوشتم سیستم عامل پیش‌فرض این کامپیوترهای کوچک با برنامه‌ی Scratch عجین هستند و خوب چون این سیستم‌عامل‌ها از جنس لینوکس هستند، به‌طور پیش‌فرض پایتون را هم در خود نصب و آماده‌ی اجرا دارند.

به پیشنهاد من فکر کنید! قرار نیست برنامه‌ریزی‌های قبلیتان را به هم بزنید. کافی است تنها یک خانه‌ی بلوط را به‌صورت پایلوت با این ماشین‌ها تجهیز کنید! برای این کار علاوه بر سخت‌افزارِ گفته‌شده که هزینه‌ی آن یک‌چندم یک کامپیوتر (با هشت گیگابایت رم است) شما نیاز خواهید داشت تا جمعی از همکارانتان را ترغیب کنید اندکی آموزش ببینند.

همزمان با انتشار این یادداشت دو ماشین رزپبری پای را از طریق دوستانم تقدیمتان خواهم کرد و البته خواهم کوشید تا منابع بیشتری را در این جهت سازماندهی کرده و برایتان بفرستم. همچنین از طریق دوستانم امکان آموزش از راه دور همکارانی را که شما معرفی خواهید کرد به صورت رایگان فراهم می‌کنم تا در یک دوره‌ی آموزشی با همان عنوان Physical Computing with Raspberry Pi مبانی برنامه‌نویسی پایتون «با سرفصل‌های پیشنهادی جناب دکتر زارچی» به همراه یادگیری مبانی الکترونیک و کار با سنسورها را به نیروهای مورد نظر شما آموزش دهیم تا آن‌ها سفیران نور آن بخش از سرزمینمان باشند. باید بتوانیم یک خانه‌ی بلوط را با درایت شما به Raspberry Pi مجهز کنیم و این هدفی دست‌یافتنی است. از نور می‌توان منشور ساخت. (۴/۴)
@onejot
👍4❤3🔥1
جای خالی «منافع ملی» در میان ملت


پرده‌ی اول

در تابستان سال هفتاد و هفت روزی مراسم تشییع شهدایی بود که تازه تفحص شده‌اند. بعد از نماز جمعه همراه جمعیت در خیابان انقلاب راه افتادیم. از پدرم آموخته بودم که در مراسم تشییع شهدا به هر نحو ممکن ادای احترام کنم. رسم خودش این بود. تابوت‌ها می‌رفتند و ما نیز در پیشان روان بودیم. غرق افکار خود بودم. خدایش رحمت کند مرحوم ابوترابی‌فرد هم در چند قدمی من بود؛ افتاده؛ خاکی. یک جا میان جمعیت همهمه‌ای شد. نفهمیدم چه شده. فقط می‌دیدیم هراز گاهی صف طولانی متوقف می‌شد. عاقبت از سر و صداها فهمیدم که جناب عطاءالله مهاجرانی و عبدالله نوری که همراه مشایعت‌کنندگان بوده‌اند، مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند و دلیل پریشانی مراسم این است.

من را می‌گویی؟! انگار به خر تی‌تاپ داده باشند؛ از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم. آخر من با رویکردهای وزیر کشور خاتمی مخالف بودم! می‌دانستم پدرم هم از برخی کارهایش دل خوشی ندارد. پدرم معتقد بود تندروی می‌کند و همین تندروی‌ها کل دولت را زمینگیر خواهد کرد. تا این مژده را زودتر به پدر بدهم، مراسم تشییع را ناتمام گذاشتم و خود را به خانه رساندم. پدرم در اتاقش مشغول مطالعه بود. سلام کرده و نکرده گفتم بابا همین ساعتی پیش مهاجرانی و عبدالله نوری را در نماز جمعه حسابی کتک زدند. همزمان که خبر را می‌دادم نیشم تا بناگوش باز بود. پدر من را با نام جانوری مخاطب قرار دادند و پرخاش کردند. جا خوردم! فکر می‌کردم بابت دادن این خبر صله‌ای هم به من بدهند! اما محاسباتم اشتباه از آب درآمده بود. غرق این فکر بودم که مگر پدر در طول این دوسال بارها نقدشان نکرده بود؟! پس چرا از گوشمالی شدن این‌ها خوشحال نشد؟ تا این‌که پدر گفت احمق! در مملکتی که وزرایش روز روشن و در پایتخت هتک حرمت می‌کنند، من و توی شهروند عادی نیز به طریق اولی دیگر هیچ امنیت و احترامی نخواهیم داشت! هضم این جمله‌ی او برای من یک دهه طول کشید!

پرده‌ی دوم

معمولا به محض این‌که نمرات ترم دوم دانشجویان را نهایی می‌کنم، دیگر خیلی سخت است من را در لندن نگه دارند. گفته و نگفته بلیط می‌گیرم و خود را به ایران می‌رسانم. دست مادر را می‌بوسم و خود را به مزار پدر می‌رسانم. راستش را بخواهید در آرامگاه شهر، دلم می‌خواهد بلافاصله به سمت مزار پدر بروم. اما از او خجالت می‌کشم. چون صدها باری که با خودش همین‌جا آمده‌ام، شاهد بوده‌ام که ابتدا قطعه‌ی شهدا را زیارت می‌کند. قبلش یک به یک مزار شهیدان را می‌نگرد. برخی نام‌ها برایش آشنا هستند؛ برخی اقوامش هستند و برخی شاگردانش. تازه وقتی از زیارتشان سیر شد، بی‌تابانه سوی مزار پدرش می‌شتابد. می‌دانم اگر رسم او را به جا نیاورم، ناخرسند می‌شود. من هم از او تقلید می‌کنم؛ حتی از شیوه‌ی قدم زدنش در کنار مزار شهدا!

از وقتی فاجعه‌ی هواپیمای اوکراین رخ داده، مجبورم با هواپیماهای ترکیه‌ای به ایران سفر کنم. به همین سبب در فاصله‌ی لندن تا تهران باید در استانبول هواپیما عوض کنم. این شد که در سفر اخیرم بعد از سه ساعت در فرودگاه استانبول نشستیم. حدود یک ساعت زمان بین دو پرواز بود که صرف دوان دوان رساندن خود به هواپیمای بعدی شد. نفس‌نفس‌زنان در صندلیم قرار گرفتم. صندلی کناری مردی حدودا پنجاه ساله نشسته بود. موبایلش را نزدیک گوشش گرفته بود و به یک فایل صوتی گوش می‌داد و همزمان هم قاه قاه می‌خندید. صدایی که پخش می‌شد به گوشم آشنا بود؛ حدس زدم صدای آقای رئیسی، رئیس جمهور، باشد. صاحب صدا می‌گفت که در جنگل گم شده و گرسنه نیز هست! مرد ریسه می‌رفت. فایل صوتی دیگری پخش کرد که این بار آقای رئیسی می‌گفت اکنون یک خرس در جنگل به آن‌ها نزدیک شده و می‌خواهد بخوردشان. مرد به قدری خندیده بود که اشک از چشمانش سرازیر شده بود. اما من نکته‌ی خنده‌داری در این دو وُیس نمی‌دیدم.

مرد نگاهم می‌کرد و متعجب بود که چرا نمی‌خندم یا واکنشی نشان نمی‌دهم. بالاخره گفت آقا، معلوم نیست رئیس جمهور داریم یا نه! با خود گفتم این دیگر چه سبک شروع مکالمه است؟! صرفا از سر ادب گفتم منظورتان را نمی‌فهمم.
گفت گم شدن آقای رئیسی را می‌گویم! هنوز در جنگل پیدایش نکرده‌اند! گفتم جنگل؟! گفت چطور خبر ندارید؟ امروز هلیکوپتر آقای رییسی در جنگل سقوط کرده و کل کشور دارد دنبالش می‌گردد و ادامه داد فقط نمی‌دانم‌ طفلکی ناهار خورده بود یا نه! «توفان خنده‌ها». دنیا روی سرم خراب شد. (۱/۴) 👇
@onejot
👍5💔3
مبهوت شنیدن خبر بودم. خواستم بر سرش فریاد بزنم که مردک خفه شو. دیدم بی‌فایده است. اوضاعش خراب‌تر از این حرف‌هاست. پرسیدم کجا سقوط کرده؟ گفت از پیش الهام علیف می‌آمده. در جنگل‌های آذربایجان خودمان! تا گفت الهام علیف نام اسرائیل به ذهنم خطور کرد. داشتم در سرم حرف‌هایش را مرور می‌کردم که دیدم دوباره شروع کرد به پخش ویس‌های کذایی تا من را هم بخنداند. یاد سخن پدر افتادم. به او گفتم هی عمو! اگر شخص دوم مملکت در سفر هوایی امنیتش تا به این حد مختل باشد که تو می‌گویی، پس‌ من و توی شهروند معمولی دیگر کلاهمان پس معرکه است! خنده بر لبانش خشک شد و ناخوداگاه دستش رفت سمت کمربند صندلی.

پرده‌ی سوم

در لندن دوستی دارم که از بچگی آن‌جاست. از آن‌هایی که وقتی پیشش انگلیسی صحبت می‌کنم، به لهجه‌ام می‌خندد. چون لهجه بریتیش خودش بی‌نقص است. امین تبحر خاصی در پاس کردن مصاحبه‌ی ویزا دارد. همان اوان دولت تحفه‌ی ارادان باید برای ویزای دکتری اقدام می‌کردم. به امین گفتم. گفت فردا آفیسر ویزا این سوالات را از تو‌ می‌پرسد و چندین سوال مطرح کرد. یکی ازسوال‌ها این بود چرا برای دوره‌ی دکتری کشور انگلستان را انتخاب کرده‌ای؟ هرطور به این سوال پاسخ می‌دادم لب برمی‌چید! آخر گفتم گور پدر ملکه! اصلا نخواستم، به جهنم! گفت کاری ندارد. بعد شروع کرد کلماتی را القاء کرد که برایم تازگی داشت. گفت در جواب بگو به خاطر British Values. گفتم ارزش‌های بریتانیایی دیگر چه صیغه‌ای است؟ گفت حالا می‌فهمم آمدنت به اینجا مثل رفتن صمدآقا به شهر بوده! واقعا نمی‌دانی British Values چیست؟! دولت انگلستان از سال ۲۰۰۵ به این‌سو با توجه به تهدید‌های فرهنگی و هویتی، شروع کرد به ترویج پنج اصل مهم به عنوان عناصر سازنده‌ی هویت فرهنگی بریتانیا و به مردم کشورش قبولاند که فارغ از هر رنگ، دین، نژاد و طبقه‌ی اجتماعی اگر می‌خواهید در بریتانیا زندگی کنید، باید ملتزم به این اصول باشید: ۱- دموکراسی ۲- حکومت قانون ۳- آزادی فردی ۴- احترام متقابل و ۵- پذیرش و تحمل عقاید و ادیان گوناگون.

ماجرای آشنایی من با امین روز اول کلاس‌های کارشناسی ارشد بود. رئیس دپارتمان می‌خواست یخ ماها بشکند. پس از دانشجویان خواست یک به یک برخیزند و خودشان را معرفی کنند. وقتی نوبت من شد ضمن معرفی خودم گفتم هکر هستم! نوبت امین شد. گفت از کشوری می‌آیم که مردمش به تازگی یک دهاتی را به ریاست جمهوری برگزیده‌اند و در واقع داشت به معجزه‌ی هزاره‌ی سوم کنایه می‌زد. پوزخندی هم چاشنی کرد، اما کسی نخندید.
بعد از اتمام معارفه رئیس دپارتمان ما را جداگانه خواست و اول خوش‌آمد گفت و بعد گفت در انگلستان فعالیت‌هایی با عناوین هک و هکری جرم است و اگر کسی با این عنوان شناخته شود، تحت تعقیب قرار می‌گیرد. آنچه را امروز گفت دیگر جایی نگو!
امین از سر فضولی پشت سرم ایستاده بود و سعی می‌کرد بفهمد ما چه می‌گوییم. ناگهان رئیس خطاب به او گفت از این که رئیس جمهور کشورت را پیش هم‌کلاسی‌هایت ضایع کردی، چه چیزی حاصلت شد؟ امین جواب داد که او رئیس جمهور من نیست و بسیاری از هموطنانم او را قبول ندارند و الخ! پروفسور گفت چه بخواهی چه نخواهی، در عرصه‌های بین‌المللی او را رئیس جمهور کشور شما می‌دانند! می‌خواست به امین تلنگر بزند، که خورد به من! از قضای روزگار همین ماجرا بود که باعث درگرفتن گفت‌وگو و دوستی میان ما شد. یعنی همان که برای من در باب منافع ملی بریتانیا داد سخن می‌داد، روزی روزگاری خود بر خلاف منافع ملی کشور خودش متلک می‌انداخت. (۲/۴) 👇
@onejot
👍6