البته دولت انگلیس در قضایای فلسطین راهش از افکار عمومی جداست؛ ریشیسوناک -نخستوزیر انگلیس- پس از ماهها مقاومت در برابر افکار عمومی گفته عملیات نظامی حق اسرائیل است و هیچگاه نسلکشی بیش از سیهزار نفر را محکوم نکرده است. اما اخیرا گفت که ما هم تلاش میکنیم به آسیبدیدگان کمک برسانیم و مدام آدرس یک بیمارستان صحرایی را میداد که انگلیس یکماه پیش در غزه برپا کرده است؛ هرچند دمانسش عود کرده تا که بگوید آن بیمارستان هم توسط سازمانهای مردمنهاد NGOها بنا نهاده شده است.
اما در همین انگلیس اگر از اوضاع استاد و دانشجو و دانشگاه بپرسید، به شما خواهم گفت که اگرچه تا همین هفتهی پیش دانشگاههای انگلیس در بیتحرکی در قبال نسلکشی اسرائیل یک سور به دانشگاههای ایران اسلامی زده بودند، اما بهوضوح ورق دارد برمیگردد. در انگلستان از همان ابتدای جنگ غزه دانشگاهها سعی کردند تا با خط و نشان کشیدن برای استاد و دانشجو، هزینهی هر گونه فعالیتی علیه اسرائیل را بالا ببرند و اتفاقا موفق هم شدند. پیامها شفاف بود، «دانشگاه هیچ خشونت کلامی، یهودیستیزانه یا حمایت از گروه حماس را تحمل نمیکند». درست وقتی همهی ما در شش و بش هزینه-فایدهی مجادلات کلامی حول قضیهی فلسطین در دانشگاه محل خدمت خود بودیم، استاد و دانشجو در آمریکا جوانمردانه در میدان ایستاده بودند و هزینه میدادند. معتقدم آن روزی که مثلا خانم Gay را مجبور به استعفا کردند، هرگز فکر نمیکردند که چه نفرتی را در دلهای استادان و دانشجویان میکارند و چنین شد که اکنون مجبور به مقابلهی پلیسی-امنیتی در دانشگاههای دیگر آمریکا شدهاند و البته موفق هم نخواهند شد. شاید بگویید رجز میخوانم، اما بگذارید شنیدههایم را از دانشگاههای انگلیس در هفتهی اخیر با شما به اشتراک بگذارم. آنچه پس از ماهها مبارزهی مدنی در دانشگاههای آمریکا حاصل شده، بیداری دانشگاههای انگلیس است. نگاه کنید به سخنرانی نانسی پلوسی در دانشگاه آکسفورد و مواجههی دانشگاهیان با او، نگاه کنید به وقایع دیروز دانشگاه وارویک، دنبال کنید وقایع مرتبط با حضور رهبر مجلس عوام انگلیس -یعقوب ریس ماگ- را در دانشگاه کاردیف.
انگلیس هاب اروپاست. دیری نخواهد پایید که با فراگیری این اعتراضها در محیطهای آکادمیک انگلیس، کشورهای اروپایی هم شاهد واکنشهای مشابه خواهند بود.
پردهی آخر
در شبکههای اجتماعی دو رویارویی در صدر خبرهاست. نخست برخورد خشن پلیس آمریکا با استادان و دانشجویان معترض به نسلکشی اسرائیل (اخیرا در دانشگاههایی مانند Emory، Arizona، Northeasten و …)، و دوم برخورد خشن پلیس ایران با زنان و دختران در خیابانها برای آنچه امر به معروف -حجاب- یا نهی از منکر -بیججابی- میخوانند. جالب نیست؟ دو تصویر دارند همزمان در معرض قضاوت افکار عمومی جهان قرار میگیرند! البته همزمان صدایی هم از تهران به دنیا مخابره میشود: حکم اعدام یک خوانندهی معترض، احتمال اینکه حکومت تن به انجام این حکم بدهد از نظر راقم این سطور نزدیک به صفر است. اما پرسش اینجاست که چه اصراری هست که چهرهی ایران اسلامی (!) در جهان چنین بزک شود؟ آیا رابطهای میان همزمانی این تصویرسازیها از ایران و تصویر اسرائیل در افکار عمومی جهان وجود دارد؟ هر چند که چنین خودزنیهایی سالهاست در ایران اسلامی رویه شده است.
آنچه حکمرانی بعد از انقلاب ۵۷ تا به امروز برای این کشور به ارمغان آورده، فارغ از تمام علتهای پیدا و پنهان (و عاملین) آن، گذاری بوده است از اسلام ایرانی به ایران اسلامی. گذار از جامعهای متشکل از اکثریت مسلمان که دین و رهبانیون آن برایش محترم بوده، به جامعهای که دین به واسطهی عملکرد رهبانیون آن در چشمش تنزل پیدا کرده. گذار از جامعهای که همراهی با غاصب و ظالم را حتی از شاه مملکت برنمیتابیده و شاه هم از تحریک افکار عمومی مردم در این زمینه ابا داشته، به جامعهای که به دلیل بغض از حاکمانش (که لباس دین بر تن دارند) ابایی ندارد در مقابل ظلم و نسلکشی اسرائیل سکوت کند (یا حتی از حملهی اسرائیل به خاک کشورش اظهار حمایت و خوشحالی کند) تا نکند از راه نشان دادن خشم انسانی خود به جنایات اسرائیل، آبی به آسیاب حکومت بریزد.
انصاف بدهید در چهار دههی گذشته جامعه ایران از این حیث راه درازی را در این گذار پیموده است.
اگرچه منهاج من در زندگی شخصی پرهیز از انتخاب میان دوگانههایی است که جبر زمانه یا تفاسیر جزماندیشانه از دین در برابرم مینشانده است -دوگانههایی مانند امت و ملت، علم و دین، سیاست و دیانت و الخ- اما اگر روزی بین نظایر این دو برای آیندهی کشورم مجبور به انتخاب باشم اسلام ایرانی را به ایران اسلامی ترجیح خواهم داد. (۲/۲)
@onejot
اما در همین انگلیس اگر از اوضاع استاد و دانشجو و دانشگاه بپرسید، به شما خواهم گفت که اگرچه تا همین هفتهی پیش دانشگاههای انگلیس در بیتحرکی در قبال نسلکشی اسرائیل یک سور به دانشگاههای ایران اسلامی زده بودند، اما بهوضوح ورق دارد برمیگردد. در انگلستان از همان ابتدای جنگ غزه دانشگاهها سعی کردند تا با خط و نشان کشیدن برای استاد و دانشجو، هزینهی هر گونه فعالیتی علیه اسرائیل را بالا ببرند و اتفاقا موفق هم شدند. پیامها شفاف بود، «دانشگاه هیچ خشونت کلامی، یهودیستیزانه یا حمایت از گروه حماس را تحمل نمیکند». درست وقتی همهی ما در شش و بش هزینه-فایدهی مجادلات کلامی حول قضیهی فلسطین در دانشگاه محل خدمت خود بودیم، استاد و دانشجو در آمریکا جوانمردانه در میدان ایستاده بودند و هزینه میدادند. معتقدم آن روزی که مثلا خانم Gay را مجبور به استعفا کردند، هرگز فکر نمیکردند که چه نفرتی را در دلهای استادان و دانشجویان میکارند و چنین شد که اکنون مجبور به مقابلهی پلیسی-امنیتی در دانشگاههای دیگر آمریکا شدهاند و البته موفق هم نخواهند شد. شاید بگویید رجز میخوانم، اما بگذارید شنیدههایم را از دانشگاههای انگلیس در هفتهی اخیر با شما به اشتراک بگذارم. آنچه پس از ماهها مبارزهی مدنی در دانشگاههای آمریکا حاصل شده، بیداری دانشگاههای انگلیس است. نگاه کنید به سخنرانی نانسی پلوسی در دانشگاه آکسفورد و مواجههی دانشگاهیان با او، نگاه کنید به وقایع دیروز دانشگاه وارویک، دنبال کنید وقایع مرتبط با حضور رهبر مجلس عوام انگلیس -یعقوب ریس ماگ- را در دانشگاه کاردیف.
انگلیس هاب اروپاست. دیری نخواهد پایید که با فراگیری این اعتراضها در محیطهای آکادمیک انگلیس، کشورهای اروپایی هم شاهد واکنشهای مشابه خواهند بود.
پردهی آخر
در شبکههای اجتماعی دو رویارویی در صدر خبرهاست. نخست برخورد خشن پلیس آمریکا با استادان و دانشجویان معترض به نسلکشی اسرائیل (اخیرا در دانشگاههایی مانند Emory، Arizona، Northeasten و …)، و دوم برخورد خشن پلیس ایران با زنان و دختران در خیابانها برای آنچه امر به معروف -حجاب- یا نهی از منکر -بیججابی- میخوانند. جالب نیست؟ دو تصویر دارند همزمان در معرض قضاوت افکار عمومی جهان قرار میگیرند! البته همزمان صدایی هم از تهران به دنیا مخابره میشود: حکم اعدام یک خوانندهی معترض، احتمال اینکه حکومت تن به انجام این حکم بدهد از نظر راقم این سطور نزدیک به صفر است. اما پرسش اینجاست که چه اصراری هست که چهرهی ایران اسلامی (!) در جهان چنین بزک شود؟ آیا رابطهای میان همزمانی این تصویرسازیها از ایران و تصویر اسرائیل در افکار عمومی جهان وجود دارد؟ هر چند که چنین خودزنیهایی سالهاست در ایران اسلامی رویه شده است.
آنچه حکمرانی بعد از انقلاب ۵۷ تا به امروز برای این کشور به ارمغان آورده، فارغ از تمام علتهای پیدا و پنهان (و عاملین) آن، گذاری بوده است از اسلام ایرانی به ایران اسلامی. گذار از جامعهای متشکل از اکثریت مسلمان که دین و رهبانیون آن برایش محترم بوده، به جامعهای که دین به واسطهی عملکرد رهبانیون آن در چشمش تنزل پیدا کرده. گذار از جامعهای که همراهی با غاصب و ظالم را حتی از شاه مملکت برنمیتابیده و شاه هم از تحریک افکار عمومی مردم در این زمینه ابا داشته، به جامعهای که به دلیل بغض از حاکمانش (که لباس دین بر تن دارند) ابایی ندارد در مقابل ظلم و نسلکشی اسرائیل سکوت کند (یا حتی از حملهی اسرائیل به خاک کشورش اظهار حمایت و خوشحالی کند) تا نکند از راه نشان دادن خشم انسانی خود به جنایات اسرائیل، آبی به آسیاب حکومت بریزد.
انصاف بدهید در چهار دههی گذشته جامعه ایران از این حیث راه درازی را در این گذار پیموده است.
اگرچه منهاج من در زندگی شخصی پرهیز از انتخاب میان دوگانههایی است که جبر زمانه یا تفاسیر جزماندیشانه از دین در برابرم مینشانده است -دوگانههایی مانند امت و ملت، علم و دین، سیاست و دیانت و الخ- اما اگر روزی بین نظایر این دو برای آیندهی کشورم مجبور به انتخاب باشم اسلام ایرانی را به ایران اسلامی ترجیح خواهم داد. (۲/۲)
@onejot
Telegram
یادداشتها برداشتها
از قدیم گفتهاند و خوب گفتهاند که سری را که درد نمیکند، دستمال نمیبندند. میخواهم این مثالها را وانهم. خطرناکند. حوصلهی تذکر و کمیتهی انظباطی را ندارم. اگر به این ملغمه، بحثهای سیاسی را هم بیفزایید، متوجه میشوید که دایرهی موضوعات ممنوعه رو به فزونی…
👍5❤3
ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی
جایتان خالی نباشد هفتهی پیش در جلسهی ماهانهی راهبریِ پایاننامهی دانشجویان، فریادهایم شنیدنی بود. دانشجویی دارم باهوش و کتابخوانده. راستش را بخواهید من را یاد جوانیم میاندازد. اما نه به دلیل این دو صفت، بلکه برای آنکه دلیریهایی در پژوهش میکند که حتی شنیدنشان رعبآور است.
در همین انگلستان استاد راهنمایی داشتم چینیتبار، رئیس دانشکده بود؛ نامدار، سرآمد در تخصص خودش، هر گاه در حوزهی امنیت سایبر اتفاقی میافتاد، بیبیسی از او دعوت میکرد و دربارهی ماوقع و راهکارها میپرسید. خیلی خوب در خاطرم مانده که چه سان خودشیفتهوار بدون اخذ تاییدیهی نهایی استادم، پایانامهی فوقلیسانس را برای تعیین داوری به دانشگاه تحویل دادم.
فکر نکنید که مثلا میخواستم او را نادیده بگیرم یا قوانین را دور زده باشم. هرگز! آنقدر از کار علمی خودم اطمینان داشتم و آنقدر از لطف و اعتماد او به خودم مطمئن بودم که انجام این تشریفات را اتلاف وقت میشمردم. پس از ارسال (Submit) پایاننامه و تحویل نسخهی چاپیش به دانشکده، داشتم تدارک یک سفر اروپایی را برای خودم میدیدم که ناگهان ایمیلی بدون سلام و احوالپرسی رایج (Greeting) بند دلم را پاره کرد. نوشته بود تا ساعت ۱۲ در دفترم باش!
باورتان نمیشود وقتی به دفترش رفتم از خشم میلرزید. پایاننامهام که از دانشکده پس گرفته بود، روی میزش بود. سخن را اینگونه آغاز کرد: بابک! مغرور شدهای و همین غرور باعث شکست تو خواهد شد. و بعد به مدت بیست دقیقه فریاد میکشید و خطاهای علمی من را در تحلیل و نتیجهگیری پایاننامه نشانم میداد؛ همان فصلهایی که بدون نظارت او نوشته و نهایی کرده بودم. یکی دوباری آمدم بگویم استاد غلط کردم. حالا شما گلویی تر کنید حالتان سرجایش بیاید ولی تا نگاهم به لیوان معروفش میافتاد، خندهام میگرفت و باور کنید یک لبخند من در آن موقعیت کافی بود تا برای همیشه از ادامهی تحصیل محروم شوم.
لیوان استاد ما داستان جالبی داشت. یک لیوان استوانهایشکل شیشهای را در نظر بگیرید که درون آن یک گیاهی شبیه جلبک بود و او در طول روز آن را چندین بار پر از آب میکرد و از آن مینوشید. گاهی اوقات محتویات داخل لیوان شبیه جانور بود. بیشتر شبیه یک قورباغه! من هم همیشه تا لیوان را میدیدم در دلم میگفتم آب قورباغه خوردن دیگر چه کاری است پدرجان و خب خندهام میگرفت. بماند!
در آن جلسهی کذایی و توبیخ حضوری به غلط کردن افتادم و شاید چون یقین کرد که قصدی در کار نبوده و یک خریت علمی ناشی از جهالت بوده از سر تقصیرم گذشت و خوب یادم هست که ۴۲ ایراد علمی/ نگارشی از دو فصل آخر گرفت تا رفع کنم. آستانبوسان از محضرش عقبعقبکی بیرون آمدم. اما تا مدتی یک جمله از آن همه داد و بیداد او من را درگیر خود کرده بود؛ غرور!
هفتهی پیش در جلسهی راهبری پایاننامه از دانشجویم خواستم که فصل آخر پایاننامه را نشانم بدهد و در کمال ناباوری شنیدم که گفت پایاننامه را تکمیل کرده و برای تعیین داور و جلسهی دفاع آن را Submit کرده است. دنیا دور سرم چرخید. تاریخ داشت تکرار میشد. بار اولش که بهشکل تراژدی برگزار شده بود و این بار کمدیتر از هر کمدیای داشت تکرار میشد. میخواستم حسابی از خجالتش دربیایم. اما با یادآوری خاطرات گذشتهی خودم، سعی کردم صرفا با تقریبا ده دقیقه فریاد و مقادیر معتنابهی تهدید علمی، خودم را آرام کنم. صدایم به حدی بلند شده بود که یکی از همکارانم با یک بطری آب سراسیمه به اتاق آمد و دانشجو را به بیرون هدایت کرد. رئیس گروه هم به جمع ما پیوست.
جالب بود میگفتند در این موضوع تو میتوانی مطابق مقررات او را به کمیتهی انظباطی معرفی کنی و با عدم تایید کارش مقدمات اخراجش از دوره را کلید بزنی. اما حق نداری بر سر دانشجو فریاد بکشی و او میتواند از تو بابت خشونت کلامی و تهدید شکایت کند و تو محکومی!
بعد از دقایقی دانشجو را که بیرون در اتاق منتظر بود خواستم. گریه میکرد. برایش توضیح دادم که ایرادهای علمی پایاننامهاش نهتنها نتیجهی دلخوه او را برای کسب نمرهی ممتاز برایش رقم نمیزند، بلکه چون نام من هم روی پایاننامه است، برای شهرت علمیم ننگآور است. بعد فصولی را بازخوانی کردم که جنابش بینظارت من نگاشته بود. مهمترین ایراد علمی این دانشجو بهکارگیری اشتباه یک تئوری برای حل یک چالش علمی بود که موضوع این یادداشت است. اما داستان چیست؟
برای انسانها دانستن نتیجه و سرانجام یک داستان، فیلم یا حادثه همیشه مهم و هیجانانگیز بوده است. ردّ این نوع از کنجکاوی را میتوان در فراخنای تاریخ بشر جست. اصلا نگاهی کنید به تاریخچه و علل طالعبینیها؛ از انواع مبتذلش اگر چشمپوشی کنید، حقایقی پیرامون کارآمدی برخی متدهای طالعبینی (نحلهی ستارهبینی- اخترشناسی) وجود دارد. (۳/۱) 👇
#علم
@onejot
جایتان خالی نباشد هفتهی پیش در جلسهی ماهانهی راهبریِ پایاننامهی دانشجویان، فریادهایم شنیدنی بود. دانشجویی دارم باهوش و کتابخوانده. راستش را بخواهید من را یاد جوانیم میاندازد. اما نه به دلیل این دو صفت، بلکه برای آنکه دلیریهایی در پژوهش میکند که حتی شنیدنشان رعبآور است.
در همین انگلستان استاد راهنمایی داشتم چینیتبار، رئیس دانشکده بود؛ نامدار، سرآمد در تخصص خودش، هر گاه در حوزهی امنیت سایبر اتفاقی میافتاد، بیبیسی از او دعوت میکرد و دربارهی ماوقع و راهکارها میپرسید. خیلی خوب در خاطرم مانده که چه سان خودشیفتهوار بدون اخذ تاییدیهی نهایی استادم، پایانامهی فوقلیسانس را برای تعیین داوری به دانشگاه تحویل دادم.
فکر نکنید که مثلا میخواستم او را نادیده بگیرم یا قوانین را دور زده باشم. هرگز! آنقدر از کار علمی خودم اطمینان داشتم و آنقدر از لطف و اعتماد او به خودم مطمئن بودم که انجام این تشریفات را اتلاف وقت میشمردم. پس از ارسال (Submit) پایاننامه و تحویل نسخهی چاپیش به دانشکده، داشتم تدارک یک سفر اروپایی را برای خودم میدیدم که ناگهان ایمیلی بدون سلام و احوالپرسی رایج (Greeting) بند دلم را پاره کرد. نوشته بود تا ساعت ۱۲ در دفترم باش!
باورتان نمیشود وقتی به دفترش رفتم از خشم میلرزید. پایاننامهام که از دانشکده پس گرفته بود، روی میزش بود. سخن را اینگونه آغاز کرد: بابک! مغرور شدهای و همین غرور باعث شکست تو خواهد شد. و بعد به مدت بیست دقیقه فریاد میکشید و خطاهای علمی من را در تحلیل و نتیجهگیری پایاننامه نشانم میداد؛ همان فصلهایی که بدون نظارت او نوشته و نهایی کرده بودم. یکی دوباری آمدم بگویم استاد غلط کردم. حالا شما گلویی تر کنید حالتان سرجایش بیاید ولی تا نگاهم به لیوان معروفش میافتاد، خندهام میگرفت و باور کنید یک لبخند من در آن موقعیت کافی بود تا برای همیشه از ادامهی تحصیل محروم شوم.
لیوان استاد ما داستان جالبی داشت. یک لیوان استوانهایشکل شیشهای را در نظر بگیرید که درون آن یک گیاهی شبیه جلبک بود و او در طول روز آن را چندین بار پر از آب میکرد و از آن مینوشید. گاهی اوقات محتویات داخل لیوان شبیه جانور بود. بیشتر شبیه یک قورباغه! من هم همیشه تا لیوان را میدیدم در دلم میگفتم آب قورباغه خوردن دیگر چه کاری است پدرجان و خب خندهام میگرفت. بماند!
در آن جلسهی کذایی و توبیخ حضوری به غلط کردن افتادم و شاید چون یقین کرد که قصدی در کار نبوده و یک خریت علمی ناشی از جهالت بوده از سر تقصیرم گذشت و خوب یادم هست که ۴۲ ایراد علمی/ نگارشی از دو فصل آخر گرفت تا رفع کنم. آستانبوسان از محضرش عقبعقبکی بیرون آمدم. اما تا مدتی یک جمله از آن همه داد و بیداد او من را درگیر خود کرده بود؛ غرور!
هفتهی پیش در جلسهی راهبری پایاننامه از دانشجویم خواستم که فصل آخر پایاننامه را نشانم بدهد و در کمال ناباوری شنیدم که گفت پایاننامه را تکمیل کرده و برای تعیین داور و جلسهی دفاع آن را Submit کرده است. دنیا دور سرم چرخید. تاریخ داشت تکرار میشد. بار اولش که بهشکل تراژدی برگزار شده بود و این بار کمدیتر از هر کمدیای داشت تکرار میشد. میخواستم حسابی از خجالتش دربیایم. اما با یادآوری خاطرات گذشتهی خودم، سعی کردم صرفا با تقریبا ده دقیقه فریاد و مقادیر معتنابهی تهدید علمی، خودم را آرام کنم. صدایم به حدی بلند شده بود که یکی از همکارانم با یک بطری آب سراسیمه به اتاق آمد و دانشجو را به بیرون هدایت کرد. رئیس گروه هم به جمع ما پیوست.
جالب بود میگفتند در این موضوع تو میتوانی مطابق مقررات او را به کمیتهی انظباطی معرفی کنی و با عدم تایید کارش مقدمات اخراجش از دوره را کلید بزنی. اما حق نداری بر سر دانشجو فریاد بکشی و او میتواند از تو بابت خشونت کلامی و تهدید شکایت کند و تو محکومی!
بعد از دقایقی دانشجو را که بیرون در اتاق منتظر بود خواستم. گریه میکرد. برایش توضیح دادم که ایرادهای علمی پایاننامهاش نهتنها نتیجهی دلخوه او را برای کسب نمرهی ممتاز برایش رقم نمیزند، بلکه چون نام من هم روی پایاننامه است، برای شهرت علمیم ننگآور است. بعد فصولی را بازخوانی کردم که جنابش بینظارت من نگاشته بود. مهمترین ایراد علمی این دانشجو بهکارگیری اشتباه یک تئوری برای حل یک چالش علمی بود که موضوع این یادداشت است. اما داستان چیست؟
برای انسانها دانستن نتیجه و سرانجام یک داستان، فیلم یا حادثه همیشه مهم و هیجانانگیز بوده است. ردّ این نوع از کنجکاوی را میتوان در فراخنای تاریخ بشر جست. اصلا نگاهی کنید به تاریخچه و علل طالعبینیها؛ از انواع مبتذلش اگر چشمپوشی کنید، حقایقی پیرامون کارآمدی برخی متدهای طالعبینی (نحلهی ستارهبینی- اخترشناسی) وجود دارد. (۳/۱) 👇
#علم
@onejot
❤3👍2
اطلاع از آینده و داشتن یک پیشآگاهی تضمینکنندهی قدرت بوده است. از این رو دربار شاهان مملو از اخترشناسان، معبران خواب و رهبانانی بوده که پیشگویی میکردهاند. تاریخ یونان باستان، ایران، چین، هند، مصر حاوی مثالهای بیشماری است از پیشگوییهای درست همین دار و دسته. حتی بسیاری از متدینان (در ادیان گوناگون) در متن دین بهدنبال سرنخهای گرهگشایی میگشتند (و میگردند) تا با کمک آن از آینده خبر بگیرند؛ چه آنانی که سراسر اعتقاد به جبری بودن حوادث داشتند و چه کسانی که برای اختیار خود در رقم زدن سرنوشتشان وزنی قائل بودهاند.
مثلا توجه کنید به «علم» جفر در اسلام که ریشه در آیین یهود دارد. حتی کسانی که به این رموز دسترسی نداشتهاند هم خود را بینیاز از پیشگویی نمیدیدهاند و با بهرهگیری از متدهایی که علم و مهارت کمتری لازم داشته و با کاویدن متون دینی به دنبال پیشگویی آینده میگشتند. مثلا در میان ایرانیان استخاره کردن امری متداول است. در اغلب موارد نیت صاحب استخاره، چیزی از جنس پیشگویی است تا اینکه بخواهد شکی در تصمیمگیری را برطرف کند (که نفی غرض مفهوم استخاره است). تفال زدنها (به قرآن یا مثلا دیوان حافظ) در طلب پیشگویی هم حاصل مقصود و هم ظاهرا مباح است.
به هر تقدیر فارغ از نوع متد یک پیشگویی، آنچه به این مساله قیمت میدهد، دقت آن است. در جستار حاضر خواهم کوشید دو آفت «دقت» هر پیشگویی (در بافتار سنتی) یا پیشبینی (در بافتار مدرن) را معرفی کنم و از یک خطای پژوهشی متداول پرده بردارم که گریبانگیر پژوهشهای آکادمیک است و دانشجوی من هم که ذکر آن در ابتدای همین یادداشت رفت، همدلانه با برخی از مقالات چاپشده همان خطا را در پایان نامه خود تکرار کرده بود.
هر پیشبینی علمی در معرض حداقل دو آفت است که هر یک از این دو میتواند درستیش را به مسلخ ببرد: عدم قطعیت (Uncertainty) و ابهام (Ambiguity). بگذارید اول تعریفشان کنم:
واژهی عدم قطعیت (در پیشبینی) که اول بار جناب Knight در کتاب معروفش با نام ریسک، عدم قطعیت و سود (چاپشده در سال 1921) بر سر زبانها انداخت، ناشی از کمبود اطلاعات (یا آگاهی) از ویژگیها و شرایط وقوع یک پدیده (واقعه) است. هرچه اطلاعات کمتری دربارهی ویژگیها و شرایط وقوع یک پدیده در دسترس باشد، قهرا پیشبینی دربارهی وقوع و کیفیت آن با خطای بیشتری مواجه است.
بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید قرار است روز مشخصی در هفتهی آینده در رستورانی یک مهمانی را ترتیب بدهید. تنها عاملی که میتواند برگزاری مهمانی را به خطر بیندازد این است که شما در روز موعود، بهحدی بیمار باشید (یا دچار یک بیماری مسری باشید) که نتوانید با حضور خود مهمانی را برگزار کنید. حالا اگر مدتی باشد که به سرماخوردگی دچار شدهاید و بخواهید پیشبینی کنید که آیا در روز مهمانی بیماری شما برطرف شده که بتوانید برگزارش کنید یا اینکه از همین حالا (یک هفته قبل از روز مهمانی) باید قید برگزاریش را بزنید، به چه نیاز دارید؟
اطلاعات راجع به بیماری خودتان، اطلاعات دربارهی دورهی درمان و نقاهت، اطلاعات از شرایط دفاعی بدنتان و...
هرچه اطلاعات مرتبط و مفید شما درباره این مسائل بیشتر باشد، با درجه صحت بیشتری میتوانید وضعیت بیماری و توان جسمی خود را برای هفت روز دیگر پیشبینی کنید. در اینجا کمبود اطلاعات (یا آگاهی) نسبت به هر کدام از عواملِ دخیل (نوع بیماری، نوع درمان، شرایط بدنتان، طول مدت نقاهت والخ) پیشبینی شما را فاقد اتکا و توجه میکند.
آفت دوم هر پیشبینی ابهام (Ambiguity) است. واژهی ابهام (نخستین جاعل آن شخص ارسطو بوده) به آفتی در پیشبینی (یا تصمیمگیری) اشاره میکند که ناشی از دریافت اطلاعات غیردقیق یا بهدردنخور از ویژگیها و شرایط وقوع یک پدیده است.
فرض کنید پشت فرمان ماشینی نشستهاید و میخواهید ماشینتان را که در میان دو خودرو که در جلو و عقب ماشین شما پارک شده است از پارک خارج کنید. شخصی در کنار ماشینتان ایستاده و میخواهد شما را راهنمایی کند. اگر آن شخص شما را اینطور راهنمایی کند که:
لطفا فرمان ماشین را 53.25 درجه به سمت چپ بچرخان و پای خود را با فشار 20 پاسکال بر روی پدال گاز فشار بده و به اندازهی 37 سانتیمتر به جلو حرکت کن و الخ، واکنش شما چه خواهد بود؟ آیا این اطلاعات (حتی با فرض دقیق بودنشان) دردی از شما دوا میکند؟ اینجا هر چه بیشتر از اینقبیل اطلاعات به شما داده شود، بر ابهام شما افزوده خواهد شد.
حال پرسش این است که در علم چه مواجهههایی با این دو آفت شده است؟ آیا میتوان با یک روش به جنگ این دو رفت؟ خیر. و دقیقا مشکل همینجا است! (۳/۲) 👇
@onejot
مثلا توجه کنید به «علم» جفر در اسلام که ریشه در آیین یهود دارد. حتی کسانی که به این رموز دسترسی نداشتهاند هم خود را بینیاز از پیشگویی نمیدیدهاند و با بهرهگیری از متدهایی که علم و مهارت کمتری لازم داشته و با کاویدن متون دینی به دنبال پیشگویی آینده میگشتند. مثلا در میان ایرانیان استخاره کردن امری متداول است. در اغلب موارد نیت صاحب استخاره، چیزی از جنس پیشگویی است تا اینکه بخواهد شکی در تصمیمگیری را برطرف کند (که نفی غرض مفهوم استخاره است). تفال زدنها (به قرآن یا مثلا دیوان حافظ) در طلب پیشگویی هم حاصل مقصود و هم ظاهرا مباح است.
به هر تقدیر فارغ از نوع متد یک پیشگویی، آنچه به این مساله قیمت میدهد، دقت آن است. در جستار حاضر خواهم کوشید دو آفت «دقت» هر پیشگویی (در بافتار سنتی) یا پیشبینی (در بافتار مدرن) را معرفی کنم و از یک خطای پژوهشی متداول پرده بردارم که گریبانگیر پژوهشهای آکادمیک است و دانشجوی من هم که ذکر آن در ابتدای همین یادداشت رفت، همدلانه با برخی از مقالات چاپشده همان خطا را در پایان نامه خود تکرار کرده بود.
هر پیشبینی علمی در معرض حداقل دو آفت است که هر یک از این دو میتواند درستیش را به مسلخ ببرد: عدم قطعیت (Uncertainty) و ابهام (Ambiguity). بگذارید اول تعریفشان کنم:
واژهی عدم قطعیت (در پیشبینی) که اول بار جناب Knight در کتاب معروفش با نام ریسک، عدم قطعیت و سود (چاپشده در سال 1921) بر سر زبانها انداخت، ناشی از کمبود اطلاعات (یا آگاهی) از ویژگیها و شرایط وقوع یک پدیده (واقعه) است. هرچه اطلاعات کمتری دربارهی ویژگیها و شرایط وقوع یک پدیده در دسترس باشد، قهرا پیشبینی دربارهی وقوع و کیفیت آن با خطای بیشتری مواجه است.
بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید قرار است روز مشخصی در هفتهی آینده در رستورانی یک مهمانی را ترتیب بدهید. تنها عاملی که میتواند برگزاری مهمانی را به خطر بیندازد این است که شما در روز موعود، بهحدی بیمار باشید (یا دچار یک بیماری مسری باشید) که نتوانید با حضور خود مهمانی را برگزار کنید. حالا اگر مدتی باشد که به سرماخوردگی دچار شدهاید و بخواهید پیشبینی کنید که آیا در روز مهمانی بیماری شما برطرف شده که بتوانید برگزارش کنید یا اینکه از همین حالا (یک هفته قبل از روز مهمانی) باید قید برگزاریش را بزنید، به چه نیاز دارید؟
اطلاعات راجع به بیماری خودتان، اطلاعات دربارهی دورهی درمان و نقاهت، اطلاعات از شرایط دفاعی بدنتان و...
هرچه اطلاعات مرتبط و مفید شما درباره این مسائل بیشتر باشد، با درجه صحت بیشتری میتوانید وضعیت بیماری و توان جسمی خود را برای هفت روز دیگر پیشبینی کنید. در اینجا کمبود اطلاعات (یا آگاهی) نسبت به هر کدام از عواملِ دخیل (نوع بیماری، نوع درمان، شرایط بدنتان، طول مدت نقاهت والخ) پیشبینی شما را فاقد اتکا و توجه میکند.
آفت دوم هر پیشبینی ابهام (Ambiguity) است. واژهی ابهام (نخستین جاعل آن شخص ارسطو بوده) به آفتی در پیشبینی (یا تصمیمگیری) اشاره میکند که ناشی از دریافت اطلاعات غیردقیق یا بهدردنخور از ویژگیها و شرایط وقوع یک پدیده است.
فرض کنید پشت فرمان ماشینی نشستهاید و میخواهید ماشینتان را که در میان دو خودرو که در جلو و عقب ماشین شما پارک شده است از پارک خارج کنید. شخصی در کنار ماشینتان ایستاده و میخواهد شما را راهنمایی کند. اگر آن شخص شما را اینطور راهنمایی کند که:
لطفا فرمان ماشین را 53.25 درجه به سمت چپ بچرخان و پای خود را با فشار 20 پاسکال بر روی پدال گاز فشار بده و به اندازهی 37 سانتیمتر به جلو حرکت کن و الخ، واکنش شما چه خواهد بود؟ آیا این اطلاعات (حتی با فرض دقیق بودنشان) دردی از شما دوا میکند؟ اینجا هر چه بیشتر از اینقبیل اطلاعات به شما داده شود، بر ابهام شما افزوده خواهد شد.
حال پرسش این است که در علم چه مواجهههایی با این دو آفت شده است؟ آیا میتوان با یک روش به جنگ این دو رفت؟ خیر. و دقیقا مشکل همینجا است! (۳/۲) 👇
@onejot
❤2
نخستین خطای رایج این است که بسیاری از پژوهشهای انجامشده در علوم مختلف هستند که یکی از این دو آفت را اشتباها جای دیگری فرض کردهاند و نسخهای اشتباهی در متدولوژی برایش پیچیدهاند.
برای من همیشه نقص عدم قطعیت، یادآور این بیت شیرین در زبان فارسی است: «آنکس که نداند و بداند که نداند» و خب نتیجهی کار این است که: «لنگان خرک خویش به مقصد برساند». اما پیچیدگی ابهام بیش از این حرفها است و ما در برخورد با مسائل گوناگونی از جنس پیشبینی یا تصمیمگیری در اکثر مواقع نمیدانیم که ابهام داریم. آنچه را که ابهام مینامیم، در واقع عدم قطعیت ما است که ریشه در کمبود اطلاعات کافی دارد. همین جهل ما به ندانستنِ ابهام یادآور بیت دیگری از همین شعر است: «آنکس که نداند و نداند که نداند» که لاجرم «در جهل مرکب ابدالدهر بماند».
پس نخستین گام در مواجهه با هر مسالهای از جنس پیشبینی یا تصمیمگیری، تشخیص افتراقی این دو از یکدیگر است. پس از تمییز آنها از یکدیگر باید به مصافشان رفت. با کاوشی در تاریخ علم دریافته میشود که برای هریک از این دو، تئوریهایی پیشنهاد شده است.
مثلا برای «عدم قطعیت» به واسطهی عنصر «شانس یا احتمال» در حاق ذات آن، تئوریهایی مانند تئوری احتمال، تئوری باور، تئوری اطلاعات (کلود شانون)، تئوری امکان و تئوری عدم قطعیت پیشنهاد شده که توضیح آنها هدف این وجیزه نیست. در مواجهه با ابهام نیز یکی از معتبرترین تئوریها منطق فازی است که مرحوم لطفیزاده در بیش از نیمقرن پیش آن را به دنیا عرضه کرده است.
دومین اشتباه رایج میان اهالی علم، همسانپنداری منطق فازی و تئوری امکان (Possibility Theory) است که این سیگنال غلط را به پژوهشگر میدهد که مثلا میتواند از منطق فازی برای حل معضل عدم قطعیت در متدولوژی خود استفاده کند؛ همان اشتباهی که دانشجوی من دلیرانه انجام داده بود و وقتی دلیلش را پرسیدم بیش از 11 مقالهی علمی به من نشان داد که به همین بیراهه رفته بودند.
تئوریِ امکان (آن را هم در سال 1978 مرحوم لطفیزاده به جهان عرضه کرد) بر مبنای مجموعههای فازی بنیان نهاده شده و در ذات خود همان تئوریِ احتمال را تداعی میکند.
فرض کنید برای رفتن به طبیعتگردی نیاز دارید امکان وضعیتهای ممکن هوا در آن روز را بررسی کنید. اگر مطابق پیشبینیها به شما بگویند که در آن روز معین برای طبیعتگردی، وضعیت هوا چنین پیشبینی شده است:
به احتمال خیلی زیاد آفتابی، به احتمال متوسط ابری، و به احتمال کم بارانی، و به احتمال بسیار کم طوفانی.
میتوانید برای این وضعیتها یک بازهی احتمالات تعریف کنید که از صفر (احتمال وقوع صددرصد توفان) شروع میشود و تا یک (احتمال صددرصدی آفتابی بودن هوا) را شامل میشود. اینجا با یک بازه برای آفتابی بودن هوا (که مطلوبتان است) طرفید. مثلا اگر کسی بگوید با احتمال کمی باران میآید، میتوانید یک عدد حول و حوش 0.3 از آن بازه (میان صفر و یک) به این گزاره اختصاص بدهید و الخ.
اگر به این نحوه از برخورد با مساله نگاه کنید، درمییابید که آن 0.3 همان 30 درصد احتمال خودمان است که در تئوری احتمال از آن استفاده میکنیم. پس تئوری امکان چیزی از جنس تئوری احتمال است و استفاده از آن در مواجهه با «عدم قطعیت» موضوعیت دارد؛ نه ابهام.
هرچند تلاش کردم از پیچیدهگویی و بیان مسائل ریاضی پرهیز کنم (چون که در این کانال هدف من آموزش نبوده و نیست) اما با خود فکر کردم هر کدام از ما در زندگی روزمره بارها و بارها در موقعیت تصمیمگیری یا پیشبینی قرار میگیریم. پس بهتر است این مفاهیم را با شما بهاشتراک بگذارم تا حتی کسانی که سر و کاری با این تئوریها ندارند، بدانند ما به حکم انسان بودن، محکوم به زندگی با «ابهام» و «عدم قطعیت» هستیم. شاید بگویید که چه سری در این شر محکوم نهفته است؟ نظر خودم را در پاسخ به این پرسش بعدها خواهم نوشت. اما تا روزی که هستیم باید برای کسب قطعیت بیشتر و اطمینان بالاتر بجنگیم.
فرصت کوتاه است و سفر جانکاه، این پیکار «وظیفه»ی ماست. شاملو درست میگفت «انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود». (۳/۳)
@onejot
برای من همیشه نقص عدم قطعیت، یادآور این بیت شیرین در زبان فارسی است: «آنکس که نداند و بداند که نداند» و خب نتیجهی کار این است که: «لنگان خرک خویش به مقصد برساند». اما پیچیدگی ابهام بیش از این حرفها است و ما در برخورد با مسائل گوناگونی از جنس پیشبینی یا تصمیمگیری در اکثر مواقع نمیدانیم که ابهام داریم. آنچه را که ابهام مینامیم، در واقع عدم قطعیت ما است که ریشه در کمبود اطلاعات کافی دارد. همین جهل ما به ندانستنِ ابهام یادآور بیت دیگری از همین شعر است: «آنکس که نداند و نداند که نداند» که لاجرم «در جهل مرکب ابدالدهر بماند».
پس نخستین گام در مواجهه با هر مسالهای از جنس پیشبینی یا تصمیمگیری، تشخیص افتراقی این دو از یکدیگر است. پس از تمییز آنها از یکدیگر باید به مصافشان رفت. با کاوشی در تاریخ علم دریافته میشود که برای هریک از این دو، تئوریهایی پیشنهاد شده است.
مثلا برای «عدم قطعیت» به واسطهی عنصر «شانس یا احتمال» در حاق ذات آن، تئوریهایی مانند تئوری احتمال، تئوری باور، تئوری اطلاعات (کلود شانون)، تئوری امکان و تئوری عدم قطعیت پیشنهاد شده که توضیح آنها هدف این وجیزه نیست. در مواجهه با ابهام نیز یکی از معتبرترین تئوریها منطق فازی است که مرحوم لطفیزاده در بیش از نیمقرن پیش آن را به دنیا عرضه کرده است.
دومین اشتباه رایج میان اهالی علم، همسانپنداری منطق فازی و تئوری امکان (Possibility Theory) است که این سیگنال غلط را به پژوهشگر میدهد که مثلا میتواند از منطق فازی برای حل معضل عدم قطعیت در متدولوژی خود استفاده کند؛ همان اشتباهی که دانشجوی من دلیرانه انجام داده بود و وقتی دلیلش را پرسیدم بیش از 11 مقالهی علمی به من نشان داد که به همین بیراهه رفته بودند.
تئوریِ امکان (آن را هم در سال 1978 مرحوم لطفیزاده به جهان عرضه کرد) بر مبنای مجموعههای فازی بنیان نهاده شده و در ذات خود همان تئوریِ احتمال را تداعی میکند.
فرض کنید برای رفتن به طبیعتگردی نیاز دارید امکان وضعیتهای ممکن هوا در آن روز را بررسی کنید. اگر مطابق پیشبینیها به شما بگویند که در آن روز معین برای طبیعتگردی، وضعیت هوا چنین پیشبینی شده است:
به احتمال خیلی زیاد آفتابی، به احتمال متوسط ابری، و به احتمال کم بارانی، و به احتمال بسیار کم طوفانی.
میتوانید برای این وضعیتها یک بازهی احتمالات تعریف کنید که از صفر (احتمال وقوع صددرصد توفان) شروع میشود و تا یک (احتمال صددرصدی آفتابی بودن هوا) را شامل میشود. اینجا با یک بازه برای آفتابی بودن هوا (که مطلوبتان است) طرفید. مثلا اگر کسی بگوید با احتمال کمی باران میآید، میتوانید یک عدد حول و حوش 0.3 از آن بازه (میان صفر و یک) به این گزاره اختصاص بدهید و الخ.
اگر به این نحوه از برخورد با مساله نگاه کنید، درمییابید که آن 0.3 همان 30 درصد احتمال خودمان است که در تئوری احتمال از آن استفاده میکنیم. پس تئوری امکان چیزی از جنس تئوری احتمال است و استفاده از آن در مواجهه با «عدم قطعیت» موضوعیت دارد؛ نه ابهام.
هرچند تلاش کردم از پیچیدهگویی و بیان مسائل ریاضی پرهیز کنم (چون که در این کانال هدف من آموزش نبوده و نیست) اما با خود فکر کردم هر کدام از ما در زندگی روزمره بارها و بارها در موقعیت تصمیمگیری یا پیشبینی قرار میگیریم. پس بهتر است این مفاهیم را با شما بهاشتراک بگذارم تا حتی کسانی که سر و کاری با این تئوریها ندارند، بدانند ما به حکم انسان بودن، محکوم به زندگی با «ابهام» و «عدم قطعیت» هستیم. شاید بگویید که چه سری در این شر محکوم نهفته است؟ نظر خودم را در پاسخ به این پرسش بعدها خواهم نوشت. اما تا روزی که هستیم باید برای کسب قطعیت بیشتر و اطمینان بالاتر بجنگیم.
فرصت کوتاه است و سفر جانکاه، این پیکار «وظیفه»ی ماست. شاملو درست میگفت «انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود». (۳/۳)
@onejot
Wikipedia
نظریه احتمالات
شاخهای از ریاضیات
❤2👍2
تو برای وصل کردن آمدی
دیروز پنجاهمین سالروز تولد پروتکل TCP/IP («تی سی پی آی پی» خوانده میشود) بود. این پروتکل پایه و مایهی تبادل داده روی اینترنت است. یکی از حساسیتهای شنیداری من استفادهی ناشایست از واژگان از جانب متعلمان حوزهی کامپیوتر است؛ مخصوصا هنگامی که دو واژهی اینترنت و وب را جای هم به کار میبرند، و بدتر از آن، وقتی دو واژهی داده و اطلاعات را جای یکدیگر استفاده میکنند! اینجور وقتها انگار گوینده مرتکب قتل عمد شده باشد، برمیآشوبم. البته این حساسیت پارانویاگونه شاید بین اهالی دانشگاه اپیدمی باشد. رفیق نورولوژیستی داشتم که از دوران رزیدنتیش تعریف میکرد که استادشان (دکتر بابک زمانی ادام الله ظله و کثرالله امثاله) هر گاه میشنید دانشجویش در بیان شرح حال مریض میگوید «شاید سردرد مریض از فشارخون باشد» تا مرز اخراج دانشجو پیش میرفت. بگذریم.
در باب این اغلاط رایج باید بگویم آنچه مردم در محاوراتشان مراد میکنند وب است، اما در افواه به اشتباه اینترنت میگویند. مثلا میگویند سایت اینترنتی یا جستوجوی اینترنتی یا خرید اینترنتی و الخ! اینها همه غلط هستند. واژهی اینترنت به سختافزار این شبکهی جهانی مربوط میشود و وب لایهی نرمافزاری آن است.
البته اشتباه رایج دوم مهلکتر است. مثلا اگر دانشجویی بگوید ارسال و دریافت اطلاعات روی شبکه (به جای ارسال و دریافت داده) یا بدتر از آن بگوید پردازش اطلاعات (به جای پردازش داده) بر او نمرده به فتوای من نماز کنید! همیشه غیر متعلمان حوزهی کامپیوتر را که میخواهند فرق اینها را بدانند به هرم DIKW ارجاع میدهم.
اما برگردیم به پروتکل! پروتکل (که آن هم از جنس نرمافزار است) امکان تبادل داده بین کامپیوترهای متصل به این شبکههای جهانی را فراهم میکند. چگونه؟ از طریق وضع قوانین فنی برای داده؛ از وقتی که میخواهد کامپیوتر شما را ترک کند تا هنگامی که به کامپیوتر مقصد میرسد. یعنی درست مانند اینکه میخواهید کالایی را از منزل خود با یک سرویس پستی به آدرسی ارسال کنید. تمام جزئیات فرآیند ارسال اعم از بستهبندی، انتخاب مسیر عبور، گارانتی صحت ارسال و دریافت و الخ توسط پروتکل ارتباطیای که میان کامپیوتر شما و کامپیوتر مقصد مورد توافق هست تعیین و اجرا میشود. و لابد تصدیق خواهید کرد که پایبندی به چنین پروتکلی تضمینکنندهی همزبانی کامپیوترهای متصل به شبکه (در اینجا شبکهی اینترنت) در ارسال و دریافت داده خواهد بود.
برای پروتکل TCP/IP به روایتی چهار لایه را در نظر گرفتهاند. شاید بپرسید چرا لایه؟ لایهبندی تکنیکی است برای شکستن یک کار بزرگ به تعدادی کار کوچک تا بتوان موثرتر آن را سامان داد. تمام قوانین فنی (که در قامت پروتکل TCP/IP تدوین شده است) در چهار لایهی زیر طبقهبندی شدهاند و جالب است بدانید هر لایه خود چندین خردهپروتکل دارد که اگر همهشان را (در تمام لایهها) با هم جمع بزنید شاید حدود 17 پروتکل بشوند:
1- لایهی ارتباط که به نحوهی ارتباط فیزیکی کامپیوتر شما به شبکهی اینترنت مربوط است. مثلا اینکه از چه تکنولوژی ارتباطیای استفاده میکنید؛ وایفای، کابلی، وایمکس و الخ.
2- لایهی اینترنت که لایهی آدرسدهی/ آدرسیابی است. قرار است داده از کامپیوتر شما که آدرسی دارد (همان آدرس آیپیتان) به کامپیوتر دیگری که آن هم یک آدرس آیپی دارد، تحویل شود. چه کسی مسئول سامان دادن این آدرسها و آدرسدهیها است؟ لایهی شبکه. و خب یکی از پروتکلهای معروف این لایه، همان پروتکل IP است.
3- لایهی حمل و نقل: این لایه وظیفهی انتقال بسته (داده) شما را بر عهده دارد. مضاف بر اینکه این انتقال به چه صورتی و با چه کیفیتی انجام شود. در این مورد مثلا مشخص میشود که آیا تحویل دادهی شما تضمینی است یا تضمینی در تحویل درست دادهی شما وجود ندارد؟ یکی از پروتکلهای این لایه TCP نام دارد که اگر در ارتباطی از آن استفاده شود، به منزلهی آن است که تحویل دادهی شما به کامپیوترِ مقصد، تضمینی است و تمامی منابع و ادوات لازم برای انتقال تضمینی دادهی شما از آغاز سفر تا پایان آن برای دادهی شما رزرو میشود. شاید بپرسید مگر ارسال و دریافت تضمیننشده هم داریم؟ بله، تا دلتان بخواهد! اصلا بیشتر ارتباطها روی اینترنت از نوع تضمیننشدهها است. مثلا اکثر ارتباطهای صوتی و تصویری. متولی آن هم پروتکلی است به نام UDP. اگر بپرسید چه خیری در این نوع ارتباطها است پاسختان این است که ارزان تر و سریعتر هستند. (۲/۱) 👇
#علم
#تکنولوژی
@onejot
دیروز پنجاهمین سالروز تولد پروتکل TCP/IP («تی سی پی آی پی» خوانده میشود) بود. این پروتکل پایه و مایهی تبادل داده روی اینترنت است. یکی از حساسیتهای شنیداری من استفادهی ناشایست از واژگان از جانب متعلمان حوزهی کامپیوتر است؛ مخصوصا هنگامی که دو واژهی اینترنت و وب را جای هم به کار میبرند، و بدتر از آن، وقتی دو واژهی داده و اطلاعات را جای یکدیگر استفاده میکنند! اینجور وقتها انگار گوینده مرتکب قتل عمد شده باشد، برمیآشوبم. البته این حساسیت پارانویاگونه شاید بین اهالی دانشگاه اپیدمی باشد. رفیق نورولوژیستی داشتم که از دوران رزیدنتیش تعریف میکرد که استادشان (دکتر بابک زمانی ادام الله ظله و کثرالله امثاله) هر گاه میشنید دانشجویش در بیان شرح حال مریض میگوید «شاید سردرد مریض از فشارخون باشد» تا مرز اخراج دانشجو پیش میرفت. بگذریم.
در باب این اغلاط رایج باید بگویم آنچه مردم در محاوراتشان مراد میکنند وب است، اما در افواه به اشتباه اینترنت میگویند. مثلا میگویند سایت اینترنتی یا جستوجوی اینترنتی یا خرید اینترنتی و الخ! اینها همه غلط هستند. واژهی اینترنت به سختافزار این شبکهی جهانی مربوط میشود و وب لایهی نرمافزاری آن است.
البته اشتباه رایج دوم مهلکتر است. مثلا اگر دانشجویی بگوید ارسال و دریافت اطلاعات روی شبکه (به جای ارسال و دریافت داده) یا بدتر از آن بگوید پردازش اطلاعات (به جای پردازش داده) بر او نمرده به فتوای من نماز کنید! همیشه غیر متعلمان حوزهی کامپیوتر را که میخواهند فرق اینها را بدانند به هرم DIKW ارجاع میدهم.
اما برگردیم به پروتکل! پروتکل (که آن هم از جنس نرمافزار است) امکان تبادل داده بین کامپیوترهای متصل به این شبکههای جهانی را فراهم میکند. چگونه؟ از طریق وضع قوانین فنی برای داده؛ از وقتی که میخواهد کامپیوتر شما را ترک کند تا هنگامی که به کامپیوتر مقصد میرسد. یعنی درست مانند اینکه میخواهید کالایی را از منزل خود با یک سرویس پستی به آدرسی ارسال کنید. تمام جزئیات فرآیند ارسال اعم از بستهبندی، انتخاب مسیر عبور، گارانتی صحت ارسال و دریافت و الخ توسط پروتکل ارتباطیای که میان کامپیوتر شما و کامپیوتر مقصد مورد توافق هست تعیین و اجرا میشود. و لابد تصدیق خواهید کرد که پایبندی به چنین پروتکلی تضمینکنندهی همزبانی کامپیوترهای متصل به شبکه (در اینجا شبکهی اینترنت) در ارسال و دریافت داده خواهد بود.
برای پروتکل TCP/IP به روایتی چهار لایه را در نظر گرفتهاند. شاید بپرسید چرا لایه؟ لایهبندی تکنیکی است برای شکستن یک کار بزرگ به تعدادی کار کوچک تا بتوان موثرتر آن را سامان داد. تمام قوانین فنی (که در قامت پروتکل TCP/IP تدوین شده است) در چهار لایهی زیر طبقهبندی شدهاند و جالب است بدانید هر لایه خود چندین خردهپروتکل دارد که اگر همهشان را (در تمام لایهها) با هم جمع بزنید شاید حدود 17 پروتکل بشوند:
1- لایهی ارتباط که به نحوهی ارتباط فیزیکی کامپیوتر شما به شبکهی اینترنت مربوط است. مثلا اینکه از چه تکنولوژی ارتباطیای استفاده میکنید؛ وایفای، کابلی، وایمکس و الخ.
2- لایهی اینترنت که لایهی آدرسدهی/ آدرسیابی است. قرار است داده از کامپیوتر شما که آدرسی دارد (همان آدرس آیپیتان) به کامپیوتر دیگری که آن هم یک آدرس آیپی دارد، تحویل شود. چه کسی مسئول سامان دادن این آدرسها و آدرسدهیها است؟ لایهی شبکه. و خب یکی از پروتکلهای معروف این لایه، همان پروتکل IP است.
3- لایهی حمل و نقل: این لایه وظیفهی انتقال بسته (داده) شما را بر عهده دارد. مضاف بر اینکه این انتقال به چه صورتی و با چه کیفیتی انجام شود. در این مورد مثلا مشخص میشود که آیا تحویل دادهی شما تضمینی است یا تضمینی در تحویل درست دادهی شما وجود ندارد؟ یکی از پروتکلهای این لایه TCP نام دارد که اگر در ارتباطی از آن استفاده شود، به منزلهی آن است که تحویل دادهی شما به کامپیوترِ مقصد، تضمینی است و تمامی منابع و ادوات لازم برای انتقال تضمینی دادهی شما از آغاز سفر تا پایان آن برای دادهی شما رزرو میشود. شاید بپرسید مگر ارسال و دریافت تضمیننشده هم داریم؟ بله، تا دلتان بخواهد! اصلا بیشتر ارتباطها روی اینترنت از نوع تضمیننشدهها است. مثلا اکثر ارتباطهای صوتی و تصویری. متولی آن هم پروتکلی است به نام UDP. اگر بپرسید چه خیری در این نوع ارتباطها است پاسختان این است که ارزان تر و سریعتر هستند. (۲/۱) 👇
#علم
#تکنولوژی
@onejot
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
👍2👏1
4- لایهی کاربرد: در این لایه انواع سرویسهایی که ما از آنها استفاده میکنیم و دلیل ارسال و دریافت داده بر روی شبکه هستند، برای خود پروتکلی دارند. مثلا فرض کنید صفحهی وبسایتی را باز میکنید. همین کار شما مستلزم اولا: ارسال درخواستی (در قالب ارسال داده) به کامپیوترِ مربوط به آن وبسایت است (که آن را وبسرور میگویند) و ثانیا پاسخ آن کامپیوتر (در قالب ارسال داده مربوط به صفحه وب درخواستی).
حالا سوال این است که برای این کاربرد خاص چه پروتکلی فرآیند را مدیریت میکند؟ پروتکل HTTP یا HTTPS که جزئی از لایهی کاربرد است. فرض کنید ایمیلی را برای شخصی ارسال میکنید. ارسال ایمیل همان ارسال داده است که در اینجا کاربردش از جنس Email است و کارگزار آن پروتکلی است به نام SMTP و الخ.
حالا شاید تصدیق بفرمایید که مجموعهپروتکلی TCP/IP با چهار لایهی آن متشکل است از مجموعهای پروتکلها که TCP و IP تنها دو پروتکل آن است، ولی خب لابد خوششانس بودهاند که نام این دو بر پیشانی این مجموعه نشسته است.
دربارهی پروتکل TCP/IP دو خطای رایج در میان متعلمان دیدهام. در دانشجویان کارشناسی اغلب دیدهام که فکر میکنند TCP/IP عبارت از دو پروتکل TCP و پروتکل IP (همان آدرس IP که در افواه میشنوید) و وقتی برایشان میگویم این نامی است که به یک مجموعهپروتکل (حدود 17 پروتکل) دادهاند تعجب میکنند. خطای رایج دیگر که در میان دانشجویان (بیشتر در ردهی تحصیلات تکمیلی) دیدهام درکشان از تقدم و تاخر پروتکل TCP/IP و مدل ارتباط بین شبکهای OSI است.
اغلب تصور میشود که بشر نخست به فکر طراحی یک مدل ارتباطی افتاد که (Open System Interconnection) یا همان OSI نام گرفت و بعد از روی آن یک پروتکل طراحی کرد که همان TCP/IP معروف است. در صورتی که داستان کاملا عکس است. طراحی TCP/IP در دههی 60 میلادی (به عنوان بخشی از پروژه ARPANET که برای طراحی اینترنت کلید خورده بود) آغاز شد و در اواسط دههی 70 میلادی به بار نشست. اما طراحی مدل OSI مربوط به دههی 80 میلادی است. OSI با هدف استاندادسازی پروتکلهای ارتباطی بهمنظور فائق آمدن بر مشکلات ناشی از عدم قابلیت تعامل (Interoperability) مابین ارتباطات بین شبکهای طراحی شد. البته واضعانش میخواستند مانیفستی باشد برای طراحی و توسعهی هر پروتکل ارتباطیای. از اینرو با در نظر گرفتن 7 لایه (به جای آن چهار لایه TCP/IP که ذکرش رفت) سعی کردند نگاه جامعتری به ارتباطات دادهای داشته باشند و از آنجا که OSI یک مدل بود، مفهومسازی بهتری از ارتباطات شبکهای ارائه میداد. اما شهرت و موفقیت TCP/IP هیچگاه به OSI مجال عرض اندام نداد. به عبارت دیگر دلیل ناکامی (عدم پذیرش عمومی) مدل OSI کامیابی TCP/IP بود که در زمان درست و در مکان (در اینجا مقصود پروژه ARPANET است) به دنیا عرضه و با اینترنت چفت شد.
دیروز به گواه تاریخ سالروز انتشار مقاله معروف جناب Vinton Cerf که او را پدر اینترنت لقب دادهاند بود. این مقاله پروتکل TCP/IP را به جهانیان معرفی کرد. جناب سرف البته در این موفقیت و دستاورد بزرگ بشری تنها نبوده است. اگر نگاهی به تالار مشاهیر اینترنت بیندازید، نامهای بزرگی را میبینید که هر یک قدمی بزرگ در آنچه امروز اینترنت و وب مینامیم برداشتهاند. مفتخر بودهام که دربارهی یکی از همین نامهای بزرگ که جناب داگلاس کومر باشد قبلا در همین کانال نوشتهام. کتابهای کومر پیرامون همین پروتکل TCP/IP از مشهورترین نوشتههای بشری است.
جناب وینتون سرف و همکار نویسندهاش در آن مقالهی معروف (جناب Kahn) هر دو در سال 2004 میلادی مفتخر به دریافت جایزه Alan Turing (که آن را جایزه نوبل کامپیوتر -همچین جایزهای نداریم- مینامند) شدند.
امید آنکه میراث آنها را پاس بداریم. چه ایشان برای وصل کردن آمده بودند. (۲/۲)
#علم
#تکنولوژی
@onejot
حالا سوال این است که برای این کاربرد خاص چه پروتکلی فرآیند را مدیریت میکند؟ پروتکل HTTP یا HTTPS که جزئی از لایهی کاربرد است. فرض کنید ایمیلی را برای شخصی ارسال میکنید. ارسال ایمیل همان ارسال داده است که در اینجا کاربردش از جنس Email است و کارگزار آن پروتکلی است به نام SMTP و الخ.
حالا شاید تصدیق بفرمایید که مجموعهپروتکلی TCP/IP با چهار لایهی آن متشکل است از مجموعهای پروتکلها که TCP و IP تنها دو پروتکل آن است، ولی خب لابد خوششانس بودهاند که نام این دو بر پیشانی این مجموعه نشسته است.
دربارهی پروتکل TCP/IP دو خطای رایج در میان متعلمان دیدهام. در دانشجویان کارشناسی اغلب دیدهام که فکر میکنند TCP/IP عبارت از دو پروتکل TCP و پروتکل IP (همان آدرس IP که در افواه میشنوید) و وقتی برایشان میگویم این نامی است که به یک مجموعهپروتکل (حدود 17 پروتکل) دادهاند تعجب میکنند. خطای رایج دیگر که در میان دانشجویان (بیشتر در ردهی تحصیلات تکمیلی) دیدهام درکشان از تقدم و تاخر پروتکل TCP/IP و مدل ارتباط بین شبکهای OSI است.
اغلب تصور میشود که بشر نخست به فکر طراحی یک مدل ارتباطی افتاد که (Open System Interconnection) یا همان OSI نام گرفت و بعد از روی آن یک پروتکل طراحی کرد که همان TCP/IP معروف است. در صورتی که داستان کاملا عکس است. طراحی TCP/IP در دههی 60 میلادی (به عنوان بخشی از پروژه ARPANET که برای طراحی اینترنت کلید خورده بود) آغاز شد و در اواسط دههی 70 میلادی به بار نشست. اما طراحی مدل OSI مربوط به دههی 80 میلادی است. OSI با هدف استاندادسازی پروتکلهای ارتباطی بهمنظور فائق آمدن بر مشکلات ناشی از عدم قابلیت تعامل (Interoperability) مابین ارتباطات بین شبکهای طراحی شد. البته واضعانش میخواستند مانیفستی باشد برای طراحی و توسعهی هر پروتکل ارتباطیای. از اینرو با در نظر گرفتن 7 لایه (به جای آن چهار لایه TCP/IP که ذکرش رفت) سعی کردند نگاه جامعتری به ارتباطات دادهای داشته باشند و از آنجا که OSI یک مدل بود، مفهومسازی بهتری از ارتباطات شبکهای ارائه میداد. اما شهرت و موفقیت TCP/IP هیچگاه به OSI مجال عرض اندام نداد. به عبارت دیگر دلیل ناکامی (عدم پذیرش عمومی) مدل OSI کامیابی TCP/IP بود که در زمان درست و در مکان (در اینجا مقصود پروژه ARPANET است) به دنیا عرضه و با اینترنت چفت شد.
دیروز به گواه تاریخ سالروز انتشار مقاله معروف جناب Vinton Cerf که او را پدر اینترنت لقب دادهاند بود. این مقاله پروتکل TCP/IP را به جهانیان معرفی کرد. جناب سرف البته در این موفقیت و دستاورد بزرگ بشری تنها نبوده است. اگر نگاهی به تالار مشاهیر اینترنت بیندازید، نامهای بزرگی را میبینید که هر یک قدمی بزرگ در آنچه امروز اینترنت و وب مینامیم برداشتهاند. مفتخر بودهام که دربارهی یکی از همین نامهای بزرگ که جناب داگلاس کومر باشد قبلا در همین کانال نوشتهام. کتابهای کومر پیرامون همین پروتکل TCP/IP از مشهورترین نوشتههای بشری است.
جناب وینتون سرف و همکار نویسندهاش در آن مقالهی معروف (جناب Kahn) هر دو در سال 2004 میلادی مفتخر به دریافت جایزه Alan Turing (که آن را جایزه نوبل کامپیوتر -همچین جایزهای نداریم- مینامند) شدند.
امید آنکه میراث آنها را پاس بداریم. چه ایشان برای وصل کردن آمده بودند. (۲/۲)
#علم
#تکنولوژی
@onejot
❤1👍1
کالبدشناسی؛ از مصر تا مکه
پردهی اول
موزهی علم لندن میعادگاه دانشجویانم با من در شروع هر ترم تحصیلی است. تنها جایی است که بی تکلف و خارج از Dress Code دانشگاهی لباس میپوشم، میخندم و با هم چشم در چشم و بی آداب و ترتیب دانشگاهیای سخن میگوییم. برایشان از مشقتهای علم میگویم؛ از لحظات شکست و ناامیدی. سعی میکنم پایان روایتهای نفسگیرم شرح میراثی باشد که در آن موزه به ودیعه گذاشته شده است. یادم میآید حتی در دوران دانشجویی خودم، سالانه چندین بار به آنجا میرفتم.
غیر از بخش کامپیوتر و ریاضیات، بخش پزشکی موزهی علم هم طرف توجهم قرار میگیرد. چرا که از دورهی طلایی اسلام هم ادوات پزشکی و نوشتههایی آنجا هست که البته نام دانشمندان ایرانی در پای آثار میدرخشد. در بخش پزشکی موزه، شاید نفیسترین یا بهتر بگویم یکی از چشمگیرترین اشیاء، مربوط به ادوات جراحی در مصر باستان است که تاریخش به بیش از ۱۰۰۰ سال قبل برمیگردد؛ آن هم ادوات مربوط به جراحی مغز! همیشه با خود میاندیشیدم که مصریان در بیش از ۱۰۰۰ سال پیش، از محتوای جمجمهی انسان چه میدانستند که بافت مغز را دستکاری میکردند؟ همین جرقهای شده بود تا حتی دربارهی تاریخ شاخه آناتومی (کالبدشناسی) علم پزشکی تحقیق کنم. نتیجه اما شگفتآور بود. اولین تمدن بشری که در زمینهی آناتومی انسان مطالعه کرده، مصریان بودهاند؛ آن هم ۱۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح! نتایج مطالعاتشان هم مکتوب شده است. کافی است نام “Edwin Smith Papyrus” را گوگل کنید تا دریابید که جناب ادوین اسمیت، مجموعهدار آمریکایی که حوزه دَلّالیش تمدن مصر بوده، در سال ۱۸۶۲ توانست کهنترین متن پزشکی دنیا را Papyrus که از اکتشافات به دست آمده بود به دنیا عرضه کند. متنی که در آن ۴۸ مورد پزشکی که بیشتر حول محور مغز میچرخد تشریح شده است.
دومین تمدن دنیا که به آناتومی پرداخت، یونان بود. فرق یونانیان با دیگر تمدنهای موازی در این بود که دست به هر مطالعه و پژوهشی که میزدند، آن را بهصورت روشمند انجام میدادند. از این رو آناتومی انسان بهمثابه شاخهای از علم پزشکی، اولبار بهدست Hippocrates و Erasistratus در ۳۷۰ سال پیش از میلاد مسیح (و البته بیش از هزار سال بعد از مصریان) در یونان تحت سیطرهی اسکندر آغاز و مکتوب شد. و البته اگر تاریخ علم آناتومی را دنبال میکنید باید رد آناتومی مدرن را نیز در آثار Andreas Vesalius و در دورهی رنسانس بجویید.
پردهی دوم
نام الکندی برای مخاطبان این صفحه آشناست. هماو که میتوان پدر رمزنگاری مسلمانانش خواند (با رمزنگاری اسلامی اشتباه نشود). الکندی از طلایهداران نهضت ترجمه در دوران طلایی اسلام (حدود قرن هشتم میلادی) است. همزمان با او نهضت ترجمه در زمان عباسیان و به مرکزیت بغداد و با تشویق برمکیان شروع شد. مسلمانان تمدن یونان را نخستین منبع و هدف در ترجمه قرار دادند و سراغ متونشان رفتند. دو نحلهی علمی از نهضت علمی بیشترین تاثیر را پذیرفتهاند: پزشکی و فلسفه!
در هر دوی اینها هم یونانیان سرآمد دنیای آن روزگار بودهاند. در عصر طلایی تمدن اسلامی، مهمترین دانشمند مسلمان که در علم آناتومی دستی داشت رازی بود. جناب زکریای رازی در کتاب معروفش -الحاوی که نوشتنش ۱۵ سال زمان برده_ هم از آثار یونانیان بهرهمند گشته، هم مطالعات و معاینات بالینی خود را بر آن افزوده است. البته در این عرصه نمیتوان اشخاصی مانند ابوالقاسم الزهراوی (از اندلس) و البته جناب ابن سینا را (که کتاب قانون او رفرنس پزشکی جهان اسلام و اروپا بود) نادیده گرفت. اما به هر حال در آثار همهی این بزرگان رد پای آثار یونانیان در آناتومی به چشم میخورد؛ بهویژه ترجمهی نوشتههای Galen در این موضوع. تمام اینها که گفتم مربوط به دورهی عباسیان و بعد از آن است؛ یعنی از سال ۷۵۰ میلادی به بعد!
پردهی آخر
امام حسین در سال ۶۰ هجری قمری (۶۸۰ میلادی) در بیابانهای مکه در فرازی از عشقبازی خود با خدایش، به مراحل رشد و بالندگی جسمی خود اشاره میکند و صراحتا در راز و نیاز با خالقش بابت اعضاء و جوارح خود شکر او را میگزارد. حسین از رشتههای مجاری نور چشم، چین و چروکها و خطوط پیشانی، شكاف راههای تنفس، نرمهی تيغهی بينی، تارهای صوتی و پردهی صماخ گوش، محل پیوستن فک بالا و پایین، رستنگاه دندانها، عصب چشایی، استخوان حافظ مغز، استخوان محافظ قلب، پردهی محافظ قلب، نخاع، بندهای مفاصل و… بهصراحت نام میبرد. (۲/۱) 👇
@onejot
پردهی اول
موزهی علم لندن میعادگاه دانشجویانم با من در شروع هر ترم تحصیلی است. تنها جایی است که بی تکلف و خارج از Dress Code دانشگاهی لباس میپوشم، میخندم و با هم چشم در چشم و بی آداب و ترتیب دانشگاهیای سخن میگوییم. برایشان از مشقتهای علم میگویم؛ از لحظات شکست و ناامیدی. سعی میکنم پایان روایتهای نفسگیرم شرح میراثی باشد که در آن موزه به ودیعه گذاشته شده است. یادم میآید حتی در دوران دانشجویی خودم، سالانه چندین بار به آنجا میرفتم.
غیر از بخش کامپیوتر و ریاضیات، بخش پزشکی موزهی علم هم طرف توجهم قرار میگیرد. چرا که از دورهی طلایی اسلام هم ادوات پزشکی و نوشتههایی آنجا هست که البته نام دانشمندان ایرانی در پای آثار میدرخشد. در بخش پزشکی موزه، شاید نفیسترین یا بهتر بگویم یکی از چشمگیرترین اشیاء، مربوط به ادوات جراحی در مصر باستان است که تاریخش به بیش از ۱۰۰۰ سال قبل برمیگردد؛ آن هم ادوات مربوط به جراحی مغز! همیشه با خود میاندیشیدم که مصریان در بیش از ۱۰۰۰ سال پیش، از محتوای جمجمهی انسان چه میدانستند که بافت مغز را دستکاری میکردند؟ همین جرقهای شده بود تا حتی دربارهی تاریخ شاخه آناتومی (کالبدشناسی) علم پزشکی تحقیق کنم. نتیجه اما شگفتآور بود. اولین تمدن بشری که در زمینهی آناتومی انسان مطالعه کرده، مصریان بودهاند؛ آن هم ۱۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح! نتایج مطالعاتشان هم مکتوب شده است. کافی است نام “Edwin Smith Papyrus” را گوگل کنید تا دریابید که جناب ادوین اسمیت، مجموعهدار آمریکایی که حوزه دَلّالیش تمدن مصر بوده، در سال ۱۸۶۲ توانست کهنترین متن پزشکی دنیا را Papyrus که از اکتشافات به دست آمده بود به دنیا عرضه کند. متنی که در آن ۴۸ مورد پزشکی که بیشتر حول محور مغز میچرخد تشریح شده است.
دومین تمدن دنیا که به آناتومی پرداخت، یونان بود. فرق یونانیان با دیگر تمدنهای موازی در این بود که دست به هر مطالعه و پژوهشی که میزدند، آن را بهصورت روشمند انجام میدادند. از این رو آناتومی انسان بهمثابه شاخهای از علم پزشکی، اولبار بهدست Hippocrates و Erasistratus در ۳۷۰ سال پیش از میلاد مسیح (و البته بیش از هزار سال بعد از مصریان) در یونان تحت سیطرهی اسکندر آغاز و مکتوب شد. و البته اگر تاریخ علم آناتومی را دنبال میکنید باید رد آناتومی مدرن را نیز در آثار Andreas Vesalius و در دورهی رنسانس بجویید.
پردهی دوم
نام الکندی برای مخاطبان این صفحه آشناست. هماو که میتوان پدر رمزنگاری مسلمانانش خواند (با رمزنگاری اسلامی اشتباه نشود). الکندی از طلایهداران نهضت ترجمه در دوران طلایی اسلام (حدود قرن هشتم میلادی) است. همزمان با او نهضت ترجمه در زمان عباسیان و به مرکزیت بغداد و با تشویق برمکیان شروع شد. مسلمانان تمدن یونان را نخستین منبع و هدف در ترجمه قرار دادند و سراغ متونشان رفتند. دو نحلهی علمی از نهضت علمی بیشترین تاثیر را پذیرفتهاند: پزشکی و فلسفه!
در هر دوی اینها هم یونانیان سرآمد دنیای آن روزگار بودهاند. در عصر طلایی تمدن اسلامی، مهمترین دانشمند مسلمان که در علم آناتومی دستی داشت رازی بود. جناب زکریای رازی در کتاب معروفش -الحاوی که نوشتنش ۱۵ سال زمان برده_ هم از آثار یونانیان بهرهمند گشته، هم مطالعات و معاینات بالینی خود را بر آن افزوده است. البته در این عرصه نمیتوان اشخاصی مانند ابوالقاسم الزهراوی (از اندلس) و البته جناب ابن سینا را (که کتاب قانون او رفرنس پزشکی جهان اسلام و اروپا بود) نادیده گرفت. اما به هر حال در آثار همهی این بزرگان رد پای آثار یونانیان در آناتومی به چشم میخورد؛ بهویژه ترجمهی نوشتههای Galen در این موضوع. تمام اینها که گفتم مربوط به دورهی عباسیان و بعد از آن است؛ یعنی از سال ۷۵۰ میلادی به بعد!
پردهی آخر
امام حسین در سال ۶۰ هجری قمری (۶۸۰ میلادی) در بیابانهای مکه در فرازی از عشقبازی خود با خدایش، به مراحل رشد و بالندگی جسمی خود اشاره میکند و صراحتا در راز و نیاز با خالقش بابت اعضاء و جوارح خود شکر او را میگزارد. حسین از رشتههای مجاری نور چشم، چین و چروکها و خطوط پیشانی، شكاف راههای تنفس، نرمهی تيغهی بينی، تارهای صوتی و پردهی صماخ گوش، محل پیوستن فک بالا و پایین، رستنگاه دندانها، عصب چشایی، استخوان حافظ مغز، استخوان محافظ قلب، پردهی محافظ قلب، نخاع، بندهای مفاصل و… بهصراحت نام میبرد. (۲/۱) 👇
@onejot
Telegram
یادداشتها بر داشتها
سخنِ نگاه
در این دو دههای که در مغربزمین زندگی میکنم به تماشای دو نوع «نگاه» عادت کردهام. اوائل از سر کنجکاوی بود، اما رفتهرفته عادت شد و اکنون مرض است!
نگاه اول، در واقع تعقیب «نگاه» مردان غربی به پوششهای خاص زنان در محیطهای عمومی است. مثلا وقتی…
در این دو دههای که در مغربزمین زندگی میکنم به تماشای دو نوع «نگاه» عادت کردهام. اوائل از سر کنجکاوی بود، اما رفتهرفته عادت شد و اکنون مرض است!
نگاه اول، در واقع تعقیب «نگاه» مردان غربی به پوششهای خاص زنان در محیطهای عمومی است. مثلا وقتی…
👍7❤2
آیا علم اعراب سرزمین حجاز در سال ۶۰ هجری قمری به علم آناتومی با این جزئیات دسترسی داشته است؟ آیا امام سوم شیعیان از تجربههای زیستی خود چنین واژههایی را از آناتومی بدن انسان برکشیده است؟ آیا او به متون علمی اشارهشده در آناتومی که بهدست مصریان و یونانیان کاویده شده بوده آگاهی داشته است؟ و یا اینکه او پسر علی است! همانی که ادعا میکرد راههای آسمان را بهتر از زمین میشناسد و میگفت هرچه میخواهید از من بپرسید. هرچه که بود خدای حسین راز و نیازش را به عالیترین وجه پذیرفت. شاهد این مدعا مقاتل معتبر است. آنجا نشانی همین جوارحی که پسر فاطمه در دعای عرفه میدهد را بجویید! گویی علامت قبولی این راز و نیاز، قربانیای است با بدنی پارهپاره و جوارحی که حسین آنها را در مناجاتش تشریح کرده بود. (۲/۲)
@onejot
@onejot
Telegram
یادداشتها بر داشتها
خویش فربه مینماییم از پی قربان عید
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین…
نخستین بار در عهد جدید (شاید انجیل متی) با روایت متفاوتی از داستان «قربانی کردن» ابراهیم مواجه شدم. اولین تفاوت، شخص قربانی بود که انجیل او را «اسحاق» معرفی میکرد. حدس من این بود که چون اسحاق از نیاکان مسیح است، پس چنین…
❤7👍6👎1
آن ذره که در حساب ناید ماییم
انجیل یوحنا با این عبارات آغاز میشود: «آغاز (از ازل) کلمه بود -کلمه با خدا بود- کلمه خود خدا بود- از ازل کلمه با خدا بود.»
«کلمه» (یا همان واژه) همانی است که در قرآن نیز تعلیمش به انسان، فصل تمایز او و فرشتگان دانسته میشود؛ وقتی خداوند فرشتگان مقرب درگاهش را با واژه آزموده و به سبب آگاهی آدم بر واژگان، تاج کرّمنا را بر سر انسان نشاند.
برای من هم واژه مقدس است و باور دارم الاسماء تنزل من السماء. مثلا وقتی میخواستم این کانال را برای یادداشتنویسی بسازم، نامگزینی برایم چالش بزرگی شد. پس از اندیشیدنهای طولانی و ارزیابیهای فراوان، با وسواس One Jot را پسندیدم و برگزیدم و از شما چه پنهان هر چه گذشت بیشتر بر دلم نشست.
این عبارت در زبان انگلیسی تقریبا ناچیز، پشیز، چیز قابل چشمپوشی یا فاقد ارزش معنی میدهد. اگر بگوییم «ذرهی ناچیز» شاید دقیقتر باشد؛ همان ذرهای که در حساب ناید. لابد تصدیق میکنید که اسم بامسمایی است. البته عبارت دیگری هم بر پیشانی این صفحه نشسته است؛ «یادداشتها بر داشتها». هرچند ویراستار فرهیختهی این کانال هیچگاه مجالی به بنده نداد تا با علائم سجاوندی به روشی که در نظر دارم مقصودم را از این عبارت بیان کنم؛ «یاد داشتها بر، داشتها». چیزی به معنای بهیادداشتهها از آنچه داشتهام، نه یادداشتهایم و برداشتهایم!
وقتی میخواستم نوشتن در این کانال را شروع کنم، دو دغدغهی عمده داشتم. نخست خودسانسوری و دوم نوشتن از برای نام و نان. تا از این دغدغهها رها شوم، ناشناس ماندن را چارهی کار دیدم؛ هر چند اگر با نام واقعی مینوشتم، میتوانستم از اعتبار علمی خود برای رونق بیشتر کانالم استفاده کنم. اما بعدها خود را چنین متقاعد کردم که اگر هم در جذب مخاطب برای این صفحه توفیقی نیافتم، میتوانم این یادداشتها را گونهای از خاطرهنویسی -یا حتی روزمرهنویسی- به حساب بیاورم که نیک میدانم پس از مرگم برای برخی از کَسانم ارزشمند خواهند بود. از این رو بی توجه به عِده و عُده، راه را ادامه خواهم داد.
فردا اولین سالروز شروع به کار این کانال است و طی این مدت مخاطبانی پیدا کرده است که میخوانند و میاندیشند و گاه در موافقت و مخالفت نظر خود را ابراز میکنند و مونولوگ را به دیالوگ تبدیل میکنند. جای خوشوقتی است که حتی وقتی مشغلههای زندگی چند هفتهای فرصت نوشتن نداده، خوانندگان یادداشتها همچنان پیگیر بودهاند. لابد مخاطبان تصدیق میکنند که روال این بوده تا حد امکان از آموزش مستقیم هر مطلب علمی بپرهیزم. همچنین کوشیدهام از سوگیری سیاسی و مذهبی احتراز کنم. البته بدیهی است که در هر موضوعی خود دارای نظری بودهام، اما هیچگاه اصراری نداشتهام مخاطب را قانع کنم تا مجاب شود و نظر من را بپذیرد. قرار هم نیست روال را بر هم زنم و اساسا غیر از این را غلط میدانم. اما از شنیدن نظرات مخاطبان و آشنایی با دیدگاههای مختلف خوشحال میشوم و همیشه کنجکاو هستم که بدانم دیگران چطور به مسائل نگاه میکنند.
@onejot
انجیل یوحنا با این عبارات آغاز میشود: «آغاز (از ازل) کلمه بود -کلمه با خدا بود- کلمه خود خدا بود- از ازل کلمه با خدا بود.»
«کلمه» (یا همان واژه) همانی است که در قرآن نیز تعلیمش به انسان، فصل تمایز او و فرشتگان دانسته میشود؛ وقتی خداوند فرشتگان مقرب درگاهش را با واژه آزموده و به سبب آگاهی آدم بر واژگان، تاج کرّمنا را بر سر انسان نشاند.
برای من هم واژه مقدس است و باور دارم الاسماء تنزل من السماء. مثلا وقتی میخواستم این کانال را برای یادداشتنویسی بسازم، نامگزینی برایم چالش بزرگی شد. پس از اندیشیدنهای طولانی و ارزیابیهای فراوان، با وسواس One Jot را پسندیدم و برگزیدم و از شما چه پنهان هر چه گذشت بیشتر بر دلم نشست.
این عبارت در زبان انگلیسی تقریبا ناچیز، پشیز، چیز قابل چشمپوشی یا فاقد ارزش معنی میدهد. اگر بگوییم «ذرهی ناچیز» شاید دقیقتر باشد؛ همان ذرهای که در حساب ناید. لابد تصدیق میکنید که اسم بامسمایی است. البته عبارت دیگری هم بر پیشانی این صفحه نشسته است؛ «یادداشتها بر داشتها». هرچند ویراستار فرهیختهی این کانال هیچگاه مجالی به بنده نداد تا با علائم سجاوندی به روشی که در نظر دارم مقصودم را از این عبارت بیان کنم؛ «یاد داشتها بر، داشتها». چیزی به معنای بهیادداشتهها از آنچه داشتهام، نه یادداشتهایم و برداشتهایم!
وقتی میخواستم نوشتن در این کانال را شروع کنم، دو دغدغهی عمده داشتم. نخست خودسانسوری و دوم نوشتن از برای نام و نان. تا از این دغدغهها رها شوم، ناشناس ماندن را چارهی کار دیدم؛ هر چند اگر با نام واقعی مینوشتم، میتوانستم از اعتبار علمی خود برای رونق بیشتر کانالم استفاده کنم. اما بعدها خود را چنین متقاعد کردم که اگر هم در جذب مخاطب برای این صفحه توفیقی نیافتم، میتوانم این یادداشتها را گونهای از خاطرهنویسی -یا حتی روزمرهنویسی- به حساب بیاورم که نیک میدانم پس از مرگم برای برخی از کَسانم ارزشمند خواهند بود. از این رو بی توجه به عِده و عُده، راه را ادامه خواهم داد.
فردا اولین سالروز شروع به کار این کانال است و طی این مدت مخاطبانی پیدا کرده است که میخوانند و میاندیشند و گاه در موافقت و مخالفت نظر خود را ابراز میکنند و مونولوگ را به دیالوگ تبدیل میکنند. جای خوشوقتی است که حتی وقتی مشغلههای زندگی چند هفتهای فرصت نوشتن نداده، خوانندگان یادداشتها همچنان پیگیر بودهاند. لابد مخاطبان تصدیق میکنند که روال این بوده تا حد امکان از آموزش مستقیم هر مطلب علمی بپرهیزم. همچنین کوشیدهام از سوگیری سیاسی و مذهبی احتراز کنم. البته بدیهی است که در هر موضوعی خود دارای نظری بودهام، اما هیچگاه اصراری نداشتهام مخاطب را قانع کنم تا مجاب شود و نظر من را بپذیرد. قرار هم نیست روال را بر هم زنم و اساسا غیر از این را غلط میدانم. اما از شنیدن نظرات مخاطبان و آشنایی با دیدگاههای مختلف خوشحال میشوم و همیشه کنجکاو هستم که بدانم دیگران چطور به مسائل نگاه میکنند.
@onejot
❤18👍3
من الغریب الی الطبیب
از آوارهی آنسر دنیا به آنکه هم به نام طبیب است و هم به صفت!
از یک شهروندِ بیزار از شیوهی حکمرانی جمهوری اسلامی به منتخب برآمده از رای نیمی از جمهور!
از یک معلم دانشگاهِ ناخواسته دور از وطن به یک استادتمام دانشگاه که در ایران تا کنون کسی با رتبهی علمی او بر صندلی ریاست جمهوریش تکیه نزده است.
آنچه مینویسم وجیزهای است از سر عشق به ایران. نیک میدانم تلخی آن را پذیرا خواهی شد؛ چون با مرامِ امیرِ کلام، مانوس بودهای و تو هم نیک میدانی که جادهی طلبکاری در نهجِ علی یکطرفه و از سمت مردم به سوی حاکمان است و شان و منزلت حکمران به میزان نقدپذیریش بستگی دارد. و چقدر دقیق از کلام علی وام میگرفتی. در ایام مناظرات دوستی میگفت کاش بهجای جدلهای بیحاصل، دو واحدی نهجالبلاغه میگفتی!
شاید ماندگارترین سخن که از شما در ذهن من نشسته این است که گفتی «همین قدر میدانم که نمیدانم» و رقیبان نفهمیدند که با همین اعتراف، چطور در نظر عالمان دانا جلوه کردی. به تاسی از این اندیشهی والا آنچه مینویسم صرفا حول مباحثی است که میدانم.
اکنون که دست تقدیر، زنده باد سرنوشت، طبیبی را بر بالین مام بیمار وطن نشانده، فرصتی است تا برخی زخمهای مادرمان، ایران، به دست تدبیر التیام یابد. از این رو سعی میکنم خلاصه نکاتی را به ترتیب اولویت تقدیم کنم:
1- حوزهی آموزش و پژوهش (که سه وزارتخانه در آن عاملیت دارند) در تصمیمگیری و انتصابات بهشدت سیاستآلوده است. دولتها برای ارتکاب چنین جنایتی در حق نسلهای متوالی «خالصسازی» (شما بخوانید همان پاکسازی دههی شصت) و «کادرسازی برای انقلاب!» را بهانه میکنند. برای نمونه کافی است پروندههای جذب هیات علمی را از اوایل دههی 90 تا کنون تورقی کنید تا ببینید که چه نخبگانی به بهانه های واهی طرد شدند و چه کسانی جای آنها بر کرسیهای دانشگاه تکیه زندند. نظیر همین «شایستهگزینیها» در مصاحبههای پذیرش دانشجویان دکتری نیز وجود داشته و دارد. آنان که در ردای شوم قاضیان با حذف نخبگان از ساحت آموزش و پژوهش این کشور با وهم ناپاک خویش برای آیندهی انقلاب کادرسازی کردند، هم امروز ایران را تباه کردند و هم چند نسل آینده را! باور دارم نخستین آزمونِ پیش روی شما گزینش وزرایی دانا، خردمند و البته مورد وثوق جامعهی نخبگان کشور برای سه وزارتخانهی « آموزش و پرورش»، «وزارت علوم» و «وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی» است. آن شایستگان علمیای را برای این وزارتخانهها برگزینید که هیچ گردی از دنیای سیاست بر رختشان ننشسته باشد.
2- به عنوان کسی که در طول دو دهه در حوزهی کاربردهای هوش مصنوعی در دانشگاههای کشورهای اروپایی مشغول تحصیل، پژوهش و تدریس بودهام، از شما مصرانه میخواهم دغدغههای زیر را با جامعهی نخبگان در میان بگذارید و برای آن چارهای بیندیشید:
یکم: ایران نیازمند یک جهش در حوزه هوش مصنوعی مولد است. چالش اصلی ما در این حوزه ایجاد یک Corpus برای زبان فارسی است که بر مبنای آن بتوان مدلهای زبانی کارایی را برای مقاصد گوناگون طراحی کرد. این یک کلانپروژهی ملی است که با کارهای پوپولیستی و مدیریت جزیرهای و بخشینگر سامان نمییابد. اینکه مثلا مجموعههایی مانند آستان قدس رضوی در پستوی خود مدلی را توسعه دهند و از آن پردهبرداری کنند، شاید برای مجریانش نانی داشته باشد، اما برای کشور آبی نخواهد داشت. اکنون زبانهای دنیا غیر از زبان انگلیسی که عمدهی کارها بر اساس آن است، متولیانی یافتهاند. مثلا هوش مصنوعی مولد مبتنی بر زبان عربی را عربستان و امارات تولیت میکنند. (۱/۳) 👇
@onejot
از آوارهی آنسر دنیا به آنکه هم به نام طبیب است و هم به صفت!
از یک شهروندِ بیزار از شیوهی حکمرانی جمهوری اسلامی به منتخب برآمده از رای نیمی از جمهور!
از یک معلم دانشگاهِ ناخواسته دور از وطن به یک استادتمام دانشگاه که در ایران تا کنون کسی با رتبهی علمی او بر صندلی ریاست جمهوریش تکیه نزده است.
آنچه مینویسم وجیزهای است از سر عشق به ایران. نیک میدانم تلخی آن را پذیرا خواهی شد؛ چون با مرامِ امیرِ کلام، مانوس بودهای و تو هم نیک میدانی که جادهی طلبکاری در نهجِ علی یکطرفه و از سمت مردم به سوی حاکمان است و شان و منزلت حکمران به میزان نقدپذیریش بستگی دارد. و چقدر دقیق از کلام علی وام میگرفتی. در ایام مناظرات دوستی میگفت کاش بهجای جدلهای بیحاصل، دو واحدی نهجالبلاغه میگفتی!
شاید ماندگارترین سخن که از شما در ذهن من نشسته این است که گفتی «همین قدر میدانم که نمیدانم» و رقیبان نفهمیدند که با همین اعتراف، چطور در نظر عالمان دانا جلوه کردی. به تاسی از این اندیشهی والا آنچه مینویسم صرفا حول مباحثی است که میدانم.
اکنون که دست تقدیر، زنده باد سرنوشت، طبیبی را بر بالین مام بیمار وطن نشانده، فرصتی است تا برخی زخمهای مادرمان، ایران، به دست تدبیر التیام یابد. از این رو سعی میکنم خلاصه نکاتی را به ترتیب اولویت تقدیم کنم:
1- حوزهی آموزش و پژوهش (که سه وزارتخانه در آن عاملیت دارند) در تصمیمگیری و انتصابات بهشدت سیاستآلوده است. دولتها برای ارتکاب چنین جنایتی در حق نسلهای متوالی «خالصسازی» (شما بخوانید همان پاکسازی دههی شصت) و «کادرسازی برای انقلاب!» را بهانه میکنند. برای نمونه کافی است پروندههای جذب هیات علمی را از اوایل دههی 90 تا کنون تورقی کنید تا ببینید که چه نخبگانی به بهانه های واهی طرد شدند و چه کسانی جای آنها بر کرسیهای دانشگاه تکیه زندند. نظیر همین «شایستهگزینیها» در مصاحبههای پذیرش دانشجویان دکتری نیز وجود داشته و دارد. آنان که در ردای شوم قاضیان با حذف نخبگان از ساحت آموزش و پژوهش این کشور با وهم ناپاک خویش برای آیندهی انقلاب کادرسازی کردند، هم امروز ایران را تباه کردند و هم چند نسل آینده را! باور دارم نخستین آزمونِ پیش روی شما گزینش وزرایی دانا، خردمند و البته مورد وثوق جامعهی نخبگان کشور برای سه وزارتخانهی « آموزش و پرورش»، «وزارت علوم» و «وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی» است. آن شایستگان علمیای را برای این وزارتخانهها برگزینید که هیچ گردی از دنیای سیاست بر رختشان ننشسته باشد.
2- به عنوان کسی که در طول دو دهه در حوزهی کاربردهای هوش مصنوعی در دانشگاههای کشورهای اروپایی مشغول تحصیل، پژوهش و تدریس بودهام، از شما مصرانه میخواهم دغدغههای زیر را با جامعهی نخبگان در میان بگذارید و برای آن چارهای بیندیشید:
یکم: ایران نیازمند یک جهش در حوزه هوش مصنوعی مولد است. چالش اصلی ما در این حوزه ایجاد یک Corpus برای زبان فارسی است که بر مبنای آن بتوان مدلهای زبانی کارایی را برای مقاصد گوناگون طراحی کرد. این یک کلانپروژهی ملی است که با کارهای پوپولیستی و مدیریت جزیرهای و بخشینگر سامان نمییابد. اینکه مثلا مجموعههایی مانند آستان قدس رضوی در پستوی خود مدلی را توسعه دهند و از آن پردهبرداری کنند، شاید برای مجریانش نانی داشته باشد، اما برای کشور آبی نخواهد داشت. اکنون زبانهای دنیا غیر از زبان انگلیسی که عمدهی کارها بر اساس آن است، متولیانی یافتهاند. مثلا هوش مصنوعی مولد مبتنی بر زبان عربی را عربستان و امارات تولیت میکنند. (۱/۳) 👇
@onejot
Telegram
یادداشتها بر داشتها
از جنبش خزینه تا جنبش خزانه!
بهمناسبت یکسالگی چت جیپیتی
شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیدهاید یا فراموش کردهاید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینهی حمامها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب…
بهمناسبت یکسالگی چت جیپیتی
شاید عبارت «جنبش خزینه» را شنیده باشید. اگر هم نشنیدهاید یا فراموش کردهاید که سربلندتر! در اوان دوره پهلوی اول، شاه مملکت به این بینش رسیده بود که خزینهی حمامها منبع بیماری هستند و چرخاندن چوب…
❤6👏3👍1
شما این اختیار و توان را دارید که نیروی انسانی و امکانات کشور را در این حوزه بسیج کنید؛ چرا که هر روز تاخیر در این حوزه، نرخ عقبماندگی ما را از جهان، بهصورت نمایی ضریب خواهد داد.
از سوی دیگر، کشور ما نیازمند یک سیاستگذاری در حوزهی تعمیمِ سوادِ عمومیِ هوشِ مصنوعی برای عامهی مردم است. کاربردهای هوش مصنوعی در زندگی مردم هر روز بیشتر میشود. به همین سبب باید برای آموزشِ همگانیِ الفبای آن به گروههای مختلف سِنی کمر همت ببندیم.
دوم: حوزهی امنیت سایبر در ایران بسیار مورد تعدی و تاخت و تاز دوست و دشمن است. اینجا از دشمنان ایران سخن نمیگویم بلکه روی سخنم با بهاصطلاح «خودیها» است. دو گروه از خودیها که از یک آبشخور فکری تغذیه میشوند، مانند دو لبهی قیچی مشغول دراندن جامهی امنیت و حریم شخصی شهروندان هستند. از یک طرف گروهکی که دچار جهل مرکب است سالهاست با عنوان سازمان «پدافند غیرعامل» از بیتالمال بودجه میدوشد، بیآنکه اندک تاثیری در پیشگیری از فجایع امنیت سایبری یا ارتقاء تابآوری امنیتی فضای سایبری در ایران داشته باشند. از سوی دیگر سالهاست جزماندیشانی در لباس دانشگاهی بومیسازی را دستاویز قرار دادهاند تا به بهانهی صیانت، گردش آزاد اطلاعات را تحدید کنند و خدا میداند که اینان چه میزان انرژی و وقت مردم را به یغما بردهاند! و البته از اندیشهی کوتاهشان چه آسیبهای امنیتیای متوجه فضای سایبری کشور شده، من الله علیهم ما یستحقون!
کوتاه کردن دست این دو گروه از فضای سایبر، گرههای بسیاری را خواهد گشود که مثلا مباحث مربوط به فیلترینگ خردترینشان به شمار میآید. شما در مقام رئیس شورای عالیِ فضای مجازی میتوانید و باید آن شورا را از لوث این جزماندیشیها و افکار ناپاک (که در سالهای اخیر مخاطرات امنیتی و حفظ حریم شخصی سترگی را بر مردم ایران تحمیل کردهاند) پاک کنید.
جالب است هر دوی این گروهها در اجرای سیاستهایی که خود تدوین کردهاند، با واسطههایی از طریق ثبت شرکتهای دانشبنیان، تعارض منافع عجیبی را رقم زدهاند که شرح و بسطش از حوصلهی این نوشته خارج است.
شما میتوانید و باید سند اجرایی امنیت سایبر ایران را با کمک نخبگان تدوین کنید و بر اجرای آن پای بفشارید. ایران امروز ما در حوزهی امنیت سایبر، محل تاخت و تاز شرق و غرب است و تاسفبار آنکه مُنهیان امور، مجریانِ دستِ چندم این بلوکها هستند بی آنکه بدانند.
به منافع شرق و غرب عالم در تطاول امنیت فضای سایبر نه بگویید و با قطع ید دو گروهِ پیشگفته، «استقلال» را در این حوزه به ارمغان بیاورید. میدانم که واقفید مراد از استقلال، اختراعِ دوبارهی چرخ نیست؛ بلکه تبعیت از اصول علمی امنیت سایبر است.
سوم: دنیای پردازش کوانتومی از آنچه تصور میشود، به ما نزدیکتر است. آینده (از سال 2030 به بعد) آیندهی کاربردهای کوانتوم است. پردازش کوانتوم محور و البته تبادل داده کوانتوممحور تمامی شئونات زندگی بشر را متحول خواهد کرد و زیر سلطهی خود خواهد گرفت. البته انقلاب حقیقی در ورای تلاقی آن با هوش مصنوعی مولد رخ میکند.
اکنون ایران نیازمند یک سندِ اجراییِ جامع در این زمینه است. باید با تدبیرتان این مباحث را از حالت تجملاتی دربیاورید و آن را به یک کارویژهی حقیقی تبدیل کنید. برکات پیشرفت در این حوزهی میانرشتهای، هوش مصنوعیِ کوانتوممحور، اگر برای ایران بیش از انرژی هستهای نباشد، کمتر هم نیست.
چهارم: همانگونه که بهدرستی گفتهاید انزوای ایران ثمرهای جز عقبماندگی بیشتر در پی نخواهد داشت، در موضوعات فوقالذکر مراودات علمی با قطبهای علمی جهان، ناگزیر است. البته برخی از آنها از اقلام استراتژیک محسوب میشوند و کشورها بهسادگی حاضر به تبادل آخرین یافتههای خود نیستند. اما کافی است سری به دانشگاههای اروپایی و آمریکایی بزنید تا به چشم خود ببینید که درِ هر دپارتمانی را بگشایید، نام چندین استاد ایرانی بر روی اتاقهای استادان نقش بسته است. بیشتر اینها دلشان برای ایران میتپد و اگر ببینند قلب مادرشان ایران به دست جراح حاذقی در حال درمان است، در یاری رساندن و تبادل دانش لحظهای تردید نمیکنند. از این ظرفیت عظیم برای سامان دادن به گروههای نخبگانی در رشتههای مختلف علمی استفاده کنید.
رقبای انتخاباتی شما سفارتخانههای ایران را تا حد خواروبارفروشی که تبلیغ کالای ایرانی کند، تنزل میدادند تا به خیالشان به صادرات و تولید کمک کرده باشند. هر سفارتخانهی شما باید قبل از همهچیز مامور شود تا نخبگان ایرانی را برای حل مشکلات ایران بسیج کند. انتقال دانش و تجربهی جهانی بهدست اینان میتواند بخشی از سالهای عقبماندگیمان را با سرعت بیشتری جبران کند و البته در علوم استراتژیک شاید تنها راه همین باشد. (۲/۳) 👇
@onejot
از سوی دیگر، کشور ما نیازمند یک سیاستگذاری در حوزهی تعمیمِ سوادِ عمومیِ هوشِ مصنوعی برای عامهی مردم است. کاربردهای هوش مصنوعی در زندگی مردم هر روز بیشتر میشود. به همین سبب باید برای آموزشِ همگانیِ الفبای آن به گروههای مختلف سِنی کمر همت ببندیم.
دوم: حوزهی امنیت سایبر در ایران بسیار مورد تعدی و تاخت و تاز دوست و دشمن است. اینجا از دشمنان ایران سخن نمیگویم بلکه روی سخنم با بهاصطلاح «خودیها» است. دو گروه از خودیها که از یک آبشخور فکری تغذیه میشوند، مانند دو لبهی قیچی مشغول دراندن جامهی امنیت و حریم شخصی شهروندان هستند. از یک طرف گروهکی که دچار جهل مرکب است سالهاست با عنوان سازمان «پدافند غیرعامل» از بیتالمال بودجه میدوشد، بیآنکه اندک تاثیری در پیشگیری از فجایع امنیت سایبری یا ارتقاء تابآوری امنیتی فضای سایبری در ایران داشته باشند. از سوی دیگر سالهاست جزماندیشانی در لباس دانشگاهی بومیسازی را دستاویز قرار دادهاند تا به بهانهی صیانت، گردش آزاد اطلاعات را تحدید کنند و خدا میداند که اینان چه میزان انرژی و وقت مردم را به یغما بردهاند! و البته از اندیشهی کوتاهشان چه آسیبهای امنیتیای متوجه فضای سایبری کشور شده، من الله علیهم ما یستحقون!
کوتاه کردن دست این دو گروه از فضای سایبر، گرههای بسیاری را خواهد گشود که مثلا مباحث مربوط به فیلترینگ خردترینشان به شمار میآید. شما در مقام رئیس شورای عالیِ فضای مجازی میتوانید و باید آن شورا را از لوث این جزماندیشیها و افکار ناپاک (که در سالهای اخیر مخاطرات امنیتی و حفظ حریم شخصی سترگی را بر مردم ایران تحمیل کردهاند) پاک کنید.
جالب است هر دوی این گروهها در اجرای سیاستهایی که خود تدوین کردهاند، با واسطههایی از طریق ثبت شرکتهای دانشبنیان، تعارض منافع عجیبی را رقم زدهاند که شرح و بسطش از حوصلهی این نوشته خارج است.
شما میتوانید و باید سند اجرایی امنیت سایبر ایران را با کمک نخبگان تدوین کنید و بر اجرای آن پای بفشارید. ایران امروز ما در حوزهی امنیت سایبر، محل تاخت و تاز شرق و غرب است و تاسفبار آنکه مُنهیان امور، مجریانِ دستِ چندم این بلوکها هستند بی آنکه بدانند.
به منافع شرق و غرب عالم در تطاول امنیت فضای سایبر نه بگویید و با قطع ید دو گروهِ پیشگفته، «استقلال» را در این حوزه به ارمغان بیاورید. میدانم که واقفید مراد از استقلال، اختراعِ دوبارهی چرخ نیست؛ بلکه تبعیت از اصول علمی امنیت سایبر است.
سوم: دنیای پردازش کوانتومی از آنچه تصور میشود، به ما نزدیکتر است. آینده (از سال 2030 به بعد) آیندهی کاربردهای کوانتوم است. پردازش کوانتوم محور و البته تبادل داده کوانتوممحور تمامی شئونات زندگی بشر را متحول خواهد کرد و زیر سلطهی خود خواهد گرفت. البته انقلاب حقیقی در ورای تلاقی آن با هوش مصنوعی مولد رخ میکند.
اکنون ایران نیازمند یک سندِ اجراییِ جامع در این زمینه است. باید با تدبیرتان این مباحث را از حالت تجملاتی دربیاورید و آن را به یک کارویژهی حقیقی تبدیل کنید. برکات پیشرفت در این حوزهی میانرشتهای، هوش مصنوعیِ کوانتوممحور، اگر برای ایران بیش از انرژی هستهای نباشد، کمتر هم نیست.
چهارم: همانگونه که بهدرستی گفتهاید انزوای ایران ثمرهای جز عقبماندگی بیشتر در پی نخواهد داشت، در موضوعات فوقالذکر مراودات علمی با قطبهای علمی جهان، ناگزیر است. البته برخی از آنها از اقلام استراتژیک محسوب میشوند و کشورها بهسادگی حاضر به تبادل آخرین یافتههای خود نیستند. اما کافی است سری به دانشگاههای اروپایی و آمریکایی بزنید تا به چشم خود ببینید که درِ هر دپارتمانی را بگشایید، نام چندین استاد ایرانی بر روی اتاقهای استادان نقش بسته است. بیشتر اینها دلشان برای ایران میتپد و اگر ببینند قلب مادرشان ایران به دست جراح حاذقی در حال درمان است، در یاری رساندن و تبادل دانش لحظهای تردید نمیکنند. از این ظرفیت عظیم برای سامان دادن به گروههای نخبگانی در رشتههای مختلف علمی استفاده کنید.
رقبای انتخاباتی شما سفارتخانههای ایران را تا حد خواروبارفروشی که تبلیغ کالای ایرانی کند، تنزل میدادند تا به خیالشان به صادرات و تولید کمک کرده باشند. هر سفارتخانهی شما باید قبل از همهچیز مامور شود تا نخبگان ایرانی را برای حل مشکلات ایران بسیج کند. انتقال دانش و تجربهی جهانی بهدست اینان میتواند بخشی از سالهای عقبماندگیمان را با سرعت بیشتری جبران کند و البته در علوم استراتژیک شاید تنها راه همین باشد. (۲/۳) 👇
@onejot
Telegram
یادداشتها بر داشتها
قصهی ماست که در هر سر بازار بماند!
پردهی اول: دو سال پیش در یک گروه هکری زیرزمینی تصویری منتشر شد که چهرهی اشخاص حاضر در آن عکس، شبیه جوانان دههی هفتادی خودمان بود. کنجکاو شدم. هکر که خود آمریکایی بود (در رویداد DEFCON افتخار آشنایی با من را یافته بود)…
پردهی اول: دو سال پیش در یک گروه هکری زیرزمینی تصویری منتشر شد که چهرهی اشخاص حاضر در آن عکس، شبیه جوانان دههی هفتادی خودمان بود. کنجکاو شدم. هکر که خود آمریکایی بود (در رویداد DEFCON افتخار آشنایی با من را یافته بود)…
❤7👍1👏1
آقای دکتر پزشکیان!
از لحظهای که انتخاب شدید برخی لمپنهای دنیای سیاست انتهای کار شما را استیضاح یا استعفا پیشگویی کردهاند. شنیدهام حتی برخی عالمنماها هم در محیطهای آکادمیک از عمر مستعجل دولت شما تُرَهات میبافند. لطفا وارد بازی کوتولهها نشوید. مطابق تشخیص درست شما، قلب ایران مجروح است و فرصت اندک!
کم نبودند کسانی همچو من که سالهاست انتخابات را از معنی تهی میدانستند، اما اینبار با دلی خون و چشمی اشکبار به شما رای دادهاند تا شاید مرهمی بر زخمهای سرزمینمان باشید. یقین دارم که «إنَّ حَيَاةَ القَلبِ بِالعِلمِ وَالإِرَادَةِ وَالهِمَّةِ/ بیشک زنده ماندن قلب به علم، خواستن و تلاش بستگی دارد»*، من یقین دارم کسی که این فراز از شعر حیدربابا را در ایام انتخابات بهزیبایی هرچه تمام برایمان خواند، جوانمرد است و پای عهد خویش میماند:
حیدربابا ایگیت امک ایتیرمز
عمر کچهر افسوس بره بیتیرمز
نامرداولان عمری باشا یتیرمز
بیزده والاه اونوتماریق سیزلری
گورممسک حلال ائدین بیزلری
حیدربابا! جوانمرد محبت را از یاد نمیبرد
عمر میگذرد و افسوس حاصلی ندارد
ناجوانمرد به سرمنزل مقصود نمیرسد
به خدا قسم که ما شما را فراموش نمیکنیم
اگر هم ندیدیمتان حلالمان کنید
(۳/۳)
* ابن القیم جوزیة، مدارج السالکین
@onejot
از لحظهای که انتخاب شدید برخی لمپنهای دنیای سیاست انتهای کار شما را استیضاح یا استعفا پیشگویی کردهاند. شنیدهام حتی برخی عالمنماها هم در محیطهای آکادمیک از عمر مستعجل دولت شما تُرَهات میبافند. لطفا وارد بازی کوتولهها نشوید. مطابق تشخیص درست شما، قلب ایران مجروح است و فرصت اندک!
کم نبودند کسانی همچو من که سالهاست انتخابات را از معنی تهی میدانستند، اما اینبار با دلی خون و چشمی اشکبار به شما رای دادهاند تا شاید مرهمی بر زخمهای سرزمینمان باشید. یقین دارم که «إنَّ حَيَاةَ القَلبِ بِالعِلمِ وَالإِرَادَةِ وَالهِمَّةِ/ بیشک زنده ماندن قلب به علم، خواستن و تلاش بستگی دارد»*، من یقین دارم کسی که این فراز از شعر حیدربابا را در ایام انتخابات بهزیبایی هرچه تمام برایمان خواند، جوانمرد است و پای عهد خویش میماند:
حیدربابا ایگیت امک ایتیرمز
عمر کچهر افسوس بره بیتیرمز
نامرداولان عمری باشا یتیرمز
بیزده والاه اونوتماریق سیزلری
گورممسک حلال ائدین بیزلری
حیدربابا! جوانمرد محبت را از یاد نمیبرد
عمر میگذرد و افسوس حاصلی ندارد
ناجوانمرد به سرمنزل مقصود نمیرسد
به خدا قسم که ما شما را فراموش نمیکنیم
اگر هم ندیدیمتان حلالمان کنید
(۳/۳)
* ابن القیم جوزیة، مدارج السالکین
@onejot
Telegram
یادداشتها بر داشتها
حماسهی «ما» مردم
پردهی اول
خدا رفتگانتان را بیامرزد. پدربزگم اهل فضل و ادب بود. شاعر بود، خطاط بود و در خطهی جنوب از سرآمدان شعر و ادب زمانهی خودش؛ در زمانهای که بر حسب «اتفاق» برخی از همین بزرگان فرهنگ و اندیشه در پارهای از امور مملکتی به خدمت…
پردهی اول
خدا رفتگانتان را بیامرزد. پدربزگم اهل فضل و ادب بود. شاعر بود، خطاط بود و در خطهی جنوب از سرآمدان شعر و ادب زمانهی خودش؛ در زمانهای که بر حسب «اتفاق» برخی از همین بزرگان فرهنگ و اندیشه در پارهای از امور مملکتی به خدمت…
❤10👍2👎1
Forwarded from یادداشتها بر داشتها
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«در آغاز کلمه بود. کلمه نزد خدا بود. کلمه خدا بود.»
اولین آیات انجیل یوحنا
اولین آیات انجیل یوحنا
❤8❤🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به قول عرب «حُزن العزاء ووقار الأداء». این را با شکوه هر چه تمامتر در حسین فخری میتوان یافت.
@onejot
@onejot
❤8👍2
تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست
حدیث بادفروشان چه میکنی باور؟!
سالها پیش در یک مهمانی خانوادگی در استکهلم خانم مهندس کامپیوتر جوانی از من دربارهی چیستی بیتکوین سوال کرد. خود را کارمند شرکت Systemboleget معرفی میکرد. Systembolaget واژهای سوئدی است به معنی کمپانی سیستم! خواننده شاید فکر کند که این واژه، نام برازندهای برای یک شرکت در حوزهی «فناوری اطلاعات و ارتباطات» است؛ غافل از اینکه نام تنها کمپانیِ انحصاریِ عرضهی مشروبات الکلی در سوئد است که در سراسر سوئد فروشگاههای زنجیرهای دارد.
دربارهی سلیقه (یا منطق) سوئدیها در نامگزینی همین بس که یادم میآید روزی که به دعوت دانشگاه استکهلم در منطقه Kista (مشغول الذمه هستید اگر کیستا بخوانید تلفظش در سوئدی شیستا است) وقتی وارد دپارتمان کامپیوتر شدم، دیدم نام دپارتمان Department of computer and Systems Sciences است ترجمهاش چیزی در این مایهها میشود: «دپارتمان کامپیوتر و علوم سیستمها! آخر چرا؟! به قول مرحوم شاملو هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خویش برنخاست که اینها به نامگذاری نشستهاند! دقایقی درباره منطق و معنای نامگذاری پرسیدم. بسیاری از اعضای دپارتمان معتقد بودند که اسمی بیمسما است، اما کسی پا پیش نگذاشته بود تا تغییرش دهد. من هم که مهمان بودم و زیاده جسارت بود. دست آخر هم که دیدند دستبردار نیستم گفتند «حالا چایتان سرد نشود!».
برگردیم به بیتکوین! خانم مهندس پرسش اصلیاش این بود که مابهازای ارزهای دیجیتال چیست؟ و وقتی پاسخ شنید «هیچ!» برآشفت که خب پس برای چه برخی معتقدند که به علت پایانپذیر بودن معادن طلا و … در آینده بشر نمیتواند برای پولهای رایج (غیر از دلار بیپشتوانه) پشتوانهای از طلا و نفت و … بتراشد و به نفع محیط زیست است که بشر بهجای چاپ پول و پشتیبانی از آن، به ارز دیجیتال روی بیاورد. ضربهی آخر را به منارجنبان ایگوهایش زمانی زدم که گفتم همین بیتکوین که سنگش را به سینه میزنی، یکی از بزرگترین قاتلان انرژی است و منبع تامین آن عمدتا سوختهای فسیلی است. اگر چرتکه بیندازی، از ارزهای مرسوم برای محیطزیست خطرناکتر است.
راستش را بخواهید از او به عنوان یک مهندس کامپیوتر فارغالتحصیل از دانشگاه چالمرز توقع نداشتم که اینها را بداند. چون در دو دانشگاه مختلف از نزدیک دیدهام که وقتی بودجهی پژوهشی دپارتمان بهدرستی جذب نمیشود و سال تحصیلی رو به اتمام است، رئیس دپارتمانها چگونه با به ابتذال کشاندن علم و پژوهش با راهاندازی سمینارهایی با عناوینی مانند Circular Economy و یا Sustainable Business برخی کمپانیها را به طمع میاندازند که «آی خانهدار و بچهدار! بیایید و با کمک تکنولوژی بیتکوین و نظایر آن بهرهوری و صرفهجویی را برای کسب و کارتان به ارمغان ببرید» و اگر همان موقع یقهی جناب رئیس دپارتمان را بگیری و بپرسی «آیا دربارهی اقتصادِ انرژیِ نسخهای که برای این بینوایان میپیچی، چرتکه انداختهای یا نه؟!» خواهد گفت که درویش را دم غنیمت است!
این یادداشت در پی بیان حقایقی از پشت پردهی ارزهای دیجیتالی (نظیر بیت کوین) است تا به خواننده بینش صحیحی از همستر تلگرام بدهد. همستری که یکی از اذناب همین شجرهی خبیثه است و با بیش از دویست میلیون کاربر فعال و به لطف مردم همیشه در صحنهی ما توانسته رتبه سوم سرعت رشد یک اپلیکیشن را در طول تاریخ بشر کسب نماید.
اما میخواهم حرف آخر را همین اول بزنم؛ بیت کوین به وجود آمد (در سال 2008 میلادی) تا مفهوم ارز دیجیتال را به دنیا عرضه کند، اما تکنولوژی پشت پردهی آن، بلاک چین Blockchain، کاربردهای بسیار مهمتر و ارزشمندتری در حوزههای گوناگون دارد و بهراحتی میتوان چشم بر بیت کوین و اذنابش بست. به عبارت دیگر حاشیهی بیت کوین پررنگتر از متن آن است!
با مثالی ساده توضیحش میدهم. قرص آسپیرین را همه میشناسیم. جناب فلیکس هافمن، شیمیدان شرکت بایر آلمان، در سال 1897 میلادی آن را فرموله کرد. هدف اصلی از ساخت این دارو استفاده از آن به عنوان یک تسکیندهندهی درد (و ضد التهاب) بود و سالیان سال هم همین کاربرد را داشت. حتی شاید هنوز هم به همین منظور تجویز شود. اما بعدها آسپیرین حاشیهای یافت از متن آن بسیار پررنگتر؛ تحقیقات نشان داد که این دارو در رقیقکردن خون و در نتیجه پیشگیری از سکتههای قلبی و مغزی موثر است و چنین بود که امروزه بیشترین تجویزش برای بیماران قلبی و عروقی است.
درباره بیتکوین (و البته تکنولوژی پشت آن یعنی بلاکچین) در سال 2008 میلادی مقالهای چاپ شد با عنوان سیستم پول الکترونیکی همتا به همتا (Peer-To-Peer) با نام مستعار ساتوشی نیکاموتا. همین نقطهی مبدئی شد و سیستم ارز دیجیتال بیتکوین در ژانویهی سال بعد از آن (2009) شروع به کار کرد. (۴/۱)👇
@onejot
حدیث بادفروشان چه میکنی باور؟!
سالها پیش در یک مهمانی خانوادگی در استکهلم خانم مهندس کامپیوتر جوانی از من دربارهی چیستی بیتکوین سوال کرد. خود را کارمند شرکت Systemboleget معرفی میکرد. Systembolaget واژهای سوئدی است به معنی کمپانی سیستم! خواننده شاید فکر کند که این واژه، نام برازندهای برای یک شرکت در حوزهی «فناوری اطلاعات و ارتباطات» است؛ غافل از اینکه نام تنها کمپانیِ انحصاریِ عرضهی مشروبات الکلی در سوئد است که در سراسر سوئد فروشگاههای زنجیرهای دارد.
دربارهی سلیقه (یا منطق) سوئدیها در نامگزینی همین بس که یادم میآید روزی که به دعوت دانشگاه استکهلم در منطقه Kista (مشغول الذمه هستید اگر کیستا بخوانید تلفظش در سوئدی شیستا است) وقتی وارد دپارتمان کامپیوتر شدم، دیدم نام دپارتمان Department of computer and Systems Sciences است ترجمهاش چیزی در این مایهها میشود: «دپارتمان کامپیوتر و علوم سیستمها! آخر چرا؟! به قول مرحوم شاملو هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خویش برنخاست که اینها به نامگذاری نشستهاند! دقایقی درباره منطق و معنای نامگذاری پرسیدم. بسیاری از اعضای دپارتمان معتقد بودند که اسمی بیمسما است، اما کسی پا پیش نگذاشته بود تا تغییرش دهد. من هم که مهمان بودم و زیاده جسارت بود. دست آخر هم که دیدند دستبردار نیستم گفتند «حالا چایتان سرد نشود!».
برگردیم به بیتکوین! خانم مهندس پرسش اصلیاش این بود که مابهازای ارزهای دیجیتال چیست؟ و وقتی پاسخ شنید «هیچ!» برآشفت که خب پس برای چه برخی معتقدند که به علت پایانپذیر بودن معادن طلا و … در آینده بشر نمیتواند برای پولهای رایج (غیر از دلار بیپشتوانه) پشتوانهای از طلا و نفت و … بتراشد و به نفع محیط زیست است که بشر بهجای چاپ پول و پشتیبانی از آن، به ارز دیجیتال روی بیاورد. ضربهی آخر را به منارجنبان ایگوهایش زمانی زدم که گفتم همین بیتکوین که سنگش را به سینه میزنی، یکی از بزرگترین قاتلان انرژی است و منبع تامین آن عمدتا سوختهای فسیلی است. اگر چرتکه بیندازی، از ارزهای مرسوم برای محیطزیست خطرناکتر است.
راستش را بخواهید از او به عنوان یک مهندس کامپیوتر فارغالتحصیل از دانشگاه چالمرز توقع نداشتم که اینها را بداند. چون در دو دانشگاه مختلف از نزدیک دیدهام که وقتی بودجهی پژوهشی دپارتمان بهدرستی جذب نمیشود و سال تحصیلی رو به اتمام است، رئیس دپارتمانها چگونه با به ابتذال کشاندن علم و پژوهش با راهاندازی سمینارهایی با عناوینی مانند Circular Economy و یا Sustainable Business برخی کمپانیها را به طمع میاندازند که «آی خانهدار و بچهدار! بیایید و با کمک تکنولوژی بیتکوین و نظایر آن بهرهوری و صرفهجویی را برای کسب و کارتان به ارمغان ببرید» و اگر همان موقع یقهی جناب رئیس دپارتمان را بگیری و بپرسی «آیا دربارهی اقتصادِ انرژیِ نسخهای که برای این بینوایان میپیچی، چرتکه انداختهای یا نه؟!» خواهد گفت که درویش را دم غنیمت است!
این یادداشت در پی بیان حقایقی از پشت پردهی ارزهای دیجیتالی (نظیر بیت کوین) است تا به خواننده بینش صحیحی از همستر تلگرام بدهد. همستری که یکی از اذناب همین شجرهی خبیثه است و با بیش از دویست میلیون کاربر فعال و به لطف مردم همیشه در صحنهی ما توانسته رتبه سوم سرعت رشد یک اپلیکیشن را در طول تاریخ بشر کسب نماید.
اما میخواهم حرف آخر را همین اول بزنم؛ بیت کوین به وجود آمد (در سال 2008 میلادی) تا مفهوم ارز دیجیتال را به دنیا عرضه کند، اما تکنولوژی پشت پردهی آن، بلاک چین Blockchain، کاربردهای بسیار مهمتر و ارزشمندتری در حوزههای گوناگون دارد و بهراحتی میتوان چشم بر بیت کوین و اذنابش بست. به عبارت دیگر حاشیهی بیت کوین پررنگتر از متن آن است!
با مثالی ساده توضیحش میدهم. قرص آسپیرین را همه میشناسیم. جناب فلیکس هافمن، شیمیدان شرکت بایر آلمان، در سال 1897 میلادی آن را فرموله کرد. هدف اصلی از ساخت این دارو استفاده از آن به عنوان یک تسکیندهندهی درد (و ضد التهاب) بود و سالیان سال هم همین کاربرد را داشت. حتی شاید هنوز هم به همین منظور تجویز شود. اما بعدها آسپیرین حاشیهای یافت از متن آن بسیار پررنگتر؛ تحقیقات نشان داد که این دارو در رقیقکردن خون و در نتیجه پیشگیری از سکتههای قلبی و مغزی موثر است و چنین بود که امروزه بیشترین تجویزش برای بیماران قلبی و عروقی است.
درباره بیتکوین (و البته تکنولوژی پشت آن یعنی بلاکچین) در سال 2008 میلادی مقالهای چاپ شد با عنوان سیستم پول الکترونیکی همتا به همتا (Peer-To-Peer) با نام مستعار ساتوشی نیکاموتا. همین نقطهی مبدئی شد و سیستم ارز دیجیتال بیتکوین در ژانویهی سال بعد از آن (2009) شروع به کار کرد. (۴/۱)👇
@onejot
👏4
پیش از هر چیز باید دید بلاکچین چگونه کار میکند؟ فرض کنید که یک کتابخانه شعبههایی دارد (هر شعبهی کتابخانه در این تمثیل، تشبیهی از یک Node است). هر شعبه دفتری دارد برای ثبت کتبِ بهامانتگرفتهشده و کتب موجود خود. (این دفتر در این تمثیل تشبیهی است از Ledger یا همان دفتر مفاصاحساب.
تمامی شعب در بدو کار، قوانینی را بهصورت اتوماتیک پذیرفتهاند. مثلا میزانِ جریمهی دیرکرد کتاب (که در این تمثیل تشبیهی از Smart Contract یا همان قرارداد هوشمند است).
درخواست به امانت گرفتن هر کتاب را یک تراکنش (transaction) مینامیم. اگر کسی کتابی را از شعبهای به امانت بگیرد،
تمامی دفترهای ثبت (Ledger ها) در تمامی شعب باید آن را ثبت کنند.
قبل از به امانت سپردنِ هر کتاب، در هر شعبهای، تمامی شعب مطابق قوانینِ ازپیشتعیینشده و مورد توافق (Consensus Algorithm یا همان الگوریتم اجماع) تمامی ملاحظاتِ درخواست را میسنجند و تنها در صورتی درخواست اجرا و ثبت میشود که همهی شعب، متفقالقول صحت آن را تایید کنند. اگر کتابی در یک شعبه به امانت سپرده شد (یعنی تراکنشی اتفاق افتاد) آنگاه تمامی شعب موظفند که دفتر ثبت خود را با درج آن تراکنش بهروزرسانی کنند.
به نظر من با تشبیهات فوق میتوان کل فرایند بلاکچین را اینطور سادهسازی کرد: در هر شبکهی بلاکچین که شما عضو میشوید (عضو شدن منوط به نصب نرمافزار مربوطه، ایجاد اکانت، کیف پول الکترونیکی و... است) شما به منزلهی یکی از آن شعب کتابخانه هستید. عضو شدن شما بهمعنیِ پذیرفتنِ قوانین آن شبکهی بلاکچین (Smart Contract) است. در شبکههای بلاکچین نظیر BitCoin هدف از عضو شدن، انجام تراکنشی (Transaction) با کامپیوتر شما است که مثلا در مثال بیتکوین استخراج (Mining) سکهی دیجیتال است.
آن خانم مهندس مشتاق بود بداند که مثلا در بیت کوین استخراج رمزارز به چه معنی است؟ به او گفتم معنایش این است که مثلا کامپیوتر شما (یا همان ماینر) موظف است یک پازلی را حل کند و در صورت حل آن یک جایزه به او میدهند که آن جایزه مثلا یک سکه مجازی است. و ادامه دادم این پازل برای همه اعضاء (همه کامپیوترهای عضو شبکه آن رمزارز) یکسان است. پرسید پس اگر چند کامپیوتر توانستند آن را حل کنند جایزه به چه کسی تعلق میگیرد؟ گفتم مثلا هر کس زودتر حل کند. پرسید اگر چند کامپیوتر همزمان بتوانند آن پازل را حل کنند، جایزه به چه کسی تعلق میگیرد؟ گفتم مطابق قوانین در شبکههای مختلف (رمزارزها) برای حل این چالش راهکارهای مختلفی وجود دارد. مثلا جایزه را به کامپیوتری میدهند که مطابقِ پروندهاش پیشینهی تلاش بیشتری در حل پازلهای ماقبل آن داشته است! پرسید اصلا این پازلها چیستند؟
حسابی از سورچرانی در مهمانی عقب افتاده بودم و رقبا دیگر نفس خوردن نداشتند و از *مائدهی مهمانی صرفا خوانی باقی مانده بود و دیدم این هم دستبردار نیست. خواستم قلم و کاغذی بیاورد تا برایش ماهیت اینگونه پازلها را توضیح بدهم. راستش را بخواهید چون این پازلها ماهیت محاسباتی دارند با خودم گفتم تا شروع به توضیح دادن کنم از یادگیری منصرف میشود، اما از قضای روزگار کاشف به عمل آمد لیسانسش را در ریاضیات محض از دانشگاه شریف گرفته است! انجام محاسبات مبتنی بر توابع درهمساز (Hash Functions) را توضیح دادم و گفتم که چگونه به کامپیوترها تکلیف میشود که مثلا با محاسبات پیدرپی تلاش کنند تا یک مقدار عددی (که حاصل از خروجی آن توابع درهمساز است) را پیدا کنند که واجد شرایط خاصی باشد (آن شرایط خاص مثلا میتواند این باشد که عدد محاسبهشده با ماشینها باید کوچکتر از یک عدد تعیینشدهدر پازل باشد).
تا انتهای مطلب را با دقت گوش فراداد. دیگر کم مانده بود دربارهی به وجود نیامدن تصادم (Collision) در الگوریتم SHA256 از من اثبات ریاضی بخواهد! اما برملا شدنِ ماهیت اینگونه پازلها باعث شده بود که یک سوال فلسفی برایش پیش بیاید که خب صرف توان پردازشی انرژی برق و … برای حل چنین پازلهایی چه نفعی برای بشر دارد؟ به عبارت دیگر میپرسید حالا مثلا پازلهایی از این قبیل حل هم شد. ثم ماذا؟ پاسخ شنید هیچ! (۴/۲) 👇
@onejot
تمامی شعب در بدو کار، قوانینی را بهصورت اتوماتیک پذیرفتهاند. مثلا میزانِ جریمهی دیرکرد کتاب (که در این تمثیل تشبیهی از Smart Contract یا همان قرارداد هوشمند است).
درخواست به امانت گرفتن هر کتاب را یک تراکنش (transaction) مینامیم. اگر کسی کتابی را از شعبهای به امانت بگیرد،
تمامی دفترهای ثبت (Ledger ها) در تمامی شعب باید آن را ثبت کنند.
قبل از به امانت سپردنِ هر کتاب، در هر شعبهای، تمامی شعب مطابق قوانینِ ازپیشتعیینشده و مورد توافق (Consensus Algorithm یا همان الگوریتم اجماع) تمامی ملاحظاتِ درخواست را میسنجند و تنها در صورتی درخواست اجرا و ثبت میشود که همهی شعب، متفقالقول صحت آن را تایید کنند. اگر کتابی در یک شعبه به امانت سپرده شد (یعنی تراکنشی اتفاق افتاد) آنگاه تمامی شعب موظفند که دفتر ثبت خود را با درج آن تراکنش بهروزرسانی کنند.
به نظر من با تشبیهات فوق میتوان کل فرایند بلاکچین را اینطور سادهسازی کرد: در هر شبکهی بلاکچین که شما عضو میشوید (عضو شدن منوط به نصب نرمافزار مربوطه، ایجاد اکانت، کیف پول الکترونیکی و... است) شما به منزلهی یکی از آن شعب کتابخانه هستید. عضو شدن شما بهمعنیِ پذیرفتنِ قوانین آن شبکهی بلاکچین (Smart Contract) است. در شبکههای بلاکچین نظیر BitCoin هدف از عضو شدن، انجام تراکنشی (Transaction) با کامپیوتر شما است که مثلا در مثال بیتکوین استخراج (Mining) سکهی دیجیتال است.
آن خانم مهندس مشتاق بود بداند که مثلا در بیت کوین استخراج رمزارز به چه معنی است؟ به او گفتم معنایش این است که مثلا کامپیوتر شما (یا همان ماینر) موظف است یک پازلی را حل کند و در صورت حل آن یک جایزه به او میدهند که آن جایزه مثلا یک سکه مجازی است. و ادامه دادم این پازل برای همه اعضاء (همه کامپیوترهای عضو شبکه آن رمزارز) یکسان است. پرسید پس اگر چند کامپیوتر توانستند آن را حل کنند جایزه به چه کسی تعلق میگیرد؟ گفتم مثلا هر کس زودتر حل کند. پرسید اگر چند کامپیوتر همزمان بتوانند آن پازل را حل کنند، جایزه به چه کسی تعلق میگیرد؟ گفتم مطابق قوانین در شبکههای مختلف (رمزارزها) برای حل این چالش راهکارهای مختلفی وجود دارد. مثلا جایزه را به کامپیوتری میدهند که مطابقِ پروندهاش پیشینهی تلاش بیشتری در حل پازلهای ماقبل آن داشته است! پرسید اصلا این پازلها چیستند؟
حسابی از سورچرانی در مهمانی عقب افتاده بودم و رقبا دیگر نفس خوردن نداشتند و از *مائدهی مهمانی صرفا خوانی باقی مانده بود و دیدم این هم دستبردار نیست. خواستم قلم و کاغذی بیاورد تا برایش ماهیت اینگونه پازلها را توضیح بدهم. راستش را بخواهید چون این پازلها ماهیت محاسباتی دارند با خودم گفتم تا شروع به توضیح دادن کنم از یادگیری منصرف میشود، اما از قضای روزگار کاشف به عمل آمد لیسانسش را در ریاضیات محض از دانشگاه شریف گرفته است! انجام محاسبات مبتنی بر توابع درهمساز (Hash Functions) را توضیح دادم و گفتم که چگونه به کامپیوترها تکلیف میشود که مثلا با محاسبات پیدرپی تلاش کنند تا یک مقدار عددی (که حاصل از خروجی آن توابع درهمساز است) را پیدا کنند که واجد شرایط خاصی باشد (آن شرایط خاص مثلا میتواند این باشد که عدد محاسبهشده با ماشینها باید کوچکتر از یک عدد تعیینشدهدر پازل باشد).
تا انتهای مطلب را با دقت گوش فراداد. دیگر کم مانده بود دربارهی به وجود نیامدن تصادم (Collision) در الگوریتم SHA256 از من اثبات ریاضی بخواهد! اما برملا شدنِ ماهیت اینگونه پازلها باعث شده بود که یک سوال فلسفی برایش پیش بیاید که خب صرف توان پردازشی انرژی برق و … برای حل چنین پازلهایی چه نفعی برای بشر دارد؟ به عبارت دیگر میپرسید حالا مثلا پازلهایی از این قبیل حل هم شد. ثم ماذا؟ پاسخ شنید هیچ! (۴/۲) 👇
@onejot
👏5👍1
شاید چنین حجمی از بیهودگی، شما را نیز دلزده کند. اما از واقعیت گریزی نیست. این داستان کلی رمزارزهاست که معروفترینشان بیت کوین یا اتریم است. حالا تصور کنید کسی شبکهی رمزارزی بسازد و به دنبال جذب مشتریان جدیدی باشد تا پس از مدتی بتواند بزرگی شبکهی مشتریان را (که اعتبار شبکهی رمزارزش است) به ارزش افزوده تبدیل کند. هیچ مهم نیست که پشت پردهی این رمزارز نوظهور چه کسی با چه توان اقتصادی یا حتی با چه انگیزهای نشسته است. کارکرد آن رمزارز (به هر نامی که باشد حتی ShitCoin) همانی است که گفتیم.
خانم مهندس جوان داستان ما بعد از روضههایی که از من شنید، این بار مصر بود که بداند آیا باید به انگیزهی کسب سود، وارد این بازی شد یا نه؟! به چندین زبان فنی منصرفش کردم و به او گفتم که تنها کارکرد مطمئن رمزارزها برای اشخاص عادی، جابهجایی سریع پول از یک کشور به کشور دیگر است.
آنچه او نپرسید ولی در این یادداشت به آن خواهم پرداخت کارکردهای مفید تکنولوژی بلاکچین است. چنان که در مثال کتابخانه شرح دادم، معماریای که برای بلاکچین پیشنهاد شده عبارت است از زنجیرهای از تراکنشهای ثبتشده که به لطف استفاده از تکنیکهای رمزنگاری و درهمسازی (شرح جزئیاتش از حوصلهی این نبشته خارج است) واجد دو شرط مهم است:
اول: اصالت تراکنشها خدشهناپذیر است، به کتابخانه بازگردیم. اگر هر یک از شعب آن کتابخانه کتابی را به کسی قرض دهد (یعنی در عالم واقع تراکنشی انجام شود یا، به زبان بلاکچینی، پازلی حل شود) شرح ماوقع در سیاههای Ledger ثبت میشود. آن هم نه یک بار بلکه هزاران بار و بهمجرد ثبت هر تراکنش، دیگر یک واو آن را هم نمیتوان تغییر داد.
میان علما رایج است هرگاه که بخواهند بلاکچین را تخفیف بدهند اتفاقا همین نقطهقوت آن را با گفتن این جمله به باد هجو میگیرند: Garbage in, Garbage out یعنی اگر آشغال واردش شود عین همان آشغال بی هیچ تغییر یا تبدیلی از آن خارج میشود. با قدری تامل شاید بتوان برای این خاصیت بلاکچین کاربردهای متفاوتی تراشید. مثلا رایگیری الکترونیکی! (E-Voting). تعداد پایاننامهها و مقالات در این حوزه روزافزون است. همچنین استارتآپهای موفقی نظیر Voatz در سالهای اخیر کارنامهی درخشانی در این حوزه از خود بر جای گذاشتهاند.
کاربرد دیگر بلاکچین میتواند امنسازی سایبری زنجیرههای تولید یا توزیع باشد. گویی که ساختار متصل و زنجیرهوار بلاکچین برای اینگونه کاربردها ساخته شده باشد. یک مثال مبرز در این حوزه به پلتفرم شرکت IBM در به کار گرفتن بلاکچین در حوزهی زنجیرهی تامین صنعت غذایی مربوط میشود. از دیگر کاربردهای بسیار مهم بلاکچین استفاده از آن در حوزهی امنسازی ثبت اطلاعات محرمانه در راستای حفظ حریم شخصی است. مثلا میتوان به کمک بلاکچین میتوان ذخیرهسازی و امنسازی تبادل مدارک پزشکی بیماران را انجام داد.این شرکت مثال موفقی از این کارکرد به شمار میآید.
در خود اقتصاد بلاکچین نسبت به ارز دیجیتال کاربردهای بسیار مفیدتری دارد. مثلا به کار بستن بلاکچین (و به تبع آن به کار گرفتن قراردادهای هوشمند) در چانهزنیهای معاملاتی و همچنین عقد قراردادها و ثبت تراکنشهای مالی و اقتصادی، میتواند به حذف بسیاری از واسطهها منجر شود و در نتیجه هزینهها به نفع طرفین معامله کاهش یابد. با جستوجویی ساده روشن میشود در دنیا چه مطالعات آکادمیکی در این حوزهها انجام شده است. اینها مثالهای گلدرشتی از بکارگیری بلاکچین در اقتصاد بود.
بگذارید یک مثال جزئیتر بزنم. شما اگر ساکن ایالات متحده باشید، بسیاری از کمپانیهای بیمه پس از عقد قرارداد بیمهی ماشینتان، شما را به عضویت شبکه بلاکچینی خود (که درون اپلیکیشن موبایل کمپانی تعبیه شده) درمیآورند. حال اگر برای ماشینتان اتفاقی بیفتد، کافی است گوشی موبایلتان را به گوشی موبایل رانندهی طرف تصادف خود بزنید (Tap). چون بهصورت خودکار و با قدرتِ اعجازِ احرازِ هویت مبتنی بر بلاکچین، طرفین تصادف در کسری از ثانیه احراز هویت میشوند. یعنی دیگر نیازی نیست اطلاعات یا مدارک شخصیشان را با یکدیگر یا با شرکتهای بیمهی طرف قرارداد خود تبادل کنند. زیرا همه عضو یک شبکهی بلاکچین هستند که فرایند احراز هویتشان در ابتدای عضویت انجام شده و نیازی به دوبارهکاری نیست. کمپانیهایی نظیر Allstate و Geico از السابقون السابقون چنین استفادههایی از بلاکچین در صنعت بیمه هستند. (۴/۳) 👇
@onejot
خانم مهندس جوان داستان ما بعد از روضههایی که از من شنید، این بار مصر بود که بداند آیا باید به انگیزهی کسب سود، وارد این بازی شد یا نه؟! به چندین زبان فنی منصرفش کردم و به او گفتم که تنها کارکرد مطمئن رمزارزها برای اشخاص عادی، جابهجایی سریع پول از یک کشور به کشور دیگر است.
آنچه او نپرسید ولی در این یادداشت به آن خواهم پرداخت کارکردهای مفید تکنولوژی بلاکچین است. چنان که در مثال کتابخانه شرح دادم، معماریای که برای بلاکچین پیشنهاد شده عبارت است از زنجیرهای از تراکنشهای ثبتشده که به لطف استفاده از تکنیکهای رمزنگاری و درهمسازی (شرح جزئیاتش از حوصلهی این نبشته خارج است) واجد دو شرط مهم است:
اول: اصالت تراکنشها خدشهناپذیر است، به کتابخانه بازگردیم. اگر هر یک از شعب آن کتابخانه کتابی را به کسی قرض دهد (یعنی در عالم واقع تراکنشی انجام شود یا، به زبان بلاکچینی، پازلی حل شود) شرح ماوقع در سیاههای Ledger ثبت میشود. آن هم نه یک بار بلکه هزاران بار و بهمجرد ثبت هر تراکنش، دیگر یک واو آن را هم نمیتوان تغییر داد.
میان علما رایج است هرگاه که بخواهند بلاکچین را تخفیف بدهند اتفاقا همین نقطهقوت آن را با گفتن این جمله به باد هجو میگیرند: Garbage in, Garbage out یعنی اگر آشغال واردش شود عین همان آشغال بی هیچ تغییر یا تبدیلی از آن خارج میشود. با قدری تامل شاید بتوان برای این خاصیت بلاکچین کاربردهای متفاوتی تراشید. مثلا رایگیری الکترونیکی! (E-Voting). تعداد پایاننامهها و مقالات در این حوزه روزافزون است. همچنین استارتآپهای موفقی نظیر Voatz در سالهای اخیر کارنامهی درخشانی در این حوزه از خود بر جای گذاشتهاند.
کاربرد دیگر بلاکچین میتواند امنسازی سایبری زنجیرههای تولید یا توزیع باشد. گویی که ساختار متصل و زنجیرهوار بلاکچین برای اینگونه کاربردها ساخته شده باشد. یک مثال مبرز در این حوزه به پلتفرم شرکت IBM در به کار گرفتن بلاکچین در حوزهی زنجیرهی تامین صنعت غذایی مربوط میشود. از دیگر کاربردهای بسیار مهم بلاکچین استفاده از آن در حوزهی امنسازی ثبت اطلاعات محرمانه در راستای حفظ حریم شخصی است. مثلا میتوان به کمک بلاکچین میتوان ذخیرهسازی و امنسازی تبادل مدارک پزشکی بیماران را انجام داد.این شرکت مثال موفقی از این کارکرد به شمار میآید.
در خود اقتصاد بلاکچین نسبت به ارز دیجیتال کاربردهای بسیار مفیدتری دارد. مثلا به کار بستن بلاکچین (و به تبع آن به کار گرفتن قراردادهای هوشمند) در چانهزنیهای معاملاتی و همچنین عقد قراردادها و ثبت تراکنشهای مالی و اقتصادی، میتواند به حذف بسیاری از واسطهها منجر شود و در نتیجه هزینهها به نفع طرفین معامله کاهش یابد. با جستوجویی ساده روشن میشود در دنیا چه مطالعات آکادمیکی در این حوزهها انجام شده است. اینها مثالهای گلدرشتی از بکارگیری بلاکچین در اقتصاد بود.
بگذارید یک مثال جزئیتر بزنم. شما اگر ساکن ایالات متحده باشید، بسیاری از کمپانیهای بیمه پس از عقد قرارداد بیمهی ماشینتان، شما را به عضویت شبکه بلاکچینی خود (که درون اپلیکیشن موبایل کمپانی تعبیه شده) درمیآورند. حال اگر برای ماشینتان اتفاقی بیفتد، کافی است گوشی موبایلتان را به گوشی موبایل رانندهی طرف تصادف خود بزنید (Tap). چون بهصورت خودکار و با قدرتِ اعجازِ احرازِ هویت مبتنی بر بلاکچین، طرفین تصادف در کسری از ثانیه احراز هویت میشوند. یعنی دیگر نیازی نیست اطلاعات یا مدارک شخصیشان را با یکدیگر یا با شرکتهای بیمهی طرف قرارداد خود تبادل کنند. زیرا همه عضو یک شبکهی بلاکچین هستند که فرایند احراز هویتشان در ابتدای عضویت انجام شده و نیازی به دوبارهکاری نیست. کمپانیهایی نظیر Allstate و Geico از السابقون السابقون چنین استفادههایی از بلاکچین در صنعت بیمه هستند. (۴/۳) 👇
@onejot
Voatz
Home - Voatz secure and convenient voting anywhere
Voatz uses cutting edge technology to enable secure and accessible mobile voting from anywhere.
👏3👍1
دوم: بلاکچین به علت بهرهگیری از یک سیستم رمزنگاری (بهنام نامتقارن یا کلید عمومی) از سویی اصالت هر تراکنش و انجامدهندهی آن تراکنش را تضمین میکند (چنین تضمینی برای اعضای هر شبکهی بلاکچین اعتمادآور و لازم است) و از سوی دیگر آن سیستم رمزنگاری (نامتقارن) این امکان را به اعضای یک شبکهی بلاکچین میدهد تا با برگزیدن یک شناسهی عمومی بتوانند اطلاعات شخصی خود را مکتوم نگاه دارند و از دید سایر اعضا ناشناس بمانند. درست مانند اینکه شما عضو یک شبکهی مجازی هستید ولی از نام مستعار و یک آواتار به جای نام و تصویر واقعی خود استفاده میکنید. در این ناشناسی فواید و مضراتی وجود دارد البته لقوم یتفکرون!
یکی از مهمترین فواید ناشناس ماندن استفاده از شبکههای بلاکچینی نظیر بیتکوین برای پولشویی و معاملات سیاه و حتی دور زدن تحریمهاست. و خب در این آخری ایران هم از طرق کشورهای پراکسی خود منتفع است. شاید بپرسید که «ناشناس ماندن» برای یک شبکهی ارزی بسیار خطرناک است! آری چنین است برادر. اما شما برای همقطاران خود ناشناسید نه برای صاحبان آن شبکه! البته هر چه شبکه گستردهتر باشد (نظیر بیتکوین) و در جغرافیای قضایی پهناورتری گسترانده شده باشد (یعنی اعضای آن شبکه شهروندان کشورهای مختلف دنیا باشند که تحت سیستمهای قضایی گوناگون زندگی کنند) به همان میزان تعقیب خطاکاران مشکلتر خواهد بود. وانگهی در شبکهای که میلیونها تراکنش زنجیروار و متعامد آن هم با نامهای مستعار در حال انجام است گاها پیدا کردن تراکنشهای سیاه کار سادهای نیست؛ حتی اگر سهجلد تمامی اعضای آن شبکه زیر بغلت باشد!
بروز و ظهور سیستمهای قارچگونهی مبتنی بر رمزارز مانند همسترکامبت درست مدیون همین خاصیت دوم شبکههای بلاکچینی است؛ یعنی «ناشناسی»!
در کشوری که دولتهای ورشکستهی آن بیشترین میزان یارانه را به بخش انرژی میدهند و روی مصرف آن تقریبا هیچ نظارت موثری ندارند، در کشوری که یک بطری بنزین از یک بطری آب ارزانتر است، در کشوری که شبکهی انتقال برق آن به شدت فرسوده و نامطمئن شده، در کشوری (دومین دارندهی ذخایر گاز دنیا) که برای تولید همین برق و مصارف صنعتی وزیر نفتش با افتخار از واردات گاز از روسیه به عنوان دستاورد معجزهسان دورهی وزارتش یاد میکند، مردمانش حالا دارند برق بیشتری مصرف میکنند تا با فیلترشکن به تلگرام متصل شوند که بتوانند از طریق کانال ناشناسی به عضویت شبکهی بلاکچینمحوری درآیند و با جنباندن انگشتان خود پول در بیاورند و هرگز از خود نمیپرسند که در این بیزینسپلن چه میدهند و چه میستانند!
البته آنچه در ایران ارزان است اینها که گفتم نیست؛ بلکه «زمان» است که بعد از «جان» و «آبرو» پشیزی ارزش ندارد! آیا هرگز از خودمان پرسیدهایم که چرا مردم سایر قارههای جهان به بازی همسترکامبت روی خوش نشان نمیدهند؟ آیا فکر میکنید که مثلا آنها در تامین معاش خود مشکلی ندارند و لاجرم نیازی به منبع درآمد اضافی ندارند؟ آیا هرگز از خود پرسیدهایم که با تحمیل این حجم از بار انرژی و اتلاف وقتمان اگر این بازی شبه رمزارزی نتواند جایگاهی در جدول ارزش رمزارزها پیدا کند آنگاه هودهی من و شما چه خواهد بود؟ حتی جا دارد بپرسیم که حتی اگر آن سرابی را که فراهمآورندگان این بازی مژده میدهند به حقیقت نزدیک باشد (قیمتهای پیشساختهشده برای هر HMSTR) باز هم آیا کاربر ایرانی از آن طرفی خواهد بست؟
آن که تا کنون از این بازی سود برده، سازندگان آن بودهاند و بس. یک بازار کاذبی برای من و شما ایجاد کردهاند که برای پیوستن به آن سر و دست میشکنیم و هزینههایی را بر خود هموار میکنیم؛ گاهی برای خرید توکن حتی از جیب پول میدهیم تا روزی با سودش برگردد! همهی اینها به امید واهی آن که برایمان در آینده مابهازایی داشته باشد. شاید فلسفیترین مغالطهای که من در این باب شنیده باشم این بوده که سنگ مفت گنجشک مفت! اما حاشا که سنگی که میاندازی مفت بوده باشد!
برای متخصصان امنیت البته ظهور این قبیل از بازیهای موسوم به کریپتو زنگ خطری جدی است. به خصوص در جامعهای مانند ما که فقر و طمع در تار و پود جامعه تنیده و کوچکترین کورسوی امیدی به کسب درآمد همه را وسوسه میکند. از این رو بروز حملات سایبری (مانند DDoS و Phishing) مبتنی بر سناریوهایی مشابه این بازیها قطعی است.
خلاصه عرض کنم:
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
(۴/۴)
@onejot
یکی از مهمترین فواید ناشناس ماندن استفاده از شبکههای بلاکچینی نظیر بیتکوین برای پولشویی و معاملات سیاه و حتی دور زدن تحریمهاست. و خب در این آخری ایران هم از طرق کشورهای پراکسی خود منتفع است. شاید بپرسید که «ناشناس ماندن» برای یک شبکهی ارزی بسیار خطرناک است! آری چنین است برادر. اما شما برای همقطاران خود ناشناسید نه برای صاحبان آن شبکه! البته هر چه شبکه گستردهتر باشد (نظیر بیتکوین) و در جغرافیای قضایی پهناورتری گسترانده شده باشد (یعنی اعضای آن شبکه شهروندان کشورهای مختلف دنیا باشند که تحت سیستمهای قضایی گوناگون زندگی کنند) به همان میزان تعقیب خطاکاران مشکلتر خواهد بود. وانگهی در شبکهای که میلیونها تراکنش زنجیروار و متعامد آن هم با نامهای مستعار در حال انجام است گاها پیدا کردن تراکنشهای سیاه کار سادهای نیست؛ حتی اگر سهجلد تمامی اعضای آن شبکه زیر بغلت باشد!
بروز و ظهور سیستمهای قارچگونهی مبتنی بر رمزارز مانند همسترکامبت درست مدیون همین خاصیت دوم شبکههای بلاکچینی است؛ یعنی «ناشناسی»!
در کشوری که دولتهای ورشکستهی آن بیشترین میزان یارانه را به بخش انرژی میدهند و روی مصرف آن تقریبا هیچ نظارت موثری ندارند، در کشوری که یک بطری بنزین از یک بطری آب ارزانتر است، در کشوری که شبکهی انتقال برق آن به شدت فرسوده و نامطمئن شده، در کشوری (دومین دارندهی ذخایر گاز دنیا) که برای تولید همین برق و مصارف صنعتی وزیر نفتش با افتخار از واردات گاز از روسیه به عنوان دستاورد معجزهسان دورهی وزارتش یاد میکند، مردمانش حالا دارند برق بیشتری مصرف میکنند تا با فیلترشکن به تلگرام متصل شوند که بتوانند از طریق کانال ناشناسی به عضویت شبکهی بلاکچینمحوری درآیند و با جنباندن انگشتان خود پول در بیاورند و هرگز از خود نمیپرسند که در این بیزینسپلن چه میدهند و چه میستانند!
البته آنچه در ایران ارزان است اینها که گفتم نیست؛ بلکه «زمان» است که بعد از «جان» و «آبرو» پشیزی ارزش ندارد! آیا هرگز از خودمان پرسیدهایم که چرا مردم سایر قارههای جهان به بازی همسترکامبت روی خوش نشان نمیدهند؟ آیا فکر میکنید که مثلا آنها در تامین معاش خود مشکلی ندارند و لاجرم نیازی به منبع درآمد اضافی ندارند؟ آیا هرگز از خود پرسیدهایم که با تحمیل این حجم از بار انرژی و اتلاف وقتمان اگر این بازی شبه رمزارزی نتواند جایگاهی در جدول ارزش رمزارزها پیدا کند آنگاه هودهی من و شما چه خواهد بود؟ حتی جا دارد بپرسیم که حتی اگر آن سرابی را که فراهمآورندگان این بازی مژده میدهند به حقیقت نزدیک باشد (قیمتهای پیشساختهشده برای هر HMSTR) باز هم آیا کاربر ایرانی از آن طرفی خواهد بست؟
آن که تا کنون از این بازی سود برده، سازندگان آن بودهاند و بس. یک بازار کاذبی برای من و شما ایجاد کردهاند که برای پیوستن به آن سر و دست میشکنیم و هزینههایی را بر خود هموار میکنیم؛ گاهی برای خرید توکن حتی از جیب پول میدهیم تا روزی با سودش برگردد! همهی اینها به امید واهی آن که برایمان در آینده مابهازایی داشته باشد. شاید فلسفیترین مغالطهای که من در این باب شنیده باشم این بوده که سنگ مفت گنجشک مفت! اما حاشا که سنگی که میاندازی مفت بوده باشد!
برای متخصصان امنیت البته ظهور این قبیل از بازیهای موسوم به کریپتو زنگ خطری جدی است. به خصوص در جامعهای مانند ما که فقر و طمع در تار و پود جامعه تنیده و کوچکترین کورسوی امیدی به کسب درآمد همه را وسوسه میکند. از این رو بروز حملات سایبری (مانند DDoS و Phishing) مبتنی بر سناریوهایی مشابه این بازیها قطعی است.
خلاصه عرض کنم:
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
(۴/۴)
@onejot
👏11👍2
إن الظنَ لا یُغني من الحق شیئا
پردهی اول
نوشتن مقالهی مروری در دانشگاه کار پرمنفعتی است. هم فال است هم تماشا! نویسندگان چنین مقالاتی بیشتر به فکر ارتقاء ضریب h-index خود هستند. زیرا ارجاع به مقالات مروری در یک بازهی زمانی کمتر از پنج سال، بیش از سایر انواع مقالات است. هنگامی که قصد میکنید تا در موضوعی چنین مقالهای بنویسید، باید دربارهی موضوع مورد نظرتان در سایر مقالات چاپشده کند و کاو کنید. برای نوشتنش گاه ممکن است مجبور شوید بیش از دویست مقاله بخوانید، فیشبرداری کنید و خلاصهسازی کنید تا بالاخره بتوانید داستان خود را ببافید.
میان کاسبان مقاله هم رسم است هرچه تعداد مقالات مذکور در مقالهی مروریتان بیشتر باشد، ماجورترید و احتمال چاپ آن بالاتر میرود. اما همین روزنهی کسب روزی برای بنده تقریبا کور است. چرا؟ چون سوراخ غربال مقالات من بسیار ریز است و مقاله درست و حسابی بهندرت از آن رد میشود. فلذا مثلا در موضوعی که من صد مقاله دربارهاش یافته باشم، مقالاتی که در اثر تفحص در خورجینم میماند حدود پانزده تا میشود. با پانزده مقاله هم اگر بخواهم Taxonomy جدیدی ارائه دهم یا ادبیات Literature نویی تولید کنم (فلسفهی وجودی هر مقالهی مروری است) که یک کار علمی کرده باشم، آنچه از تراوشات ذهنی خود باید اضافه کنم بیش از تکرار مکررات آن پانزده تا است. این است که ترجیح میدهم تراوشات ذهنیم را نگه دارم بلکه آغازگر ایدهای برای یک مقالهی پژوهشی شد.
اگر بپرسید این چه ظلمی است که در حق کارنامهی علمی خودت میکنی پاسخم یک کلمه است: هم وثاقت سندی برایم مهم است و هم وثوق صدوری! شاید این وسواس از علوم حدیث به جانم افتاده باشد. از نظر خودم هر چه هست، مرض مبارکی است. بین دانشگاهیان فرض است که اگر مقالهای در یک مجله یا کنفرانسِ دارای هیاتِ داوری چاپ شد، یعنی به آن مقاله میتوان اعتماد کرد. اما این فرض برای من باطل است. چون اگر مقالهی چاپشدهای را هم ببینم، ابتدا دربارهی نویسندگان و محل چاپش تحقیق میکنم و بعد مقاله را بهسان یک داور میخوانم تا ببینم که سوال پژوهش و متدولوژی بهکاررفته، صحیح بوده است یا نه؟ و چون در بسیاری از موارد، نتیجهی یکی از این جستوجوها ناامیدم میکند، قید استفاده از آن مقاله را میزنم.
این وسواس از زمان دانشجویی با من است. یادم میآید در دورهی دکتری سالی مجبورمان کردند در یک Summer School دانشگاهی در یونان شرکت کنیم که مکان این رویداد را در جزیرهی حانیا گذاشته بود. در آن فصل سال شاید توریستیتر از آنجا در عالم پیدا نمیشد. ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودند که به بهانهی آن رویداد علمی سیر آفاق کنیم؛ از آنها که حافظ میگوید گل در بر و می در کف و معشوق به کام است… اما چشمتان روز بد نبیند؛ در سخنرانی روز اول رئیس رویداد که نخستین سخنران هم بود ضمن نشان دادن اسلایدها ادعایی کرد که بامداد خمار شد؛ گفت آیا میدانید اگر سگی که در خانه نگه میدارید بدنش خیس باشد و بین شما و روتر وایرلس (مودم اینترنت بیسیم) قرار بگیرد، مثل منبع نویز عمل میکند و رد و بدل شدن سیگنال را مختل میسازد؟! دست بلند کردم و پرسیدم منبع این یافته کجاست؟ گفت بعد از جلسه بیا تا نشانت بدهم! در تمام چهار روز اقامت در جزیره، کار من این شده بود که کشیک بدهم این شارلاتان کی وقت میدهد تا خفتش کنم. عاقبت الامر هم نشد که نشد! هم عیشمان منغص شد و هم با من سرسنگین شده بود؛ آن هم سر یک سگ! آخر سر هم کاشف به عمل آمد چغولی من را به سوپروایزرم کرده؛ چون او ایمیلاً به مطایبه پیغام داد که مگر تو مسلمان نیستی؟! دیگر پاپی سگ نشو!
پردهی دوم
راستش را بخواهید وقتی دانشجویانم از من میخواهند دربارهی مقالات مروریشان اظهار نظر کنم، ضمن مرور خاطرات خودم، یاد علوم حدیث میافتم و یک نام در ذهنم برجسته میشود؛ مرحوم محدث نوری! مرحوم مغفور با نوشتن کتابی بهنام «فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الارباب» تبری به کمر شیعه و اسلام زد که کمتر تبرزنی زده است. نامبرده در این کتاب در صدد اثبات تحریف قرآن برآمد تا بگوید قرآن ناقص است، چون آیات و کلماتی که مؤید اهل بیت پیامبر بوده از آن حذف شده است. پایش را از این گلیم درازتر هم کرد و سورهای نیز در تایید اوهامش جعل کرد. شاید باورتان نشود که ترکش خطای علمی او به من هم اصابت کرده است. اگر داستان رئیس کل بانک مرکزی یک کشور آسیایی یادتان باشد، آنجا و در سه روزی که با او اتفاق مبیت افتاد، یکی از ابهاماتش که بر آن پای میفشرد این بود که شما شیعیان ایرانی قرآنتان چه فرقهایی با ما دارد و نسخهای از قرآن خودتان را به من بده! (۳/۱) 👇
@onejot
پردهی اول
نوشتن مقالهی مروری در دانشگاه کار پرمنفعتی است. هم فال است هم تماشا! نویسندگان چنین مقالاتی بیشتر به فکر ارتقاء ضریب h-index خود هستند. زیرا ارجاع به مقالات مروری در یک بازهی زمانی کمتر از پنج سال، بیش از سایر انواع مقالات است. هنگامی که قصد میکنید تا در موضوعی چنین مقالهای بنویسید، باید دربارهی موضوع مورد نظرتان در سایر مقالات چاپشده کند و کاو کنید. برای نوشتنش گاه ممکن است مجبور شوید بیش از دویست مقاله بخوانید، فیشبرداری کنید و خلاصهسازی کنید تا بالاخره بتوانید داستان خود را ببافید.
میان کاسبان مقاله هم رسم است هرچه تعداد مقالات مذکور در مقالهی مروریتان بیشتر باشد، ماجورترید و احتمال چاپ آن بالاتر میرود. اما همین روزنهی کسب روزی برای بنده تقریبا کور است. چرا؟ چون سوراخ غربال مقالات من بسیار ریز است و مقاله درست و حسابی بهندرت از آن رد میشود. فلذا مثلا در موضوعی که من صد مقاله دربارهاش یافته باشم، مقالاتی که در اثر تفحص در خورجینم میماند حدود پانزده تا میشود. با پانزده مقاله هم اگر بخواهم Taxonomy جدیدی ارائه دهم یا ادبیات Literature نویی تولید کنم (فلسفهی وجودی هر مقالهی مروری است) که یک کار علمی کرده باشم، آنچه از تراوشات ذهنی خود باید اضافه کنم بیش از تکرار مکررات آن پانزده تا است. این است که ترجیح میدهم تراوشات ذهنیم را نگه دارم بلکه آغازگر ایدهای برای یک مقالهی پژوهشی شد.
اگر بپرسید این چه ظلمی است که در حق کارنامهی علمی خودت میکنی پاسخم یک کلمه است: هم وثاقت سندی برایم مهم است و هم وثوق صدوری! شاید این وسواس از علوم حدیث به جانم افتاده باشد. از نظر خودم هر چه هست، مرض مبارکی است. بین دانشگاهیان فرض است که اگر مقالهای در یک مجله یا کنفرانسِ دارای هیاتِ داوری چاپ شد، یعنی به آن مقاله میتوان اعتماد کرد. اما این فرض برای من باطل است. چون اگر مقالهی چاپشدهای را هم ببینم، ابتدا دربارهی نویسندگان و محل چاپش تحقیق میکنم و بعد مقاله را بهسان یک داور میخوانم تا ببینم که سوال پژوهش و متدولوژی بهکاررفته، صحیح بوده است یا نه؟ و چون در بسیاری از موارد، نتیجهی یکی از این جستوجوها ناامیدم میکند، قید استفاده از آن مقاله را میزنم.
این وسواس از زمان دانشجویی با من است. یادم میآید در دورهی دکتری سالی مجبورمان کردند در یک Summer School دانشگاهی در یونان شرکت کنیم که مکان این رویداد را در جزیرهی حانیا گذاشته بود. در آن فصل سال شاید توریستیتر از آنجا در عالم پیدا نمیشد. ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودند که به بهانهی آن رویداد علمی سیر آفاق کنیم؛ از آنها که حافظ میگوید گل در بر و می در کف و معشوق به کام است… اما چشمتان روز بد نبیند؛ در سخنرانی روز اول رئیس رویداد که نخستین سخنران هم بود ضمن نشان دادن اسلایدها ادعایی کرد که بامداد خمار شد؛ گفت آیا میدانید اگر سگی که در خانه نگه میدارید بدنش خیس باشد و بین شما و روتر وایرلس (مودم اینترنت بیسیم) قرار بگیرد، مثل منبع نویز عمل میکند و رد و بدل شدن سیگنال را مختل میسازد؟! دست بلند کردم و پرسیدم منبع این یافته کجاست؟ گفت بعد از جلسه بیا تا نشانت بدهم! در تمام چهار روز اقامت در جزیره، کار من این شده بود که کشیک بدهم این شارلاتان کی وقت میدهد تا خفتش کنم. عاقبت الامر هم نشد که نشد! هم عیشمان منغص شد و هم با من سرسنگین شده بود؛ آن هم سر یک سگ! آخر سر هم کاشف به عمل آمد چغولی من را به سوپروایزرم کرده؛ چون او ایمیلاً به مطایبه پیغام داد که مگر تو مسلمان نیستی؟! دیگر پاپی سگ نشو!
پردهی دوم
راستش را بخواهید وقتی دانشجویانم از من میخواهند دربارهی مقالات مروریشان اظهار نظر کنم، ضمن مرور خاطرات خودم، یاد علوم حدیث میافتم و یک نام در ذهنم برجسته میشود؛ مرحوم محدث نوری! مرحوم مغفور با نوشتن کتابی بهنام «فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الارباب» تبری به کمر شیعه و اسلام زد که کمتر تبرزنی زده است. نامبرده در این کتاب در صدد اثبات تحریف قرآن برآمد تا بگوید قرآن ناقص است، چون آیات و کلماتی که مؤید اهل بیت پیامبر بوده از آن حذف شده است. پایش را از این گلیم درازتر هم کرد و سورهای نیز در تایید اوهامش جعل کرد. شاید باورتان نشود که ترکش خطای علمی او به من هم اصابت کرده است. اگر داستان رئیس کل بانک مرکزی یک کشور آسیایی یادتان باشد، آنجا و در سه روزی که با او اتفاق مبیت افتاد، یکی از ابهاماتش که بر آن پای میفشرد این بود که شما شیعیان ایرانی قرآنتان چه فرقهایی با ما دارد و نسخهای از قرآن خودتان را به من بده! (۳/۱) 👇
@onejot
Telegram
یادداشتها بر داشتها
تجارت مقاله
قسمت دوم: دستِ دوستی شرکا و رقبا برای رونق بازار
بیگمان یکی از ثوابهایی که در حوزهی نشرِ مقالاتِ علمی کباب شده، سنت حسنهی Open Access است. چه کبابی هم! به قول شاملو «کباب قناری بر آتشِ سوسن و یاس»!
معمولا چرخِ مجلات علمی چنین میچرخد که…
قسمت دوم: دستِ دوستی شرکا و رقبا برای رونق بازار
بیگمان یکی از ثوابهایی که در حوزهی نشرِ مقالاتِ علمی کباب شده، سنت حسنهی Open Access است. چه کبابی هم! به قول شاملو «کباب قناری بر آتشِ سوسن و یاس»!
معمولا چرخِ مجلات علمی چنین میچرخد که…
هرچه قسم حضرت عباس (ع) میخوردم که ما هم به همین قرآن روایت حفص (درگذشته به ۱۹۰ هجری) از عاصم (درگذشته به ۱۲۸ هجری) شما مؤمنیم و قرآن دیگری در کار نیست، به خرجش نمیرفت. البته تقیه کردم و نگفتم که دو راوی از عاصم نقل کردهاند ولی قرعهی شهرت به نام حفص افتاد که از قضا به دروغگویی و فسق هم مشهور بوده است (ر.ک جلد سوم کتاب مستند عروة الوثقی، آیتالله خویی، صفحهی ۴۷۴). در دورهی دکتری هم یک همکلاسی داشتم از عربستان؛ شهر مکه و طایفه قریش که اصلا دنبالهی اسم فامیلش هم «القریشی» بود. شش ماه طول کشید ثابت کنم که قرآن من همین قرآن شماست! بگذریم!
جناب محدث نوری در آن کتاب با استفاده از حدود ۱۱۲۲ حدیث و در دوازده فصل سعی نموده که تحریف به نقیصه را در قرآن اثبات کند (یعنی ثابت کند از قرآن آیاتی حذف شده که موجب نقصان آن شده است).
نخستین دلیلی که اقامه میکند امکان تحریف قرآن است و میکوشد مخاطب را با احادیثی سرگرم کند که در آن تحریف کتب آسمانی دیگر را شاهدی بر امکان تحریف قرآن گرفتهاند.
دلیل دوم او به روش گردآوری قرآن برمیگردد. با ذکر احادیثی تشویشها و موازیکاریها را در جمعآوری قرآن، دلیل بر امکان حذف کلمات و آیات قرآن میداند.
دلیل سوم شاید فنیتر باشد. او نَسخِ تلاوت را بهانهای برای اثبات مدعای خود میداند. نسخ تلاوت یعنی آیاتی که در ابتدا تلاوت میشده اما بعدها با اینکه احکام آن آیات پابرجا مانده اما حذف شدهاند. او نسخ تلاوت را با احادیثی پررنگ میکند تا نتیجه بگیرد که چه استبعادی دارد که آیات مربوط به اهلبیت و جانشینی پیامبر از جمله محذوفات باشد؟!
دلیل چهارم، پنجم و ششم او دربارهی تحریف قرآن، ناظر به روایاتی از مصحف علی (ع) مصحف ابن مسعود و مصحف ابی ابن کعب است که تفاوتهایی با قرآن رایج دارند.
دلیل هفتم او ظنش به خلیفهی سوم است و با آوردن احادیثی میکوشد که او را تحریفکنندهی قرآن معرفی کند. یعنی میگوید عثمان با تحریف از جنس نقصان، کاری کرده که متن قرآن منافی خلافتش نباشد. در این بخش روایاتی که محدث نوری به آنها استناد میکند، به گزارشهایی مربوط است و به تفاوت نُسخی از قرآن اشاره دارد که در زمان عثمان به بلاد مختلف گسیل شده است.
اما شاهکار پیرمرد پرحاشیهی داستان ما مربوط به فصل هشتم (یا دلیل هشتم) است. آنجا که بدون کمک جن و انس (که قرآن همکاری آنها را هم در تعدی خویش آورده) خودش یکتنه از سورهای به نام ولایت -با استناد به کتاب دبستان المذاهب- رونمایی میکند!
دلیل نهم جناب نوری مبتنی بر احادیثی است که روایت میکنند در کتب آسمانی دیگر نام پیامبر، جانشین و دخترش آمده است. پس چرا در قرآن هیچ نامی از آنها نباید باشد؟! در سه فصل پایانی که قافیه بسیار تنگ میآید، ابتدا اختلاف قرائات را -با ذکر روایات- دلیل موجهی بر تحریف (از جنس نقصان) میشمارد و در ادامه روایاتی را نقل میکند که به طور عام و خاص اشاره به تحریف قرآن دارد.
پردهی سوم
از آنجا که در این کتاب مبانی و مناط مورد استفادهی حاجی نوری روایات است، لاجرم بدون شناخت متدولوژی او در اعتبارسنجی روایات، تلاش برای نوشتن ردیه بر مهملاتش کوششی بیفایده است. اما آنچه از روش او میتوان فهمید این است که محدث نوری تلاش وثیقی در مقابلهی متون روایات کرده است و ملاک او در داوریها (یعنی انتخاب متن راجح) اظبط بودن مولف آن است. اگر بخواهیم از نظر مبانیِ رجالی، شیوهی محدث نوری را در انتخاب احادیث داوری کنیم، باید اذعان کنیم که او پیرو مکتب وثوق صدوری است و نه وثوق سندی! پیروان مکتب وثوق صدوری در علم رجال، تکرار و تواتر حدیث در کتب مختلف را گواهی بر ثقه بودن آن میدانند.
برگردیم به داستان من و نوشتن مقالات مروری! اگر بخواهم همچون محدث نوری عمل کنم، باید بگویم صِرفِ اینکه مقالهای پس از داوری Peer Review چاپ شد یا مقالهای به آن ارجاع شد، دیگر مورد وثوق است! حاشا و کلا که چنین خطایی بکنم. اما مختصات دیگرِ منهاجِ محدث نوری گزینش احادیث بر مبنای حجیت ظن است! به عبارت دیگر اگر حدیثی ظن و گمان به وثاقت ایجاد کند، دیگر نیازی به احراز و اثبات صحت سند و توثیق راوی آن نیست! اعتماد به ظن نزد شیخ نوری به بررسیِ وثاقتِ مشایخِ اجازه (کسانی که از او حدیث دریافت میکنند) هم کشیده شده است. از نظر محدث نوری برای احراز وثاقت مشایخ اجازه، باید به حصول ظن از اشارات و امارات اکتفا کرد و نیازی به تصریح در وثاقت نیست! چنین گشادهروییای در برابر پذیرشِ روایات، نتیجهاش استنباطی ابتر از مشتی حدیثِ ضعیف است که بهشکل کتابی متجسد شد که آیات شیطانی سلمان رشدی پیشش سهو قلمی بیش نیست! سیئهای که به قول شاملو «بالای جهنم پیش عصیان او پست است». با این وجود محدث نوری را خاتم المحدثین هم نامیدهاند. این لقب برای کتاب حدیثی مشهور او «مستدرك الوسائل» است. (۳/۲) 👇
@onejot
جناب محدث نوری در آن کتاب با استفاده از حدود ۱۱۲۲ حدیث و در دوازده فصل سعی نموده که تحریف به نقیصه را در قرآن اثبات کند (یعنی ثابت کند از قرآن آیاتی حذف شده که موجب نقصان آن شده است).
نخستین دلیلی که اقامه میکند امکان تحریف قرآن است و میکوشد مخاطب را با احادیثی سرگرم کند که در آن تحریف کتب آسمانی دیگر را شاهدی بر امکان تحریف قرآن گرفتهاند.
دلیل دوم او به روش گردآوری قرآن برمیگردد. با ذکر احادیثی تشویشها و موازیکاریها را در جمعآوری قرآن، دلیل بر امکان حذف کلمات و آیات قرآن میداند.
دلیل سوم شاید فنیتر باشد. او نَسخِ تلاوت را بهانهای برای اثبات مدعای خود میداند. نسخ تلاوت یعنی آیاتی که در ابتدا تلاوت میشده اما بعدها با اینکه احکام آن آیات پابرجا مانده اما حذف شدهاند. او نسخ تلاوت را با احادیثی پررنگ میکند تا نتیجه بگیرد که چه استبعادی دارد که آیات مربوط به اهلبیت و جانشینی پیامبر از جمله محذوفات باشد؟!
دلیل چهارم، پنجم و ششم او دربارهی تحریف قرآن، ناظر به روایاتی از مصحف علی (ع) مصحف ابن مسعود و مصحف ابی ابن کعب است که تفاوتهایی با قرآن رایج دارند.
دلیل هفتم او ظنش به خلیفهی سوم است و با آوردن احادیثی میکوشد که او را تحریفکنندهی قرآن معرفی کند. یعنی میگوید عثمان با تحریف از جنس نقصان، کاری کرده که متن قرآن منافی خلافتش نباشد. در این بخش روایاتی که محدث نوری به آنها استناد میکند، به گزارشهایی مربوط است و به تفاوت نُسخی از قرآن اشاره دارد که در زمان عثمان به بلاد مختلف گسیل شده است.
اما شاهکار پیرمرد پرحاشیهی داستان ما مربوط به فصل هشتم (یا دلیل هشتم) است. آنجا که بدون کمک جن و انس (که قرآن همکاری آنها را هم در تعدی خویش آورده) خودش یکتنه از سورهای به نام ولایت -با استناد به کتاب دبستان المذاهب- رونمایی میکند!
دلیل نهم جناب نوری مبتنی بر احادیثی است که روایت میکنند در کتب آسمانی دیگر نام پیامبر، جانشین و دخترش آمده است. پس چرا در قرآن هیچ نامی از آنها نباید باشد؟! در سه فصل پایانی که قافیه بسیار تنگ میآید، ابتدا اختلاف قرائات را -با ذکر روایات- دلیل موجهی بر تحریف (از جنس نقصان) میشمارد و در ادامه روایاتی را نقل میکند که به طور عام و خاص اشاره به تحریف قرآن دارد.
پردهی سوم
از آنجا که در این کتاب مبانی و مناط مورد استفادهی حاجی نوری روایات است، لاجرم بدون شناخت متدولوژی او در اعتبارسنجی روایات، تلاش برای نوشتن ردیه بر مهملاتش کوششی بیفایده است. اما آنچه از روش او میتوان فهمید این است که محدث نوری تلاش وثیقی در مقابلهی متون روایات کرده است و ملاک او در داوریها (یعنی انتخاب متن راجح) اظبط بودن مولف آن است. اگر بخواهیم از نظر مبانیِ رجالی، شیوهی محدث نوری را در انتخاب احادیث داوری کنیم، باید اذعان کنیم که او پیرو مکتب وثوق صدوری است و نه وثوق سندی! پیروان مکتب وثوق صدوری در علم رجال، تکرار و تواتر حدیث در کتب مختلف را گواهی بر ثقه بودن آن میدانند.
برگردیم به داستان من و نوشتن مقالات مروری! اگر بخواهم همچون محدث نوری عمل کنم، باید بگویم صِرفِ اینکه مقالهای پس از داوری Peer Review چاپ شد یا مقالهای به آن ارجاع شد، دیگر مورد وثوق است! حاشا و کلا که چنین خطایی بکنم. اما مختصات دیگرِ منهاجِ محدث نوری گزینش احادیث بر مبنای حجیت ظن است! به عبارت دیگر اگر حدیثی ظن و گمان به وثاقت ایجاد کند، دیگر نیازی به احراز و اثبات صحت سند و توثیق راوی آن نیست! اعتماد به ظن نزد شیخ نوری به بررسیِ وثاقتِ مشایخِ اجازه (کسانی که از او حدیث دریافت میکنند) هم کشیده شده است. از نظر محدث نوری برای احراز وثاقت مشایخ اجازه، باید به حصول ظن از اشارات و امارات اکتفا کرد و نیازی به تصریح در وثاقت نیست! چنین گشادهروییای در برابر پذیرشِ روایات، نتیجهاش استنباطی ابتر از مشتی حدیثِ ضعیف است که بهشکل کتابی متجسد شد که آیات شیطانی سلمان رشدی پیشش سهو قلمی بیش نیست! سیئهای که به قول شاملو «بالای جهنم پیش عصیان او پست است». با این وجود محدث نوری را خاتم المحدثین هم نامیدهاند. این لقب برای کتاب حدیثی مشهور او «مستدرك الوسائل» است. (۳/۲) 👇
@onejot
👍2👎1