یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
پرده‌ی هفتم: تئوری علمی بزرگ و کوچک‌بَردار نیست

هر گاه در کلاس نام جان فون نویمان را می‌برم، درودی نثار روحش می‌کنم. نه به‌خاطر این‌که اولین معماری کامپیوتر، بما هو کامپیوتر، را او پایه‌گذاری کرده و نه به‌خاطر نقشش در جای‌جای علم ریاضیات (نظریه‌ی گروه‌ها، نظریه‌ی ماتریس یا توپولوژی) یا نه حتی به سبب نقش او در فیزیک هیدرودینامیک یا فیزیک هسته‌ای و کارهایش در مکانیک کوانتوم؛ بلکه برای شک مقدسی که در اذهان فیزیکدانان و سایر دانشمندان کاشت و آن‌ها را واداشت به ماوراء «ماده» بیندیشند.

نویمان تا هشت سالگی ریاضیات زمان خودش را آموخت و وقتی به سن نوزده سالگی رسید، دو مقاله‌ی علمی معتبر نوشته و به چاپ رسانده بود. چنین مغزی با تضمین آراء جناب بوهر درباره‌ی نقش خودآگاهیِ (همان آگاهیِ ذهنی) مشاهده‌گر، سوال بسیار دقیقی را مطرح کرد. جناب بوهر معتقد بود که مشاهده‌گر یا وسیله‌ی مشاهده در پارادوکس گربه‌ی شرودینگر، همانی است که اندازه‌اش بزرگ است. از نظر بوهر دنیا متشکل است از چیزهای خیلی بزرگ و چیزهای خیلی کوچک و باید صفت مشاهده‌گری را به چیزهای خیلی بزرگ داد. حالا آن چیزها می‌خواهد میکروسکوپ باشد یا انسان.

جان نویمان کسی نبود که این مغلطه را بپذیرد. از نظر او حالا که دنیا دارد روی ذرات کوانتومی مطالعه می‌کند و بختش را با آزمودن قوانین موجود (نیوتنی) بر روی این ذرات می‌آزماید، دیگر سخن از بزرگ و کوچک کردن و تبع آن اطلاق یک ویژگی بر اساس اندازه (سایز) نه‌تنها مشکلی را حل نمی‌کند بلکه رهزن حقیقت هم هست.

لذا سوالی که فون نویمان طرح کرد، در واقع نوعی استفهام انکاری بود؛ «مگر اجسام بزرگ (در نظر بوهر) که واجد ویژگی‌ای هستند که باعث فروریزش می‌شود، خود تشکیل‌شده از اجسام ریز نیستند؟» خب اگر چنین باشد، آن‌ها دیگر فضیلتی ندارند که بخواهیم واجد شرایطی بدانیمشان که موجب فروریزش بر روی اجسام ریز (ذرات کوانتومی) شوند. زیرا خودشان نیز مجموعه‌ای از اجسام ریز هستند. مثلا اگر میکروسکوپی دارد چرخش یک الکترون را (که در آن واحد به دو جهت می‌چرخد) مشاهده می‌کند، خودش از اتم و لاجرم از الکترون تشکیل شده و دقیقا همان قانون برهم‌نهی برش حکم‌فرماست. پس برای همان ابزار مشاهده هم می‌توان حالات متعددی (بر حسب نحوه‌ی چرخش الکترون‌های تشکیل‌دهنده‌اش) در نظر گرفت.

حالا همین داستان در مورد انسانِ مشاهده‌گر و چشمانش هم صادق است. این سوال فلسفی نویمان نتیجه‌ای داشت بس سهمگین! اگر همه‌ی ذرات عالم ماده از اتم (و الکترون) تشکیل شده است، پس در عالم هیچ بزرگ و کوچکی، برتری خاصی بر یکدیگر ندارند که بخواهیم آن‌ها را واجد ویژگی‌ای بدانیم که موجبات فروریزش را فراهم می‌آورد. اگر فروریزشی هم در کار باشد، باید از راه «چیزی» باشد که از جنس ماده نیست یا به دیگر سخن، از اتم (الکترون) تشکیل نشده باشد. (۲/۲)
ادامه دارد...

@onejot
👍4❤2
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت چهارم

پرده‌ی هشتم: دنیای سناریوهای ممکن

گفتیم فون نویمان معتقد بود که خودآگاهیِ Consciousness مشاهده‌گر به‌عنوان آخرین حلقه‌ی مشاهده نباید چیزی از جنس ماده باشد و باید قدرتی خارق‌العاده داشته باشد تا در عالم ماده باعث فروریزش شود و مثلا یکی از دو حالت مرده یا زنده بودن گربه به وقوع بپیوندد. او چنین خودآگاهی‌ای را «خودِ انتزاعی» یا Abstract Ego نامید. یکی از ویژگی‌هایی که فون نویمان برای این خودِ انتزاعی برمی‌شمرد، این بود که باید قادر باشد ما (مشاهده‌گر) را چنان دنبال کند که هر گاه خواستیم بر مشاهده‌ای تمرکز کنیم، فرایند فروریزش را فعال سازد. اما برای چنین ویژگی‌ِ لازمی هیچ توضیحی نمی‌داد و در صدد اثبات برنمی‌آمد.

میراث فون نویمان در این مقطع توجه دادن فیزیکدانان به این احتمال بود که قطعا انسان دو بعد دارد؛ بعدِ جسمانیِ تشکیل‌شده از ذرات و بعد دیگری فراتر از ذرات، یعنی بعد دوم، که باعث فروریزش می‌شود.
میراث دیگر او خط‌کشی‌هایی بود که میان متعصبان در علم انجام داد. آن‌ها معتقد بوده و هستند آنچه ما علم می‌نامیمش باید مشاهده‌پذیر (از راه حواس) آزمون‌پذیر و ابطال‌پذیر باشد و باید اصالتی از جنس ماده داشته باشد. باز کردن پای عواملی مانند خودآگاهی را که نه دیده می‌شود، نه از جنس ماده است، از صراط مستقیمِ علم دور شدن می‌دانند. و خب این دانشمندان چالش بسیار ساده‌ای را مطرح می‌کردند: اگر می‌توانی خودآگاهیت را نشانم بده!

فلاسفه اما محتاط‌تر گام برمی‌داشتند. یکی از فلاسفه، اطال الله عمره، جناب دیویدخان چالمرز است David Chalmers. او باور دارد که فیزیکدانان اگر نمی‌توانند برای توضیح تمام واقعیات عالم از مفاهیم موجود (مانند وزن، حجم توده، القا، میدان مغناطیسی و... ) استفاده کنند، به جای رد هر ایده‌ای که به نظرشان غیرعلمی می‌آید، احتمال وجودش را در نظر بگیرند. مثلا چه عیبی دارد که احتمال وجود مفهومی با عنوان «خودآگاهی» به‌صورت علمی در طبیعت، یک عنصر کلیدی در نظر گرفته شود. البته شهرت این استاد فلسفه، در رشته‌ی علوم اعصاب، مغز و روان است ولی لابد او هم خودآگاهی را در بستر علوم و اعصاب می‌کاویده است.

اما داستان پرده‌ی هشتم را جناب Amit Goswami روایت می‌کند. تئوری او برای برخی ابهامات پاسخی داشت و برخی دیگر را با ابعاد تازه‌ای مواجه می‌ساخت. آمیت می‌پرسید چرا باید فکر کنیم که پیش از مشاهده‌ی ما الکترون در وضعیت برهم‌نهی است؟! اصلا چرا باید فکر کنیم که پیش از مشاهده‌ی ما الکترونی وجود دارد؟! او می‌گفت جهان دیگری را تصور کنید که در آن همه‌ی حالات ممکن هست. مثلا در پارادوکس ِگربه در جهان مذکور (دنیای همه‌ی سناریوهای ممکن) یک سناریو هست که در آن الکترون در جهت عقربه‌ی ساعت می‌چرخد و بالتبع گربه زنده است. یک سناریوی دیگر هم وجود دارد که در آن، الکترون خلاف جهت عقربه‌ی ساعت می‌چرخد و طبیعتا گربه کشته می‌شود. وقتی که در دنیای خودمان جعبه را باز می‌کنید (مشاهده اتفاق می‌افتد) یکی از آن دو سناریو (از دنیای ممکنات) انتخاب می‌شود و وارد دنیای ما می‌شود. در نتیجه ما گربه را زنده یا مرده می‌بینیم و به این ترتیب فروریزش به وقوع می‌پیوندد.

از نظر آمیت برهم‌نهیِ اشیاء (ذرات) کوانتومی، در دنیای سناریوها World of Potentia اتفاق می‌افتد و در دنیای پیرامونی ما انسان‌ها هر چه هست، تنها وقوع یکی از آن سناریوهای احتمالی است؛ نه جمع همه‌ی سناریوهای ممکن (جمع اضداد). و این‌که تا پیش از مشاهده‌ی ما الکترونی وجود ندارد که بخواهد همزمان در دو جهت مخالف بچرخد. پس در نظر او هستی متشکل است از دو جهان؛ جهان ممکنات که همه‌ی سناریوهای ممکن و محتمل (برای هر چیزی) را شامل می‌شود و جهان پیرامونی ما که شامل همه‌ی وقایعی است که حاصل از فروریزش سناریوهای آن جهان دیگر است. (۱/۲) 👇

#کوانتوم #دین

@onejot
این صورت‌بندی جدید از مساله‌ی خودآگاهی و فروریزش، انسان را از مجموعه‌ی کارتن و محتویاتش جدا می‌کند و او را در مقام مشاهده‌گر «ناظر بیرونی» می‌نشاند. از طرفی خودآگاهی را هم به‌عنوان یک بعد جدید به مساله می‌افزاید. جالب این است که خود آمیت پرسش‌های نمکین متعددی را درباره‌ی این تئوری مطرح می‌کند و خود پاسخ می‌دهد. مثلا شاید ما بپرسیم که در مساله‌ی گربه‌ی شرودینگر اگر دو مشاهده‌گر همزمان عمل مشاهده را انجام دهند، آن‌وقت چه می‌شود؟ آیا اگر دو نفر همزمان درِ کارتن را باز کنند (هر دو در عالم واقع گربه را زنده یا مرده می‌بینند)مشاهده‌ی یکسانِ آن‌ها در عالم ماده به این معناست که طبیعت هر سناریویی را (از عالم ممکنات) برای یکی از آن دو مشاهده‌گر برگزیند، برای دیگری هم به جبر همان را انتخاب می‌کند؟ یا نکند در این شرایط (مشاهده‌ی همزمان چند مشاهده‌گر) خودآگاهی مشاهده‌گران با هم تله‌پاتی دارند؟

خود آمیت برای چنین هم‌روندی‌ها پاسخ ساده‌ای دارد. از نظر او چه استبعادی دارد که سناریوی منتخب از عالم ممکنات درباره‌ی مساله‌ی شرودینگر بین تمام مشاهده‌گران به اشتراک گذاشته شود و همه‌ی مشاهده‌گران خودآگاهیِ یکسانی (برآمده از جهان ممکنات) داشته باشند؟! بله. از نظر او برای هر مورد مشاهده‌ای (هر مساله‌ای) یک خودآگاهیِ اشتراکی وجود دارد که برای همه‌ی مشاهده‌گران فروریزش متشابه العاقبتی دارد (یعنی در مثال گربه شرودینگر هر تعداد مشاهده‌گر که همزمان کارتن را باز کنند برای همه آنها فروریزش - Collapse - مشابهی اتفاق می‌افتد که حاصلش رویت یکسانی از وضعیت گربه است).

هرگز مپندارید این گونه تئوری‌ها در حاشیه‌اند. بلکه کافی است نام Amit Goswami را جست‌وجو کنید تا ببیند مشار الیه دهه‌هاست کرسی دانشگاهی دارد و دانشمندان بسیاری پرورده است. اما همچنان باید اذعان کرد که فیزیکدانان ارتدوکس (در مفهوم استعاری) حاضرند با همان تئوری نیم‌بندِ بوهر زمستان را سر کنند ولی خود را به ابتذالِ (از نظر ایشان) ماوراء ماده نکشند. زیرا به نظرشان مرغ فقط یک پا دارد؛ عالم ماده فقط با قوانین مادی سازگار است و بس!

البته فکر نکنید که خیلی هم پرت و پلا می‌گویند. بگذارید مثالی بزنم. یکی از اشکالاتی که راسخون در علمِ فیزیک بر این قبیل ایده‌پردازی‌ها حول محور خودآگاهی می‌گیرند، مساله‌ی سرعت در علم فیزیک است. در علم فیزیک، پذیرفته شده که سرعتی بالاتر از سرعت نور نداریم. همه‌ی ارتباطات بر همین مبنا کار می‌کنند. مثلا این‌که مریخ‌پیما به مریخ می‌فرستیم یا ارتباطات ماهواره‌ای برقرار می‌کنیم، همه بر این مبنا هستند که در عالم ماده هیچ ذره، نیرو یا تاثیر فیزیکی قادر نیست که سریع‌تر از نور حرکت کند. اما در ایده‌پردازی‌های بوهر و پس از آن انگار بزرگان فیزیک فراموش کرده‌اند که این قانون را شکسته‌اند.

مثلا در همان مثال گربه‌ی شرودینگر فرض کنید فاصله‌ی خودِ گربه با الکترون و تفنگ خیلی خیلی زیاد باشد. به عبارت دیگر فرض کنید تفنگ و الکترون روی کره‌ی زمین هستند و گربه روی مریخ! حال اگر الکترونی در جهت (یا خلاف جهت) عقربه‌ی ساعت بچرخد (پس ازCollapse ) نتیجه‌اش تا به گربه‌ی روی کره‌ی مریخ برسد، طبق قوانین فیزیک (سرعت نور) حداقل سه دقیقه طول می‌کشد. در صورتی که طبق روایت بوهر، مشاهده‌گر هنگامی که بر روی کره‌ی مریخ در کارتن را بگشاید، همان موقع باید وضعیت حاصل از Collapse شدن را (که گربه مرده است یا زنده) مشاهد کند. که خب این خلاف قانون سرعت بیشینه‌ی مفروض (سرعت نور) در فیزیک است. (۲/۲)

ادامه دارد...


@onejot
👍3
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت پنجم

در قسمت قبل گفتیم اگر چه آمیت توانسته بود سر و شکل تازه‌ای به مساله‌ی خودآگاهی بدهد و با تفکیک عالم هستی به دو جهان ممکنات (احتمالات) و جهان پیرامونی ما، از شر «ماده» خلاص شود، اما در نظر بسیاری از فیزیکدانان کماکان خود مفهوم «خودآگاهی» فاقد یک تعریف علمی بود. و خب کسانی که ایده‌های بوهر، فون نویمان یا امثال آمیت را می‌پذیرفتند، اولا باید حتما این را نیز می‌پذیرفتند که فروریزش Collapse از عاملی نشات می‌گیرد به‌نام خودآگاهی Consciousness. ثانیا برخیشان (طرفداران فون نویمان به بعد) باید قبول می‌کردند که این خودآگاهی چیزی است ورای ماده.

همچنین این نیز مطرح شد که صورت‌بندی چندجهانی از مساله‌ی خودآگاهی، برخی قوانین فیزیک را، نظیر سرعت بیشینه، نقض می‌کرد.

البته بعضی سعی کردند تا با ارائه‌ی نظریه‌هایی، میان صورت‌بندی چند جهانی (که در آن عالم به دو جهان ممکنات و جهان پیرامون ما تقسیم می‌شد) با قوانین جهانشمول فیزیک، موافقت ایجاد کنند. در یکی از این تلاش‌ها هم‌وطن جناب آمیت Amit Goswami جناب دکتر دیپاک چوپرا Deepak Copra تکلمه‌ای بر نظریه‌ی آمیت زد تا مشکل نقض سرعت نور را حل کند. او پیشنهاد داد به‌جای آن‌که خودآگاهی را عاملی خارجی فرض کنیم که در پی یک مشاهده، سناریویی را از عالم ممکنات (احتمالات) برمی‌گزیند و واردِ عالمِ واقعیات (پیرامون ما) می‌کند، فرض کنیم هر دو جهان (ممکنات و واقعیات) درون خودآگاهی ما تعبیه شده است (به عبارت عرفانی ترجمان درون ذهن ماست) و همه‌ی این فرایند فروریزش درون ذهن ما اتفاق می‌افتد؛ نه در خارج از آن.

قلم راقم این سطور شکسته باد اگر فکر کنید عرفان هندویسم در این قبیل ترهات بی‌تاثیر است. جالب است که حتی اگر در علمی مانند فیزیک هم دقیق شویم، هر چه از غرب به شرق نزدیک‌تر شویم، تفکرات معنوی (فرامادی) در اذهان دانشمندان نمود بیشتری پیدا می‌کند. بگذریم...

حتی با در نظر گرفتن چنین جرح و تعدیل‌هایی باید گفت که اجزای اصلی نظریه‌ی فروریزش ناشی از خودآگاهی واجد شرایط زیر است:

اولا: خودآگاهی امری است که به بدن مادی ارتباط مستقیم ندارد و مجزای از بدن وجود دارد. از این ویژگی می‌توان احتمال ایده‌ی زندگی پس از مرگ را هم ناممکن ندانست.

ثانیا: وجود این «خود» جدای از بدن در طول اعصار و قرون گذشته با عناوین محتلفی انسان را درگیر مباحثات کلامی و فلسفی کرده و مفهومی نیست که حرفش از 1900 میلادی به بعد به میان آمده باشد یا یک بحث دینی باشد. اما همین مفهوم خودآگاهی هم‌چنان پرسش‌های چالش‌برانگیزی را مطرح کرده است. مثل این‌که آیا این خودآگاهی در حیوانات هم هست؟ در گیاهان چطور؟

با بررسی تاریخ علم فیزیک در حوزه‌ی کوانتوم به یک واقعیت علمی می‌رسیم که غیرقابل‌انکار است. فیزیک کوانتوم به سمت جاندارانگاری Animism رفته است. در جاندارانگاری برای عناصر طبیعت روح (بُعد فراماده) قائل شویم و لاجرم
به سمت همه‌جان‌انگاری Penpsychism که در آن خودآگاهی ذهنی اساس همه‌ی امور در این دنیا شناخته می‌شود حرکت می‌کند. (۲/۱) 👇

#کوانتوم #دین

@onejot
👍1
پرده‌ی نهم: پاسخ‌های به ظاهر ساده برای پرسش‌های به غایت دشوار

یکی از اساسی‌ترین پرسش‌ها در طول تاریخ انسان درباره‌ی پیدایش خلقت بوده است. حال اگر بخواهیم در سایه‌ی علم کوانتوم به این سوال سخت پاسخ بدهیم، تئوری‌های معنوی نظیر آنچه آمیت گوسوامی شارح آن بوده‌انداین‌چنین به مصاف می‌آیند: بگذارید فرض کنیم که بیگ بنگ در چهارده میلیارد سال پیش رخ داده است. اگر بخواهیم کوانتومی بیندیشیم، باید بگوییم که در دنیای ممکنات نه یک بیگ بنگ بلکه تعداد نامتناهی بیگ بنگ‌؛ جهانهایی متشکل از سیارات و ستاره‌ها با اندازه‌ها و ویژگی‌های متفاوت به وجود آمده است. برخی از این جهان‌ها سیاره‌ی زمین هم دارند. یعنی در عالم ممکنات (احتمالات) جهان‌های موازی داریم که در همه‌ی آن‌ها زمین به‌عنوان سیاره وجود دارد و البته نه زمین‌های مشابه هم.

و لابد یادتان هست که برای حل مشکل سرعت بیشینه در فیزیک قرار گذاشتیم که عالم ممکنات (احتمالات) و عالم واقعیات هر دو در ذیل چتر خودآگاهی قرار بگیرند. حال سوال کلیدی این است که چهارده میلیارد سال پیش که در عالم ممکنات حالت‌های نامتناهی از بیگ بنگ داشته‌ایم، چگونه فروریزش صورت گرفته و جهانی که اکنون در آن زندگی می‌کنیم (که کهکشان راه شیری یکی از دو تریلیون کهکشان شناخته‌شده‌ی آن است) از میان آن همه جهان‌ها انتخاب شده و بقیه‌ فروریزش کرده‌اند؟ بگذارید دقیق‌تر بپرسم: اولین مشاهده‌گر در مثلا چهارده میلیارد سال پیش چه کسی بوده است؟ اینجاست که عالم ماده نمی‌تواند مشاهده‌گر بزاید و دانشمندان معتقد به خودآگاهی مجبورند دست به دامان عالم فراماده شوند. پربسامدترین پاسخ به این پرسش کلیدی آن است که اولین مشاهده‌گر خودِ خودآگاهیِ بوده آن هم ورژن عمومی آن. همو بوده است که با نظر کردن در عالم ممکنات فقط یکی از آن همه عوالم ناشی از بیگ بنگ‌های متعدد را برکشیده و به واقعیت مبدل کرده و آن همین جهانی است که اکنون ما در آن زندگی می‌کنیم؛ به همین سوی چراغ!

در ادامه‌ی همین تفکر می‌خوانیم اولین سلول زنده (جاندار) به‌صورت کاملا تصادفی بر روی همین زمین فروریزش‌شده به وجود آمده است که مسئول تمام فروریزش‌های دیگر بر روی سیاره‌ی زمین شده است. حالا اگر دلتان خواست به آن سلول اولیه «خدا» بگویید؛ همان‌طور که آمیت می‌گوید.

در این تفکر هر چه که ما روح بنامیم (چه روح انسانی، چه روحی که به سایر موجودات نسبت بدهیم) همه از همان جنس خودآگاهی است. البته معتقدان به این نظریه دلیلی نمی‌بینند که برای «روح» پس از مرگ بدن هویتی مستقل قائل باشند و معتقدند که ‌‌‌پس از مرگ به آن خودآگاهی عمومی خواهد پیوست و تمام تجربیات زیستی روح، جایی در آن خودآگاهی عمومی ثبت و ضبط می‌شود.

پرسش سهمگین دیگر درباره‌ی توضیحِ «اختیار» است. اگر خودآگاهی عمومی در چهارده میلیارد سال پیش یکی از عوالم موجود در دنیای ممکنات را برایمان رقم زده، بی‌آن‌که از ما پرسیده باشد (حتی به شرط طی کردن یک فرایند تصادفی) در اینجا نمی‌توان ردی از اختیار جست. اما بگذارید درباره‌ی همین موجود دوپا، انسان، سخن بگوییم. درباره‌ی مرز جبر و اختیار بر مبنای خوانش کوانتومی آمیت و امثال او باید گفت که مغز ما انسان‌ها از نگاه میکروسکوپیک متشکل از صد میلیارد نورون است که هر یک از نورون‌ها از اتم‌هایی تشکیل‌ شده و هر اتم از الکترون‌هایی. این الکترون‌ها در رویدادهای گوناگون و در کسری از ثانیه در حال حرکت، تصادم و... هستند. آیا اگر این حرکت‌ها ناشی از فروریزش باشد که در عالم ممکنات رخ داده و مثلا تعیین می‌کند که فلان الکترون در مغز من و شما به کدام سو حرکت کند و حرکت او در نهایت باعث ایجاد یک تفکر یا انجام یک فعل یا اتخاذ یک تصمیم شود. اگر در آن فروریزش بخواهیم «خودآگاهی عمومی» را دخیل بدانیم که آن وقت برای انسان سراسر جبر حکم می‌راند. اینجاست که آمیت و همفکرانش برای انسان (به صورت محلی) در مقام مشاهده‌گر و با استفاده از «خودآگاهی فردی» قائل به فروریزش هستند و آن فروریزش حالتی را از عالم ممکنات در مساله‌ی مبتلابه انسان به عالم واقعیات برمی‌گزیند و این‌چنین است که انسان را مختار می‌نامیم. حال اگر به همان دید میکروسکوپی از مغز انسان (به‌عنوان نماینده‌ی بیولوژیک ذهن او) بازگردیم، سوال اساسی‌تر این است که آیا آن حرکت الکترون‌های بی‌شمار که در پشت پرده با انجام میلیاردها واکنش شیمیایی و تشکیل شبکه‌های نورونی در هر ثانیه انسان را در وضعیت ذهنی خاصی قرار می‌دهند هم ناشی از همین خودآگاهی فردی است یا باید برای جبر و اختیار انسان در این خوانش کوانتومی حد وسط قائل شد. (۲/۲)

@onejot

ادامه دارد...
👍2🙏1
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت آخر

مقدمه‌ی قسمت آخر

در پیام تبریک نوروزی به دوست نخبه‌ی اصفهانیم برایش آرزو کردم که از عقیده‌ی ضاله‌ی ‌خود (به زعم من) در ستایش ابن عربی دست بکشد و به‌جای فصوص الحکم او، قدری فصوص الحکم فارابی را بخواند. البته که می‌دانم تا اطلاع ثانوی شاه‌نشین قلب او جای ابن عربی باقی خواهد ماند. اما علتش را در دو کلمه خلاصه می‌توان کرد؛ «وحدت وجود». خدا نگذرد از تکفیرکنندگان علم و دانش که تا رایی را مخالف تعصباتشان (نه یافته‌هایشان) می‌یابند، زبان به نفرین می‌گشایند(خود این جمله من نوعی نفرین است!). این را هم بگویم که با این حرف‌ها دل من با رفیق شفیقم صاف نمی‌شود. چه بسیار روزها و شب‌ها که در کنار دریاچه‌ی نزدیک دانشگاه و بهشت پیرامونش بابت لاف‌های «انا الحق» ابن عربی بر سر هم فریاد نکشیدیم و عوض آن‌که از محیط دلنشین و از همنشینی لذت ببریم، خون خود را مومنانه کثیف کردیم. الغرض! عجالتا «وحدت وجود» را به خاطر داشته باشید تا بعد.

آنچه در پنج قسمت گذشته به رشته‌ی تحریر درآمد، بازخوانی بخشی از تاریخ فیزیک کوانتوم بود که سعی شد در آن سیر تطور آراء و اندیشه‌ها به طرز منظمی دنبال شود. می‌گویم بخشی از تاریخ، چون در این بازخوانی فقط به بیان روایت‌هایی پرداختم که فروریزش کوانتومی Collapse را ناشی از خودآگاهی Consciousness می‌دانست و لازم است بدانیم که این تنها روایت معتبر نیست. طیف دیگری از آراء و اندیشه‌ها در این شاخه از علم متعلق به کسانی است که اساسا معتقدند فروریزش نیازی به خودآگاهی ندارد. اما از آنجا که این نظریه در راستای هدف یادداشت من نبود، بازخوانی تاریخش را نیز فروگذاشتم.

نکته‌ی آخر مقدمه‌ بیان این واقعیت است که آنچه در ادامه خواهید خواند، تخیلات یک ذهن کنجکاو است که از کودکی تجربه‌ی زیسته‌ و نازیسته‌اش همواره بر حیرانی‌اش افزوده. چندان که «شانس» و «بخت» و قضا و قدر و جبر و اختیار بارها ایمانش را نو کرده و باور دارد که این نو شدن بی چشیدن طعم داغ و درفش ممکن نیست و تا واپسین روز زندگی با او خواهد بود. (۳/۱) 👇

#کوانتوم #دین

@onejot
👍4
پرده‌ی آخر: قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب!

یکی بود، یکی نبود. این عبارت یکی از فلسفی‌ترین عباراتی است که طبق سنت در آغاز قصه گفته می‌شود. «یکی بود» اشاره دارد به وجود ذات اقدس اله و آن «یکی نبود» او را از ساحت وجودی اشیاء که مثلا «یکی» باشد که بعد از آن «دویی» بیاید، مبرا می‌کند. پس شاید شکل صحیح خواندنش چنین باشد: «یکی بود (آن یکی از جنس) یکی نبود! با این پیش‌درآمدِ نیمه‌کلامی نیمه‌فلسفی می‌خواهم این بار از خلاصه‌ی نُه پرده‌ای که در این پنج قسمت نقالی کرده‌ام پرده بردارم:

همان‌طور که جناب آمیت در پرده‌ی نهم روایت کرد، مفهومی هست به‌نام خودآگاهی عمومی Universal Consciousness که مثلا بزرگ‌ترین نقشش در داستان آمیت به فعلیت رساندن یکی از بی‌نهایت حالات بیگ بنگ Big Bang از عالم ممکنات World of Potentia بوده است. این خودآگاهی عمومی در نظر آمیت مانند جانِ عالم (هستی) عمل می‌کند؛ یکه است. همتایی ندارد و بازگشت همه‌ی خودآگاهی‌ها به سوی اوست. جالب آن‌که نقش فضای فکری‌ای که آمیت در آن رشد کرده، در شکل‌گیری چنین نظریه‌ای بی‌تاثیر نیست. آنچه هندوها Hinduism از آن به عنوان برهمن Brahman  یاد می‌کنند، مگر چیست؟ یک خودآگاهیِ نامیرا و همه‌جا حاضر و ناظر که ذات هستی است.

همین مفهوم در آیین بودا (مثلا در مکتب Mahayana) با عنوان Ālaya-vijñāna خوانده می‌شود و یک خودآگاهیِ عالم‌گیر است که بنیان هستی را بنا می‌گذارد. در پانتئیسم Pantheism آن خودآگاهی عمومی در قامتِ خدایی تجلی می‌یابد و همه چیز است و همه چیز اوست. حتی در ادیان ابراهیمی پیش از اسلام هم سخن از همین خودآگاهی عمومی و جهانشمول شده است. یک نمونه‌‌اش فرقه‌ی کابالا Kabbalah که نوعی عرفان یهودی را نمایندگی می‌کند. آن‌جا هم «ذات عالم» ماده به نسخه‌ای از خدا اطلاق می‌شود که دقیقا همان نقش خودآگاهی عمومی را دارد.
وحدت وجودی‌ای که امثال ابن عربی مراد کرده‌اند شاید نوعی شرک‌زدایی از پدیده‌ی «دوخدایی» در همین فرقه‌ی کابالای یهودی باشد و در ادیان ابراهیمی وقتی به اسلام می‌رسیم، شاید نظریه‌ی وحدت وجود (که کان و ما لایکون همه اوست)  همان خودآگاهی عمومی باشد. پس در داستان من «خدا» تا اطلاع ثانوی همان Universal consciousness است؛ مفهومی که دربرگیرنده‌ی هر دو عالمِ ممکنات و عالمِ هستی ماست؛ موافق با نظریه‌ی دیپاک چوپرا در مقدمه‌ی قسمت پنجم این سلسله‌یادداشت که برای حل مشکلِ نقضِ سرعتِ نور پیشنهاد داد هر دو عالم ممکنات و واقعیات ذیل و زیرمجموعه‌ی خودآگاهی عمومی باشد.

خبر موثقی ندارم چهارده میلیارد سال پیش در بیگ بنگ چه اتفاقی افتاده، اما چون داستانم نیاز به دراماتیزه شدن دارد، بگذارید انفجار بزرگ را نیز از تاریخ نظریات علمی وام بگیرم. تازه هر چه بیگ‌تر و بنگ‌تر بهتر! اگر به خوانش کوانتومی از بیگ بنگ قائل باشم، خواهم گفت در عالم ممکنات تعدادِ نامتناهی حالت برای بیگ بنگ وجود دارد. به قول جناب آمیت نخستین مشاهده‌گر، که از نظر او خودآگاهی عمومی و در داستان من «خدا» است، یکی از حالات بیگ بنگ را از حالت ممکنات بیرون می‌کشد و بقیه را فرومی‌ریزاند که می‌شود عالم هستی کنونی ما که یک کهکشان از دو تریلیون کهکشان شناخته‌شده‌اش، کهکشان راه نوری است و سیاره‌ی ما، زمین، به آن تعلق دارد.

حالا بیایید از افلاک بر زمین خاکی قدم بگذاریم. در روایت آمیت، پس از مشاهده‌ی پیش‌گفته درباره‌ی خودآگاهی عمومی و به وجود آمدن جهان پیرامونی ما (انتخاب شدنش از عالم ممکنات) نخستین سلول، به‌طور تصادفی بر روی زمین ایجاد شد و هم‌او باعث پیدایش عالم ماده‌ی اطرافش از راه مشاهده بوده است. به عبارت دیگر، سلولی که آمیت آن را خدا نیز نامیده، دارای خودآگاهیِ متصل به خودآگاهیِ عمومیِ هستی است و با هر مشاهده موجبات یک فروریزش را روی زمین فراهم می‌آورد.

اما روایت من در این نقطه تفاوت‌هایی با روایت آمیت دارد. من دوست دارم حالا که خودآگاهی عمومی را خدا خواندم، زمین را هم متشکل از مخلوقاتی ببینم که هر کدام برای خود، نوعی خودآگاهیِ محلی (Local) از جنس خودآگاهی عمومی دارند.
خواننده‌ برای درک بهتر می‌تواند مثلا هر جا که با کلمه‌ی خودآگاهی روبه‌رو شد، به‌جایش کلمه‌ی «روح» را بنشاند. روحِ هستی (خودآگاهی عمومی) و روحِ فردی (روح مخلوقات)! و اگر روحِ فردی را هم منبعث از روحِ هستی بدانید که به فهمیده شدن داستان کمک کرده‌اید. عجالتا عرض کنم که چنین جرح و تعدیل‌هایی تا اطلاع ثانوی با اساس روایت آمیت و همکارانش سر موافقت دارد. مثلا بنده نظری ندارم تا بگویم انتخاب شدن جهان ما به وسیله‌ی روح هستی (خودآگاهی عمومی) یا خدا تصادفی بوده یا جبری. چون اگر حالات گوناگون بیگ بنگ ذیل و زیرمجموعه‌ی روح هستی در عالم ممکنات تعریف می‌شوند، برکشیده شدن هر یک برای مجموعه‌دارش تصادفی نیست؛ هر چند برای من و شما کاملا تصادفی جلوه کند. شاید هم أمر بین الأمرین! (۳/۲) 👇

@onejot
نکته‌ی دیگری که در بیان هم‌خوانی داستان خودم با روایات کوانتومی از روح فردی (خودآگاهی فردی) می‌خواهم عرض کنم این است که روح فردی منبعث از روح جمعی است و پس از مرگ در عالم ماده به آن می‌پیوندد (چنان‌که آمیت تصریح می‌کند). پس روی خودآگاهی فردی تمرکز کنیم.

در روایت من خودآگاهی فردی را مختص فرد انسان ندانید. تمام مخلوقات خدا (روح هستی، خودآگاهی عمومی) روح فردی دارند و طبق خوانش کوانتومی می‌توانند و باید در فروریزش مشارکت کنند. در مسائل مشترک (در مشاهدات مشترک و همزمان در جهان پیرامون ما) همه‌ی خودآگاهی‌های فردی، از یک آبشخور اشتراکی سیراب می‌شوند که ریشه در خودآگاهی عمومی دارد. لاجرم مثلا هنگام باز کردن درِ کارتن، جمله‌ی مشاهده‌گرانی که همزمان محتویات کارتن را می‌بینند، مشاهداتشان یکسان است. چون فروریزش برای همه‌شان یکسان و اشتراکی است.

در روایت من تمامی رویدادهایی که برای مشاهده‌گرِ محلی اتفاق می‌افتد یا خودش آن را رقم می‌زند، چنین توضیح داده می‌شوند:
فرض کنید لیوانی آب روی میز است و شمای مشاهده‌گر قصد دارید آب را بنوشید. فعلا از اینکه قصد کردنتان جبری است یا به اختیار تمایل به خوردن آب پیدا کرده‌اید حرفی نمی‌زنم. از زمانی که قصد نوشیدن آب لیوان را کرده‌اید تا وقتی که عمل نوشیدن اتفاق می‌افتد، «امکان» رخ دادن چه سناریوی محتمل است؟
الف) کسی شما را به بیرون از محیط فرابخواند و فراموش کنید می‌خواستید آب بنوشید
ب) همان لحظه زلزله‌ی شدیدی بیاید و لیوان روی زمین بیفتد
ج) یادتان بیفتد روزه‌اید و نمی‌توانید آب بنوشید
د) متوجه شوید که این لیوان آب از دیروز مانده و نخواهید بنوشیدش

می‌شود هزاران سناریو برای نوشیدن و ننوشیدن آب نوشت. اما همه قبول داریم که پس از لحظاتی تنها یکی از آن همه به وقوع می‌پیوندد. سوال اینجاست که توضیح کوانتومیش چیست؟ تمامی سناریوهای محتمل، در عالم ممکنات به وسیله‌ی روح هستی (خدا) نوشته و برنامه‌ریزی شده بوده است. ولی من و شمای مشاهده‌گر در آن لحظه خود را مختار (به مفهوم نسبی) می‌دانیم که هر چه می‌خواهیم با لیوان آب مزبور انجام دهیم.

از دید ما نوشیدن یا ننوشیدن آب لیوان امری کاملا اختیاری است یا شاید هم برای رقم خوردنش به دست خودمان آن را منوط به یک فرایند تصادفی (سکه انداختن یا تاس ریختن و استخاره...) کنیم.
آیا چیزی که مشاهده‌گر اختیار (تصادف، شانس) می‌بیند، در سمتِ «روح هستی» هم تصادف و اختیار است؟ آیا همه‌ی سناریوهای ذکرشده برای لیوان آب، در عالم ممکنات نزد «روح هستی» حاضر نیستند؟ اینجاست که من مناقشه‌ی انیشتین با بوهر را بهتر می‌فهمم.

انیشتین معتقد بود ما انسان‌ها توهم «تصادفی» بودن رویدادها را داریم، در حالی که هیچ چیز در عالم ماده تصادفی نیست. ولی چون ما نسبت به عواملِ موثر در بروز حوادث جهل داریم، عنصر شانس را دخیل می‌دانیم. شانس همان تصادف است. همان احتمالات چیزی از جنس عدم قطعیت! و چقدر درست می‌دید، بزرگوار! راستش را بخواهید بوهر هم درست می‌دید. اگر چشمان او در مقام مشاهده‌گرِ محلی روی زمین بنشیند، هر چه هست همه تصادف است. تصادفا الکترون‌ها به حرکت (چرخش) در جهتی می‌پردازند و خود این تصادفی بودن متضمن اختیار است.

خوانش من از این تقابل انیشتینی-بوهری برای روایت داستان خودم، دستگاهی دوبعدی است. بُعدِ مخلوقی (خودآگاهی فردی یا روح فردی) همه‌اش اختیار است اما بعدِ خالقی (خودآگاهی عمومی یا روح هستی) همه‌اش ممکنات و مقدرات است. هر چه به واسطه‌ی فروریزش برکشیده شود، در عالم ممکنات جزو یقینیات است و حساب و کتابِ مقدر دارد. به دیگر بیان برای نوشیدن یا ننوشیدن آب در لیوان، میلیون‌ها سناریوی معلوم نزد روح هستی به شکل بالقوه مقدر است. اما یکی از میلیون‌ها را انسان مشاهده‌گر مختارا برمی‌گزیند و به اختیار خود می‌بالد.

این داستان را می‌توان کمی پیچیده‌تر هم کرد. مثلا در رخ دادن رویدادها می‌شود تاثیر رویدادهای طولی یا عرضی را نیز دید و قضا و قدر اینجا رخ می‌نماید. اگر باز به محاسبه‌ی جبری یا اختیاری بودن آن دسته از رویدادهای متعامد بپردازیم، بر شگفتی خود افزوده‌ایم و بیشتر در توهم تصادفی بودنِ عالم فرد غرق می‌شویم. شاید به مطایبه بتوان گفت تصادفی بودن مقدر است!

حالا با خواندن «وما تسقط من ورقة إلا یعلمها ولا حبة فی ظلمات الأرض...» برنمی‌آشوبم که پس اختیار انسان چه شد، اگر برگی از درخت بی علم تو نمی‌افتد؟ این داستان ساختگی من بود از نسبت جبر و اختیار که آن را خارج از قضا و قدر و ناسازگار با آن نمی‌دانم. اما این را هم باید اضافه کنم که همچنان گره‌های ذهنی فراوانی دارم. هنوز هم اگر کودکی را ببینم که از یک بیماری مادرزادی رنج می‌برد، تشویش مساله من را به مرز کفر می‌کشاند. با تمام این تفاصیل می‌خواهم روایتم را این‌طور به پایان ببرم:
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن‌همه تشویش در تو می‌نگرم
(۳/۳)

@onejot
❤3
میوه‌ی ممنوعه آگاهی

لندن شهری است که بیش از سیصد و بیست و پنج کتابخانه‌ی عمومی دارد. برای شهری با حدود نه میلیون سکنه، این تعداد یک رکورد جهانی است. ساکنِ هر منطقه‌ی شهرداری لندن (متشکل از 32 ناحیه‌ی شهری) که باشید، حتما با فاصله‌ی کمی یکی از این کتابخانه‌ها در دسترستان هست. مثلا ناحیه‌ای که من در آن سکونت دارم، شش کتابخانه‌ی عمومی دارد. عضویت در کتابخانه فقط منوط به داشتن یک آدرس ای‌میل واقعی و داشتن آدرس ثابتی در ناحیه‌ی مزبور و پر کردن آنلاین فرم عضویت است. فرایند عضویت کمتر از پنج دقیقه زمان می‌برد. صفحه‌ی وب مربوط به کتابخانه‌های این منطقه به اطلاعات (بانک کتاب) هر شش کتابخانه دسترسی دارد. فلذا مثلا اگر من کتابی را به صورت آنلاین جست‎وجو کنم، به من نشان می‌دهد که کدام کتابخانه آن را دارد. اگر به امانت سپرده نشده باشد، می‌توانم به‌شکل مجازی رزروش کنم و بعدا حضوری امانت بگیرمش. هر کدام از کتابخانه‌ها دارای سالن‌های مطالعه‌ی حضوری، اینترنت رایگان و البته کامپیوترهایی برای استفاده‌ی عمومی است. حتی اگر بخواهید از طریق همین صفحه‌ی وب کتابخانه‌ی شهرداری می‌توانید برای روز و ساعتی مشخص یک کامپیوتر را هم رزور کنید و در مراجعه‌ی حضوری از آن استفاده کنید.
یک کتابخوان حرفه‌ای امکانات دیگری هم در اختیار دارد؛ مثلا اگر کتابخانه‌های عمومی کفاف کارش را نداد، می‌تواند برای جست‌وجوی کتاب یا کتاب‌هایی که مد نظر دارد مستقیم برود سر وقت کتابخانه‌های بزرگ‌تری همچون کتاخانه‌ی موزه‌ی بریتانیا (با سیصد هزار نسخه کتاب خطی و قدیمی). در این مورد فرقی بین شهروند انگلیسی و غیرانگلیسی هم نیست. همه می‌توانند از این امکانات بهره‌مند شوند. فقط بعضی کتاب‌ها محدودیت‌هایی دارند، اما باز به خواننده این اجازه داده می‌شود که در محل کتابخانه و در سالن مطالعه کتاب را مطالعه کند.
البته خدا نیامرزد فرهاد حکیم‌زاده را که با اینکه میلیونر بود داغ دزدی از همین کتابخانه بر پیشانیش نشست و باعث خجالت ما ایرانیان شد؛ او از روی فرهنگ‌دوستی! صفحاتی از کتاب‌های قدیمی و ارزشمند را پاره می‌کرد و به یغما می‌برد.

بر خلاف تصور عموم این تسهیل‌گری‌های کتاب برای عامه‌ی مردم از ابتکارات دوران پسادیجیتال نیست. در خاطرات مرحوم مینوی می‌خوانیم که بیش از هفتادسال پیش هم برای عضویت در کتابخانه‌ها یا باید خودت آدرس پستی ثابتی می‌داشتی یا کسی که آدرس پستی ثابتی می‌داشت معرفیت می‌کرد.

اما گمان نبرید که هدف از گرفتن آدرس پستی این بوده و هست که اگر امانتی را پس ندادید، برای پس گرفتنش بیایند در خانه! بلکه آدرس پستی از این حیث مهم است که مطمئن شوند Council Tax یا به قول قدما «مالیات بلدی» را پرداخت می‌کنید. چون اگر کسی مالیات بدهد، از شاه و گدا یکسان، می‌تواند از خدمات عمومی استفاده کند.
این مقدمه را نگفتم که فقط از نظم و نظام این قبیل سرویس‌دهی‌ها شاهد مثال بیاورم بلکه سخنم درباره نکته دیگری است: «شفافیت»، حلقه‌ی گم‌شده‌ی نظام دیوان‌سالاری در ایران دیروز و امروز ما.

فرض کنید شما یک محقق هستید و به دنبال کتاب خاصی می‌گردید که احتمال می‌رود در کتابخانه‌ی مجلس، کتابخانه‌ی ملی، کتابخانه‌ی دانشگاه تهران، کتابخانه‌ی آستان قدس و نظایرشان باشد. آیا انجام یک جست‌وجوی آنلاین می‌تواند خاطر شما را از دریافت پاسخی قطعی و اطمینان‌بخش (قابل اعتماد) درباره‌ی وجود یا عدم وجود آن کتاب راحت کند؟ چون جواب را می‌دانیم دیگر نمی‌پرسم که آیا می‌تواند آنلاین کتاب را رزرو کند یا نه؟! چون خبر داریم که حتی عضویت در کتابخانه‌ی ملی به چه صورت شرم‌آوری درآمده است. اصلا چرا این کتابخانه‌ها فهرست کتبشان یا تمام داراییشان را «شفاف» در اختیار عموم مردم قرار نمی‌دهند؟

بگذارید از فضای کسب و کار مثالی بزنم. اگر روزی شنیدید که آقازاده‌ای رانتی در انگلستان با پول دزدی مربوط به واردات داروی تحریمی برای بیماران سرطانی کشورم شرکتی در بریتانیا برای خود ثبت کرده، خیلی راحت می‌توانید با یک جست‌وجوی اینترنتی ساده ته و توی قضیه را دربیاورید. کافی است به این آدرس وب مراجعه کنید و با جستجوی نام او، سال ثبت، مالکان، سرمایه‌گذاران، میزان سرمایه، آدرس، شماره تلفن واقعی، آخرین وضعیت حسابرسی، سود و زیان و امثالهم را ببینید. جالب است که همگان در انگلیس به چنین اطلاعاتی دسترسی دارند و در انحصار شخص یا اشخاص به‌خصوصی نیست. حالا این را مقایسه کنید با وضعیت اطلاعات ثبت شرکت‌ها و ببینید آیا ما هم در حساب و کتابمان چنین شفافیتی داریم؟ از قیاسش خنده آمد خلق را!

لطیفه نمی‌گویم؛ ولی در ایران سال‌ها میان برخی از سازمان‌های دولتی نظیر گمرک، مالیات، بانک مرکزی، وزارت اقتصاد و دارایی پیرامون به‌اشتراک‌گذاری داده‌های من و شما بین خودشان درگیری بوده است و روسای جمهور نمی‌توانسته‌اند زیرمجموعه‌های خود را قانع کنند که با هم «شفاف» باشند.
(۱/۲) 👇🏻
👍3😐1
عدم شفافیت در استخدام‌ها، گزینش‌های علمی، مزایده‌ها، مناقصه‌ها، تخصیص وام، اعتبار، بودجه، تصویب یا مسکوت گذاشتن قوانین مانند موریانه به جان اعتماد عمومی افتاده و آن را به پایین‌ترین سطح در طول سالهای پس از انقلاب رسانده است. سالها پیش یادم هست دکتر اکبرجلالی (که او را هم فراری دادند) در پایان یک مستند تلویزیونی در حالی که می‌گریست مسئولین را به نفهمی در مورد فضای مجازی توصیف می‌کرد که چون نمی‌دانند چه موهباتی دارد کمر به تحدید آن بسته‌اند (دقیقه ۵۱:۲۷ به بعد) اما به نظرم او تقیه می‌کرد مسئولین و بهتر بگویم هزار مافیای پیدا و پنهان در این کشور به خوبی از نقش فضای مجازی در ارتقای شفافیت باخبرند و تا می‌توانند با انواع نیرنگ‌ها در مقابل آن می‌ایستند و ابایی ندارند که در این راه قرآن هم بر سر نیزه کنند. حتی در میان خودی‌ها هم ندیده‌ام و نشنیده‌ام که مثلا یک کاندیدای ریاست جمهوری شاکله برنامه‌های خود را مبتنی بر یک دولت دیجیتال با هدف ایجاد شفافیت در حکمرانی تعریف کرده باشد. از محضر خوانندگان این سطور تقاضا می‌کنم که دولت دیجیتال را مثلا با سامانه‌هایی نظیر پلیس به‌علاوه ده یا سامانه درگاه ملی هوشمند و نظایر آنها یکسان نپندارند. هیچگاه به این مقدار دلخوش نباشید که مثلا بجای ایستادن در صف توزیع گوشت و مرغ یخی و انجام بخشی از کارها بصورت دستی، دولتی بر سرتان منت بگذارد و یک وب سرویس ناامنی را طراحی کرده تا در منزل بنشینید و مثلا برای دریافت گوشت یخی‌‌ دولتی تمام اطلاعات مرده و زنده‌تان را وارد سامانه‌ای کنید و فردا روزی هم این اطلاعات شما توسط هکرها سر از ناکجا دربیاورد و آب از آب هم تکان نخورد. این طریق مواجهه با دیجیتالیسم توسط دولت‌ها نعل وارونه زدن است.

اگر دولتی ادعای دیجیتال بودن دارد، در وهله‌ی اول باید شفافیت را سرمشق خود قرار دهد. یعنی تضمین آزادی دسترسی به اطلاعات و چرخش آن را!
در همین مملکت روباه پیر خبیث، هر یک از آحاد ملت می‌تواند به پشتوانه‌ی قانون Freedom of Information همان (Act 2000) با مراجعه به هر نهاد دولتی خواستار انتشار هر برگ سند رسمی دولتی شود و نهاد دولتی مزبور ملزم است سند خواسته‌شده را منتشر کند. در ایران درباره فسادهای محرز هم اطلاع‌رسانی اقناعی حتی به صورت یک‌طرفه صورت نمی‌پذیرد.

آیا فکر می‌کنید اگر مثلا همین چند نمونه‌ای که در این نوشته آمد در ایران (تحت نام هر حکومتی) محقق شود، آن‌وقت می‌توان شاهد حقوق‌های نجومی بود و آیا کسی از شهروندان آن قدر مظلوم واقع می‌شود که زمین‌های عمومی ناغافل به‌نامش سند بخورد و یا اینکه آیا منابع ارزی این کشور با پوشش چای دبش هورت کشیده می‌شود؟ هرگز!

اگر انبان داده در دولت دیجیتال دارای صحت و جامعیت و البته شفافیت نباشد، انباری است که به هیچ نمی‌ارزد و دیگر به حالش فرقی نمی‌کند درش داده ذخیره کنند یا حطب!

شفافیت میوه‌ی آگاهی است و آگاهی عمومی است که تبدیل به مطالبه می‌شود و تغییر ایجاد می‌کند. اتقاقی نبود که یادداشت را با کتاب و کتابخانه شروع کردم راه هر تغییری از آگاهی، آن هم به وسعت یک ملت می‌گذرد. (۲/۲)
👍4👌3❤1
ایران اسلامی و اسلام ایرانی!

پرده‌ی اول

بنیامین نتانیاهو می‌خواست با حمله به ساختمان کنسولگری ایران سطح درگیری‌ها را بالاتر ببرد و به این طریق بر ناکامی‌های سیاسیش سرپوش بگذارد. او می‌دانست که ایران به‌طور مستقیم پاسخ خواهد داد و خودش تلاش خواهد کرد در خاورمیانه بر سر قدرت ماندنش را با سوق دادن آمریکا به یک جنگ جدید تا  مدتی تضمین کند. این را هم می‌دانست که روسیه نیز از این مساله منتفع خواهد شد. کما این‌که روس‌ها در جریان حمله به ساختمان کنسولگری ایران در دمشق و در پدافند هوایی، اولین قطعه از پازل را گذاشته بودند.
اغراق نکرده‌ام اگر بگویم طی این مدت، بعضی روزها بیش از یک‌بار سعی کردم با انجام محاسبات مبتنی بر تئوری بازی، آینده‌ی نزدیک را پیش‌بینی کنم. نتیجه‌ی پیش‌بینی‌ها همه حکایت از انجام حمله‌ی تلافی‌جویانه ایران و پاسخ متقابل اسرائیل می‌کرد. چندباری هم آمدم مطلبی بنویسم و مثلا به بهانه‌ی معرفی «جان نش» بگویم که محاسبات من خبر از درگیری نظامی قریب‌الوقوع می‌دهد. اما پشیمان می‌شدم و دستم به قلم نمی‌رفت. رسم مروت نبود تشویش خود را به خوانندگان منتقل کنم. اما حتما روزی داستان تئوری بازی‌ها و چگونگی پیش‌بینی سناریوهای سیاسی و نظامی با این تئوری را برایتان شرح خواهم داد. فعلا همین‌قدر بدانید که پس از جنگ سرد اندیشکده‌های دولت‌های متخاصم ما (آمریکا و اسرائیل) دائما از این تئوری استفاده می‌کردند و مقالات علمی زیادی هم پیرامون یافته‌های حاصل از تحلیل سناریوها چاپ شده است. مثلا کافی است پیرامون مسائل مربوط به صنعت هسته‌ای ایران و پیش‌بینی وقوع سناریوهای احتمالی در مواجهه با واکنش‌های همین دول متخاصم در گوگل جست‌وجویی کنید و ببینید که اسرائیلی‌ها و اذنابشان با استفاده از تئوری بازی‌ها بارها این قبیل مسائل را تحلیل کرده‌اند. گزارش‌هایش (یا مقالات آکادمیک مرتبط) را بخوانید و با آنچه در عالم واقعیت در یک دهه پیش اتفاق افتاده مقایسه کنید تا به قدرت تحلیل این تئوری ایمان بیاورید.

پرده‌ی دوم

اگر به یادداشت‌های روزانه‌ی اسدالله عَلَم -وزیر دربار شاه- رجوع کنید، به‌سادگی درمی‌یابید که شاه با فرستادگان دولت اسرائیل بسیار محتاطانه برخورد می‌کرده است. ‌اکثر مواقع درخواست ملاقات‌های اسرائیلی‌ها را به عَلَم حواله می‌داده تا پیام‌آور و پیام‌بر بین خود و آن‌ها باشد. در موارد بسیار نادر هم که حضورا فرستاده‌ای از اسرائیل را برای دیدار پذیرفته، پیش‌شرط دیدار، مکتوم ماندن اصل و محتوای آن بوده است (یادداشت‌های علم در تاریخ چهارم دی‌ماه سال ۴۹ را بخوانید که چگونگی سفر وزیر خارجه‌ی وقت اسرائیل به تهران را برای ملاقات با شاه حول محور مذاکرات صلح نقل می‌کند). حتی دیپلمات‌های اسرائیلی در تهران در ساختمان دیپلماتیکشان به‌شکل غیررسمی فعالیت می‌کردند و شاه حضور مقامات حکومتی را در محل دیپلماتیک آن‌ها قدغن کرده بود (رجوع کنید به خاطرات علم مربوط به ۲۲ اردیبهشت سال ۴۹). فکر می‌کنید که شاه ایران از چه ‌واهمه داشته است که این‌گونه با اسرائیل تعامل می‌کرده است؟ پاسخ یک کلمه است: افکار عمومی مردم ایران!

شاه به خوبی می‌دانست که مردم ایران رژیم اسرائیل را غاصب می‌دانند و فلسطینیان را مظلوم و هیچ دوست نداشت در افکار عمومی مردم او را طرف ظالم ببینند. حتی با این‌که بی‌میل نبود اسرائیل در آن نبردهای معروف با اعراب، پوزه‌ی ناصر (مصر) را به خاک بمالد و این را به نزدیکان خود نظیر علم هم گفته بود. اما حفظ ظاهر می‌کرد. اتفاقا روحانیون هم بر منابر همین ویژگی‌ مظلوم‌ یاور بودن مردم را گهگاهی دستمایه‌ی حملات به شخص شاه قرار می‌داند؛ اگر معلوم می‌شد حکومت وقت جایی در مجامع بین‌المللی با اسرائیل هم‌آوایی یا داد و ستدی داشته است. حتی آنچه از بسیاری از مبارزان شاخص -سران فکری انقلاب ۵۷- ضد رژیم شاه می‌شناسیم این بوده که با نوشتن کتاب، مقاله یا حتی شعر در حمایت از فلسطین علنا در این صف‌بندی‌ طرف مردم ایستاده بودند. اینها که نوشتم روایت تاریخ است از احوال جامعه ما در دوره‌ی اسلام ایرانی.

پرده‌ی سوم

از شش ماه پیش تا همین امروز تقریبا هر هفته مردم لندن به‌صورت خودجوش -می‌دانم واژه‌ی خودجوش در ادبیات اجتماعی ایران امروز مبتذل شده است- در حمایت از مردم غزه شنبه‌ها راهپیمایی دارند. در هر شرایطی و از اقشار مختلف با نژادها و تفکرات گوناگون در تظاهرات حاضر می‌شوند. گاهی شده که این تجمع رکورد راهپیمایی‌های دهه‌های اخیر را هم شکسته است. دولت انگلیس اتفاقا دل‌ خوشی هم از این‌گونه تجمعات ندارد. همچنان‌که در این شش‌ ماه گذشته در حمایت از اسرائیل هیچ کم نگذاشت. اگر این راهپیمایی‌ها با تداوم نسل‌کشی اسرائیل در غزه و رفح تداوم یابد، مردم لندن در طی یکسال، بیش از چهار دهه‌ی ما مردم ایران «روز قدس» واقعی برگزار کرده‌اند؛ آن هم بدون صرف ریالی از خزانه‌ی مملکتشان! (۲/۱) 👇

#جامعه

@onejot
👍1
البته دولت انگلیس در قضایای فلسطین راهش از افکار عمومی جداست؛ ریشی‌سوناک -نخست‌وزیر انگلیس- پس از ماه‌ها مقاومت در برابر افکار عمومی گفته عملیات نظامی حق اسرائیل است و هیچ‌گاه نسل‌کشی بیش از سی‌هزار نفر را محکوم نکرده است. اما اخیرا گفت که ما هم تلاش می‌کنیم به آسیب‌‌دیدگان کمک برسانیم و مدام آدرس یک بیمارستان صحرایی را می‌داد که انگلیس یک‌ماه پیش در غزه برپا کرده است؛ هرچند دمانسش عود کرده تا که بگوید آن بیمارستان هم توسط سازمان‌های مردم‌نهاد NGOها بنا نهاده شده است. 
 
اما در همین انگلیس اگر از اوضاع استاد و دانشجو و دانشگاه بپرسید، به شما خواهم گفت که اگرچه تا همین هفته‌ی پیش دانشگاه‌های انگلیس در بی‌تحرکی در قبال نسل‌کشی اسرائیل یک سور به دانشگاه‌های ایران اسلامی زده‌ بودند، اما به‌وضوح ورق دارد بر‌می‌گردد. در انگلستان از همان ابتدای جنگ غزه دانشگاه‌ها سعی کردند تا با خط و نشان کشیدن برای استاد و دانشجو، هزینه‌ی‌ هر گونه فعالیتی علیه اسرائیل را بالا ببرند و اتفاقا موفق هم شدند. پیام‌ها شفاف بود، «دانشگاه هیچ خشونت کلامی، یهودی‌ستیزانه یا حمایت از گروه حماس را تحمل نمی‌کند». درست وقتی همه‌ی ما در شش و بش هزینه-فایده‌ی مجادلات کلامی حول قضیه‌ی فلسطین در دانشگاه محل خدمت خود بودیم، استاد و دانشجو در آمریکا جوانمردانه در میدان ایستاده بودند و هزینه می‌دادند. معتقدم آن‌ روزی که مثلا خانم Gay را مجبور به استعفا کردند، هرگز فکر نمی‌کردند که چه نفرتی را در دل‌های استادان و دانشجویان می‌کارند و چنین شد که اکنون مجبور به مقابله‌ی پلیسی-امنیتی در دانشگاه‌های دیگر آمریکا شده‌اند و البته موفق هم نخواهند شد. شاید بگویید رجز می‌خوانم، اما بگذارید شنیده‌هایم را از دانشگاه‌های انگلیس در هفته‌ی اخیر با شما به اشتراک بگذارم. آنچه پس از ماه‌ها مبارزه‌ی مدنی در دانشگاه‌های آمریکا حاصل شده، بیداری دانشگاه‌های انگلیس است. نگاه کنید به سخنرانی نانسی پلوسی در دانشگاه آکسفورد و مواجهه‌ی دانشگاهیان با او، نگاه کنید به وقایع دیروز دانشگاه وارویک، دنبال کنید وقایع مرتبط با حضور رهبر مجلس عوام انگلیس -یعقوب ریس ماگ- را در دانشگاه کاردیف. 
انگلیس هاب اروپاست. دیری نخواهد پایید که با فراگیری این اعتراض‌ها در محیط‌های آکادمیک انگلیس، کشورهای اروپایی هم شاهد واکنش‌های مشابه خواهند بود.
 
پرده‌ی آخر
 
در شبکه‌های اجتماعی دو رویارویی در صدر خبرهاست. نخست برخورد خشن پلیس آمریکا با استادان و دانشجویان معترض به نسل‌کشی اسرائیل (اخیرا در دانشگاه‌هایی مانند Emory، Arizona، Northeasten و …)، و دوم برخورد خشن پلیس ایران با زنان و دختران در خیابان‌ها برای آن‌چه امر به معروف -حجاب- یا نهی از منکر -بی‌ججابی- می‌خوانند. جالب نیست؟ دو تصویر دارند هم‌زمان در معرض قضاوت افکار عمومی جهان قرار می‌گیرند! البته هم‌زمان صدایی هم از تهران به دنیا مخابره می‌شود: حکم اعدام یک خواننده‌ی معترض‌، احتمال این‌که حکومت تن به انجام این حکم بدهد از نظر راقم این سطور نزدیک به صفر است. اما پرسش اینجاست که چه اصراری هست که چهره‌ی ایران اسلامی (!) در جهان چنین بزک شود؟ آیا رابطه‌ای میان هم‌زمانی این تصویرسازی‌ها از ایران‌ و تصویر اسرائیل در افکار عمومی جهان وجود دارد؟ هر چند که چنین خودزنی‌هایی سال‌هاست در ایران اسلامی رویه شده است.
 
آنچه حکمرانی بعد از انقلاب ۵۷ تا به امروز برای این کشور به ارمغان آورده، فارغ از تمام علت‌های پیدا و پنهان (و عاملین) آن، گذاری بوده است از اسلام ایرانی به ایران اسلامی. گذار از جامعه‌ای متشکل از اکثریت مسلمان که دین و رهبانیون آن برایش محترم بوده، به جامعه‌ای که دین به‌ واسطه‌ی عملکرد رهبانیون آن در چشمش تنزل پیدا کرده. گذار از جامعه‌ای که همراهی با غاصب و ظالم را حتی از شاه مملکت برنمی‌تابیده و شاه هم از تحریک افکار عمومی مردم در این زمینه ابا داشته، به جامعه‌ای که به دلیل بغض از حاکمانش (که لباس دین بر تن دارند) ابایی ندارد در مقابل ظلم و نسل‌کشی اسرائیل سکوت کند (یا حتی از حمله‌ی اسرائیل به خاک کشورش اظهار حمایت و خوشحالی کند) تا نکند از راه نشان دادن خشم انسانی خود به جنایات اسرائیل، آبی به آسیاب حکومت بریزد.
انصاف بدهید در چهار دهه‌ی گذشته جامعه ایران از این حیث راه درازی را در این گذار پیموده است.
اگرچه منهاج من در زندگی شخصی پرهیز از انتخاب میان دوگانه‌هایی است که جبر زمانه یا تفاسیر جزم‌اندیشانه از دین در برابرم می‌نشانده است -دوگانه‌هایی مانند امت و ملت، علم و دین، سیاست و دیانت و الخ- اما اگر روزی بین نظایر این دو برای آینده‌ی کشورم مجبور به انتخاب باشم اسلام ایرانی را به ایران اسلامی‌ ترجیح خواهم داد. (۲/۲)

@onejot
👍5❤3
ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی

جایتان خالی نباشد هفته‌ی پیش در جلسه‌ی ماهانه‌ی راهبریِ پایان‌نامه‌ی دانشجویان، فریادهایم شنیدنی بود. دانشجویی دارم باهوش و کتاب‌خوانده. راستش را بخواهید من را یاد جوانیم می‌اندازد. اما نه به دلیل این دو صفت، بلکه برای آن‌که دلیری‌هایی در پژوهش می‌کند که حتی شنیدنشان رعب‌آور است.

در همین انگلستان استاد راهنمایی داشتم چینی‌تبار، رئیس دانشکده بود؛ نامدار، سرآمد در تخصص خودش، هر گاه در حوزه‌ی امنیت سایبر اتفاقی می‌افتاد، بی‌بی‌سی از او دعوت می‌کرد و درباره‌‌ی ماوقع و راهکارها می‌پرسید. خیلی خوب در خاطرم مانده که چه‌ سان خودشیفته‌وار بدون اخذ تاییدیه‌ی نهایی استادم، پایا‌نامه‌ی فوق‌لیسانس را برای تعیین داوری به دانشگاه تحویل دادم.
فکر نکنید که مثلا می‌خواستم او را نادیده بگیرم یا قوانین را دور زده باشم. هرگز! آن‌قدر از کار علمی خودم اطمینان داشتم و آن‌قدر از لطف و اعتماد او به خودم مطمئن بودم که انجام این تشریفات را اتلاف وقت می‌شمردم. پس از ارسال (Submit) پایان‌نامه ‌و تحویل نسخه‌ی چاپیش به دانشکده، داشتم تدارک یک سفر اروپایی را برای خودم می‌دیدم که ناگهان ایمیلی بدون سلام و احوالپرسی رایج (Greeting) بند دلم را پاره کرد. نوشته بود تا ساعت ۱۲ در دفترم باش!

باورتان نمی‌شود وقتی به دفترش رفتم از خشم می‌لرزید. پایان‌نامه‌ام که از دانشکده پس‌ گرفته بود، روی میزش بود. سخن را این‌گونه آغاز کرد: بابک! مغرور شده‌ای و همین غرور باعث شکست تو خواهد شد. و بعد به مدت بیست دقیقه فریاد می‌کشید و خطاهای علمی من را در تحلیل و نتیجه‌گیری پایان‌نامه نشانم می‌داد؛ همان فصل‌هایی که بدون نظارت او نوشته و نهایی کرده بودم. یکی دوباری آمدم بگویم استاد غلط کردم. حالا شما گلویی تر کنید حالتان سرجایش بیاید ولی تا نگاهم به لیوان معروفش می‌افتاد، خنده‌ام می‌گرفت و باور کنید یک لبخند من در آن موقعیت کافی بود تا برای همیشه از ادامه‌ی تحصیل محروم شوم.

لیوان استاد ما داستان جالبی داشت. یک لیوان استوانه‌ای‌شکل شیشه‌ای را در نظر بگیرید که درون آن یک گیاهی شبیه جلبک بود و او در طول روز آن را چندین بار پر از آب می‌کرد و از آن می‌نوشید. گاهی اوقات محتویات داخل لیوان شبیه جانور بود. بیشتر شبیه یک قورباغه! من هم همیشه تا لیوان را می‌دیدم در دلم می‌گفتم آب قورباغه خوردن دیگر چه کاری است پدرجان و خب خنده‌ام می‌گرفت. بماند!

در آن جلسه‌ی کذایی و توبیخ حضوری به غلط کردن افتادم و شاید چون یقین کرد که قصدی در کار نبوده و یک خریت علمی ناشی از جهالت بوده از سر تقصیرم گذشت و خوب یادم هست که ۴۲ ایراد علمی/ نگارشی از دو فصل آخر گرفت تا رفع کنم. آستان‌بوسان از محضرش عقب‌عقبکی بیرون آمدم. اما تا مدتی یک جمله‌ از آن همه داد و بیداد او من را درگیر خود کرده بود؛ غرور!

هفته‌ی پیش در جلسه‌ی راهبری پایان‌نامه از دانشجویم خواستم که فصل آخر پایان‌نامه را نشانم بدهد و در کمال ناباوری شنیدم که گفت پایان‌نامه را تکمیل کرده و برای تعیین داور و جلسه‌ی دفاع آن را Submit کرده است. دنیا دور سرم چرخید. تاریخ داشت تکرار می‌شد. بار اولش که به‌شکل تراژدی برگزار شده بود و این بار کمدی‌تر از هر کمدی‌ای داشت تکرار می‌شد. می‌خواستم حسابی از خجالتش دربیایم. اما با یادآوری خاطرات گذشته‌ی خودم، سعی کردم صرفا با تقریبا ده دقیقه فریاد و مقادیر معتنابهی تهدید علمی، خودم را آرام کنم. صدایم به حدی بلند شده بود که یکی از همکارانم با یک بطری آب سراسیمه به اتاق آمد و دانشجو را به بیرون هدایت کرد. رئیس گروه هم به جمع ما پیوست.

جالب بود می‌گفتند در این موضوع تو می‌توانی مطابق مقررات او را به کمیته‌ی انظباطی معرفی کنی و با عدم تایید کارش مقدمات اخراجش از دوره را کلید بزنی. اما حق نداری بر سر دانشجو فریاد بکشی و او می‌تواند از تو بابت خشونت کلامی و تهدید شکایت کند و تو محکومی!
بعد از دقایقی دانشجو را که بیرون در اتاق منتظر بود خواستم. گریه می‌کرد. برایش توضیح دادم که ایرادهای علمی پایان‌نامه‌اش نه‌تنها نتیجه‌ی دلخوه او را برای کسب نمره‌ی ممتاز برایش رقم نمی‌زند، بلکه چون نام من هم روی پایان‌نامه است، برای شهرت علمیم ننگ‌آور است. بعد فصولی را بازخوانی کردم که جنابش بی‌نظارت من نگاشته بود. مهم‌ترین ایراد علمی این دانشجو به‌کارگیری اشتباه یک تئوری برای حل یک چالش علمی بود که موضوع این یادداشت است. اما داستان چیست؟

برای انسان‌ها دانستن نتیجه و سرانجام یک داستان، فیلم یا حادثه همیشه مهم و هیجان‌انگیز بوده است. ردّ این نوع از کنجکاوی را می‌‎توان در فراخنای تاریخ بشر جست. اصلا نگاهی کنید به تاریخچه و علل طالع‌بینی‌ها؛ از انواع مبتذلش اگر چشم‌پوشی کنید، حقایقی پیرامون کارآمدی برخی متدهای طالع‌بینی (نحله‌ی ستاره‌بینی- اخترشناسی) وجود دارد. (۳/۱) 👇

#علم

@onejot
❤3👍2
اطلاع از آینده و داشتن یک پیش‌آگاهی تضمین‌کننده‌ی قدرت بوده است. از این‌ رو دربار شاهان مملو از اخترشناسان، معبران خواب‌ و رهبانانی بوده که پیش‌گویی می‌کرده‌اند. تاریخ یونان باستان، ایران، چین، هند، مصر حاوی مثال‌های بی‌شماری است از پیش‌گویی‌های درست همین دار و دسته. حتی بسیاری از متدینان (در ادیان گوناگون) در متن دین به‌دنبال سرنخ‌های گره‌گشایی می‌گشتند (و می‌گردند) تا با کمک آن از آینده خبر بگیرند؛ چه آنانی که سراسر اعتقاد به جبری بودن حوادث داشتند و چه کسانی که برای اختیار خود در رقم زدن سرنوشتشان وزنی قائل بوده‌اند.

مثلا توجه کنید به «علم» جفر در اسلام که ریشه در آیین یهود دارد. حتی کسانی که به این رموز دسترسی نداشته‌اند هم خود را بی‌نیاز از پیش‌گویی نمی‌دیده‌اند و با بهره‌گیری از متدهایی که علم و مهارت کمتری لازم داشته و با کاویدن متون دینی به دنبال پیش‌گویی آینده می‌گشتند. مثلا در میان ایرانیان استخاره کردن امری متداول است. در اغلب موارد نیت صاحب استخاره، چیزی از جنس پیشگویی است تا این‌که بخواهد شکی در تصمیم‌گیری را برطرف کند (که نفی غرض مفهوم استخاره است). تفال زدن‌ها (به قرآن یا مثلا دیوان حافظ) در طلب پیشگویی هم حاصل مقصود و هم ظاهرا مباح است.

به هر تقدیر فارغ از نوع متد یک پیش‌گویی، آن‌چه به این مساله قیمت می‌دهد، دقت آن است. در جستار حاضر خواهم کوشید دو آفت «دقت» هر پیشگویی (در بافتار سنتی) یا پیش‌بینی (در بافتار مدرن) را معرفی کنم و از یک خطای پژوهشی متداول پرده بردارم که گریبانگیر پژوهش‌های آکادمیک است و دانشجوی من هم که ذکر آن در ابتدای همین یادداشت رفت، همدلانه با برخی از مقالات چاپ‌شده همان خطا را در پایان نامه خود تکرار کرده بود.

هر پیش‌بینی علمی در معرض حداقل دو آفت است که هر یک از این دو می‌تواند درستیش را به مسلخ ببرد: عدم قطعیت (Uncertainty) و ابهام (Ambiguity). بگذارید اول تعریفشان کنم:

واژه‌ی عدم قطعیت (در پیش‌بینی) که اول بار جناب Knight در کتاب معروفش با نام ریسک، عدم قطعیت و سود (چاپ‌شده در سال 1921) بر سر زبان‌ها انداخت، ناشی از کمبود اطلاعات (یا آگاهی) از ویژگی‌ها و شرایط وقوع یک پدیده (واقعه) است. هرچه اطلاعات کمتری درباره‌ی ویژگی‌ها و شرایط وقوع یک پدیده در دسترس باشد، قهرا پیش‌بینی درباره‌ی وقوع و کیفیت آن با خطای بیشتری مواجه است.

بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید قرار است روز مشخصی در هفته‌ی آینده در رستورانی یک مهمانی را ترتیب بدهید. تنها عاملی که می‌تواند برگزاری مهمانی را به خطر بیندازد این است که شما در روز موعود، به‌حدی بیمار باشید (یا دچار یک بیماری مسری باشید) که نتوانید با حضور خود مهمانی را برگزار کنید. حالا اگر مدتی باشد که به سرماخوردگی دچار شده‌اید و بخواهید پیش‌بینی کنید که آیا در روز مهمانی بیماری شما برطرف شده که بتوانید برگزارش کنید یا اینکه از همین حالا (یک هفته قبل از روز مهمانی) باید قید برگزاریش را بزنید، به چه نیاز دارید؟
اطلاعات راجع به بیماری خودتان، اطلاعات درباره‌ی دوره‌ی درمان و نقاهت، اطلاعات از شرایط دفاعی بدنتان و...
هرچه اطلاعات مرتبط و مفید شما درباره این مسائل بیشتر باشد، با درجه صحت بیشتری می‌توانید وضعیت بیماری و توان جسمی خود را برای هفت روز دیگر پیش‌بینی کنید. در اینجا کمبود اطلاعات (یا آگاهی) نسبت به هر کدام از عواملِ دخیل (نوع بیماری، نوع درمان، شرایط بدنتان، طول مدت نقاهت والخ) پیش‌بینی شما را فاقد اتکا و توجه می‌کند.

آفت دوم هر پیش‌بینی ابهام (Ambiguity) است. واژه‌ی ابهام (نخستین جاعل آن شخص ارسطو بوده) به آفتی در پیش‌بینی (یا تصمیم‌گیری) اشاره می‌کند که ناشی از دریافت اطلاعات غیردقیق یا به‌دردنخور از ویژگی‌ها و شرایط وقوع یک پدیده است.

فرض کنید پشت فرمان ماشینی نشسته‌اید و می‌خواهید ماشینتان را که در میان دو خودرو که در جلو و عقب ماشین شما پارک شده است از پارک خارج کنید. شخصی در کنار ماشینتان ایستاده و می‌خواهد شما را راهنمایی کند. اگر آن شخص شما را این‌طور راهنمایی کند که:
لطفا فرمان ماشین را 53.25 درجه به سمت چپ بچرخان و پای خود را با فشار 20 پاسکال بر روی پدال گاز فشار بده و به اندازه‌ی 37 سانتی‌متر به جلو حرکت کن و الخ، واکنش شما چه خواهد بود؟ آیا این اطلاعات (حتی با فرض دقیق بودنشان) دردی از شما دوا می‌کند؟ اینجا هر چه بیشتر از این‌قبیل اطلاعات به شما داده شود، بر ابهام شما افزوده خواهد شد.

حال پرسش این است که در علم چه مواجهه‌هایی با این دو آفت شده است؟ آیا می‌توان با یک روش به جنگ این دو رفت؟ خیر. و دقیقا مشکل همین‌جا است! (۳/۲) 👇

@onejot
❤2
نخستین خطای رایج این است که بسیاری از پژوهش‌‌های انجام‌شده در علوم مختلف هستند که یکی از این دو آفت را اشتباها جای دیگری فرض کرده‌اند و نسخه‌ای اشتباهی در متدولوژی برایش پیچیده‌اند.  

برای من همیشه نقص عدم قطعیت، یادآور این بیت شیرین در زبان فارسی است: «آن‌کس که نداند و بداند که نداند» و خب نتیجه‌ی کار این است که: «لنگان خرک خویش به مقصد برساند». اما پیچیدگی ابهام بیش از این حرف‌ها است و ما در برخورد با مسائل گوناگونی از جنس پیش‌بینی یا تصمیم‌گیری در اکثر مواقع نمی‌دانیم که ابهام داریم. آنچه را که ابهام می‌نامیم، در واقع عدم قطعیت ما است که ریشه در کمبود اطلاعات کافی دارد. همین جهل ما به ندانستنِ ابهام یادآور بیت دیگری از همین شعر است: «آن‌کس که نداند و نداند که نداند» که لاجرم «در جهل مرکب ابدالدهر بماند».

پس نخستین گام در مواجهه با هر مساله‌ای از جنس پیش‌بینی یا تصمیم‌گیری، تشخیص افتراقی این دو از یکدیگر است. پس از تمییز آن‌ها از یکدیگر باید به مصافشان رفت. با کاوشی در تاریخ علم دریافته می‌شود که برای هریک از این دو، تئوری‌هایی پیشنهاد شده است.

مثلا برای «عدم قطعیت» به واسطه‌ی عنصر «شانس یا احتمال» در حاق ذات آن، تئوری‌هایی مانند تئوری احتمال، تئوری باور، تئوری اطلاعات (کلود شانون)، تئوری امکان و تئوری عدم قطعیت پیشنهاد شده که توضیح آن‌ها هدف این وجیزه نیست. در مواجهه با ابهام نیز یکی از معتبرترین تئوری‌ها منطق فازی است که مرحوم لطفی‌زاده در بیش از نیم‌قرن پیش آن را به دنیا عرضه کرده است.

دومین اشتباه رایج میان اهالی علم، همسان‌پنداری منطق فازی و تئوری امکان (Possibility Theory) است که این سیگنال غلط را به پژوهشگر می‌دهد که مثلا می‌تواند از منطق فازی برای حل معضل عدم قطعیت در متدولوژی خود استفاده کند؛ همان اشتباهی که دانشجوی من دلیرانه انجام داده بود و وقتی دلیلش را پرسیدم بیش از 11 مقاله‌ی علمی به من نشان داد که به همین بیراهه رفته بودند.

تئوریِ امکان (آن را هم در سال 1978 مرحوم لطفی‌زاده به جهان عرضه کرد) بر مبنای مجموعه‌های فازی بنیان نهاده شده و در ذات خود همان تئوریِ احتمال را تداعی می‌کند.

فرض کنید برای رفتن به طبیعت‌گردی نیاز دارید امکان وضعیت‌های ممکن هوا در آن روز را بررسی کنید. اگر مطابق پیش‌بینی‌ها به شما بگویند که در آن روز معین برای طبیعت‌گردی، وضعیت هوا چنین پیش‌بینی شده است:
به احتمال خیلی زیاد آفتابی، به احتمال متوسط ابری، و به احتمال کم بارانی، و به احتمال بسیار کم طوفانی.
می‌توانید برای این وضعیت‌ها یک بازه‌ی احتمالات تعریف کنید که از  صفر (احتمال وقوع صددرصد توفان) شروع می‌شود و تا یک (احتمال صددرصدی آفتابی بودن هوا) را شامل می‌شود. اینجا با یک بازه برای آفتابی بودن هوا (که مطلوبتان است) طرفید. مثلا اگر کسی بگوید با احتمال کمی باران می‌آید، می‌توانید یک عدد حول و حوش 0.3 از آن بازه (میان صفر و یک) به این گزاره اختصاص بدهید و الخ.
اگر به این نحوه از برخورد با مساله نگاه کنید، درمی‌یابید که آن 0.3 همان 30 درصد احتمال خودمان است که در تئوری احتمال از آن استفاده می‌کنیم. پس تئوری امکان چیزی از جنس تئوری احتمال است و استفاده از آن در مواجهه با «عدم قطعیت» موضوعیت دارد؛ نه ابهام.

هرچند تلاش کردم از پیچیده‌گویی و بیان مسائل ریاضی پرهیز کنم (چون که در این کانال هدف من آموزش نبوده و نیست) اما با خود فکر کردم هر کدام از ما در زندگی روزمره بارها و بارها در موقعیت تصمیم‌گیری یا پیش‌بینی قرار می‌گیریم. پس بهتر است این مفاهیم را با شما به‌اشتراک بگذارم تا حتی کسانی که سر و کاری با این تئوری‌ها ندارند، بدانند ما به حکم انسان بودن، محکوم به زندگی با «ابهام» و «عدم قطعیت» هستیم. شاید بگویید که چه سری در این شر محکوم نهفته است؟ نظر خودم را در پاسخ به این پرسش بعدها خواهم نوشت. اما تا روزی که هستیم باید برای کسب قطعیت بیشتر و  اطمینان بالاتر بجنگیم.

فرصت کوتاه است و سفر جانکاه، این پیکار «وظیفه»‌ی ماست. شاملو درست می‌گفت «انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود». (۳/۳)

@onejot
❤2👍2
تو برای وصل کردن آمدی

دیروز پنجاهمین سالروز تولد پروتکل TCP/IP («تی سی پی آی پی» خوانده می‌شود) بود. این پروتکل پایه و مایه‌ی تبادل داده روی اینترنت است. یکی از حساسیت‌های شنیداری من استفاده‌ی ناشایست از واژگان از جانب متعلمان حوزه‌ی کامپیوتر است؛ مخصوصا هنگامی که دو واژه‌ی اینترنت و وب را جای هم به کار می‌برند، و بدتر از آن، وقتی دو واژه‌ی داده و اطلاعات را جای یکدیگر استفاده می‌کنند! این‌جور وقت‌ها انگار گوینده مرتکب قتل عمد شده باشد، برمی‌آشوبم. البته این حساسیت پارانویاگونه شاید بین اهالی دانشگاه اپیدمی باشد. رفیق نورولوژیستی داشتم که از دوران رزیدنتیش تعریف می‌کرد که استادشان (دکتر بابک زمانی‌ ادام الله ظله و کثرالله امثاله) هر گاه می‌شنید دانشجویش در بیان شرح حال مریض می‌گوید «شاید سردرد مریض از فشارخون باشد» تا مرز اخراج دانشجو پیش می‌رفت. بگذریم.

در باب این اغلاط رایج باید بگویم آن‌چه مردم در محاوراتشان مراد می‌کنند وب است، اما در افواه به اشتباه اینترنت می‌گویند. مثلا می‌گویند سایت اینترنتی یا جست‌وجوی اینترنتی یا خرید اینترنتی و الخ! این‌ها همه غلط هستند. واژه‌ی اینترنت به سخت‌افزار این شبکه‌ی جهانی مربوط می‌شود و وب لایه‌ی نرم‌افزاری آن است.

البته اشتباه رایج دوم مهلک‌تر است. مثلا اگر دانشجویی بگوید ارسال و دریافت اطلاعات روی شبکه (به جای ارسال و دریافت داده) یا بدتر از آن بگوید پردازش اطلاعات (به جای پردازش داده) بر او نمرده به فتوای من نماز کنید! همیشه غیر متعلمان حوزه‌ی کامپیوتر را که می‌خواهند فرق این‌ها را بدانند به هرم DIKW  ارجاع می‌دهم.

اما برگردیم به پروتکل! پروتکل (که آن هم از جنس نرم‌افزار است) امکان تبادل داده بین کامپیوتر‌های متصل به این شبکه‌های جهانی را فراهم می‌کند. چگونه؟ از طریق وضع قوانین فنی برای داده؛ از وقتی که می‌خواهد کامپیوتر شما را ترک کند تا هنگامی که به کامپیوتر مقصد می‌رسد. یعنی درست مانند این‌که می‌خواهید کالایی را از منزل خود با یک سرویس پستی به آدرسی ارسال کنید. تمام جزئیات فرآیند ارسال اعم از بسته‌بندی، انتخاب مسیر عبور، گارانتی صحت ارسال و دریافت و الخ توسط پروتکل ارتباطی‌ای که میان کامپیوتر شما و کامپیوتر مقصد مورد توافق هست تعیین و اجرا می‌شود. و لابد تصدیق خواهید کرد که پایبندی به چنین پروتکلی تضمین‌کننده‌ی همزبانی کامپیوترهای متصل به شبکه (در اینجا شبکه‌ی اینترنت) در ارسال و دریافت داده خواهد بود.

برای پروتکل TCP/IP به روایتی چهار لایه را در نظر گرفته‌اند. شاید بپرسید چرا لایه؟ لایه‌بندی تکنیکی است برای شکستن یک کار بزرگ به تعدادی کار کوچک تا بتوان موثرتر آن را سامان داد. تمام قوانین فنی (که در قامت پروتکل TCP/IP تدوین شده است) در چهار لایه‌ی زیر طبقه‌بندی شده‌اند و جالب است بدانید هر لایه خود چندین خرده‌پروتکل دارد که اگر همه‌شان را (در تمام لایه‌ها) با هم جمع بزنید شاید حدود 17 پروتکل بشوند:

1- لایه‌ی ارتباط که به نحوه‌ی ارتباط فیزیکی کامپیوتر شما به شبکه‌ی اینترنت مربوط است. مثلا اینکه از چه تکنولوژی ارتباطی‌ای استفاده می‌کنید؛ وای‌فای، کابلی، وایمکس و الخ.

2- لایه‌ی اینترنت که لایه‌ی آدرس‌دهی/ آدرس‌یابی است. قرار است داده از کامپیوتر شما که آدرسی دارد (همان آدرس آی‌پیتان) به کامپیوتر دیگری که آن هم یک آدرس آی‌پی دارد، تحویل شود. چه کسی مسئول سامان دادن این آدرس‌ها و آدرس‌دهی‌ها است؟ لایه‌ی شبکه. و خب یکی از پروتکل‌های معروف این لایه، همان پروتکل IP است.

3- لایه‌ی حمل و نقل: این لایه وظیفه‌ی انتقال بسته (داده) شما را بر عهده دارد. مضاف بر این‌که این انتقال به چه صورتی و با چه کیفیتی انجام شود. در این مورد مثلا مشخص می‌شود که آیا تحویل داده‌ی شما تضمینی است یا تضمینی در تحویل درست داده‌ی شما وجود ندارد؟ یکی از پروتکل‌های این لایه TCP نام دارد که اگر در ارتباطی از آن استفاده شود، به منزله‌ی آن است که تحویل داده‌ی شما به کامپیوترِ مقصد، تضمینی است و تمامی منابع و ادوات لازم برای انتقال تضمینی داده‌ی شما از آغاز سفر تا پایان آن برای داده‌ی شما رزرو می‌شود. شاید بپرسید مگر ارسال و دریافت تضمین‌نشده هم داریم؟ بله، تا دلتان بخواهد! اصلا بیشتر ارتباط‌ها روی اینترنت از نوع تضمین‌نشده‌ها است. مثلا اکثر ارتباط‌های صوتی و تصویری. متولی آن هم پروتکلی است به نام UDP. اگر بپرسید چه خیری در این نوع ارتباط‌ها است پاسختان این است که ارزان تر و سریع‌تر هستند. (۲/۱) 👇

#علم
#تکنولوژی

@onejot
👍2👏1
4- لایه‌ی کاربرد: در این لایه انواع سرویس‌هایی که ما از آن‌ها استفاده می‌کنیم و دلیل ارسال و دریافت داده بر روی شبکه هستند، برای خود پروتکلی دارند. مثلا فرض کنید صفحه‌ی وب‌سایتی را باز می‌کنید. همین کار شما مستلزم اولا: ارسال درخواستی (در قالب ارسال داده) به کامپیوترِ مربوط به آن وب‌سایت است (که آن را وب‌سرور می‌گویند) و ثانیا پاسخ آن کامپیوتر (در قالب ارسال داده مربوط به صفحه وب درخواستی).

حالا سوال این است که برای این کاربرد خاص چه پروتکلی فرآیند را مدیریت می‌کند؟ پروتکل HTTP یا HTTPS که جزئی از لایه‌ی کاربرد است. فرض کنید ایمیلی را برای شخصی ارسال می‌کنید. ارسال ایمیل همان ارسال داده است که در اینجا کاربردش از جنس Email است و کارگزار آن پروتکلی است به نام SMTP  و الخ.

حالا شاید تصدیق بفرمایید که مجموعه‌پروتکلی TCP/IP با چهار لایه‌ی آن متشکل است از مجموعه‌ای پروتکل‌ها که TCP و IP تنها دو پروتکل آن است، ولی خب لابد خوش‌شانس بوده‌اند که نام این دو بر پیشانی این مجموعه نشسته است.


درباره‌ی پروتکل TCP/IP دو خطای رایج در میان متعلمان دیده‌ام. در دانشجویان کارشناسی اغلب دیده‌ام که فکر می‌کنند TCP/IP عبارت از دو پروتکل TCP و پروتکل IP (همان آدرس IP که در افواه می‌شنوید) و وقتی برایشان می‌گویم این نامی است که به یک مجموعه‌پروتکل‌ (حدود 17 پروتکل) داده‌اند تعجب می‌کنند. خطای رایج دیگر که در میان دانشجویان (بیشتر در رده‌ی تحصیلات تکمیلی) دیده‌ام درکشان از تقدم و تاخر پروتکل TCP/IP و مدل ارتباط بین شبکه‌ای OSI است.

اغلب تصور می‌شود که بشر نخست به فکر طراحی یک مدل ارتباطی افتاد که (Open System Interconnection) یا همان OSI نام گرفت و بعد از روی آن یک پروتکل طراحی کرد که همان TCP/IP معروف است. در صورتی که داستان کاملا عکس است. طراحی TCP/IP در دهه‌ی 60 میلادی (به عنوان بخشی از پروژه ARPANET که برای طراحی اینترنت کلید خورده بود) آغاز شد و در اواسط دهه‌ی 70 میلادی به بار نشست. اما طراحی مدل OSI  مربوط به دهه‌ی 80 میلادی است. OSI با هدف استاندادسازی پروتکل‌های ارتباطی به‌منظور فائق آمدن بر مشکلات ناشی از عدم قابلیت تعامل (Interoperability)  مابین ارتباطات بین شبکه‌ای طراحی شد. البته واضعانش می‌خواستند مانیفستی باشد برای طراحی و توسعه‌ی هر پروتکل ارتباطی‌ای. از این‌رو با در نظر گرفتن 7 لایه (به جای آن چهار لایه TCP/IP که ذکرش رفت) سعی کردند نگاه جامع‌تری به ارتباطات داده‌ای داشته باشند و از آنجا که OSI  یک مدل بود، مفهوم‌سازی بهتری از ارتباطات شبکه‌ای ارائه می‌داد. اما شهرت و موفقیت TCP/IP هیچگاه به OSI مجال عرض اندام نداد. به عبارت دیگر دلیل ناکامی (عدم پذیرش عمومی) مدل OSI کامیابی TCP/IP بود که در زمان درست و در مکان (در اینجا مقصود پروژه ARPANET است) به دنیا عرضه و با اینترنت چفت شد.

دیروز به گواه تاریخ سالروز انتشار مقاله معروف جناب Vinton Cerf  که او را پدر اینترنت لقب داده‌اند بود. این مقاله پروتکل TCP/IP را به جهانیان معرفی کرد. جناب سرف البته در این موفقیت و دستاورد بزرگ بشری تنها نبوده است. اگر نگاهی به تالار مشاهیر اینترنت بیندازید، نام‌های بزرگی را می‌بینید که هر یک قدمی بزرگ در آنچه امروز اینترنت و وب می‌نامیم برداشته‌اند. مفتخر بوده‌ام که درباره‌ی یکی از همین نام‌های بزرگ که جناب داگلاس کومر باشد قبلا در همین کانال نوشته‌ام. کتاب‌های کومر پیرامون همین پروتکل TCP/IP از مشهورترین نوشته‌های بشری است.

جناب وینتون سرف و همکار نویسنده‌اش در آن مقاله‌ی معروف (جناب Kahn) هر دو در سال 2004 میلادی مفتخر به دریافت جایزه Alan Turing (که آن را جایزه نوبل کامپیوتر -همچین جایزه‌ای نداریم- می‌نامند) شدند.

امید آن‌که میراث آن‌ها را پاس بداریم. چه ایشان برای وصل کردن آمده بودند. (۲/۲)

#علم
#تکنولوژی
@onejot
❤1👍1
کالبدشناسی؛ از مصر تا مکه

پرده‌ی اول

موزه‌ی علم لندن میعادگاه دانشجویانم با من در شروع هر ترم تحصیلی است. تنها جایی است که بی تکلف و خارج از Dress Code دانشگاهی لباس می‌پوشم، می‌خندم و با هم چشم در چشم و‌ بی آداب و ترتیب دانشگاهی‌ای سخن می‌گوییم. برایشان از مشقت‌های علم می‌گویم؛ از لحظات شکست و ناامیدی‌. سعی می‌کنم پایان روایت‌های نفس‌گیرم شرح میراثی باشد که در آن موزه به ودیعه گذاشته شده است. یادم می‌آید حتی در دوران دانشجویی خودم، سالانه چندین بار به آنجا می‌رفتم.

غیر از بخش کامپیوتر و ریاضیات، بخش پزشکی موزه‌ی علم هم طرف توجهم قرار می‌گیرد. چرا که از دوره‌ی طلایی اسلام هم ادوات پزشکی و نوشته‌هایی آنجا هست که البته نام دانشمندان ایرانی در پای آثار می‌درخشد. در بخش پزشکی موزه، شاید نفیس‌ترین یا بهتر بگویم یکی از چشمگیرترین اشیاء، مربوط به ادوات جراحی در مصر باستان است که تاریخش به بیش از ۱۰۰۰ سال قبل برمی‌گردد؛ آن هم ادوات مربوط به جراحی مغز! همیشه با خود می‌اندیشیدم که مصریان در بیش از ۱۰۰۰ سال پیش، از محتوای جمجمه‌ی انسان چه می‌دانستند که بافت مغز را دستکاری می‌کردند؟ همین جرقه‌ای شده بود تا حتی درباره‌ی تاریخ شاخه آناتومی (کالبدشناسی) علم پزشکی تحقیق کنم. نتیجه اما شگفت‌آور بود. اولین تمدن بشری که در زمینه‌ی آناتومی انسان مطالعه کرده، مصریان بوده‌اند؛ آن هم ۱۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح! نتایج مطالعاتشان هم مکتوب شده است. کافی است نام “Edwin Smith Papyrus” را گوگل کنید تا دریابید که جناب ادوین اسمیت، مجموعه‌دار آمریکایی که حوزه دَلّالیش تمدن مصر بوده، در سال ۱۸۶۲ توانست کهن‌ترین متن پزشکی دنیا را Papyrus که از اکتشافات به دست آمده بود به دنیا عرضه کند. متنی که در آن ۴۸ مورد پزشکی که بیشتر حول محور مغز می‌چرخد تشریح شده است.

دومین تمدن دنیا که به آناتومی پرداخت، یونان بود. فرق یونانیان با دیگر تمدن‌های موازی در این بود که دست به هر مطالعه و پژوهشی که می‌زدند، آن را به‌صورت روشمند انجام می‌دادند. از این رو آناتومی انسان به‌مثابه شاخه‌ای از علم پزشکی، اول‌بار به‌دست Hippocrates و Erasistratus در ۳۷۰ سال پیش از میلاد مسیح (و البته بیش از هزار سال بعد از مصریان) در یونان تحت سیطره‌ی اسکندر آغاز و مکتوب شد. و البته اگر تاریخ علم آناتومی را دنبال می‌کنید باید رد آناتومی مدرن را نیز در آثار Andreas Vesalius و در دوره‌ی رنسانس بجویید.

پرده‌ی دوم

نام الکندی برای مخاطبان این صفحه آشناست. هم‌او که می‌توان پدر رمزنگاری مسلمانانش خواند (با رمزنگاری اسلامی اشتباه نشود). الکندی از طلایه‌داران نهضت ترجمه در دوران طلایی اسلام (حدود قرن هشتم میلادی) است. همزمان با او نهضت ترجمه در زمان عباسیان و به مرکزیت بغداد و با تشویق برمکیان شروع شد. مسلمانان تمدن یونان را نخستین منبع و‌ هدف در ترجمه‌ قرار دادند و سراغ متونشان رفتند. دو نحله‌ی علمی از نهضت علمی بیشترین تاثیر را پذیرفته‌اند: پزشکی و فلسفه!

در هر دوی این‌ها هم یونانیان سرآمد دنیای آن روزگار بوده‌اند. در عصر طلایی تمدن اسلامی، مهم‌ترین دانشمند مسلمان که در علم آناتومی دستی داشت رازی بود. جناب زکریای رازی در کتاب معروفش -الحاوی که نوشتنش ۱۵ سال زمان برده_ هم از آثار یونانیان بهره‌مند گشته، هم مطالعات و معاینات بالینی خود را بر آن افزوده است. البته در این عرصه نمی‌توان اشخاصی مانند ابوالقاسم الزهراوی (از اندلس) و البته جناب ابن سینا را (که کتاب قانون او رفرنس پزشکی جهان اسلام و اروپا بود) نادیده گرفت. اما به هر حال در آثار همه‌ی این بزرگان رد پای آثار یونانیان در آناتومی به چشم می‌خورد؛ به‌ویژه ترجمه‌ی نوشته‌های ‌Galen در این موضوع. تمام این‌ها که گفتم مربوط به دوره‌ی عباسیان و بعد از آن است؛ یعنی از سال ۷۵۰ میلادی به بعد!

پرده‌ی آخر

امام حسین در سال ۶۰ هجری قمری (۶۸۰ میلادی) در بیابان‌های مکه در فرازی از عشقبازی خود با خدایش، به مراحل رشد و بالندگی جسمی خود اشاره می‌کند و صراحتا در راز و نیاز با خالقش بابت اعضاء و جوارح خود شکر او را می‌گزارد. حسین از رشته‌های مجاری نور چشم، چین و چروک‌ها و خطوط پیشانی، شكاف راه‌های تنفس، نرمه‌ی تيغه‌ی بينی، تارهای صوتی و پرده‌ی صماخ گوش، محل پیوستن فک بالا و پایین، رستنگاه دندان‌ها، عصب چشایی، استخوان حافظ مغز، استخوان محافظ قلب، پرده‌ی محافظ قلب، نخاع، بندهای مفاصل و… به‌صراحت نام می‌برد. (۲/۱) 👇

@onejot
👍7❤2
آیا علم اعراب سرزمین حجاز در سال ۶۰ هجری قمری به علم آناتومی با این جزئیات دسترسی داشته است؟ آیا امام سوم شیعیان از تجربه‌های زیستی خود چنین واژه‌هایی را از آناتومی بدن انسان برکشیده است؟ آیا او به متون علمی اشاره‌شده در آناتومی که به‌دست مصریان و یونانیان کاویده شده بوده آگاهی داشته است؟ و یا این‌که او پسر علی است! همانی که ادعا می‌کرد راه‌های آسمان را بهتر از زمین می‌شناسد و می‌گفت هرچه می‌خواهید از من بپرسید. هرچه که بود خدای حسین راز و نیازش را به عالی‌ترین وجه پذیرفت. شاهد این مدعا مقاتل معتبر است. آنجا نشانی همین جوارحی که پسر فاطمه در دعای عرفه می‌دهد را بجویید! گویی علامت قبولی این راز و نیاز، قربانی‌ای است با بدنی پاره‌پاره و جوارحی که حسین آن‌ها را در مناجاتش تشریح کرده بود. (۲/۲)

@onejot
❤7👍6👎1
آن ذره که در حساب ناید ماییم

انجیل یوحنا با این عبارات آغاز می‌شود: «آغاز (از ازل) کلمه بود -کلمه با خدا بود- کلمه خود خدا بود- از ازل کلمه با خدا بود.»
«کلمه» (یا همان واژه) همانی است که در قرآن نیز تعلیمش به انسان، فصل تمایز او و فرشتگان دانسته می‌شود؛ وقتی خداوند فرشتگان مقرب درگاهش را با واژه آزموده و به سبب آگاهی آدم بر واژگان، تاج کرّمنا را بر سر انسان نشاند.

برای من هم واژه مقدس است و باور دارم الاسماء تنزل من السماء. مثلا وقتی می‌خواستم این کانال را برای یادداشت‌نویسی بسازم، نام‌گزینی برایم چالش بزرگی شد. پس از اندیشیدن‌های طولانی و ارزیابی‌های فراوان، با وسواس One Jot را پسندیدم و برگزیدم و از شما چه پنهان هر چه گذشت بیشتر بر دلم نشست.

این عبارت در زبان انگلیسی تقریبا ناچیز، پشیز، چیز قابل چشم‌پوشی یا فاقد ارزش معنی می‌دهد. اگر بگوییم «ذره‌ی ناچیز» شاید دقیق‌تر باشد؛ همان ذره‌ای که در حساب ناید. لابد تصدیق می‌کنید که اسم بامسمایی است. البته عبارت دیگری هم بر پیشانی این صفحه نشسته است؛ «یادداشت‌ها بر داشت‌ها». هرچند ویراستار فرهیخته‌ی این کانال هیچ‌گاه مجالی به بنده نداد تا با علائم سجاوندی به روشی که در نظر دارم مقصودم را از این عبارت بیان کنم؛ «یاد داشت‌ها بر، داشت‌ها». چیزی به معنای به‌یادداشته‌ها از آنچه داشته‌ام، نه یادداشت‌هایم و برداشت‌هایم!

وقتی می‌خواستم نوشتن در این کانال را شروع کنم، دو دغدغه‌ی عمده داشتم. نخست خودسانسوری و دوم نوشتن از برای نام و نان. تا از این دغدغه‌ها رها شوم، ناشناس ماندن را چاره‌ی کار دیدم؛ هر چند اگر با نام واقعی می‌نوشتم، می‌توانستم از اعتبار علمی خود برای رونق بیشتر کانالم استفاده کنم. اما بعدها خود را چنین متقاعد کردم که اگر هم در جذب مخاطب برای این صفحه توفیقی نیافتم، می‌توانم این یادداشت‌ها را گونه‌ای از خاطره‌نویسی -یا حتی روزمره‌نویسی- به حساب بیاورم که نیک می‌دانم پس از مرگم برای برخی از کَسانم ارزشمند خواهند بود. از این ‌رو بی توجه به عِده و عُده، راه را ادامه خواهم داد.

فردا اولین سالروز شروع به کار این کانال است و طی این مدت مخاطبانی پیدا کرده است که می‌خوانند و می‌اندیشند و گاه در موافقت و مخالفت نظر خود را ابراز می‌کنند و مونولوگ را به دیالوگ تبدیل می‌کنند. جای خوش‌وقتی است که حتی وقتی مشغله‌های زندگی چند هفته‌ای فرصت نوشتن نداده، خوانندگان یادداشت‌ها هم‌چنان پی‌گیر بوده‌اند. لابد مخاطبان تصدیق می‌کنند که روال این بوده تا حد امکان از آموزش مستقیم هر مطلب علمی بپرهیزم. همچنین کوشیده‌ام از سوگیری سیاسی و مذهبی احتراز کنم. البته بدیهی است که در هر موضوعی خود دارای نظری بوده‌ام، اما هیچ‌گاه اصراری نداشته‌ام مخاطب را قانع کنم تا مجاب شود و نظر من را بپذیرد. قرار هم نیست روال را بر هم زنم و اساسا غیر از این را غلط می‌دانم. اما از شنیدن نظرات مخاطبان و آشنایی با دیدگاه‌های مختلف خوشحال می‌شوم و همیشه کنجکاو هستم که بدانم دیگران چطور به مسائل نگاه می‌کنند.

@onejot
❤18👍3
من الغریب الی الطبیب

از آواره‌ی آن‌سر دنیا به آن‌که هم به نام طبیب است و هم به صفت!

از یک شهروندِ بیزار از شیوه‌ی حکمرانی جمهوری اسلامی به منتخب برآمده از رای نیمی از جمهور!

از یک معلم دانشگاهِ ناخواسته‌ دور از وطن به یک استادتمام دانشگاه که در ایران تا کنون کسی با رتبه‌ی علمی او بر صندلی ریاست جمهوریش تکیه نزده است.

آن‌چه می‌نویسم وجیزه‌ای است از سر عشق به ایران. نیک می‌دانم تلخی آن را پذیرا خواهی شد؛ چون با مرامِ امیرِ کلام، مانوس بوده‌ای و تو هم نیک می‌دانی که جاده‌ی طلب‌کاری در نهجِ علی یک‌طرفه و از سمت مردم به سوی حاکمان است و شان و منزلت حکمران به میزان نقدپذیریش بستگی دارد. و چقدر دقیق از کلام علی وام می‌گرفتی. در ایام مناظرات دوستی می‌گفت کاش به‌جای جدل‌های بی‌حاصل، دو واحدی نهج‌البلاغه می‌گفتی!

شاید ماندگارترین سخن که از شما در ذهن من نشسته این است که گفتی «همین قدر می‌دانم که نمی‌دانم» و رقیبان نفهمیدند که با همین اعتراف، چطور در نظر عالمان دانا جلوه کردی. به تاسی از این اندیشه‌ی والا آنچه می‌نویسم صرفا حول مباحثی است که می‌دانم.

اکنون که دست تقدیر، زنده باد سرنوشت، طبیبی را بر بالین مام بیمار وطن نشانده، فرصتی است تا برخی زخم‌های مادرمان، ایران، به دست تدبیر التیام یابد. از این‌ رو سعی می‌کنم خلاصه نکاتی را به ترتیب اولویت تقدیم کنم:

1- حوزه‌ی آموزش و پژوهش (که سه وزارتخانه در آن عاملیت دارند) در تصمیم‌گیری و انتصابات به‌شدت سیاست‌آلوده است. دولت‌ها برای ارتکاب چنین جنایتی در حق نسل‌های متوالی «خالص‌سازی» (شما بخوانید همان پاک‌سازی دهه‌ی شصت) و «کادرسازی برای انقلاب!» را بهانه می‌کنند. برای نمونه کافی است پرونده‌های جذب هیات علمی را از اوایل دهه‌ی 90 تا کنون تورقی کنید تا ببینید که چه نخبگانی به بهانه های واهی طرد شدند و چه کسانی جای آن‌ها بر کرسی‌های دانشگاه تکیه زندند. نظیر همین «شایسته‌گزینی‌ها» در مصاحبه‌های پذیرش دانشجویان دکتری نیز وجود داشته و دارد. آنان که در ردای شوم قاضیان با حذف نخبگان از ساحت آموزش و پژوهش این کشور با وهم ناپاک خویش برای آینده‌ی انقلاب کادرسازی کردند، هم امروز ایران را تباه کردند و هم چند نسل آینده را! باور دارم نخستین آزمونِ پیش روی شما گزینش وزرایی دانا، خردمند و البته مورد وثوق جامعه‌ی نخبگان کشور برای سه وزارتخانه‌ی « آموزش و پرورش»، «وزارت علوم» و «وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی» است. آن شایستگان علمی‌ای را برای این وزارتخانه‌ها برگزینید که هیچ گردی از دنیای سیاست بر رختشان ننشسته باشد.

2- به عنوان کسی که در طول دو دهه در حوزه‌‌ی کاربردهای هوش مصنوعی در دانشگاه‌های کشورهای اروپایی مشغول تحصیل، پژوهش و تدریس بوده‌ام، از شما مصرانه می‌خواهم دغدغه‌های زیر را با جامعه‌ی نخبگان در میان بگذارید و برای آن چاره‌ای بیندیشید:

یکم: ایران نیازمند یک جهش در حوزه هوش مصنوعی مولد است. چالش اصلی ما در این حوزه ایجاد یک Corpus برای زبان فارسی است که بر مبنای آن بتوان مدل‌های زبانی کارایی را برای مقاصد گوناگون طراحی کرد. این یک کلان‌پروژه‌ی ملی است که با کارهای پوپولیستی و مدیریت جزیره‌ای و بخشی‌نگر سامان نمی‌یابد. این‌که مثلا مجموعه‌هایی مانند آستان قدس رضوی در پستوی خود مدلی را توسعه دهند و از آن پرده‌برداری کنند، شاید برای مجریانش نانی داشته باشد، اما برای کشور آبی نخواهد داشت. اکنون زبان‌های دنیا غیر از زبان انگلیسی که عمده‌ی کارها بر اساس آن است، متولیانی یافته‌اند. مثلا هوش مصنوعی مولد مبتنی بر زبان عربی را عربستان و امارات تولیت می‌کنند. (۱/۳) 👇

@onejot
❤6👏3👍1