یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
در دوران جنگ سرد، تئوری توطئه‌ی دیگری (بخوانید واقعیت تلخ) بر سر زبان‌ها بود که سازمان سیا در آمریکا با استفاده از روش‌های غیرقانونی و غیراخلاقی، مثل تست و تزریق روان‌گردان‌ها به زندانیان، تجاوز جنسی و کلامی به آنها و همچنین با بکارگیری تکنیک‌های سوء روانشناختی زندانیان را به مرز فروپاشی ذهنی و روانی می‌کشد تا از آن‌ها اعتراف بگیرد. این گزاره بالاخره در سال 1975 از حالت «توهم» خارج شد و به اثبات رسید؛ گر چه طرح دستی رئیس وقت سازمان سیا در معدوم سازی برخی شواهد، دست کمیته‌ی حقیقت‌یاب را از دسترسی به برخی منابع کوتاه کرد. نام این رسوایی پرونده‌ی MKUltra است که همانگونه که ذکر شد هدفش تسخیر ذهن زندانیان بوده است.

با این‌که دولت آمریکا رکورددار این توهم‌زایی‌هایی است (البته که از هر حقیقتی درست‌تر بوده‌اند) اما این پلشتی‌ها فقط مختص دولت‌ها نیست. مثلا نگاه کنید به رسوایی شرکت‌های تولید توتون (سیگار) که حتی با این‌که از لحاظ علمی رابطه‌ی میان مصرف توتون و تنباکو و برخی سرطان‌ها اثبات شده بود، این کمپانی‌ها توانستند دهه‌ها با خریدن برخی دانشمندان (چو دزدی با چراغ آید، گزیده‌تر برد کالا) و شاباش دادن به ایشان، مانع پخش نتایج این تحقیقات شوند. اما به همین هم بسنده نکردند و در تبلیغ‌های گمراه‌کننده‌ محصولات خود را ایمن‌تر از رقبا معرفی می‌کردند.

حالا که حرف گل انداخته، چند مثال هم از امنیت سایبر بزنم. بگذارید نام یک سیستم رمزنگاری را ببرم که همه‌ی ما هر روز از آن استفاده می‌کنیم؛ RSA! این سیستم رمزنگاری بر مبنای مفهوم «اعداد اول» در ریاضیات کار می‌کند و به اصطلاح «رمز» در این سیستم بر مبنای تولید دو عدد اولِ تصادفیِ بزرگ ساخته می‌شود. همه‌ی ما در ارسال و دریافت پیام/ایمیل‌ها، خریدهای آنلاین یا تعامل با هر سایتی که مثلا آدرس آن با //:https شروع می‌شود یا حین استفاده از VPN ها از نعمت این سیستم رمزنگاری بهره‌مندیم تا از محرمانگی محتوای تبادلی خودمان و یا اصالت پیام‌هایی که دریافت می‌کنیم (ویا اصالت فرستنده پیام‌ها) مطمئن شویم. حالا تصور کنید کسی بگوید فرایند ساختن رمز خیلی هم تصادفی نیست و مثلا سازمان اطلاعاتی آمریکا می‌تواند آن اعداد را حدس بزند و به رمز شما دست پیدا کند.

این ادعا سال‌ها تئوری یا «توهم» توطئه خوانده می‌شد. چون اگر چنین چیزی را می‌پذیرفتیم، معنایش این بود که هیچ محرمانگی‌ای در ارتباطات و تراکنش‌های آنلاین وجود ندارد. بالاخره در سال 2013 این حقیقت آشکار شد که سازمان‌های جاسوسی ایالات متحده برای چند دهه از طرفی با سوء استفاده از جهان‌شمول بودن این سیستم رمزنگاری و از طرف دیگر با آمریکایی بودن طراحانش توانسته بودند از یک نقطه‌ضعف به‌نام Dual Elliptic Curve Deterministic Random Bit Generator استفاده کنند.
این نکته به عنوان تقلب توسط طراحان این سیستم برای آنها مکشوف شده بود و به آنان این امکان را می‌داد که با دستیابی به آن اعداد اول، که چنان که می‌نمودند «تصادفی» هم تولید نشده بودند، کل فرایند رمزنگاری را به محاق ببرند. (۳/۲) 👇

@onejot
🥰1
در مثالی دیگر آنچه سال‌ها «توهم» می‌خواندند این بود که گفته می‌شد شرکت‌های بزرگی نظیر فیسبوک با داده‌ی من و شما تجارت می‌کنند و آن را به شرکت‌های ثالثی هم می‌فروشند (اصل داده را). در رسوایی سال 2018 همان موقع که در جلسه‌ی استماع کنگره، مارک زکربرگ (موسس فیسبوک) را نقره‌داغ کردند که چرا داده‌ی مردم را به شرکت Cambridge Analytica فروخته تا آن شرکت به نفع کمپین خروس کاکل زری انتخابات -ترامپ- از داده‌ی مردم سوء استفاده کند، این رسوایی عیان شد و از خلوت «توهم توطئه» به جلوت «واقعیت عریان» کوچ کرد.

مثال‌ها زیادند. مثلا می‌توان از رازهایی که اسنودن برملا کرد، کتاب‌ها نوشت. حتی در بسیاری از آسیب‌پذیری‌های امنیتی نظیر Heartbleed هم (که سال‌ها قبل از کشف، دولت‌های غرب و شرق آن را علیه هم استفاده می‌کردند و همان موقع زمزمه‌های «توهم بودن» چنان گمانی بلند شده بود) می‌توان ردپای این حقیقت را پیدا کرد که نه‌تنها توهمی در کار نبوده بلکه عین واقعیت بوده است.

خلاصه کنم؛ نکته‌ی مهم این است که هرگز نباید این قبیل «نفسانیات» را به «امکان» یا «لزوم» وجود توطئه در همه‌ی شئون علم یا تکنولوژی تعمیم داد؛ چراکه امری ناصواب و غیرعلمی است. اما این را هم یادمان باشد که همین امروز میان ما مردمانی تحصیل‌کرده می‌زیند که خیال می‌کنند زمین گرد نیست، در واکسن کرونا چیپ‌سِت تعبیه شده و تغییرات اقلیمی «توهمی» بیش نیست. (۳/۳)

@onejot
👍2
صندلی‌های ابدی و خودکشی‌ رزیدنت‌ها

ادعای گزافی نیست اگر بگویم همان دردی که در سیاست گریبانگیر این مملکت شده، در جامعه‌ی علمی دانشگاهی هم اپیدمی است. اپیدمی این است که بسیاری از اشخاصی را که در گروه‌های پزشکی (در دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور) بر مساند علمی تکیه زده‌اند، با کاردک هم نمی‌توان از صندلی «هیات علمی» جدا کرد! اگر بگویم در حوزه‌ی کاری خود، در بیمارستان‌های علوم پزشکی، خدایی می‌کنند، اغراق نکرده‌ام. کافی است در تخصص‌های مختلف فهرستی از نام‌های مشهور را از استان‌های مختلف تهیه و مطالعه بفرمایید. در کمال شگفتی خواهید دید کسانی که در این سی و اندی سال اخیر بر مسند مناصب علمی (ریاست گروه‌های علمی در تخصص‌های گوناگون پزشکی) بوده‌اند، تعداد محدودی از نام‌ها هستند که صندلی ریاست بینشان صرفا دست به دست شده‌ است.

با کنجکاوی بیشتری معلوم می‌شود که هر کدام از این نام‌ها (گاهی ترکیبی از آن‌ها) برای خود مافیایی را تشکیل داده‌اند که از جزئی‌ترین امور مانند تعیین Rota (شیفت ) رزیدنت‌ها گرفته تا مهم‌ترین امور مانند ارتقاء علمی پزشکان جوان یا حتی اعمال نفوذ در رای قضایی ناشی از شکایات بیماران به پزشکی قانونی اعمال نفوذ می‌کنند.

آمار خودکشی‌های رزیدنت‌ها خود گویاست که یک هم‌بسامدی‌ای با فوران خشم و رواج ناامیدی موجود در بطن جامعه دارد و این به هیچ وجه اتفاقی نیست.

از بعد از انقلاب 57 به علت خودخواهی نسل اول انقلاب در حوزه‌های گوناگون، فرصت بروز و ظهور استعدادها به نسل دهه‌ی 60 داده نشد. خودخواهی نسل اول انقلاب باعث شد که زمانِ درستِ برخاستن از روی صندلی را فراموش کنند و به نسل‌های بعد از خود مجال ابراز وجود و گل کردن ندهند.

باورش سخت است که بسیاری از Attendingها (استادان دانشگاه‌های علوم پزشکی)، که اکنون دهه‌ی پنجم زندگی خود را به پایان می‌رسانند، کماکان معتقدند که بهترینند، جوانان زیر دستشان بی‌سواد هستند، آن‌ها تافته‌ای جدابافته بوده‌اند که با سختی فراوان درس خوانده‌اند و در مقابل، نسل جوان به کمک فناوری و اینترنت می‌خواهد نسخه‌ی تقلبی ایشان بشوند و جایشان را بگیرند (لابد تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف!). و جالب‌تر این‌که همین نسل میانسال نه فقط جوانان مملکت را بلکه هر تکنولوژی تشخیصی و درمانی (مثلا به کمک هوش مصنوعی) را هم که کسبشان را کساد کند، برنمی‌تابند. این نسل در توجیه خودکامگی، «مسئولیت» پزشکی را پیراهن عثمان کرده ‌اند و هر جا قافیه برایشان تنگ شود مقامات بی کفایت و یا مردم را به «مهاجرت» از کشور تهدید می‌کنند تا به زعم خود انتقام قدرناشناسی را گرفته باشند.

نیاز به اصلاح داریم. ابتدا باید نسلی را که چهار دهه است به صندلی چسبیده‌اند خانه‌نشین کنیم. باید چرخش نخبگانی به وجود بیاوریم؛ البته نه چرخش پخمگانی به بهانه‌ی جوان‌سازی! باید رابطه‌ی میان استاد و دانشجو را نظام‌مند کنیم و این راهی جز نوشتن آیین‌نامه و تاسیس سازمان صنفی دانشجومحور ندارد. Attending در ایران خداست؛ فعال ما یشاء! به هیچ‌کس جوابی پس نمی‌دهد. خط قرمز او فقط پزشکی قانونی است. در نهایت چنین است که بسیاری از خطوط اخلاقی در نحوه‌ی تعامل با زیردست شکسته می‌شود و عملا نحوه‌ی تعامل او با رزیدنت نافی شان انسانی دانشجوست. جالب است بدانید که همین تعاملِ معیوب در طول دوره‌ی رزیدنتی به دانشجو منتقل می‌شود و در مواردی دیده شده که رزیدنت‌های جوانِ سال‌بالاتر در مواجهه با رزیدنت‌های جوانِ سال‌پایین‌تر همان الگوی معیوب را پیاده می‌کنند و تبدیل به دیکتاتورهای خرده‌پا می‌شوند.

اگر دانشجوی من در این ینگه‌ی دنیا در جریان کار خودکشی کند، تا اطلاع ثانوی منِ استاد از هر کاری تعلیق می‌شوم تا تحقیقاتِ مستقل انجام شود. من می‌دانم که هر پیام، ایمیل، دستور شفاهی به دانشجویم بدهم باید به عواقبش فکر کنم، چون هر کلمه‌ی آن می‌تواند برایم دردسرساز باشد. البته این‌ها رویه‌ی قانون است. زیربنای قانون در اینجا اطمینان از تربیتِ صحیحِ منِ معلم است که مثلا قبل از معلم شدن به من یاد داده باشند در مواجهه با دانشجو از هر Micro/Macro Aggression در گفتار و نوشتار بپرهیزم.

تنوع مدارک تحصیلی اعضای فامیلمان در حوزه‌ی پزشکی طوری است که می‌توانند به‌راحتی یک بیمارستان را بچرخانند و من با برخی‌ از ایشان بزرگ شده‌ام. وجه مشترک همه‌شان این است که هیات علمی هستند و در کسوت استادی شاگرد می‌پرورانند، اما برای خود مطب و کلینیک و ... دارند. لازم بود این را بگویم که مخاطب بداند مرگ کاردیولوژیست جوان کشورم، پرستو بخشی، من را صرفا به یک واکنش هیجانی وانداشته، بلکه می‌دانم از چه می‌نویسم.

حق نیست نسلی که ماندن را با تمام مرارت‌هایش به جان خریده تا کشورش را بسازد، این‌طور پرپر شود. ضمن این‌که:

چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

#جامعه

@onejot
👍9
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت اول

در علم برای ذرات واحدهای گوناگونی را می‌توان در نظر گرفت. خود کلمه‌ی «ذره» Particle یعنی کوچک‌ترین واحد تشکیل‌دهنده‌ی هر شیء که می‌توان برای آن حجم و وزن قائل شد. اما اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم مثلا در علم شیمی اتم کوچک‌ترین واحد هر عنصر شیمیایی است و به جمع شدن گروهی از اتم‌ها مولکول می‌گویند. اما در ما نحن فیه، فیزیک شاخه‌ی کوانتوم، به کوچک‌ترین ذره «الکترون» می‌گوییم.
شعبده‌ی ذره در دنیای کوانتوم این است که اگر شما در مقام مشاهده‌گر با چشمان مسلح قادر به دیدن الکترون باشید، خواهید دید که الکترون در آن واحد در دو مکان متفاوت وجود دارد و یک الکترون همزمان در دو جهت موافق و مخالف عقربه‌های ساعت می‌چرخد. و خب چنین نمایش‌های محیرالعقولی (در ادامه‌ی یادداشت بیشتر شرح خواهم داد) پایه و مایه‌ی بسیاری از خوانش‌های نو از مفاهیم کهنه است.
این امر به حدی جدی است که پای مباحث کوانتومی به بسیاری از جدال‌های فلسفی و کلامی پیرامون مرگ و زندگی، توحید، معاد، زندگی پس از مرگ، جبر و اختیار و امثالهم هم کشیده شده است.  شاید اگر این عناوین را مدون کنیم، بتوانیم از یک الهیات جدید سخن بگوییم؛ الهیات کوانتومی که می‌تواند این قبیل موضوعات را از نو تعریف کند.

در این سلسله‌یادداشت قصد دارم شما را با یک خوانش جدید از قضا و قدر آشنا کنم که از قضا خودم هم به آن بی طمع نیستم! اما پیش از آن لازم است چند نکته را تذکر بدهم:

یک: از نظر بنده دین مقوله‌ای است که حقیقت آن برداشت‌پذیر است. یعنی هر کسی به فراخور ظن خود درک و دریافتی از این مقوله دارد یا به قول جناب مولانا هر کسی از ظن خود یارش می‌شود. مثلا راسخون در علم برداشت‌های خود را درباره‌ی اصل دین به گزاره‌های دینی تبدیل می‌کنند و دینداران (که خود مایه‌ی علمی اجتهاد به‌معنای عام کلمه را ندارند) به مقبول‌ترین روایت از اصل دین (که راسخون مذکور آن را استنتاج کرده‌اند) گرایش پیدا می‌کنند. هر چند که تقلید و مقلدپروری هیچ فضیلتی ندارد، اما به مثابه نه هر که سر بتراشد قلندری داند، مقام علمی الراسخ فی العلم هم دستگیر هر کسی نمی‌شود. پس تا اطلاع ثانوی هر جا جملاتی شبیه به «دین فلان چیز را می‌گوید/ نمی‌گوید» یا «نظر دین این است/ نیست» از کسی شنیدید می‌توانید با خیال راحت با پشت دست بر دهانش بزنید. چراکه اگر گوینده‌ی این جملات خود در زمره‌ی راسخون فی العلم باشد، اولا چنین جملاتی با سور عمومی بر زبانش جاری نمی‌شود، ثانیا هم برداشت یا فهم خودش را از یک مساله‌ی درون دینی عرضه می‌کند و لابد به تعداد افرادی که در جرگه راسخون قرار می‌گیرند، برداشت‌های متفاوتی از یک مساله دینی در دست خواهد بود.

دو: بنده بیست سال، بلکه بیشتر، است که به تحقیق به این نتیجه رسیده‌ام که چسباندن (عرضه) مفاهیم و یافته‌های علمی (برون‌دینی مثلا یافته های علمی) به آیات قرآن و یا تطبیق آنها با روایات اسلامی (شما بخوانید «نقل») همان‌قدر مبتذل است که بخواهیم از دل آیات و روایات در پی استخراج یا تولید یا تدوین علوم مختلفی مانند اقتصاد اسلامی، طب اسلامی، مدیریت اسلامی و غیره باشیم. هر دوی این تلاش‌ها به یک نقطه ختم می‌شوند؛ فروکاستن و تحدید دین در چشم مردم. کلاس‌های مرحوم مهندس بازرگان را در تطبیق مصادیق امروزی (علمی) با مراد آیات و حتی دستمالی کردن واژگان قرآنی را همان اندازه بیهوده می‌شمارم که تلاش‌های مجموعه‌ی تحت مدیریت مرحوم مصباح را در تولید محتوا برای مدیریت و اقتصاد اسلامی. قبلا هم عرض کرده‌ام بازار مکاره‌ی «نقل» چنان مشوش است که هیچ سود ملموس درون‌دینی هم ندارد، تا چه رسد به تولیدات برون‌دینی!
درباب زیان آن در مباحثات درون دینی مثالی می‌زنم؛ تفسیر المیزان به حق یکی از آثار در خورد اعتنا در حوزه‌ی تفسیر به شمار می‌آید و دعوی علامه طباطبایی این است که آیات قرآن را با استفاده از آیات قرآن تفسیر کرده است. اما در جلد پنجم از تفسیر المیزان (با ترجمه‌ی مرحوم همدانی) و در تفسیر آیه هفتم از سوره‌ی آل عمران آمده: «که ما قبلا در مقدمه گفته بودیم که راه استمداد جستن از خود قرآن کریم برای فهم آن یعنی تفسیر آیه به آیه‌ی دیگر می‌باشد و  طریق آن با ملاحظه‌ نمودن روایاتی است که از پیامبر و اهل بیت وارد شده که موجب پیدایش ذوقی می‌شود که...». این یعنی بینش اولیه در تفسیر از روایت (نقل) آمده است و بعد در قرآن به دنبال شاهد مثال گشته‌ایم. نوعی تطبیق روایت به آیات! که با ادعای اولیه علامه در مقدمه تفسیر ناسازگار است.
با این مقدمه برمی‌گردیم به دنیای کوانتوم. (۲/۱) 👇
👍4
در تاریخ علم سرآغاز فیزیک کوانتوم را می‌توان در چند پرده روایت کرد:

پرده‌ی اول: جناب توماس یانگ و آزمایش دوشکاف

شاید اولین جرقه‌ی کوانتومی را جناب توماس یانگ در سال 1801 زده باشد. این پزشک انگلیسی، که از قضا زبان فارسی هم می‌دانسته، آزمایش بزرگی در حوزه‌ی فیزیک انجام داد که به آزمایش دو شکاف Double Tilts معروف شد. اگر چه خروجی آزمایش او تایید ماهیت موجی بودن نور و پدیده‌ی تداخل امواج نور بود، اما نمی‌دانست که بعدها از این آزمایش او در شاخه‌ی فیزیک کوانتوم چه حسن استفاده‌هایی خواهد شد!
آزمایش یانگ خیلی ساده بود. تصور کنید که با یک چراغ قوه می‌خواهید نوری را به یک پرده‌ی نمایش بتابانید، اما بین پرده‌ی نمایش و منبع نور شما، چراغ قوه، صفحه‌ای حائل است که دو سوراخ دارد و لاجرم نور باید از آن دو سوراخ عبور کند تا به پرده تابانده شود. شاید انتظار دارید که در دو نقطه از پرده نور تابانده‌شده، مجتمع گردد. اما خلاف تصور شما بر روی پرده مجموعه‌ای از خطوط روشن و تاریک (میله‌ای‌شکل) مشاهده می‌شود (مبحثی مربوط به تداخل فیزیک امواج ). خطوط روشن به دلیل هم‌سویی قله یا فرورفتگی دامنه  و فاز نورهای تابیده‌شده از دو سوراخ به وجود آمده بودند و خطوط تاریک هم به‌دلیل هم‌سویی قله دامنه/ فاز یکی از آن نورها با فرورفتگی دامنه فاز/ نور دیگر به‌وجود آمده بود. در نتیجه هر چه بود، تایید «خواص» موجی بودن نور می‌نمود.
در واقع آنچه توماس یانگ نشان داده بود اولا تعریضی به خوانشی علمی از ماهیت ذره‌ای بودن نور بود که نیوتن واضع آن است. پس اولا نشان داده شد که نور یک ماهیت دوگانه‌ی ذره-موج دارد، ثانیا بعد از کلنجار با آزمایش یانگ حقایق بیشتری نیز به دست آمد. از جمله این‌که بنا شد که نور تابانده‌شده به سمت پرده بسیار کم‌فروغ و کوتاه‌مدت (در حد ثانیه) باشد. تصور این بود که با فرض چنین سناریویی در آزمایشی، دیگر شاهد تشکیل آن خطوط میله‌ای‌شکل روشن و تاریک بر روی پرده‌ی نمایش نباشیم. اما نتیجه خلاف انتظار بود. دوباره همان الگو (خطوط روشن و تاریک) بر روی پرده شکل می‌گرفت. انگار همان یک «پرتو» نوری کم‌فروغ خود را تکثیر کرد و به‌طور همزمان از دو سوراخ رد شد و باز همان داستان هم‌سویی دامنه‌ها و فازها و... .
همین نتایج بود که فیزیکدان‌های بعد از توماس یانگ را به طرح این فرضیه واداشت که نکند اجزای تشکیل‌دهنده‌ی نور (ذرات بسیار کوچک که می‌توانیم فوتون بنامیمشان) می‌توانند و مایلند در آن واحد
در دو مکان (مکان پس از رد شدن از سوراخ و سوراخ دوم) حضور داشته باشند؟! همین شک مقدس، بنیان آن چیزی را نهاد که امروز به نام کوانتوم می‌شناسیمش.

پرده‌ی دوم: برهم‌نهیِ کوانتومی

اختلافی سر نام‌ها نداریم. مثلا کوچکترین ذره‌ی نور را فوتون و کوچک‌ترین ذره‌ی هر شیء را هم الکترون نامیدیم. اگر فرضیه‌ی حاصل از آزمایش یانگ (پرده‌ی اول) را بازنویسی کنیم، به این شکل درمی‌آید:
کوچک‌ترین ذرات هر شی (الکترون) دارای خواص غیر‌قابل‌جمع است مثل اینکه در آن واحد (همزمان) در دو مکان مختلف حضور دارد. یا اگر الکترون را مانند یک توپ بسیار کوچک در نظر بگیریم، همزمان هم در جهت عقربه‌های ساعت و هم برخلاف جهت عقربه‌ی ساعت می‌چرخد. در عالم کوانتومی حالتی که در آن دو ضد با هم جمع می‌شوند، برهم‌نهیِ کوانتومی Super Position خوانده می‌شود. (۲/۲)

ادامه دارد...

#دین
#کوانتوم

@onejot
👍2
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت دوم

پرده‌ی سوم: گربه‌ی شرودینگر

در یادداشت قبل به آنجا رسیدیم که ویژگیِ برهم‌نهیِ کوانتومی در بطن خوانش کوانتومی موجبات حیرانی را فراهم می‌کند. آزمایش فکری گربه‌ی شرودینگر این است؛ فرض کنید در یک کارتن گربه‌ای آرمیده است. می‌خواهیم مرگ و زندگی این گربه را به جهت چرخش یک الکترون وابسته کنیم. یعنی اگر الکترون ما در جهت عقربه‌ی ساعت بچرخد، ماشه‌ی یک کلت کمری که همراه گربه درون کارتن قرار دارد، چکانده نمی‌شود و لاجرم گربه‌ی ملوس زنده می‌ماند.

سوال اینجاست؛ اگر در کارتن را باز کنیم، آیا با یک گربه‌ی زنده مواجه خواهیم شد یا یک گربه‌ی مرده؟ پاسخ منوط بر این است که بدانیم الکترون مورد نظر ما در زمان باز کردن در کارتن، در جهت عقربه‌های ساعت چرخیده یا خلاف آن؟ مگر نگفتیم که الکترون همزمان در دو جهت ساعت‌گرد (در جهت عقربه‌ی ساعت) و پادساعت‌گرد (خلافجهت عقربه‌ی ساعت) می‌چرخند؟! اگر چنین است باید گفت گربه در هر لحظه هم مرده است هم زنده!

اگر شوخی داشته باشیم، می‌توانیم هم بگوییم نیم‌مرده، نیم‌زنده. اما همه اذعان داریم که در عالم واقعیت اگر در کارتن را بگشاییم، یکی از این دو حالت رخ می‌دهد. یعنی از این دو حالت خارج نیست؛ گربه یا مرده یا زنده است. پس چگونه باید این پارادوکس کوانتومی را که خلاف اصل برهم‌نهیِ کوانتومی است حل کرد؟

پرده‌ی چهارم: شروع مناقشات کوانتومی

باور کنید همین آزمایش ذهنی ساده که در پرده‌ی دوم شرح کردیم، در سال 1935 منشا مناقشات متعددی گشت و البته پای فلاسفه هم به بحث باز شد. در شرح پارادوکس گربه‌ی هم مرده هم زنده، بزرگانی به آوردگاه اندیشه قدم گذاشتند و پنجه در پنجه‌ی هم انداختند. شاید یکی از اولین‌ها «نیل بوهر» بود.

جان کلام بوهر این بود که اگر مثلا من در کارتن را باز کنم و گربه را زنده ببینم، پس باید ناگزیر ویژگی از منِ مشاهده‌گر یا وسیله‌ی مشاهده‌ام گربه را وادار کرده باشد که در لحظه‌ی مشاهده، یکی از آن دو حالت مرده یا زنده را برگزیده باشد. این عقیده‌ی بوهر Collapse یا فروریزش نام گرفت. آن‌چه این نظریه‌ی نیم‌پخته را به محاق می‌برد یا دست‌کم مناقشه‌برانگیزش می‌کرد، عدم تعیین ویژگی‌های مشاهده و مشاهده‌گر بود. البته بوهر بعدها از میکروسکوپ‌ها و دوربین‌هایی که برای مشاهده استفاده می‌شوند، به‌عنوان مشاهده‌گر یاد کرد و مدعی شد لابد آن‌ها واجد ویژگی‌هایی هستند که باعث فروریزشی می‌شوند که در اثر آن گربه‌ی داستان ما هنگام مشاهده فقط یکی از دو حالت زنده و مرده را دارد. بوهر عامل مهم دیگری را هم در تشریح این فروریزش دخیل می‌دانست؛ تصادفی بودن.

به عبارت دیگر بوهر معتقد بود این‌که بخواهید وضعیت گربه را حین مشاهده حدس بزنید یا پیش‌بینی کنید، ناممکن است. چون همه‌چیز به لحظه‌ی مشاهده و برکشیده شدن تصادفی یکی از دو حالت مرده یا زنده‌ی گربه بستگی دارد و اساسا هیچ جبری مقدرشده به نحو پیش‌بینی برای گربه‌ وجود ندارد. بزرگ‌نام‌آور دیگری نیز بخت خود را در این آورد آزمود که همه می‌شناسندش؛ آلبرت انیشتین. او حسب عادت وقتی از تصادف و احتمالات سخنی می‌شنید، ناخشنود می‌گشت. تقصیری هم نداشت. انیشتین هم مانند همه‌ی انسان‌ها ایگو و تعصباتی داشت که گاهی برایش رهزن حقیقت می‌شد.

رد ریشه‌های ایگوی انیشتین را باید در آموزه‌های نیوتنی زد. جهان نیوتنی که انیشتین در آن نفس می‌کشید، جایی بود قابل پیش‌بینی که می‌شد آن را فرموله کرد و از آینده‌ی آن با قطعیت سخن گفت. چنین فضای فکری‌ای با مختصات ذهنی بوهر سازگار نبود. چون نیل بوهر تصادف Randomness را در حاق ذات این عالم می‌دید. در حالی که انیشتین نظر دیگری داشت. او می‌گفت آنچه شما (بوهر) تصادفی می‌خوانیدش، توهم است؛ توهم تصادفی بودن! می‌گفت اگر به پارادوکس گربه نگاه کنید و در آن عمیق شوید، متغیرهایی را خواهید یافت که در تعیین سرنوشت محتوم گربه هنگام مشاهده دخیلند. ولی چون قادر به کشف متغیرهای دخیل نیستید، آن را به احتمالات و امور تصادفی حواله می‌دهید. در همان مثال هم از برخی متغیرها مثل توزیع وزنی و توده و امثالهم نام می‌برد. (۲/۱) 👇

#کوانتوم #دین 

@onejot
👍2❤1
به یک مثال دیگر بپردازیم. احتمالا همه فکر می‌کنند که وقتی سکه‌ای را برای شیر یا خط بالا می‌اندازیم، احتمالات و تصادف نتیجه را تعیین می‌کند. یعنی شیر یا خط آمدن شانسی است (همین علم آمار و احتمالات هم ثابت می‌کند که اتفاقا این پدیده تصادفی نیست). اما به نظر انیشتین اگر در قضیه‌ی بالا انداختن سکه، اطلاعاتی پیرامون توزیع دقیق وزنی سکه، سایز سکه، مقاومت باد و سرعت چرخش و این‌ها داشته باشید، می‌توانید به‌طور دقیق و با قطعیت نتیجه‌ی شیر یا خط را پیش‌بینی کنید. فقط چون این اطلاعات دقیق را ندارید، خیال می‌کنید یک پدیده‌ی تصادفی است. نقل است که انیشتین آخرین سال از عمرش را مصروف ارائه‌ی یک تئوری در همین زمینه کرد. اما اجل مهلتش نداد.

پرده‌ی پنجم: خودآگاهی انسانی

تا زمان فوت انیشتین مهم‌ترین تئوری یا بهتر است بگوییم تنها گزینه‌ی روی میز در مواجهه با پارادوکس گربه، همان تئوری بوهر بود. اما همین هم ابهامات فراوانی داشت. از جمله این‌که نمی‌توانست توضیح بدهد که چه ویژگی یا ویژگی‌هایی از مشاهده‌گر یا ابزار مشاهده باعث می‌شود که سیستم کوانتومی مورد بحث ما (کارتن حاوی گربه و کلت و الکترون) در لحظه‌ی مشاهده دچار فروریزش Collapse منتهی به یک سرنوشت مشخص شود. حتی پاسخی برای این فروریزش هم نداشت که آیا خود گربه (مشاهده‌شونده) دارای ویژگی خاصی است که در تعیین سناریوی فروریزش (مرده یا زنده بودن گربه حین مشاهده) نقش دارد؟

سردرگمی‌ها میان فیزیکدانان آنان را به این تقلا انداخت که برای مجهولات خود وزن تعیین کنند و دست آخر به این جهت سوقشان داد که وزنِ ویژگی موثر را به مشاهده‌گر بدهند و البته اینجا مقصودشان همین بشر دوپا بود؛ نه ابزارهای مشاهده. به این ترتیب فیزیکدانان معتقد شدند که لابد انسان ویژگی خاصی دارد که فصل تمایز او و سایر موجودات است و آن ویژگی است که می‌تواند موجب فروریزش شود. نام آن ویژگی را هوشیاری یا خودآگاهی Consciousness گذاشتند. (۲/۲)

ادامه دارد...

@onejot
❤2👍1
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت سوم

پرده‌ی ششم: جهان‌های موازی

تا اینجا از تضارب آراء دانشمندان دستگیرمان شد که بوهر و انیشتین درباره‌ی ماهیت فروریزش Collapse هم‌نظر نبودند. بوهر باور داشت که در لحظه‌ی مشاهده‌ی گربه یکی از دو وضعیت مرده یا زنده بودن او به‌صورت کاملا تصادفی فرومی‌ریزد (Collapse اتفاق می‌افتد) و آن دیگری سرنوشت محتوم گربه خواهد بود. اما انیشتین معتقد بود که تصادفی (Randomness) در کار نیست و هر چه هست، جهل ماست از دلیل فروریختن یکی از آن دو وضعیت (مرده یا زنده بودن گربه) و برکشیده شدن وضعیت دیگر.

در قسمت دوم یادداشت دیدیم که فیزیکدان‌های معاصر انیشتین و بوهر در جست‌وجوی ویژگی یا علتی بودند که باعث چنان فروریزشی می‌شود و ترجیح دادند تاج «کرّمنا بنی آدم» را یک بار دیگر هم بر سر بشر دوپا بگذارند و بگویند که احتمالا ما انسان‌ها واجد یک ویژگی منحصر‌به‌فرد هستیم که در مشاهده موجبات فروریزش را فراهم می‌کنیم و آن ویژگی را نیز Consciousness یا آگاهیِ ذهنی نامیدند.

در دهه‌ی پنجاه میلادی یک فیزیکدان آمریکایی به‌نام هیو اِوِرِت به فرضیه‌های موجود تکلمه‌ای زد که رد کردنی نبود. او می‌گفت اگر مشاهده‌گر (انسان) عامل فروریزش باشد، چرا نباید آن را در سیستم کوانتومی یک بازیگر به حساب آورد؟ مگر ما انسان‌ها از چه تشکیل شده‌ایم؟! از یک مولکلول و اتم و الکترون! پس ما هم ذرات کوانتومی هستیم. او پارادوکس گربه را متشکل از کارتنی شامل انسان کوانتومی، کلت، الکترون و گربه بازتعریف کرد. این بازآرایی محتویات کارتن، نکته‌ای بدیع و غیرقابل‌انکار در خود داشت؛ اگر انسان به‌مثابه یک ذره‌ی کوانتومی در نقش مشاهده‌گر قرار دارد، پس حین مشاهده، خودش واجد شرایط برهم‌نهیِ کوانتومی است. به عبارت دیگر ما با یک انسان واحد طرف نیستیم؛ بلکه مثلا با دو جور انسان مواجهیم که یکی گربه را زنده و دیگری گربه را مرده می‌بیند و این اقتضای کوانتومی خواندن انسان است. حال اگر بپرسید که چه چیزی باعث می‌شود که در عالم واقعی انسان یکی از آن دو حالتش رو می‌شود و حالت دیگرش دچار فروریزش می‌شود، باز می‌گوییم خودآگاهی. گرچه معنایش را هم به‌درستی نمی‌دانیم!

بسط این نظریه از جانب هیو اورت سبب پیدایش نظریه‌ی جهان‌های موازی شد. به دیگر بیان، همین که قائل باشیم انسان مشاهده‌گر (به‌منزله‌ی یک عضو کوانتومی) در لحظه‌ی مشاهده به نمونه‌هایی (Version) از خودش تکثیر می‌شود، می‌توانیم در عالمِ نظر برای هر کدام از آن ورژن‌ها جهانی را فرض کنیم که در هر لحظه در جهانش می‌زید. چنین برداشتی اگرچه پرسش‌ها و ابهامات بسیاری را از همان دهه‌ی پنجاه میلادی تا کنون برانگیخته، اما این بینش را در اذهان دانشمندان ایجاد کرده که شاید جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم بسیار فراخ‌تر از آنی باشد که خیال می‌کنیم.

البته نیازی به تاکید نیست که جناب اورت فقط بعد جدیدی به مساله افزود؛ وگرنه گرهی از دوگانه‌ی انیشتین-بوهر باز نکرد. ( ۲/۱) 👇

#کوانتوم #دین

@onejot
👍2
پرده‌ی هفتم: تئوری علمی بزرگ و کوچک‌بَردار نیست

هر گاه در کلاس نام جان فون نویمان را می‌برم، درودی نثار روحش می‌کنم. نه به‌خاطر این‌که اولین معماری کامپیوتر، بما هو کامپیوتر، را او پایه‌گذاری کرده و نه به‌خاطر نقشش در جای‌جای علم ریاضیات (نظریه‌ی گروه‌ها، نظریه‌ی ماتریس یا توپولوژی) یا نه حتی به سبب نقش او در فیزیک هیدرودینامیک یا فیزیک هسته‌ای و کارهایش در مکانیک کوانتوم؛ بلکه برای شک مقدسی که در اذهان فیزیکدانان و سایر دانشمندان کاشت و آن‌ها را واداشت به ماوراء «ماده» بیندیشند.

نویمان تا هشت سالگی ریاضیات زمان خودش را آموخت و وقتی به سن نوزده سالگی رسید، دو مقاله‌ی علمی معتبر نوشته و به چاپ رسانده بود. چنین مغزی با تضمین آراء جناب بوهر درباره‌ی نقش خودآگاهیِ (همان آگاهیِ ذهنی) مشاهده‌گر، سوال بسیار دقیقی را مطرح کرد. جناب بوهر معتقد بود که مشاهده‌گر یا وسیله‌ی مشاهده در پارادوکس گربه‌ی شرودینگر، همانی است که اندازه‌اش بزرگ است. از نظر بوهر دنیا متشکل است از چیزهای خیلی بزرگ و چیزهای خیلی کوچک و باید صفت مشاهده‌گری را به چیزهای خیلی بزرگ داد. حالا آن چیزها می‌خواهد میکروسکوپ باشد یا انسان.

جان نویمان کسی نبود که این مغلطه را بپذیرد. از نظر او حالا که دنیا دارد روی ذرات کوانتومی مطالعه می‌کند و بختش را با آزمودن قوانین موجود (نیوتنی) بر روی این ذرات می‌آزماید، دیگر سخن از بزرگ و کوچک کردن و تبع آن اطلاق یک ویژگی بر اساس اندازه (سایز) نه‌تنها مشکلی را حل نمی‌کند بلکه رهزن حقیقت هم هست.

لذا سوالی که فون نویمان طرح کرد، در واقع نوعی استفهام انکاری بود؛ «مگر اجسام بزرگ (در نظر بوهر) که واجد ویژگی‌ای هستند که باعث فروریزش می‌شود، خود تشکیل‌شده از اجسام ریز نیستند؟» خب اگر چنین باشد، آن‌ها دیگر فضیلتی ندارند که بخواهیم واجد شرایطی بدانیمشان که موجب فروریزش بر روی اجسام ریز (ذرات کوانتومی) شوند. زیرا خودشان نیز مجموعه‌ای از اجسام ریز هستند. مثلا اگر میکروسکوپی دارد چرخش یک الکترون را (که در آن واحد به دو جهت می‌چرخد) مشاهده می‌کند، خودش از اتم و لاجرم از الکترون تشکیل شده و دقیقا همان قانون برهم‌نهی برش حکم‌فرماست. پس برای همان ابزار مشاهده هم می‌توان حالات متعددی (بر حسب نحوه‌ی چرخش الکترون‌های تشکیل‌دهنده‌اش) در نظر گرفت.

حالا همین داستان در مورد انسانِ مشاهده‌گر و چشمانش هم صادق است. این سوال فلسفی نویمان نتیجه‌ای داشت بس سهمگین! اگر همه‌ی ذرات عالم ماده از اتم (و الکترون) تشکیل شده است، پس در عالم هیچ بزرگ و کوچکی، برتری خاصی بر یکدیگر ندارند که بخواهیم آن‌ها را واجد ویژگی‌ای بدانیم که موجبات فروریزش را فراهم می‌آورد. اگر فروریزشی هم در کار باشد، باید از راه «چیزی» باشد که از جنس ماده نیست یا به دیگر سخن، از اتم (الکترون) تشکیل نشده باشد. (۲/۲)
ادامه دارد...

@onejot
👍4❤2
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت چهارم

پرده‌ی هشتم: دنیای سناریوهای ممکن

گفتیم فون نویمان معتقد بود که خودآگاهیِ Consciousness مشاهده‌گر به‌عنوان آخرین حلقه‌ی مشاهده نباید چیزی از جنس ماده باشد و باید قدرتی خارق‌العاده داشته باشد تا در عالم ماده باعث فروریزش شود و مثلا یکی از دو حالت مرده یا زنده بودن گربه به وقوع بپیوندد. او چنین خودآگاهی‌ای را «خودِ انتزاعی» یا Abstract Ego نامید. یکی از ویژگی‌هایی که فون نویمان برای این خودِ انتزاعی برمی‌شمرد، این بود که باید قادر باشد ما (مشاهده‌گر) را چنان دنبال کند که هر گاه خواستیم بر مشاهده‌ای تمرکز کنیم، فرایند فروریزش را فعال سازد. اما برای چنین ویژگی‌ِ لازمی هیچ توضیحی نمی‌داد و در صدد اثبات برنمی‌آمد.

میراث فون نویمان در این مقطع توجه دادن فیزیکدانان به این احتمال بود که قطعا انسان دو بعد دارد؛ بعدِ جسمانیِ تشکیل‌شده از ذرات و بعد دیگری فراتر از ذرات، یعنی بعد دوم، که باعث فروریزش می‌شود.
میراث دیگر او خط‌کشی‌هایی بود که میان متعصبان در علم انجام داد. آن‌ها معتقد بوده و هستند آنچه ما علم می‌نامیمش باید مشاهده‌پذیر (از راه حواس) آزمون‌پذیر و ابطال‌پذیر باشد و باید اصالتی از جنس ماده داشته باشد. باز کردن پای عواملی مانند خودآگاهی را که نه دیده می‌شود، نه از جنس ماده است، از صراط مستقیمِ علم دور شدن می‌دانند. و خب این دانشمندان چالش بسیار ساده‌ای را مطرح می‌کردند: اگر می‌توانی خودآگاهیت را نشانم بده!

فلاسفه اما محتاط‌تر گام برمی‌داشتند. یکی از فلاسفه، اطال الله عمره، جناب دیویدخان چالمرز است David Chalmers. او باور دارد که فیزیکدانان اگر نمی‌توانند برای توضیح تمام واقعیات عالم از مفاهیم موجود (مانند وزن، حجم توده، القا، میدان مغناطیسی و... ) استفاده کنند، به جای رد هر ایده‌ای که به نظرشان غیرعلمی می‌آید، احتمال وجودش را در نظر بگیرند. مثلا چه عیبی دارد که احتمال وجود مفهومی با عنوان «خودآگاهی» به‌صورت علمی در طبیعت، یک عنصر کلیدی در نظر گرفته شود. البته شهرت این استاد فلسفه، در رشته‌ی علوم اعصاب، مغز و روان است ولی لابد او هم خودآگاهی را در بستر علوم و اعصاب می‌کاویده است.

اما داستان پرده‌ی هشتم را جناب Amit Goswami روایت می‌کند. تئوری او برای برخی ابهامات پاسخی داشت و برخی دیگر را با ابعاد تازه‌ای مواجه می‌ساخت. آمیت می‌پرسید چرا باید فکر کنیم که پیش از مشاهده‌ی ما الکترون در وضعیت برهم‌نهی است؟! اصلا چرا باید فکر کنیم که پیش از مشاهده‌ی ما الکترونی وجود دارد؟! او می‌گفت جهان دیگری را تصور کنید که در آن همه‌ی حالات ممکن هست. مثلا در پارادوکس ِگربه در جهان مذکور (دنیای همه‌ی سناریوهای ممکن) یک سناریو هست که در آن الکترون در جهت عقربه‌ی ساعت می‌چرخد و بالتبع گربه زنده است. یک سناریوی دیگر هم وجود دارد که در آن، الکترون خلاف جهت عقربه‌ی ساعت می‌چرخد و طبیعتا گربه کشته می‌شود. وقتی که در دنیای خودمان جعبه را باز می‌کنید (مشاهده اتفاق می‌افتد) یکی از آن دو سناریو (از دنیای ممکنات) انتخاب می‌شود و وارد دنیای ما می‌شود. در نتیجه ما گربه را زنده یا مرده می‌بینیم و به این ترتیب فروریزش به وقوع می‌پیوندد.

از نظر آمیت برهم‌نهیِ اشیاء (ذرات) کوانتومی، در دنیای سناریوها World of Potentia اتفاق می‌افتد و در دنیای پیرامونی ما انسان‌ها هر چه هست، تنها وقوع یکی از آن سناریوهای احتمالی است؛ نه جمع همه‌ی سناریوهای ممکن (جمع اضداد). و این‌که تا پیش از مشاهده‌ی ما الکترونی وجود ندارد که بخواهد همزمان در دو جهت مخالف بچرخد. پس در نظر او هستی متشکل است از دو جهان؛ جهان ممکنات که همه‌ی سناریوهای ممکن و محتمل (برای هر چیزی) را شامل می‌شود و جهان پیرامونی ما که شامل همه‌ی وقایعی است که حاصل از فروریزش سناریوهای آن جهان دیگر است. (۱/۲) 👇

#کوانتوم #دین

@onejot
این صورت‌بندی جدید از مساله‌ی خودآگاهی و فروریزش، انسان را از مجموعه‌ی کارتن و محتویاتش جدا می‌کند و او را در مقام مشاهده‌گر «ناظر بیرونی» می‌نشاند. از طرفی خودآگاهی را هم به‌عنوان یک بعد جدید به مساله می‌افزاید. جالب این است که خود آمیت پرسش‌های نمکین متعددی را درباره‌ی این تئوری مطرح می‌کند و خود پاسخ می‌دهد. مثلا شاید ما بپرسیم که در مساله‌ی گربه‌ی شرودینگر اگر دو مشاهده‌گر همزمان عمل مشاهده را انجام دهند، آن‌وقت چه می‌شود؟ آیا اگر دو نفر همزمان درِ کارتن را باز کنند (هر دو در عالم واقع گربه را زنده یا مرده می‌بینند)مشاهده‌ی یکسانِ آن‌ها در عالم ماده به این معناست که طبیعت هر سناریویی را (از عالم ممکنات) برای یکی از آن دو مشاهده‌گر برگزیند، برای دیگری هم به جبر همان را انتخاب می‌کند؟ یا نکند در این شرایط (مشاهده‌ی همزمان چند مشاهده‌گر) خودآگاهی مشاهده‌گران با هم تله‌پاتی دارند؟

خود آمیت برای چنین هم‌روندی‌ها پاسخ ساده‌ای دارد. از نظر او چه استبعادی دارد که سناریوی منتخب از عالم ممکنات درباره‌ی مساله‌ی شرودینگر بین تمام مشاهده‌گران به اشتراک گذاشته شود و همه‌ی مشاهده‌گران خودآگاهیِ یکسانی (برآمده از جهان ممکنات) داشته باشند؟! بله. از نظر او برای هر مورد مشاهده‌ای (هر مساله‌ای) یک خودآگاهیِ اشتراکی وجود دارد که برای همه‌ی مشاهده‌گران فروریزش متشابه العاقبتی دارد (یعنی در مثال گربه شرودینگر هر تعداد مشاهده‌گر که همزمان کارتن را باز کنند برای همه آنها فروریزش - Collapse - مشابهی اتفاق می‌افتد که حاصلش رویت یکسانی از وضعیت گربه است).

هرگز مپندارید این گونه تئوری‌ها در حاشیه‌اند. بلکه کافی است نام Amit Goswami را جست‌وجو کنید تا ببیند مشار الیه دهه‌هاست کرسی دانشگاهی دارد و دانشمندان بسیاری پرورده است. اما همچنان باید اذعان کرد که فیزیکدانان ارتدوکس (در مفهوم استعاری) حاضرند با همان تئوری نیم‌بندِ بوهر زمستان را سر کنند ولی خود را به ابتذالِ (از نظر ایشان) ماوراء ماده نکشند. زیرا به نظرشان مرغ فقط یک پا دارد؛ عالم ماده فقط با قوانین مادی سازگار است و بس!

البته فکر نکنید که خیلی هم پرت و پلا می‌گویند. بگذارید مثالی بزنم. یکی از اشکالاتی که راسخون در علمِ فیزیک بر این قبیل ایده‌پردازی‌ها حول محور خودآگاهی می‌گیرند، مساله‌ی سرعت در علم فیزیک است. در علم فیزیک، پذیرفته شده که سرعتی بالاتر از سرعت نور نداریم. همه‌ی ارتباطات بر همین مبنا کار می‌کنند. مثلا این‌که مریخ‌پیما به مریخ می‌فرستیم یا ارتباطات ماهواره‌ای برقرار می‌کنیم، همه بر این مبنا هستند که در عالم ماده هیچ ذره، نیرو یا تاثیر فیزیکی قادر نیست که سریع‌تر از نور حرکت کند. اما در ایده‌پردازی‌های بوهر و پس از آن انگار بزرگان فیزیک فراموش کرده‌اند که این قانون را شکسته‌اند.

مثلا در همان مثال گربه‌ی شرودینگر فرض کنید فاصله‌ی خودِ گربه با الکترون و تفنگ خیلی خیلی زیاد باشد. به عبارت دیگر فرض کنید تفنگ و الکترون روی کره‌ی زمین هستند و گربه روی مریخ! حال اگر الکترونی در جهت (یا خلاف جهت) عقربه‌ی ساعت بچرخد (پس ازCollapse ) نتیجه‌اش تا به گربه‌ی روی کره‌ی مریخ برسد، طبق قوانین فیزیک (سرعت نور) حداقل سه دقیقه طول می‌کشد. در صورتی که طبق روایت بوهر، مشاهده‌گر هنگامی که بر روی کره‌ی مریخ در کارتن را بگشاید، همان موقع باید وضعیت حاصل از Collapse شدن را (که گربه مرده است یا زنده) مشاهد کند. که خب این خلاف قانون سرعت بیشینه‌ی مفروض (سرعت نور) در فیزیک است. (۲/۲)

ادامه دارد...


@onejot
👍3
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت پنجم

در قسمت قبل گفتیم اگر چه آمیت توانسته بود سر و شکل تازه‌ای به مساله‌ی خودآگاهی بدهد و با تفکیک عالم هستی به دو جهان ممکنات (احتمالات) و جهان پیرامونی ما، از شر «ماده» خلاص شود، اما در نظر بسیاری از فیزیکدانان کماکان خود مفهوم «خودآگاهی» فاقد یک تعریف علمی بود. و خب کسانی که ایده‌های بوهر، فون نویمان یا امثال آمیت را می‌پذیرفتند، اولا باید حتما این را نیز می‌پذیرفتند که فروریزش Collapse از عاملی نشات می‌گیرد به‌نام خودآگاهی Consciousness. ثانیا برخیشان (طرفداران فون نویمان به بعد) باید قبول می‌کردند که این خودآگاهی چیزی است ورای ماده.

همچنین این نیز مطرح شد که صورت‌بندی چندجهانی از مساله‌ی خودآگاهی، برخی قوانین فیزیک را، نظیر سرعت بیشینه، نقض می‌کرد.

البته بعضی سعی کردند تا با ارائه‌ی نظریه‌هایی، میان صورت‌بندی چند جهانی (که در آن عالم به دو جهان ممکنات و جهان پیرامون ما تقسیم می‌شد) با قوانین جهانشمول فیزیک، موافقت ایجاد کنند. در یکی از این تلاش‌ها هم‌وطن جناب آمیت Amit Goswami جناب دکتر دیپاک چوپرا Deepak Copra تکلمه‌ای بر نظریه‌ی آمیت زد تا مشکل نقض سرعت نور را حل کند. او پیشنهاد داد به‌جای آن‌که خودآگاهی را عاملی خارجی فرض کنیم که در پی یک مشاهده، سناریویی را از عالم ممکنات (احتمالات) برمی‌گزیند و واردِ عالمِ واقعیات (پیرامون ما) می‌کند، فرض کنیم هر دو جهان (ممکنات و واقعیات) درون خودآگاهی ما تعبیه شده است (به عبارت عرفانی ترجمان درون ذهن ماست) و همه‌ی این فرایند فروریزش درون ذهن ما اتفاق می‌افتد؛ نه در خارج از آن.

قلم راقم این سطور شکسته باد اگر فکر کنید عرفان هندویسم در این قبیل ترهات بی‌تاثیر است. جالب است که حتی اگر در علمی مانند فیزیک هم دقیق شویم، هر چه از غرب به شرق نزدیک‌تر شویم، تفکرات معنوی (فرامادی) در اذهان دانشمندان نمود بیشتری پیدا می‌کند. بگذریم...

حتی با در نظر گرفتن چنین جرح و تعدیل‌هایی باید گفت که اجزای اصلی نظریه‌ی فروریزش ناشی از خودآگاهی واجد شرایط زیر است:

اولا: خودآگاهی امری است که به بدن مادی ارتباط مستقیم ندارد و مجزای از بدن وجود دارد. از این ویژگی می‌توان احتمال ایده‌ی زندگی پس از مرگ را هم ناممکن ندانست.

ثانیا: وجود این «خود» جدای از بدن در طول اعصار و قرون گذشته با عناوین محتلفی انسان را درگیر مباحثات کلامی و فلسفی کرده و مفهومی نیست که حرفش از 1900 میلادی به بعد به میان آمده باشد یا یک بحث دینی باشد. اما همین مفهوم خودآگاهی هم‌چنان پرسش‌های چالش‌برانگیزی را مطرح کرده است. مثل این‌که آیا این خودآگاهی در حیوانات هم هست؟ در گیاهان چطور؟

با بررسی تاریخ علم فیزیک در حوزه‌ی کوانتوم به یک واقعیت علمی می‌رسیم که غیرقابل‌انکار است. فیزیک کوانتوم به سمت جاندارانگاری Animism رفته است. در جاندارانگاری برای عناصر طبیعت روح (بُعد فراماده) قائل شویم و لاجرم
به سمت همه‌جان‌انگاری Penpsychism که در آن خودآگاهی ذهنی اساس همه‌ی امور در این دنیا شناخته می‌شود حرکت می‌کند. (۲/۱) 👇

#کوانتوم #دین

@onejot
👍1
پرده‌ی نهم: پاسخ‌های به ظاهر ساده برای پرسش‌های به غایت دشوار

یکی از اساسی‌ترین پرسش‌ها در طول تاریخ انسان درباره‌ی پیدایش خلقت بوده است. حال اگر بخواهیم در سایه‌ی علم کوانتوم به این سوال سخت پاسخ بدهیم، تئوری‌های معنوی نظیر آنچه آمیت گوسوامی شارح آن بوده‌انداین‌چنین به مصاف می‌آیند: بگذارید فرض کنیم که بیگ بنگ در چهارده میلیارد سال پیش رخ داده است. اگر بخواهیم کوانتومی بیندیشیم، باید بگوییم که در دنیای ممکنات نه یک بیگ بنگ بلکه تعداد نامتناهی بیگ بنگ‌؛ جهانهایی متشکل از سیارات و ستاره‌ها با اندازه‌ها و ویژگی‌های متفاوت به وجود آمده است. برخی از این جهان‌ها سیاره‌ی زمین هم دارند. یعنی در عالم ممکنات (احتمالات) جهان‌های موازی داریم که در همه‌ی آن‌ها زمین به‌عنوان سیاره وجود دارد و البته نه زمین‌های مشابه هم.

و لابد یادتان هست که برای حل مشکل سرعت بیشینه در فیزیک قرار گذاشتیم که عالم ممکنات (احتمالات) و عالم واقعیات هر دو در ذیل چتر خودآگاهی قرار بگیرند. حال سوال کلیدی این است که چهارده میلیارد سال پیش که در عالم ممکنات حالت‌های نامتناهی از بیگ بنگ داشته‌ایم، چگونه فروریزش صورت گرفته و جهانی که اکنون در آن زندگی می‌کنیم (که کهکشان راه شیری یکی از دو تریلیون کهکشان شناخته‌شده‌ی آن است) از میان آن همه جهان‌ها انتخاب شده و بقیه‌ فروریزش کرده‌اند؟ بگذارید دقیق‌تر بپرسم: اولین مشاهده‌گر در مثلا چهارده میلیارد سال پیش چه کسی بوده است؟ اینجاست که عالم ماده نمی‌تواند مشاهده‌گر بزاید و دانشمندان معتقد به خودآگاهی مجبورند دست به دامان عالم فراماده شوند. پربسامدترین پاسخ به این پرسش کلیدی آن است که اولین مشاهده‌گر خودِ خودآگاهیِ بوده آن هم ورژن عمومی آن. همو بوده است که با نظر کردن در عالم ممکنات فقط یکی از آن همه عوالم ناشی از بیگ بنگ‌های متعدد را برکشیده و به واقعیت مبدل کرده و آن همین جهانی است که اکنون ما در آن زندگی می‌کنیم؛ به همین سوی چراغ!

در ادامه‌ی همین تفکر می‌خوانیم اولین سلول زنده (جاندار) به‌صورت کاملا تصادفی بر روی همین زمین فروریزش‌شده به وجود آمده است که مسئول تمام فروریزش‌های دیگر بر روی سیاره‌ی زمین شده است. حالا اگر دلتان خواست به آن سلول اولیه «خدا» بگویید؛ همان‌طور که آمیت می‌گوید.

در این تفکر هر چه که ما روح بنامیم (چه روح انسانی، چه روحی که به سایر موجودات نسبت بدهیم) همه از همان جنس خودآگاهی است. البته معتقدان به این نظریه دلیلی نمی‌بینند که برای «روح» پس از مرگ بدن هویتی مستقل قائل باشند و معتقدند که ‌‌‌پس از مرگ به آن خودآگاهی عمومی خواهد پیوست و تمام تجربیات زیستی روح، جایی در آن خودآگاهی عمومی ثبت و ضبط می‌شود.

پرسش سهمگین دیگر درباره‌ی توضیحِ «اختیار» است. اگر خودآگاهی عمومی در چهارده میلیارد سال پیش یکی از عوالم موجود در دنیای ممکنات را برایمان رقم زده، بی‌آن‌که از ما پرسیده باشد (حتی به شرط طی کردن یک فرایند تصادفی) در اینجا نمی‌توان ردی از اختیار جست. اما بگذارید درباره‌ی همین موجود دوپا، انسان، سخن بگوییم. درباره‌ی مرز جبر و اختیار بر مبنای خوانش کوانتومی آمیت و امثال او باید گفت که مغز ما انسان‌ها از نگاه میکروسکوپیک متشکل از صد میلیارد نورون است که هر یک از نورون‌ها از اتم‌هایی تشکیل‌ شده و هر اتم از الکترون‌هایی. این الکترون‌ها در رویدادهای گوناگون و در کسری از ثانیه در حال حرکت، تصادم و... هستند. آیا اگر این حرکت‌ها ناشی از فروریزش باشد که در عالم ممکنات رخ داده و مثلا تعیین می‌کند که فلان الکترون در مغز من و شما به کدام سو حرکت کند و حرکت او در نهایت باعث ایجاد یک تفکر یا انجام یک فعل یا اتخاذ یک تصمیم شود. اگر در آن فروریزش بخواهیم «خودآگاهی عمومی» را دخیل بدانیم که آن وقت برای انسان سراسر جبر حکم می‌راند. اینجاست که آمیت و همفکرانش برای انسان (به صورت محلی) در مقام مشاهده‌گر و با استفاده از «خودآگاهی فردی» قائل به فروریزش هستند و آن فروریزش حالتی را از عالم ممکنات در مساله‌ی مبتلابه انسان به عالم واقعیات برمی‌گزیند و این‌چنین است که انسان را مختار می‌نامیم. حال اگر به همان دید میکروسکوپی از مغز انسان (به‌عنوان نماینده‌ی بیولوژیک ذهن او) بازگردیم، سوال اساسی‌تر این است که آیا آن حرکت الکترون‌های بی‌شمار که در پشت پرده با انجام میلیاردها واکنش شیمیایی و تشکیل شبکه‌های نورونی در هر ثانیه انسان را در وضعیت ذهنی خاصی قرار می‌دهند هم ناشی از همین خودآگاهی فردی است یا باید برای جبر و اختیار انسان در این خوانش کوانتومی حد وسط قائل شد. (۲/۲)

@onejot

ادامه دارد...
👍2🙏1
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت آخر

مقدمه‌ی قسمت آخر

در پیام تبریک نوروزی به دوست نخبه‌ی اصفهانیم برایش آرزو کردم که از عقیده‌ی ضاله‌ی ‌خود (به زعم من) در ستایش ابن عربی دست بکشد و به‌جای فصوص الحکم او، قدری فصوص الحکم فارابی را بخواند. البته که می‌دانم تا اطلاع ثانوی شاه‌نشین قلب او جای ابن عربی باقی خواهد ماند. اما علتش را در دو کلمه خلاصه می‌توان کرد؛ «وحدت وجود». خدا نگذرد از تکفیرکنندگان علم و دانش که تا رایی را مخالف تعصباتشان (نه یافته‌هایشان) می‌یابند، زبان به نفرین می‌گشایند(خود این جمله من نوعی نفرین است!). این را هم بگویم که با این حرف‌ها دل من با رفیق شفیقم صاف نمی‌شود. چه بسیار روزها و شب‌ها که در کنار دریاچه‌ی نزدیک دانشگاه و بهشت پیرامونش بابت لاف‌های «انا الحق» ابن عربی بر سر هم فریاد نکشیدیم و عوض آن‌که از محیط دلنشین و از همنشینی لذت ببریم، خون خود را مومنانه کثیف کردیم. الغرض! عجالتا «وحدت وجود» را به خاطر داشته باشید تا بعد.

آنچه در پنج قسمت گذشته به رشته‌ی تحریر درآمد، بازخوانی بخشی از تاریخ فیزیک کوانتوم بود که سعی شد در آن سیر تطور آراء و اندیشه‌ها به طرز منظمی دنبال شود. می‌گویم بخشی از تاریخ، چون در این بازخوانی فقط به بیان روایت‌هایی پرداختم که فروریزش کوانتومی Collapse را ناشی از خودآگاهی Consciousness می‌دانست و لازم است بدانیم که این تنها روایت معتبر نیست. طیف دیگری از آراء و اندیشه‌ها در این شاخه از علم متعلق به کسانی است که اساسا معتقدند فروریزش نیازی به خودآگاهی ندارد. اما از آنجا که این نظریه در راستای هدف یادداشت من نبود، بازخوانی تاریخش را نیز فروگذاشتم.

نکته‌ی آخر مقدمه‌ بیان این واقعیت است که آنچه در ادامه خواهید خواند، تخیلات یک ذهن کنجکاو است که از کودکی تجربه‌ی زیسته‌ و نازیسته‌اش همواره بر حیرانی‌اش افزوده. چندان که «شانس» و «بخت» و قضا و قدر و جبر و اختیار بارها ایمانش را نو کرده و باور دارد که این نو شدن بی چشیدن طعم داغ و درفش ممکن نیست و تا واپسین روز زندگی با او خواهد بود. (۳/۱) 👇

#کوانتوم #دین

@onejot
👍4
پرده‌ی آخر: قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب!

یکی بود، یکی نبود. این عبارت یکی از فلسفی‌ترین عباراتی است که طبق سنت در آغاز قصه گفته می‌شود. «یکی بود» اشاره دارد به وجود ذات اقدس اله و آن «یکی نبود» او را از ساحت وجودی اشیاء که مثلا «یکی» باشد که بعد از آن «دویی» بیاید، مبرا می‌کند. پس شاید شکل صحیح خواندنش چنین باشد: «یکی بود (آن یکی از جنس) یکی نبود! با این پیش‌درآمدِ نیمه‌کلامی نیمه‌فلسفی می‌خواهم این بار از خلاصه‌ی نُه پرده‌ای که در این پنج قسمت نقالی کرده‌ام پرده بردارم:

همان‌طور که جناب آمیت در پرده‌ی نهم روایت کرد، مفهومی هست به‌نام خودآگاهی عمومی Universal Consciousness که مثلا بزرگ‌ترین نقشش در داستان آمیت به فعلیت رساندن یکی از بی‌نهایت حالات بیگ بنگ Big Bang از عالم ممکنات World of Potentia بوده است. این خودآگاهی عمومی در نظر آمیت مانند جانِ عالم (هستی) عمل می‌کند؛ یکه است. همتایی ندارد و بازگشت همه‌ی خودآگاهی‌ها به سوی اوست. جالب آن‌که نقش فضای فکری‌ای که آمیت در آن رشد کرده، در شکل‌گیری چنین نظریه‌ای بی‌تاثیر نیست. آنچه هندوها Hinduism از آن به عنوان برهمن Brahman  یاد می‌کنند، مگر چیست؟ یک خودآگاهیِ نامیرا و همه‌جا حاضر و ناظر که ذات هستی است.

همین مفهوم در آیین بودا (مثلا در مکتب Mahayana) با عنوان Ālaya-vijñāna خوانده می‌شود و یک خودآگاهیِ عالم‌گیر است که بنیان هستی را بنا می‌گذارد. در پانتئیسم Pantheism آن خودآگاهی عمومی در قامتِ خدایی تجلی می‌یابد و همه چیز است و همه چیز اوست. حتی در ادیان ابراهیمی پیش از اسلام هم سخن از همین خودآگاهی عمومی و جهانشمول شده است. یک نمونه‌‌اش فرقه‌ی کابالا Kabbalah که نوعی عرفان یهودی را نمایندگی می‌کند. آن‌جا هم «ذات عالم» ماده به نسخه‌ای از خدا اطلاق می‌شود که دقیقا همان نقش خودآگاهی عمومی را دارد.
وحدت وجودی‌ای که امثال ابن عربی مراد کرده‌اند شاید نوعی شرک‌زدایی از پدیده‌ی «دوخدایی» در همین فرقه‌ی کابالای یهودی باشد و در ادیان ابراهیمی وقتی به اسلام می‌رسیم، شاید نظریه‌ی وحدت وجود (که کان و ما لایکون همه اوست)  همان خودآگاهی عمومی باشد. پس در داستان من «خدا» تا اطلاع ثانوی همان Universal consciousness است؛ مفهومی که دربرگیرنده‌ی هر دو عالمِ ممکنات و عالمِ هستی ماست؛ موافق با نظریه‌ی دیپاک چوپرا در مقدمه‌ی قسمت پنجم این سلسله‌یادداشت که برای حل مشکلِ نقضِ سرعتِ نور پیشنهاد داد هر دو عالم ممکنات و واقعیات ذیل و زیرمجموعه‌ی خودآگاهی عمومی باشد.

خبر موثقی ندارم چهارده میلیارد سال پیش در بیگ بنگ چه اتفاقی افتاده، اما چون داستانم نیاز به دراماتیزه شدن دارد، بگذارید انفجار بزرگ را نیز از تاریخ نظریات علمی وام بگیرم. تازه هر چه بیگ‌تر و بنگ‌تر بهتر! اگر به خوانش کوانتومی از بیگ بنگ قائل باشم، خواهم گفت در عالم ممکنات تعدادِ نامتناهی حالت برای بیگ بنگ وجود دارد. به قول جناب آمیت نخستین مشاهده‌گر، که از نظر او خودآگاهی عمومی و در داستان من «خدا» است، یکی از حالات بیگ بنگ را از حالت ممکنات بیرون می‌کشد و بقیه را فرومی‌ریزاند که می‌شود عالم هستی کنونی ما که یک کهکشان از دو تریلیون کهکشان شناخته‌شده‌اش، کهکشان راه نوری است و سیاره‌ی ما، زمین، به آن تعلق دارد.

حالا بیایید از افلاک بر زمین خاکی قدم بگذاریم. در روایت آمیت، پس از مشاهده‌ی پیش‌گفته درباره‌ی خودآگاهی عمومی و به وجود آمدن جهان پیرامونی ما (انتخاب شدنش از عالم ممکنات) نخستین سلول، به‌طور تصادفی بر روی زمین ایجاد شد و هم‌او باعث پیدایش عالم ماده‌ی اطرافش از راه مشاهده بوده است. به عبارت دیگر، سلولی که آمیت آن را خدا نیز نامیده، دارای خودآگاهیِ متصل به خودآگاهیِ عمومیِ هستی است و با هر مشاهده موجبات یک فروریزش را روی زمین فراهم می‌آورد.

اما روایت من در این نقطه تفاوت‌هایی با روایت آمیت دارد. من دوست دارم حالا که خودآگاهی عمومی را خدا خواندم، زمین را هم متشکل از مخلوقاتی ببینم که هر کدام برای خود، نوعی خودآگاهیِ محلی (Local) از جنس خودآگاهی عمومی دارند.
خواننده‌ برای درک بهتر می‌تواند مثلا هر جا که با کلمه‌ی خودآگاهی روبه‌رو شد، به‌جایش کلمه‌ی «روح» را بنشاند. روحِ هستی (خودآگاهی عمومی) و روحِ فردی (روح مخلوقات)! و اگر روحِ فردی را هم منبعث از روحِ هستی بدانید که به فهمیده شدن داستان کمک کرده‌اید. عجالتا عرض کنم که چنین جرح و تعدیل‌هایی تا اطلاع ثانوی با اساس روایت آمیت و همکارانش سر موافقت دارد. مثلا بنده نظری ندارم تا بگویم انتخاب شدن جهان ما به وسیله‌ی روح هستی (خودآگاهی عمومی) یا خدا تصادفی بوده یا جبری. چون اگر حالات گوناگون بیگ بنگ ذیل و زیرمجموعه‌ی روح هستی در عالم ممکنات تعریف می‌شوند، برکشیده شدن هر یک برای مجموعه‌دارش تصادفی نیست؛ هر چند برای من و شما کاملا تصادفی جلوه کند. شاید هم أمر بین الأمرین! (۳/۲) 👇

@onejot
نکته‌ی دیگری که در بیان هم‌خوانی داستان خودم با روایات کوانتومی از روح فردی (خودآگاهی فردی) می‌خواهم عرض کنم این است که روح فردی منبعث از روح جمعی است و پس از مرگ در عالم ماده به آن می‌پیوندد (چنان‌که آمیت تصریح می‌کند). پس روی خودآگاهی فردی تمرکز کنیم.

در روایت من خودآگاهی فردی را مختص فرد انسان ندانید. تمام مخلوقات خدا (روح هستی، خودآگاهی عمومی) روح فردی دارند و طبق خوانش کوانتومی می‌توانند و باید در فروریزش مشارکت کنند. در مسائل مشترک (در مشاهدات مشترک و همزمان در جهان پیرامون ما) همه‌ی خودآگاهی‌های فردی، از یک آبشخور اشتراکی سیراب می‌شوند که ریشه در خودآگاهی عمومی دارد. لاجرم مثلا هنگام باز کردن درِ کارتن، جمله‌ی مشاهده‌گرانی که همزمان محتویات کارتن را می‌بینند، مشاهداتشان یکسان است. چون فروریزش برای همه‌شان یکسان و اشتراکی است.

در روایت من تمامی رویدادهایی که برای مشاهده‌گرِ محلی اتفاق می‌افتد یا خودش آن را رقم می‌زند، چنین توضیح داده می‌شوند:
فرض کنید لیوانی آب روی میز است و شمای مشاهده‌گر قصد دارید آب را بنوشید. فعلا از اینکه قصد کردنتان جبری است یا به اختیار تمایل به خوردن آب پیدا کرده‌اید حرفی نمی‌زنم. از زمانی که قصد نوشیدن آب لیوان را کرده‌اید تا وقتی که عمل نوشیدن اتفاق می‌افتد، «امکان» رخ دادن چه سناریوی محتمل است؟
الف) کسی شما را به بیرون از محیط فرابخواند و فراموش کنید می‌خواستید آب بنوشید
ب) همان لحظه زلزله‌ی شدیدی بیاید و لیوان روی زمین بیفتد
ج) یادتان بیفتد روزه‌اید و نمی‌توانید آب بنوشید
د) متوجه شوید که این لیوان آب از دیروز مانده و نخواهید بنوشیدش

می‌شود هزاران سناریو برای نوشیدن و ننوشیدن آب نوشت. اما همه قبول داریم که پس از لحظاتی تنها یکی از آن همه به وقوع می‌پیوندد. سوال اینجاست که توضیح کوانتومیش چیست؟ تمامی سناریوهای محتمل، در عالم ممکنات به وسیله‌ی روح هستی (خدا) نوشته و برنامه‌ریزی شده بوده است. ولی من و شمای مشاهده‌گر در آن لحظه خود را مختار (به مفهوم نسبی) می‌دانیم که هر چه می‌خواهیم با لیوان آب مزبور انجام دهیم.

از دید ما نوشیدن یا ننوشیدن آب لیوان امری کاملا اختیاری است یا شاید هم برای رقم خوردنش به دست خودمان آن را منوط به یک فرایند تصادفی (سکه انداختن یا تاس ریختن و استخاره...) کنیم.
آیا چیزی که مشاهده‌گر اختیار (تصادف، شانس) می‌بیند، در سمتِ «روح هستی» هم تصادف و اختیار است؟ آیا همه‌ی سناریوهای ذکرشده برای لیوان آب، در عالم ممکنات نزد «روح هستی» حاضر نیستند؟ اینجاست که من مناقشه‌ی انیشتین با بوهر را بهتر می‌فهمم.

انیشتین معتقد بود ما انسان‌ها توهم «تصادفی» بودن رویدادها را داریم، در حالی که هیچ چیز در عالم ماده تصادفی نیست. ولی چون ما نسبت به عواملِ موثر در بروز حوادث جهل داریم، عنصر شانس را دخیل می‌دانیم. شانس همان تصادف است. همان احتمالات چیزی از جنس عدم قطعیت! و چقدر درست می‌دید، بزرگوار! راستش را بخواهید بوهر هم درست می‌دید. اگر چشمان او در مقام مشاهده‌گرِ محلی روی زمین بنشیند، هر چه هست همه تصادف است. تصادفا الکترون‌ها به حرکت (چرخش) در جهتی می‌پردازند و خود این تصادفی بودن متضمن اختیار است.

خوانش من از این تقابل انیشتینی-بوهری برای روایت داستان خودم، دستگاهی دوبعدی است. بُعدِ مخلوقی (خودآگاهی فردی یا روح فردی) همه‌اش اختیار است اما بعدِ خالقی (خودآگاهی عمومی یا روح هستی) همه‌اش ممکنات و مقدرات است. هر چه به واسطه‌ی فروریزش برکشیده شود، در عالم ممکنات جزو یقینیات است و حساب و کتابِ مقدر دارد. به دیگر بیان برای نوشیدن یا ننوشیدن آب در لیوان، میلیون‌ها سناریوی معلوم نزد روح هستی به شکل بالقوه مقدر است. اما یکی از میلیون‌ها را انسان مشاهده‌گر مختارا برمی‌گزیند و به اختیار خود می‌بالد.

این داستان را می‌توان کمی پیچیده‌تر هم کرد. مثلا در رخ دادن رویدادها می‌شود تاثیر رویدادهای طولی یا عرضی را نیز دید و قضا و قدر اینجا رخ می‌نماید. اگر باز به محاسبه‌ی جبری یا اختیاری بودن آن دسته از رویدادهای متعامد بپردازیم، بر شگفتی خود افزوده‌ایم و بیشتر در توهم تصادفی بودنِ عالم فرد غرق می‌شویم. شاید به مطایبه بتوان گفت تصادفی بودن مقدر است!

حالا با خواندن «وما تسقط من ورقة إلا یعلمها ولا حبة فی ظلمات الأرض...» برنمی‌آشوبم که پس اختیار انسان چه شد، اگر برگی از درخت بی علم تو نمی‌افتد؟ این داستان ساختگی من بود از نسبت جبر و اختیار که آن را خارج از قضا و قدر و ناسازگار با آن نمی‌دانم. اما این را هم باید اضافه کنم که همچنان گره‌های ذهنی فراوانی دارم. هنوز هم اگر کودکی را ببینم که از یک بیماری مادرزادی رنج می‌برد، تشویش مساله من را به مرز کفر می‌کشاند. با تمام این تفاصیل می‌خواهم روایتم را این‌طور به پایان ببرم:
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن‌همه تشویش در تو می‌نگرم
(۳/۳)

@onejot
❤3
میوه‌ی ممنوعه آگاهی

لندن شهری است که بیش از سیصد و بیست و پنج کتابخانه‌ی عمومی دارد. برای شهری با حدود نه میلیون سکنه، این تعداد یک رکورد جهانی است. ساکنِ هر منطقه‌ی شهرداری لندن (متشکل از 32 ناحیه‌ی شهری) که باشید، حتما با فاصله‌ی کمی یکی از این کتابخانه‌ها در دسترستان هست. مثلا ناحیه‌ای که من در آن سکونت دارم، شش کتابخانه‌ی عمومی دارد. عضویت در کتابخانه فقط منوط به داشتن یک آدرس ای‌میل واقعی و داشتن آدرس ثابتی در ناحیه‌ی مزبور و پر کردن آنلاین فرم عضویت است. فرایند عضویت کمتر از پنج دقیقه زمان می‌برد. صفحه‌ی وب مربوط به کتابخانه‌های این منطقه به اطلاعات (بانک کتاب) هر شش کتابخانه دسترسی دارد. فلذا مثلا اگر من کتابی را به صورت آنلاین جست‎وجو کنم، به من نشان می‌دهد که کدام کتابخانه آن را دارد. اگر به امانت سپرده نشده باشد، می‌توانم به‌شکل مجازی رزروش کنم و بعدا حضوری امانت بگیرمش. هر کدام از کتابخانه‌ها دارای سالن‌های مطالعه‌ی حضوری، اینترنت رایگان و البته کامپیوترهایی برای استفاده‌ی عمومی است. حتی اگر بخواهید از طریق همین صفحه‌ی وب کتابخانه‌ی شهرداری می‌توانید برای روز و ساعتی مشخص یک کامپیوتر را هم رزور کنید و در مراجعه‌ی حضوری از آن استفاده کنید.
یک کتابخوان حرفه‌ای امکانات دیگری هم در اختیار دارد؛ مثلا اگر کتابخانه‌های عمومی کفاف کارش را نداد، می‌تواند برای جست‌وجوی کتاب یا کتاب‌هایی که مد نظر دارد مستقیم برود سر وقت کتابخانه‌های بزرگ‌تری همچون کتاخانه‌ی موزه‌ی بریتانیا (با سیصد هزار نسخه کتاب خطی و قدیمی). در این مورد فرقی بین شهروند انگلیسی و غیرانگلیسی هم نیست. همه می‌توانند از این امکانات بهره‌مند شوند. فقط بعضی کتاب‌ها محدودیت‌هایی دارند، اما باز به خواننده این اجازه داده می‌شود که در محل کتابخانه و در سالن مطالعه کتاب را مطالعه کند.
البته خدا نیامرزد فرهاد حکیم‌زاده را که با اینکه میلیونر بود داغ دزدی از همین کتابخانه بر پیشانیش نشست و باعث خجالت ما ایرانیان شد؛ او از روی فرهنگ‌دوستی! صفحاتی از کتاب‌های قدیمی و ارزشمند را پاره می‌کرد و به یغما می‌برد.

بر خلاف تصور عموم این تسهیل‌گری‌های کتاب برای عامه‌ی مردم از ابتکارات دوران پسادیجیتال نیست. در خاطرات مرحوم مینوی می‌خوانیم که بیش از هفتادسال پیش هم برای عضویت در کتابخانه‌ها یا باید خودت آدرس پستی ثابتی می‌داشتی یا کسی که آدرس پستی ثابتی می‌داشت معرفیت می‌کرد.

اما گمان نبرید که هدف از گرفتن آدرس پستی این بوده و هست که اگر امانتی را پس ندادید، برای پس گرفتنش بیایند در خانه! بلکه آدرس پستی از این حیث مهم است که مطمئن شوند Council Tax یا به قول قدما «مالیات بلدی» را پرداخت می‌کنید. چون اگر کسی مالیات بدهد، از شاه و گدا یکسان، می‌تواند از خدمات عمومی استفاده کند.
این مقدمه را نگفتم که فقط از نظم و نظام این قبیل سرویس‌دهی‌ها شاهد مثال بیاورم بلکه سخنم درباره نکته دیگری است: «شفافیت»، حلقه‌ی گم‌شده‌ی نظام دیوان‌سالاری در ایران دیروز و امروز ما.

فرض کنید شما یک محقق هستید و به دنبال کتاب خاصی می‌گردید که احتمال می‌رود در کتابخانه‌ی مجلس، کتابخانه‌ی ملی، کتابخانه‌ی دانشگاه تهران، کتابخانه‌ی آستان قدس و نظایرشان باشد. آیا انجام یک جست‌وجوی آنلاین می‌تواند خاطر شما را از دریافت پاسخی قطعی و اطمینان‌بخش (قابل اعتماد) درباره‌ی وجود یا عدم وجود آن کتاب راحت کند؟ چون جواب را می‌دانیم دیگر نمی‌پرسم که آیا می‌تواند آنلاین کتاب را رزرو کند یا نه؟! چون خبر داریم که حتی عضویت در کتابخانه‌ی ملی به چه صورت شرم‌آوری درآمده است. اصلا چرا این کتابخانه‌ها فهرست کتبشان یا تمام داراییشان را «شفاف» در اختیار عموم مردم قرار نمی‌دهند؟

بگذارید از فضای کسب و کار مثالی بزنم. اگر روزی شنیدید که آقازاده‌ای رانتی در انگلستان با پول دزدی مربوط به واردات داروی تحریمی برای بیماران سرطانی کشورم شرکتی در بریتانیا برای خود ثبت کرده، خیلی راحت می‌توانید با یک جست‌وجوی اینترنتی ساده ته و توی قضیه را دربیاورید. کافی است به این آدرس وب مراجعه کنید و با جستجوی نام او، سال ثبت، مالکان، سرمایه‌گذاران، میزان سرمایه، آدرس، شماره تلفن واقعی، آخرین وضعیت حسابرسی، سود و زیان و امثالهم را ببینید. جالب است که همگان در انگلیس به چنین اطلاعاتی دسترسی دارند و در انحصار شخص یا اشخاص به‌خصوصی نیست. حالا این را مقایسه کنید با وضعیت اطلاعات ثبت شرکت‌ها و ببینید آیا ما هم در حساب و کتابمان چنین شفافیتی داریم؟ از قیاسش خنده آمد خلق را!

لطیفه نمی‌گویم؛ ولی در ایران سال‌ها میان برخی از سازمان‌های دولتی نظیر گمرک، مالیات، بانک مرکزی، وزارت اقتصاد و دارایی پیرامون به‌اشتراک‌گذاری داده‌های من و شما بین خودشان درگیری بوده است و روسای جمهور نمی‌توانسته‌اند زیرمجموعه‌های خود را قانع کنند که با هم «شفاف» باشند.
(۱/۲) 👇🏻
👍3😐1
عدم شفافیت در استخدام‌ها، گزینش‌های علمی، مزایده‌ها، مناقصه‌ها، تخصیص وام، اعتبار، بودجه، تصویب یا مسکوت گذاشتن قوانین مانند موریانه به جان اعتماد عمومی افتاده و آن را به پایین‌ترین سطح در طول سالهای پس از انقلاب رسانده است. سالها پیش یادم هست دکتر اکبرجلالی (که او را هم فراری دادند) در پایان یک مستند تلویزیونی در حالی که می‌گریست مسئولین را به نفهمی در مورد فضای مجازی توصیف می‌کرد که چون نمی‌دانند چه موهباتی دارد کمر به تحدید آن بسته‌اند (دقیقه ۵۱:۲۷ به بعد) اما به نظرم او تقیه می‌کرد مسئولین و بهتر بگویم هزار مافیای پیدا و پنهان در این کشور به خوبی از نقش فضای مجازی در ارتقای شفافیت باخبرند و تا می‌توانند با انواع نیرنگ‌ها در مقابل آن می‌ایستند و ابایی ندارند که در این راه قرآن هم بر سر نیزه کنند. حتی در میان خودی‌ها هم ندیده‌ام و نشنیده‌ام که مثلا یک کاندیدای ریاست جمهوری شاکله برنامه‌های خود را مبتنی بر یک دولت دیجیتال با هدف ایجاد شفافیت در حکمرانی تعریف کرده باشد. از محضر خوانندگان این سطور تقاضا می‌کنم که دولت دیجیتال را مثلا با سامانه‌هایی نظیر پلیس به‌علاوه ده یا سامانه درگاه ملی هوشمند و نظایر آنها یکسان نپندارند. هیچگاه به این مقدار دلخوش نباشید که مثلا بجای ایستادن در صف توزیع گوشت و مرغ یخی و انجام بخشی از کارها بصورت دستی، دولتی بر سرتان منت بگذارد و یک وب سرویس ناامنی را طراحی کرده تا در منزل بنشینید و مثلا برای دریافت گوشت یخی‌‌ دولتی تمام اطلاعات مرده و زنده‌تان را وارد سامانه‌ای کنید و فردا روزی هم این اطلاعات شما توسط هکرها سر از ناکجا دربیاورد و آب از آب هم تکان نخورد. این طریق مواجهه با دیجیتالیسم توسط دولت‌ها نعل وارونه زدن است.

اگر دولتی ادعای دیجیتال بودن دارد، در وهله‌ی اول باید شفافیت را سرمشق خود قرار دهد. یعنی تضمین آزادی دسترسی به اطلاعات و چرخش آن را!
در همین مملکت روباه پیر خبیث، هر یک از آحاد ملت می‌تواند به پشتوانه‌ی قانون Freedom of Information همان (Act 2000) با مراجعه به هر نهاد دولتی خواستار انتشار هر برگ سند رسمی دولتی شود و نهاد دولتی مزبور ملزم است سند خواسته‌شده را منتشر کند. در ایران درباره فسادهای محرز هم اطلاع‌رسانی اقناعی حتی به صورت یک‌طرفه صورت نمی‌پذیرد.

آیا فکر می‌کنید اگر مثلا همین چند نمونه‌ای که در این نوشته آمد در ایران (تحت نام هر حکومتی) محقق شود، آن‌وقت می‌توان شاهد حقوق‌های نجومی بود و آیا کسی از شهروندان آن قدر مظلوم واقع می‌شود که زمین‌های عمومی ناغافل به‌نامش سند بخورد و یا اینکه آیا منابع ارزی این کشور با پوشش چای دبش هورت کشیده می‌شود؟ هرگز!

اگر انبان داده در دولت دیجیتال دارای صحت و جامعیت و البته شفافیت نباشد، انباری است که به هیچ نمی‌ارزد و دیگر به حالش فرقی نمی‌کند درش داده ذخیره کنند یا حطب!

شفافیت میوه‌ی آگاهی است و آگاهی عمومی است که تبدیل به مطالبه می‌شود و تغییر ایجاد می‌کند. اتقاقی نبود که یادداشت را با کتاب و کتابخانه شروع کردم راه هر تغییری از آگاهی، آن هم به وسعت یک ملت می‌گذرد. (۲/۲)
👍4👌3❤1
ایران اسلامی و اسلام ایرانی!

پرده‌ی اول

بنیامین نتانیاهو می‌خواست با حمله به ساختمان کنسولگری ایران سطح درگیری‌ها را بالاتر ببرد و به این طریق بر ناکامی‌های سیاسیش سرپوش بگذارد. او می‌دانست که ایران به‌طور مستقیم پاسخ خواهد داد و خودش تلاش خواهد کرد در خاورمیانه بر سر قدرت ماندنش را با سوق دادن آمریکا به یک جنگ جدید تا  مدتی تضمین کند. این را هم می‌دانست که روسیه نیز از این مساله منتفع خواهد شد. کما این‌که روس‌ها در جریان حمله به ساختمان کنسولگری ایران در دمشق و در پدافند هوایی، اولین قطعه از پازل را گذاشته بودند.
اغراق نکرده‌ام اگر بگویم طی این مدت، بعضی روزها بیش از یک‌بار سعی کردم با انجام محاسبات مبتنی بر تئوری بازی، آینده‌ی نزدیک را پیش‌بینی کنم. نتیجه‌ی پیش‌بینی‌ها همه حکایت از انجام حمله‌ی تلافی‌جویانه ایران و پاسخ متقابل اسرائیل می‌کرد. چندباری هم آمدم مطلبی بنویسم و مثلا به بهانه‌ی معرفی «جان نش» بگویم که محاسبات من خبر از درگیری نظامی قریب‌الوقوع می‌دهد. اما پشیمان می‌شدم و دستم به قلم نمی‌رفت. رسم مروت نبود تشویش خود را به خوانندگان منتقل کنم. اما حتما روزی داستان تئوری بازی‌ها و چگونگی پیش‌بینی سناریوهای سیاسی و نظامی با این تئوری را برایتان شرح خواهم داد. فعلا همین‌قدر بدانید که پس از جنگ سرد اندیشکده‌های دولت‌های متخاصم ما (آمریکا و اسرائیل) دائما از این تئوری استفاده می‌کردند و مقالات علمی زیادی هم پیرامون یافته‌های حاصل از تحلیل سناریوها چاپ شده است. مثلا کافی است پیرامون مسائل مربوط به صنعت هسته‌ای ایران و پیش‌بینی وقوع سناریوهای احتمالی در مواجهه با واکنش‌های همین دول متخاصم در گوگل جست‌وجویی کنید و ببینید که اسرائیلی‌ها و اذنابشان با استفاده از تئوری بازی‌ها بارها این قبیل مسائل را تحلیل کرده‌اند. گزارش‌هایش (یا مقالات آکادمیک مرتبط) را بخوانید و با آنچه در عالم واقعیت در یک دهه پیش اتفاق افتاده مقایسه کنید تا به قدرت تحلیل این تئوری ایمان بیاورید.

پرده‌ی دوم

اگر به یادداشت‌های روزانه‌ی اسدالله عَلَم -وزیر دربار شاه- رجوع کنید، به‌سادگی درمی‌یابید که شاه با فرستادگان دولت اسرائیل بسیار محتاطانه برخورد می‌کرده است. ‌اکثر مواقع درخواست ملاقات‌های اسرائیلی‌ها را به عَلَم حواله می‌داده تا پیام‌آور و پیام‌بر بین خود و آن‌ها باشد. در موارد بسیار نادر هم که حضورا فرستاده‌ای از اسرائیل را برای دیدار پذیرفته، پیش‌شرط دیدار، مکتوم ماندن اصل و محتوای آن بوده است (یادداشت‌های علم در تاریخ چهارم دی‌ماه سال ۴۹ را بخوانید که چگونگی سفر وزیر خارجه‌ی وقت اسرائیل به تهران را برای ملاقات با شاه حول محور مذاکرات صلح نقل می‌کند). حتی دیپلمات‌های اسرائیلی در تهران در ساختمان دیپلماتیکشان به‌شکل غیررسمی فعالیت می‌کردند و شاه حضور مقامات حکومتی را در محل دیپلماتیک آن‌ها قدغن کرده بود (رجوع کنید به خاطرات علم مربوط به ۲۲ اردیبهشت سال ۴۹). فکر می‌کنید که شاه ایران از چه ‌واهمه داشته است که این‌گونه با اسرائیل تعامل می‌کرده است؟ پاسخ یک کلمه است: افکار عمومی مردم ایران!

شاه به خوبی می‌دانست که مردم ایران رژیم اسرائیل را غاصب می‌دانند و فلسطینیان را مظلوم و هیچ دوست نداشت در افکار عمومی مردم او را طرف ظالم ببینند. حتی با این‌که بی‌میل نبود اسرائیل در آن نبردهای معروف با اعراب، پوزه‌ی ناصر (مصر) را به خاک بمالد و این را به نزدیکان خود نظیر علم هم گفته بود. اما حفظ ظاهر می‌کرد. اتفاقا روحانیون هم بر منابر همین ویژگی‌ مظلوم‌ یاور بودن مردم را گهگاهی دستمایه‌ی حملات به شخص شاه قرار می‌داند؛ اگر معلوم می‌شد حکومت وقت جایی در مجامع بین‌المللی با اسرائیل هم‌آوایی یا داد و ستدی داشته است. حتی آنچه از بسیاری از مبارزان شاخص -سران فکری انقلاب ۵۷- ضد رژیم شاه می‌شناسیم این بوده که با نوشتن کتاب، مقاله یا حتی شعر در حمایت از فلسطین علنا در این صف‌بندی‌ طرف مردم ایستاده بودند. اینها که نوشتم روایت تاریخ است از احوال جامعه ما در دوره‌ی اسلام ایرانی.

پرده‌ی سوم

از شش ماه پیش تا همین امروز تقریبا هر هفته مردم لندن به‌صورت خودجوش -می‌دانم واژه‌ی خودجوش در ادبیات اجتماعی ایران امروز مبتذل شده است- در حمایت از مردم غزه شنبه‌ها راهپیمایی دارند. در هر شرایطی و از اقشار مختلف با نژادها و تفکرات گوناگون در تظاهرات حاضر می‌شوند. گاهی شده که این تجمع رکورد راهپیمایی‌های دهه‌های اخیر را هم شکسته است. دولت انگلیس اتفاقا دل‌ خوشی هم از این‌گونه تجمعات ندارد. همچنان‌که در این شش‌ ماه گذشته در حمایت از اسرائیل هیچ کم نگذاشت. اگر این راهپیمایی‌ها با تداوم نسل‌کشی اسرائیل در غزه و رفح تداوم یابد، مردم لندن در طی یکسال، بیش از چهار دهه‌ی ما مردم ایران «روز قدس» واقعی برگزار کرده‌اند؛ آن هم بدون صرف ریالی از خزانه‌ی مملکتشان! (۲/۱) 👇

#جامعه

@onejot
👍1
البته دولت انگلیس در قضایای فلسطین راهش از افکار عمومی جداست؛ ریشی‌سوناک -نخست‌وزیر انگلیس- پس از ماه‌ها مقاومت در برابر افکار عمومی گفته عملیات نظامی حق اسرائیل است و هیچ‌گاه نسل‌کشی بیش از سی‌هزار نفر را محکوم نکرده است. اما اخیرا گفت که ما هم تلاش می‌کنیم به آسیب‌‌دیدگان کمک برسانیم و مدام آدرس یک بیمارستان صحرایی را می‌داد که انگلیس یک‌ماه پیش در غزه برپا کرده است؛ هرچند دمانسش عود کرده تا که بگوید آن بیمارستان هم توسط سازمان‌های مردم‌نهاد NGOها بنا نهاده شده است. 
 
اما در همین انگلیس اگر از اوضاع استاد و دانشجو و دانشگاه بپرسید، به شما خواهم گفت که اگرچه تا همین هفته‌ی پیش دانشگاه‌های انگلیس در بی‌تحرکی در قبال نسل‌کشی اسرائیل یک سور به دانشگاه‌های ایران اسلامی زده‌ بودند، اما به‌وضوح ورق دارد بر‌می‌گردد. در انگلستان از همان ابتدای جنگ غزه دانشگاه‌ها سعی کردند تا با خط و نشان کشیدن برای استاد و دانشجو، هزینه‌ی‌ هر گونه فعالیتی علیه اسرائیل را بالا ببرند و اتفاقا موفق هم شدند. پیام‌ها شفاف بود، «دانشگاه هیچ خشونت کلامی، یهودی‌ستیزانه یا حمایت از گروه حماس را تحمل نمی‌کند». درست وقتی همه‌ی ما در شش و بش هزینه-فایده‌ی مجادلات کلامی حول قضیه‌ی فلسطین در دانشگاه محل خدمت خود بودیم، استاد و دانشجو در آمریکا جوانمردانه در میدان ایستاده بودند و هزینه می‌دادند. معتقدم آن‌ روزی که مثلا خانم Gay را مجبور به استعفا کردند، هرگز فکر نمی‌کردند که چه نفرتی را در دل‌های استادان و دانشجویان می‌کارند و چنین شد که اکنون مجبور به مقابله‌ی پلیسی-امنیتی در دانشگاه‌های دیگر آمریکا شده‌اند و البته موفق هم نخواهند شد. شاید بگویید رجز می‌خوانم، اما بگذارید شنیده‌هایم را از دانشگاه‌های انگلیس در هفته‌ی اخیر با شما به اشتراک بگذارم. آنچه پس از ماه‌ها مبارزه‌ی مدنی در دانشگاه‌های آمریکا حاصل شده، بیداری دانشگاه‌های انگلیس است. نگاه کنید به سخنرانی نانسی پلوسی در دانشگاه آکسفورد و مواجهه‌ی دانشگاهیان با او، نگاه کنید به وقایع دیروز دانشگاه وارویک، دنبال کنید وقایع مرتبط با حضور رهبر مجلس عوام انگلیس -یعقوب ریس ماگ- را در دانشگاه کاردیف. 
انگلیس هاب اروپاست. دیری نخواهد پایید که با فراگیری این اعتراض‌ها در محیط‌های آکادمیک انگلیس، کشورهای اروپایی هم شاهد واکنش‌های مشابه خواهند بود.
 
پرده‌ی آخر
 
در شبکه‌های اجتماعی دو رویارویی در صدر خبرهاست. نخست برخورد خشن پلیس آمریکا با استادان و دانشجویان معترض به نسل‌کشی اسرائیل (اخیرا در دانشگاه‌هایی مانند Emory، Arizona، Northeasten و …)، و دوم برخورد خشن پلیس ایران با زنان و دختران در خیابان‌ها برای آن‌چه امر به معروف -حجاب- یا نهی از منکر -بی‌ججابی- می‌خوانند. جالب نیست؟ دو تصویر دارند هم‌زمان در معرض قضاوت افکار عمومی جهان قرار می‌گیرند! البته هم‌زمان صدایی هم از تهران به دنیا مخابره می‌شود: حکم اعدام یک خواننده‌ی معترض‌، احتمال این‌که حکومت تن به انجام این حکم بدهد از نظر راقم این سطور نزدیک به صفر است. اما پرسش اینجاست که چه اصراری هست که چهره‌ی ایران اسلامی (!) در جهان چنین بزک شود؟ آیا رابطه‌ای میان هم‌زمانی این تصویرسازی‌ها از ایران‌ و تصویر اسرائیل در افکار عمومی جهان وجود دارد؟ هر چند که چنین خودزنی‌هایی سال‌هاست در ایران اسلامی رویه شده است.
 
آنچه حکمرانی بعد از انقلاب ۵۷ تا به امروز برای این کشور به ارمغان آورده، فارغ از تمام علت‌های پیدا و پنهان (و عاملین) آن، گذاری بوده است از اسلام ایرانی به ایران اسلامی. گذار از جامعه‌ای متشکل از اکثریت مسلمان که دین و رهبانیون آن برایش محترم بوده، به جامعه‌ای که دین به‌ واسطه‌ی عملکرد رهبانیون آن در چشمش تنزل پیدا کرده. گذار از جامعه‌ای که همراهی با غاصب و ظالم را حتی از شاه مملکت برنمی‌تابیده و شاه هم از تحریک افکار عمومی مردم در این زمینه ابا داشته، به جامعه‌ای که به دلیل بغض از حاکمانش (که لباس دین بر تن دارند) ابایی ندارد در مقابل ظلم و نسل‌کشی اسرائیل سکوت کند (یا حتی از حمله‌ی اسرائیل به خاک کشورش اظهار حمایت و خوشحالی کند) تا نکند از راه نشان دادن خشم انسانی خود به جنایات اسرائیل، آبی به آسیاب حکومت بریزد.
انصاف بدهید در چهار دهه‌ی گذشته جامعه ایران از این حیث راه درازی را در این گذار پیموده است.
اگرچه منهاج من در زندگی شخصی پرهیز از انتخاب میان دوگانه‌هایی است که جبر زمانه یا تفاسیر جزم‌اندیشانه از دین در برابرم می‌نشانده است -دوگانه‌هایی مانند امت و ملت، علم و دین، سیاست و دیانت و الخ- اما اگر روزی بین نظایر این دو برای آینده‌ی کشورم مجبور به انتخاب باشم اسلام ایرانی را به ایران اسلامی‌ ترجیح خواهم داد. (۲/۲)

@onejot
👍5❤3
ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی

جایتان خالی نباشد هفته‌ی پیش در جلسه‌ی ماهانه‌ی راهبریِ پایان‌نامه‌ی دانشجویان، فریادهایم شنیدنی بود. دانشجویی دارم باهوش و کتاب‌خوانده. راستش را بخواهید من را یاد جوانیم می‌اندازد. اما نه به دلیل این دو صفت، بلکه برای آن‌که دلیری‌هایی در پژوهش می‌کند که حتی شنیدنشان رعب‌آور است.

در همین انگلستان استاد راهنمایی داشتم چینی‌تبار، رئیس دانشکده بود؛ نامدار، سرآمد در تخصص خودش، هر گاه در حوزه‌ی امنیت سایبر اتفاقی می‌افتاد، بی‌بی‌سی از او دعوت می‌کرد و درباره‌‌ی ماوقع و راهکارها می‌پرسید. خیلی خوب در خاطرم مانده که چه‌ سان خودشیفته‌وار بدون اخذ تاییدیه‌ی نهایی استادم، پایا‌نامه‌ی فوق‌لیسانس را برای تعیین داوری به دانشگاه تحویل دادم.
فکر نکنید که مثلا می‌خواستم او را نادیده بگیرم یا قوانین را دور زده باشم. هرگز! آن‌قدر از کار علمی خودم اطمینان داشتم و آن‌قدر از لطف و اعتماد او به خودم مطمئن بودم که انجام این تشریفات را اتلاف وقت می‌شمردم. پس از ارسال (Submit) پایان‌نامه ‌و تحویل نسخه‌ی چاپیش به دانشکده، داشتم تدارک یک سفر اروپایی را برای خودم می‌دیدم که ناگهان ایمیلی بدون سلام و احوالپرسی رایج (Greeting) بند دلم را پاره کرد. نوشته بود تا ساعت ۱۲ در دفترم باش!

باورتان نمی‌شود وقتی به دفترش رفتم از خشم می‌لرزید. پایان‌نامه‌ام که از دانشکده پس‌ گرفته بود، روی میزش بود. سخن را این‌گونه آغاز کرد: بابک! مغرور شده‌ای و همین غرور باعث شکست تو خواهد شد. و بعد به مدت بیست دقیقه فریاد می‌کشید و خطاهای علمی من را در تحلیل و نتیجه‌گیری پایان‌نامه نشانم می‌داد؛ همان فصل‌هایی که بدون نظارت او نوشته و نهایی کرده بودم. یکی دوباری آمدم بگویم استاد غلط کردم. حالا شما گلویی تر کنید حالتان سرجایش بیاید ولی تا نگاهم به لیوان معروفش می‌افتاد، خنده‌ام می‌گرفت و باور کنید یک لبخند من در آن موقعیت کافی بود تا برای همیشه از ادامه‌ی تحصیل محروم شوم.

لیوان استاد ما داستان جالبی داشت. یک لیوان استوانه‌ای‌شکل شیشه‌ای را در نظر بگیرید که درون آن یک گیاهی شبیه جلبک بود و او در طول روز آن را چندین بار پر از آب می‌کرد و از آن می‌نوشید. گاهی اوقات محتویات داخل لیوان شبیه جانور بود. بیشتر شبیه یک قورباغه! من هم همیشه تا لیوان را می‌دیدم در دلم می‌گفتم آب قورباغه خوردن دیگر چه کاری است پدرجان و خب خنده‌ام می‌گرفت. بماند!

در آن جلسه‌ی کذایی و توبیخ حضوری به غلط کردن افتادم و شاید چون یقین کرد که قصدی در کار نبوده و یک خریت علمی ناشی از جهالت بوده از سر تقصیرم گذشت و خوب یادم هست که ۴۲ ایراد علمی/ نگارشی از دو فصل آخر گرفت تا رفع کنم. آستان‌بوسان از محضرش عقب‌عقبکی بیرون آمدم. اما تا مدتی یک جمله‌ از آن همه داد و بیداد او من را درگیر خود کرده بود؛ غرور!

هفته‌ی پیش در جلسه‌ی راهبری پایان‌نامه از دانشجویم خواستم که فصل آخر پایان‌نامه را نشانم بدهد و در کمال ناباوری شنیدم که گفت پایان‌نامه را تکمیل کرده و برای تعیین داور و جلسه‌ی دفاع آن را Submit کرده است. دنیا دور سرم چرخید. تاریخ داشت تکرار می‌شد. بار اولش که به‌شکل تراژدی برگزار شده بود و این بار کمدی‌تر از هر کمدی‌ای داشت تکرار می‌شد. می‌خواستم حسابی از خجالتش دربیایم. اما با یادآوری خاطرات گذشته‌ی خودم، سعی کردم صرفا با تقریبا ده دقیقه فریاد و مقادیر معتنابهی تهدید علمی، خودم را آرام کنم. صدایم به حدی بلند شده بود که یکی از همکارانم با یک بطری آب سراسیمه به اتاق آمد و دانشجو را به بیرون هدایت کرد. رئیس گروه هم به جمع ما پیوست.

جالب بود می‌گفتند در این موضوع تو می‌توانی مطابق مقررات او را به کمیته‌ی انظباطی معرفی کنی و با عدم تایید کارش مقدمات اخراجش از دوره را کلید بزنی. اما حق نداری بر سر دانشجو فریاد بکشی و او می‌تواند از تو بابت خشونت کلامی و تهدید شکایت کند و تو محکومی!
بعد از دقایقی دانشجو را که بیرون در اتاق منتظر بود خواستم. گریه می‌کرد. برایش توضیح دادم که ایرادهای علمی پایان‌نامه‌اش نه‌تنها نتیجه‌ی دلخوه او را برای کسب نمره‌ی ممتاز برایش رقم نمی‌زند، بلکه چون نام من هم روی پایان‌نامه است، برای شهرت علمیم ننگ‌آور است. بعد فصولی را بازخوانی کردم که جنابش بی‌نظارت من نگاشته بود. مهم‌ترین ایراد علمی این دانشجو به‌کارگیری اشتباه یک تئوری برای حل یک چالش علمی بود که موضوع این یادداشت است. اما داستان چیست؟

برای انسان‌ها دانستن نتیجه و سرانجام یک داستان، فیلم یا حادثه همیشه مهم و هیجان‌انگیز بوده است. ردّ این نوع از کنجکاوی را می‌‎توان در فراخنای تاریخ بشر جست. اصلا نگاهی کنید به تاریخچه و علل طالع‌بینی‌ها؛ از انواع مبتذلش اگر چشم‌پوشی کنید، حقایقی پیرامون کارآمدی برخی متدهای طالع‌بینی (نحله‌ی ستاره‌بینی- اخترشناسی) وجود دارد. (۳/۱) 👇

#علم

@onejot
❤3👍2