یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
اما آن‌چه من را بیشتر به فکر فرو می‌برد، اظهاراتی است که گاهی از زبان دانشجویان ایرانی (و متاسفانه گاهی همکارانم) درباره‌ی برخی مفاهیم رشته‌ی کامپیوتر می‌شنوم. جملاتی شبیه این: ریاضیات گسسته به چه درد دانش‌آموخته‌ی کامپیوتر می‌خورد؟ خواندن محاسبات عددی اتلاف وقت است (برای دانشجویان رشته‌ی کامپیوتر) یا آمار و احتمالات چه دردی از یک مهندس کامپیوتر دوا می‌کند؟ (خجالت می‌کشم که از شاکیان مباحث علم فیزیک سخن بگویم). گاهی مساله‌ی نافهمی به حدی پرده‌در می‌شود که جملاتی شبیه این هم گفته می‌شود: یادگیری درسی مانند «ساختمان داده» به چه درد می‌خورد؟ آیا هنوز هم باید «زبان اسبملی» آموخت؟

البته مقصر اصلی را استادانی می‌دانم که نتوانسته‌اند (یا نخواسته‌اند) «هوده‌ی» یادگیری این مباحث را به دانشجویان بگویند. البته من آن دانشجو را هم بی‌قصور نمی‌دانم که حتی به خود زحمت نداده تا فلسفه‌ی یادگیری و کاربردشان را گوگل کند.
در دنیایی که بررسی آناتومیک مغز انسان الهام‌بخش شبکه‌عصبی مصنوعی شده است، در دنیایی که نحوه‌ی ارتباط قارچ‌ها در جنگل‌ها (مثلا قارچ ترافل در جنگل‌های هیرکانی) الهام‌بخش طراحی الگوریتم‌های ارتباطی شبکه‌های کامپیوتری می‌شود، در دنیایی که نحوه‌ی تمرکز چشم انسان بر روی سوژه، الهام‌بخش طراحی مکانیزم‌های نوین مدل‌سازی در هوش مصنوعی و یادگیری ماشین می‌شود، آیا باید مثلا در تشریح کاربردهای آمار و احتمال (در محاسبات مربوط به عملکرد شبکه‌های کامپیوتری، در شبیه‌سازها و ...) دچار لکنت زبان شد؟ آیا از تشریح تقریب زدن و نقش آن در تدقیق پاسخ‌هایمان به پرسش‌هایی که در آن پارامترهای عدم قطعیت وجود دارند، باید استنکاف کنیم تا دانشجویمان نداند چرا باید روش‌های محاسبات عددی بیاموزد؟

دوستی می‌گفت علم لا ینفع نداریم. اما به باور من اگر یادگیرنده نداند آنچه یاد می‌گیرد به چه کارش می‌آید و آن را بی‌هوده بنامد، تا اطلاع ثانوی آن نحله از علم برای او مصداق علم لاینفع است؛ حتی اگر فیزیک کوانتوم باشد. مگر بشری از اقصی المدینه پیدا شود و هوده‌ی آن را برایش بازگوید. در مقام معلم و متعلم نباید وقت عزیز خود را مصروف علم لا ینفع کنیم؛ در هیچ مپیچ! (۲/۲)


@onejot
❤13
حماسه‌ی «ما» مردم

پرده‌ی اول

خدا رفتگانتان را بیامرزد. پدربزگم اهل فضل و ادب بود. شاعر بود، خطاط بود و در خطه‌ی جنوب از سرآمدان شعر و ادب زمانه‌‌ی خودش؛ در زمانه‌ای که بر حسب «اتفاق» برخی از همین بزرگان فرهنگ و اندیشه در پاره‌‌ای از امور مملکتی به خدمت گرفته‌ می‌شدند، حکومتِ وقت در بخش‌هایی از جنوب او را در پست‌های متعددی به کار گمارده بود؛ از پست‌های اجرایی بگیر تا مسئولیت‌های فرهنگی. از جمله در زمان خدمتش دوره‌هایی مسئولیت برگزاری انتخابات مجلس شورای ملی را در برخی شهرهای جنوب کشور هم بر عهده داشته. به همین دلیل آن‌چه می‌خوانید روایت یک مجری مستقیم انتخابات است که نوه‌اش، یعنی راقم این سطور، بی‌کم‌وکاست برایتان نقل می‌کند.

پدربزرگم می‌گفت سالی که مسئول برگزاری انتخابات بودم، دوست خودم مرحوم رسول پرویزی هم یکی از کاندیداهای انتخابات بود. برای این‌که شائبه‌ی جانبداری حکومت از کاندیدای خاص در مردم ایجاد نشود، حتی‌المقدور رفت‌وآمد خود را با رسول محدود کردم. با این‌که رسول خود نویسنده‌ی بزرگی بود و از هنگام تدریس در دبیرستان سعادت بوشهر با هم خانه‌یکی بودیم و از همان اوان با هم گعده می‌کردیم، اما رسول هم گویا حساسیت موضوع را درک کرده بود و بی هیچ رنجشی این دوری را تحمل می‌کرد.

بالاخره روز انتخابات فرا رسید و من که همه‌ی تمهیدات را از قبل اندیشیده بودم، رای‌گیری را بدون کوچک‌ترین مشکلی و ابهامی در کمال سلامت برگزار کردم. اگر چه که خودم به رسول رای دادم و در دل آرزو داشتم که او رای بیاورد، اما توانستم به خوبی از امانت مردم، رایشان، پاسداری کنم.

رای‌گیری که خاتمه یافت، زیر نظارت مستقیم خودم صندوق‌های رای را بار یک کامیون کردیم. دو نیروی نظامی را هم در قسمت بار سوار کردم و خودم هم کنار دست راننده‌ی کامیون نشستم تا به کازرون برویم و در فرمانداری آن‌جا رای‌ها شمرده شود. هر چه همراهان می‌گفتند که با ماشین جیپ اداره، کامیون را تا کازرون دنبال کنم دلم رضا نمی‌داد. می‌گفتم تحویل رای‌ها به مسئولان شمارش هم بخشی از فرایند انتخابات است و من به عنوان مسئول، باید از صحت کل فرایند رای‌گیری مطمئن باشم و در نهایت در همان کامیون به سوی کازرون رهسپار شدیم.

پدربزرگ می‌گفت شما نمی‌دانید آن موقع جاده‌ی برازجان ‌تا کازرون چه کتل‌های چغری داشت. کتل دالکی، کتل دختر، کتل پیرزن و غیره. می‌گفت وقتی سوار بر کامیون از آن کتل‌ها می‌گذشتیم، گویی بر اشتر چموشی سواریم که ضمن حرکت شلنگ‌تخته هم می‌اندازد! همه‌ی این‌ها به کنار، خستگی کار رای‌گیری هم دیگر رمقی برایمان نگذاشته بود. از راننده کامیون خواستم رادیویش را روشن کند تا بلکه تصنیفی، ترانه‌ای از خستگی بکاهد. تصور بفرمایید رادیو روشن است و سه چهار ساعت است در راهیم که ناگهان رادیو با بوق و کرنا اعلامیه‌ای را خطاب به «ملت فهیم ایران» قرائت کرد و نام برخی از حوزه‌های انتخاباتی را به همراه منتخبان ملت معرفی کرد.

داشتم دودوتا چهارتا می‌کردم که چگونه به این سرعت در حوزه‌های مذکور شمارش آرا به پایان رسیده و ما چقدر راه داریم و چقدر طول می‌کشد برسیم که شنیدم نام نماینده‌ی منتخب مردم حوزه‌ی انتخاباتی من، یعنی آقای رسول پرویزی، را که آرائش پشت کامیون ما در کتل پیرزن تکان تکان می‌خورد، خواند.
پدربزرگم می‌گفت دودستی بر سرم می‌زدم که فلان‌فلان‌شده‌ها شما که از قبل فهرست نمایندگانتان را در پر شالتان دارید، دیگر چرا ما را به این محنت و دردسر می‌اندازید؟!

پرده‌ی دوم

بهمن‌ماهی که گذشت مشغول مرور خاطرات روزانه‌ی اسدالله علم از سال ۱۳۴۶ تا پایان سال ۱۳۵۲ بودم. علم از حدود سال‌های ۴۸-۴۹ متوجه خطرات چنین نمایش‌های مضحک دموکراتیک شده بود و با زبان نرم هر از گاهی به شاه گوشزد می‌کرد. کافی است مثلا کلیدواژه‌ی «حزب ایران نوین» را در نمایه‌ی یادداشت‌هایش بجویید.

به عنوان نمونه در یادداشتی در تاریخ ۵۲/۹/۱۹ وقتی که خاطر شاه از شلوغ‌بازی‌های دانشجویان در دانشگاه‌ها مکدر است و اطرافیانش به او القا کرده‌اند که همه‌ی این‌ها به تحریک روسیه است، شاه دستور می‌دهد در برخورد با اعتراضات، مسامحه نکنند. علم در گفت‌وگویی به شاه متذکر می‌شود که در دانشگاه‌ها با دانشجویان «دیالوگی» برقرار نیست و اضافه می‌کند «شاید هم با تمام مردم این‌طور باشد» و وقتی شاه با تعجب می‌پرسد «چطور؟» علم شاهدمثالی از انتخابات می‌آورد که همین پارسال در جریان انتخابات «فرمایشی» برای سیدامامی سناتور انتخابی -که فوت کرد- از حزب ایران نوین ۲۱۴ هزار رای تحت عنوان آرای شمارش‌شده توسط حکومت خوانده شد، اما امسال برای انتخاب جانشین او که امر فرمودید انتخابات آزاد باشد کلا ۳۴ هزار رای واقعی به صندوق ریخته شده! و بعد به شاه می‌گوید این تقلبات چه لزومی دارد؟ آخر ۲۱۴ هزار رای؟ از کجا؟ برای چه؟ و شاه هم نظر علم را تایید می‌کند. (۲/۱) 👇
👍4❤1
ناگفته نماند رسول پرویزی داستان ما هم رفیق شفیق و از همین حواریون عَلَم بوده است که سه دوره‌ی متوالی نام او را از صندوق برکشیده بودند. باید تاریخ خواند، آن هم از منابع گوناگون.

پرده‌ی آخر

اگر در یادداشت‌های اسدالله علم، وزیر دربار، دقیق شوید، می‌بینید که در حد فاصل سال ۵۰ تا ۵۲ وضعیت منطقه‌ای ایران از جهاتی بسیار مشابه امروز است، اما به دلایل غیرمشابه! شاه قیمت‌گذاری اپک را در دست گرفته و به‌خوبی با کارت شوروی با آمریکا بازی می‌کند تا ارتش خود را مجهز کند. انگلیس هم قدرت منطقه‌ایش رو به افول است و سران منطقه، شاه را بازیگر اصلی منطقه می‌دانند. اسرائیل درگیر جنگ با اعراب است. پول فراوان حاصل از فروش نفت که مثلا قیمت آن طی سه چهار سال ۱۰ برابر شده است به مملکت سرازیر شده و شاه طرح‌های عمرانی و پایه‌ای را یکی پس از دیگری اجرا و افتتاح می‌کند. شاه مملکت خود را چنان نزدیک قله‌ی تمدن (همان دروازه‌ی تمدن) می‌بیند که از خدا می‌خواهد به او طول عمر دهد تا ثمره‌ی تلاش‌هایش را (که در نظر او کم‌تر از یک دهه‌ی دیگر به بار خواهند نشست) ببیند.

اما واقعیت میدانی چیست؟ قیمت قند و شکر یک‌شبه دو برابر می‌شود. گوشت و خواربار گران شده و برای برخی اقلامِ ضروریِ مردم بازار سیاه درست شده. آزادی‌ سیاسی به هیچ شکل وجود ندارد. فساد وابستگان به دربار و مجریان دولتی بیداد می‌کند. انتخابات فرمایشی است. حتی حزب اقلیت هم که با مثلا تدبیر امثال علم تشکیل می‌شود تا ولو صوری ساز مخالف دولت بزند هم تحمل نمی‌شود و سران انتصابی آن حتی بابت مخالفت‌های صوری هم تنبیه می‌شوند (مثلا دنبال کنید کینه‌ای که شاه سال ۵۲ از ناصر عامری دبیرکل حزب مردم، حزب مخالف ساختگی، دربار به دل گرفته؛ چون او سخنان شاه را درباره‌ی لزوم پرداخت شهریه‌ی دانشگاه به کسانی که بضاعت مالی دارند، نقد کرده).

شاید خواننده در ذهن خود مقایسه‌هایی میان افراد، جریان‌ها، یا حتی اعداد و آمار این زمان و آن زمان انجام دهد. البته که عقل قیاسی بشر دست‌بردار نیست و اجتناب‌ناپذیر است. شاید هم در عین تفاوت‌های ظاهری، شباهت‌هایی در مثلا روند رجوع به آرای مردم بیابد. دیدم ظریفی می‌گفت سابق مردم رای ‌می‌دادند، اما حکومت انتخاب (بخوانید انتصاب) می‌کرد. اما اکنون حکومت انتخاب می‌کند مردم با رای خود انتخاب حکومت را تایید یا انتصاب می‌کنند. حتی شاید هم بخواهید درگیر آمار و اعداد شوید که مثلا ۴۱ درصد مشارکت چقدر برای حکومت بد است و الخ! اما بیایید از زاویه‌ی دیگری به ماجرا نگاه کنیم.

شاه ایران به چشم خود فراز و فرودهای سیاست را در پهنه‌ی تاریخ زیسته بود. با چشم خود دید انگلیس با پدرش چه کرد یا مثلا مصدق -به زعم شاه- چه گربه‌ها برایش رقصاند. مزه‌ی کودتا را چشیده بود، شل‌کن سفت‌کن‌های آمریکا را پس از ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۰ با گوشت و پوست خود لمس کرده بود.

می‌خواهم بگویم اگر معتقدید که شاه تاریخ نخوانده بود اشتباه می‌کنید. شاه این بخت را داشت تا تاریخ دیکتاتوری را در زمان پدرش و در زمان خودش زندگی کند. اما سرانجامش چه شد؟ به باور من حاکمان امروز ایران هم خوب تاریخ خوانده‌اند. شاید بگویید پس لابد درس نگرفته‌اند. آن‌چه من در تحلیل‌های تاریخی خودمان پیرامون سقوط حکومت‌ها غایب می‌بینیم، نقش دیکتاتورساز «ما» مردم ایران‌زمین است. اسدالله علم در جایی از همین یادداشت‌ها -بی ارتباط با موضوع بحث ما- می‌گوید وقتی چنگیز مغول به ایران حمله کرد ما مردم ایران آن‌قدر مجیزش را گفتیم که بعد از مدتی چون سرداران مغولیِ سپاهش نمی‌توانستند هم‌پای ما ایرانیان چاپلوسی سلطان کنند، چنگیز به آن‌ها بدبین شد و برخیشان را کشت! این‌که حکام ایران دیر صدای پای انقلاب‌ها را می‌شنوند و وقتی هم که می‌شنوند باورشان نمی‌شود، بخشیش به علت فرهنگ تملق و مجیزگویی ما ایرانیان است. آری، از متصلان به ارباب قدرت سخن می‌گویم. ما مردم حماسه‌ساز ایران بالقوه چنین توانی داریم که اگر دموکرات‌ترین انسان روی کره‌ی ارض را به‌عنوان حاکم برگزینیم، دیری نخواهد پایید که باید بپاییم فقط سخنانی بر زبان بیاوریم که او خوشش بیاید و این آغاز سقوط است. اگر فکر می‌کنید حکومت پیام مشارکت مردم در این انتخابات را شنیده است، اشتباه می‌کنید. چون متملقان و چاپلوسان مشغول ماله‌کشی‌اند تا قوه‌ی عاقله‌ی حکومت چیزی را بشنود که خوشش بیاید. اصل حماسه‌سازی مال آن‌هاست! (۲/۲)
👍4
حالا محض تفریح هم که شده یادداشتی از اسدالله علم را بخوانید و ببینید که چطور از این‌که شاهنشاهش به او صرفا اجازه‌ی حرف زدن می‌دهد (بی‌آن‌که تاثیری داشته باشد)، به وجد می‌آید!


دوشنبه ۵۲/۹/۱۹

«صبح شرفیاب شدم... شاهنشاه فرمودند در این دانشگاه‌ها چه خبر است؟ خیلی باید اقدامات شدید کرد. روس‌ها جداً وارد عمل شده‌اند. به تمام رؤسای دانشگاه‌ها ابلاغ کن که مسامحه و سهل‌انگاری را نخواهیم بخشید. بعد هم گفته‌ام چک‌لیست برای درجه‌ی فعالیت استادان تهیه شود که مثل نظامی‌ها نمره بگیرند. به باهری بگو به... وزارت علوم [برود]... و با سرلشگر فیروزمند ترتیب کار را بدهد. عرض کردم، اطاعت می‌شود، ولی باز هم باید عرض کنم که با دانشجویان اصلاً [گفت و شنود] dialogue برقرار نیست. شاید هم با تمام مردم این‌ طور باشد! فرمودند چه طور؟! عرض کردم، ملاحظه می فرمائید برای انتخاب مرحوم سید امامی، سناتور [انتخابی تبریز]، پارسال حزب ایران نوین ۲۱۴ هزار رأی به صندوق‌ها ریخت. امسال برای انتخابات جانشین او که امر فرمودند انتخابات [بین اکثریت و اقلیت] آزاد باشد و کارت‌ها شناسایی شود این حزب بیش از ۳۴ هزار کارت نتوانسته است بگیرد و حزب مردم فقط با سر و صدا در حدود ۲۰,۰۰۰ رأی داشته است. اولاً عظمت تقلب را ملاحظه بفرمایید و ثانیاً عصبانیت مردم را که با آن‌که حزب مردم هیچ فعالیتی نداشته، به این صورت از کار درآمده [است]. پس بلاشک مردم از وضع موجود راضی نیستند و برعکس ما با دروغ‌های ساختگی رضایت آن‌ها را به صور مختلف می‌خواهیم نشان بدهیم. مثلاً سال گذشته ۲۱۴ هزار رأی! از کجا؟ برای چه؟ این تقلبات برای چه؟ چه فایده دارد؟ فرمودند صحیح است. خدا به شاه عمر بدهد که اجازه‌ی حرف زدن به انسان می‌دهد.»

#تاریخ
@onejot
👍3
از باده‌ی کهن سخن تازه خوش‌تر است*

تو نمی‌دانی نگاه یک خارجی وقتی که تو را اهل دیار «خیام» می‌یابد چه دریایی است! تو نمی‌دانی هنگامی که در غربت، رباعی خیام را به زبان مادریش زمزمه می‌کند، چه لالایی‌ای است!

حتما شاملو من‌ را بابت این تقلید مبتذل از شاهکار «قصیده‌ی انسان ماه بهمن» می‌بخشاید! آخر احساساتی شدنم دلیل موجهی دارد؛ حین صرف چای در کافه پیرمرد میز مجاورم برای گریز از تنهایی سر حرف را باز کرد و تا فهمید اهل سرزمین شعر و طرب هستم، چهار جمله‌ای را دکلمه کرد که صرفا از طرز بیانش ‌فهمیدم شعر بوده است. در دل گفتم پدرجان، من که مانند تو زبان انگلیسی کهن نمی‌دانم که از عصر ویکتوریا برایم دکلمه می‌کنی و تازه انتظار داری در پاسخ شعر هم بشنوی! در همین شش و بش کردن‌ها بودم که دیدم گفت «عمر خیام»!

شرمنده شدم از درست گوش نکردن به شعری که خواند. انتظار داشت با او هم‌نوا شوم. از او خواستم مجدداً شعر را برایم بخواند تا مگر با حدس نسخه‌ی فارسی شعر، با او همراه شوم. چنین خواند آن پاکزاد:

And lately, by the Tavern Door agape,
Came stealing through the Dusk an Angel Shape
Bearing a Vessel on his Shoulder, and
He bid me taste of it; and ‘twas—the Grape!

آن‌چه در برداشت اول هوش از من ربود، این نثر مسجع بود. دقت کنید به آوای کلماتی چون agape و Shape و Grape! در انتهای هر جمله، بعد از معنای کلمات دریافتم که جناب خیام کوزه‌ی شراب را در این رباعی بر گرده‌ی فرشته‌جمال یا فرشته‌خویی نهاده که قدم در میخانه‌ می‌گذارد و مخاطب حیران خویش را به جام می دعوت می‌کند. از او پرسیدم که این شعر ترجمه‌ی کیست و او با تعجب از جهل من پاسخ داد: فیتزجرالد!

پس از آن دیدار به متن ترجمه مراجعه کردم و دریافتم تمام عناصر عصر ویکتوریا که مترجم از آن‌ها متاثر بوده، در این ترجمه موج می‌زند. برکشیدن واژگانی مانند Angel و Tavern از اعماق فرهنگ لغت، تنها نشانه‌ای است. اوج نشانه‌گذاری تاثیرات ذهنی و زبانی عصر ویکتوریایی در جمله‌ی دوم است؛ آنجا که در تبیین زمان از واژه‌ی Dusk و در تشریح نحوه‌ی ورودِ آن فرشته از واژه‌ی Stealing استفاده می‌کند و با افزودن Shape به Angel خواننده را در خماریِ عدمِ قطعیتِ موقعیت می‌گذارد. شاید خواننده بگوید مگر می‌توان طرز دیگری هم این شعر خیام را ترجمه کرد؟ کافی است از ترجمه‌ی فیتزجرالد (1859 میلادی) میلادی بگذریم و به ترجمه‌ی جوآن کول (2020 میلادی) نگاهی بیندازیم:

I staggered, drunk, outside a bar last night and saw
a tipsy older man emerge, a bottle slung across his shoulder;
and I
said to him, “At your age, aren’t you ashamed before the Lord
Almighty?”
He laughed, “God is merciful: Here, have some wine!”

چه می‌بینید؟ تفاوت این دو نگاه به یک رباعی تا چه اندازه محسوس است؟ اگر بگویم زمین تا آسمان، اغراق نکرده‌ام. به باور من ترجمه‌ی دوم سراسر نقضِ غرضِ سخنِ خیام است. آیا این‌که یک مستی به مست سالخورده‌ی دیگر عیب کند که چون سنی از تو گذشته شرم کن و دست از مستی بشوی و او هم در مقام پاسخ، ملامت‌کننده را حواله به بخشایندگی خداوند بدهد، با فحوای کلام خیام مرافق‌تر است یا این‌که کوزه‌ی شراب را بر شانه‌های فرشته‌ای، مقرب درگاه باریتعالی، بگذاریم و او خود ساقی باشد؟ چو نیک بنگریم، فیتز جرالد الحق و الانصاف به‌خوبی حق مطلب را ادا کرده و بی‌سبب نیست که هنوز هم ترجمه‌ی اوست که با اختلاف زیادی یکه‌تاز است.

فکر می‌کنم رمز موفقیت فیتز جرالد ترجمه‌ی تفسیری اوست؛ چیزی فراتر از ترجمه‌ی لغوی! این ادیب بزرگ ابایی ندارد که گاه از فهم خود چیزی به ترجمه‌ی شعر بیفزاید. زیرا هدف غایی او رساندن پیامِ شعرِ خیام به خواننده است، نه وفادارماندن به اصل متن شعر و خب لابد هدف وسیله را توجیه می‌کند. البته فیتز جرالد هوشیار است که به برخی شاخصه‌های شعریِ خیام در فرم وفادار بماند. چنان‌که در همین مثال دیدیم، ترجمه‌اش هم رباعی است، هم مسجع! او در ترجمه‌اش می‌کوشد تا ضمن احضار روحِ معنیِ کلام خیام در هر رباعی به کمک ذهن پویای خویش، محتوای کلام خیام را نیز تصویرسازی کند. در این راه به‌وضوح مفاهیم و واژگانی را متاثر از دوره‌ی ویکتوریا به کار می‌برد که از حسن تصادف مطابق روح کلی اشعار خیام هستند؛ یعنی متضمن همان نگاه نقادانه به مفاهیمی چون زهد، ریا و سرمستی و زندگی پس از مرگ. (۱/۳) 👇

#ادبیات

@onejot
🔥3👍1
همین چیره‌دستی فیتزجرالد در برگرداندن رباعیات خیام به زبان انگلیسی بود که ترجمه‌اش را در اواخر قرن 19 میلادی و سال‌های آغازین دهه‌ی بیست میلادی، پرفروش‌ترین کتاب شعرِ انگلستان (و آمریکا) و بخش‌هایی از اروپا کرد. با نگاهی به آمار انتشار ترجمه‌ی فیتزجرالد، معلوم می‌شود در حد فاصل سال‌های 1899 تا 1915 هر سال چندین بار تجدید چاپ می‌شده است. گاهی حتی به 40 بار در سال هم رسیده است!
نکته‌ی جالب دیگری که دوست دارم خوانندگان را به آن توجه دهم، هم‌زمانی چاپ این ترجمه (برای بار اول در سال 1859) با چاپ کتاب جنجالی چارلز داروین است (که در آن به ارائه نظریه‌ای متفاوت درباره منشاء بوجود آمدن انسان پرداخته است). حالا تصور کنید که در همین سال (1859) کتاب جناب جان استوارت میل هم در باب «آزادی» رونمایی شد. گویی در یک سال ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا به جنگ آموزه‌های کلیسا بروند.

ترجمه‌ی فیتزجرالد نه‌تنها در میان توده‌ی مردم گل کرد، بلکه بر خواص هم تاثیرات شگرفی گذاشت. چه بسیار رمان‌نویسان مشهور آن دوران همچون کاترین هریس و اِما کول که آثاری را متاثر از ترجمه‌ی رباعیات خیام خلق کرده‌اند. حتی آن‌گونه که در کتاب هنر تصویرسازی رباعیات خیام نوشته‌ی ویلیام مارتین آمده، گویا با ظهور این ترجمه بود که وسوسه‌ی تصویرگری اشعار از کتاب‌های داستان به کتاب‌های شعر رخنه کرد. شاید اگر به تصویرگری‌های شعر خیام که در مغرب‌زمین چاپ شده رجوع کنید، در اکثرشان زنان زیبا -کنایه از فرشته‌خصالان- کوزه‌ای بر گرده‌ی خویش دارند یا جام در کف در حال خوراندن می هستند؛ همان تصویری که فیتز جرالد ارائه می‌دهد.

در اهمیت ترجمه‌ی فیتزجرالد همین بس که در آثار بزرگان ادبی و فرهنگی معاصر هم تجلیل‌های درخوری از آن یافت می‌شود. مثلا در متن رباعیات خیام، به تصحیح محمدعلی فروغی و قاسم غنی، از این ترجمه و تاثیر آن در شناساندن شعر و ادب ایران به جهانیان سخن رفته است و صراحتا بیان شده که «بنابراین فیتز جرالد را ایرانیان باید بسیار گرامی بدارند و هیچ موقعی از سپاسگزاری و قدردانی او فرونگذارند». نکته‌ی باریکی در این مقدمه هست که شاید بتوانم بعدها درباره‌ی آن بیشتر بنویسم و آن این‌که مرحوم فروغی و مرحوم غنی اذعان دارند که اروپاییان (مستشرقین) از روی تعددِ نسخِ مربوط به رباعیات خیام، به سستیِ انتسابِ برخی از این اشعار به خیام (چه به لحاظ لفظ و چه به لحاظ معنی) اشاراتی دارند. این دو بزرگوار گفته و ناگفته تصریح می‌کنند که شاید مستشرقین این نکته را دقیق‌تر یا حتی پیش‌تر از ما دریافته‌اند که زهی سعادت!

درباره‌ی ترجمه‌ی فیتز جرالد اما دانستنش خالی از لطف نیست که قدیمی‌ترین نسخه‌ای که در دسترس او بوده، نسخه‌ای است مسروقه به دستِ سفیرکبیرِ بریتانیای کبیر که در سال 1460 میلادی نوشته شده و جناب Gore Ousley دست مرحمت بر آن کشیده و ضمن انتقال آن از ایران به انگلستان به کتابخانه‌ی Bodlian ‌‌دانشگاه آکسفورد هدیه کرده‌ است (تبت یداه).

از دیگر بزرگانی که درباره‌ی عظمت کار فیتز جرالد قلم زده‌اند، مرحوم مجتبی مینوی است. او در بخشی از ترجمه‌ی یادداشتی از هللسون با عنوان «روابط و علایق ادبی و فرهنگی که میان اقوام ایران و انگلستان موجود است» می‌نویسد: «از راه این رباعیات بسیاری از کلمات و اسامیِ فارسی مثل کوزه، ساقی، بلبل، پروین، مشتری و الخ که فیتزجرالد عیناً در ترجمه‌ی خود به کار برده در زبان انگلیسی وارد شده و معروف انگلیسی‌ها شده است». در جای دیگر همین یادداشت، برای بیان قدرت فیتز جرالد در ترجمه‌ی اشعار خیام مثالی آمده است:

اکنون‌که جهان‌را بخوشی دسترسیست
هر زنده‌دلی را سوی صحرا هوسیست
بر هر شاخی طلوع موسی‌دستیست
در هر قفسی خروش عیسی‌نفسیست

ترجمه‌ی ترجمه فیتز جرالد (به فارسی) از این رباعی چنین است:

اکنون که نوروز آرزوهای کهن را از نو زنده می‌کند
روان پراندیشه به جانب خلوتسرای چمن می‌گراید
که آنجا از شاخ درخت ید بیضای موسی می‌درخشد
و از زمین نفس مسیحا برمی‌آید (۳/۲) 👇

@onejot
❤4
و شاید با این مصادیق خواننده‌ی گرامی تصدیق می‌کند که فیتز جرالد حتی از بسیاری از ما ایرانیان بهتر می‌تواند شارح رباعیات خیام باشد.
از بعد از دیدار با آن پیرمرد انگلیسی در عصر یکی از آخرین روزهای زمستان، تلاش کردم در دانشگاه با دانشجویانِ انگلیسی در رشته‌های مرتبط با هنر ارتباط بگیرم و با نشان دادن صفحاتی از کتاب فیتزجرالد از ایشان بخواهم که فهم خود را از ترجمه‌ی رباعیات خیام با من به اشتراک بگذارند. جالب است بدانید هرچه بیشتر تحقیق می‌کردم بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که نسل جوان امروز در انگلستان با مضامین و گاه حتی الفاظ به‌کاررفته در این ترجمه بیگانه است. مخاطبانم به‌ندرت در برداشت‌هایشان از کلام فیتز جرالد به مفاهیمی که او مد نظر داشته و در پشت واژگان نهفته پی می‌بردند. در برخی از این مواجهه‌های میدانی، ترجمه‌های لفظی دیگری مانند ترجمه‌ی (Juan Cole) که در سال 2020 چاپ شده است هم به همراه داشتم. وقتی ترجمه‌ی متاخر یک رباعی را به خواننده ارائه می‌دادم، درمی‌یافتم که به آسانی مراد مترجم را درمی‌یابد، اما چه سود که مترجم مراد خیام را درنیافته است!
به باور من ترجمه‌ی فیتزجرالد در قرن 21 قربانی نقطه‌ی قوت خود در قرن 19 شده است و آن چیزی نیست جز آغشتگی به الهامات عصر ویکتوریا در بیان و به علت این‌که ذهن و زبان امروز مردم بریتانیا (انگلیسی زبان) فاصله‌ی زیادی با مثلا دویست سال پیش دارد، این ترجمه نمی‌تواند همان تاثیری که در سده‌ی گذشته داشته اکنون نیز داشته باشد. شاید به قول همین جناب Juan Cole باید فیتز جرالد -قرن بیست و یکم- را از عصر ویکتورین نجات داد؛ البته حتماً نه با نسخه‌ی جناب Cole!

هر نسل نیازمند و البته سزاوار تفسیر یا ترجمه‌ای نو از متون کهن و کلاسیک است. کن إبن زمانك! (۳/۳)

*تیتر بیتی است از حزین لاهیجی:

از باده‌ی کهن سخن تازه خوش‌تر است
پیمانه لفظ و معنی رنگین مدام ماست


@onejot
👌3❤1
رنج در نگاه پروین اعتصامی

هوای بوشهر میانه‌های بهمن‌ماه چون بهشت است. از آن‌ها که بارانش لطیفت می‌کند و نسیمش جان‌فزاست. هوا نه گرم است نه سرد. عصر یک چنین روز زمستانی‌ای در اوایل دهه‌ی هفتاد در محله‌ی بهمنی بوشهر در کلاس درس مدرسه نشسته بودم و آقای درخشانیان، معلم حرفه‌و فن، داشت درس می‌داد. نیمکت من کنار پنجره بود و پنجره باز! ناگاه باران گرفت و قطراتی روی دستم نشست. خوش فرح‌بخش هوایی بود. آقای درخشانیان که گویی ترنم باران او را هم به وجد آورده بود پرسید: بچه‌ها عطر خاک را استشمام می‌کنید؟ تا آن‌روز نمی‌دانستم خاک هم عطرآگین است. گفت بچه‌ها بگذارید برایتان شعر بخوانم و شروع کرد به خواندن:
 
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست ...


این اولین برخورد و مایه‌ی آشنایی من با پروین اعتصامی بود. به قدری دکلمه‌ی آقامعلم برایم دلنشین بود که تا سال‌ها سعی می‌کردم هنگام خواندن شعر، فراز و فرودهای او را نیز تقلید کنم. پس از آن روز با اشعار پروین انس گرفتم و اکنون که بیش از سه دهه از آن روزگار می‌گذرد، دیوان پروین حتی در غربت با من است و سنگ صبورم! 

«مست و هشیار» به مانند داستان این‌ روزهای ماست که شحنه و عسس به بهانه‌ی بی‌حجابی به جان مردم افتاده‌اند، حال آن‌که در خلوت حجابی نمانده که ندریده باشند. خوب یادم هست آقای درخشانیان در فرازهایی از شعر بغض می‌کرد. راستش را بخواهید من هم کم پیش می‌آید که اشعار پروین را بخوانم و اشک نریزم. انگار ترجمان بغض آن روز معلمم اشک شد.
 
برخی شعرهای پروین من را یاد آیاتی از قرآن می‌اندازد. مثلا آیه‌ی «وَعَسىٰ أَن تَكرَهوا شَيئًا وَهُوَ خَيرٌ لَكُم» را در قالب داستانی و به زبان شعر سرودن، زیباتر از شعر «گره‌گشا» ممکن نیست! پروین داستان پیرمردی تهیدست را روایت می‌کند که گذران زندگی و تیمار فرزند بیمار برایش دشوار است و چاره‌ای جز «گدایی» ندارد. دهقانی مقداری گندمش می‌بخشد و او با هزار امید گندم را در دامن خود می‌ریزد و دامن را گره می‌زند تا برود و به نحوی از آن پولی یا نانی دربیاورد. در راه چنین با خدای خویش نجوا می‌کند: 
 
زد گره در دامن آن گندم فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر
 
گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشایی هر گره کایام بست
 
بس گره بگشوده‌ای از هر قبیل
این گره را نیز بگشا ای جلیل 
 
ناگهان متوجه می‌شود که گره دامن‌ گشوده شده و گندم‌ها بر زمین ریخته است. اینجاست که عنان از کف می‌دهد و خطاب به خدا می‌گوید:
 
دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده گندم ریخته
 
بانگ بر زد کای خدای دادگر
چون تو دانایی نمی‌داند مگر
 
سال‌ها نرد خدایی باختی
این گره را زان گره نشناختی
 
این چه کار است ای خدای شهر و ده
فرق‌ها بود این گره را زان گره
 
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
 
ابلهی کردم که گفتم ای خدای
گر توانی این گره را برگشای
 
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود
 
من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آن هم غلط
 
طنازی را ببینید! (به نظرم از طنازی داستان چوپان و شبان مثنوی چیزی کم ندارد) می‌گوید چگونه خدایی هستی که وقتی دعا می‌کنم گره بگشایی، گره کیسه گندم را، تمام هست و نیست من و مایه‌ی امید من، می‌گشایی؟ بعد سعی می‌کند راه آمده را برگردد تا از روی زمین گندم ریخته را جمع کند. هنگامی که مشغول جست‌وجوی گندم ریخته است، ناگهان چشمش به همیانی از زر می‌افتد و این‌جاست که به حکمت آن بلا، باز شدن گره کیسه گندم، پی می‌برد:
 
الغرض برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
 
چون برای جست‌و‌جو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر
 
سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم تو را حکمت چه بود
 
هر بلایی کز تو آید رحمتی است
هر که را فقری دهی آن دولتی است
 
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
 
رزق زان معنی ندادندم خسان
تا تو را دانم پناه بی‌کسان
 
زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
 
گندمم را ریختی تا زر دهی
رشته‌ام بردی که تا گوهر دهی

من فکر می‌کنم این بهترین ترجمه‌ی آیه‌ی « وَعَسىٰ أَن تَكرَهوا شَيئًا وَهُوَ خَيرٌ لَكُم» و بهترین رویکرد در برابر دشواری‌های زندگی باشد.

شاعر بزرگ زبان فارسی، زادروزت مبارک!

#ادبیات
@onejot
👍8❤4
توهم توطئه در علم و تکنولوژی، توهم است یا حقیقت؟

چندی پیش یکی از خوانندگان یادداشت‌ها برایم پیام پرمهری فرستاد که در آن من را به ثناء جمیلی (لست اهلا له) نواخته بود. مفرح ذات شد و مایه‌ی مباهات. این خواننده‌ی ارجمند ضمنا در پیامش نسبت به پیش‌گویی‌های آرتور سی کلارک هم ابراز نگرانی کرده بود. اکنون که در دو دهه بعد از پیش‌بینی‌های کلارک زندگی می‌کنیم دقت گفته‌های او را دریافته‌ایم، اما کلیدواژه‌هایش ما را دچار چنان حیرتی می‌کند که شاید بیندیشیم نکند دنیای ما بر اساس یک نسخه‌ی ازپیش‌نوشته‌شده و دیکته‌شده به‌دست بشر طراحی شده است؟!

راقم این سطور هم در حیرت از دقت پیش‌گویی‌های مذکور با شما همنواست. چه، نسخه‌ی وطنی پیش‌گویی‌ها را ذکاء الملک (محمدعلی فروغی که در سیاست حیف شد) زودتر و شگفت‌آورتر در مقالاتش آورده است. اما راقم در این وجیزه می‌کوشد با ذکر سه نکته به تنقیح مَناط و تحریر مُحاطِ بحث بپردازد و درستی این گمانه‌زنی‌ها را بررسی کند.

یک
نتیجه‌ی سال‌ها مداقه در تاریخ علم، من را به یک فرضیه [کاملا درون‌دینی] رسانده که آنچه بشر از ابتدای خلقت تا کنون از «علم» تحصیل کرده، ملهم از الهامات «غیبی» بوده است؛ خواه گیرنده موحد بوده باشد، خواه خداناباور. حتی آن طیف از اختراعات هم که منبعث از پدیده‌های طبیعی هستند، در زمره‌ی این فرضیه‌اند. زیرا خدای باری تعالی به انسان ۱۴۰۰ سال پیش هم توصیه می‌کند که «اُنظر إلی الإبل کیف خُلقت»! یعنی خلقت «شتر» هم می‌تواند مایه‌ی الهام شما باشد [چنان‌که شده است هم]. در مقام‌های بالاترِ کشف و شهود، اثبات درستی این فرضیه کار آسانی است. مثلا در ادبیات و شعر! گاه خود شعرا در شعرشان اذعان دارند که «تو مپندار که من شعر به خود می‌گویم، تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم». گاهی هم چنان در دریای الهام غرق رحمتند که به خود نهیب می‌زنند مبادا اسرار را هویدا کنند؛ «افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع، شکر خدا که سِرِّ دلش در زبان گرفت».

دو
روش‌های الهام غیبی می‌تواند محل چالش فرضیه باشد. گاهی رؤیت ساده‌ی یک پدیده‌ی طبیعی [که مخلوق است] می‌تواند آغازگر کشف باشد. مثلا سیبی از درخت بیفتد و جرقه‌ای در ذهن مشاهده‌گر، نیوتن، [او هم مخلوق است] بزند که چه نیرویی سیب را به سمت زمین می‌کشاند؟
گاهی حتی مداقه‌ی عمیق‌تر در چیستی یک مخلوق می‌تواند آغازگر یک اختراع شود. مثلا با مطالعه‌ی سیستم عصبی مغز انسان در دهه‌ی پنجاه میلادی، فرانک روزنبلات ایده‌ی طراحی شبکه‌ی عصبی هوش مصنوعی را پی‌ریزی کرد و هر چه از موفقیت‌های هوش مصنوعی می‌شنوید، مرهون طراحی اوست.
گاهی یک رؤیا می‌تواند منبع الهام شود. مثلا در تاریخ علم درباره‌ی اختراع ساختار «بَنزِن» نقل است که پس از مدت‌ها سردرگمی، فردریش ککوله در خواب دید که ماری دُم خود را می‌گزد همین خواب او را به فکر انداخت تا ساختار دوّاری (سیکل بسته) برای بنزن در نظر بگیرد که در نهایت موجب ساخت آن شد [بنزن در ساخت طیف وسیعی از محصولات از آسپیرین گرفته تا مواد منفجره کاربرد دارد].

سه
پیشگویان علم (رمان نویسان ژانر علمی تخیلی) هم از این الهامات بی‌نصیب نیستند. مثلا چه استبعادی دارد که سرآغاز اختراع یک وسیله یا ایجاد یک تکنولوژی، الهامی باشد که در خواب یا بیداری یک رمان‌نویس [ژانر علمی-تخیلی] آن را دریافت کرده باشد و بعدها دانشمندان از آن رمان [بخوانید پیش‌گویی] وام گرفته باشند یا گرته‌برداری کرده باشند؛ کما این‌که در مواردی مانند اختراع ماهواره‌های ارتباطی این اتفاق افتاده است.

سوال این است؛ بعد از چنین مقدمه‌ای آیا هنوز هم می‌شود راحت به هر گونه گمانی‌زنی از آینده، برچسب توهم توطئه زد؟ ضمن این‌که در موضوع تئوری توطئه، در علوم مختلف به‌ویژه در پزشکی و امنیت سایبر نمونه‌هایی مطرح بوده‌اند که بعدها توهم نبودنشان به‌وضوح ثابت شده است.

ریشه‌ی تمام این دسیسه‌ها (که سعی شده بود «توهم توطئه» خوانده شود) تلاش برای استیلا یافتن بر جامعه‌ی هدف -قربانی- بود از طریق ایجاد نیاز کاذب یا مبتلا ساختن جامعه‌ی قربانی به یک بلیّه که نوشدارویش را خود عاملان ایجاد بلیّه در اختیار داشتند. بیایید مثال‌هایی را در دو حوزه‌ی پزشکی و امنیت سایبر مرور کنیم:

سالیان متمادی (مابین سال‌های 1932 – 1972) این توهم توطئه -بخوانید واقعیت تاسف‌بار- در جامعه رواج داشت که وزارت بهداشت آمریکا با استفاده‌ی غیر اخلاقی از آفریقایی‌تباران آمریکا در Tuskegee آلاباما، سلسله‌آزمایش‌هایی پزشکی را روی بیماری سیفلیس انجام داده است. تاسف‌بارتر این بوده که افراد مورد مطالعه در پژوهش‌ها مزبور، آگاه نبوده‌اند که مثل موش آزمایشگاهی از آن‌ها بهره‌کشی می‌شود. نهایتا این بهره‌کشی نژادپرستانه که سال‌ها «توهم» خوانده می‌شد، در سال 1996 میلادی به اقرار و عذرخواهی رسمی دولت آمریکا و شخص رئیس جمهور کلینتون انجامید. (۳/۱) 👇

#علم #تکنولوژی
@onejot
👍3
در دوران جنگ سرد، تئوری توطئه‌ی دیگری (بخوانید واقعیت تلخ) بر سر زبان‌ها بود که سازمان سیا در آمریکا با استفاده از روش‌های غیرقانونی و غیراخلاقی، مثل تست و تزریق روان‌گردان‌ها به زندانیان، تجاوز جنسی و کلامی به آنها و همچنین با بکارگیری تکنیک‌های سوء روانشناختی زندانیان را به مرز فروپاشی ذهنی و روانی می‌کشد تا از آن‌ها اعتراف بگیرد. این گزاره بالاخره در سال 1975 از حالت «توهم» خارج شد و به اثبات رسید؛ گر چه طرح دستی رئیس وقت سازمان سیا در معدوم سازی برخی شواهد، دست کمیته‌ی حقیقت‌یاب را از دسترسی به برخی منابع کوتاه کرد. نام این رسوایی پرونده‌ی MKUltra است که همانگونه که ذکر شد هدفش تسخیر ذهن زندانیان بوده است.

با این‌که دولت آمریکا رکورددار این توهم‌زایی‌هایی است (البته که از هر حقیقتی درست‌تر بوده‌اند) اما این پلشتی‌ها فقط مختص دولت‌ها نیست. مثلا نگاه کنید به رسوایی شرکت‌های تولید توتون (سیگار) که حتی با این‌که از لحاظ علمی رابطه‌ی میان مصرف توتون و تنباکو و برخی سرطان‌ها اثبات شده بود، این کمپانی‌ها توانستند دهه‌ها با خریدن برخی دانشمندان (چو دزدی با چراغ آید، گزیده‌تر برد کالا) و شاباش دادن به ایشان، مانع پخش نتایج این تحقیقات شوند. اما به همین هم بسنده نکردند و در تبلیغ‌های گمراه‌کننده‌ محصولات خود را ایمن‌تر از رقبا معرفی می‌کردند.

حالا که حرف گل انداخته، چند مثال هم از امنیت سایبر بزنم. بگذارید نام یک سیستم رمزنگاری را ببرم که همه‌ی ما هر روز از آن استفاده می‌کنیم؛ RSA! این سیستم رمزنگاری بر مبنای مفهوم «اعداد اول» در ریاضیات کار می‌کند و به اصطلاح «رمز» در این سیستم بر مبنای تولید دو عدد اولِ تصادفیِ بزرگ ساخته می‌شود. همه‌ی ما در ارسال و دریافت پیام/ایمیل‌ها، خریدهای آنلاین یا تعامل با هر سایتی که مثلا آدرس آن با //:https شروع می‌شود یا حین استفاده از VPN ها از نعمت این سیستم رمزنگاری بهره‌مندیم تا از محرمانگی محتوای تبادلی خودمان و یا اصالت پیام‌هایی که دریافت می‌کنیم (ویا اصالت فرستنده پیام‌ها) مطمئن شویم. حالا تصور کنید کسی بگوید فرایند ساختن رمز خیلی هم تصادفی نیست و مثلا سازمان اطلاعاتی آمریکا می‌تواند آن اعداد را حدس بزند و به رمز شما دست پیدا کند.

این ادعا سال‌ها تئوری یا «توهم» توطئه خوانده می‌شد. چون اگر چنین چیزی را می‌پذیرفتیم، معنایش این بود که هیچ محرمانگی‌ای در ارتباطات و تراکنش‌های آنلاین وجود ندارد. بالاخره در سال 2013 این حقیقت آشکار شد که سازمان‌های جاسوسی ایالات متحده برای چند دهه از طرفی با سوء استفاده از جهان‌شمول بودن این سیستم رمزنگاری و از طرف دیگر با آمریکایی بودن طراحانش توانسته بودند از یک نقطه‌ضعف به‌نام Dual Elliptic Curve Deterministic Random Bit Generator استفاده کنند.
این نکته به عنوان تقلب توسط طراحان این سیستم برای آنها مکشوف شده بود و به آنان این امکان را می‌داد که با دستیابی به آن اعداد اول، که چنان که می‌نمودند «تصادفی» هم تولید نشده بودند، کل فرایند رمزنگاری را به محاق ببرند. (۳/۲) 👇

@onejot
🥰1
در مثالی دیگر آنچه سال‌ها «توهم» می‌خواندند این بود که گفته می‌شد شرکت‌های بزرگی نظیر فیسبوک با داده‌ی من و شما تجارت می‌کنند و آن را به شرکت‌های ثالثی هم می‌فروشند (اصل داده را). در رسوایی سال 2018 همان موقع که در جلسه‌ی استماع کنگره، مارک زکربرگ (موسس فیسبوک) را نقره‌داغ کردند که چرا داده‌ی مردم را به شرکت Cambridge Analytica فروخته تا آن شرکت به نفع کمپین خروس کاکل زری انتخابات -ترامپ- از داده‌ی مردم سوء استفاده کند، این رسوایی عیان شد و از خلوت «توهم توطئه» به جلوت «واقعیت عریان» کوچ کرد.

مثال‌ها زیادند. مثلا می‌توان از رازهایی که اسنودن برملا کرد، کتاب‌ها نوشت. حتی در بسیاری از آسیب‌پذیری‌های امنیتی نظیر Heartbleed هم (که سال‌ها قبل از کشف، دولت‌های غرب و شرق آن را علیه هم استفاده می‌کردند و همان موقع زمزمه‌های «توهم بودن» چنان گمانی بلند شده بود) می‌توان ردپای این حقیقت را پیدا کرد که نه‌تنها توهمی در کار نبوده بلکه عین واقعیت بوده است.

خلاصه کنم؛ نکته‌ی مهم این است که هرگز نباید این قبیل «نفسانیات» را به «امکان» یا «لزوم» وجود توطئه در همه‌ی شئون علم یا تکنولوژی تعمیم داد؛ چراکه امری ناصواب و غیرعلمی است. اما این را هم یادمان باشد که همین امروز میان ما مردمانی تحصیل‌کرده می‌زیند که خیال می‌کنند زمین گرد نیست، در واکسن کرونا چیپ‌سِت تعبیه شده و تغییرات اقلیمی «توهمی» بیش نیست. (۳/۳)

@onejot
👍2
صندلی‌های ابدی و خودکشی‌ رزیدنت‌ها

ادعای گزافی نیست اگر بگویم همان دردی که در سیاست گریبانگیر این مملکت شده، در جامعه‌ی علمی دانشگاهی هم اپیدمی است. اپیدمی این است که بسیاری از اشخاصی را که در گروه‌های پزشکی (در دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور) بر مساند علمی تکیه زده‌اند، با کاردک هم نمی‌توان از صندلی «هیات علمی» جدا کرد! اگر بگویم در حوزه‌ی کاری خود، در بیمارستان‌های علوم پزشکی، خدایی می‌کنند، اغراق نکرده‌ام. کافی است در تخصص‌های مختلف فهرستی از نام‌های مشهور را از استان‌های مختلف تهیه و مطالعه بفرمایید. در کمال شگفتی خواهید دید کسانی که در این سی و اندی سال اخیر بر مسند مناصب علمی (ریاست گروه‌های علمی در تخصص‌های گوناگون پزشکی) بوده‌اند، تعداد محدودی از نام‌ها هستند که صندلی ریاست بینشان صرفا دست به دست شده‌ است.

با کنجکاوی بیشتری معلوم می‌شود که هر کدام از این نام‌ها (گاهی ترکیبی از آن‌ها) برای خود مافیایی را تشکیل داده‌اند که از جزئی‌ترین امور مانند تعیین Rota (شیفت ) رزیدنت‌ها گرفته تا مهم‌ترین امور مانند ارتقاء علمی پزشکان جوان یا حتی اعمال نفوذ در رای قضایی ناشی از شکایات بیماران به پزشکی قانونی اعمال نفوذ می‌کنند.

آمار خودکشی‌های رزیدنت‌ها خود گویاست که یک هم‌بسامدی‌ای با فوران خشم و رواج ناامیدی موجود در بطن جامعه دارد و این به هیچ وجه اتفاقی نیست.

از بعد از انقلاب 57 به علت خودخواهی نسل اول انقلاب در حوزه‌های گوناگون، فرصت بروز و ظهور استعدادها به نسل دهه‌ی 60 داده نشد. خودخواهی نسل اول انقلاب باعث شد که زمانِ درستِ برخاستن از روی صندلی را فراموش کنند و به نسل‌های بعد از خود مجال ابراز وجود و گل کردن ندهند.

باورش سخت است که بسیاری از Attendingها (استادان دانشگاه‌های علوم پزشکی)، که اکنون دهه‌ی پنجم زندگی خود را به پایان می‌رسانند، کماکان معتقدند که بهترینند، جوانان زیر دستشان بی‌سواد هستند، آن‌ها تافته‌ای جدابافته بوده‌اند که با سختی فراوان درس خوانده‌اند و در مقابل، نسل جوان به کمک فناوری و اینترنت می‌خواهد نسخه‌ی تقلبی ایشان بشوند و جایشان را بگیرند (لابد تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف!). و جالب‌تر این‌که همین نسل میانسال نه فقط جوانان مملکت را بلکه هر تکنولوژی تشخیصی و درمانی (مثلا به کمک هوش مصنوعی) را هم که کسبشان را کساد کند، برنمی‌تابند. این نسل در توجیه خودکامگی، «مسئولیت» پزشکی را پیراهن عثمان کرده ‌اند و هر جا قافیه برایشان تنگ شود مقامات بی کفایت و یا مردم را به «مهاجرت» از کشور تهدید می‌کنند تا به زعم خود انتقام قدرناشناسی را گرفته باشند.

نیاز به اصلاح داریم. ابتدا باید نسلی را که چهار دهه است به صندلی چسبیده‌اند خانه‌نشین کنیم. باید چرخش نخبگانی به وجود بیاوریم؛ البته نه چرخش پخمگانی به بهانه‌ی جوان‌سازی! باید رابطه‌ی میان استاد و دانشجو را نظام‌مند کنیم و این راهی جز نوشتن آیین‌نامه و تاسیس سازمان صنفی دانشجومحور ندارد. Attending در ایران خداست؛ فعال ما یشاء! به هیچ‌کس جوابی پس نمی‌دهد. خط قرمز او فقط پزشکی قانونی است. در نهایت چنین است که بسیاری از خطوط اخلاقی در نحوه‌ی تعامل با زیردست شکسته می‌شود و عملا نحوه‌ی تعامل او با رزیدنت نافی شان انسانی دانشجوست. جالب است بدانید که همین تعاملِ معیوب در طول دوره‌ی رزیدنتی به دانشجو منتقل می‌شود و در مواردی دیده شده که رزیدنت‌های جوانِ سال‌بالاتر در مواجهه با رزیدنت‌های جوانِ سال‌پایین‌تر همان الگوی معیوب را پیاده می‌کنند و تبدیل به دیکتاتورهای خرده‌پا می‌شوند.

اگر دانشجوی من در این ینگه‌ی دنیا در جریان کار خودکشی کند، تا اطلاع ثانوی منِ استاد از هر کاری تعلیق می‌شوم تا تحقیقاتِ مستقل انجام شود. من می‌دانم که هر پیام، ایمیل، دستور شفاهی به دانشجویم بدهم باید به عواقبش فکر کنم، چون هر کلمه‌ی آن می‌تواند برایم دردسرساز باشد. البته این‌ها رویه‌ی قانون است. زیربنای قانون در اینجا اطمینان از تربیتِ صحیحِ منِ معلم است که مثلا قبل از معلم شدن به من یاد داده باشند در مواجهه با دانشجو از هر Micro/Macro Aggression در گفتار و نوشتار بپرهیزم.

تنوع مدارک تحصیلی اعضای فامیلمان در حوزه‌ی پزشکی طوری است که می‌توانند به‌راحتی یک بیمارستان را بچرخانند و من با برخی‌ از ایشان بزرگ شده‌ام. وجه مشترک همه‌شان این است که هیات علمی هستند و در کسوت استادی شاگرد می‌پرورانند، اما برای خود مطب و کلینیک و ... دارند. لازم بود این را بگویم که مخاطب بداند مرگ کاردیولوژیست جوان کشورم، پرستو بخشی، من را صرفا به یک واکنش هیجانی وانداشته، بلکه می‌دانم از چه می‌نویسم.

حق نیست نسلی که ماندن را با تمام مرارت‌هایش به جان خریده تا کشورش را بسازد، این‌طور پرپر شود. ضمن این‌که:

چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

#جامعه

@onejot
👍9
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت اول

در علم برای ذرات واحدهای گوناگونی را می‌توان در نظر گرفت. خود کلمه‌ی «ذره» Particle یعنی کوچک‌ترین واحد تشکیل‌دهنده‌ی هر شیء که می‌توان برای آن حجم و وزن قائل شد. اما اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم مثلا در علم شیمی اتم کوچک‌ترین واحد هر عنصر شیمیایی است و به جمع شدن گروهی از اتم‌ها مولکول می‌گویند. اما در ما نحن فیه، فیزیک شاخه‌ی کوانتوم، به کوچک‌ترین ذره «الکترون» می‌گوییم.
شعبده‌ی ذره در دنیای کوانتوم این است که اگر شما در مقام مشاهده‌گر با چشمان مسلح قادر به دیدن الکترون باشید، خواهید دید که الکترون در آن واحد در دو مکان متفاوت وجود دارد و یک الکترون همزمان در دو جهت موافق و مخالف عقربه‌های ساعت می‌چرخد. و خب چنین نمایش‌های محیرالعقولی (در ادامه‌ی یادداشت بیشتر شرح خواهم داد) پایه و مایه‌ی بسیاری از خوانش‌های نو از مفاهیم کهنه است.
این امر به حدی جدی است که پای مباحث کوانتومی به بسیاری از جدال‌های فلسفی و کلامی پیرامون مرگ و زندگی، توحید، معاد، زندگی پس از مرگ، جبر و اختیار و امثالهم هم کشیده شده است.  شاید اگر این عناوین را مدون کنیم، بتوانیم از یک الهیات جدید سخن بگوییم؛ الهیات کوانتومی که می‌تواند این قبیل موضوعات را از نو تعریف کند.

در این سلسله‌یادداشت قصد دارم شما را با یک خوانش جدید از قضا و قدر آشنا کنم که از قضا خودم هم به آن بی طمع نیستم! اما پیش از آن لازم است چند نکته را تذکر بدهم:

یک: از نظر بنده دین مقوله‌ای است که حقیقت آن برداشت‌پذیر است. یعنی هر کسی به فراخور ظن خود درک و دریافتی از این مقوله دارد یا به قول جناب مولانا هر کسی از ظن خود یارش می‌شود. مثلا راسخون در علم برداشت‌های خود را درباره‌ی اصل دین به گزاره‌های دینی تبدیل می‌کنند و دینداران (که خود مایه‌ی علمی اجتهاد به‌معنای عام کلمه را ندارند) به مقبول‌ترین روایت از اصل دین (که راسخون مذکور آن را استنتاج کرده‌اند) گرایش پیدا می‌کنند. هر چند که تقلید و مقلدپروری هیچ فضیلتی ندارد، اما به مثابه نه هر که سر بتراشد قلندری داند، مقام علمی الراسخ فی العلم هم دستگیر هر کسی نمی‌شود. پس تا اطلاع ثانوی هر جا جملاتی شبیه به «دین فلان چیز را می‌گوید/ نمی‌گوید» یا «نظر دین این است/ نیست» از کسی شنیدید می‌توانید با خیال راحت با پشت دست بر دهانش بزنید. چراکه اگر گوینده‌ی این جملات خود در زمره‌ی راسخون فی العلم باشد، اولا چنین جملاتی با سور عمومی بر زبانش جاری نمی‌شود، ثانیا هم برداشت یا فهم خودش را از یک مساله‌ی درون دینی عرضه می‌کند و لابد به تعداد افرادی که در جرگه راسخون قرار می‌گیرند، برداشت‌های متفاوتی از یک مساله دینی در دست خواهد بود.

دو: بنده بیست سال، بلکه بیشتر، است که به تحقیق به این نتیجه رسیده‌ام که چسباندن (عرضه) مفاهیم و یافته‌های علمی (برون‌دینی مثلا یافته های علمی) به آیات قرآن و یا تطبیق آنها با روایات اسلامی (شما بخوانید «نقل») همان‌قدر مبتذل است که بخواهیم از دل آیات و روایات در پی استخراج یا تولید یا تدوین علوم مختلفی مانند اقتصاد اسلامی، طب اسلامی، مدیریت اسلامی و غیره باشیم. هر دوی این تلاش‌ها به یک نقطه ختم می‌شوند؛ فروکاستن و تحدید دین در چشم مردم. کلاس‌های مرحوم مهندس بازرگان را در تطبیق مصادیق امروزی (علمی) با مراد آیات و حتی دستمالی کردن واژگان قرآنی را همان اندازه بیهوده می‌شمارم که تلاش‌های مجموعه‌ی تحت مدیریت مرحوم مصباح را در تولید محتوا برای مدیریت و اقتصاد اسلامی. قبلا هم عرض کرده‌ام بازار مکاره‌ی «نقل» چنان مشوش است که هیچ سود ملموس درون‌دینی هم ندارد، تا چه رسد به تولیدات برون‌دینی!
درباب زیان آن در مباحثات درون دینی مثالی می‌زنم؛ تفسیر المیزان به حق یکی از آثار در خورد اعتنا در حوزه‌ی تفسیر به شمار می‌آید و دعوی علامه طباطبایی این است که آیات قرآن را با استفاده از آیات قرآن تفسیر کرده است. اما در جلد پنجم از تفسیر المیزان (با ترجمه‌ی مرحوم همدانی) و در تفسیر آیه هفتم از سوره‌ی آل عمران آمده: «که ما قبلا در مقدمه گفته بودیم که راه استمداد جستن از خود قرآن کریم برای فهم آن یعنی تفسیر آیه به آیه‌ی دیگر می‌باشد و  طریق آن با ملاحظه‌ نمودن روایاتی است که از پیامبر و اهل بیت وارد شده که موجب پیدایش ذوقی می‌شود که...». این یعنی بینش اولیه در تفسیر از روایت (نقل) آمده است و بعد در قرآن به دنبال شاهد مثال گشته‌ایم. نوعی تطبیق روایت به آیات! که با ادعای اولیه علامه در مقدمه تفسیر ناسازگار است.
با این مقدمه برمی‌گردیم به دنیای کوانتوم. (۲/۱) 👇
👍4
در تاریخ علم سرآغاز فیزیک کوانتوم را می‌توان در چند پرده روایت کرد:

پرده‌ی اول: جناب توماس یانگ و آزمایش دوشکاف

شاید اولین جرقه‌ی کوانتومی را جناب توماس یانگ در سال 1801 زده باشد. این پزشک انگلیسی، که از قضا زبان فارسی هم می‌دانسته، آزمایش بزرگی در حوزه‌ی فیزیک انجام داد که به آزمایش دو شکاف Double Tilts معروف شد. اگر چه خروجی آزمایش او تایید ماهیت موجی بودن نور و پدیده‌ی تداخل امواج نور بود، اما نمی‌دانست که بعدها از این آزمایش او در شاخه‌ی فیزیک کوانتوم چه حسن استفاده‌هایی خواهد شد!
آزمایش یانگ خیلی ساده بود. تصور کنید که با یک چراغ قوه می‌خواهید نوری را به یک پرده‌ی نمایش بتابانید، اما بین پرده‌ی نمایش و منبع نور شما، چراغ قوه، صفحه‌ای حائل است که دو سوراخ دارد و لاجرم نور باید از آن دو سوراخ عبور کند تا به پرده تابانده شود. شاید انتظار دارید که در دو نقطه از پرده نور تابانده‌شده، مجتمع گردد. اما خلاف تصور شما بر روی پرده مجموعه‌ای از خطوط روشن و تاریک (میله‌ای‌شکل) مشاهده می‌شود (مبحثی مربوط به تداخل فیزیک امواج ). خطوط روشن به دلیل هم‌سویی قله یا فرورفتگی دامنه  و فاز نورهای تابیده‌شده از دو سوراخ به وجود آمده بودند و خطوط تاریک هم به‌دلیل هم‌سویی قله دامنه/ فاز یکی از آن نورها با فرورفتگی دامنه فاز/ نور دیگر به‌وجود آمده بود. در نتیجه هر چه بود، تایید «خواص» موجی بودن نور می‌نمود.
در واقع آنچه توماس یانگ نشان داده بود اولا تعریضی به خوانشی علمی از ماهیت ذره‌ای بودن نور بود که نیوتن واضع آن است. پس اولا نشان داده شد که نور یک ماهیت دوگانه‌ی ذره-موج دارد، ثانیا بعد از کلنجار با آزمایش یانگ حقایق بیشتری نیز به دست آمد. از جمله این‌که بنا شد که نور تابانده‌شده به سمت پرده بسیار کم‌فروغ و کوتاه‌مدت (در حد ثانیه) باشد. تصور این بود که با فرض چنین سناریویی در آزمایشی، دیگر شاهد تشکیل آن خطوط میله‌ای‌شکل روشن و تاریک بر روی پرده‌ی نمایش نباشیم. اما نتیجه خلاف انتظار بود. دوباره همان الگو (خطوط روشن و تاریک) بر روی پرده شکل می‌گرفت. انگار همان یک «پرتو» نوری کم‌فروغ خود را تکثیر کرد و به‌طور همزمان از دو سوراخ رد شد و باز همان داستان هم‌سویی دامنه‌ها و فازها و... .
همین نتایج بود که فیزیکدان‌های بعد از توماس یانگ را به طرح این فرضیه واداشت که نکند اجزای تشکیل‌دهنده‌ی نور (ذرات بسیار کوچک که می‌توانیم فوتون بنامیمشان) می‌توانند و مایلند در آن واحد
در دو مکان (مکان پس از رد شدن از سوراخ و سوراخ دوم) حضور داشته باشند؟! همین شک مقدس، بنیان آن چیزی را نهاد که امروز به نام کوانتوم می‌شناسیمش.

پرده‌ی دوم: برهم‌نهیِ کوانتومی

اختلافی سر نام‌ها نداریم. مثلا کوچکترین ذره‌ی نور را فوتون و کوچک‌ترین ذره‌ی هر شیء را هم الکترون نامیدیم. اگر فرضیه‌ی حاصل از آزمایش یانگ (پرده‌ی اول) را بازنویسی کنیم، به این شکل درمی‌آید:
کوچک‌ترین ذرات هر شی (الکترون) دارای خواص غیر‌قابل‌جمع است مثل اینکه در آن واحد (همزمان) در دو مکان مختلف حضور دارد. یا اگر الکترون را مانند یک توپ بسیار کوچک در نظر بگیریم، همزمان هم در جهت عقربه‌های ساعت و هم برخلاف جهت عقربه‌ی ساعت می‌چرخد. در عالم کوانتومی حالتی که در آن دو ضد با هم جمع می‌شوند، برهم‌نهیِ کوانتومی Super Position خوانده می‌شود. (۲/۲)

ادامه دارد...

#دین
#کوانتوم

@onejot
👍2
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت دوم

پرده‌ی سوم: گربه‌ی شرودینگر

در یادداشت قبل به آنجا رسیدیم که ویژگیِ برهم‌نهیِ کوانتومی در بطن خوانش کوانتومی موجبات حیرانی را فراهم می‌کند. آزمایش فکری گربه‌ی شرودینگر این است؛ فرض کنید در یک کارتن گربه‌ای آرمیده است. می‌خواهیم مرگ و زندگی این گربه را به جهت چرخش یک الکترون وابسته کنیم. یعنی اگر الکترون ما در جهت عقربه‌ی ساعت بچرخد، ماشه‌ی یک کلت کمری که همراه گربه درون کارتن قرار دارد، چکانده نمی‌شود و لاجرم گربه‌ی ملوس زنده می‌ماند.

سوال اینجاست؛ اگر در کارتن را باز کنیم، آیا با یک گربه‌ی زنده مواجه خواهیم شد یا یک گربه‌ی مرده؟ پاسخ منوط بر این است که بدانیم الکترون مورد نظر ما در زمان باز کردن در کارتن، در جهت عقربه‌های ساعت چرخیده یا خلاف آن؟ مگر نگفتیم که الکترون همزمان در دو جهت ساعت‌گرد (در جهت عقربه‌ی ساعت) و پادساعت‌گرد (خلافجهت عقربه‌ی ساعت) می‌چرخند؟! اگر چنین است باید گفت گربه در هر لحظه هم مرده است هم زنده!

اگر شوخی داشته باشیم، می‌توانیم هم بگوییم نیم‌مرده، نیم‌زنده. اما همه اذعان داریم که در عالم واقعیت اگر در کارتن را بگشاییم، یکی از این دو حالت رخ می‌دهد. یعنی از این دو حالت خارج نیست؛ گربه یا مرده یا زنده است. پس چگونه باید این پارادوکس کوانتومی را که خلاف اصل برهم‌نهیِ کوانتومی است حل کرد؟

پرده‌ی چهارم: شروع مناقشات کوانتومی

باور کنید همین آزمایش ذهنی ساده که در پرده‌ی دوم شرح کردیم، در سال 1935 منشا مناقشات متعددی گشت و البته پای فلاسفه هم به بحث باز شد. در شرح پارادوکس گربه‌ی هم مرده هم زنده، بزرگانی به آوردگاه اندیشه قدم گذاشتند و پنجه در پنجه‌ی هم انداختند. شاید یکی از اولین‌ها «نیل بوهر» بود.

جان کلام بوهر این بود که اگر مثلا من در کارتن را باز کنم و گربه را زنده ببینم، پس باید ناگزیر ویژگی از منِ مشاهده‌گر یا وسیله‌ی مشاهده‌ام گربه را وادار کرده باشد که در لحظه‌ی مشاهده، یکی از آن دو حالت مرده یا زنده را برگزیده باشد. این عقیده‌ی بوهر Collapse یا فروریزش نام گرفت. آن‌چه این نظریه‌ی نیم‌پخته را به محاق می‌برد یا دست‌کم مناقشه‌برانگیزش می‌کرد، عدم تعیین ویژگی‌های مشاهده و مشاهده‌گر بود. البته بوهر بعدها از میکروسکوپ‌ها و دوربین‌هایی که برای مشاهده استفاده می‌شوند، به‌عنوان مشاهده‌گر یاد کرد و مدعی شد لابد آن‌ها واجد ویژگی‌هایی هستند که باعث فروریزشی می‌شوند که در اثر آن گربه‌ی داستان ما هنگام مشاهده فقط یکی از دو حالت زنده و مرده را دارد. بوهر عامل مهم دیگری را هم در تشریح این فروریزش دخیل می‌دانست؛ تصادفی بودن.

به عبارت دیگر بوهر معتقد بود این‌که بخواهید وضعیت گربه را حین مشاهده حدس بزنید یا پیش‌بینی کنید، ناممکن است. چون همه‌چیز به لحظه‌ی مشاهده و برکشیده شدن تصادفی یکی از دو حالت مرده یا زنده‌ی گربه بستگی دارد و اساسا هیچ جبری مقدرشده به نحو پیش‌بینی برای گربه‌ وجود ندارد. بزرگ‌نام‌آور دیگری نیز بخت خود را در این آورد آزمود که همه می‌شناسندش؛ آلبرت انیشتین. او حسب عادت وقتی از تصادف و احتمالات سخنی می‌شنید، ناخشنود می‌گشت. تقصیری هم نداشت. انیشتین هم مانند همه‌ی انسان‌ها ایگو و تعصباتی داشت که گاهی برایش رهزن حقیقت می‌شد.

رد ریشه‌های ایگوی انیشتین را باید در آموزه‌های نیوتنی زد. جهان نیوتنی که انیشتین در آن نفس می‌کشید، جایی بود قابل پیش‌بینی که می‌شد آن را فرموله کرد و از آینده‌ی آن با قطعیت سخن گفت. چنین فضای فکری‌ای با مختصات ذهنی بوهر سازگار نبود. چون نیل بوهر تصادف Randomness را در حاق ذات این عالم می‌دید. در حالی که انیشتین نظر دیگری داشت. او می‌گفت آنچه شما (بوهر) تصادفی می‌خوانیدش، توهم است؛ توهم تصادفی بودن! می‌گفت اگر به پارادوکس گربه نگاه کنید و در آن عمیق شوید، متغیرهایی را خواهید یافت که در تعیین سرنوشت محتوم گربه هنگام مشاهده دخیلند. ولی چون قادر به کشف متغیرهای دخیل نیستید، آن را به احتمالات و امور تصادفی حواله می‌دهید. در همان مثال هم از برخی متغیرها مثل توزیع وزنی و توده و امثالهم نام می‌برد. (۲/۱) 👇

#کوانتوم #دین 

@onejot
👍2❤1
به یک مثال دیگر بپردازیم. احتمالا همه فکر می‌کنند که وقتی سکه‌ای را برای شیر یا خط بالا می‌اندازیم، احتمالات و تصادف نتیجه را تعیین می‌کند. یعنی شیر یا خط آمدن شانسی است (همین علم آمار و احتمالات هم ثابت می‌کند که اتفاقا این پدیده تصادفی نیست). اما به نظر انیشتین اگر در قضیه‌ی بالا انداختن سکه، اطلاعاتی پیرامون توزیع دقیق وزنی سکه، سایز سکه، مقاومت باد و سرعت چرخش و این‌ها داشته باشید، می‌توانید به‌طور دقیق و با قطعیت نتیجه‌ی شیر یا خط را پیش‌بینی کنید. فقط چون این اطلاعات دقیق را ندارید، خیال می‌کنید یک پدیده‌ی تصادفی است. نقل است که انیشتین آخرین سال از عمرش را مصروف ارائه‌ی یک تئوری در همین زمینه کرد. اما اجل مهلتش نداد.

پرده‌ی پنجم: خودآگاهی انسانی

تا زمان فوت انیشتین مهم‌ترین تئوری یا بهتر است بگوییم تنها گزینه‌ی روی میز در مواجهه با پارادوکس گربه، همان تئوری بوهر بود. اما همین هم ابهامات فراوانی داشت. از جمله این‌که نمی‌توانست توضیح بدهد که چه ویژگی یا ویژگی‌هایی از مشاهده‌گر یا ابزار مشاهده باعث می‌شود که سیستم کوانتومی مورد بحث ما (کارتن حاوی گربه و کلت و الکترون) در لحظه‌ی مشاهده دچار فروریزش Collapse منتهی به یک سرنوشت مشخص شود. حتی پاسخی برای این فروریزش هم نداشت که آیا خود گربه (مشاهده‌شونده) دارای ویژگی خاصی است که در تعیین سناریوی فروریزش (مرده یا زنده بودن گربه حین مشاهده) نقش دارد؟

سردرگمی‌ها میان فیزیکدانان آنان را به این تقلا انداخت که برای مجهولات خود وزن تعیین کنند و دست آخر به این جهت سوقشان داد که وزنِ ویژگی موثر را به مشاهده‌گر بدهند و البته اینجا مقصودشان همین بشر دوپا بود؛ نه ابزارهای مشاهده. به این ترتیب فیزیکدانان معتقد شدند که لابد انسان ویژگی خاصی دارد که فصل تمایز او و سایر موجودات است و آن ویژگی است که می‌تواند موجب فروریزش شود. نام آن ویژگی را هوشیاری یا خودآگاهی Consciousness گذاشتند. (۲/۲)

ادامه دارد...

@onejot
❤2👍1
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت سوم

پرده‌ی ششم: جهان‌های موازی

تا اینجا از تضارب آراء دانشمندان دستگیرمان شد که بوهر و انیشتین درباره‌ی ماهیت فروریزش Collapse هم‌نظر نبودند. بوهر باور داشت که در لحظه‌ی مشاهده‌ی گربه یکی از دو وضعیت مرده یا زنده بودن او به‌صورت کاملا تصادفی فرومی‌ریزد (Collapse اتفاق می‌افتد) و آن دیگری سرنوشت محتوم گربه خواهد بود. اما انیشتین معتقد بود که تصادفی (Randomness) در کار نیست و هر چه هست، جهل ماست از دلیل فروریختن یکی از آن دو وضعیت (مرده یا زنده بودن گربه) و برکشیده شدن وضعیت دیگر.

در قسمت دوم یادداشت دیدیم که فیزیکدان‌های معاصر انیشتین و بوهر در جست‌وجوی ویژگی یا علتی بودند که باعث چنان فروریزشی می‌شود و ترجیح دادند تاج «کرّمنا بنی آدم» را یک بار دیگر هم بر سر بشر دوپا بگذارند و بگویند که احتمالا ما انسان‌ها واجد یک ویژگی منحصر‌به‌فرد هستیم که در مشاهده موجبات فروریزش را فراهم می‌کنیم و آن ویژگی را نیز Consciousness یا آگاهیِ ذهنی نامیدند.

در دهه‌ی پنجاه میلادی یک فیزیکدان آمریکایی به‌نام هیو اِوِرِت به فرضیه‌های موجود تکلمه‌ای زد که رد کردنی نبود. او می‌گفت اگر مشاهده‌گر (انسان) عامل فروریزش باشد، چرا نباید آن را در سیستم کوانتومی یک بازیگر به حساب آورد؟ مگر ما انسان‌ها از چه تشکیل شده‌ایم؟! از یک مولکلول و اتم و الکترون! پس ما هم ذرات کوانتومی هستیم. او پارادوکس گربه را متشکل از کارتنی شامل انسان کوانتومی، کلت، الکترون و گربه بازتعریف کرد. این بازآرایی محتویات کارتن، نکته‌ای بدیع و غیرقابل‌انکار در خود داشت؛ اگر انسان به‌مثابه یک ذره‌ی کوانتومی در نقش مشاهده‌گر قرار دارد، پس حین مشاهده، خودش واجد شرایط برهم‌نهیِ کوانتومی است. به عبارت دیگر ما با یک انسان واحد طرف نیستیم؛ بلکه مثلا با دو جور انسان مواجهیم که یکی گربه را زنده و دیگری گربه را مرده می‌بیند و این اقتضای کوانتومی خواندن انسان است. حال اگر بپرسید که چه چیزی باعث می‌شود که در عالم واقعی انسان یکی از آن دو حالتش رو می‌شود و حالت دیگرش دچار فروریزش می‌شود، باز می‌گوییم خودآگاهی. گرچه معنایش را هم به‌درستی نمی‌دانیم!

بسط این نظریه از جانب هیو اورت سبب پیدایش نظریه‌ی جهان‌های موازی شد. به دیگر بیان، همین که قائل باشیم انسان مشاهده‌گر (به‌منزله‌ی یک عضو کوانتومی) در لحظه‌ی مشاهده به نمونه‌هایی (Version) از خودش تکثیر می‌شود، می‌توانیم در عالمِ نظر برای هر کدام از آن ورژن‌ها جهانی را فرض کنیم که در هر لحظه در جهانش می‌زید. چنین برداشتی اگرچه پرسش‌ها و ابهامات بسیاری را از همان دهه‌ی پنجاه میلادی تا کنون برانگیخته، اما این بینش را در اذهان دانشمندان ایجاد کرده که شاید جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم بسیار فراخ‌تر از آنی باشد که خیال می‌کنیم.

البته نیازی به تاکید نیست که جناب اورت فقط بعد جدیدی به مساله افزود؛ وگرنه گرهی از دوگانه‌ی انیشتین-بوهر باز نکرد. ( ۲/۱) 👇

#کوانتوم #دین

@onejot
👍2
پرده‌ی هفتم: تئوری علمی بزرگ و کوچک‌بَردار نیست

هر گاه در کلاس نام جان فون نویمان را می‌برم، درودی نثار روحش می‌کنم. نه به‌خاطر این‌که اولین معماری کامپیوتر، بما هو کامپیوتر، را او پایه‌گذاری کرده و نه به‌خاطر نقشش در جای‌جای علم ریاضیات (نظریه‌ی گروه‌ها، نظریه‌ی ماتریس یا توپولوژی) یا نه حتی به سبب نقش او در فیزیک هیدرودینامیک یا فیزیک هسته‌ای و کارهایش در مکانیک کوانتوم؛ بلکه برای شک مقدسی که در اذهان فیزیکدانان و سایر دانشمندان کاشت و آن‌ها را واداشت به ماوراء «ماده» بیندیشند.

نویمان تا هشت سالگی ریاضیات زمان خودش را آموخت و وقتی به سن نوزده سالگی رسید، دو مقاله‌ی علمی معتبر نوشته و به چاپ رسانده بود. چنین مغزی با تضمین آراء جناب بوهر درباره‌ی نقش خودآگاهیِ (همان آگاهیِ ذهنی) مشاهده‌گر، سوال بسیار دقیقی را مطرح کرد. جناب بوهر معتقد بود که مشاهده‌گر یا وسیله‌ی مشاهده در پارادوکس گربه‌ی شرودینگر، همانی است که اندازه‌اش بزرگ است. از نظر بوهر دنیا متشکل است از چیزهای خیلی بزرگ و چیزهای خیلی کوچک و باید صفت مشاهده‌گری را به چیزهای خیلی بزرگ داد. حالا آن چیزها می‌خواهد میکروسکوپ باشد یا انسان.

جان نویمان کسی نبود که این مغلطه را بپذیرد. از نظر او حالا که دنیا دارد روی ذرات کوانتومی مطالعه می‌کند و بختش را با آزمودن قوانین موجود (نیوتنی) بر روی این ذرات می‌آزماید، دیگر سخن از بزرگ و کوچک کردن و تبع آن اطلاق یک ویژگی بر اساس اندازه (سایز) نه‌تنها مشکلی را حل نمی‌کند بلکه رهزن حقیقت هم هست.

لذا سوالی که فون نویمان طرح کرد، در واقع نوعی استفهام انکاری بود؛ «مگر اجسام بزرگ (در نظر بوهر) که واجد ویژگی‌ای هستند که باعث فروریزش می‌شود، خود تشکیل‌شده از اجسام ریز نیستند؟» خب اگر چنین باشد، آن‌ها دیگر فضیلتی ندارند که بخواهیم واجد شرایطی بدانیمشان که موجب فروریزش بر روی اجسام ریز (ذرات کوانتومی) شوند. زیرا خودشان نیز مجموعه‌ای از اجسام ریز هستند. مثلا اگر میکروسکوپی دارد چرخش یک الکترون را (که در آن واحد به دو جهت می‌چرخد) مشاهده می‌کند، خودش از اتم و لاجرم از الکترون تشکیل شده و دقیقا همان قانون برهم‌نهی برش حکم‌فرماست. پس برای همان ابزار مشاهده هم می‌توان حالات متعددی (بر حسب نحوه‌ی چرخش الکترون‌های تشکیل‌دهنده‌اش) در نظر گرفت.

حالا همین داستان در مورد انسانِ مشاهده‌گر و چشمانش هم صادق است. این سوال فلسفی نویمان نتیجه‌ای داشت بس سهمگین! اگر همه‌ی ذرات عالم ماده از اتم (و الکترون) تشکیل شده است، پس در عالم هیچ بزرگ و کوچکی، برتری خاصی بر یکدیگر ندارند که بخواهیم آن‌ها را واجد ویژگی‌ای بدانیم که موجبات فروریزش را فراهم می‌آورد. اگر فروریزشی هم در کار باشد، باید از راه «چیزی» باشد که از جنس ماده نیست یا به دیگر سخن، از اتم (الکترون) تشکیل نشده باشد. (۲/۲)
ادامه دارد...

@onejot
👍4❤2
خوانش کوانتومی از قضا و قدر
قسمت چهارم

پرده‌ی هشتم: دنیای سناریوهای ممکن

گفتیم فون نویمان معتقد بود که خودآگاهیِ Consciousness مشاهده‌گر به‌عنوان آخرین حلقه‌ی مشاهده نباید چیزی از جنس ماده باشد و باید قدرتی خارق‌العاده داشته باشد تا در عالم ماده باعث فروریزش شود و مثلا یکی از دو حالت مرده یا زنده بودن گربه به وقوع بپیوندد. او چنین خودآگاهی‌ای را «خودِ انتزاعی» یا Abstract Ego نامید. یکی از ویژگی‌هایی که فون نویمان برای این خودِ انتزاعی برمی‌شمرد، این بود که باید قادر باشد ما (مشاهده‌گر) را چنان دنبال کند که هر گاه خواستیم بر مشاهده‌ای تمرکز کنیم، فرایند فروریزش را فعال سازد. اما برای چنین ویژگی‌ِ لازمی هیچ توضیحی نمی‌داد و در صدد اثبات برنمی‌آمد.

میراث فون نویمان در این مقطع توجه دادن فیزیکدانان به این احتمال بود که قطعا انسان دو بعد دارد؛ بعدِ جسمانیِ تشکیل‌شده از ذرات و بعد دیگری فراتر از ذرات، یعنی بعد دوم، که باعث فروریزش می‌شود.
میراث دیگر او خط‌کشی‌هایی بود که میان متعصبان در علم انجام داد. آن‌ها معتقد بوده و هستند آنچه ما علم می‌نامیمش باید مشاهده‌پذیر (از راه حواس) آزمون‌پذیر و ابطال‌پذیر باشد و باید اصالتی از جنس ماده داشته باشد. باز کردن پای عواملی مانند خودآگاهی را که نه دیده می‌شود، نه از جنس ماده است، از صراط مستقیمِ علم دور شدن می‌دانند. و خب این دانشمندان چالش بسیار ساده‌ای را مطرح می‌کردند: اگر می‌توانی خودآگاهیت را نشانم بده!

فلاسفه اما محتاط‌تر گام برمی‌داشتند. یکی از فلاسفه، اطال الله عمره، جناب دیویدخان چالمرز است David Chalmers. او باور دارد که فیزیکدانان اگر نمی‌توانند برای توضیح تمام واقعیات عالم از مفاهیم موجود (مانند وزن، حجم توده، القا، میدان مغناطیسی و... ) استفاده کنند، به جای رد هر ایده‌ای که به نظرشان غیرعلمی می‌آید، احتمال وجودش را در نظر بگیرند. مثلا چه عیبی دارد که احتمال وجود مفهومی با عنوان «خودآگاهی» به‌صورت علمی در طبیعت، یک عنصر کلیدی در نظر گرفته شود. البته شهرت این استاد فلسفه، در رشته‌ی علوم اعصاب، مغز و روان است ولی لابد او هم خودآگاهی را در بستر علوم و اعصاب می‌کاویده است.

اما داستان پرده‌ی هشتم را جناب Amit Goswami روایت می‌کند. تئوری او برای برخی ابهامات پاسخی داشت و برخی دیگر را با ابعاد تازه‌ای مواجه می‌ساخت. آمیت می‌پرسید چرا باید فکر کنیم که پیش از مشاهده‌ی ما الکترون در وضعیت برهم‌نهی است؟! اصلا چرا باید فکر کنیم که پیش از مشاهده‌ی ما الکترونی وجود دارد؟! او می‌گفت جهان دیگری را تصور کنید که در آن همه‌ی حالات ممکن هست. مثلا در پارادوکس ِگربه در جهان مذکور (دنیای همه‌ی سناریوهای ممکن) یک سناریو هست که در آن الکترون در جهت عقربه‌ی ساعت می‌چرخد و بالتبع گربه زنده است. یک سناریوی دیگر هم وجود دارد که در آن، الکترون خلاف جهت عقربه‌ی ساعت می‌چرخد و طبیعتا گربه کشته می‌شود. وقتی که در دنیای خودمان جعبه را باز می‌کنید (مشاهده اتفاق می‌افتد) یکی از آن دو سناریو (از دنیای ممکنات) انتخاب می‌شود و وارد دنیای ما می‌شود. در نتیجه ما گربه را زنده یا مرده می‌بینیم و به این ترتیب فروریزش به وقوع می‌پیوندد.

از نظر آمیت برهم‌نهیِ اشیاء (ذرات) کوانتومی، در دنیای سناریوها World of Potentia اتفاق می‌افتد و در دنیای پیرامونی ما انسان‌ها هر چه هست، تنها وقوع یکی از آن سناریوهای احتمالی است؛ نه جمع همه‌ی سناریوهای ممکن (جمع اضداد). و این‌که تا پیش از مشاهده‌ی ما الکترونی وجود ندارد که بخواهد همزمان در دو جهت مخالف بچرخد. پس در نظر او هستی متشکل است از دو جهان؛ جهان ممکنات که همه‌ی سناریوهای ممکن و محتمل (برای هر چیزی) را شامل می‌شود و جهان پیرامونی ما که شامل همه‌ی وقایعی است که حاصل از فروریزش سناریوهای آن جهان دیگر است. (۱/۲) 👇

#کوانتوم #دین

@onejot
این صورت‌بندی جدید از مساله‌ی خودآگاهی و فروریزش، انسان را از مجموعه‌ی کارتن و محتویاتش جدا می‌کند و او را در مقام مشاهده‌گر «ناظر بیرونی» می‌نشاند. از طرفی خودآگاهی را هم به‌عنوان یک بعد جدید به مساله می‌افزاید. جالب این است که خود آمیت پرسش‌های نمکین متعددی را درباره‌ی این تئوری مطرح می‌کند و خود پاسخ می‌دهد. مثلا شاید ما بپرسیم که در مساله‌ی گربه‌ی شرودینگر اگر دو مشاهده‌گر همزمان عمل مشاهده را انجام دهند، آن‌وقت چه می‌شود؟ آیا اگر دو نفر همزمان درِ کارتن را باز کنند (هر دو در عالم واقع گربه را زنده یا مرده می‌بینند)مشاهده‌ی یکسانِ آن‌ها در عالم ماده به این معناست که طبیعت هر سناریویی را (از عالم ممکنات) برای یکی از آن دو مشاهده‌گر برگزیند، برای دیگری هم به جبر همان را انتخاب می‌کند؟ یا نکند در این شرایط (مشاهده‌ی همزمان چند مشاهده‌گر) خودآگاهی مشاهده‌گران با هم تله‌پاتی دارند؟

خود آمیت برای چنین هم‌روندی‌ها پاسخ ساده‌ای دارد. از نظر او چه استبعادی دارد که سناریوی منتخب از عالم ممکنات درباره‌ی مساله‌ی شرودینگر بین تمام مشاهده‌گران به اشتراک گذاشته شود و همه‌ی مشاهده‌گران خودآگاهیِ یکسانی (برآمده از جهان ممکنات) داشته باشند؟! بله. از نظر او برای هر مورد مشاهده‌ای (هر مساله‌ای) یک خودآگاهیِ اشتراکی وجود دارد که برای همه‌ی مشاهده‌گران فروریزش متشابه العاقبتی دارد (یعنی در مثال گربه شرودینگر هر تعداد مشاهده‌گر که همزمان کارتن را باز کنند برای همه آنها فروریزش - Collapse - مشابهی اتفاق می‌افتد که حاصلش رویت یکسانی از وضعیت گربه است).

هرگز مپندارید این گونه تئوری‌ها در حاشیه‌اند. بلکه کافی است نام Amit Goswami را جست‌وجو کنید تا ببیند مشار الیه دهه‌هاست کرسی دانشگاهی دارد و دانشمندان بسیاری پرورده است. اما همچنان باید اذعان کرد که فیزیکدانان ارتدوکس (در مفهوم استعاری) حاضرند با همان تئوری نیم‌بندِ بوهر زمستان را سر کنند ولی خود را به ابتذالِ (از نظر ایشان) ماوراء ماده نکشند. زیرا به نظرشان مرغ فقط یک پا دارد؛ عالم ماده فقط با قوانین مادی سازگار است و بس!

البته فکر نکنید که خیلی هم پرت و پلا می‌گویند. بگذارید مثالی بزنم. یکی از اشکالاتی که راسخون در علمِ فیزیک بر این قبیل ایده‌پردازی‌ها حول محور خودآگاهی می‌گیرند، مساله‌ی سرعت در علم فیزیک است. در علم فیزیک، پذیرفته شده که سرعتی بالاتر از سرعت نور نداریم. همه‌ی ارتباطات بر همین مبنا کار می‌کنند. مثلا این‌که مریخ‌پیما به مریخ می‌فرستیم یا ارتباطات ماهواره‌ای برقرار می‌کنیم، همه بر این مبنا هستند که در عالم ماده هیچ ذره، نیرو یا تاثیر فیزیکی قادر نیست که سریع‌تر از نور حرکت کند. اما در ایده‌پردازی‌های بوهر و پس از آن انگار بزرگان فیزیک فراموش کرده‌اند که این قانون را شکسته‌اند.

مثلا در همان مثال گربه‌ی شرودینگر فرض کنید فاصله‌ی خودِ گربه با الکترون و تفنگ خیلی خیلی زیاد باشد. به عبارت دیگر فرض کنید تفنگ و الکترون روی کره‌ی زمین هستند و گربه روی مریخ! حال اگر الکترونی در جهت (یا خلاف جهت) عقربه‌ی ساعت بچرخد (پس ازCollapse ) نتیجه‌اش تا به گربه‌ی روی کره‌ی مریخ برسد، طبق قوانین فیزیک (سرعت نور) حداقل سه دقیقه طول می‌کشد. در صورتی که طبق روایت بوهر، مشاهده‌گر هنگامی که بر روی کره‌ی مریخ در کارتن را بگشاید، همان موقع باید وضعیت حاصل از Collapse شدن را (که گربه مرده است یا زنده) مشاهد کند. که خب این خلاف قانون سرعت بیشینه‌ی مفروض (سرعت نور) در فیزیک است. (۲/۲)

ادامه دارد...


@onejot
👍3