یادداشت‌ها بر داشت‌ها
612 subscribers
15 photos
15 videos
1 file
71 links
برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان»

این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند.

راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها:
https://t.me/babakhekmat
Download Telegram
تجارت مقاله
قسمت اول: الگوی موفق کسب درآمد

در نخستین روز کاریم در دانشگاهی در استکهلم برای ورود به ساختمانِ دانشکده، باید از راهرو و اتاقی عبور می‌کردم که مملو از کتاب بود؛ چیزی شبیه نمایشگاه کتاب اما از نوع دائمی آن. خوب یادم هست که بی‌اختیار ساعتی سرگرم کتاب‌ها شدم؛ بی‌آن‌که حواسم باشد که روز اول کار است و با رئیس دانشکده جلسه دارم!

کتاب‌ها همگی مربوط به انتشارات دانشگاه بود و بعد از بررسی تعدادیشان دریافتم که دانشگاه مزبور، تمامی پایان‌نامه‌های دوره‌ی دکتری و برخی از پایان‌نامه‌های کارشناسی ارشد را پس از دفاع در قالب کتاب به زیور طبع می‌آراید! البته چند عنوان هم کار گروهیِ اعضای هیات علمی آن دانشکده بود که به‌صورت کتاب، چاپ شده بود. بعدها در مراوده با دیگر دانشگاه‌های سوئد نیز دریافتم که این سنتِ حسنه در آن کشور رواج دارد.

در دو دهه‌ی گذشته سنت کتاب‌نویسی در محیط‌های دانشگاهیِ فرنگ، دستخوش دگرگونی شگرفی شد. شاید مهم‌ترین علت این بوده که نوشتن کتاب و چاپ آن مستلزم داوریِ علمی نبوده و لاجرم نویسنده‌ی کتاب هر چه می‌خواسته دل تنگش، بر قلم می‌آورده؛ بدون آن‌که صاحب‌نظران آثار قلمی او را داوری علمی کنند و خب چنین دلیری کردن در ساحت علم لا یَزیدُ إلّا خَسارا!

عامل بعدی که نوشتن و چاپ کتاب را به حاشیه برده، «تجارت» مقاله است (بخوانید تولید مقاله، چیزی شبیه تولید علم!). بیایید با هم از راسته‌ی انتشاراتی‌های مهم در بازار مکاره‌ی چاپ مقاله گذر کنیم؛ اولین حجره‌ی دونبش، مربوط است به انتشارات Elsevier که به گواهی اعداد و ارقام عظیم‌ترین انتشاراتی دنیا شمرده می‌شود!

آشنایی من با الزویر حالا به بیست سالگی خود نزدیک می‌شود. الزویر بیش از ۲۷۰۰ مجله‌ی علمی را میزبانی می‌کند. راقم این سطور سال‌ها داور مجلات گوناگونِ الزویر در حوزه‌ی تخصصی خودش بوده و اکنون در حلقه‌ی ویراستاران یکی از آن مجلات است (نشانی دادم که بدانید می‌دانم از چه می‌نویسم).

اقبال جامعه‌ی علمی به این ناشر، به زبان آمار چنین است که ماهیانه بیش از ۲۰ میلیون نفر از حدود ۲۰ میلیون مقاله‌ی آرشیوشده‌ی الزویر استفاده می‌کنند؛ سالانه حدود سه میلیون دانشگاهی، مقاله‌ی خود را برای داوری و چاپ، روانه‌ی الزویر می‌کنند و از این تعداد حدود ۷۰۰ هزار مقاله پذیرفته و چاپ می‌شود (می‌توانید در سایت sciencedirect.com سراغشان را بگیرید).

این انتشاراتی ضمن خدمات دیگرش، دو سرویس بسیار مهم هم ارائه می‌دهد: اولی سرویس Scopus است (در آدرس scopus.com) که در آن اطلاعاتِ چکیده‌ی مقالاتِ مربوط به ۷۰۰۰ هزار ناشر (از جمله خودش) را میزبانی می‌کند و دیگری SciVal است که به دانشگاه‌ها و انستیتوهای علمی، ابزار کارآمدی برای مدیریتِ پژوهش در سازمان متبوع خود می‌دهد (در آدرس scival.com).

قصد من تبلیغ الزویر نیست اما همین‌قدر بگویم که در بیزینس پلن موفق این کمپانیِ نشر (که اصالتا هلندی است) حتی برای مقالاتِ نانوشته‌ی شما هم فکر کرده‌اند. مثلا سرویس دیگری دارند با نام Mendeley که با ارائه‌ی مجانیِ پلتفرم و ابزارهای رفرنس‌نویسی، هم شبکه‌ی پژوهشگران را رصد می‌کنند، هم محتوای پژوهشی را.

در این نوشته دیگر از سرویس Clinicalkey (پلتفرم مقالات کتاب‌ها و تولیدات چندرسانه‌ای در حوزه‌ی علوم پزشکی و پرستاری) الزویر چیزی نمی‌گویم. اما همین‌قدر بدانید که الزویر اگر همین یک سرویس را هم عرضه می‌کرد، برایش کفایت می‌کرد! این‌ها جملگی صفات کمپانی‌ای است که بیش از ۸۷۰۰۰ کارمند دارد و سود سالانه‌ی آن چیزی حدود ۱.۵ میلیارد پوند است.

بگذارید حالا که در بازار مکاره‌ی نشر مقالات علمی هستیم، سری هم به حجره‌ی اشپرینگر بزنیم؛ در این آدرس link.springer.com. اشپرینگر چند سالی است که با نشر Nature، همانی که اتفاقات مهم جهان علم در آن چاپ می‌شود، عقد اخوت بسته و نام‌هایشان کنار هم می‌آید. با این ادغام، اشپرینگر تبدیل به دومین غول تجارتِ نشرِ مقاله در دنیا شده است.

از قدیم الایام اشپرینگر به‌واسطه‌ی کتاب‌هایش معروف بود و در زمینه‌ی چاپ کتاب‌های علمی گوی سبقت را از الزویر ربوده بود. اما رفته‌رفته الزویر با تغییر سیاست و حرکت لاک‌پشتی به سمتِ توازن میانِ نشرِ مقاله و کتاب، لاک‌پشت‌وار، خواست تا فاصله‌ی خود را در این حوزه با رقبایش (که اصلی‌ترینشان اشپرینگر است) کم کند.

اشپرینگر خود میزبان حدود ۱۵ میلیون مقاله و کتاب است و سالانه ۳ میلیون دانشگاهی را برای چاپ آثارشان به سوی خود می‌کشاند. وقتی از اشپرینگر می‌گوییم، داریم از یک تجارت با سود 1.5 میلیارد پوند در سال صحبت می‌کنیم. خود راقم این سطور با اشپرینگر کتاب چاپ کرده و برخی مقالاتش در کتاب‌هایی (با عنوان مجموعه مقالات در علم کامپیوتر) توسط اشپرینگر چاپ شده است. (۱/۲) 👇
❤4
حیفم می‌آید حالا که به چارسوق رسیدیم، ذکر خیری از مثلا حاج وایلی و پسران (John Wiley and Sons) نکنم. حجره‌ای که میزبان بیش از ۲۰ هزار عنوان کتاب و حدود ۱۶۰۰ عنوان مجله‌ی علمی است.

شاید از نظر چاپ کتب علمی این نشر، رقیب اصلیِ اشپرینگر به حساب بیاید. اما از نظر صورتحساب‌های مالی منتشرشده، قطعا سومین انتشارات علمی بزرگ دنیاست.

هرگز مپندارید که این فهرست تمام‌شدنی است. مثلا در علوم مهندسی، برخی از انجمن‌های علمی بزرگ دنیا هم مثلا برای خود انتشارات تاسیس کرده‌اند؛ مثلا IEEE انجمن مهندسان برق و الکترونیک یا ACM انجمن ماشین‌های محاسبه‌گر. هر کدام از این‌ها خود ده‌ها مجله‌ی علمی چاپ می‌کنند که هر یک میزبان صدها و هزاران مقاله در طول دهه‌ها بوده است و اگر به تراز مالی هر کدامشان بنگرید، خواهید دید حساب‌های پر و پیمانی دارند.

برای اینکه دامنه‌ی بحث را به حد نیاز گسترش دهیم، اجازه دهید درباره‌ی تجارت چاپ مقالات «کنفرانسی» هم سخن بگوییم. شمای دانشگاهی اگر بخواهید روشمند تحقیق علمی کنید، باید نخست نتایج و یافته‌های اولیه‌ی خود را به یک کنفرانس علمی ارائه دهید و هنگامی که مقاله‌تان داوری شد و عیوب کارتان را به شما گوشزد کردند، آن‌گاه با رفع عیوب و تکمیل پژوهش، نتایج ثانویه‌ی خود را برای یک مجله (همان ژورنال) علمی ارسال کنید تا با گذر کردن از زیر نظر تیزبین داوران دیگری و رفع عیوب باقی‌مانده به زیور طبع آراسته شود. این بدیهیات را نوشتم تا بگویم فلسفه‌ی کنفرانس علمی چیست. حالا همین موضوع، در طول دو دهه‌ی اخیر به قدری مبتذل شده که خود تبدیل به چرخ‌دنده‌ای در تجارت مقاله گشته است!

در قسمت دوم یادداشت، بیزینس پلن این تجارت را برای شما خواهم شکافت؛ شکافتنی! (۲/۲)
❤6
تجارت مقاله
قسمت دوم: دستِ دوستی شرکا و رقبا برای رونق بازار


بی‌گمان یکی از ثواب‌هایی که در حوزه‌ی نشرِ مقالاتِ علمی کباب شده، سنت حسنه‌ی Open Access است. چه کبابی هم! به قول شاملو «کباب قناری بر آتشِ سوسن و یاس»!

معمولا چرخِ مجلات علمی چنین می‌چرخد که دانشگاهیان با ارسال مقالاتِ خود، به انتظار جواب داوری می‌نشینند. هر مجله تعدادی داور (افتخاری) دارد که کارشان داوری (Peer Review) مقالاتِ ارسال‌شده است. آن دسته از مقالات که پس از داوری (و جرح و تعدیل) پذیرفته می‌شوند، در نوبت انتشار قرار می‌گیرند. هر مجله‌ی علمی، مشترکان (حقیقی و حقوقی) خود را دارد که سالیانه (چندده دلار) حق اشتراک می‌پردازند و این پول محل درآمد مجله است. در ازای پرداخت حق اشتراک است که من و شمای خواننده می‌توانیم به آن مقالات دسترسی پیدا کنیم. این بیزینس پلنِ عیانِ مجلاتِ علمی است.

خب لابد این را هم می‌دانید که چاپ مقاله برای نویسندگان مجله علاوه بر اجر معنوی (علمی) اجر مادی هم دارد. مثلا اگر شما دانشجوی کارشناسی ارشد هستید و مقاله چاپ کنید با احتمال بالاتری می‌توانید برای ادامه‌ی تحصیل در دوره‌ی دکتری بورسیه شوید یا اگر دانشجوی دکتری هستید و مقاله چاپ کنید با اطمینان بسیار بالاتری می‌توانید هم از رساله‌ی خود دفاع کنید (در بسیاری از دانشگاه‌های انگلستان قانون نانوشته‌ای هست که به موجب آن بدون چاپ مقاله در ژورنال‌های علمی، پایتان به جلسه‌ی دفاع نمی‌رسد) و هم مثلا در دوره‌ی پسادکتری پذیرفته شوید یا حتی در محیط‌های آکادمیک مشغول به کار شوید. اگر در محیط آکادمیک مشغول به کار هستید (پژوهشگر یا استاد دانشگاه) و مقاله چاپ کنید احتمال ارتقاء رتبه‌ی شما (مثلا از استادیاری به دانشیاری) بیشتر می‌شود. پس مو لای درز این بیزینس پلن نمی‌رود. چون تا علم و عالم و دانشگاه هست، تقاضا برای چاپ مقاله هم هست و تا زمانی تقاضا هست، عرضه هم هست. نسبت عرضه به تقاضا هم چیزی حدود یک به چهار یا یک به پنج است (به آمار اعلامیِ الزویر نگاه کنید که مثلا از حدود سه میلیون مقاله ارسالی در سال حدود 700 هزار مقاله پذیرفته می‌شود).

اجازه دهید به موضوع «دسترسیِ باز» برگردیم. بیزینس پلنِ این مجلات این‌گونه است که به‌جای دریافتِ حقِ داوری و چاپ مقاله از خوانندگانِ مقالات (مشترکان مجله)، نویسندگانِ مقاله با پرداختِ مبالغی هنگفت به چاپ مقاله (بخوانید مقاله‌ی پولی یا همان غیرانتفاعی خودمان) مبادرت می‌کنند و با این ثواب، مقاله‌شان به‌طور رایگان (ترجمانِ دسترسیِ باز) به دست آن مجله، در اختیار عموم قرار می‌گیرد. از میان غول‌هایی که در یادداشت قبلی نامشان رفت، اشپرینگر در زمینه‌ی مجلاتِ با دسترسیِ باز از دیگران پیشروتر بوده است. از سال‌ها قبل خاطرم هست که حدود 20 دانشگاه از ایران هم با اشپرینگر مجلات "Open Access " طور در حوزه‌های شیمی، فیزیک، ریاضی، صنایع و ... چاپ می‌کردند (این یکی پدرسوخته مثلا کشکولی است برای خود).

همه‌ی ناشرانی که ذکرشان در یادداشت قبلی رفت، مجلات Open Access دارند. هزینه‌ی چاپ مقاله در این مجلات از 500 دلار تا 2500 دلار متغیر است. اگر از خوانندگان بپرسید که نظرشان درباره‌ی مجانی خواندنِ این گروه از مجلات چیست، خواهند گفت که طوبی لنا و حُسنُ مآب! اگر هم از نویسندگان مقالات در این مجلات بپرسید که نظر شما درباره‌ی این شیوه از نشر علم چیست، ضمن تحملِ رنجِ ناشی از نقصانِ مایه (که در اثر پرداخت پول داوری و چاپ بر آنها تحمیل شده) دیگر رنج شماتت همسایه را به جان نخواهند خرید و خواهند گفت ما رأینا إلا جمیلا! سوال این است؛ پس مشکل کجاست؟

برای بیان مشکل، ناگزیر باید به چرخه‌ی معیوبِ عرضه و تقاضا در بازارِ مکاره‌ی چاپ مقالات بپردازیم. یک تاجر به‌نام گارفیلد (باور کنید از گارفیلد گربه معروف‌تر است) دهه‌ها پیش، سنگِ بنیانِ سنجه‌هایی مثل IF و موسسه‌ی اطلاعات علمی را بنا نهاد. این همان ISI است که در ایران اشتباه به کار می‌بریمش و مثلا می‌گوییم مقاله‌ی ISI! ضریب تاثیر یا همان Impact Factor سنجه‌ای است که برای قیاس میانِ مجلات علمی به کار می‌آید. فرمول محاسبه‌اش متضمن پارامترهایی است که تعداد ارجاعات به مقالات منتشرشده در آن مجله، در یک بازه‌ی زمانی خاص، را در نظر می‌گیرد تا استناد کند که آن مجله چقدر تاثیرگذار بوده است.

جناب گارفیلد با پیشنهاد این سنجه و عرضه‌ی آن به جامعه‌ی علمی توانست اولا برای رتبه‌بندی مجلات، مستمسکی بیافریند و ثانیا به یک رقابت بی‌پایان میان عرضه‌کنندگانِ خدماتِ داوری و چاپ مقاله رسمیت دهد. (۳/۱)
👍6
اما این آدمیزاد شیرِخام‌خورده سنجش مبتنی بر همین پارامتر را هم به فضاحت کشید. چگونه؟ با ارجاع به خود! مثلا تصور کنید که دو مقاله را با فاصله‌ی زمانی‌ای نوشته و چاپ کرده‌اید و در جایی از مقاله‌ی دومِ خودتان، خواننده را به مقاله‌ی اولتان ارجاع داده‌اید (self citation). البته این نوع بدوی فساد بود و بعدها با پیدایش سنجه‌های دیگری مانند Euigenfactor Score و SJR تا حدودی و لحاظ نمودن مرتبتِ ژورنالی که از طرف آن ارجاع آمده، تاثیر خودارجاعی را تا حد زیادی برطرف نمودند.

بسیاری از ژورنال‌ها رسم نانوشته‌ای دارند که در ضمنِ داوریِ مقالات، نویسندگان را مجبور می‌کنند تا در مقاله‌شان به یکی از مقالات همان مجله ارجاع دهند و به این ترتیب باعث رونق کسب و کارشان شود. یا دیده شده که در ارجاع‌دهی هیات تحریریه‌ی یک مجله با هیات تحریریه‌ی مجله‌ای دیگر به یکدیگر دست معاضدت داده‌اند.

در عین حال نویسندگان مقالات هم به پارامتری نیاز داشتند تا بتوانند جایگاه خود را در میان هم‌پالگی‌هایشان مشخص کنند. یکی از رایج‌ترین این پارامترها h-index بود. شاخص اچ به وجود آمد تا میزان تاثیرگذاری آثار علمیِ نویسندگان مشخص شود. تفسیر این شاخص به زبان ساده چنین است: اگر شاخص اچ شمای نویسنده ۱۰ باشد یعنی این‌که حداقل ۱۰ مقاله داشته‌اید که به هر یک حداقل ۱۰ بار ارجاع داده شده است. برای حاشیه‌سازی حول همین شاخص هم بشر دوپا بی‌کار ننشست.

نویسندگان مقالات دست به تبهکاری جمعی زدند. مثلا تصور کنید که با دوستتان قرار می‌گذارید که هر گاه یکی از شما مقاله‌ای نوشت، در متن مقاله به مقاله‌ی آن دیگری ارجاع دهد. بدین ترتیب به هم کمک می‌کنید تا ارجاعات به مقاله‌هایتان زیاد شود. متاسفانه این سبک از «گاوبندی» بسیار مرسوم است. در روش تهاجمی‌تر، داوران یک مقاله به روش دزدان سر گردنه از نویسندگان مقالات می‌خواهند تا در بخشی از مقاله‌ی تحت داوری به مقالات داوران ارجاع دهند!

یکی از افتخارات زندگی علمی من این است که هر جا توانسته‌ام، چه در مقام مقاله‌نویس و چه در مقام عضو هیات تحریریه، جلوی این گاوبندی ایستاده‌ام؛ ولو این‌که با منافع شخصیم در تضاد بوده است. یادم هست سال‌ها پیش به یک ژورنال IEEE در حوزه‌ی امنیت شبکه‌های WSN مقاله‌ای برای داوری ارسال کرده بودم. سه داور مقاله را داوری کرده بودند و برآیند نظر داوری، چاپ مقاله با اعمال تغییرات جزئی بود. داور دوم فهرستی از مقالات را پیشنهاد داده بود که طبق دستور او باید در قسمت ادبیات پژوهش مقاله‌ام لحاظ می‌کردم. در فهرست مقالات که دقیق شدم، دیدم همگی در حوزه‌ی کشاورزی است و تنها یک نام در میان نویسندگان همه‌ی این مقالات، مشترک است. به جمع آوری اطلاعات درباره آن نام پرداختم و متوجه شدم که او جایی (در لینکدین) خود را داور ژورنالی خوانده است که من مقاله را برای آن فرستاده‌ام! نامه‌ای به همراه مستندات به دبیر هیات تحریریه فرستادم و ضمن تهدید، درخواست کردم مقاله‌ام را از روند داوری خارج کنند.

یا مثلا در یکی از همین ژورنال‌های الزویر زمانی که به عنوان عضو هیات تحریریه خدمت می‌کردم، تصادفا دریافتم که داور یکی از مقالات، ضمن داوری خود از نویسنده‌ی مقاله‌ای خواسته بود که در قسمت Literature Review مقالاتی اضافه کند. وقتی فهرست مقالات پیشنهادیش را دیدم، دریافتم که دو مقاله‌ی خودش و یک مقاله از همکارش را پیشنهاد داده بود و البته نویسندگان هم چاره‌ای نداشتند جز این‌که از این دزد سر گردنه تبعیت کنند. یادم هست چگونه تحریریه را به آتش کشیدم و ضمن قطع همکاری با او بعدها خودم هم از آنجا استعفا دادم.

اما بگذارید شاهکار دزدی ارجاع مقاله را که در سال ۲۰۲۲ دیدم برایتان بازگو کنم. داستان از این قرار است که برای داوری یک پایان‌نامه‌ی دکتری به یکی از دانشگاه‌ها دعوت شدم. بعد از جلسه‌ی دفاع با دو سه نفر از اعضای هیات علمی آن دانشگاه گعده کردیم. از ملیتم پرسیدند. گفتم ایرانی هستم. دیدم متصل می‌خندند. دلیل را پرسیدم، گفتند ما در دپارتمانمان همکاری داریم که هم‌وطن شماست و صاحب شاهکار باهره! وقتی چند و چون شاهکار هم‌وطنم را جویا شدم، گفتند مشارالیه نام فامیلش تشابهاتی با نام فامیل مرحوم لطفی‌زاده (بنیانگذار منطق فازی) دارد. از این‌ رو یکی از مقالات پُرارجاع مرحوم مغفور را در رزومه‌ی علمی‌اش به نام خود زده تا ضریب h-index خود را ارتقا دهد! فکر کردم شوخی می‌کنند. روی سایت دانشگاه شواهد را نشانم دادند. می‌خواستم زمین دهان باز کند و مرا در کام خود فرو بکشد. (۳/۲)
🙊3👍2
حالا آدرس همه‌ی این مفاسد را که گفتم می‌توانید در بسیاری از مجلات Open Access یک‌جا ببینید. دلیل هم واضح است. از روزی که شما یک مجله‌ی Open Access تاسیس می‌کنید، به شرط آن‌که انتشار دوره‌ای آن منظم باشد، چند سال طول می‌کشد که ذره ‌ذره ارجاعات به مقالات مجله‌تان زیاد شود و در فهرست ارزیابی Clarivate Analytics Web of Science قرار بگیرید. پس‌ از عبورِ موفق از فرایند ارزیابی این تشکیلات مجله Open Access شما توسط آن‌ها ایندکس شود (به زبان عامه مجله‌تان ISI شود و غلط رایج ارجح است بر صحیح مهجور). پس برای رسیدن به آن جایگاه لابد ارتکاب تمام این جنایت‌ها مباح است.

از ژورنال‌های علمی که بگذریم، سخن از کنفرانس‌ها خوش‌تر است. یک کنفرانس علمی تمام حیثیتش مرهون کارنامه‌ی علمیِ برگزارکنندگانش است. البته برای مشتریان کنفرانس‌ها مهم‌تر این است که مقالات پذیرفته‌شده در آن کنفرانس‌، قرار است در کدام ویژه‌نامه (مرتبط با یک ژورنال) یا در کدام پلتفرم آنلاین (به صورت الکترونیکی) منتشر شود. برگزارکنندگان یک کنفرانس علمی معمولا برای شرکت‌کنندگان در آن کنفرانس مبلغی را تعیین می‌کنند و برای مقاله‌دهندگان به کنفرانس مزبور هم مبلغی دیگر تا دخل و خرج کاسبیشان با هم بخواند. در کنفرانس‌ها معمولا شرکت‌ها (یا سازمان‌هایی) به‌عنوان اسپانسر حضور دارند و گاهی هم کارگاه‌هایی در کنار کنفرانس‌ها تعریف و پیاده‌سازی می‌شوند که همان حکم جوریِ جنس را دارند.

نظارت علمی در کنفرانس‌ها نسبت به ژورنال‌ها به‌مراتب ضعیف‌تر است و حواشی (فساد) به مراتب بیشتر. به عبارت دیگر کنفرانس‌ها همانند ژورنال‌های Open Access به‌مثابه حیاط‌خلوت دانشگاهیان به حساب می‌آیند. این‌ همه باعث شده کارکرد یک کنفرانس که می‌تواند در بازخورد یک پژوهش علمی و ایجاد پیوندهای پژوهشی گام نخست به حساب بیاید، به ضد خود تبدیل شود.

شاید خواننده بپرسد که آیا راقم این سطور تمام ژورنال‌ها، کنفرانس‌ها و دانشگاهیانِ درگیر آن‌ها را آلوده‌دامن می‌داند؟ معاذالله! اما مواردی که برشمردم از استثناء فراتر رفته است. شاید هم خواننده بپرسد حالا که وضع نشر مقالات چنین است، آیا بیرون کشید باید از ورطه‌ی نوشتن و نشر مقاله رخت خویش؟ حاشا و کلا! اما حتما باید طرحی نو درانداخت. در قسمت بعدی این مسوّد، خواهم نوشت که ما ایرانیان چگونه از این بیزینس مدل تقلید ناقصی کرده‌ایم و تا کجا به ناکجا رفته‌ایم. (۳/۳)
👍9
تجارت مقاله
قسمت سوم (قسمت آخر): مرغ همسایه غاز است

پرده‌ی اول

بیش از یک دهه پیش دانشجوی دانشگاه‌آزادی، مقاله‌اش را که برای داوری به یک مجله‌ی «علمی-پژوهشی» دانشگاه شهید بهشتی فرستاده بود، برایم ایمیل کرد. از داوری مقاله‌اش شکایت داشت و کمک خواسته بود. آن سال‌ها به‌کارگیری معماری LSTM میانِ پژوهشگرانِ ایرانی، باب شده بود. دانشجوی مذکور، برای یک مساله‌ی قدیمی مبتنی بر این نحله از الگوریتم‌های یادگیری ماشین، راه حل جدیدی را ارائه داده بود. در دل تحسینش می‌کردم. چندین جلسه در اسکایپ گپ زدیم و متقاعدش کردم تغییراتی در مقاله بدهد تا از سد داوری عبور کند. یادم هست به او یکی دو مجله از دانشگاه آزاد را معرفی کردم و پرسیدم چرا مقاله‌ات را برای آن‌ها ارسال نکردی؟ پاسخ دانشجو متحیرم کرد. گفت دانشگاه محل تحصیلش (که یکی از واحدهای به‌نام دانشگاه آزاد است و اتفاقا یکی از آن مجلات پیشنهادی هم متعلق به همان واحد بود) تاکید کرده برای پذیرش و چاپ مقاله، تنها مجلات دانشگاه‌های دولتی اعتبار دارند و مجلات دانشگاه آزاد وجاهت علمی ندارند؛ چون به تایید وزارتین نرسیده‌اند!
شاید بگویید در طول دهه‌ی گذشته، اوضاع عوض شده است. اما چنین نیست. علی‌رغم تلاش برای ساماندهی و یکپارچه‌سازیِ مجلات، متولی امام‌زاده حرمت حرم خود را قبول ندارد!

اما تب چاپ مقاله‌ی دانشجویی از کجا می‌آید؟ در ایران قانون است که دانشجوی دکتری (و در برخی دانشگاه‌ها دانشجویان کارشناسی ارشد) برای دفاع، باید دو مقاله چاپ کرده باشد (یا با تسامح مقاله باید پذیرش گرفته و در نوبت چاپ باشد). مثلا می‌خواستند فکر همه‌جایش را هم کرده باشند: اولا نسبت مقاله‌ی کنفرانسی به ژورنالی مثل نسبت دیه‌ی زن با مرد است و نصف حساب می‌شود. همچنین کنفرانس داخلی هم قبول نیست و اصلا حساب نمی‌شود. باید حتما اگر شده نام عره و عوره و شمسی‌کوره را هم اضافه کنیم تا بین‌المللی به حساب بیاید و آن‌گاه اگر در داخل ایران هم باشد سگ‌خورد نیم امتیاز دارد. اما اگر همین جماعت مثلا در کابل یا بغداد دور هم بنشینند و کنفرانس آنجا باشد، امتیازش دو برابر می‌شود.

درباره‌ی ژورنال که نپرسید که در متن قانون نوشته‌اند «اگر مقاله در یک مجله‌ی ISI دارای ضریب تاثیر» چاپ شود، دو امتیاز و اگر ضریب تاثیر -همان IF خودمان- نداشت ۱.۸ امتیاز! مجله‌ی ISI بدون ضریب تاثیر؟ مثل این است که بگوییم کوه دماوندِ بدون قله یا هوای آزادِ بدون اکسیژن! خوشمزه آن‌که در همین سیاهنامه خیر سرشان برای این‌که خواسته‌ باشند همه‌ی جوانب قضیه را ببینند، این گونه درّ فشانده‌اند:
چاپ مقاله در مجلات نمایه‌شده در اسکوپوس ۱.۷ (همان پلتفرم الزویر) در مجلات علمی-پژوهشی و وزارتین ۱.۵ . الخ!

یعنی آن گاوی که این قانون را نوشته حتی به خود زحمت نداده که به اشتراکات این افرازها فکر کند. اگر قانون‌نویس این حوزه نداند که مجلات پذیرفته‌شده و نمایه‌شده در JCR ( همان ISI مذکور) که از قضا IFدار هستند همه‌ی آن‌ها لزوما بر روی Scopus نمایه نشده‌اند، از بهایم پست‌تر است. او باید به این فکر کند که مثلا آیا بهتر نبود open accessها را علی‌حده می‌کرد تا به این صرافت در مهمل نویسی نیفتد و آیا می‌توان مقاله‌ی ژورنالی‌ را که IF ندارد به‌صورت نمایه‌شده بر روی Scopus یافت و اگر شد آن‌وقت دو دهم امتیاز تفاوت با یک ژورنال IFدار رعایت عدالت می‌کند؟ و اصلا مگر درد اصلی، IFدار بودن ژورنال نیست؟! دیگر این‌که کجا نمایه شده چه ربطی به توی قانون‌نویس دارد و به حال آن مقاله‌نویس که گیر شما افتاده چه فرقی می‌کند؟ و آیا بازه‌ی IF مجلات در ساحت‌های گوناگون علم، شبیه هم است که امتیاز یک‌سانی به آن تعلق پذیرد؟ و ده‌ها پرسش دیگر!
در این قانون پرتناقض بندی آمده که بسیار بانمک است: چاپ مقاله در مجلات نمایه‌شده در ISC یک امتیاز! بگذارید داستان ISC را بگویم تا بفهمید که تخصیص این ضرایب چقدر بند تنبانی است.

شهر شاهد و شراب سالیانی است که میزبان ساختمانی بلندمرتبه است که کوته‌فکرانی با تفکرات امت‌گرایانه از آن برای تاسیس مرکزی بهره جسته‌اند که موسسه استنادی و پایش علم و فناوری جهان اسلام! نام دارد. وظیفه‌ی این موسسه: نمایه‌سازی مجلاتِ علمیِ معتبرِ کشورهای اسلامی و نظارت بر آن‌ها به منظور ارتقاء سطح علمی کشورهای اسلامی! ادامه‌ی همان تفکری که اسلام را پسوند نام علوم می‌خواهد؛ آن هم نه حتی برای اعتلای [وهمی] اسلام، بلکه برای چاپیدن به‌نام اسلام. حالا تصور کنید که ترکیه یا حتی عربستان امروز [از مثلا مالزی سخن نمی‌گویم] پیش این موسسه کرنش خواهند کرد و سرمشق تولید علم طلب می‌کنند! حاشا و کلا! خیلی دوست دارم بدانم که سهم هزینه‌های این موسسه از بودجه چقدر است؟!
حالا آن بند قانون چاپ مقاله می‌گوید که اگر دانشجویی مقاله‌اش را در یکی از مجلات نمایه‌شده توسط این موسسه چاپ کند، یک امتیاز می‌دهیم. (۱/۲) 👇
پرده‌ی دوم

مصیبت دیگر، مسابقه‌ی مقاله‌پراکنی برای ارتقاء اعضای هیات علمی دانشگاه‌هاست. اینجاست که هم‌قطاران من در ایران مثل همه جای دنیا سعی می‌کنند رزومه‌ی علمی خود را با مقالات پژوهشی سنگین‌تر کنند تا در بزنگاه‌های ارتقاء به کارشان بیاید. و خب دقیقا همین‌جاست که فجایع اتفاق می‌افتند. بگذارید از موارد تحسین‌شده بین‌المللی مثالی بزنم. گهرواژه‌های زیر سخنان پروفسوری است که نامش در زمره‌ی دانشمندان یک درصد جهان -بر مبنای چاپ مقالات- در دیدار با رئیس جمهور ایران در اوایل همین امسال بیان شد:

«پیشنهاد من با یک نرم‌افزار جهانی است تحت عنوان پایتون، پایتون کارهای مختلفی انجام می‌ده، در حوزهٔ پزشکی متحول می‌کنه، چهار سال آینده رو پیش‌بینی می‌کنه که چه سرطانی در واقع طرف داره، ما در حوزهٔ سیاست چنین مشکلی داریم آقای رئیس‌جمهور، چرا، چون آینده‌ای رو که باید پیش‌بینی کنیم نداریم، چه اتفاقی در کشورهای آینده در منطقه خواهد بود نداریم. ولی با شبکه‌های جهانی پایتون می‌توانیم. در زمینهٔ نظامی می‌توانیم. در زمینه‌های اقتصادی می‌توانیم. در زمینه‌های رشد تورم که حضرت آقا فرمودند می‌توانیم. چگونه می‌توانیم شبکه‌های عصبی و هوش مصنوعی که در بدن ما وجود داره، هر نقطه‌ای از اعضای بدن ما تیغ بزنیم کاملاً بقیهٔ جاها خودشو نشون می‌دن.»

مار پایتون الساعه قورتش بدهد که آبرو برای علم و عالِم نگذاشت! شاید خواننده بر راقم این سطور خرده بگیرد که نباید در سهو لسان دقیق شد. پاسخ اما این است که اگر من آن قسمت از مهملاتش را که می‌گوید «شبکه‌ی مصنوعی که در بدن ما وجود دارد» سهو لسان به حساب آورم نمی‌توانم تاکیدات چندباره‌اش را درباره‌ی پایتون لغزش کلامی بخوانم؛ چه آن‌که در پای بسیاری از مقالاتی که نام او پایشان خورده، از همین پایتون استفاده شده است. اگر فهرست چاپ مقالاتش را چک کنید در همین یک ماه و چند روزی که از سال ۲۰۲۴ می‌گذرد -تا امروز، سوم فوریه- اسمش پای ۱۰ مقاله‌ی پذیرش‌شده [یا چاپ‌شده] نشسته است. یعنی هر چهار روز یک مقاله! آیا حس نمی‌کنید مشارالیه سوراخ گشاد دعا را پیدا کرده است؟! اگر طمع خام کردن سید محرومان نمی‌بود و در آن جلسه‌ی کذایی حضور نمی‌یافت، هیچگاه برملا نمی‌شد چقدر انبانش از علم تهی است. اما آیا او استثناست؟ خیر.

آیین‌نامه‌ی ارتقا برای اعضای هیات علمی مثلا تاکید دارد که چاپ حداقل سه مقاله‌ی انگلیسی (برای ارتقا از مرتبه‌ی استادیاری به دانشیاری) و حداقل پنج مقاله‌ی انگلیسی (برای ارتقا از دانشیاری به مرتبه‌ی استادی) در ژورنال‌های معتبر خارجی الزامی است. از طرفی همین آیین‌نامه چاپ تنها یک مقاله به زبان فارسی را برای ارتقا -در کنار مقالات انگلیسی- الزامی می‌داند! و جالب‌تر این‌که مقالات منتشرشده در مجلات علمی داخلی [مورد تایید وزارتین] برای ارتقا، کمترین امتیاز پژوهشی را دارند. به‌عبارت ساده‌تر؛ قانونگذار و مجریان و منهیان ایرانی برای نشریافته‌های علمی پژوهشگران ایرانی به زبان فارسی و در ژورنال‌های داخلی ارزشی قائل نیست! دانشگاه آزاد هم تولیدات خودش را در مقایسه با تولیدات دانشگاه‌های دولتی بی‌ارزش می‌داند.

پرده‌ی آخر

ما در ایران گویا دچار ملغمه‌ای از کج‌فهمی هستیم. از یک‌سو برای رونق دادن به بازار مکاره‌ی چاپ مقاله در مجلات مربوط به ناشران بین‌المللی (که ذکرشان در یادداشت‌های پیشین رفت) گریبان می‌دریم، بی‌آن‌که لختی بیندیشیم که آورده‌ی آن برای کشورمان چیست؟ از سویی دیگر با چنین وضع قانون‌گذاری‌ای حتی در ظاهر هم به دنبال رونق زبان فارسی در ساحت‌های گوناگون علم نیستیم و دست آخر در آتش رقابتی می‌دمیم که برای ما عایدی ندارد. این‌که استاد یک درصدی ما با h-index حدود ۱۲۶ (h-index مرحوم انیشتین ۱۲۵ بود) چنین سطح دانشی دارد، نشان می‌دهد که راه را اشتباه می‌رویم.

اینجا بحث افراد نیست. بلکه سیاست‌ها و رویه‌هاست که فسادزا هستند. شاید مثلا بد نباشد دانشجویان دکتری به‌جای دربه‌دری برای چاپ مقاله، بعد از دفاعشان ملزم شوند نتیجه‌ی پژوهش خود را به زبان فارسی در قالب یک کتاب چاپ کنند. شاید هم مثلا فکر بدی نباشد به‌جای راه‌اندازی موسسات بی‌سروته پایِش علم در جهان اسلام، هسته‌های پژوهشی از دانشمندان ایرانیِ داخل و خارج از کشور راه بیندازیم و با شناسایی چالش‌های اجتماعی، سیاسی، صنعتی، تکنولوژیکی، محیط زیستی و امثالهم در سطح محلی و ملی و تعریف آن‌ها در قالب یک اطلس پژوهشی، دانشگاه‌های کشور را ملزم کنیم پروژه‌های پژوهشی برای حل چالش‌ها تعریف کنند. پروژه‌هایی که در قالب موضوعات پژوهشی برای دوره‌های کارشناسی ارشد، دکتری، و پسادکتری تعریف شوند. در این صورت حتی با تداوم روند مقاله‌پروری، موضوعات مقالات چاپ‌شده‌ی حاصل از این پژوهش‌ها، گزارش حل یک چالش کشوری خواهند بود، نه فقط تبعیتی کور از بخش Aims and Scope ژورنال‌های خارجی! به امید رسیدن چنان روزی! (۲/۲)
👍11
هوده‌ی چیزهای بی‌هوده

میان ژانرهای ترندِ اخیر اینستاگرام، ویدیوهایی بود که این‌گونه شروع می‌شد: «ما در LA زندگی می‌کنیم. در لس آنجلس ما...» یا «ما در بوشهر زندگی می‌کنیم. در بوشهر ما...» کم‌کم وقتی برای هر پستی و بلندی روی زمین یک ویدیو درآمد و زمین خدا کم آمد، شرف مکان به شرف شغل تغییر یافت و ساختن ویدیو با مضمون مشاغل مختلف رواج یافت.

در یکی از این ویدیوها، بهانه‌ی نوشتن این یادداشت، شخصی که خود را معلم ریاضی معرفی می‌کرد از دشواری‌ها (و البته زیبایی‌های) شغلش در چند پرده سخن می‌گفت. در قسمتی از فرمایشاتش در منقبت معلم ریاضی بودن داد سخن می‌داد که «همیشه بچه‌ها می‌پرسند که یادگیری فلان مبحث ریاضی کجا به کارمان می‌آید؟!» و گویی آقای معلم مزبور هم قبول داشت که شاید به هیچ کاری نیاید، ولی خب درس است و باید آموخت!

درست همینجاست که معلمی تعریف می‌شود. اگر رسالت معلمی را بتوان در یک عبارت خلاصه کرد، حتما «انتقال مفاهیم» یا «یاد دادن مباحث» نخواهد بود. چه، این‌ها همه عَر‌َض هستند. نخستین رسالت معلمی «ایجاد انگیزه» در متعلم نسبت به علم  است. حال از خودمان بپرسیم آیا می‌توان یادگیرنده را برانگیخت بی‌آن‌که قبل از انتقال مفاهیم (یا آموزش) درباره‌ی «هوده‌ی» موضوع مورد بحث سخن گفت؟ ابداً!

بگذارید مثال بزنیم. مثلا همین جبر! آیا به‌عنوان یک معلم ریاضی به دانش‌آموز خود گفته‌اید که نوشتن معادلات گوناگون با مجهولات متعدد چه هوده‌ای دارد؟ آیا اصلا آن‌ها را به تحدی خوانده‌اید که مثلا اگر نبود همین x , y ,z… و ضرایبی مانند a,b,c,… چگونه می‌خواستیم ایده‌ها یا مدعاهایمان را به بند بکشیم! آیا هرگز از آن‌ها خواسته‌اید که مثلا در وب به دنبال الواح رسی مربوط به 1600 سال پیش از میلاد مسیح بروند و ببینند که نیاکان ما برای بیان ایده‌های علمی خود در دنیای ماقبل جبر به چه تکلفی می‌افتاده‌اند؟ 

مثلا در بیان اهمیت و هوده‌ی کارهای اقلیدس آیا گفته‌ایم که چرا او را پدر هندسه می‌نامند و مثلا چرا همین دویست سال پیش در اروپا می‌گفتند کتاب‌های عالم به سه دسته تقسیم می‌شوند: 1- کتاب مقدس 2- کتاب اصول اقلیدس 3- سایر کتاب‌ها!
اگر بگویمتان که هر چه از یادگیری ماشین و هوش مصنوعی می‌شنوید، مدیون همین اندازه‌گیری فاصله‌ها به روش اقلیدسی است، شاید باورتان نشود. 

مثال دیگر اعداد اول! به چه کار می‌آیند؟ تمام آن‌چه از رمزنگاری می‌شناسیم، بر پایه و مرهون همین اعداد اول است! آن هم از نوع بزرگ آن! رمزنگاری به چه کارمان می‌آید؟ مثلا برای حفظ محرمانگی در خرید و فروش‌های آنلاین یا حتی ارتباط‌های آنلاین، هرچه عدد اول به‌کاررفته در یک الگوریتمِ رمزنگاری بزرگ‌تر، آن رمز هم پیچیده‌تر و مکتوم‌تر! آیا اعداد اول نامتناهی‌اند؟ حالا اگر یک معلم ریاضی خواست ساعتی وقت کلاس را بگیرد و اثبات ریاضی بیاورد که چرا اعداد اول نامتناهی هستند (مثلا به کمک اقلیدس) به نظرتان نباید از قبل به مخاطبش بگوید پسرجان/ دخترجان، اگر اثبات کنیم که اعداد اول نامتناهیند، لوازمی دارد که مثلا خیال ما را از در دسترس بودن اعداد اول بزرگ (و یکه) برای رمزنگاری راحت می‌کند. آیا این نوید مهمی نیست؟

حتی مفاهیم بسیار پایه‌ای‌تر مانند «توان» در ریاضیات را می‌بایست با کاربرد توضیح داد. مثلا کافی است که مثال «بال یک هواپیما» را بزنیم و بگوییم بچه‌ها هیچ می‌دانید که میزان جابه‌جایی عمودی (Lift) بال یک هواپیما با «توان دوی» میزان جریان هوای (Flow) حول آن رابطه‌ی مستقیم دارد (Lift ~ Flow^2 )؟. یا با تبیین رابطه‌ی توان و جذر، تارهای گیتار را مثال بزنیم که چگونه میزان ارتعاش (بسامد) تا گیتار، رابطه‌ی مستقیمی با جذر نیرویی دارد که انگشت ما به آن وارد می‌کند. کاربرد همین جذر (رادیکال) را می‌توان به ساحت حرکات پاندولی هم کشاند (پاندول ساعت)  و نشان داد چگونه زمان تناوب پاندول (T) با جذر طول (l) آن رابطه‌ی مستقیم دارد (T ~ √l).

این مثال‌ها درباره‌ی کاربردهای مفاهیم بسیار پایه بود. هر چه سطح انتزاع را بالاتر ببریم، کاربردها چشم‌نوازترند. مثلا برای سخن گفتن ازعدد پای Pi و کاربرد آن، دیگر نیازی به کند و کاو نیست و کافی است نگاهی به اطراف خود بیندازید تا فلسفه‌ی وجودی یا مظاهر کاربرد آن را بیابید (مثلا اندازه‌ی محیط هر دایره‌ای را بر قطر آن دایره تقسیم کنید!) یا اگر خواستید، درباره‌ی نسبت طلایی (و به تبع آن دنباله فیبوناچی) و کاربرد آن بگویید اگر دستتان به تابلوی مونالیزا نمی‌رسد تا نسبت اجزاء صورتِ پرتره را تشریح کنید، اما می‌توانید که به نحوه‌ی آرایش برگ‌های اطراف یک ساقه استناد کنید و حتی الگوی قرارگیری دانه‌ها در گل آفتابگردان را ببینید و بعد بگویید چرا این الگوه‌ها چشم‌نواز هستند و روح‌افزا! (۲/۱) 👇
❤10👍3
اما آن‌چه من را بیشتر به فکر فرو می‌برد، اظهاراتی است که گاهی از زبان دانشجویان ایرانی (و متاسفانه گاهی همکارانم) درباره‌ی برخی مفاهیم رشته‌ی کامپیوتر می‌شنوم. جملاتی شبیه این: ریاضیات گسسته به چه درد دانش‌آموخته‌ی کامپیوتر می‌خورد؟ خواندن محاسبات عددی اتلاف وقت است (برای دانشجویان رشته‌ی کامپیوتر) یا آمار و احتمالات چه دردی از یک مهندس کامپیوتر دوا می‌کند؟ (خجالت می‌کشم که از شاکیان مباحث علم فیزیک سخن بگویم). گاهی مساله‌ی نافهمی به حدی پرده‌در می‌شود که جملاتی شبیه این هم گفته می‌شود: یادگیری درسی مانند «ساختمان داده» به چه درد می‌خورد؟ آیا هنوز هم باید «زبان اسبملی» آموخت؟

البته مقصر اصلی را استادانی می‌دانم که نتوانسته‌اند (یا نخواسته‌اند) «هوده‌ی» یادگیری این مباحث را به دانشجویان بگویند. البته من آن دانشجو را هم بی‌قصور نمی‌دانم که حتی به خود زحمت نداده تا فلسفه‌ی یادگیری و کاربردشان را گوگل کند.
در دنیایی که بررسی آناتومیک مغز انسان الهام‌بخش شبکه‌عصبی مصنوعی شده است، در دنیایی که نحوه‌ی ارتباط قارچ‌ها در جنگل‌ها (مثلا قارچ ترافل در جنگل‌های هیرکانی) الهام‌بخش طراحی الگوریتم‌های ارتباطی شبکه‌های کامپیوتری می‌شود، در دنیایی که نحوه‌ی تمرکز چشم انسان بر روی سوژه، الهام‌بخش طراحی مکانیزم‌های نوین مدل‌سازی در هوش مصنوعی و یادگیری ماشین می‌شود، آیا باید مثلا در تشریح کاربردهای آمار و احتمال (در محاسبات مربوط به عملکرد شبکه‌های کامپیوتری، در شبیه‌سازها و ...) دچار لکنت زبان شد؟ آیا از تشریح تقریب زدن و نقش آن در تدقیق پاسخ‌هایمان به پرسش‌هایی که در آن پارامترهای عدم قطعیت وجود دارند، باید استنکاف کنیم تا دانشجویمان نداند چرا باید روش‌های محاسبات عددی بیاموزد؟

دوستی می‌گفت علم لا ینفع نداریم. اما به باور من اگر یادگیرنده نداند آنچه یاد می‌گیرد به چه کارش می‌آید و آن را بی‌هوده بنامد، تا اطلاع ثانوی آن نحله از علم برای او مصداق علم لاینفع است؛ حتی اگر فیزیک کوانتوم باشد. مگر بشری از اقصی المدینه پیدا شود و هوده‌ی آن را برایش بازگوید. در مقام معلم و متعلم نباید وقت عزیز خود را مصروف علم لا ینفع کنیم؛ در هیچ مپیچ! (۲/۲)


@onejot
❤13
حماسه‌ی «ما» مردم

پرده‌ی اول

خدا رفتگانتان را بیامرزد. پدربزگم اهل فضل و ادب بود. شاعر بود، خطاط بود و در خطه‌ی جنوب از سرآمدان شعر و ادب زمانه‌‌ی خودش؛ در زمانه‌ای که بر حسب «اتفاق» برخی از همین بزرگان فرهنگ و اندیشه در پاره‌‌ای از امور مملکتی به خدمت گرفته‌ می‌شدند، حکومتِ وقت در بخش‌هایی از جنوب او را در پست‌های متعددی به کار گمارده بود؛ از پست‌های اجرایی بگیر تا مسئولیت‌های فرهنگی. از جمله در زمان خدمتش دوره‌هایی مسئولیت برگزاری انتخابات مجلس شورای ملی را در برخی شهرهای جنوب کشور هم بر عهده داشته. به همین دلیل آن‌چه می‌خوانید روایت یک مجری مستقیم انتخابات است که نوه‌اش، یعنی راقم این سطور، بی‌کم‌وکاست برایتان نقل می‌کند.

پدربزرگم می‌گفت سالی که مسئول برگزاری انتخابات بودم، دوست خودم مرحوم رسول پرویزی هم یکی از کاندیداهای انتخابات بود. برای این‌که شائبه‌ی جانبداری حکومت از کاندیدای خاص در مردم ایجاد نشود، حتی‌المقدور رفت‌وآمد خود را با رسول محدود کردم. با این‌که رسول خود نویسنده‌ی بزرگی بود و از هنگام تدریس در دبیرستان سعادت بوشهر با هم خانه‌یکی بودیم و از همان اوان با هم گعده می‌کردیم، اما رسول هم گویا حساسیت موضوع را درک کرده بود و بی هیچ رنجشی این دوری را تحمل می‌کرد.

بالاخره روز انتخابات فرا رسید و من که همه‌ی تمهیدات را از قبل اندیشیده بودم، رای‌گیری را بدون کوچک‌ترین مشکلی و ابهامی در کمال سلامت برگزار کردم. اگر چه که خودم به رسول رای دادم و در دل آرزو داشتم که او رای بیاورد، اما توانستم به خوبی از امانت مردم، رایشان، پاسداری کنم.

رای‌گیری که خاتمه یافت، زیر نظارت مستقیم خودم صندوق‌های رای را بار یک کامیون کردیم. دو نیروی نظامی را هم در قسمت بار سوار کردم و خودم هم کنار دست راننده‌ی کامیون نشستم تا به کازرون برویم و در فرمانداری آن‌جا رای‌ها شمرده شود. هر چه همراهان می‌گفتند که با ماشین جیپ اداره، کامیون را تا کازرون دنبال کنم دلم رضا نمی‌داد. می‌گفتم تحویل رای‌ها به مسئولان شمارش هم بخشی از فرایند انتخابات است و من به عنوان مسئول، باید از صحت کل فرایند رای‌گیری مطمئن باشم و در نهایت در همان کامیون به سوی کازرون رهسپار شدیم.

پدربزرگ می‌گفت شما نمی‌دانید آن موقع جاده‌ی برازجان ‌تا کازرون چه کتل‌های چغری داشت. کتل دالکی، کتل دختر، کتل پیرزن و غیره. می‌گفت وقتی سوار بر کامیون از آن کتل‌ها می‌گذشتیم، گویی بر اشتر چموشی سواریم که ضمن حرکت شلنگ‌تخته هم می‌اندازد! همه‌ی این‌ها به کنار، خستگی کار رای‌گیری هم دیگر رمقی برایمان نگذاشته بود. از راننده کامیون خواستم رادیویش را روشن کند تا بلکه تصنیفی، ترانه‌ای از خستگی بکاهد. تصور بفرمایید رادیو روشن است و سه چهار ساعت است در راهیم که ناگهان رادیو با بوق و کرنا اعلامیه‌ای را خطاب به «ملت فهیم ایران» قرائت کرد و نام برخی از حوزه‌های انتخاباتی را به همراه منتخبان ملت معرفی کرد.

داشتم دودوتا چهارتا می‌کردم که چگونه به این سرعت در حوزه‌های مذکور شمارش آرا به پایان رسیده و ما چقدر راه داریم و چقدر طول می‌کشد برسیم که شنیدم نام نماینده‌ی منتخب مردم حوزه‌ی انتخاباتی من، یعنی آقای رسول پرویزی، را که آرائش پشت کامیون ما در کتل پیرزن تکان تکان می‌خورد، خواند.
پدربزرگم می‌گفت دودستی بر سرم می‌زدم که فلان‌فلان‌شده‌ها شما که از قبل فهرست نمایندگانتان را در پر شالتان دارید، دیگر چرا ما را به این محنت و دردسر می‌اندازید؟!

پرده‌ی دوم

بهمن‌ماهی که گذشت مشغول مرور خاطرات روزانه‌ی اسدالله علم از سال ۱۳۴۶ تا پایان سال ۱۳۵۲ بودم. علم از حدود سال‌های ۴۸-۴۹ متوجه خطرات چنین نمایش‌های مضحک دموکراتیک شده بود و با زبان نرم هر از گاهی به شاه گوشزد می‌کرد. کافی است مثلا کلیدواژه‌ی «حزب ایران نوین» را در نمایه‌ی یادداشت‌هایش بجویید.

به عنوان نمونه در یادداشتی در تاریخ ۵۲/۹/۱۹ وقتی که خاطر شاه از شلوغ‌بازی‌های دانشجویان در دانشگاه‌ها مکدر است و اطرافیانش به او القا کرده‌اند که همه‌ی این‌ها به تحریک روسیه است، شاه دستور می‌دهد در برخورد با اعتراضات، مسامحه نکنند. علم در گفت‌وگویی به شاه متذکر می‌شود که در دانشگاه‌ها با دانشجویان «دیالوگی» برقرار نیست و اضافه می‌کند «شاید هم با تمام مردم این‌طور باشد» و وقتی شاه با تعجب می‌پرسد «چطور؟» علم شاهدمثالی از انتخابات می‌آورد که همین پارسال در جریان انتخابات «فرمایشی» برای سیدامامی سناتور انتخابی -که فوت کرد- از حزب ایران نوین ۲۱۴ هزار رای تحت عنوان آرای شمارش‌شده توسط حکومت خوانده شد، اما امسال برای انتخاب جانشین او که امر فرمودید انتخابات آزاد باشد کلا ۳۴ هزار رای واقعی به صندوق ریخته شده! و بعد به شاه می‌گوید این تقلبات چه لزومی دارد؟ آخر ۲۱۴ هزار رای؟ از کجا؟ برای چه؟ و شاه هم نظر علم را تایید می‌کند. (۲/۱) 👇
👍4❤1
ناگفته نماند رسول پرویزی داستان ما هم رفیق شفیق و از همین حواریون عَلَم بوده است که سه دوره‌ی متوالی نام او را از صندوق برکشیده بودند. باید تاریخ خواند، آن هم از منابع گوناگون.

پرده‌ی آخر

اگر در یادداشت‌های اسدالله علم، وزیر دربار، دقیق شوید، می‌بینید که در حد فاصل سال ۵۰ تا ۵۲ وضعیت منطقه‌ای ایران از جهاتی بسیار مشابه امروز است، اما به دلایل غیرمشابه! شاه قیمت‌گذاری اپک را در دست گرفته و به‌خوبی با کارت شوروی با آمریکا بازی می‌کند تا ارتش خود را مجهز کند. انگلیس هم قدرت منطقه‌ایش رو به افول است و سران منطقه، شاه را بازیگر اصلی منطقه می‌دانند. اسرائیل درگیر جنگ با اعراب است. پول فراوان حاصل از فروش نفت که مثلا قیمت آن طی سه چهار سال ۱۰ برابر شده است به مملکت سرازیر شده و شاه طرح‌های عمرانی و پایه‌ای را یکی پس از دیگری اجرا و افتتاح می‌کند. شاه مملکت خود را چنان نزدیک قله‌ی تمدن (همان دروازه‌ی تمدن) می‌بیند که از خدا می‌خواهد به او طول عمر دهد تا ثمره‌ی تلاش‌هایش را (که در نظر او کم‌تر از یک دهه‌ی دیگر به بار خواهند نشست) ببیند.

اما واقعیت میدانی چیست؟ قیمت قند و شکر یک‌شبه دو برابر می‌شود. گوشت و خواربار گران شده و برای برخی اقلامِ ضروریِ مردم بازار سیاه درست شده. آزادی‌ سیاسی به هیچ شکل وجود ندارد. فساد وابستگان به دربار و مجریان دولتی بیداد می‌کند. انتخابات فرمایشی است. حتی حزب اقلیت هم که با مثلا تدبیر امثال علم تشکیل می‌شود تا ولو صوری ساز مخالف دولت بزند هم تحمل نمی‌شود و سران انتصابی آن حتی بابت مخالفت‌های صوری هم تنبیه می‌شوند (مثلا دنبال کنید کینه‌ای که شاه سال ۵۲ از ناصر عامری دبیرکل حزب مردم، حزب مخالف ساختگی، دربار به دل گرفته؛ چون او سخنان شاه را درباره‌ی لزوم پرداخت شهریه‌ی دانشگاه به کسانی که بضاعت مالی دارند، نقد کرده).

شاید خواننده در ذهن خود مقایسه‌هایی میان افراد، جریان‌ها، یا حتی اعداد و آمار این زمان و آن زمان انجام دهد. البته که عقل قیاسی بشر دست‌بردار نیست و اجتناب‌ناپذیر است. شاید هم در عین تفاوت‌های ظاهری، شباهت‌هایی در مثلا روند رجوع به آرای مردم بیابد. دیدم ظریفی می‌گفت سابق مردم رای ‌می‌دادند، اما حکومت انتخاب (بخوانید انتصاب) می‌کرد. اما اکنون حکومت انتخاب می‌کند مردم با رای خود انتخاب حکومت را تایید یا انتصاب می‌کنند. حتی شاید هم بخواهید درگیر آمار و اعداد شوید که مثلا ۴۱ درصد مشارکت چقدر برای حکومت بد است و الخ! اما بیایید از زاویه‌ی دیگری به ماجرا نگاه کنیم.

شاه ایران به چشم خود فراز و فرودهای سیاست را در پهنه‌ی تاریخ زیسته بود. با چشم خود دید انگلیس با پدرش چه کرد یا مثلا مصدق -به زعم شاه- چه گربه‌ها برایش رقصاند. مزه‌ی کودتا را چشیده بود، شل‌کن سفت‌کن‌های آمریکا را پس از ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۰ با گوشت و پوست خود لمس کرده بود.

می‌خواهم بگویم اگر معتقدید که شاه تاریخ نخوانده بود اشتباه می‌کنید. شاه این بخت را داشت تا تاریخ دیکتاتوری را در زمان پدرش و در زمان خودش زندگی کند. اما سرانجامش چه شد؟ به باور من حاکمان امروز ایران هم خوب تاریخ خوانده‌اند. شاید بگویید پس لابد درس نگرفته‌اند. آن‌چه من در تحلیل‌های تاریخی خودمان پیرامون سقوط حکومت‌ها غایب می‌بینیم، نقش دیکتاتورساز «ما» مردم ایران‌زمین است. اسدالله علم در جایی از همین یادداشت‌ها -بی ارتباط با موضوع بحث ما- می‌گوید وقتی چنگیز مغول به ایران حمله کرد ما مردم ایران آن‌قدر مجیزش را گفتیم که بعد از مدتی چون سرداران مغولیِ سپاهش نمی‌توانستند هم‌پای ما ایرانیان چاپلوسی سلطان کنند، چنگیز به آن‌ها بدبین شد و برخیشان را کشت! این‌که حکام ایران دیر صدای پای انقلاب‌ها را می‌شنوند و وقتی هم که می‌شنوند باورشان نمی‌شود، بخشیش به علت فرهنگ تملق و مجیزگویی ما ایرانیان است. آری، از متصلان به ارباب قدرت سخن می‌گویم. ما مردم حماسه‌ساز ایران بالقوه چنین توانی داریم که اگر دموکرات‌ترین انسان روی کره‌ی ارض را به‌عنوان حاکم برگزینیم، دیری نخواهد پایید که باید بپاییم فقط سخنانی بر زبان بیاوریم که او خوشش بیاید و این آغاز سقوط است. اگر فکر می‌کنید حکومت پیام مشارکت مردم در این انتخابات را شنیده است، اشتباه می‌کنید. چون متملقان و چاپلوسان مشغول ماله‌کشی‌اند تا قوه‌ی عاقله‌ی حکومت چیزی را بشنود که خوشش بیاید. اصل حماسه‌سازی مال آن‌هاست! (۲/۲)
👍4
حالا محض تفریح هم که شده یادداشتی از اسدالله علم را بخوانید و ببینید که چطور از این‌که شاهنشاهش به او صرفا اجازه‌ی حرف زدن می‌دهد (بی‌آن‌که تاثیری داشته باشد)، به وجد می‌آید!


دوشنبه ۵۲/۹/۱۹

«صبح شرفیاب شدم... شاهنشاه فرمودند در این دانشگاه‌ها چه خبر است؟ خیلی باید اقدامات شدید کرد. روس‌ها جداً وارد عمل شده‌اند. به تمام رؤسای دانشگاه‌ها ابلاغ کن که مسامحه و سهل‌انگاری را نخواهیم بخشید. بعد هم گفته‌ام چک‌لیست برای درجه‌ی فعالیت استادان تهیه شود که مثل نظامی‌ها نمره بگیرند. به باهری بگو به... وزارت علوم [برود]... و با سرلشگر فیروزمند ترتیب کار را بدهد. عرض کردم، اطاعت می‌شود، ولی باز هم باید عرض کنم که با دانشجویان اصلاً [گفت و شنود] dialogue برقرار نیست. شاید هم با تمام مردم این‌ طور باشد! فرمودند چه طور؟! عرض کردم، ملاحظه می فرمائید برای انتخاب مرحوم سید امامی، سناتور [انتخابی تبریز]، پارسال حزب ایران نوین ۲۱۴ هزار رأی به صندوق‌ها ریخت. امسال برای انتخابات جانشین او که امر فرمودند انتخابات [بین اکثریت و اقلیت] آزاد باشد و کارت‌ها شناسایی شود این حزب بیش از ۳۴ هزار کارت نتوانسته است بگیرد و حزب مردم فقط با سر و صدا در حدود ۲۰,۰۰۰ رأی داشته است. اولاً عظمت تقلب را ملاحظه بفرمایید و ثانیاً عصبانیت مردم را که با آن‌که حزب مردم هیچ فعالیتی نداشته، به این صورت از کار درآمده [است]. پس بلاشک مردم از وضع موجود راضی نیستند و برعکس ما با دروغ‌های ساختگی رضایت آن‌ها را به صور مختلف می‌خواهیم نشان بدهیم. مثلاً سال گذشته ۲۱۴ هزار رأی! از کجا؟ برای چه؟ این تقلبات برای چه؟ چه فایده دارد؟ فرمودند صحیح است. خدا به شاه عمر بدهد که اجازه‌ی حرف زدن به انسان می‌دهد.»

#تاریخ
@onejot
👍3
از باده‌ی کهن سخن تازه خوش‌تر است*

تو نمی‌دانی نگاه یک خارجی وقتی که تو را اهل دیار «خیام» می‌یابد چه دریایی است! تو نمی‌دانی هنگامی که در غربت، رباعی خیام را به زبان مادریش زمزمه می‌کند، چه لالایی‌ای است!

حتما شاملو من‌ را بابت این تقلید مبتذل از شاهکار «قصیده‌ی انسان ماه بهمن» می‌بخشاید! آخر احساساتی شدنم دلیل موجهی دارد؛ حین صرف چای در کافه پیرمرد میز مجاورم برای گریز از تنهایی سر حرف را باز کرد و تا فهمید اهل سرزمین شعر و طرب هستم، چهار جمله‌ای را دکلمه کرد که صرفا از طرز بیانش ‌فهمیدم شعر بوده است. در دل گفتم پدرجان، من که مانند تو زبان انگلیسی کهن نمی‌دانم که از عصر ویکتوریا برایم دکلمه می‌کنی و تازه انتظار داری در پاسخ شعر هم بشنوی! در همین شش و بش کردن‌ها بودم که دیدم گفت «عمر خیام»!

شرمنده شدم از درست گوش نکردن به شعری که خواند. انتظار داشت با او هم‌نوا شوم. از او خواستم مجدداً شعر را برایم بخواند تا مگر با حدس نسخه‌ی فارسی شعر، با او همراه شوم. چنین خواند آن پاکزاد:

And lately, by the Tavern Door agape,
Came stealing through the Dusk an Angel Shape
Bearing a Vessel on his Shoulder, and
He bid me taste of it; and ‘twas—the Grape!

آن‌چه در برداشت اول هوش از من ربود، این نثر مسجع بود. دقت کنید به آوای کلماتی چون agape و Shape و Grape! در انتهای هر جمله، بعد از معنای کلمات دریافتم که جناب خیام کوزه‌ی شراب را در این رباعی بر گرده‌ی فرشته‌جمال یا فرشته‌خویی نهاده که قدم در میخانه‌ می‌گذارد و مخاطب حیران خویش را به جام می دعوت می‌کند. از او پرسیدم که این شعر ترجمه‌ی کیست و او با تعجب از جهل من پاسخ داد: فیتزجرالد!

پس از آن دیدار به متن ترجمه مراجعه کردم و دریافتم تمام عناصر عصر ویکتوریا که مترجم از آن‌ها متاثر بوده، در این ترجمه موج می‌زند. برکشیدن واژگانی مانند Angel و Tavern از اعماق فرهنگ لغت، تنها نشانه‌ای است. اوج نشانه‌گذاری تاثیرات ذهنی و زبانی عصر ویکتوریایی در جمله‌ی دوم است؛ آنجا که در تبیین زمان از واژه‌ی Dusk و در تشریح نحوه‌ی ورودِ آن فرشته از واژه‌ی Stealing استفاده می‌کند و با افزودن Shape به Angel خواننده را در خماریِ عدمِ قطعیتِ موقعیت می‌گذارد. شاید خواننده بگوید مگر می‌توان طرز دیگری هم این شعر خیام را ترجمه کرد؟ کافی است از ترجمه‌ی فیتزجرالد (1859 میلادی) میلادی بگذریم و به ترجمه‌ی جوآن کول (2020 میلادی) نگاهی بیندازیم:

I staggered, drunk, outside a bar last night and saw
a tipsy older man emerge, a bottle slung across his shoulder;
and I
said to him, “At your age, aren’t you ashamed before the Lord
Almighty?”
He laughed, “God is merciful: Here, have some wine!”

چه می‌بینید؟ تفاوت این دو نگاه به یک رباعی تا چه اندازه محسوس است؟ اگر بگویم زمین تا آسمان، اغراق نکرده‌ام. به باور من ترجمه‌ی دوم سراسر نقضِ غرضِ سخنِ خیام است. آیا این‌که یک مستی به مست سالخورده‌ی دیگر عیب کند که چون سنی از تو گذشته شرم کن و دست از مستی بشوی و او هم در مقام پاسخ، ملامت‌کننده را حواله به بخشایندگی خداوند بدهد، با فحوای کلام خیام مرافق‌تر است یا این‌که کوزه‌ی شراب را بر شانه‌های فرشته‌ای، مقرب درگاه باریتعالی، بگذاریم و او خود ساقی باشد؟ چو نیک بنگریم، فیتز جرالد الحق و الانصاف به‌خوبی حق مطلب را ادا کرده و بی‌سبب نیست که هنوز هم ترجمه‌ی اوست که با اختلاف زیادی یکه‌تاز است.

فکر می‌کنم رمز موفقیت فیتز جرالد ترجمه‌ی تفسیری اوست؛ چیزی فراتر از ترجمه‌ی لغوی! این ادیب بزرگ ابایی ندارد که گاه از فهم خود چیزی به ترجمه‌ی شعر بیفزاید. زیرا هدف غایی او رساندن پیامِ شعرِ خیام به خواننده است، نه وفادارماندن به اصل متن شعر و خب لابد هدف وسیله را توجیه می‌کند. البته فیتز جرالد هوشیار است که به برخی شاخصه‌های شعریِ خیام در فرم وفادار بماند. چنان‌که در همین مثال دیدیم، ترجمه‌اش هم رباعی است، هم مسجع! او در ترجمه‌اش می‌کوشد تا ضمن احضار روحِ معنیِ کلام خیام در هر رباعی به کمک ذهن پویای خویش، محتوای کلام خیام را نیز تصویرسازی کند. در این راه به‌وضوح مفاهیم و واژگانی را متاثر از دوره‌ی ویکتوریا به کار می‌برد که از حسن تصادف مطابق روح کلی اشعار خیام هستند؛ یعنی متضمن همان نگاه نقادانه به مفاهیمی چون زهد، ریا و سرمستی و زندگی پس از مرگ. (۱/۳) 👇

#ادبیات

@onejot
🔥3👍1
همین چیره‌دستی فیتزجرالد در برگرداندن رباعیات خیام به زبان انگلیسی بود که ترجمه‌اش را در اواخر قرن 19 میلادی و سال‌های آغازین دهه‌ی بیست میلادی، پرفروش‌ترین کتاب شعرِ انگلستان (و آمریکا) و بخش‌هایی از اروپا کرد. با نگاهی به آمار انتشار ترجمه‌ی فیتزجرالد، معلوم می‌شود در حد فاصل سال‌های 1899 تا 1915 هر سال چندین بار تجدید چاپ می‌شده است. گاهی حتی به 40 بار در سال هم رسیده است!
نکته‌ی جالب دیگری که دوست دارم خوانندگان را به آن توجه دهم، هم‌زمانی چاپ این ترجمه (برای بار اول در سال 1859) با چاپ کتاب جنجالی چارلز داروین است (که در آن به ارائه نظریه‌ای متفاوت درباره منشاء بوجود آمدن انسان پرداخته است). حالا تصور کنید که در همین سال (1859) کتاب جناب جان استوارت میل هم در باب «آزادی» رونمایی شد. گویی در یک سال ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا به جنگ آموزه‌های کلیسا بروند.

ترجمه‌ی فیتزجرالد نه‌تنها در میان توده‌ی مردم گل کرد، بلکه بر خواص هم تاثیرات شگرفی گذاشت. چه بسیار رمان‌نویسان مشهور آن دوران همچون کاترین هریس و اِما کول که آثاری را متاثر از ترجمه‌ی رباعیات خیام خلق کرده‌اند. حتی آن‌گونه که در کتاب هنر تصویرسازی رباعیات خیام نوشته‌ی ویلیام مارتین آمده، گویا با ظهور این ترجمه بود که وسوسه‌ی تصویرگری اشعار از کتاب‌های داستان به کتاب‌های شعر رخنه کرد. شاید اگر به تصویرگری‌های شعر خیام که در مغرب‌زمین چاپ شده رجوع کنید، در اکثرشان زنان زیبا -کنایه از فرشته‌خصالان- کوزه‌ای بر گرده‌ی خویش دارند یا جام در کف در حال خوراندن می هستند؛ همان تصویری که فیتز جرالد ارائه می‌دهد.

در اهمیت ترجمه‌ی فیتزجرالد همین بس که در آثار بزرگان ادبی و فرهنگی معاصر هم تجلیل‌های درخوری از آن یافت می‌شود. مثلا در متن رباعیات خیام، به تصحیح محمدعلی فروغی و قاسم غنی، از این ترجمه و تاثیر آن در شناساندن شعر و ادب ایران به جهانیان سخن رفته است و صراحتا بیان شده که «بنابراین فیتز جرالد را ایرانیان باید بسیار گرامی بدارند و هیچ موقعی از سپاسگزاری و قدردانی او فرونگذارند». نکته‌ی باریکی در این مقدمه هست که شاید بتوانم بعدها درباره‌ی آن بیشتر بنویسم و آن این‌که مرحوم فروغی و مرحوم غنی اذعان دارند که اروپاییان (مستشرقین) از روی تعددِ نسخِ مربوط به رباعیات خیام، به سستیِ انتسابِ برخی از این اشعار به خیام (چه به لحاظ لفظ و چه به لحاظ معنی) اشاراتی دارند. این دو بزرگوار گفته و ناگفته تصریح می‌کنند که شاید مستشرقین این نکته را دقیق‌تر یا حتی پیش‌تر از ما دریافته‌اند که زهی سعادت!

درباره‌ی ترجمه‌ی فیتز جرالد اما دانستنش خالی از لطف نیست که قدیمی‌ترین نسخه‌ای که در دسترس او بوده، نسخه‌ای است مسروقه به دستِ سفیرکبیرِ بریتانیای کبیر که در سال 1460 میلادی نوشته شده و جناب Gore Ousley دست مرحمت بر آن کشیده و ضمن انتقال آن از ایران به انگلستان به کتابخانه‌ی Bodlian ‌‌دانشگاه آکسفورد هدیه کرده‌ است (تبت یداه).

از دیگر بزرگانی که درباره‌ی عظمت کار فیتز جرالد قلم زده‌اند، مرحوم مجتبی مینوی است. او در بخشی از ترجمه‌ی یادداشتی از هللسون با عنوان «روابط و علایق ادبی و فرهنگی که میان اقوام ایران و انگلستان موجود است» می‌نویسد: «از راه این رباعیات بسیاری از کلمات و اسامیِ فارسی مثل کوزه، ساقی، بلبل، پروین، مشتری و الخ که فیتزجرالد عیناً در ترجمه‌ی خود به کار برده در زبان انگلیسی وارد شده و معروف انگلیسی‌ها شده است». در جای دیگر همین یادداشت، برای بیان قدرت فیتز جرالد در ترجمه‌ی اشعار خیام مثالی آمده است:

اکنون‌که جهان‌را بخوشی دسترسیست
هر زنده‌دلی را سوی صحرا هوسیست
بر هر شاخی طلوع موسی‌دستیست
در هر قفسی خروش عیسی‌نفسیست

ترجمه‌ی ترجمه فیتز جرالد (به فارسی) از این رباعی چنین است:

اکنون که نوروز آرزوهای کهن را از نو زنده می‌کند
روان پراندیشه به جانب خلوتسرای چمن می‌گراید
که آنجا از شاخ درخت ید بیضای موسی می‌درخشد
و از زمین نفس مسیحا برمی‌آید (۳/۲) 👇

@onejot
❤4
و شاید با این مصادیق خواننده‌ی گرامی تصدیق می‌کند که فیتز جرالد حتی از بسیاری از ما ایرانیان بهتر می‌تواند شارح رباعیات خیام باشد.
از بعد از دیدار با آن پیرمرد انگلیسی در عصر یکی از آخرین روزهای زمستان، تلاش کردم در دانشگاه با دانشجویانِ انگلیسی در رشته‌های مرتبط با هنر ارتباط بگیرم و با نشان دادن صفحاتی از کتاب فیتزجرالد از ایشان بخواهم که فهم خود را از ترجمه‌ی رباعیات خیام با من به اشتراک بگذارند. جالب است بدانید هرچه بیشتر تحقیق می‌کردم بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که نسل جوان امروز در انگلستان با مضامین و گاه حتی الفاظ به‌کاررفته در این ترجمه بیگانه است. مخاطبانم به‌ندرت در برداشت‌هایشان از کلام فیتز جرالد به مفاهیمی که او مد نظر داشته و در پشت واژگان نهفته پی می‌بردند. در برخی از این مواجهه‌های میدانی، ترجمه‌های لفظی دیگری مانند ترجمه‌ی (Juan Cole) که در سال 2020 چاپ شده است هم به همراه داشتم. وقتی ترجمه‌ی متاخر یک رباعی را به خواننده ارائه می‌دادم، درمی‌یافتم که به آسانی مراد مترجم را درمی‌یابد، اما چه سود که مترجم مراد خیام را درنیافته است!
به باور من ترجمه‌ی فیتزجرالد در قرن 21 قربانی نقطه‌ی قوت خود در قرن 19 شده است و آن چیزی نیست جز آغشتگی به الهامات عصر ویکتوریا در بیان و به علت این‌که ذهن و زبان امروز مردم بریتانیا (انگلیسی زبان) فاصله‌ی زیادی با مثلا دویست سال پیش دارد، این ترجمه نمی‌تواند همان تاثیری که در سده‌ی گذشته داشته اکنون نیز داشته باشد. شاید به قول همین جناب Juan Cole باید فیتز جرالد -قرن بیست و یکم- را از عصر ویکتورین نجات داد؛ البته حتماً نه با نسخه‌ی جناب Cole!

هر نسل نیازمند و البته سزاوار تفسیر یا ترجمه‌ای نو از متون کهن و کلاسیک است. کن إبن زمانك! (۳/۳)

*تیتر بیتی است از حزین لاهیجی:

از باده‌ی کهن سخن تازه خوش‌تر است
پیمانه لفظ و معنی رنگین مدام ماست


@onejot
👌3❤1
رنج در نگاه پروین اعتصامی

هوای بوشهر میانه‌های بهمن‌ماه چون بهشت است. از آن‌ها که بارانش لطیفت می‌کند و نسیمش جان‌فزاست. هوا نه گرم است نه سرد. عصر یک چنین روز زمستانی‌ای در اوایل دهه‌ی هفتاد در محله‌ی بهمنی بوشهر در کلاس درس مدرسه نشسته بودم و آقای درخشانیان، معلم حرفه‌و فن، داشت درس می‌داد. نیمکت من کنار پنجره بود و پنجره باز! ناگاه باران گرفت و قطراتی روی دستم نشست. خوش فرح‌بخش هوایی بود. آقای درخشانیان که گویی ترنم باران او را هم به وجد آورده بود پرسید: بچه‌ها عطر خاک را استشمام می‌کنید؟ تا آن‌روز نمی‌دانستم خاک هم عطرآگین است. گفت بچه‌ها بگذارید برایتان شعر بخوانم و شروع کرد به خواندن:
 
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست ...


این اولین برخورد و مایه‌ی آشنایی من با پروین اعتصامی بود. به قدری دکلمه‌ی آقامعلم برایم دلنشین بود که تا سال‌ها سعی می‌کردم هنگام خواندن شعر، فراز و فرودهای او را نیز تقلید کنم. پس از آن روز با اشعار پروین انس گرفتم و اکنون که بیش از سه دهه از آن روزگار می‌گذرد، دیوان پروین حتی در غربت با من است و سنگ صبورم! 

«مست و هشیار» به مانند داستان این‌ روزهای ماست که شحنه و عسس به بهانه‌ی بی‌حجابی به جان مردم افتاده‌اند، حال آن‌که در خلوت حجابی نمانده که ندریده باشند. خوب یادم هست آقای درخشانیان در فرازهایی از شعر بغض می‌کرد. راستش را بخواهید من هم کم پیش می‌آید که اشعار پروین را بخوانم و اشک نریزم. انگار ترجمان بغض آن روز معلمم اشک شد.
 
برخی شعرهای پروین من را یاد آیاتی از قرآن می‌اندازد. مثلا آیه‌ی «وَعَسىٰ أَن تَكرَهوا شَيئًا وَهُوَ خَيرٌ لَكُم» را در قالب داستانی و به زبان شعر سرودن، زیباتر از شعر «گره‌گشا» ممکن نیست! پروین داستان پیرمردی تهیدست را روایت می‌کند که گذران زندگی و تیمار فرزند بیمار برایش دشوار است و چاره‌ای جز «گدایی» ندارد. دهقانی مقداری گندمش می‌بخشد و او با هزار امید گندم را در دامن خود می‌ریزد و دامن را گره می‌زند تا برود و به نحوی از آن پولی یا نانی دربیاورد. در راه چنین با خدای خویش نجوا می‌کند: 
 
زد گره در دامن آن گندم فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر
 
گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشایی هر گره کایام بست
 
بس گره بگشوده‌ای از هر قبیل
این گره را نیز بگشا ای جلیل 
 
ناگهان متوجه می‌شود که گره دامن‌ گشوده شده و گندم‌ها بر زمین ریخته است. اینجاست که عنان از کف می‌دهد و خطاب به خدا می‌گوید:
 
دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده گندم ریخته
 
بانگ بر زد کای خدای دادگر
چون تو دانایی نمی‌داند مگر
 
سال‌ها نرد خدایی باختی
این گره را زان گره نشناختی
 
این چه کار است ای خدای شهر و ده
فرق‌ها بود این گره را زان گره
 
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
 
ابلهی کردم که گفتم ای خدای
گر توانی این گره را برگشای
 
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود
 
من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آن هم غلط
 
طنازی را ببینید! (به نظرم از طنازی داستان چوپان و شبان مثنوی چیزی کم ندارد) می‌گوید چگونه خدایی هستی که وقتی دعا می‌کنم گره بگشایی، گره کیسه گندم را، تمام هست و نیست من و مایه‌ی امید من، می‌گشایی؟ بعد سعی می‌کند راه آمده را برگردد تا از روی زمین گندم ریخته را جمع کند. هنگامی که مشغول جست‌وجوی گندم ریخته است، ناگهان چشمش به همیانی از زر می‌افتد و این‌جاست که به حکمت آن بلا، باز شدن گره کیسه گندم، پی می‌برد:
 
الغرض برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
 
چون برای جست‌و‌جو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر
 
سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم تو را حکمت چه بود
 
هر بلایی کز تو آید رحمتی است
هر که را فقری دهی آن دولتی است
 
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
 
رزق زان معنی ندادندم خسان
تا تو را دانم پناه بی‌کسان
 
زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
 
گندمم را ریختی تا زر دهی
رشته‌ام بردی که تا گوهر دهی

من فکر می‌کنم این بهترین ترجمه‌ی آیه‌ی « وَعَسىٰ أَن تَكرَهوا شَيئًا وَهُوَ خَيرٌ لَكُم» و بهترین رویکرد در برابر دشواری‌های زندگی باشد.

شاعر بزرگ زبان فارسی، زادروزت مبارک!

#ادبیات
@onejot
👍8❤4
توهم توطئه در علم و تکنولوژی، توهم است یا حقیقت؟

چندی پیش یکی از خوانندگان یادداشت‌ها برایم پیام پرمهری فرستاد که در آن من را به ثناء جمیلی (لست اهلا له) نواخته بود. مفرح ذات شد و مایه‌ی مباهات. این خواننده‌ی ارجمند ضمنا در پیامش نسبت به پیش‌گویی‌های آرتور سی کلارک هم ابراز نگرانی کرده بود. اکنون که در دو دهه بعد از پیش‌بینی‌های کلارک زندگی می‌کنیم دقت گفته‌های او را دریافته‌ایم، اما کلیدواژه‌هایش ما را دچار چنان حیرتی می‌کند که شاید بیندیشیم نکند دنیای ما بر اساس یک نسخه‌ی ازپیش‌نوشته‌شده و دیکته‌شده به‌دست بشر طراحی شده است؟!

راقم این سطور هم در حیرت از دقت پیش‌گویی‌های مذکور با شما همنواست. چه، نسخه‌ی وطنی پیش‌گویی‌ها را ذکاء الملک (محمدعلی فروغی که در سیاست حیف شد) زودتر و شگفت‌آورتر در مقالاتش آورده است. اما راقم در این وجیزه می‌کوشد با ذکر سه نکته به تنقیح مَناط و تحریر مُحاطِ بحث بپردازد و درستی این گمانه‌زنی‌ها را بررسی کند.

یک
نتیجه‌ی سال‌ها مداقه در تاریخ علم، من را به یک فرضیه [کاملا درون‌دینی] رسانده که آنچه بشر از ابتدای خلقت تا کنون از «علم» تحصیل کرده، ملهم از الهامات «غیبی» بوده است؛ خواه گیرنده موحد بوده باشد، خواه خداناباور. حتی آن طیف از اختراعات هم که منبعث از پدیده‌های طبیعی هستند، در زمره‌ی این فرضیه‌اند. زیرا خدای باری تعالی به انسان ۱۴۰۰ سال پیش هم توصیه می‌کند که «اُنظر إلی الإبل کیف خُلقت»! یعنی خلقت «شتر» هم می‌تواند مایه‌ی الهام شما باشد [چنان‌که شده است هم]. در مقام‌های بالاترِ کشف و شهود، اثبات درستی این فرضیه کار آسانی است. مثلا در ادبیات و شعر! گاه خود شعرا در شعرشان اذعان دارند که «تو مپندار که من شعر به خود می‌گویم، تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم». گاهی هم چنان در دریای الهام غرق رحمتند که به خود نهیب می‌زنند مبادا اسرار را هویدا کنند؛ «افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع، شکر خدا که سِرِّ دلش در زبان گرفت».

دو
روش‌های الهام غیبی می‌تواند محل چالش فرضیه باشد. گاهی رؤیت ساده‌ی یک پدیده‌ی طبیعی [که مخلوق است] می‌تواند آغازگر کشف باشد. مثلا سیبی از درخت بیفتد و جرقه‌ای در ذهن مشاهده‌گر، نیوتن، [او هم مخلوق است] بزند که چه نیرویی سیب را به سمت زمین می‌کشاند؟
گاهی حتی مداقه‌ی عمیق‌تر در چیستی یک مخلوق می‌تواند آغازگر یک اختراع شود. مثلا با مطالعه‌ی سیستم عصبی مغز انسان در دهه‌ی پنجاه میلادی، فرانک روزنبلات ایده‌ی طراحی شبکه‌ی عصبی هوش مصنوعی را پی‌ریزی کرد و هر چه از موفقیت‌های هوش مصنوعی می‌شنوید، مرهون طراحی اوست.
گاهی یک رؤیا می‌تواند منبع الهام شود. مثلا در تاریخ علم درباره‌ی اختراع ساختار «بَنزِن» نقل است که پس از مدت‌ها سردرگمی، فردریش ککوله در خواب دید که ماری دُم خود را می‌گزد همین خواب او را به فکر انداخت تا ساختار دوّاری (سیکل بسته) برای بنزن در نظر بگیرد که در نهایت موجب ساخت آن شد [بنزن در ساخت طیف وسیعی از محصولات از آسپیرین گرفته تا مواد منفجره کاربرد دارد].

سه
پیشگویان علم (رمان نویسان ژانر علمی تخیلی) هم از این الهامات بی‌نصیب نیستند. مثلا چه استبعادی دارد که سرآغاز اختراع یک وسیله یا ایجاد یک تکنولوژی، الهامی باشد که در خواب یا بیداری یک رمان‌نویس [ژانر علمی-تخیلی] آن را دریافت کرده باشد و بعدها دانشمندان از آن رمان [بخوانید پیش‌گویی] وام گرفته باشند یا گرته‌برداری کرده باشند؛ کما این‌که در مواردی مانند اختراع ماهواره‌های ارتباطی این اتفاق افتاده است.

سوال این است؛ بعد از چنین مقدمه‌ای آیا هنوز هم می‌شود راحت به هر گونه گمانی‌زنی از آینده، برچسب توهم توطئه زد؟ ضمن این‌که در موضوع تئوری توطئه، در علوم مختلف به‌ویژه در پزشکی و امنیت سایبر نمونه‌هایی مطرح بوده‌اند که بعدها توهم نبودنشان به‌وضوح ثابت شده است.

ریشه‌ی تمام این دسیسه‌ها (که سعی شده بود «توهم توطئه» خوانده شود) تلاش برای استیلا یافتن بر جامعه‌ی هدف -قربانی- بود از طریق ایجاد نیاز کاذب یا مبتلا ساختن جامعه‌ی قربانی به یک بلیّه که نوشدارویش را خود عاملان ایجاد بلیّه در اختیار داشتند. بیایید مثال‌هایی را در دو حوزه‌ی پزشکی و امنیت سایبر مرور کنیم:

سالیان متمادی (مابین سال‌های 1932 – 1972) این توهم توطئه -بخوانید واقعیت تاسف‌بار- در جامعه رواج داشت که وزارت بهداشت آمریکا با استفاده‌ی غیر اخلاقی از آفریقایی‌تباران آمریکا در Tuskegee آلاباما، سلسله‌آزمایش‌هایی پزشکی را روی بیماری سیفلیس انجام داده است. تاسف‌بارتر این بوده که افراد مورد مطالعه در پژوهش‌ها مزبور، آگاه نبوده‌اند که مثل موش آزمایشگاهی از آن‌ها بهره‌کشی می‌شود. نهایتا این بهره‌کشی نژادپرستانه که سال‌ها «توهم» خوانده می‌شد، در سال 1996 میلادی به اقرار و عذرخواهی رسمی دولت آمریکا و شخص رئیس جمهور کلینتون انجامید. (۳/۱) 👇

#علم #تکنولوژی
@onejot
👍3
در دوران جنگ سرد، تئوری توطئه‌ی دیگری (بخوانید واقعیت تلخ) بر سر زبان‌ها بود که سازمان سیا در آمریکا با استفاده از روش‌های غیرقانونی و غیراخلاقی، مثل تست و تزریق روان‌گردان‌ها به زندانیان، تجاوز جنسی و کلامی به آنها و همچنین با بکارگیری تکنیک‌های سوء روانشناختی زندانیان را به مرز فروپاشی ذهنی و روانی می‌کشد تا از آن‌ها اعتراف بگیرد. این گزاره بالاخره در سال 1975 از حالت «توهم» خارج شد و به اثبات رسید؛ گر چه طرح دستی رئیس وقت سازمان سیا در معدوم سازی برخی شواهد، دست کمیته‌ی حقیقت‌یاب را از دسترسی به برخی منابع کوتاه کرد. نام این رسوایی پرونده‌ی MKUltra است که همانگونه که ذکر شد هدفش تسخیر ذهن زندانیان بوده است.

با این‌که دولت آمریکا رکورددار این توهم‌زایی‌هایی است (البته که از هر حقیقتی درست‌تر بوده‌اند) اما این پلشتی‌ها فقط مختص دولت‌ها نیست. مثلا نگاه کنید به رسوایی شرکت‌های تولید توتون (سیگار) که حتی با این‌که از لحاظ علمی رابطه‌ی میان مصرف توتون و تنباکو و برخی سرطان‌ها اثبات شده بود، این کمپانی‌ها توانستند دهه‌ها با خریدن برخی دانشمندان (چو دزدی با چراغ آید، گزیده‌تر برد کالا) و شاباش دادن به ایشان، مانع پخش نتایج این تحقیقات شوند. اما به همین هم بسنده نکردند و در تبلیغ‌های گمراه‌کننده‌ محصولات خود را ایمن‌تر از رقبا معرفی می‌کردند.

حالا که حرف گل انداخته، چند مثال هم از امنیت سایبر بزنم. بگذارید نام یک سیستم رمزنگاری را ببرم که همه‌ی ما هر روز از آن استفاده می‌کنیم؛ RSA! این سیستم رمزنگاری بر مبنای مفهوم «اعداد اول» در ریاضیات کار می‌کند و به اصطلاح «رمز» در این سیستم بر مبنای تولید دو عدد اولِ تصادفیِ بزرگ ساخته می‌شود. همه‌ی ما در ارسال و دریافت پیام/ایمیل‌ها، خریدهای آنلاین یا تعامل با هر سایتی که مثلا آدرس آن با //:https شروع می‌شود یا حین استفاده از VPN ها از نعمت این سیستم رمزنگاری بهره‌مندیم تا از محرمانگی محتوای تبادلی خودمان و یا اصالت پیام‌هایی که دریافت می‌کنیم (ویا اصالت فرستنده پیام‌ها) مطمئن شویم. حالا تصور کنید کسی بگوید فرایند ساختن رمز خیلی هم تصادفی نیست و مثلا سازمان اطلاعاتی آمریکا می‌تواند آن اعداد را حدس بزند و به رمز شما دست پیدا کند.

این ادعا سال‌ها تئوری یا «توهم» توطئه خوانده می‌شد. چون اگر چنین چیزی را می‌پذیرفتیم، معنایش این بود که هیچ محرمانگی‌ای در ارتباطات و تراکنش‌های آنلاین وجود ندارد. بالاخره در سال 2013 این حقیقت آشکار شد که سازمان‌های جاسوسی ایالات متحده برای چند دهه از طرفی با سوء استفاده از جهان‌شمول بودن این سیستم رمزنگاری و از طرف دیگر با آمریکایی بودن طراحانش توانسته بودند از یک نقطه‌ضعف به‌نام Dual Elliptic Curve Deterministic Random Bit Generator استفاده کنند.
این نکته به عنوان تقلب توسط طراحان این سیستم برای آنها مکشوف شده بود و به آنان این امکان را می‌داد که با دستیابی به آن اعداد اول، که چنان که می‌نمودند «تصادفی» هم تولید نشده بودند، کل فرایند رمزنگاری را به محاق ببرند. (۳/۲) 👇

@onejot
🥰1
در مثالی دیگر آنچه سال‌ها «توهم» می‌خواندند این بود که گفته می‌شد شرکت‌های بزرگی نظیر فیسبوک با داده‌ی من و شما تجارت می‌کنند و آن را به شرکت‌های ثالثی هم می‌فروشند (اصل داده را). در رسوایی سال 2018 همان موقع که در جلسه‌ی استماع کنگره، مارک زکربرگ (موسس فیسبوک) را نقره‌داغ کردند که چرا داده‌ی مردم را به شرکت Cambridge Analytica فروخته تا آن شرکت به نفع کمپین خروس کاکل زری انتخابات -ترامپ- از داده‌ی مردم سوء استفاده کند، این رسوایی عیان شد و از خلوت «توهم توطئه» به جلوت «واقعیت عریان» کوچ کرد.

مثال‌ها زیادند. مثلا می‌توان از رازهایی که اسنودن برملا کرد، کتاب‌ها نوشت. حتی در بسیاری از آسیب‌پذیری‌های امنیتی نظیر Heartbleed هم (که سال‌ها قبل از کشف، دولت‌های غرب و شرق آن را علیه هم استفاده می‌کردند و همان موقع زمزمه‌های «توهم بودن» چنان گمانی بلند شده بود) می‌توان ردپای این حقیقت را پیدا کرد که نه‌تنها توهمی در کار نبوده بلکه عین واقعیت بوده است.

خلاصه کنم؛ نکته‌ی مهم این است که هرگز نباید این قبیل «نفسانیات» را به «امکان» یا «لزوم» وجود توطئه در همه‌ی شئون علم یا تکنولوژی تعمیم داد؛ چراکه امری ناصواب و غیرعلمی است. اما این را هم یادمان باشد که همین امروز میان ما مردمانی تحصیل‌کرده می‌زیند که خیال می‌کنند زمین گرد نیست، در واکسن کرونا چیپ‌سِت تعبیه شده و تغییرات اقلیمی «توهمی» بیش نیست. (۳/۳)

@onejot
👍2
صندلی‌های ابدی و خودکشی‌ رزیدنت‌ها

ادعای گزافی نیست اگر بگویم همان دردی که در سیاست گریبانگیر این مملکت شده، در جامعه‌ی علمی دانشگاهی هم اپیدمی است. اپیدمی این است که بسیاری از اشخاصی را که در گروه‌های پزشکی (در دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور) بر مساند علمی تکیه زده‌اند، با کاردک هم نمی‌توان از صندلی «هیات علمی» جدا کرد! اگر بگویم در حوزه‌ی کاری خود، در بیمارستان‌های علوم پزشکی، خدایی می‌کنند، اغراق نکرده‌ام. کافی است در تخصص‌های مختلف فهرستی از نام‌های مشهور را از استان‌های مختلف تهیه و مطالعه بفرمایید. در کمال شگفتی خواهید دید کسانی که در این سی و اندی سال اخیر بر مسند مناصب علمی (ریاست گروه‌های علمی در تخصص‌های گوناگون پزشکی) بوده‌اند، تعداد محدودی از نام‌ها هستند که صندلی ریاست بینشان صرفا دست به دست شده‌ است.

با کنجکاوی بیشتری معلوم می‌شود که هر کدام از این نام‌ها (گاهی ترکیبی از آن‌ها) برای خود مافیایی را تشکیل داده‌اند که از جزئی‌ترین امور مانند تعیین Rota (شیفت ) رزیدنت‌ها گرفته تا مهم‌ترین امور مانند ارتقاء علمی پزشکان جوان یا حتی اعمال نفوذ در رای قضایی ناشی از شکایات بیماران به پزشکی قانونی اعمال نفوذ می‌کنند.

آمار خودکشی‌های رزیدنت‌ها خود گویاست که یک هم‌بسامدی‌ای با فوران خشم و رواج ناامیدی موجود در بطن جامعه دارد و این به هیچ وجه اتفاقی نیست.

از بعد از انقلاب 57 به علت خودخواهی نسل اول انقلاب در حوزه‌های گوناگون، فرصت بروز و ظهور استعدادها به نسل دهه‌ی 60 داده نشد. خودخواهی نسل اول انقلاب باعث شد که زمانِ درستِ برخاستن از روی صندلی را فراموش کنند و به نسل‌های بعد از خود مجال ابراز وجود و گل کردن ندهند.

باورش سخت است که بسیاری از Attendingها (استادان دانشگاه‌های علوم پزشکی)، که اکنون دهه‌ی پنجم زندگی خود را به پایان می‌رسانند، کماکان معتقدند که بهترینند، جوانان زیر دستشان بی‌سواد هستند، آن‌ها تافته‌ای جدابافته بوده‌اند که با سختی فراوان درس خوانده‌اند و در مقابل، نسل جوان به کمک فناوری و اینترنت می‌خواهد نسخه‌ی تقلبی ایشان بشوند و جایشان را بگیرند (لابد تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف!). و جالب‌تر این‌که همین نسل میانسال نه فقط جوانان مملکت را بلکه هر تکنولوژی تشخیصی و درمانی (مثلا به کمک هوش مصنوعی) را هم که کسبشان را کساد کند، برنمی‌تابند. این نسل در توجیه خودکامگی، «مسئولیت» پزشکی را پیراهن عثمان کرده ‌اند و هر جا قافیه برایشان تنگ شود مقامات بی کفایت و یا مردم را به «مهاجرت» از کشور تهدید می‌کنند تا به زعم خود انتقام قدرناشناسی را گرفته باشند.

نیاز به اصلاح داریم. ابتدا باید نسلی را که چهار دهه است به صندلی چسبیده‌اند خانه‌نشین کنیم. باید چرخش نخبگانی به وجود بیاوریم؛ البته نه چرخش پخمگانی به بهانه‌ی جوان‌سازی! باید رابطه‌ی میان استاد و دانشجو را نظام‌مند کنیم و این راهی جز نوشتن آیین‌نامه و تاسیس سازمان صنفی دانشجومحور ندارد. Attending در ایران خداست؛ فعال ما یشاء! به هیچ‌کس جوابی پس نمی‌دهد. خط قرمز او فقط پزشکی قانونی است. در نهایت چنین است که بسیاری از خطوط اخلاقی در نحوه‌ی تعامل با زیردست شکسته می‌شود و عملا نحوه‌ی تعامل او با رزیدنت نافی شان انسانی دانشجوست. جالب است بدانید که همین تعاملِ معیوب در طول دوره‌ی رزیدنتی به دانشجو منتقل می‌شود و در مواردی دیده شده که رزیدنت‌های جوانِ سال‌بالاتر در مواجهه با رزیدنت‌های جوانِ سال‌پایین‌تر همان الگوی معیوب را پیاده می‌کنند و تبدیل به دیکتاتورهای خرده‌پا می‌شوند.

اگر دانشجوی من در این ینگه‌ی دنیا در جریان کار خودکشی کند، تا اطلاع ثانوی منِ استاد از هر کاری تعلیق می‌شوم تا تحقیقاتِ مستقل انجام شود. من می‌دانم که هر پیام، ایمیل، دستور شفاهی به دانشجویم بدهم باید به عواقبش فکر کنم، چون هر کلمه‌ی آن می‌تواند برایم دردسرساز باشد. البته این‌ها رویه‌ی قانون است. زیربنای قانون در اینجا اطمینان از تربیتِ صحیحِ منِ معلم است که مثلا قبل از معلم شدن به من یاد داده باشند در مواجهه با دانشجو از هر Micro/Macro Aggression در گفتار و نوشتار بپرهیزم.

تنوع مدارک تحصیلی اعضای فامیلمان در حوزه‌ی پزشکی طوری است که می‌توانند به‌راحتی یک بیمارستان را بچرخانند و من با برخی‌ از ایشان بزرگ شده‌ام. وجه مشترک همه‌شان این است که هیات علمی هستند و در کسوت استادی شاگرد می‌پرورانند، اما برای خود مطب و کلینیک و ... دارند. لازم بود این را بگویم که مخاطب بداند مرگ کاردیولوژیست جوان کشورم، پرستو بخشی، من را صرفا به یک واکنش هیجانی وانداشته، بلکه می‌دانم از چه می‌نویسم.

حق نیست نسلی که ماندن را با تمام مرارت‌هایش به جان خریده تا کشورش را بسازد، این‌طور پرپر شود. ضمن این‌که:

چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

#جامعه

@onejot
👍9